۱۴۰۵ شهریور ۲۰, جمعه

کوکنار خشخاش باشد، فرخی گفت: کو کنار از بس فرع داروی بیخوابی شود گر بر افتد سایه شمشیر او بر کوکنار

 کوکنار  خشخاش باشد، فرخی گفت:

کو کنار از بس فرع  داروی بیخوابی شود

گر بر افتد سایه شمشیر او بر کوکنار

مطلوب است  شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ 

شرح و معنی قطعه

«کوکنار خشخاش باشد» اشاره به هم‌ارز بودن نام «کوکنار» با گیاه خشخاش دارد. مفهوم کلی بیت این است که اگر سایه شمشیر عدالت‌گستر یا قاطع شاهنشاه بر این گیاه (یا بر قرارگاه آن) بیفتد، چنان مایه آرامش و امنیت روانی جامعه می‌شود که اثر خواب‌آور و مسکنِ ریشه‌دارترین گیاهان مخدر نیز رنگ می‌باخته است؛ به دیگر سخن، اقتدار و عدل چنان آرامشی به ارمغان می‌آورد که بی‌خوابیِ ناشی از ترس و ناامنی ریشه‌کن می‌شود و نیازی به داروی خواب‌آورِ کوکنار نخواهد بود.

واژه‌شناسی و ریشه‌یابی لغات

  • کوکنار (Kuknār): واژه‌ای معرب یا منسوب به دوره‌های باستانی (معادل خشخاش و شیره آن). ریشه در زبان‌های ایرانی میانه و باستان دارد و پیوند آن با واژگان گیاه‌شناسی کهن نیازمند بررسی ساختار واژگانی است.

  • خشخاش (Ḫašḫāš): واژه‌ای که در زبان‌های سامی و ایرانی رایج بوده و فرم‌های مشابه آن در سغدی و پهلوی نیز دیده می‌شود.

  • فرع (Farc / Para): در اینجا به معنی شاخه، فرع یا اثر و ثمره آمده است که ریشه در واژگان کهن ایرانی برای شاخ و برگ دارد.

  • دارو (Dārū): از ریشه ایرانی باستان dāru- به معنای چوب، درخت و سپس درمان و دوا (چون بیشتر داروها از گیاهان و چوب درختان ساخته می‌شدند).

  • بیخوابی (Bī-ḫwāb-ī): ترکیبی از پیشوند منفی‌ساز «بی» (اوستایی vi- / پهلوی ) و «خواب» (پهلوی xwāb) به اضافه پسوند مصدر جعلی/حالیه.

  • سایه (Sāya): از فارسی میانه sāg یا sāyag به معنای سایه.

  • شمشیر (Šamšīr): واژه‌ای با پیشینه کهن ایرانی (پهلوی šamšēr یا مرتبط با ریشه‌های باستانی سلاح).

شیوه نگارش واژگان با خطوط پیشا اسلامی (پهلوی کتابی / ساسانی)

اگر نویسندگانی چون بزرگمهر حکیم، موبد موبدان کرتیر، یا دبیران دربار نوشیروان می‌خواستند واژگان کلیدی این بیت را به خط پهلوی کتیبه‌ای یا کتابی (سیسانی) تحریر کنند، از آنجا که خط پهلوی از نوع خطوط هزوارش‌نویس و الفبای صامت‌نگار (پهلوی منفصل یا متصل) است، کلمات را با ویژگی‌های املایی زیر می‌نگاشتند:

  • دارو (Dārū): به صورت dʾlw (با احتساب هزوارش یا نوشتار صامتی پهلوی) ثبت می‌شد که در آن حروف دال، الف، لام و واو به کار می‌رفت.

  • بیخوابی (Bīḫwāb): واژه خواب به صورت xwʾp و پیشوند بی‌ به صورت by نگاشته می‌شد.

  • سایه (Sāya): با حروف صامتی پهلوی به شکل sʾyk نوشته می‌شد که حرف «ک» پایانی نمایانگر صدای «گ» یا «ه» غیرملفوظ در پایان واژگان پهلوی است.

  • شمشیر (Šamšēr): به صورت šmšyl یا šmšyr ثبت می‌گردید، زیرا در خط پهلوی بسیاری از حرکات کوتاه نوشته نمی‌شد و خواننده به کمک سنت شفاهی و قواعد زبان پهلوی (پازند/فارس میانه) آن را می‌خواند.

سبک نگارش در دوره ساسانی (عصر نوشیروان و بزرگمهر) مبتنی بر استانداردهای دبیرخانه‌ای «دبیرستان» بود که در آن واژگان اصیل ایرانی گاه با املای تاریخی آرامی (هزوارش) و گاه با املای صامتیِ خالص (پازندگونه) روی پوست یا سنگ حک می‌شدند. کرتیر در کتیبه‌های خود (مانند کعبه زرتشت) از خط پهلوی کتیبه‌ای با اوج صلابت و سادگیِ خطوط سنگ‌نبشته‌ای بهره می‌برد، در حالی که بزرگمهر و دبیران خسرو انوشیروان از خط پهلوی کتابیِ پیشرفته‌تری برای تحریر متون دینی، حکمی و دیوانی استفاده می‌کردند.

عرب برای کوکنار واژه خود را دارد دنبال ریشه ایرانی کوکنار باید گشت:                کوکنار. (اِ مرکب ) غلاف خشخاش باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 129). غلاف غوزه ٔ خشخاش باشد و به عربی رمان السعال گویند. 
 درست می‌فرمایید؛ «کوکنار» واژه‌ای اصیل و کهن در حوزه زبان‌های ایرانی است و ربطی به واژگان دخیل عربی ندارد. مراجعه به همان شاهکار لغت‌شناسی یعنی لغت‌فرس اسدی طوسی که موضوع پژوهش‌های دقیق شماست، کلید اصلی را به دست می‌دهد.

ریشه‌شناسی واژه کوکنار

  • جزء نخست (کوک - Kūk): در برخی گویش‌های ایرانی و زبان‌های ایرانی میانه، به معنای برآمده، گرد، گنبدثور، برجسته و متورم آمده است (هم‌خانواده با کلماتی که به برآمدگی و کرویت غوزه گیاه اشاره دارند). در سغدی و پهلوی نیز پسوندها یا پیشوندهایی با این ساختار برای توصیف اجسام مدور به کار رفته است.

  • جزء دوم (نار - Nār): در فرهنگ گیاه‌شناسی کهن ایرانی، «نار» فراتر از میوه انار، پسوندی برای توصیف برخی میوه‌ها و غوزه‌های کروی‌شکل و مخزن‌مانند بوده است (مانند تشبیه غوزه خشخاش به انار کوچک یا مخزن دانه‌ها، چنان‌که در عربی نیز آن را رمان السعال یعنی انار سرفه می‌نامند). در بسیاری از نام‌های گیاهان در زبان‌های ایرانی میانه، پسوند یا جزء «نار» به بخش‌های متورم و دانه‌دار گیاه اطلاق می‌شده است.

  • بنابراین، «کوکنار» به معنای دقیق کلمه یعنی «غوزه مدور و برجسته خشخاش» که در بر گیرنده دانه‌هاست؛ ترکیبی کاملاً ایرانی که ساختار ریخت‌شناختی آن در پهلوی و زبان‌های ایرانی باستان ریشه دارد.
         

////////////////
کوکنار. (اِ مرکب) غلاف خشخاش باشد. (لغت فرس اسدی، چ اقبال، ص ۱۲۹). غلاف غوزهٔ خشخاش باشد و به عربی رمان‌السعال گویند. (برهان). غلاف غوزهٔ خشخاش که به فارسی نارکیوا و به عربی رمان‌السعال گویند که دفع سرفه کند؛ و فارسیان سرفه را کوک گویند و سرفه کردن را کوکیدن خوانند به فتح کاف، و کیو بر وزن عدو نیز به معنی سرفه بود، و همچنین بر وزن بیجا؛ و بنابراین نوعی از خشخاش را نارکیوا خوانند و کوکنار و شربت کوکنار به خاصیت خواب‌افزاست و خوردن آن خواب آورد. (آنندراج) (انجمن آرا). غوزهٔ خشخاش؛ زیرا که کوک به معنی سرفه است و نار به معنی رمان است و لهذا به تازی رمان‌السعال گویند. (فرهنگ رشیدی). غوزهٔ خشخاش مرکب از کوک که به معنی سرفه است و نار که ترجمهٔ رمان است؛ زیرا که به سرفه مفید است. (غیاث). اسم فارسی خشخاش است. (فهرست مخزن‌الادویه). نارکوک و نارخوک و غوزهٔ خشخاش که از آن تریاک گیرند. (ناظم‌الاطبا). میوهٔ خشخاش که دانه‌های خشخاش در درون آن است. گرز خشخاش. تمام خشخاش با پوست و دانه. جای دانه‌های خشخاش. غوزهٔ خشخاش. رمان‌السعال. نارکوک. نارخوک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نارکوک. در اصطلاح گیاه‌شناسی، آن را «پاپاور سومنی‌فروم» خوانند که شیرهٔ آن افیون است. همچنین افیون از تره‌ای که کوک (= کاهو، به عربی خس‌البری) خودرو گویند نیز گرفته شود. (از حاشیهٔ برهان، چ معین). میوهٔ کپسولی‌شکل خشخاش را که اصطلاحاً به نام گرز خشخاش نیز نامیده می‌شود، کوکنار گویند و در اکثر موارد منظور از کوکنار به‌طور اعم همان میوهٔ خشخاش است که به نام‌های انارگیرا، نارکوک و نارخوک نیز نامیده می‌شود. در برخی کتب، میوهٔ خشخاش را به نام غوزهٔ خشخاش یاد کرده‌اند. در عهد صفویه، پوست خشخاش را مثل چای دم کرده می‌نوشیدند و شاه عباس در سال ۱۰۳۰ ه‍.ق. نوشیدن آن را قدغن کرد، ولی پس از شاه عباس دوباره متداول شد. (از فرهنگ فارسی معین):

خواب در چشم آورد گویند کوک و کوکنار
با فراق روی او داروی بی‌خوابی شود.
(خسروانی)

کوکنار از بس فزع داروی بی‌خوابی شود
گر برافتد سایهٔ شمشیر تو بر کوکنار.
(فرخی، از لغت فرس اسدی، چ اقبال، ص ۱۲۹)

بیم تو بیدار دارد بدسگالان را به شب
همچو کاندر خواب دارد کودکان را کوکنار.
(فرخی)

هر آن کس که بی‌خواب شد از نهیبش
نخوابد سبک دیگر از کوکناری.
(فرخی)

کی غم بوسه و کنار خورد
آن‌که او کوک و کوکنار خورد.
(سنایی)

چون کوکنار خورده ز سودا دماغ پر
وز خرمی تهی شده چون کوکنار دل.
(سوزنی)

تا بنگ و کوکنار به دیوانگی کشد
دیوانه باد خصم تو بی‌کوکنار و بنگ.
(سوزنی)

تا نسبتی ندارد آبی به کوکنار
وین هر دو را نداند از یک شمار دل.
(سوزنی)

جایی رسید بأس تو کز بهر خواب امن
بگرفت فتنه را هوس کوک و کوکنار.
(انوری)

بر چمن آثار سیل بود چو دُردی می
فاخته کآن دید ساخت ساغری از کوکنار.
(خاقانی)

ای هرکه افسری است سرش را چو کوکنار
پیشت چو لاله بی‌سر و دامن‌تر آمده.
(خاقانی)

تا به اثر خواب او چشم حسودش برد
شورش آهن بود مغز سر کوکنار.
(خاقانی)

در مغز فتنه خنجر چون گندنات را
تا نفخ صور خاصیت کوکنار باد.
(ظهیر فاریابی)

بخفت بخت حسودت چنان‌که پنداری
زمانه روز و شبش کوک و کوکنار دهد.
(ظهیر فاریابی، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا)

به بیداری نمانده دیگرش تاب
خواص کوکنارش برده در خواب.
(جامی، از آنندراج)

و رجوع به هرمزدنامه تألیف پورداود، ص ۱۱۳ شود.

|| بعضی تخم خشخاش را هم گفته‌اند. (برهان). به معنی خشخاش دانه هم آمده است. (آنندراج). به معنی خشخاش دانه به طریق مجاز نیز آمده. (از فرهنگ رشیدی). تخم خشخاش. (ناظم‌الاطبا):

یکی را چنان کوفت آن نامدار
که گشت استخوانش همه کوکنار.
(اسدی، از آنندراج)

|| عصاره و فشردهٔ خشخاش را نیز گویند. (از برهان). شربت کوکنار. دیاقودا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

|| بوتهٔ خشخاش. (فرهنگ فارسی معین):

از آن پس بر سبز دشتی رسید
همه کوکنار و گل و سبزه دید.
(اسدی، گرشاسب‌نامه، چ یغمایی، ص ۴۵۲)

بر لشکر گیاهان گل راست سلطنت
کوری کوکنار که حمال افسر است.
(اثیر اخسیکتی)

نیست نظیر تو خصم خود نبود یک بها
تاج سر کوکنار و افسر نوشیروان.
(خاقانی)

بود سر کوکنار حقهٔ سیماب‌رنگ
غنچه که آن دید کرد مهرهٔ شنگرف‌سان.
(خاقانی)