۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه

آرزوها...

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و اون ور ابرها بذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشم تماشا یذاره

تو دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت
سر هر جمله دلش می خواد یه "اما" بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار
همه دنیا منو همیشه تنها بذاره

نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره
خواننده محمد نوری
شعر حسین منزوی
آهنگ محمد سریر

۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

جُدری، آبله و پیشتازی شرقیان در تلقیح/مایه کوبی علیه آن

جُدَری، نوعی بیماری ویروسی، مسری و ناتوان کننده همراه با ضایعات پوستی. جُدَری یا جَدَری در متون طبی کهن فارسی و عربی به جای واژۀ «آبله» به کار می‌رفت که آن نیز به معنای تاول است. واژه‌های مترادف بسیار دیگری نیز در این معنا به کار رفته است که از آن جمله می‌توان به مَجِل، مَجِله، نَفَط، جَدَر، بَثَره، دُژَک، خَجوله، و نَفاطه ( لغت‌نامه...، ذیل واژه)، چیچَک (نفیسی، ذیل واژه) و شِژَک (شلیمر، 546) اشاره کرد که معادلهایی برای جدری هستند.
جدری یا بیماری آبله همواره جزو اپیدمیهای کلاسیک تاریخ بوده است. این بیماری در کنار سایر بیماریهای مرگبار تاریخ بشر تأثیرات عمیق جمعیت‌شناختی، بوم‌شناختی، اجتماعی و سیاسی بر جوامع گوناگون داشته است. آبله در موجهای بومی و محلی، بیماری اطفال محسوب می‌شد، به طوری که ویروس آن از طریق مسافران یا مهاجرانی که به مناطق پاک قدم می‌گذاشتند، به نوزادان منتقل می‌شد و با ابتلای آنها، تغییرات
عمدۀ جمعیت‌شناختی رخ می‌داد. گاه شیوع بیماری چنان پی در پی و مداوم می‌شد که ابتلا به آبله را پیش نیاز بالغ شدن می‌دانستند. در مجموع آبله عمده‌ترین عامل کشتار کودکان در تاریخ بوده است (اِل، 516).
عامل جدری یا آبله، ویروس است که بدون ناقلِ واسطه صرفاً از انسان به انسان منتقل می‌شود. برای سرایت ویروس از فرد آلوده به فرد سالم، تماس مستقیم و رو در رو ضروری است. بسیاری از علائم اولیه و ثانویۀ این بیماری مانند درد در ناحیۀ پشت و ضایعات ماندگار پوستی از دیرباز شناخته شده بوده است و برای نمونه می‌توان آنها را در آثار رازی و سایر پزشکان دورۀ اسلامی دید (نک‌ : دنبالۀ مقاله). عارضه‌های پوستی آبله مانند آبله رویی و کوری ناشی از آسیب قرنیه، مشهورترین عوارض آن هستند که در متون ادبی فراون به آن اشاره شده است (برای توصیف آبله رویی و کوری ناشی از آبله در متون فارسی، نک‌ : خاقانی، 90؛ نظامی، 628). این بیماری هرگز درمان قطعی نداشته، و بهترین روش درمانی، پیشگیری با واکسیناسیون افراد در معرض خطر بوده است.
خاستگاه جدری مشخص نیست، اما با توجه به اسناد سنسکریت، کهن‌ترین خاستگاه آن را هند و چین دانسته‌اند (مک‌نیل، 107؛ محمد سعید، 414). به احتمال زیاد این بیماری توسط مبلغان بودایی و از راه جادۀ ابریشم از هند به چین و از آنجا به ژاپن رفته است (تاتسوکاوا، 375). برخی احتمال می‌دهند ضایعات پوستی موجود بر مومیایی رامسس پنجم، فرعون مصر، ناشی از آبله باشد (کرازبی، 1009)؛ اما نه در پاپیروسهای باقی‌مانده از مصر و نه در نوشته‌های پزشکان یونانی گزارشی از آبله دیده نمی‌شود (مک‌نیل، 105). البته توسیدید (455-399 ق‌م) در 430 ق‌م، در جریان جنگ پلوپنزی از «طاعون آتنیها» نام برده که با توجه به توضیحات وی از بیماری، به احتمال زیاد آبله بوده است نه طاعون (کارمایکل، 935).
جالینوس تعریفی از جدری آورده است (نک‌ : ثابت بن قره، 148؛ نیز رازی، الجدری...، 35)، اما اولین توصیف دقیق بالینی از جدری را رازی در سدۀ 4ق/ 10م ارائه کرده است (نک‌ : محمد سعید، همانجا) و پیش از آن هیچ یک از پزشکان یونانی توصیفی دقیق و علمی از این بیماری و درمان آن ارائه نکرده‌اند.
رساله‌های طبی اسلامی دربارۀ جدری: روشمندترین و علمی‌ترین توصیف بالینی جدری در کتاب الجدری و الحصبۀ رازی آمده است. در این اثر با روشی نظام‌مند این دو بیماری مقایسه شده، و هر کدام به دقت توصیف شده‌اند و روشهای درمان هم برای آنها ذکر شده است. ابن ندیم (ص 358)، بیرونی (ص 6) و قفطی (ص 179) از این کتاب با همین عنوان نام برده‌اند، اما ابن ابی اصیبعه (1/316) از آن با عنوان مقالة فی الجدری و الحصبة یاد کرده است (نک‌ : نجم‌آبادی، 5). این اثر در غرب با عنوان «کتاب طاعون1» مشهور بود و نخستین بار والا2‌ آن را با این عنوان به لاتین ترجمه کرده است (همو، 5-6). این کتاب 12 بار به زبانهای مختلف اروپایی ترجمه شد
(EI2, VIII/474).
رازی فصلی از کتاب الحاوی (نک‌ : 17/1-35) را هم با عنوان «فی الجدری و الحصبه و الطواعین» به این بیماریها اختصاص داده است. به‌جز ثابت بن قره که پیش از رازی در الذخیرة فی علم الطب (ص 148-150) گزارشی از نشانه‌ها و ویژگیهای جدری ارائه کرده است، به طور معمول سایر پزشکان و نویسندگان مسلمان، هر چه دربارۀ جدری نوشته‌اند، رونوشت و برداشتی از نظریات رازی است (برای نمونه نک‌ : اخوینی، 735-736؛ نفیس بن عوض، 679-681؛ تمیمی، 331؛ جرجانی، 542-545؛ سیوطی، 146؛ کرمانی، 253). ابن سینا هم در قانون مفصلاً به جدری و حصبه پرداخته است، اما نکته‌ای اضافه بر گفته‌های رازی در آن مشاهده نمی‌شود (نک‌ : 4/193-205). با آنکه رازی در سدۀ 4ق/ 10م به شکلی جامع و کامل جدری و حصبه را از هم جدا کرده است، اروپاییان تا اواخر سدۀ 16 و اوایل سدۀ 17م این دو اصطلاح را خلط می‌کردند.
آراء رازی در خصوص جدری: رازی جدری را نتیجۀ بخارهای زائد حاصل از غلیان و عفونت خون در کودکی می‌داند که لازمۀ رسیدن و به عمل آمدن خون در دوران جوانی است
( الجدری، 39). به همین سبب او همۀ کودکان را مستعد ابتلا به جدری و غیر مصون در مقابل آن می‌داند. او معتقد است که افراد سفیدپوست، چاق و سرخ‌رو که مزاجی مرطوب دارند، بیشتر آمادگی پذیرش جدری را دارند. از نظر رازی احتمال ابتلا به این بیماری در اواخر پاییز، اوایل بهار و نیز تابستانهای پرباران بیشتر است، او هم‌زمانی بادهای متوالی گرم جنوبی را در این میان بسیار مؤثر می‌داند (همان، 42-43). البته ظاهراً در آن زمان چنین هوایی را «هوای وبایی» می‌نامیدند که گویا این اصطلاح را نخستین بار بقراط به کار برده است (نجم‌آبادی، 50). نکتۀ قابل توجه آنکه در گذشته واژۀ وبا یا وبایی (و همچنین طاعون یا طاعونی) به تمام بیماریهای مسری و همه‌گیر اطلاق می‌شده است.
رازی نشانه‌های ابتدایی ابتلا به جدری را تب مُطبقه (دامنه‌دار)، خارش بینی، بی‌خوابی (که علامت مخصوص جدری است)، کمر درد همراه با تب، احساس مورمور شدن در تمام بدن، پف کردن در صورت و تغییر قیافه دادن، رنگ برافروخته، گونه‌ها و چشمان قرمز، خمیازه، درد گلو و سینه، تنگی نفس

خفیف و سرفه، خشکی دهان، غلظت آب دهان، گرفتگی صدا، سردرد و سنگینی سر و اضطراب و اندوه برشمرده است (همان، 45). او سایر نشانه‌های این بیماری را در شرایط و زمانهای مختلف به دقت توصیف می‌کند و با روش علمی و دقیق موارد افتراق تشخیصی آن را از حصبه باز می‌شناساند. شاید بتوان ادعا کرد که رازی اولین دانشمندی است که به صورتی روشمند، و تا حدی تطبیقی، به تشخیص افتراقی نشانه‌های سبب‌شناختی، بالینی و درمانی دو بیماری مشابه دست زده است. او روشهای درمانی و توصیه‌های غذایی متنوعی را در زمانهای مختلف و شرایط گوناگون ارائه می‌دهد و بهترین زمان برای استعمال دارو را هنگام آشکار شدن جوش بر بدن بیمار و دانه روی پوست می‌داند (همان، 64). تخلیۀ دانه‌های بزرگ و ضد عفونی کردن تاولها از جملۀ توصیه‌های بهداشتی قابل تأمل وی در دوران بیماری است (همان، 74).
مایه‌کوبی: نظامهای پزشکی کهن در جاهای مختلف بر این امر واقف بودند که هرگز یک نفر دو بار به آبله مبتلا نمی‌شود. در جوامع مختلف روشهای گوناگون سنتی مایه‌کوبی برای این بیماری وجود داشته است، مانند ریختن چرک تاولها روی زخمهای پوستی یا خوراندن پوسته‌های تاولها به نوزادان شیرخوار و یا ریختن این پوسته‌ها در بینی افراد (دوفن، 152؛ کرازبی، 1010). در اوایل سدۀ 12ق/ 18م بود که دو پزشک یونانی به نامهای یاکوب پیلارینو1 و امانوئل تیمونی2 متنی را (با خاستگاه نامعلوم) به اروپا آوردند و تیمونی آن را در قسطنطنیه چاپ کرد. در این متن روشهای مختلف مایه‌کوبی پیشنهاد شده بود. شروع ایمن سازی کودکان بر پایۀ این متن در 1717م توسط همسر سفیر بریتانیا در عثمانی بود که تا 1740م به مقیاس وسیع‌تری رواج یافت (دوفن، 154). در دهۀ آخر سدۀ 18م ادوارد جِنِر انگلیسی (1749-1823م/ 1162-1238ق) واکسن این بیماری را کشف کرد.
در ایران آبله جزو شناخته شده‌ترین بیماریهای ناتوان کننده و یکی از عوامل اصلی مرگ و میر کودکان بوده است. منابع مکتوب به چند اپیدمی بزرگ در سالهای 1288-1289ق/1871-1872م در جنوب کشور و اپیدمیهای کوچک‌تر در سالهای 1316-1321ق/ 1898-1903م در خوزستان، و یک اپیدمی در 1324ق/1906م در خراسان در سده‌های اخیر اشاره کرده‌اند (پولاک، I/292-293؛ فلور، 38). نوعی مایه‌کوبی سنتی در ایران رواج داشته است، به این ترتیب که دَلَمه یا قشر آبله را از کودک آبله‌کوبی شده می‌گرفتند و در قوطیهایی نگهداری می‌کردند و در مواقع لزوم آن را با آب جوشیدۀ سرد شده به

حالت مایع درمی‌آوردند و به عنوان مایۀ انسانی با استفاده از قلم به بازوی کودک تلقیح می‌کردند (سرمدی، 2/193-194). این کار که به «کوبیدن» معروف بود، به دست دلاکان یا سلمانیها انجام می‌شد و عملی مبارک و میمون بود و خانواده‌ها بابت آن به یکدیگر تبریک می‌گفتند (همو، 2/194).
کودک مایه‌کوبی شده 2 تا 3 روز بعد دچار تب می‌شد که اصطلاحاً می‌گفتند آبله گرفته است. دو هفته بعد به مرور جای آبله‌کوبی التیام می‌یافت و دلمۀ خشک شده می‌افتاد، اما جای آبله کوبی برای همیشه باقی می‌ماند. البته روشهای دیگری نیز برای ایمنی کودکان وجود داشت؛ مثلاً در بلوچستان ایران شیر گاو یا شتر مبتلا به آبله را روی زخم کودکان می‌ریختند (فلور، همانجا). تلقیح به شیوۀ علمی یا همان واکسیناسیون برای نخستین بار توسط دکتر کورمیک انگلیسی در 1228ق/ 1813م با استفاده از مایۀ گاوی و با مایه‌کوبی فرزندان عباس میرزا انجام شد (خویی، 7-8).

اوانس مرادیان، مترجم سفارتخانه‌های انگلیس و فرانسه، در سالهای 1332-1338ق/1913-1919م واکسیناسیون را در شهرهای بغداد، کرمانشاه و اصفهان رواج داد (سرمدی، 2/196). به گزارش شلیمر در بلوچستان نیز تلقیح صورت می‌گرفت و به واکسن نوع گاوی «پوتوگاو3»، و به واکسن نوع شتری «پوتوشتر4» می‌گفتند (ص 544-545). ملکم نیز در گزارش خود از اوضاع اجتماعی ایران طی دهۀ اول سدۀ 19م، به آشنایی پزشکان ایرانی با تلقیح اشاره کرده، هر چند انجام آن را کم و موردی توصیف نموده است (II/532). ظاهراً پس از شروع واکسیناسیون در ایران در 1288ش/ 1909م به تدریج میزان بیماری جدری کاهش یافته بوده، اما گزارشهای ارائه شده از سوی نلیگان5، پزشک انگلیسی مقیم ایران و رئیس وقت ادارۀ بهداشت ایران، این موضوع را تأیید نمی‌کند (فلور، همانجا). سالور (عین‌السلطنه) در خاطرات خود مرگ‌و‌میر کودکان ناشی از آبله را تا 90٪ تخمین زده، و معتقد است پس از مایه‌کوبی این میزان به 10٪ رسیده است (1/732).
روزنامۀ وقایع اتفاقیه در 1267ق/ 1850م مقالۀ مبسوطی را به آسیبهای حاصل از آبله و لزوم چاره‌گری آن چاپ کرد (ص 13-14). به دستور ناصرالدین شاه (سل‌ 1264-1313ق/ 1847-1896م) کودکان شمال مایه‌کوبی شدند و واکسیناسیون جزو برنامه‌های بهداشتی امیرکبیر شد. او دستور تجدید چاپ کتاب واکسیناسیون دکتر کورمیک را داد و به گفتۀ پولاک در همان زمان اغلب کودکان تهرانی واکسینه شدند و از شدت بیماری در جامعه کاسته شد (وقایع اتفاقیه، همانجا؛ پولاک، II/202-203؛


نیز نک‌ : آدمیت، 332-333). در اماکنی مانند مدرسۀ دارالفنون، مریض‌خانۀ دولتی و ادارۀ بلدیه، آبله‌کوبی رایگان صورت می‌گرفت (روستایی، 1/137).
با وجود تمهیداتی نظیر اعزام مایه‌کوبان به مناطق دور از مرکز (ابراهیم‌نژاد، 38؛ کُتبی، 261-284)، در برخی جاها مردم در برابر مایه‌کوبی فرزندان خود مقاومت می‌کردند و به آن رغبتی نشان نمی‌دادند (فلور، همانجا). مثلاً در 1219ق/1804م دکتر جوکس1 معدودی از کودکان بوشهری را به درخواست مادرانشان واکسینه کرد، اما دولتمردان محلی و علما از کار او هراسناک شدند و او مجبور شد در 1223ق/ 1808م منطقه را ترک کند (کتبی، همانجا). او در 1224ق/ 1809م واکسیناسیون کودکان ارمنی را شروع کرد، اما اجازۀ واکسیناسیون کودکان مسلمان را نداشت (فلور، 39).
با وجود تلاشهای بسیار، بیش از 100 سال طول کشید تا قانون مایه‌کوبی در مجلس به تصویب برسد (همانجا). هیئت وزرا در جلسۀ ششم مهرماه 1311ش/ 1932م به پیشنهاد وزارت داخله در قالب یک نظام‌نامه ضمن اشاره به موارد حقوقی و قانونی نظیر وظایف افراد، آبله‌کوبها، مدیران مدارس و ادارات دولتی، آبله‌کوبی مجانی را تصویب کرد (روستایی، 1/136-137). در خرداد 1320ش/ 1941م طرح جلوگیری از بیماریهای آمیزشی و بیماریهای واگیردار با ابلاغ اجباری بودن آبله‌کوبی در 2 ماهگی، 7 سالگی، 13 سالگی و 21 سالگی تصویب شد و والدین متخلف به 3 الى 7 روز حبس همراه با جزای نقدی محکوم شدند. طبق مواد همین طرح، هنگام شیوع آبله پزشکان موظف بودند به طور رایگان آبله‌کوبی کنند و این کار حتماً باید با مایۀ آبلۀ گاوی صورت می‌گرفت و نه مایۀ انسانی، در غیر این صورت متخلفان به حبس و پرداخت جزای نقدی محکوم می‌شدند (همو، 1/213). سرانجام قانون مایه‌کوبی عمومی و اجباری در 4 ماده در جلسۀ سوم مهر ماه 1322ش/ 1943م به تصویب مجلس شورای ملی رسید (همانجا، حاشیه).
سرانجام جدری: در 1966م/ 1345ش، نوزدهمین کنگرۀ سازمان بهداشت جهانی، فراخوان محو آبله از کرۀ زمین را اعلام کرد (کرازبی، 1012). آخرین مورد آبلۀ طبیعی به صورت بثورات خفیف آبله یا واریولا مینور2 در 26 اکتبر 1977م/ 4 آبان 1356ش روی پوست یکی از اهالی سومالی دیده شد. در 1979م/ 1358ش، اجلاس جهانی برای تأیید محو آبله، رسماً اضمحلال این بیماری را اعلام کرد (همو، 1012-1013). بدین ترتیب جدری یا آبله، اولین و آخرین بیماری‌ای شد که بشر برای همیشه بر آن فائق آمد. برنامۀ محو ویروس آبله همراه بود با نابودی تمام موارد موجود در آزمایشگاهها، به‌جز دو آزمایشگاه، یکی در آتلانتا و دیگری در مسکو.

مآخذ: آدمیت، فریدون، امیرکبیر و ایران، تهران، 1348ش؛ ابن ابی اصیبعه، احمد، عیون الانباء، به کوشش آوگوست مولر، قاهره، 1299ق/ 1882م؛ ابن سینا، قانون، ترجمۀ عبدالرحمان شرفکندی، تهران، 1367ش؛ ابن ندیم، الفهرست؛ اخوینی بخاری، ربیع، هدایة المتعلمین، به کوشش جلال متینی، مشهد، 1371ش؛ بیرونی، ابوریحان، فهرست کتابهای رازی، به کوشش مهدی محقق، تهران، 1366ش؛ تمیمی، محمد، مادة البقاء، به کوشش یحیى شعار، قاهره، 1999م؛ ثابت بن قره، الذخیرة فی علم الطب، قاهره، 1928م؛ جرجانی، اسماعیل، الاغراض الطبیة، تهران، 1345ش؛ خاقانی شروانی، دیوان، به کوشش ضیاء‌الدین سجادی، تهران، 1357ش؛ خویی، محمد، رسالۀ تعلیم‌نامۀ آبله زدن، نسخۀ خطی کتابخانۀ دانشگاه تهران، شم‌ 5215؛ رازی، محمد بن زکریا، الجدری و الحصبة، ترجمۀ محمود نجم‌آبادی، تهران، 1344ش؛ همو، الحاوی، حیدرآباد دکن، 1985م؛ روستایی، محسن، تاریخ طب و طبابت در ایران، تهران، 1382ش؛ سالور، قهرمان میرزا (عین‌السلطنه)، روزنامۀ خاطرات، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران، 1376ش؛ سرمدی، محمد تقی، پژوهشی در تاریخ پزشکی و درمان جهان از آغاز تا عصر حاضر، تهران، 1378ش؛ سیوطی، الرحمة فی الطب و الحکمة، بیروت، 1403ق/ 1983م؛ قفطی، علی، اخبار العلماء، به کوشش محمدامین خانجی، قاهره، 1326ق؛ کرمانی، محمد کریم، ذقائق العلاج فی الطب البدنی، بمبئی، 1315ق؛ لغت‌نامۀ دهخدا؛ نجم‌آبادی، محمود، مقدمه و تعلیقات بر الجدری و الحصبة (نک‌ : هم‌ ، رازی)؛ نظامی گنجوی، کلیات خمسه، به کوشش وحید دستگردی، تهران، 1335ش؛ نفیس بن عوض، شرح الاسباب و العلامات، کلکته، 1251ق/ 1836م؛ نفیسی، علی‌اکبر، فرهنگ، تهران، 1343ش؛ وقایع اتفاقیه، تهران، 19 ربیع الآخر 1267ق، س 1، شم‌ 3؛ نیز:

Carmichael, A. G., »Plague of Athens«, The Cambridge World History of Human Disease, ed. K.F. Kiple, Cambridge, 1999; Crosby, A.W., »Smallpox«, ibid; Duffin, J., History of Medicine, Toronto, 2001; Ebrahimnejad, H., Medicine, Public Health and the Qājār State, Leiden, 2004; EI2; Ell, S.R., »Disease Ecologies of Europe«, The Cambridge World History of Human Disease, ed. K.F. Kiple, Cambridge, 1999; Floor, W., Public Health in Qajar Iran, Washington, 2004; Kotobi, L.D., »L’Emergence d’une politique de la santé publique en Perse Qajar...«, Studia Iranica, 1995. vol. XXV, no.2; Malcolm, J., The History of Persia, London, 1820; McNeill, W.H., Plagues and Peoples, Oxford, 1977; Mohammad Said, H., »Diseases of the Premodern Period in South Asia«, The Cambridge World History of Human Disease, ed. K.F.. Kiple, Cambridge, 1999; Polak, J.E., Persien das Land und seine Bewohner, Leipzig, 1865; Schlimmer, L., Terminologie Medico-Pharmaceutique, Tehran, 1874; Tatsukawa, Sh., »Diseases of Antiquity in Japan«, The Cambridge World History of Human Disease, ed. K.F. Kiple, Cambridge, 1999.
پیمان متین




1. De Pestilentia.
2. G.Valla

1. J. Pylarino
2. E. Timoni
3. Potogav
4. Potoshotor
 5. Neligan

1. Jukes
 2. Variola minor

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد
عبدالکریم سروش

باید به دوران ماقبل ارتدوکسی بازگشت و همه چیز را از کفر و ایمان، و حلال و حرام، و وحی و نبوّت، و حق و تکلیف و فقه و کلام را از نو سیّالیّت بخشید. 

یکم: رُبع ساکنانِ رُبعِ مسکون، به تقریب مسلمانان‌اند که نام محمّد )ص(، ناموس وپرچم آنان است و آلودن این نام، نهادشان را ناآرام می‌کند. سخره‌گران و هجوپردازان، حقّ خود دانسته‌اند که صورت وی را زشت بنگارند و حرمت و مهابت او رادر چشم مردم بشکنند.
مرا در حقّ آزادیِ بیان سخنی نیست. ولی هرچه هست، حقّ است، نه تکلیف، و همه نکته همین‌ جاست. هواداران این حقّ، از آن چنان سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی، به حکم این حقّ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست؛ یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل، وقتی کسی پیامبر را "دژم‌روی و زشت و سیاه" می‌کند،و به صورت خوک و بوزینه می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای، کافی نیست بگوید «چون حقّ من است»، چرا که تصویر نکردن هم حقّ اوست. دلیلی فراتر از «حقّ» باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد. و همین‌جاست که خار تردید، دل و دماغ مسلمانان را می‌خلد که مبادا ریگی در کفشی یا خنجری در آستینی نهان بوده است که حقِّ کشیدن را بر حقّ نکشیدن ترجیح نهاده است.

از ناروایی اخلاقی این عمل بگذریم که به هیچ روی بخشودنی نیست که چند کس از سر تفریح و در بستر عافیت و برای رونق تجارت، نقشی منکر بیافرینند و عشق و غرور کرور کرور آدمیان عاشق و مؤمن را به سخره و استهزاء بگیرند و دلشان را پریشان کنند و از آن بدتر، دور باطل تروریسمی کور را جان بخشند که نه حقّ را می‌فهمد، نه اخلاق را، و نه تکلیف را.

بلی به مسلمانان می‌توان گفت که نرنجند (اگر بتوانند) اما به کافران هم باید گفت که نرنجانند و حرمت عزیزان یک قوم را (مقّدسات نمی‌گویم تا غیرت کافران را نجنبانم) به لوث اهانت نیالایند، و به حکمت مولانا جلال‌الدین گوش بسپارند:

تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر زمان زیر لب چه می‌خوانیم

تا در این صورتیم از کس ما
هم نرنجیم و هم نرنجانیم
 
باده حقّ را به اندازه نوشیدن و بر حقّ جامه تکلیف نپوشیدن، عین ادب باده‌گساری و شرط حق‌ّ‌شناسی ست، که:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
 
چالش حقوق و اخلاق وتکالیف، امروز از جدّی‌ترین چالش‌ها در مغرب‌زمین است. هیچ اجتماعی فقط با حقوق و بی‌اعتنا به اخلاق نمی‌تواند زنده و رستگار باشد. توهین به پرچم و ناموس دیگران، نه تکلیف اخلاقی است (مکتب کانت)، نه فضیلت است (مکتب فضیلت‌گرایی)، نه سودش بر زیانش می‌چربد (مکتب فایده‌گرایی)؛ و در همة صورت‌ها ناروا و رذیلت است. به بیان هوشمندانۀ پوپر در جامعۀ باز و دشمنانش تقلیل مرارت به جای تکثیر سعادت، جایگزین اخلاقی نیکویی برای فایده گرایی ست.. چه سود و فضیلتی دارد دل‌ها را آزردن و رنج بیهوده بر جانها نهادن؟

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازارند
 
دوم: معرفت، چنانکه پوپر گفت، از طریق نقد سامان می‌پذیرد و معرفت دینی هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر زشت‌نگاری صورت رسول اکرم، شرعاً گناه و اخلاقاً نارواست، نقد شخصیت و رفتار و گفتار او مطلقاً نه گناه است، نه ناروا. نیم آیه قرآن که هیچ، حتی نیم روایت ضعیف هم وجود ندارد که بگوید نقدعلمی و اخلاقی رفتار و گفتار پیامبر یا محکمات و متشابهات قرآن جایز نیست.

اینکه جامعه مسلمانان تاکنون چنین نکرده است، قطعاً هیچ دلیل درون دینی ندارد. حرمت وشخصیت محوری پیامبر و قداست قرآن و ترس از لغزیدن در ورطه گناه، عالمان و عامیان را از خطر کردن برحذر داشته است، غافل از اینکه نقدکردن نه قداست‌زدایی است نه حرمت‌ستانی. مؤمنان باید آرام آرام بپذیرند که نقد علمی و اخلاقی و تاریخی قرآن و حدیث و انبیاء و اوصیاء، لازمة عقلانیت است و حرمت نهادن به نقد، عین حرمت نهادن به عقل است. عاشقان نیز نباید بهراسند که نقد چهره معشوقشان را مخدوش کند، بلکه به حکم ایمان باید انتظار داشته باشند که زرّ ناب دیانت از کوره نقد، پاک‌تر و ناب‌تر سر برآورد و سیاوش‌وار از آتش امتحان به سلامت بگذرد. آنکه خداوند عالمیان است در واقعه خلقت آدم قال ومقال عالمی رااز عرش نشینان میشنود و از"نَفَس فرشتگان ملول" نمیشود. قرآن خود صلا زده است که تا قیامت کسی از جنّ و انس نمی‌تواند سبک آن را تقلید کند و مثل آن بیاورد. این ندا لاجرم از اطمینانی برمی‌خیزد. و جامعه مؤمنان ناچار باید بی‌دلهره و هراس راه را بر ورود رقبای قرآن باز کندتا متاع خود را بنمایند و « سیه‌روی شود هر که در او غشّ باشد!».

حافظ با کمال بلاغت و ظرافت باب این هماوردی را گشوده است و درنهایت شرم وادب خطر کرده وبا ایهام پردازی خاص خود گفته است که در قرآن هم سخنی بلیغ تر و خوشتر از شعر حافظ پیدا نمیشود:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری!

اگر رقابت و هماوردی با قرآن جایز و آزادست که هست، نکته‌سنجی‌های نقّادانه دیگر هم ممنوع و محرّم نیست. نقد کردن، نه توهین است نه تمسخر، نه شبهه پراکنی نه دشمنی و ریشه‌کنی، بل رواج خردورزی است و رشد دین‌شناسی و ارتقاء آستانه تحمّل و مدارای دینی. مؤمنان اگر با مقوله نقد دینی آشتی کنند و فقیهان اگر بر نقد و تنقیح مقولات «مقدّس» صحّه بگذارند (که هیچ منع شرعی ندارد)، آنگاه با دیدن کاریکاتوری زشت و موهن (که البته نقیض نقد عالمانه است) چنان برآشفته نخواهند شد که دکّان روزنامه‌نگاران را به آتش بسوزانند، یا شکمشان را با خنجر بدرند.

می‌دانم که از این مقوله بسی دوریم، و «مقدّسات»مان چنان عبوس و محتشم نشسته‌اند که خیال نقدشان، قوّه واهمه‌ما را می‌سوزاند،‌ امّا بدانیم که همین پیاله‌های نقد است که دماغ خرد را تر می‌کند، و دل قوی داریم که این آیین اگر حقّ است، همان حقّانیت پشتیبانش خواهد بود.

هنوز فقیهان ما در رساله‌های عملیه خود می‌نویسند: «دادن قرآن به کافر حرام و گرفتن آن از کافر واجب است». آنگاه با چنین فتاوایی می‌خواهیم در دیالوگ ادیان هم دستی گشاده و پایی ثابت داشته باشیم ودرس مدارا وتحمل به مومنان بیاموزیم و به رشد دین‌شناسی هم کمک کنیم!

سال‌ها پیش که در باب «حوزه و دانشگاه» سخنانی نامتعارف گفتم و باب جرح و ضرب را بر خود گشودم، در آنجا بدین نکته مغفول اشارت کردم که حوزویان فقط به فهم دین و هرمنوتیک متن مقدّس مشتغل‌اند که کاری نیکوست، اما برتر از فهم هم، کاری هست و آن نقد است و حوزویان تا از فهم نوازشگر به نقد چالشگر عبور نکنند، خدمت‌شان به دین کمال و سامان نخواهد یافت. طالبان علم که در چنان سپهری از نقد و جدل پرورش می یابند، هاضمه‌ای نیرومند برای فروخوردن خشم و تحمّل جفاها و «شبهه‌«ها خواهند داشت. جامعه بسته فقهی را به جامعه باز اخلاقی بدل کردن، پادزهر غالب خشونت‌هاست.
 
سوم: مسلمانان (و شرقیان) حق دارند مباهی و مبتهج باشند که از نعمت «ناتوانی» و"دولت فقر"برخوردار بوده‌اند و لذا دستانی نیالوده دارند. بر دامن مسلمانان، نه لکّه استعمار نشسته است، نه یهودسوزی، نه انکیزیسیون، نه ساختن سلاح‌های اتمی و شیمیایی، نه پروردن بلشویسم و نازیسم و فاشیسم، نه جنگ‌های جهانی، نه ویتنام، نه الجزایر، نه ...

نمی‌دانم اگر مسلمانان قدرتمندتر بودند چه می‌کردند، شاید از این بدتر می‌کردند و در تباهی بیشتر می‌غلتیدند. اما بختیارانه و خوشبختانه از نحوست قدرت جستند و این ناتوانی، ننگی برای آنان رقم نزد. گویا سعدی از زبان همه مسلمانان می‌گفت که:

چگونه شکر این نعمت گزارم
که زور مردم‌آزاری ندارم
 
حفظ این عصمت و بکارت تاریخی، فریضه امروزین ماست. اندرز من به امیران ایران همین بوده و هست که سلاح اتمی را نه به سبب تضییقات جهان‌خواران، بل به‌خاطر پاکدامنی سیاست، نخواهند و نسازند. بگذارند آیندگان بگویند که قومی می‌توانستند، اما نخواستند"آبروی فقر و قناعت " را ببرندو زور مردم‌آزاری داشته باشند وچندان توانا شوند که توانایی عدل و انصاف را از کف بدهند. بگذارند سلاح‌سازی و سلاح‌فروشی از آنِ دیگران باشد. قدرت واقعی در کف مردم است و حکومتی که به عدل و انصاف مردم را راضی نگه می‌دارد، نیرومندترین سلاح‌ها را در اختیار دارد. به قول سعدی:
 
با رعیّت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عدل را رعیّت لشکر است
 
امروز، بازرگانی جنگ‌افزارهای آدمیخوار و مهیب که بشریت را ناامن و بی‌زینهار کرده است، سودآورترین سوداگری غرب ست. نمی‌دانم لیبرالیسم مدرن برای این خشونت‌پروری و خشونت‌گستری چه عذری می‌آورد، اما تمدّن اسلامی را که هیچ‌گاه سلاح‌پروری نکرده است، به ننگ این سودا آلودن، ملامتی اخلاقی و عقوبتی تاریخی در پی دارد. این ماکیاولیسم مسلّح، هرچه باشد الگوی خوبی برای آینده مسلمانان نیست. نگویید قدرت را می‌پذیریم و با فسادش می‌ستیزیم، «ای قصاب این گِرد ران با گردن است»؛‌ فکری دیگر باید کرد.

گویا سیاست غرب از دوران روشنگری به این طرف هرچه سکولارتر می‌شود، خشن‌تر وضعیف کُش تر می‌شود. باده قدرت را به اندازه نمینوشد وپاس ضعیفان را نمیدارد. آیا بازگشت اخلاق دینی به صحنه، می‌تواند مهاری بر این خشونت‌پروری و ستیزه‌گری باشد؟
 
چهارم: پیتر برگر (Peter Berger) جامعه‌شناس اتریشی ـ آمریکایی، که روزگاری کتاب کلاسیک Sacred Canopy (1967) را نوشت، چندی بر آن بود که آینده جوامع به دست سکولاریزم خواهد افتاد. او سپس با مشاهده احوال جاری جهان و قوّت گرفتن دین و بازگشت نیرومندش به تاریخ، رأی خود را دیگر کرد و به زوال تاریخی سکولاریزم فتوا داد:

The Desecularization of the World (1999)
این بازگشت دریغا که با ابراز هویّت، بیشتر عجین شده است تا با تولید معرفت.

دین سرچشمه سه چیز است: هویّت و معرفت و نجات. هم هویّتی ستبر و غرورآمیز به پیروان می‌دهد، هم معرفتی یقین‌آور به مبدأ و معاد، و هم وعده‌هایی شیرین در باب نجات و رستگاری واپسین. موازنه‌ای معقول میان هویّت و معرفت، شرط دلربایی و مقبولیت هر دیانت است. مسلمانان پس از تجربه قرن‌ها ناکامی و استعمار، اینک به فکر بنای مجدّد معرفت و عزّت خویشتن‌اند و در این طریق گام‌های بلند برداشته‌اند. مجدّدان و مصلحان دینی، دست‌کم یک قرن است که به بازاندیشی و بازسازی معرفت دینی مشغول‌اند و کامیابی‌هایی حاصل کرده‌اند، اما صدای فرخنده معرفت‌آموز آنان، در میان غوغای بلند هویّت‌اندیشان، کمتر به گوش‌ها می‌رسد: یکی غوغای سنّت و دیگری غوغای سلفی‌گری و ناب‌گرایی. از یک طرف، سنّت‌گرایان با تمسّک به دستاوردهای غربال ناشده تاریخ و تمدّن اسلامی، از رویارویی با اندیشه‌های جدید سرمی‌پیچند و به «آنچه خود داشت» قناعت می‌کنند و می‌کوشند تا «از بیگانه تمنّایی» نکنند و بر پای چوبین بی‌تمکین خود بایستند و «دین عجایز» پیشه کنند و مبتلا به بیماری «غربزدگی» نشوند، و از سوی دیگر ناب‌گرایان و سلفی‌اندیشان، در خیال محال بازگشت به «دیانت ناب نخستین» و «اسلام ناب محمّدی»اند و می‌خواهند جنینی را که هزار و چهارصد سال از زاده شدنش می‌گذرد و بلوغ و تکامل تاریخی یافته و هویّت و تشخّص حاصل کرده است، دوباره از زهدان تاریخ درآورند و آن بذر نخستین را که اینک درختی برومند و تنومند شده، از نو کشف کنند و دوباره در خاک تاریخ بیفشانند. «چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش؟» و همین محال‌اندیشی‌هاست که راه به خشونت می‌دهد. هویّتی که بر پایه معرفت ننشیند، و تنها و تنها به گذشته «پرافتخار» خود بیندیشد و با داغ انحطاط بر پیشانی، و زخم استعمار در پهلو، به عزم انتقام و سروری برخیزد، چاره‌ای ندارد جز اینکه خشونت ورزد و هویّت را به مصاف معرفت برد و پارگی معرفت را به سوزن هویّت رفو کند و گمان باطل ورزد که لافِ غرور و عزّت زدن و باد در آستین ژنده هویّت افکندن، به او قدرت هماوردی با علم و صنعت وسیاست مدرن را خواهد داد!

اینکه کسی بوده‌ایم و لذا اینک هم کسی هستیم، حجّت موجهی نیست، باید بکوشیم دوباره کسی بشویم. و این کوشش، نه از طریق کافرکشی و خلافت‌طلبی و امّت‌سازی (که همه مؤلفه‌های هویّت‌اند) به ثمر می‌رسد؛ بل با معرفت‌ورزی و اندیشه‌پروری و نقد و بازسازی فکر دینی و داد و ستد با پهلوانان فکر و فضیلت بشری پیش خواهد رفت. نه قناعت به آنچه داریم، نه بازگشت به آنچه بودیم و نه کشیدن سلاح وکشتن مردم بی گناه و بی پناه، هیچکدام جهانیان را قانع نخواهد کرد که ما کسی هستیم. هویّتی فربه در کنار معرفتی لاغر، تصویری کوژ و مضحک از ما خواهد ساخت. با دو پای سالم و موزون می‌توان دوید و با دو بال سالم می‌توان پرید، اما با دو پای لنگ فقط می‌توان لنگید. مولانا فرمود:

چون که سرکه سرکگی افزون کند
پس شکر را واجب افزونی کند
 
حالا که جاهلان و کژاندیشان به نام دین سرکه می‌ریزند و ترشی می‌کنند و خلقی را به عذاب می‌افکنند، نوبت و تکلیف عالمان است که شکر بیفشانند و عسل بریزند تا جهل جاهلان را خنثی کنند. عالم اسلام محتاج نواندیشان دلیری است که به مؤمنان بیاموزند، عشق کافی نیست، عقل هم لازم است. امر دین عظیم‌تر از آنست که فقط به عاشقان راستین سپرده شود، چه جای عاشقان دروغین! عاقلان هم باید تکلیف خود را ادا کنند و عشق گرم مهاجم را با عقل سرد ملائم درآویزند و بیامیزند.
 
پنجم: تمدّن و فرهنگ اسلامی،در منحنی سیر خویش چهار دوران کلان را سپری کرده واینک در آغاز دورۀ پنجم است. این ادوار،با تسامح و تداخل، به نوبت چنین‌اند: دورۀ تاسیس و جهاد، دورۀ نظم و قانون، دورۀ هنر و فلسفه و عرفان، دورۀ ناکامی و انحطاط و سرانجام دورۀ بیداری.

دوران نخست، دوران تأسیس بود. اسلام در میان اعراب قبیله‌نشین تولد یافت که در جنگ و جدال دائم بودند و فقط چهار ماه «حرام» را برای توّقف جنگ‌ها و امنیت تجارت، برگزیده بودند که همان حرمت را هم گاه می‌شکستند و به نزاع و ستیز برمی‌خاستند (به گفته قرآن: یحلّونه عاماً‌ و یحرّمونه عاماً).تنازع دائم برسر بقاء به این قبائل آموخته بود که «حمله بهترین دفاع ست». پیامبر نیز به حکم زیستن درحصار تهدیدات دائم، از همین اصل پیروی می‌کرد و وقتی قدرت گرفت، علاوه بر دفاع، به حمله هم دست برد تا از حملات محتمل در امان ماند و آیین نوپایش در هم نشکند. «جهاد»، مقتضا و مولود چنین جهانی بود. امّا رسول اکرم وقتی قدرت تامّه یافت،‌ رسم مهاجمت را برانداخت و آئین اخوت را به جای آن نشاند . قرآن بر اعراب منّت می‌نهد که فراموش نکنیدکه «اذ کنتم اعداءً فألّف بین قلوبکم... شما اعراب دشمن یکدیگر بودید،خدا دل‌های شما را با هم آشتی داد و اینک برادر یکدیگر شده‌اید. بر لبه گودال آتش بودید و او نجاتتان بخشید». بی‌جهت نبود که ابن خلدون می‌گفت: رسول اکرم دو معجزه بیشتر نداشت: یکی قرآن و دیگری آشتی افکندن میان قبائل عرب.

فتوحات مسلمانان پس از درگذشت پیامبر رنگی از جهاد نخستین و نشانی از حیات و همبستگی تازه اعراب و سازگار با مشی و مرام عموم جهانداران بود. هیچ سرزمینی در آن عصر از آنِ کسی نبود. هنوز دولت ـ ملّت از مادر تاریخ نزاده بود. شاهان و امپراتوران به هر جا لشکر می‌کشیدند و ظفر می‌یافتند، آنجا را از آنِ خود می‌کردند. مردم رعیّت پادشاه بودند،‌ نه شهروندان آزاد. سرزمین‌ها دست‌به‌دست می‌شد و مساحت کشورها به تبع هزیمت و ظفر شاهان، قبض و بسط می‌یافت. کشور مصر را که اعراب فتح کردند، قرن‌ها قبل کمبوجیه پادشاه ایران فتح کرده بود و عراق که قرن‌ها بعد ،از آنِ ترکان عثمانی شد قبلاً‌ از آنِ ایرانیان بود و قس ‌علیهذا. و البته در این فتوحات شرارت‌ها و شقاوت‌هایی می‌رفت که شهوت و غضب آدمیان در آن نقش عمده داشت. شاعری حکیم چون سعدی که در دل چنان دورانی می‌زیست، و غارت مغولان را به چشم دیده بود و هجوم محمود غزنوی به هند را هم در تواریخ خوانده بود، نه فتح و ظفر غازیان را مذمّت می‌کرد، نه مردمان را به شورش می‌خواند، بل همواره روی سخنش با پادشاهان بود که با رعیّت به عدالت رفتار کنند و آسایش و رضایت آنان را بخواهند که:
 
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
 
و خواب بلکه مرگ ظالمان را به دعا می‌خواست تا دمی کمتر ظلم کنند:
 
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه است خوابش برده بِه
آنکه خوابش بهتر از بیداری ا‌ست
آن چنان بد‌ زندگانی، مرده بِه
 
باری در این دوران تأسیس وماقبل ارتودوکسی که به تقریب یک قرن درازا یافت، و اوج آن در دوران عبدالملک مروان، سلطان مقتدر اموی بود، مجاهدان دست برتر را داشتند و حرف اوّل را می‌زدند. آنان محافظان طفل نوپایی بودند که از همه سو در محاصره و تهدید بود و بیم هلاکتش می‌رفت. در صدرهمین دوران بود که قرآن مجاهدین را بر قاعدین برتری می‌بخشید و شهید برترین لقب و نشان افتخار هر مسلمان بود. حتی زهد و صبر و قناعت و ... که بعدها از ارکان اخلاق اسلامی شدند، در دل همین فضای جنگی و چریکی روییدند، و ادب این مقام بودند. یک مجاهد حربه بر دوش، چگونه می‌توانست اهل رفاه و عشرت باشد و به ثروت و مکنت بیندیشد؟ درین دوران ماقبل ارتودوکسی‌ همه چیز سیّال بود از مرزهای جغرافیایی گرفته تا معنی کفر و ایمان، و حدود حلال و حرام، و مفهوم توحید وصفات و کلام باری و...

وقتی نوبت استقرار در رسید و مسلمانان از تهدید مهاجمان برآسودند و خانۀ امنی برای خود ساختند و صاحب ممالک تازه‌ای شدند و مدیریت اراضی مفتوحه به گردنشان افتاد،‌ اصحاب قلم رفته‌رفته جای اصحاب سیف را گرفتند (به تعبیر ابن‌خلدون) و فقیهان و محدّثان سر برآوردند و به تبیین قواعد کشورداری و تدوین احکام حلال و حرام، و حقوق و تکالیف و نحوه معیشت مؤمنانه پرداختند. در تناسب با روح عصر و مقتضای دوران، اینجا وآنجا روایاتی رواج یافت که گویا پیامبر فرموده‌اند که «مرکّب قلم دانشمندان از خون شهیدان برتر است» یا «از جهاد اصغر بازگشته‌ایم و به جهاد اکبر می‌رویم» و امثال آن. یعنی مجاهدان و شهیدان نقش تمدّن‌ساز خود را اینک به عالمان می‌سپردند تا هویّتی امنیّت‌یافته و جاافتاده را با معرفت و مدنیّت بیامیزند و جسم و جانش را فربه کنند. در قرون دوم و سوم وچهارم هجری است که فقیهان شأن برتر می‌یابند و تدوین کتب فقهی و حدیثی رونق می‌یابد و مُلک‌داری بر «احکام سلطانی» بنا می‌شود و مسلمانان با تکیه بر اقوال فقهی، معیشت دیندارانة خود را نظم و سامان می‌بخشند، و قانون به پریشانیها خاتمه می‌دهد. مدارس فقهی و کلامی پدید می‌آیند و فقیهان و متکلّمان بزرگ درمی‌رسند وارتودوکسی را استوار می‌کنند. ترجمه رسالات یونانی آغاز می‌شود و مسلمانان از دیگر ادیان و فرهنگ‌ها،‌ علم و فلسفه و سیاست می‌آموزند و ذخیره فرهنگی خود را غنی می‌کنند.

پس ازدوران‌های جهاد و قانون ونظم بخشی جامعه مؤمنان از درون و برون، آنگاه دوران سوم یعنی دوره طلایی فلسفه و عرفان و شعر و ادب و هنر درمی‌رسد که حاجات لطیف و ثانویه بشرند و آدمیان عادتاً در امن و فراغ به سراغ‌شان می‌روند. این دوران که پرورنده و پرورده فارابی و ابن‌سیناوناصرخسرو و فردوسی و غزّالی وسهروردی و خواجه نصیرطوسی و سعدی و مولوی و ... است، کمابیش تا هجوم مغولان ادامه می‌یابد و پس از آنست که دوران ناکامی و انحطاط این تمدّن آغاز می‌شود و مسلمانان به «تعطیلات تاریخ» می‌روند و اینجا و آنجا جز تک ستاره هایی چون صدرالدین شیرازی در آسمان فرهنگ به چشم نمی آیند.

عبدالرحمن‌ ابن‌خلدون تونسی و شمس‌الدین‌محمّد حافظ‌شیرازی که هر دواز فرزندان قرن هشتم‌‌اند واز معاصران تیمورلنگ،در دوسوی عالم اسلامی این فروپاشی و سراشیبی را به نیکی دیده ودریافته بودند که یکی در فلسفه اجتماعی خود (در کتاب العبر و دیوان المبتداء و الخبر...) انحطاط دول و ملل را تئوریزه می‌کند و دیگری در اشعار آبدار خود از تباهی مزاج دهر سخن می‌گوید:

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
درین چمن که گلی بوده است یا سمنی
مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رأی برهمنی

این تباهی مزاج دهر وفساد طبیعت تاریخ. که بخت باژگون مسلمین بود، کمابیش تا آستانه قرن چهاردهم هجری چون موریانه‌ای، پیشه و اندیشه آنان را از درون می‌خورد و از آن جز پوسته‌ای باقی ‌نمی‌گذارد. استعمار هم بدتر و شرورتراز چنگیز و تیمور از بیرون در‌‌می‌رسد و نیم‌جان باقیمانده آن را می‌ستاند و چنین است که خانه‌ای را که مجاهدان ساخته و از دشمن پیراسته بودند، و فقیهان به نظم، و عارفان به هنر آراسته بودند، فرومی‌ریزد، و مزرعۀ تمدّن را آب، و دهقان مصیبت‌زده را خواب فرا می‌گیرد.(۱)

در قرن چهاردهم است که بیداران و بیدارگران در اکناف و اقطار عالم اسلام به ظهور می‌رسند و طالب رستاخیز مسلمانان می‌شوند. مسلمانان را می‌نگرند با هویّتی پاره‌پاره و معرفتی منجمد و سنگواره. کوشش‌ها از دو سو آغاز می‌شود تا هویّت و عزّت و حرمت را به آنان بازگردانند و معرفت‌شان را پاره‌دوزی کنند. بانگ احیاء خلافت و اتّحاد مسلمانان از یک سو، و بانگ نوخوانی و بازسازی شریعت و دیانت از سوی دیگر درهم می‌آمیزند تا آن بخت باژگون را باژگون کنند.

پس از بیدارگریهای کسانی چون سیّدجمال و محمدعبده و اقبال لاهوری که آمیزه ای از هویّت‌گرایی و معرفت‌پروری بود، اینک در عالم اسلام نومعتزلیانی به ظهور رسیده‌اند تا داد عقل را بستانند، و داد و ستد بیرون و درون عالم اسلام را سامانی مؤمنانه و عالمانه بخشند. هم‌راستا با این نومعتزلیان معرفت‌پرور، سلفی‌ها و ناب‌گرایان هم، به نمایش اقتدار مشغول‌ شده اند و می‌خواهند با نظامی‌گری و جهاد فی سبیل‌الله، رعب در دل دشمنان بیفکنند و خلافت اسلامی را احیاء کنند‌، و مرزهای دولت ـ ملّت ها رافروکوبند و تاریخ را در نوردند، و آب را از سرچشمه بردارند و اسلام را به روزهای نخستین بازگردانند، و هویّتی ستبر و ستیهنده برسازند تا حمله دشمنان را دفع کنند، و مکرشان را به خودشان بازگردانند. نهضت آیت الله خمینی هم، نهضتی هویّت‌پرور و جهاداندیش وماکسیمالیست بود و میخواست بر همه چیز صورت دین بپوشاند و داعیۀ ناب‌گرایی در سر داشت، و تمدّن سازی را وجهه همّت خویش قرار داده بود. هرچه حرکت نومعتزلیان مصلِح، به مقتضای ماهیت امر، آهسته و گام‌به‌گام است، حرکت جهادیان، پرغوغا و چشم رباست، و جهانیان اینک جهادیان را می بینند و بس! و بر آتش این وسوسه دامن می‌زنند که گویا اسلام جز کین‌توزی و جنگ‌افروزی چیزی در انبان ندارد. فقاهتش هم در خدمت بدویّت است وبس.

تردید نباید کرد که سهم عظیمی ازخشونت‌گرایی جهادیان بازتاب امنیّت‌ستانی و خشونت‌پروری غربیان است، و اصلاح دینی نومعتزلیان وامدار دستاوردهای علمی و فلسفی و حقوقی و دینی مغرب زمینیان است. مدرنیته ما را هم به زهر خود آلوده است، هم به غذا و داروی خود نواخته است. اما هویّت‌اندیشان خواستار میانبُر زدن و یک شبه راه صد ساله پیمودن‌اند. گمان می‌کنند اقتدار نظامی و ویرانگری و رعب‌آفرینی، تمدّن سازند. و اگر مجاهدانی چند در عصر رسول اکرم و در کورۀ داغ وحی، جان تازه گرفتند و مشعل مسلمانی را با خود به جهان پیرامون بردند، امروز هم می‌توان همان الگو را تکرار کرد و با لافِ مسلمانی زدن و تیر و کمان به دست گرفتن، زبردستان را فرو کشید و فرودستان را فرادست نشاند. رجعت محال‌اندیشانه به گذشته و نادیدنِ تاریخ و نشناختنِ روزگار مدرن کار به دست همه داده است. اسلام ازنبوّتی و معرفتی وحیات تازه یی آغاز شد و سپس هویّتی فراخ و فراگیر بر آن نشست. از وقتی که چرخۀ معرفت از کار افتاد آن هویّت هم به پوسته‌ای پوک بدل شد. حیات دوبارۀ مسلمانان را معرفت‌اندیشان تأمین خواهند کرد، نه هویت‌اندیشانی که می‌خواهنددرجهانی که دولت –ملت ها به تمکین برجای خود نشسته اند وعلوم طبیعی و انسانی رازهای طبیعت ودیانت را گشوده اند وهویت ملی جارابر هویت دینی تنگ کرده است وحقوق بشر آئین مشترک همه اقوام و ملل شده است ،قشری بی‌مغز را جانی نو بخشند و پوستین وارونه بر تن اسلام بپوشانند. باید به دوران ماقبل ارتدوکسی بازگشت و همه چیز را از کفر و ایمان، و حلال و حرام، و وحی و نبوّت، و حق و تکلیف و فقه و کلام رااز نو سیّالیّت بخشید.
 
ششم: از مسلمانی و مسلمانان و نیک و بدشان گفتم، بیفزایم که مسلمانان هم انسان‌اند و چون دیگران اسیر شهوت و غضب و خواستار سود و ظفرند. نام مسلمانی کسی را بافضیلت نمی‌کند. دیانت معیشت‌اندیش که قوت غالب عموم دینداران است، نیکان را نیک‌تر و بدان را بدتر می‌کند. مولانا فرمود:
 
زانکه از قرآن بسی گمره شدند
زین رسن قومی درونِ چَه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عَنود
چون تو را سودایِ سربالا نبود
طالب هرچیز ای یارِ رشید
جز همان چیزی که میجوید ندید
 
سودای مقدّم بر دینداری، دینداری را جهت می‌بخشد:اگر در آن رحمت بجویی رحمت خواهی یافت و اگر خشونت بجویی خشونت خواهی یافت.همچنانکه با رسن میتوانی درچاه درآیی یا از چاه برآیی.درهنگامه خطر،دین تیغ میشود ودر هنگام رفاه ،میغ. مسلمانان جمعی نا همگونند ودین بر زبان کثیری از آنان لقلقه یی بیش نیست  به تعبیر رسای امام حسین (ع )(۲) وکم نیستند کسانی که نه از اسلام و تاریخش اطلاع درستی دارند نه پای بند احکام شرع اند بل دیانتی آمیخته به جهل و خرافه دارند و در چنگال رهبر خواندگانی قدرت طلب و خشونت گرا اسیرند واستبداد درونی و دخالت های بیرونی آنانرا به طاقت آورده است. وقتی قومی احساس ناامنی و خطر و تحقیر و تبعیض کند، آشناترین سلاح را برای دفع خطر به دست می‌گیرد. و دین همان سلاح آشنای اینگونه دینداران است. دیندارانِ سودایی را باید دارو کنند، دین شناسان از درون و نیکخواهان از برون.

فریضۀ روشنفکران مسلمان است که جایگاه درشتی و نرمی، و جهاد اصغر و اکبر را به دینداران بیاموزند و سودای شان را سلامت وسربالا بخشند و اجتهاد در اصول کنند، فقه را با اخلاق و حقوق بیامیزند و عَرَضیّات را از ذاتیات دین جدا کنند، و به بسط عدالت اقتصادی و سیاسی بپردازند. از آن سو، روشنفکران نامسلمان هم مسئولیتی سنگین دارند و بدون همیاری آنان کار روشنفکران دینی کمال نمی‌پذیرد. آنان هم باید با دولت‌های مقتدر خود درآویزند و از حقّ آزادی بیان بهرۀ نیکو جویند و به حکومت‌ها و هموطنان خود حالی کنند که خشونت آشکار و نهان در حقّ مسلمانان، خشونت‌های آشکار و نهان در پی می‌آورد و تخم تحقیر و تبعیض کاشتن، فساد و فتنه می‌پرورد، و ترشی و تلخی، ترشی و تلخی می‌زاید.

هیچ‌چیز ویرانگرتر از زخم زدن به غرور یک قوم نیست. مسلمانان آگاه امروز، خفتگان استعمارزدۀ قرون پیشین نیستند که از فقر صورت و معنای خویش هم خبر نداشتند. اینان اینک نیک می دانند که قومی هستند بادستاوردهاو افتخاراتی درخشان و دست و دامنی نیالوده به استعمار و آدم سوزی ،و اسلامی هویّت بخش که می‌تواند چون لنگری در زلزله‌های تاریخ معاصر ثباتشان بخشد.این قوم شایسته حرمت اند وبدون آنان فرهنگ بزرگ بشری نقشی ناتمام خواهد داشت.سکولاریزم که روزگاری لاف از مدارا میزدوبه گمان اینکه روزگار دین به سر آمده است آنراتحمّل میکردوازسر تخفیف وترحّم به چیزی نمی گرفت اینک باید دست از ستیزه گری بردارد واین خفته بخود آمده را به رسمیّت بشناسدوبا سخره و هجو و خشونت آنرا به سوی خشونت نراندوبداند(و میداند)که چند بوته خار بی بر معرّف یک بوستان دماغ پرور نیستند .همه دانند که در صحبت گل خاری هست.اگر داعشیانی هستند که کژ می‌اندیشند و کژ می روند، دانشیانی هم هستند که پادزهر آن کژی ها را در داروخانۀ خود دارند و می‌خواهند و می‌توانند آن کژی ها را راست کنند.
 
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زین تغابُن که خزف می شکند بازارش

عبدالکریم سروش
بهمن ماه ۱۳۹۳ / فوریه ۲۰۱۵

---------------------
۱.خطابه هایی در باب "منحنی تمدن اسلامی" و "علل ناکامی مسلمین" و"گفتمان مسلمانی معاصر" را در وبسایت مولّف این مقال می توانید بیابیدوبشنوید:www.drsoroush.com
۲.انّ النّاس عبید الدنیا والدّین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرّت به معائشهم واذا مُحّصوا بالبلاء قلَّ الدّیّانون:آدمیان برده دنیایند ودین لقلقه یی ست بر زبانشان .تازندگیشان میچرخد آنرا هم میچرخانند وهمینکه پای امتحان پیش آید کمتر کسی در صحنه میماند.(تحف العقول‌ابن شعبه حرانی)