باب الخاء
************
کاخ - كوشك باشد. فرخی گفت :
هر روز شادی تو بنیاد و رامشی[1]
زین باغ
جنت آیین، زین کاخ کَرخ
وار[2].
دیولاخ ۔ سرد سیر باشد و در معنی شورستان[3] آید چنانک گویی سنگ لاخ یعنی سنگستان و ریگ جای[4]. عنصری گفت :
چریده[5]
دیولاخ آکنده پهلو
تنی
فربه میان چون موی لاغر.
سنگ لاخ - سنگستان باشد.
فرخی گفت :
بر سنگ لاخ دشت فرود آمدی خجل
اندرمیان خاره و اندرمیان خار.
بوشکور گفت :
من اندر نهان زین جهان فراخ
بر
آورده گردم[6]
یکی سنگلاخ
درواخ - درستی باشد. گویی گمانم بفلان
درواخست. رودکی راست :
چونك
مالنده[7]
بدو گستاخ
شد کار مالیده
بدو[8]
درواخ شد.
چخماخ - کیسه گِرد باشد که با خویشتن دارند از بهر درم و شانه. و بوشکور گفت:
برد چخماخ من از جامهء من جامه نبرد
جامه
از مُشرَعه بردند هم از اول تیر.
چهل و پنج درو سوزن و
انگشتریی
قلم و
کارد ببردست یکی شوم حقیر.
ماخ - سیم نبهره[9] بود و مردم دون همت را گویند که
همتی ماخ دارد. عسجدی گفت :
جوان شد حکیم ما و
جوانمرد و دل فراخ[10]
یکی[11]
پیرزن خرید بیك مُشت سیم ماخ.
قریع الدهر گفت :
همه را همت ماخ و همه بر
راه بَساخ[12]
همه را کون
فراخ و همه را روزی تنگ.
شخ - زمین سخت باشد بر کوه و دامن کوه. بوشکور گفت :
خرامیدن كبك بینی
بشخ تو گویی ز دیبا فکندست
نخ.
چخ- چخیدن
باشد چون کوشیدن. کسایی گفت :
طعنه مزن که با دو لب من
چرا چخی
اندیشه نیك
ساز كه یاقوت نشکنی[13].
ژخ - زخم باشد. رودکی[14] گفت :
بانگ و ژخ
مردمان خشم آورید.
منجیك گفت :
بوی بر انگیخت[15]
گل چو عنبر اشهب
بانگ بر آورد مرغ با ژَخِ
طنبور.
آژخ - ثؤلول
باشد. کسایی گوید :
از راستی بخشم شوی دانم[16] بر بام چشم سخت بود آژخ.
و مرادی گفت :
آن سرخ[17]
عمامه بر سر او چون آژخ زشت بر سر کیر.
نخ - تای ریسمان بود. عنصری گفت :
بی وفا هست دوخته بِدو
نَخ بی وفا هست هیمهء[18]
دوزخ.
فَلخ - ابتدای کارها باشد. خسروانی گفت :
همت او بر فلك ز فلخ[19]
بنا کرد بر سر کیوان فکند بن پی ایوان.
و طیّان گفت :
مرا زندگانی بدین[20]
جای طلخ همه جای دیگر کنندم[21]
زِ
فَلخ.
دُخ
و دوخ - گیاهی باشد که آنرا ببافند بسان
فرش و در مسجد ها بگسترانند و او را زیغ[22]
نیز خوانند. شاکر بخاری گفت :
روی مرا هجر کرد زردتر از
زر گردن من عشق کرد نرمتر از دخ[23].
بُخ[24] و کُخ - چیزی بود که ترس
کودکانرا بسازند بدیدار زشت و آنرا بتازی فازوع[25] گویند. فرخی گفت :
آیم و چون بخ[26]بگوشه
یی بنشینم
پوست بیك ره برون كنم
زستغفار[27].
رَبوخه- هر که وقت جماع بشهوة رسد گویند
ربوخه شد. لبیبی[28]
گفت :
گه ربوخه گردد او بر پشت تو گه
شود زیرش ربوخه[29]
خواهرت.
و عسجدی گفت :
چون حیز طیره شد ز* میان ربوخه گفت
بر ریش خربطان ریم
ای خواجه عسجدی.
شوخ و كَلَخج - چرك باشد. خسروی[30]
گفت :
اگر شوخ بر جامه من بود چه
باشد دلم از طمع هست پاک.
آشکوخ - کسی که پایش بچیزی در آید و بانگشت پای بایستد و خویشتن را از افتادن بپاید گویند
بشکوخید. رودکی گفت :
چون بگردد پای او از پایدان[31] آشکو خیده بماند همچنان.
همو گفت :
آشکوخد برزمین هموار تر[32] همچنان چون بر زمین دشوار تر[33].
انجوخ - چین[34]
پوست بهم گرفتن بود چون پژمردن میوه که پوستش ترنجیده شود.
رودکی گفت :
شدم پیر بدینسان و تو خود هم نه جوانی
مرا سینه پُر انجوخ و تو چون چفته کمانی.
و آنکس که چنین باشد گویند انجوخته. و انجخته نیز گویند، والله اعلم.
*******************
باب الدال
***********
بَرد- برد آن باشد که گویند از راه دور شو.
آغاجی گوید :
از ره نَرَوَم تام نگویند براه آی
بر ره نروم تام نگویند ز ره برد.
خَرد- خرّه و
گِل باشد. خسروانی گفت :
آن کجا سرت[35]
بر کشید بچرخ باز ناگه فرو بردت
بخرد.
بُلکَفد - رشوت باشد. بلعباس
عباسی گفت:
ای خواجه معبّر خور سیرت مفّسر
خواجه دوشش ستاند دو یك دهد بخودی
بلحرب یار تو بود از مرو تا نشابور
سوگند خور که
در ره بُلَکفد[36]
او نخوردی[37].
راوَد - جایی باشد پشته و سبزه برو رسته. عسجدی گفت :
الا تا زمی از
کوه پدیدست و ره از سد[38]
بکوه اندر شَخَست[39]
و بزه[40]بر
شخ [و] راود.
كَبَد - لحام[41] باشد. دقیقی گفت :
از آنك مدح تو گویم درست گویم و راست[42]
مرا[43] بکار نباید[44] سریشم
و كبدا.
گُرد- مبارز باشد. فردوسی
گفت:
بِهومان
چنین گفت سهرابِ گُرد که اندیشه از دل بیاید
سترد.
آورد - جنگ باشد. ناورد[45]
جنگ دو کس باشد یا دو لشکر. فردوسی گفت :
ز ناورد[46]
و آورد او در نبرد رسد تا
بگردون گردنده کرد.
ناوَرد- آورد باشد. فردوسی گفت :
بِناوَردگَه
شد سِپَه
پَهلَوان ز قلب اندرون با گروهی
گُوان.
چغد و بوف و چغو - کُنگُر باشد. فردوسی گفت :
بموبَد چنین
گفت دهقان
سُغد که بر ناید از خایهِ
باز چغد.
معزی گوید :
بِفَرّ و عدل تو شد جای عندلیب و
تذرو
همان زمین که بدی
جای چغد و جای غُراب.
رَژد- کم خوری[47]
بود که هر چه بیند اندکیش باید[48]
با آرزویی تمام.
بوشکور گفت :
ز دیدار خیزد هزار آرزوی[49] ز چَشمَست گویند رَژدی
گلوی[50].
نَوَرد. درخورنده[51]
و پسندیده باشد. کسایی گفت :
نانَوَردیم[52]
و خوار و این نه شگفت
که
تن دُرد خوار[53] نیست نورد.
نرد- تنه درخت بود. کسایی گفت :
مردم اندر خورِ زمانه شدست نرد
چون شاخ گشته، شاخ چو نرد[54].
بادغرد و غرد - خانه تابستانی بود. بوشکور گوید :
بسا خان
و کاشانه و بادغرد[55] بدو اندرون شادی و نوشخَورد.
هم
آورد [56]-
کوشیدن بود بجنگ. فردوسی گفت :
هم آورد او در زمین پیل نیست چو
گَردِ یِیِ اسب او نیل نیست.
فَتَرد- کسی که چیزی از هم بدر دگویند بِفترد. خسروی[57]
گفت :
خود بر آورد و باز ویران کرد
خود طرازید و باز خود بِفتَرد.
شایورد- طوق ماه بود. پیروز مشرقی گفت :
بخط و آن لب و[58]
دندانش بنگر
که
همواره مرا دارند در تاب
یکی همچون پَرَن
در اوج[59]
خورشید
یکی چون
شایورد از گِرد[60]
مهتاب.
نَبَرد- کارزار بود. فردوسی
گفت :
فرامرز پیش پدر شد چو گرد
بِپیروزی روزگار نبرد
نَبَرده - مرد مبارز باشد- فردوسی گفت :
از ایرانیان بُد تَهَم
کینه خواه دلیر و نبرده[61]
بِهَر کینه گاه.
خُرده - تفسیر اجزای پازَندست و ایارده تفسیر جمله پازَندَست[62]
دقیقی گفت:
بینم آخر روزی بِکام دل خود را
گَهی ایارده خوانم شهاگهی خُرده.
آسَغدَه - هیزم نیم سوخته باشد.
معروفی گفت:
ایستاده میان گرمابه همچو آسَغدَه در میان تنور.
الفغده - اندوخته بود. بوشکور
گفت :
بیلفغد[63]
باید کنون چاره نیست بیلفنجم و چاره من
یکیست.
ایفَدَه - بیهده گوی و سبکسار باشد. رودکی گفت:
این ایفده سری چه بکار آید ای فتی
درباب[64]
دانش این سخن بیهده مگوی.
وَرده- چوب کبوتر بازان باشد که کبوتر را از جای بِپَرانَند. منجیک گفت :
چو مرغش از هوا بسوی ورده[65] از معده باز
تاوه شود نانت.
ایارده - چگونگی پازندست و
پازند گزارش زند و استاست. خسروانی راست :
چه مایه زاهد و پرهیزگار صومعگی[66]
که نسک خوان شده از[67]
عشقش و ایارده گوی.
مَیَزد-مجلس مهمانی شراب باشد. فرخی گفت :
مریخ روز معرکه
شاها غلام تست
چونانک
زهره روز مَیَز دست داه تو[68].
هم فرخی راست[69]
:
اندر میزد با هنر و[70]
دانش وندر نبرد با هنر و بازو[71].
فَرَزد – گیایی
بود که تابستان و زمستان سبز بود، و بتازی ثیل
خوانندش. بوشکور گفت:
فروتر از کیوان ترا اورمزد برخشانی لاله اندر فرزد.
اورمزد و زاوش و برجیس – ستاره [کذا!] مشتری
باشد. بوشکور گفت :
نه بهرام گوهرت و نه اورمزد فَرَزدی[72] و
جاوید نبود فرزد.
سُتاوند[73] - چون صُفّه یی باشد بالای ستونی بر داشته، طَیاّن گفت:
جهان جای بقا نیست
بآسانی بگذار
بِایوان چه بری
رنج و بِکاخ و بِسُتاوَند[74].
کَرَمَند- شتاب
کار بود. خسروی[75]
گفت :
مکن امید دور و آز دراز
گردش چرخ بین چه کرمند[76]
است.
پَژاوَند- چوبی باشد که از پس در افگنند و بوقت جامه شستن جامه را
بدو کوبند و او را سکنبه و چنبه[77] و فَدَرَنگ نیز گویند. رودکی گفت:
دل از دنیا بردار و بخانه بنشین پست
فَرا بند[78] در خانه بفلج و
بِیژاوند.
اروند - نام کوهیست بِدَرِ همدان و دجله را نیز اروند خوانند. فردوسی گفت :
اگر پهلوانی ندانی زبان بتازی تو اروند
را دجله
خوان.
اروند و ارمان - بهم گویند، ارمان رنج
باشد و اروند تجربت. فردوسی گفت :
همه مر ترا بند و تُنبل
فروخت باروند چشم خرد را بدوخت.
اورَنگ و اورند- بها و فرهی باشد. فردوسی گفت :
سیاوش مرا همچو فرزند بود که
با فر و با برز و اورَند بود.
هموراست:
گر ایدونك آید ز مینو سروش
نباشد بدان فر و اورند و
هوش.
فَرغَند - گندیده باشد. عماره
گفت :
.
معذورست ار با تو نسازد زنت ای غر[79]
زان
گَنده دهان تو و زان بینی فرغند.
تَرفَند - محال و دروغ و زرق باشد . فرخی راست :
با هنر او همه هنرها یافه[80] با سخن او همه سخنها ترفند.
خسروانی گفت :
این چه ترفندست ای بت که همی گوید
که سَقَر
باشد فرجام ترا مستقرا.
معزی گفت :
آری چو سخنهای جفای تو شنودم[81]
در گوش نگیرم سخن یافه و ترفند.
فَند - ترفند باشد. رودکی گفت:
نیز ابا نیکوان، نمایدت[82]
جنگ فند
لشکر فریاد،نی
خواسته، نی سودمند.
دَند- ابله بی باک خودکامه باشد. بوشکور
گفت :
پری چهره فرزند دارد یکی کزو شوختر کم بود کودکی
مر او را خِرَد نی و تیمار نی
بشوخیش اندر جهان یار نی
شد آمدَش بینم سوی زرگران
هماره ستوهند ازو دِلگِران
بخواند آنگهی زرگر دند را
ز همسایگان هم[83]
تنی چند را.
لبیبی گفت :
اندرین شهر بسی ناکس بر خاسته اند
همه خرطبع و
همه احمق و بی دانش و دَند.
نوند و نونده- اسب باشد. رودکی گفت:
پَساوند - قافیه شعر باشد.
لبیبی گفت :
همه یاوه همه خام و همه سست[85]
سمند- اسب زرده باشد.
منجبك گفت :
بر[87]
آن زمان که بر اَبطال
تیره گون گردد
همه کُمیت[88]
نماید از خون سیاه سمند.
زند-تفسیر پازند و استا و ابستا بود. دقیقی گفت :
یکی زردشت وارَم آرزویست که پیشت[89]
زند را بَرخوانم از بَر.
پازند- اصل کتابست و ابستا
گزارش. فرخی گفت :
زو دوستَرمَ هیچکسی نیست، و گر هست
آنم که می گویم پازند قِرانَست.
لبیبی گفت :
گویند نخستین سخن از[90]
نامه پازند آنست
که با مردم بَد َاصل[91]
مَیپیوند.
خرَند - گیاهی
است که اشنان را ماند چون رُسته
باشد و شَخار را
که رنگرزان بکار دارند و اندر کوهستان او را قلیه[92]
خوانند در خراسان شخار از این خَرَند گیرند و در ولایت بلخ او را خرند
و خلخان گویند. بوشکور گفت :
تَذَرو تا همی اندر خرند خایه نهد
گوزن
تا همی از شیر پُر کُنَد پِستان.
زغند را بانگ یوز خوانند و گویند بانگی سهمگین و بیم زده نیز باشد. رودکی گفت :
کرد روبه یوزواری یك زغند[93] خویشتن را شد بدر[94] بیرون فکند.
فرکند- چون از جایی بجایی رَه کَنند یا زیر زمینی که از جایی بجایی ره کنند آنرا
فَرکَند خوانند و کسیکه ره بجایی بسختی برد و بجایی که هرگز ندیده باشد برسد بدان
جای گویند نیك بفرکندید باستعارت ، عَمّاره گفت :
از پشت یکی جوشن خرپشته فرو نِه
کز
داشتنش غیبه[95] جوشنت بفرکند.
خسروانی گفت :
دو فَرکَنَست روان از دو دیده بر دو رُخَم
رُخَم
ز رفتن فرکن
بجملگی[96]
فرکند.
یافتی چونکه مال[97]
غره مشو چون تو بس دید و بیند این دیرند.
فرغند[98] - گیاهیست که خودروی باشد و چون کدو بَر
جَهَد و او را خو و ازغج[99] نیز خوانند و بِتازی لبلاب
خوانند. رودکی گفت :
اَیا سرو نو در تَک و پوی آنم
که فرغند واری بپیچم بتو بَر.
نژند- پژمرده و غمگین چهره و فرومانده بود عنصری گفت:
از دل خسته و روان نژند خویشتن
در بهار خانه فکند.
آبکندو ژی و شمر و غفج[100] و گُو و مُغاک همه یکی باشد. رودکی
گفت :
آبکندی دور و بس تاریك جای لغز لغزان چون درو بنهند پای.
و شهید گفت:
هر که باشد تشنه و[101]
چشمه نیابد هیچ جای
بیگمان
راضی بیاید گر بیابد[102]
آبکند[103].
سیل آبکند. سیل که در دامن
کوه بایستد[104]
سیل آبکند خوانندش. بهرامی گفت:
چگونه راهی راهی[105]
دراز ناک عظیم
همه سراسر
سیل آبکند و خاره و خار.
کَنَند - تیر دو سر و بیلی باشد سر اندر چفته ورزگران[106] دارند. رودکی گفت:
مرد دینی رفت و آوردش کنند.
چون همی مهمان
در من خواست کُنَد.
و ابو العباس عباسی [کذا!] گفت:
و گرت خنده نیاید یکی کَنَند بیار
و یك دو بیتك
ازین شعر من بِکَن بِکَنَند.
خجسته گفت:
برگیر [کَنَند و] انبر و تیشه و ناوه
تا
ناوه کشی خار زنی گرد بیابان.
شَند و کَلَفت و بَتپوز[107] و مِنقار - در دَدان استعمال کنند[108] و
کَلَفت و شند جز مرغرا نگویند. عماره گفت :
مرغ سپید شند شد[109] امروز
ناودان
اکنون که زیب
مرغ شد آن مرغ سرخ شند[110].
تُند و خُوند ، تارومار، تَرت و مَرت -[111]
همه یکی باشند. آغاجی گفت:
هر چه ورزیدند ما را سالیان
شد
بدست[112]
اندر بساعت تُند و خُوند.
پَند و زَغَن
و خاد و غَلیواج و غَلیو - نام مرغ گوشت رُبایَست. فرخی گفت :
همچو نباشد بشبه باز خشین پَند.
و جلّاب بخاری گوید :
چون پَند فرومایه سوی جوژه گرایَد
شاهین سِتَنبه بتذروان کُنَد آهنگ.
پرند و پرنیان-
حریر باشد. پرند ساده بود و پرنیان منقش.
فرخی گفت :
چون پرند بیدگون[113] بر
روی پوشد[114]
مرغزار
پرنیان
هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار.
عنصری راست:
پری زادگان رزم را دل پسند
بپولاد پوشیده چینی پَرَند.
غَند - گرد آمده بود. عنصری گفت:
چو راهی بباید[115]
سپردن بِگام بود راندن و تعبیه[116] بی نظام
نَقیبان ز
دیدن بمانند[117]
کند گر[118]
ایشان همیشه نباشند غَند.
و استاد موفق الدین ابوطاهر خاتونی گوید :
من غند شده
زِ بیم غنده چون خرس بكون فتاده در دام.
کُند- بندی چوبی باشد که بر پای محبوسان نهند.
فرخی گفت :
روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
کند ها
گردد رکیب
و اژدها گردد عنان.
یاکند[119] - یاقوت باشد. شاکر
[120]بُخاری
گفت :
کجا تو باشی گردند[121]
بی خطر خوبان
جَمَست را چه خطر هر کجا بود یاکند[122].
سِند و سِنده و کوی یافت - حرامزاده را خوانند. منجیك گفت:
ای سِند چو استر چه نشینی تو بر استر
چون خویشتنی
را نکند مرد مُسَخَّر.
دُند- هر چه گلو فراز کشد چون پوست انار و مازو آنرا دُند
خوانند. رودکی[123]
گفت :
قند[124]
جدا کن از وی دور شو از زهر دُند
هرچ بآخر
بِهَست جانِ ترا آن پسند.
زنده - منکر[125]
و عظیم را گویند ، آنكِ بشخص عظیم باشد. زنده
پیل یعنی پیل عظیم.
شهید گفت[126]:
[پیچه بند[127]- عُصابه
باشد که زنان بر پیشانی بندند. عسجدی
گفت]:
پیچد دلم چون از پیچه
بُتمِ[128] گشاید بِرَغم دلم پیچه بند.
مُغُنده و باغَره - هر دو چیزی بود که از درد اندامی در بندگاهی افتد و در پوست آنجا که بود گِرد آید و گروهی ورغاه (؟)[129] خوانندش از مردم عامه طوس. [عسجدی
گفت]:
بردار درشتی ز دل خصم بِنَرمی
کز پیه
بِنُضج آید
ای دوست مغنده[130].
ژِنده- کُهَن و خَلَق
باشد. عسجدی گفت :
تا پای نهند بر سر حُرّان[131] با کون فراخ گنده و ژنده.
تمندهزفانرا بتازی فافا گویند. عسجدی گفت:
سر و رویم[132]
چون نیل،
زبان گشته تمنده
ز بالا در
باران از پس و پیش بیابان[133].
مَنده سبود[134] - کوزه گردن شکسته بود.
بوشکور گفت :
دو سد[135]منده
سبو آبکش بروز شبانگاه لهو کن
بمنده بر.
غنده و تنند
و و دیوپای همه
عنکبوت باشد. کسایی گفت:
می تَنَد گرد سرای و دَرِ تو[136]
غنده کنون
باز
فرداش ببین بر تن تو تار تنان.
کَوَنده - جوالی
بود از گیا بافته بر مثال[137]
دام و کاه کشان دارند. لبیبی گفت :
من بر[138]
تو فکنده ظن نیكو و ابلیس ترا ز
ره فکنده
مانند کسی که روز باران[139] بارانی پوشد از کَوَنده.
پاغنده - پنبه بر هم چیده بود که زنان بریسند.
بوشُعیب گفت :
جهان[140]
شده فرتوت چو پاغندهء سدکیس[141]
کنون گشت سیه موی[142]
و بدیده شده[143]
جماش.
نونده - تیز فهم باشد، و اندر باب خود یاد کردیم[144] ، یوسف
عروضی گفت :
گر بر در این میر تو ببینی
مردی که بود خوار و سرفِگَنده
بشناس که مردیست او بدانش
فرهنگ و خرد دارد و نونده.
لاند - یعنی جنباند. طیان گفت :
با دفتر اشعار بر خواجه شدم دی
من شعر هی خواندم و
او ریش همی لاند.
صد کُلج پر
از گوه عطا کرد بر آن ریش[145]
گفتم که بدان ریش[146]
که دی خواجه همی شاند[147].
والله اعلم بالصواب.
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
باب الذال
---------
مانیذ- بازماندگی باشد از چیزی و یا از کاری.
رودکی گفت :
دریغ مدحت چون زرّ و آبدار غزل
که چاریکش[148]
نیاید[149]
همی بلفظ پدیذ.
اساس طبع ثنایست بل قوی تر[150] از
آن
ز آلت سخن آمد
همی همه مانیذ.
موبَذ - دانشمند باشد. اشنانی جویباری گفت :
زِ اردیبهشت روزی، ده رفت،[151]
روز شَنَبذ[152]
ک ُستی فگند و
زُنّار[153]
باده بدست موبذ.
و معزی گفت :
موبذ آذر پرستان را دل من قبله شد.
ز آنك عشقش در دل من آذر برزین نهاد.
کُهبَد-مُستَخرِجِ مَزارعِ دهقان
باشد. منجیك گفت[154]:
[نَهاد- رسم و آیین باشد ]. رودکی گفت[155] :
خدای عرش جهانرا چنین نهاد نهاد
که گاه مردم
ازو شاد و گه بُوَد ناشاد[156].
آباذ - کَلِمَتی است که اندر دعا گویند، یعنی آفرین و یعنی که
ویران مباد. چنانك گویند: آباذ بر فلان
باد. منجیك گفت:
آباذ بر آن کره خرای پاکیت (؟) آباذ
بشناس
مر آنرا که خداوند ترا داذ[157].
مُعزّی گفت :
آباد بر
آن شاه که دارد چو تو مونس
آباد بر آن
شهر که دارد چو تو داور.
خاذ - مرغ گوشت رُبای باشد. خجسته گفت :
در آمد یکی خان چنگال تیز
ربود از کفش گوشت
و برد او گریز[158].
لاذ - دیبایی باشد سرخ نرم.
خسروانی گفت :
انگشت بر رویش مانند بلورست[159]
پولاد بر
گردن او همچون لادست.
لاذ- دیواری که از گل بر هم نهاده بُوَد گویند بچینه بر آوردست و از لاذ
کردست.
عنصری گفت :
بپای پست کند بر کشیده گردن شیر
بدست رخنه کند لاذ آهنین دیوار[160].
آباذ -
جایی آبادان باشد. معزی گوید:
خراب کرده هر کس تو کرده ای آباد
مباد هرگز آباد کرده تو خراب.
ابو المظفر جمع[161] گفت:
ویران شده دلها بمی آبادان گردد
آباد بر آن دست که پروردش[162]
آباد.
بُنلاذ - بنا
باشد زیرا کی لاذ بر سر بنلاذ نهند. فرالاوی گفت :
لاذ را بر بنایِ محکم نه
که نگهدار لاذ بنلاذست.
داشاذ و دَهِشت و داشن- عطا بود. عنصری
راست :
خواستم با نیاز[163] و
داشادش پدر اینجا بمن فرستاد.
حرکاتش همه رهه[164]
هنر است بَرَم از جان من عزیز ترست.
راذ - سخی باشد. عسجدی
گفت.
اگر نسبتم نیست یا هست حُرَّم[165]
اگر نعمتم
نیست یا هست راذم.
وسناذ و بفخم - بسیار بود.
رودکی گفت:
امروز بِاِقبال توای میر خراسان
هم نعمت و هم روی
نکو دارم وسناذ.
و همچنین اندر نامه پیران ویسه گفتند بپهلوی زبان فهلوی :
آزدم کی دشہر یارکت هیر[166]
وسناذ(؟)
پنذ را
ور و حمد و نم ساجاذ (؟)[167].*
سرواذ - شعر را خوانند و چغامه و چکامه نیز ، لبیبی گفت :
دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل
که رفت یك رهه بازار[168] و
قیمت سرواذ.
بالاذ - جنیبت باشد. فرالاوی گفت :
من رهی پیر و سست پای شدم
نتوان راه کرد بی بالاد.
روخ چکاذ - کلمتیست فهلوی.
روخ روت[169]
باشد؛ و چکاذ، بالای پیشانی و بپهلوی[170]
روخ چکاد اصلع بود. حَکّاک گفت :
ایستاده بخشم بر در[171]
اوی
این
بنفرین سیاه رو چکاد[172].
چکاذ و هبَاك و كَلال[173] - میان سر باشد.
طاهر فضل گوید :
گرخذو[174]
را بر آسمان فکنم بی گمانم که بر
چکاذ آید.
چکاذ - سرکوه باشد. فردوسی گفت :
بیامد دوان دیده بان از چکاد که
آمد ز ایران سواری[175] چو
باد.
نژاذ - اصل و نسب باشد. فردوسی گفت:
بپرسید ازو پهلوان از نژاد برو
یك بیك سر [و] بُن كرد یاد.
[گردباذ - دیوباذ
باشد ]. فرخی گفت :
همی فکند بنیرو همی گرفت بیوز[176]
چو گردباد همی
گشت بر یمین و یسار.
زشت یاذ- غیبت کردن باشد.
رودکی گفت :
بتو باز گردد همی[177]
عاشقی نگارا مکن اینهمه زشت یاد.
آماذه و سنجیده و چیره و پسغده- همه ساخته باشد. رودکی گفت:
خود تو آماد[ه] بُوی و آراسته[178] جنگ او را خویشتن پیراسته.
عنصری گفت :
چون همی شد بخانه آماده دید مردی بِرَه[179]
بر استاده.
فَلاذه - بیهوده باشد. بوشکور گفت :
یك فلاذه همی بخواهم[180] گفت خود سخن بی[181]
فلاذه بود مرا.
رذ - دانا و بِخرَد بُوَد.
فردوسی گفت:
یکی انجمن ساخت با بخرذان هُشیوار و کار آزموده رذان.
عنصری گفت :
سُخندان چو رای رذان آورد
سخن بر زبان ددان آورد.
هیربَذ - قاضی گبرگان باشد. فردوسی گفت :
چو بر داشت پرده ز در هیربَد
سیاوش همی بود ترسان ز بَذ.
نخجذ[182] - ریم آهن
باشد و آن سنگ نیز بود که ندافان مَحلاج بدان بر زنند تا دُرُشت[183] گردد منجیك گفت :
دو مار به گزنده بر دو
لب تو دو سان[184]
زان [قلیه]
چو طاعون زان نان همچو[185]
نخجذ.
برازذ- زیبَد بود. فرخی
گفت :
گر سیستان بنازد[186] بر
شهر ها، برازد
زیرا که سیستان
را باشد بخواجه[187]
مفخر.
باب الراء
--------
هنجار - کسی که راهی برابر راهی بر گیرد هنجار گویند. عنصری گفت :
همی شدند بِبیچارگی هزیمتیان
گسسته[188]
پشت و گرفته[189]
گُریغ را
هنجار.
زَوار- خدمتگر و یاری دِه باشد. فردوسی گفت :
بهارش تویی غمگسارش تو باش
بدین تنگ
زندان زوارش تو باش.
کانور[190] - شییفته سار باشد. خفاف گوید:
چه چیز ست آنک با زرست و با زور
همی
سازد بکار[191]
سازش گور
بگور اندر شود ناگه پیاده
برون
آید سوار از گور کانور.
ستیر - قِسمَتی باشد هر یك هفت دِرَمسَنگ. صفار
گوید :
یارب چه جهان است این، یارب چه جهان
شادی بِستیر
بَخشد و غم به قبان.
آبگیر -
آبدان باشد. عماره گفت :
باد بهاری بِآبگیر بر آمد چون رُخ
من گشت آبگیر پُر از چین.
انبر -
كلبتین باشد. منجیك گفت :
بلیف خرما پیچیده خواهَمَت همه تن
فشرده
خایه بِاَنبر بریده کیر بگاز[192].
واتگر - پوستین دوز
باشد. رودکی گفت :
چو پوست روبَه بینی بخان و اتگران
بدانکه تهمت او دنبه بشدیارست[193].
خِنگ زیور - اسب اَبلَق باشد. عنصری گفت:
اگر بر اژدها و شیر جنگی
بجنباند عنان خنگ زیور.
کَندوری[194] - مائده و سفره باشد. بوشکور
گفت :
گشاده در هر دو آزاده وار میان
کوی کندوری افگنده خوار[195].
کَذَر - مردم احمق باشد. خجسته سرخی گفت :
برین شش ره آمد جهان را گذر چنین
دان که گفتم ترا ای[196]
کَذَر.
باب الزاء
----------
مغز - دور سپوزی[197] باشد. رودکی گفت :
گفت خیز[198]
اکنون تو سازِ رَه بسیج
رفت بایدت ای پسر مُمَغَّز تو هیچ.
ملازه - کذه
باشد که از گلو فرود آید. مُنجیك گفت:
خواجه غلامی خرید دیگر تازه
سُست هِل و حجره گرد و لَتَره ملازه[199].
غَبازه و گَوازه- چوب گاوران[200] بود. منجیك[201]
گفت :
پُردل چون
تاولست و
تاول
هرگز[202] نرم نگردد مگر بسخت غبازه.
شبغازه - شبگاه بود
که گوسفند درو دارند. عماره گفت :
فربه کردی توکون ایا بدسازه چون دنبه گوسفند در شبغازه.
بازه- چوبی باشد نه دراز و نه کوتاه آنرا دودستی
گویند و چوب دستی[203] نیز خوانند و شتربانان دارند. خجسته گفت :
نشسته بصد خشم در کازه یی[204] گرفته بچنگ اندرون بازه یی[205].
پرواز [ه] - خوردنیی باشد که از پس
قومی
برند که بتماشاگاه رفته باشند. و نیز درمنه[206] یی که از پیش عروسی بر فروزند خرمی را،
آنرا نیز پروازه
گویند. مرصعی
گفت :
ای زن وی[207]
روسیی این
شهر را دروازه نیست
نه بهر شهری مرا از مهتران پروازه
نیست.
هرمز و اورمزد و زاوش و برجیس - نام ستاره مشتریست ، دقیقی گوید :
به دُمّ لشكرش ناهید و هرمز
بِپیش لشکرش بهرام و کیوان.
کُنُدز - یعنی کُهَن دِز و این در شهری باشد.
رودکی گفت :
گَه بر آن کُندُزِ بلند نشین
گَه درین
بوستان و چشم[208]
گُشای.
گُربُز - طَرّار باشد. رودکی گفت.
گربُزان شهر بر من تاختند[209]
من ندانستم چه[210]
تَنُبل ساختند.
پَروَز - پیرامن جامه های
افکندنی و پوشیدنی بود. [کذا!].
فردوسی گفت :
بدو گفت من خویشِ گر سیوزم که از
مام و از باب با پَرَوزَم[211].
تِز - مرغکی بود كوچك و نیكو نتواند پریدن و در گلستانها بود. رودکی گفت:
چون لطیف آید[212]
بگاه نو بهار
بانگ كبك
و بانگ رود و بانگ تز.
بُرز - بلندی بود. عنصری گفت :
فرو کوفتند آن بتانرا بِگُرز
نه شان رنگ ماند و نه فر و [نه] بُرز.
گُرز و کوبال[213] - لخت
باشد. بوشکور گفت :
سری بی تن و پَهن گشته بگرز
تنی
بی سر افکنده بر خاکِ برز.
نَغز - لطیف باشد. عنصری[214]
گفت:
بِگویَش که من نامه یی نغز پاک[215]
فراز آوریدستم از مغز پاك.
مَرز - سرحد باشد. فردوسی
گفت :
بسنده[216]
کند زین جهان مرز خویش بداند[217]
مگر مایه و ارز خویش.
کشاورز
و اَنگَشبَه - برزگر باشد. بوشکور
گفت :
کشاورز و آهنگر و پای باف چو بیکار باشند[218]
سرشان بِکاف.
ارز و ارج و آمُرغ - مقدار باشد. فردوسی گفت:
بسنده کند زین جهان مرز خویش
بداند[219]
مگر مایه و ارز خویش.
چَغز و غوك - بَزَغ
باشد. بوالفتح بستی گفت :
هر چند که درویش پسر نغز آید[220] در چشم توانگران همه چغز آید.
کنز و کاناز [221]- بن خوشه رطب باشد. فرالاوی
گفت:
دلا کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب
نباشد بی خار [و] کنز پُر بارا.
لَغزیدن- فرو خزیدن بود.
آغاجی گفت :
تَرَّست زمین ز دیدگان[222]
من چون پِی بِنَهَم همی فرو لغزم
فَلَرز[223] و فلرزنگ - هر چه در ابزاری یا
در رگویی
بندند چون زر وسیم و مانند این و در کوهستان آنرا بَدَرزه خوانند و لارزه[224]، نیز خوانند، و اندر خراسان فلرزنگ. رودکی
گفت :
آن گُرنَج و شکرش برداشت پاک
و ندر آن
دستار آن زن بست خاک
این زن از دکان فرود آمد چو باد
پُس[225] فَلَرزنگش بدست اندر نهاد
شوی بگشاد آن فلرزش خاک
دید
کرد
زن را بانگ و گفتا ای پلید.
شَرزه- شیر برهنه دندان باشد و در خشم، و هر ددی که دندان برهنه کند شرزه
گویندش، عنصری گفت :
روز پیکار[226] و
روز کردن کار بِستُدندی ز شیر شرزه
شکار.
غَمزه - رعنایی چشم و بر هم زدن چشمک باشد و پندارم تازیست و دقیقی گوید:
بُتی[227]
که غمزه اش سندان کند گُذاره
دِلَم بمژگان کردست پاره پاره.
مَزه- طعم باشد و مُژه[228]
چشم. بوشکور گفت :
چو خورشیدت[229]
آید ببرج بُزه[230] جهان را زبیرون[231]
نماند مزه.
تزه و مدنگ - دندانه کلید باشد. لبیبی گفت :
دهقان بی ده است و شتربان بی شتر
پالان بی خرست و کلیدان بی تزه.[232]
غوزه و گوزه- پنبه باشد و كندک نیز
گوینده و بتازی جوزق[233] خوانند. عسجدی گفت:
و آن معده
کافرش چو خُمّ غوزه است.
بتفوز و پوز و کَلَفت - دهن باشد. ( شاعر گوید) :[234]
دُمّ سگ بینی تو با*بتفوز سگ
خشک
گشته کش نجنبد[235]
هیچ رگ.
پوژ و بتفوز مردم را نیز شاید گفتن.
کوز - یعنی دوتاه اندر آمده و کژ شده.
فردوسی گفت:
بدو گفت نیرنگ
داری هنوز نگردد همی پشت شوخیت کوز.
کاریز- و [ ][236]
آبی باشد که در زمین بجایی برون برند و بتازی قنات
خوانند.
کسایی گفت :
سزد که دورخ کاریز آب دیده کنی
که ریز ریز بخواهدت
ریختن کاریز
هیز - بغّا بود
و مُخَنِّت را نیز گویند و گروهی هیز را حیز
خوانند و «ح» در پارسی نادرست و بعبارت پهلوی دول گرمابه بان را هیز خوانند، مگر
هیز ازین مشتق باشد. عسجدی گوید :
گفتم همی چه گویی ای هیز گلخنی
گفتا
که چه شنیدی ای پیر مسجدی
گفتم یکی که مسجدیم چون نه عزمتم
گفتا تو نیز هم بچنین زاهدی(؟).**
پشیز- درم بَد مسین بود بی قیمت. لببیبی گفت :
گرچه زردست همچو زر پشیز یا
سپیدست همچو سیم ارزیر.
بنیز - چون هرگز باشد و بجای هم بکار برند. بوشکور گفت :
نه آن زین بیازرَد روزی بنیز
نه این را از آن اندهی بود نیز.
نخجیز [237]- پیچیدن بود. گویند
در فلان نخجیزید، یعنی دَرو پیچید. سرودی [کذا!]گفت
:
آری مرا بدان کت برخیزم
وز زلف عنبرینت بیاویزم.
داری مرا بدانک فراز آیم
زیر دو زلفکان بنخجیزم.
میز - آب تاختن بود. خسروی گفت :
هر که را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را زِ گور[238]
انگیز.
یا بکردار ببر بر سر[239]
شیر چیره گرد و بگوشش[240]
اندر میز.
گُمیز - غائط
بود، و
گروهی بول و شاشه را بهمین نام خوانند. رودکی گفت :
آتشی بِنشاند از تن تفت و تیز چون زمانی بگذرد گَردَد گمیز.
باب الراء
--------
ناژ و لوژ
و نشك - هر سه یك درخت
باشد. لبیبی گفت :
ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ
کجا شد آن همه
دعوی ولاف و آن همه ژاژ[241].
تُرا شناسد دانا مرا شناسد نیز
من از قیاس
چو نارَم تو[242]
از قیاس چو ناژ.*
راژ - قبه غله
باشد. هموراست[243] :
پای او
افراشتند اینجا[244]
چنانك
تو ز کون[245] بر
راژ ها افراشتی.
غلیواژ - گوشت ربای باشد.
لبیبی گوید[246] :
ای بچه حمدونه غلیواج غلیواژ
ناگه بربایدت بطاق اندر بَر جِه[247].
هاژ- خامش اندر بمانده بود. نشناس
گفت :
درزی لتره[248]
گشته چرا گشته ای تو هاژ
چون ماکیان بکیر خر اندر[249]
همی گراژ.
[لبیبی] گفت:
ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ
کجا شد آن همه دعوی
کجا شد آن همه ژاژ.
کاژ - اَحوَل بود. معروفی گفت :
بیك پای لنگ و بیك دست شَل بیك چشم كور و بیك چشم كاژ.
باژ - خراج باشد. (فردوسی( گوید :
ببیچارگی باژ و ساو گِران پذیرفت با هدیه بیکران.
تاژ –خیمه بوَد)
بهرامی گفت :
خسرو غازی آهنگ بخارا دارد
زده
از غزنین تا جیحون تاژ[250] و
خرگاه.
ژاژ - گیاهی[251]
باشد که اندر تره دوغ کنند. عسجدی گفت :
ژاژ داری تو و هستند بسی ژاژ خوران[252]
وین عجب نیست
که تازند سوی ژاژ خران[253].
[ژاژ دیگر ] - سخن بیهوده
بود. فرخی گفت :
کسی که ژاژ دراید بدرگهی نشود
که چربگویان
آنجا شوند کُند[254]
زبان.
فاژ - باز کردن دهان بود فراخ، اندر نفس زدن و از کاهلی نیز باشد، و از خواب
نیز . لبیبی گفت :
قیاس کونش چگونه کنم بیا و بگوی
ایا
گذشته بشعر از بیانی[255] و
بوالحر
اگر ندانی بندیش تا چگونه بود
که
سبز[256]
خورده بفاژد بهارگه[257]
اشتر.
فُرُژ - بیخ گیاهی باشد طلخ طعم و گویند درد شکم را سود دارد. منجیك گفت :
ویحَك ای برقعی ای
تلخ تر از آب فُرُژ
تاکی این
طبع بد تو که گرفتی[258]
سرِ پَژ.
پَژ - عقبه
باشد. خسروانی گفت :
سفر خوشت کسیرا که با مراد بود
اگر
سراسر کوه و یژ آیَدَش در پیش.
کژ - خوهل و خمیده باشد. منجیك گفت :
رویت براهِ شِگنان[259] ماند همی درست
باشد هزار کژی باشد هزار خم.
ویژه -
خاصه بود. فردوسی گفت :
مرا زین همه ویژه اندوه تست
که
بیدار دل بادی و تن درست.
دوژه - خاری باشد که در دامن[260]
آویزد [ خفاف گفت] :
بدلها اندر آویزد دو زلفش
چو دوژه اندر آویزد بدامن.
گَواژه - طعنه
باشد. کسایی گفت:
ای گم شده و خیره و سرگشته کسایی*
گواژه
زده بر تو امل ریمن[261] و محتال.
کَلاژه - کَلاغ پیسه بود. معروفی گفت :
چو کَلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد
همه چون بوم بَدآغال و چو دَمَنه محتال[262].
ریژ و کام[263] - هوا
باشد. خَفّاف گفت :
دیدی بِریژ و کام[264] بدو اندرون بسی
بارید كان
مطرب بود [ی] بِفَرّ و زیب.
امروز باز پوژَت ایدون بتافتست
گویی همی بدندان
خواهی گرفت گوش.
کُروژ - نشاط باشد. منجیك گفت :
نُعمان
نکرد شادی چندان بنعمتش
کز بهر کیر
خواجه کنی تو همی کرُوژ.[265]
خسروی گفت :
چون دل باده خوار گشت جهان
با
نشاط و کروژ و خوش منشی.
--------------------
باب السین
--------------
کاس
[موی] - موی خوک باشد. فرخی گفت :
چو کاسموی
گیاهان او برهنه ز برگ[266]
چو شاخ گاو[267]
درختان او تهی از بار.
کوس - آن چنان باشد که چیزی در چیزی کوبند. زینتی گفت :
بدین شهر دروازه ها شد منقش
از
آسیب و ز کوس[268]
چتر و عماری.
برجاس- نشانه گاه تیر باشد.
بوالعباس عباسی گفت :
منجمان آمدند خُلَّخیان ابا سطرلابها چو برجاسا
چشم
آلوس - نگریستن بود بگوشه
چشم. دقیقی گفت :
کیوس وار
بگیرد همی بچشم آلوس (؟)[269]
بسان فرخ شهبا [؟] امیر روز عزیز* (؟)[270]
پَرواس[271]- هرچه بسایی گویی بپرواسیدم، بتازی لمس خوانند. بوشکور گفت :
تا کجا گوهریست[272]
بشناسم[273] دست سوی دگر نَپَرواسم.
هراس - ترس بود. فردوسی گفت.
بِیزَدان هر آنکس که شد ناسپاس
بدلش
اندر آید زِ هر سو هراس.
فرناس - کم مایه باشد، و غنوده، یعنی مژه گرم کرده. عنصری گفت :
گفت نقاش چونك نشناسم که نه دیوانه و نه فرناسم.
آس- آرد نرم باشد زیر سنگ.
لبیبی گفت :
دوستا! جای بین و مردشناس شد
نخواهم[274]
بآسیای تو آس.
کسایی گوید[275] :
آسمان آسیای گر دانست آسمان
آسمان کنند هزمان.
معزی[276]
گوید :
تا دل من آس شد در آسیای عشق او
هست پنداری غبار آسیا بر سر مرا[277].
خراس - آسیا بود که بچهار پایان گردانند.
کسایی گفت :
خراس و آخُر و خُنبه ببردند نبود از چنگشان بس چیز پنهان.
سپاسه - لطف باشد. بوشکور[278]
گفت :
وزان پس که بد کرد بگذاشتم بدو بر سیاسه نپنداشتم[279].
کراسه - دفتر باشد. طیان
گفت :
این[280]
عَن فُلان و قالَ فُلان[281]
دان که پیش من
آرایش
کراسه و تمثال[282]
دفترست.
تالواسه - تاسه بود. خفاف گفت :
مر مرا ای دروغگوی سترگ تالواسه گرفت ازین ترفند.
تکس و تکژ- استخوان انگور بود.
بهرامی گفت:
آن خوشه بین چنانك یكی خیك پُر نَبیذ.
سر بسته و
نَبُرده بدو دست هیچ کس
بر گونه سیاهی چشمست غژب[283] او
هم بر مثال
مردمه[284]
چشم از و تکس.
غَرَس و غَژم- خشم باشد. رودکی گفت :
گر نه بدبختمی مرا که فکند[285]
بِیِکی جاف جاف زود غَرَس.
او مرا پیش شیر پسندد
من
نتاوم برو نشسته[286]
مگس.
پَرگَس و پَرگَست- مَعاذَالله بود.
رودکی گفت :
گرچه نامَردُمَست[287]
مهر و وفاش[288]
بشود هیچ ازین دلم[289]؟
پَرگَس.
بامس[290] - پای بسته و بیچاره بود که نه اندر مقام نفع ببند و نه
اندر شدن و نه ره شناسد.
دقیقی گوید:
خدایگانا[291]
بامس بشهر بیگانه
فزون ازین نتوانم نشست دستوری.
خس- خار ریزه و کاه ریزه باشد. عسجدی
گفت :
بدان رسید که بر ما بزنده بودن ما
خدای وار همی مِنَّتی نهد هر خَس.
بَخَس - تافتن دل باشد از سختی یا از غمی یا از تبشی. آغاجی گفت:
ای نگارین ز تو رهیت گسست[292]
دلش را گو ببَخَس و گو بِگُداز.
لوس - گفتار خوش و فریبنده باشد و فروتنی بود بیش از اندازه. عنصری گفت:
چون بیامد بوعده بر سامند آن كنیزك سبك زبام بلند.
بِرَسَن سوی او فرود آمد گفتی
از جَنَّتَش[293]
درود آمد
جان
سامند را بلوس گرفت دست و پا و سرش ببوس گرفت.
بیوس[294] - طمع و انتظار کردن بچیزی بود. عنصری گفت :
نکند میل بی هنر بِهُنَر که بیوسَد زِ زَهر طعم[295]
شکر.
كَبوس[296] - کَژ باشد. دقیقی
گفت :
بجز بر آن صنمم عاشقی فسوس آید
که جز بر آن
رخ او عاشقی کبوس آید.
کالوس - مرد خَربَط باشد. بوالمؤید گفت :
ملول مردم کالوس و بی محل باشد[297]
مکن
نگارا این خُو و طبع را بگذار.
چاپلوس - فریبنده باشد. بوشکور گفت :
مکن خویشتن سهمگین چاپلوس
که بَسته
بُوَد چاپلوس از فُسوس.
داس
و دلوس- چون تباه
و تبستست معنیش خاش
و خماش[298]
است. منجیك گفت :
دوش دانستم کاین رنج همه وَسواسَست[299]
مردم داس و دلوس از در روی آماسَست.
نوس[300] - قوس قزح باشد.
خسروانی گفت :
از باد روی خوید چو آبَست موج موج[301]
وز نوس پشت ابر
چو چرخست[302]
رنگ رنگ.
دیس - فش
باشد. یعنی تن[303]
فرخی گفت :
یکی خانه کردست فَرخاردیس که بِفروزد از دیدن او روان.
سد کیس - قوس قزح باشد. بوالمؤید گفت :
میغ ماننده پنبه ست و وِرا باد[304] نَدّاف
هست[305]
سدکیس درونه[306] که در و پنبه زنند.
اَسپریس - میدان بود و فردوسی گفت :
نشانه نهادند بر اسپریس سیاوش
نکرد ایچ با کس مَکیس.
بِرِجیس - مشتری باشد. خسروی
گفت :
چشمه آفتاب و زهره و ماه تیر و
برجیس و كوكب[307]
بهرام.
کربسه - مارپلاس[308] باشد. رودکی گفت :
مار و غنده کربسه با گَزدمان[309] خوردِ ایشان پوست روی[310]
مردمان.
بادریسه – (آن مهره که)[311] بر
دوک کنند و بتازی فلکه خوانند. لبیبی گفت :
گر کونت از نخست چنان بادریسه بود
آن بادرسیه خوش خوش چون
دوك رشته[312]
شد.
نُس وزك زفر و پوز[313]
و فرنج - پیرامن دهان
باشد. مهستی[314]
گفت :
کیر آلوده بیاری و نهی در کُس من
بوسه یی چند
بِتَزویر دهی بر نُس من.
رُس- گلوبنده بسیار خوار بود. بوشکور گفت :
بَبَلفَنج و الفغده* پر لهو خور[315] گلو را از رسّی بسر بَر َمبَر[316].
چُست-هر چه تنگ و باندام در جایی نشیند گویند چُستَست، و
میانرا که گویند تنگ ببند گویند چُست ببند.
بوشکور گفت:
بار بسته شد[317]
فرمان ده نون تا میان خدمت را بندم چُست.
مُست - گِلِه بود. لبیبی[318]
گفت :
ای از سِتیهش
تو همه مردمان بِمُست
دعویت صعب منکر[319]
و معنیت سخت سست[320].
مُستی - گله کردن باشد. لبیبی گفت :
باده خور و مَستی کن مُستی چه کنی از غم
دانی که به از مُستی
صد
راه یکی مَستی[321].
کُستی - زُنّار باشد. خسروانی[322]
گفت :
بر کمرگاه تو از کُستی جورست بُتا
چه کشی بیهُده کُستی و چه بندی کمرا.
گَمَست - پارسی جمست. فرخی گفت :
میان خواجه و تو و میان خواجه و من
تفاوتست
چنان چون میان زَرّ و گمست.
پَرگَست- معاذالله باشد. غوّاص گفت :
پرگست باد بر همه کردارهای بد
آنك او
بنسبت نبی مصطفی بود.
گِرَست - یعنی نالید ، عنصری گفت :
از تزیینی[323]
که او نرست همی دل پولاد خون گرست همی.
پَست و پخچ[324] و کوتاه و پهن شده- همه پهن بُوَند و پَست
بُوَند. منجیک گفت:
چرات ریش دراز آمدست و بالا پَست
محال
باشد بالا چنان و ریش چنین.
[برغست] – قُنّابَری باشد که شیرازیانش سبزه خوانند. ندانم
کِراست:
همیشه تا نبود (سرخ)[325] خوید جوان گلنار
همیشه تا نبود سبز
لاله چو [ن] برغست.*
اَنفَست - پرده عنکبوت بود.
خسروی گفت :
عنکبوت بلاش بر دل
من گرد بر گرد بر تنید انفست.
بست - قسمت آب باشد که برزگران بر هم ببخشند ، خسروانی گفت :
و گرش آب[326]
نبودی و حاجتی بودی
ز نوك هر مژه یی آب
راندمی صد بست[327].
لست- چیزی قوی و البان [؟][328]
باشد. لبیبی گفت:
گر سیر شدی از من بُتا در خور هست.
زیرا
که ندارم ای صنم خرزه[329] لست**.
از هستی تو ببانگ ِببینم پیوست (؟)
بر دیده
كُس بِلَفچ
و بركون الست.
اَلَست- سرین کون فربه باشد. عسجدی گفت :
همچون رطب
اندام و چو روغنش سرین
همچون شَبَه
زلفکان و چون دنبه الست[330].
آبخوست - جزیره باشد. عنصری گفت :
بر سر باد تند و موج بلند تا بیك آبخوستشان افگند.
پَسادست - نسیه باشد و دستادست[331] نقد بود. لبیبی
گوید:
سِتَد و داد جُز بِدستادست داوری
باشد و زبان و شکست.
بوشکور گفت :
ستد و داد مکن هرگز جز دستادست
که
پسادست خلاف آرد[332] و
صحبت ببرد.
پشت
بست - گلیمی باشد که زنان
و برزگران زیر بغل و پشت[333]
بندند. عنصری گفت:
سّتی پس پشت پشت بستی بستست
پیش پشتی[334]
یستی سمتی بسی بنشستست.
شکست و مِکَست - اتِّباعَست. رودکی گفت :
آی از آن چون چراغ پیشانی
آی از آن
([زلفك ] شكست و مكست.
پیخست - کسی که در جایی گرفتار آید و نتواند جستن گویند پیخسته
شد. عسجدی[335]
گفت :
شادی و بقا بادت و زین پیش نگویم
كاین قافیه
تنك مرا نیك بپبخست.
پیخسته - همان بود[336]. خسروانی گفت :
من مانده بخانه در،[337]
پیخسته و خسته
بیمار و
بِتیمار و[338]
نَژَند و غم خورده.
دسته - مردم را گستاخ کرده بود. رودکی گفت :
نیست از من عجب بگستاخی[339] که تو دادی بِاوَّلَم دسته[340].
فَرخَسته- بر زمین کشیده بود.
ابوالعباس عباسی گفت :
او می خورَد بشادی و کام دل[341] دشمن بزار[342]
کشته و فرخسته.
نَو آجسته - باغ نو نشانده بوَد. ابوالعباس گفت :
مرا سز[د] ساغرک سر
ملكت(؟) تازه شد چو باغ نو
آجسته.
فَزایِسته[343] - زیادَت بود. دقیقی
گفت :
ای جای جای کاسته بیخوبی*
باز از تو جای جای فزایسته.
رَسته - کلبه های پیشه وران بود بر صف و هر صفی را رسته یی
خوانند. مسعودی گفت:
دی بر رسته صرافان مَن بَر دَرِ تیم
کودکی
دیدم پاکیزه تر از دُرِّ یَتیم.
انبسته - مداد یا خون یا حِبر بوَد، و هر چه بسته شود که حل نکند انبسته
گویند.
شاکر بخاری[344]
گفت:
خون انبسته همی ریزم بر زرین رخ
زانك خونابه
نماندست درین چشمم نیز[345].
فرسته - رسول بود. دقیقی گفت :
ای خسروی که نزد همه مهتران[346]
دهر
بر
نام و نامه تو نوا و فرسته[347]
شد.
نیسته - نیست باشد. کسایی گفت:
آس شدم
زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی
بکرانه[348].
خوسته - در هم آکنده بود بمعنی در هم جسته، عنصری گفت :
ز پس کش[349]
بخاک اندرون گنج بود
از و
خاک پیخوسته را رنج بود.
مَسته - خورش شِکرَه[350] بود. رودکی گفت:
منم خو کرده بر بوسش چنان چون باز بر مسته.
چنان بانگ آرَم از بوسش چنان چون بشکنی[351]
پسته.
کوست و کوس - آسیب بود. بوشعیب[352]
گفت :
شاکر نعمت نبودم یا فتی تا
زمانه زد مرا ناگاه کوست.
باب الشین
-----------
پاش و برپاش - یعنی بر افشان. فرخی گفت :
تاجی[353]
شدست روی من از بس که تو برو[354]
یاقوت سرخ پاشی و[355]
بیجاده گستری.
خراش و خریش و شخوده - یکیست. اما
خریش و خراش چیزهای دروده
را گویند و میوه های نیمه خورده را نیز گویند.
شاکر بخاری گفت :
مجلس پراشیده همه، میوه خراشیده همه
هر روی پاشیده[356]
همه بر چاکران کرده یَله.
خراش - سَقَط
باشد. رودکی گفت :
بت اگر چه لطیف دارد نقش بِبَر دو رخانَش[357]
هست خراش.
شُخَش - مرغیست. رودکی گفت :
گُرگرا کی رسد ملامت شاة[358]
باز را کی رسد[359]
نهیب شخیش.
وَخش - نام شهری است از ترکستان ، شاکر بخاری گفت :
بگامی شمرد* از ختا تا ختن[360] بیك تك دوید از بخارا بِوَخش.
اَخش - قیمت بود. عنصری گفت :
خود نماید همیشه مهر فروغ خود
فزاید همیشه گوهر اخش.
هراش - قی باشد. شهید گفت :
از چه تو به نکند خواجه که هر جا
که بُوَد[361]
قدحی[362]
می بخورد راست کند زود هراش.
زواش زاوش[363] - ستاره مشتری است.
اورمزدی گفت :
حسودانت را داده بهرام
نحس ترا بهره کرده سعادت زواش.
غاش - کسی باشد که بر کسی دوست دار بود.
رودکی گفت :
خویشتن دار[364] باش و بی پرخاش
هیچ
کس را مباش عاشق غاش[365].
پَرخاش - جنگ و چلب[366] بُوَد. فردوسی گفت :
بصد کاروان اشتر سرخ موی همی
هیزم آورد پرخاش جوی.
ریکاشه[367] - خارپشت بود و بِمَرو ریکاشه گویند. عنصری
گفت :
کسی کرد نتوان ز زهر انگبین
نسازد از ریکاشه
کس پوستین.
شاشه- بول
باشد یعنی گُمیز. روزبه[368] نکنی[369] گوید:
ناگاه بر آرند ز کنج[370] تو
خروشی
گردند[371]
همه جمله و بر ریش[372] تو
شاشه.
خاشه- خاش و خماش[373]، ریزه کاه
و جو باشد فردوسی [کذا!]
گفت:
بهر* خاشه یی
خویشتن پرورد بجز خاشه ویرا چه اندر
خورد.
غُرّواشه - گیاهی باشد که جولاهکان و کفشگران آنرا بلیف کنند و دسته دسته بندند و بر
روی چیزی مالند. لبیبی
گفت:
چو غرواشه ریشی بسرخی و چندان[374]
که ده
ماله از ده یکش[375]
بست شاید.
فَش - مانند بود. فردوسی گفت :
چنین گفت رستم که ای شیرفَش*
مرا پرورانید باید بِکَش.
خوش - مادر زن باشد ، و خشو نیز گویند. لبیبی گفت :
آن[376]
سبلت و ریشش بکون خُوش دو پای خوش او
بکون صِهر[377].
کَربَش - مار
پلاس[378]
باشد. عنصری گفت :
شد[379]
مژه گرد چشم او ز آتش نیش و دندان[380]
گزدم و کربش.
تش - تیشه باشد. منجیك
گوید :
بهیچ روی توای خواجه
برقعی نخوشی
بگاه نرمی
گویی که آب داده تَشی.
بَش - آهن پاره تُنُک باشد که بر صندوق و دوات و
دَر زَنَند و بِمِسمار بِدوزَند. بوالمؤید گفت :
از آبنوس
دری اندرو فراشته بود
بجای آهن، سیمین[381]
همه بش و مسمار.
بُش - موی قفای
اسب بود. اسدی طوسی گفت :
بجای نعل ماهی بسته بر پای[382] بجای دُرّ پروین بفته در بُش.
خُرُش- خروش باشد. خفّاف
گفت :
فردا نروم جزت بر مراد
بجای سه بوسه دهمت شش.
شادی چه بود بیشتر ازین خامش چه
بُوی ای بت از خُرُش[383].
دَرَفش - علامت باشد. فردوسی
گفت:
ز بس گونه گونه سنان و درفش
سپرهای سیمین و زرینه کفش.
شخش - کسی که از نشستنگاه لختی برتر شود گویند بر شخشید. بوشکور گفت :
یکی بهره را برسه بهرست بخش
تو هم بر سه بخش ایچ برتر
مَشَخش.
دَخش[384] - ابتدا کردن بود.
گویند دخش بِتُست. بِتُست یعنی
نخستین معامله با تست. فرالاوی[385]
گفت :
من عاملم و تو معامِلی[386] این کار مرا با تو بود دخش.[387]
رَخش - قوس قزح باشد. فرالاوی گفت :
میغ چون ترکی آشفته که تیر اندازَد[388]
برق تیرست مر
او را مگر و رَخش کمان[389].
دَرَخش- برق باشد. بوشکور گفت :
دَرَخش ار نخندد[390]
بگاه بهار همانا نَگِرید[391]
چنین اَبر زار.
فَرخَشته- قطیف
[کذا!]* بود. رودکی گوید :
بسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر[392]
بسا کسا که بَرّه است
و فرخشه
بر خوانَش[393].
آذَرَخش - صاعقه باشد. رودکی
گفت.
نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما بیاید[394]
آذرخشا.
جخش- علتی باشد که بر گردن مردم خُتَلان و فَرغانه و آن دیار فِتَد مانند دَبِّه و آنرا هیچ درمان نباشد و درد نکند. لبیبی گوید :
آن جخش ز گردنش بیاویخته[395]
گویی
خیکیست پر از باد بیاویخته از بار*.
مَرَخشه - نحس باشد. منجیك
گفت :
آمد نوروز و نو دمید بَنَفشه بر
ما فرخنده باد و برتو مَرَخشه[396].
ابیشه - جاسوس
باشد. شهید گفت :
در کوی تو ابییشه[397][
ها] می کردم ای نگار[398]
دزدیده تا مگرت ببینم بِبام بر.
کَشه - خط که اندر کشند گویند و گدای را کشه خوانند یعنی که
مال مردم بِخود کِشَد. عسجدی گفت :
کَشّه بر بندی گرفتی در گدایی سرسری
از تبار خود که
دیدی کَشِّه یی بر بنددا[399].
نیوشه - گوش فرا داشتن بود بحدیثی. رودکی گفت :
همه نیوشه خواجه بنیکویی و بصلح
همه نیوشه نادان بجنگ و
کار نغام[400]
نیوشه - خروش بود
از گریه شاکر بخاری گوید :
چو کوشیدم که حال خود بگویم زبانم
بر نگردید[401]
از نیوشه.
غیشه - گیاهی بود مانند گیای حصیر ، بِتاَبند و جوال گاه کشان کنند.
رودکی گفت:
یار بادت توفیقِ، روزبهی[402] با
تو رفیق
دولتت باد حریق [کذا!]* دشمنت[403]
غیشه و نال.
شنوشه -
عطسه[404]
باشد. رودکی گفت :
رفیقا چند گویی کو[405]
نشاطت بنگریزد کس از گرم آفروشه.
مرا امروز توبه سود دارد
چنان [چون] دردمندان را[406] شنوشه.
پوزش - عُذر باشد. بوشکور گفت :
ور ایدونک پوزش پذیری زِ مَن
وگر نیز رنج آید از خویشتن.
کَند و رَش[407] - زمین فراز و نشیب باشد پُشته پُشته. منجیك گفت : هر چه بخواهد بده که گنده زبانست
دیو
رمنده[408]
نه کند[409]
داند و نه رش.
نکوهش - ذَمّ
بود. بوشکور گفت :
نکوهش رسیدی بهر آهویی ستایش بُد[410]
از هر هنر هر سویی.
منش- همت[411]
باشد. بوشکور گفت :
بهر نیك و بد هر دوان یك منش بر
از اندرون هردوان بَدکُنِش.
گَرزِش[412]- تَظَلُّم
باشد. خسروانی[413]
گفت :
بده داد من زان لبانت و گرنه
سوی خواجه خواهم
شد از تو بگرزش[414].
سِتایش - مدح باشد. بوشکور گفت :
ستایش خوش آمدش بر یك[415]
هنر
نیامدش[416]
خود ز [ا]یچ در.
نیایش - دعا و آفرین باشد. فردوسی گفت :
بپیروزی اندر نمایش کنید جهان
آفرین را نیایش کنید.
آغالش - تضریب
کردن بود میان دو تن یعنی بر یکدیگر تند کردن.
بوشکور گفت :
بر آغالش هر دو آغاز کرد بدی گفت و نیکی همه راز کرد.
فَش - بَش
چهار پای باشد. منجیك گفت :
جنگ کرده نشسته اندر زین بر تن
کوسه[417]
دم ریخته فش.
درخش - دو
گونه [؟] بود چون شیخ (؟)منجیك گفت :
همچو سر
ماست قبه قبه بر نرم (؟)
زَش - یعنی چه. رودکی گفت :
زش از وپاسخ دهم اندر نهان زش
بپیدایی[418]
میان مردمان.
سُروش - فرشته بود. فردوسی گفت.
بفرمان یزدان خجسته سروش مرا روی بنمود در
خواب دوش.
بِنیوش - یعنی بشنو. کسایی گفت :
آن[419]
جهانرا بدین جهان مفروش گر سخندانی این
سخن بنیوش.
خروش - بانگ باشد با گریستن و بی گریستن.
شهید گفت :
چند بر دارد این هریوه
خروش نشود باده بر سرودش[420]
نوش.
خلالوش و خراروش - غلغل
باشد و این از آواز کوز
برگرفتند. رودکی گفت :
گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی[421]
تا خلق
جهانرا بفکندی[422]
بخلالوش.
لوش - دهان کژباشد. طَیّان گفت :
زن چو این بشنید[ه] شد[423]
خاموش بود
کفشگر کانا و
مردی لوش بود.
زوش - تند و سخت طبع باشد. رودکی گفت :
بانگ کردمت ای فغ[424]
سیمین زوش خوانیدَمت[425]
که هستی زوش.
زوشیدن[426]- در مردم آویختن و نیز آبی یا نمی که از جایی بیرون آید
گویند بِزوشیدَست. عسجدی گفت :
تا مشك سیاه من سمن پوشیدست
خون جگرم
بدیده بر جوشیدست.
شیری که بکودکی لبم نوشیدست
اکنون ز
بناگوشم بر زوشیدست.
پیلغوش - جنسی است از سوسن که آنرا سوسن
آزاد گویند و جنسی دیگر آسمانگون
و آنچه مُنَقَّش بود آنرا پیلغوش خوانند. رودکی
گفت :
چون گل سرخ از میان پیلغوش[427]
یا چو زرین
گوشوار از خوب گوش.
ناغوش - سر بآب فرو بردن بود از مردم و مرغ را نیز گویند. لبیبی گفت :
گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شنا[428]
که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری.
غوش - چوب دوك
باشد. عماره گفت :
خواهی تا توبه کرده رطل بگیرد[429]
زخمه غوش ترا بفندق بر[430]
گیر*.
غوشت - برهنه بود. رودکی گفت :
گفت هنگامی یکی شهزاده بود
گوهری و[431]
پرهنر و آزاده بود.
شد بگرمابه درون یك روز[432]
غوشت
بود فربی
و کلان بسیار[433]
گوشت.
خَدیش - کدبانو باشد. رودکی گفت :
نِکو گفت مزدور با
آن خدیش
مکن بَد
بِکس گر نخواهی بخویش[434].
آگیش- آویختن بود. گویند اندر آگیشید،
یعنی اندر آویخت. رودکی گفت :
توشه جان خویش ازو بردار[435] پیش کآیدت مرگ پای آگیش.
وغیش - انبوه باشد. [رودکی] گفت:
معذورم دارند که اندوه وغیشَست[436]
واندوه وغیشِ من
از آن جعد[437]
وغیَشست[438].
فرغیش- آن موی باشد که از زیر پوستین سر
فرود آورده بود. و جامه ریمناك و دریده دامن را[439]
نیز گویند. لبیبی گفت :
ز خشم دندان بگذارد بر کس خواهر
همی کشید[440] چو
درویش دامن فرغیش.
دِیَش
- یعنی بده. رودکی گفت :
خویش بیگانه گردد از پی سود[441]
خواهی آن
روز مزد کمتر دِیَش.
خریش - یعنی پوستش از اندام بناخن بازگیر.
[ خسروی[442]
گفت]:
جهان بر شبه داودَست
و من چون اوریا
گشتم
جہانا یافتی کامَت کنون
زین بیش[443]
مَخریشم.
خنده خریش - خنده بِفُسوس بود. فرخی[444]
گفت :
ای کرده مرا خنده خریشِ[445]
همه کس
ما را ز تو بس جانا ما را ز تو بَس.
چَرخُشت - مُعَصَّره[446] باشد. فرخی گفت :
دو چشم من چو دو چرخشت کرد فرقت
دوست
دو دیده همچو بچرخشت زیر پای انگور.
پَلَشت - پلید بود. کسایی گفت :
با دل پاک مرا جامه ناپاك رو است.
بَد مَر آنرا که دل و
جامه پلیدست و پلشت.
شبشت - گران و بغیض بود. معروفی گفت :
حاکم آمد یکی بغیض و شبشت ریشکی گنده[447] و پلیدک و زشت.
اَنگِشت[448] - زُگال باشد ،
عنصری گفت :
سرد آهش[449] چو
زنگیانی زشت که بِبیزَند[450]
خرده اَنگِشت.
رشت - چیزی که از هم فرو ریزد چون کوشکی یا جامه کهن شده را گویند رشت شده است. فرالاوی گفت :
چون نباشد بنای خانه درست بی
گمانم که زیر رشت آید.
دَرَوشت[451] - بیز
باشد. عماره گفت :
ای مسلمانان زنهار از کافر بچگان
که بِدَرَوشت[452]
بتان چِگِلی
گشت دلم.
آغِشته -آنچ بسیار نم بخود پذیرفته بود، چنانک نرم شده باشد و آنرا آب آغشته خوانند. فردوسی
گفت :
از
ایرانیان من بسی کشته ام زمین را بخون و گل آغشته ام.
انگشته و مِذری و پنج انگشت - افزاری باشد که برزگران دانه و کاه را بدان بِباد بردهند تا از هم جدا شود. کسایی گفت :
از گواز[453] و تش و
انگشته[454]
بهمان [وفلان]
تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کَمَری.
سَرگَشته - سراسیمه[455] و بی آگاه و متحیر باشد. عنصری گفت :
لاله از خون دیده آغشته
متحیر بمانده سرگشته.
کِشتَه[456] - میوه خشك كرده بود.
گویند امرود کشته و شفتالود کشته و زرد آلود کشته و آنچ بدین ماند. بوالمثل گفت :
بِگماز گُل
بِکَردی و ما را [بجای][457]
نُقل
اَمرودِ
کشته دادی زین ریو
دانیا.
چِشم گَشته - اَحوَل بود. عُسجدُی گفت :
هِجا کَردَست پنهان شاعرانرا[458] قریع آن کور ملعون چشم
گشته.
ص. ض. ط. ظ. ع
------ --------------------
در دیوان شعرا طلب کردیم و در این
حروفات هیچ لغتی نبود تا مطالعان حمل بر کاهلی مصنف نکنند.
[1] -
"چ": نو و بنیاد راستی؛ "نچ": بنیاراستی. (متن از دیوان فرخی است).
[2] -
دیوان: کوخ وار.
[3] -
(حدس استاد دهخدا) : سردستان؟
[4] -
"چ": در یک حال. (متن از استاد
دهخداست).
[5] -
"چ": چرنده. (متن از
"ا" است).
[6] -
"نچ": کردم. (متن اط استاد
دهخداست).
[7] -
"چ": مالیده. (متن از استاد
دهخداست).
[8] -
"ا": در دوستی آمد و.
[9] -
"چ": برهنه. (متن از
"ا" است).
[10] -
نسخه "ا" مدرسه سپهسالار: چون شد حکیم باز...؛ "چ": دل فراخ
(متن از "نچ" و "ا" است).
[11]-
"چ": یک. (متن از "ا"
است.
[12] -
"نچ": همت باخ...؛ محتمل است کلمه به لاخ سماخ باشد بمعنی مسخرگی (استاد
دهخدا).
[13] - "نچ":
...دولت، مرا جخی- هرچند پیر گشتم و تو تازه نوجوان؛ "ا": ما را بدان لب تو نیازست
در جهان- طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی.
[15] - "نچ": برآمیخت.
[16] -
"ا": تو خشم خوری دانم؛ "چ": تو خشم آری دائم. (متن از استاد دهخداست).
[17] -
"نچ": زشت.
[18] - "نچ" هیزم.
[19] - استاد
دهخدا نوشته اند" گمان میکنم "ز فَلخ" مجموعأ
یک کلمه است و بمعنی نوعی از بنا مثل گنبد یا کوشک و کاخ و در نسخه بدل
"ا" ذیل صفحه 83 هم آمده است که در نسخه "ن" "ز
فلخ" است. [کذا!]
[20] - بُد این؟ (استاد دهخدا).
[21] - کشیدم؟
(استاد دهخدا).
[22] -"چ":
زیخ؟ (رجوع به لغت پیشگاه شود. (متن از استاد دهخداست).
[23]- "نچ":
زرد تر از رنگ زر؛ ...از دوخ و دخ.
[24] -
"نچ": فُخ. (حالا بُغ میگویند؛
بُغ کرده و نشسته است. استاد دهخدا).
[26] -
"ا": کخ.
[27] -
"چ": ز استغفار. (متن از
دیوانست).
[28]-
"ا" "نچ": منجیک.
[29] -
"نچ": گه بزیر او ربوخه.
[31] -
"چ": پای دار. (متن از
"ا" است).
[32] -
"ا": هموار بر.
[33] --
"ا": دشخوار تر. (استاد دهخدا
دشخوار بر تصحیح کرده اند).
[34] - ة:
چین و.
[35] - "چ": تیزت. (متن از "ا" است).
[36] - "نچ": زو.
[37] -
قافیه دو بیت استوار نیست.
[38] -
"ا": مه؛ (حدس از استاد دهخدا و حاشیه "ا": چه).
[39] -"چ":
شحست؛ "ا": زر است. (متن تصحیح
قیاسیست).
[40] -
"چ": تره. (متن از استاد
دهخداست و بزه، همان راوَد باشد). و مصراع
اخیر را چنین نیز خوانده اند:... و بره بر
رز وراود)؛ "نچ": بکوه اندرونز دست بره...
[41] -
"نچ": لجام.
[42] -
"چ": از آنک مدح نگویم درست گویم راست.
(متن از "ا" و "نچ" است).
[43] -
"چ": چرا. (متن از
"ا" و "نچ" است).
[44] -
"چ": نیاید. (متن از استاد
دهخداست).
[45] - "چ": نبرد. (متن از استاد دهخداست).
[46] -
"چ": زبازور؛ "نچ": زنادورو.
(متن از استاد دهخداست و نوشته اند: آیا آوَرد و ناوَرد به معنی کَرّ و
فَرّ است؟؟)
[47] -
"ا": بسیارخوار. ( و در حاشیه
احتمال داده است: پرخوری). در برهان قاطع
نیز بمعنی بسیارخوار است.
[48]- “ا” : در حاشیه احتمال داده: اندکش آید؛ "نچ":...بیاید.
[49] "نچ":
همه ارزو.
[50] -
"چ": رژدی [گلوی] (حلق)؛ "نچ": زردگلو؛ رژدگلو. (متن از "ا" است).
[51] - در
خور نره او؛ حدس استاد دهخدا:در خورد. (متن
از "ا" است).
[52] -
"چ": تا نوردم. (متن از
"ا" است).
[53] -
"چ": وردخار...؛ "ا": که بن خار نیست ورد نورد. (متن از استاد دهخداست).
[54] -"ا":
نرد چون شاخ و شاخ همچون نرد.
[55] -"ا": بَسا خان کاشانه و خان غرد؛
"نچ": بسا جای...، خوش جای... و
خورد.
[58] - حدس استاد دهخدا: در (بضم دال).
[59] - حدس
استاد دهخدا: بر برج.
[60] -
"نچ": شایورد دور، شاتورد از دور.
[62] -
"نچ": تفسیرست جمله.
[63] -
"ا": بیلفغده.
[64]-
"ا" "نچ": دریاب.
[65] - (حدس
استاد دهخدا: آده؟ دازه؟ =دو چوب بلند که
در زمین فرو برند و چوب دیگر بعرض بر بالای آن دو چوب بندند تا کبوتران و جانوران
دیگر بر آن نشینند (برهان قاطع) ورده در
برهان قاطع بِمعنی مطلق برج است عموما و برج کبوتران خصوصاً).
[66] - "ا"؛ "نچ": پرهیزگار و
صومعگی؛ "نچ" دیگر : و صومع گیر.
[67]- "چ":... شدبر؛ "نچ" شده در؛ "نچ"
دیگر: زندخوان... (متن ار "ا"
است).
[68]-
"ا"... روز مَیَزد پیشکار تو؛
"چ": ... روز میزد [ی] کلام تو. متن از دیوان فرخی است.
[69]- این
عنوان را از "ا" برداشتیم چه شعر از فرخی است. (دیوان فرخی مصحح نگارنده (ص 339)
[70] -
"چ": هنر؛ "نچ" "ا": خردو. (متن از "ا" است).
[71] -
"چ": هنر بازو. (متن از استاد
دهخداست).
[72] - "چ": فرزدئی. ( متن از "نچ" و "ا" است).
1- سُتُن آوند؟؟ (استاد دهخدا).
[74] -
"نچ": و بکاخ سُتاوند، و سُتُناوند.
[75] -
"نچ": خسروانی.
[76] -
"نچ": گَرمَند.
[77] - "نچ" سکبنه و حبیه.؛ (ن ت: لغت نامه
دهخدا): جَلنَبه.
[78] -
"ا": فروبند.
[79] - "نچ": معذور بود گر زن تو با تو نسازد؛
نسخه "ا" (ذیل لغت فژغند) معذور بود...
[80] - "چ": یافند. (متن از "ا" است).
[81] - "چ": بشنودم. (متن از "نچ" است).
[82] -
"ا" در حاشیه احتمال داده: نبایدت.
[83] -
"نچ": ز همسایگان؛ "چ" "ا": ز همسایگانان. (متن از نسخه سپهسالار "ا" است).
[84]-
"ا": تازیان همچون.
[85] -
"چ": همه باده همه جام و همه شست؛ "نچ": همه پوچ و همه خام و
همه سست. (متن از استاد همایی است بنقل
استاد پور داود).
[87] - (حدس حاشیه "ا": هر).
[88] -
"چ": گویت. (متن از استاد
دهخداست).
[89] -
"نچ": پیشش.
[90] -
"نچ": پندی که نخستین بود از.
[91] -
"ن": بی اصل.
[93] -"نچ"
"ا": ژغند.
[94] -
"نچ": خویشتن را زان میان.
[95] -
"چ": داشتنت غیبه و ...؛ "نچ":کز داشتنت غیبه چمن سیب. (متن نیز از "نچ" است).
[96] -
"چ": فرکند جملگی؛ "نچ": فرغن؛ "نچ”:دیگر: فرکن بجملگی
فژگن. (متن از استاد دهخداست).
[97] -"چ":
یافتی شو بمال؛ "ا": یافتی تو بمال.
(متن از "نچ" است).
[98] -"نچ":
فژغند.
[99] -"نچ": ارغج، ارغج، فرغج، افرعج؛
"چ": افرغج. (متن احتمال حاشیه
"ا" است).
[101] -
"واو" از "نچ" است.
[102] -
"نچ": راضی بباشد...؛ راضی نماید...؛ بباید؛ "چ": ...بیاید. (متن نیز از "نچ" است.
[103] -
"نچ": آبگیر.
[104] - "نچ": بایستد و. (متن تصحیح قیاسیست)
[105] -
"نچ": راهی و راه.
[106] - "چ": ورزگران؛ "نچ":
"ا": برزگران. (متن تصحیح
قیاسیست).
[107] -"نچ":
بتنوز.
[108] -
عبارت استوار نیست. ظاهرا وار قبل از
منقار زائد است و عبارت چنین باید باشد: "شند وکلفت و بتپوز؛ منقار..."
یعنی شند و کلفت خاص مرغ و بتپوز عام است در مرغ و جز آن.
[109] -
کلمه "شد" در "چ" نیست از "ا" نقل شذ
[110] "ا"
"چ": گَر زِ اَبرَت[؟]مرغ شد آن سرخ شند؛ نسخه "ا": کو را بزیب مرغ شد آن مرغ سرخ شد (؟) (متن از استاد دهخداست).
[111] -
"چ": تند خوند؛ تار مار؛ ترت مرت.
(متن از "ا" است).
[112] -
"چ": بِدَشت. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[113] - در
دیوان فرخی:نیلگون.
[114] -
"چ": برشد. (متن از دیوان فرخی
است).
[115] -
"چ": چو رانی نباید؛ "نچ": چورانی... (متن از استاد دهخداست.
[116] -
"چ": راندن تعبیه. (متن از
استاد دهخداست).
[117] -
"چ": زکشتن بماندند؛ "نچ":..
ز دیدن بماندند، پیاده ز کشتن بماندند.
(متن از استاد دهخداست).
[118] -
"چ": که. (متن از استاد
دهخداست).
[119] "نچ":
باکند.
[120] -
"چ": شاد خوار. (متن از
"ا" است).
[121] -
"نچ": گشتند.
[122] -
"نچ": پاکند.
[123] -
"نچ": منجیک.
[124] -
"نچ": قید.
[125] -
"چ": متکبر. (متن از
"نچ" است).
[126] -
شاهد در "چ" نیست. در
"ا" شاعر گوید:
یکی زنده پیل چو کوهی روان بزیر اندر آورده بود پهلوان.
[127] - "چ": پنجه بند. (متن از "ا" است).
[128] -"چ":
پنجه تنم؛ "نچ": پنجه بنم. متن
از "ا" است).
[129] -
"نچ": ورعاه(؟). در برهان : غده.
[130] -"ا":
بر دوستی اندر نبد ای دوست مغنده. و در
حاشیه احتمال داده : ظ: بر دوستی آید زِ بَد ای دوست مغنده؛ "نچ":
نردوستی آراید...؛ نر دوستی اندر آیند...؛ "چ": نَزدوستی اندر آید ای
دوست مغنده. (متن از استاد دهخداست-
کزدنبه... نیز حدس زده اند).
[131]-
"چ": خران؛ "نچ": خزان.
(متن از "ا" است.
[132] -
"نچ": سَر رویَم.
[133] -
"چ": سامان. (متن ار
"نج" است).
[134] -
"چ": سبودو. (متن از استاد
دهخداست).
[135] -
"ا": دو صد.
[136] -
"نچ": گرد در خانه تو.
[137] -
"چ": مثل. (متن از
"ا" است).
[138] -
"چ": در ...بنیکو. (متن از
"نچ" است).
[139] -
"نچ": در بیابان.
[140] -"چ":
جهانی. (متن از "ا" است).
[141] -
"چ": سرگین؛ "ا": سرو گیس.
(متن از استاد دهخداست و توضیح را نوشته اند: این کلمه بی شبهه سدکیس است
بمعنی قوس و قزح و قوس و قزح را قدما همیشه به درونه یعنی کماج حلاج تشبیه می کرده
اند، در اینجا مراد شاعر اینست که جهان برف گرفته در کمان حلاجی قوس قزح حالا جماش
سیه موی شده است).
[143]-
"چ": ندیده شده
[144] -
(کجا یاد کرده است؟؟ استاد دهخدا).
[145] -
(در لغت نامه دهخدا ذیل لغت لاندن: ظ شعر [بکسر اول].
[146] - در
لغت نامه دهخدا: ظ: شعر [بفتح اول بمعنی مو].
[147] -
"چ": لاند. (متن از
"نچ" و لغت نامه دهخدا ذیل لغت لاندن).
است.
[148] -
"چ": چابکیش. (متن از استاد
دهخداست).
[149]- ظ:
نیارد (استاد دهخدا).
[150] -
"چ": قوی پر. (متن از
"ا" است).
[151] -
"ا": رفته.
[152] -
"چ": شنبه (متن تصحیح "ا" است).
[153] -
"چ": قصه فکند زنا؛ "ا": قصه فکند زی ما. (متن از استاد دهخداست).
[154] - در
"چ" شاهد نیست. از
"ا" و سروری [کذا! منجیک؟] ذیلا نقل میشود:
مرا ز کُهبُد تو زِشتیست بسیاری رها مکن سر او تا بود سلامت تو
ز تو همی بستاند بما همی ندهد محال باشد سیم او برد ملامت تو.
[155] - دو
کلمه اخیر از "ا" است.
[156] -
"چ": که گاه مردم ازو شاد و گاه ناشادند. (متن از "ا" است).
[157] -
بیت در "ا" چنین است:
آباد بر آن سی و دو دندانک (اصل : دانک. متن از استاد دهخداست) آباد چون بر درم خُرد زده سین (اصل سیم. متن از استاد دهخداست). سماعیل.
[158] - "نچ" "ا": و بردو گریز.
[159] -
"چ": ملوکست؛ "ا": تگرگست.
(متن از استاد دهخداست).
[160] -
"نج": پای آهنین بنیاد.
[161] -
"چ" "ا": جخج. متن از
نسخه "ا" است).
[162] -
"چ": پرورد. ( متن از استاد
دهخداست. حدس دیگر ایشان: پرورد رز؟).
[163] -
"چ": تا بناز...؛ "نچ": نثار داشاش. (متن از "ا" است).
[164] -
"چ": ره. (متن از استاد
دهخداست).
[165] - "چ": خُرَّم.. ؛ "نچ": مردم. (متن از "ا" است).
[166] -
"نچ": ... و شهریار، از دم کی و
شهریار... هیر.
[167] -
"نچ": تندر او رو چندونم ساچاذ.
* آزدم کی دَ شهریار کت هیر و سناذ پنذ را ور و حمد
و نم ساجاذ.
[168] - "ا": یکسره...؛ "نچ: یِکرَه مقدار.
[169] -
"چ": روده. (متن از استاد
دهخداست).
[170] - (
ظاهرا: و تازی. یا: واو در "و
بپهلوی" زائد است).
[171] -
"نچ": بر سر.
[172] "نچ":
ای... سیاه و رخ چکاد.
[173] -
"نچ": کلاک.
[174] -
"نچ": خیو.
[175] -
"ا": سپاهی ز ایران.
[176] -
"چ": همی گفت ببر...بپوز؛
"نچ": همی فگند بشیر و همی فگند بیوز. (متن از دیوان فرخی است).
[177] "نچ":
"ا": غم.
[178] -
"آ": نزد تو آماده بد و آراسته؛ "چ":... نوی...
(متن از استاد دهخداست).
تمام بیت در نسخه
"ا" چنینست:
خود تو آماده بر این خاسته خویشتن مر جنگ را آراسته.
[180] -
"چ": نخواهم. (متن از استاد
دهخداست).
[181] -
"چ": بر. (متن از
"نچ" است.
[183] -
"ا": درست.
[184]-
"چ": دو مار بگزنده بر دو لب دو سال؛ "نچ": دو مار گزنده دو
لب بر دو سویش. "ا": دو مار گزنده بر دو لب دوسال: (متن از
استاد دهخداست).
[185] -
"چ": ... چو [ن] نخجد؛
"نچ": از آن قلیه و بهتر از آ« نان چون. (متن از استاد دهخداست).
[186] -
"چ": برازد. (متن از دیوان فرخی
است).
[187] -
"چ": زبید. (متن از استاد
دهخداست).
[188] -
"ا": شکسته.
[189] -
"چ": گرخنه؛ "نچ": گریخته.
(متن از "ا" است).
[191] -
"ا": کارد.
[192] -
"چ": بکار [د]. (متن ار
"ا" است.
[193] -
دنبه بسرکار. (دنبه بشدیار، یعنی دنبه مطروح در شُدیار=شیار) (متن از استاد دهخداست. حدس دیگر استاد دهخدا: آز دنبه ایش درکارست؟).
[194]-
"نچ”:کندور.
[195] -
:نچ": کندوره...؛ ... افکنده زار.
[196] -
"چ": برای. (متن از
"ا" است.
[197] -
"نچ": مغژ- دوزسبوزی.
[198] - "چ": خیر. (متن از "نچ" و "ا" است.
[199] -
"ا": سُست هِل و هرزه گرد و لتره ملازه؛ "چ": سست هل حجره
حجره گرد و ملازه. (متن از نسخه است).
[200] - "چ": کاروان؛ "نچ": گاوان (متن از استاد دهخداست).
[201] -"نچ"
ناصر خسرو.
[202] - "نچ": خصم تو گاویست خرنهاد که هرگز. (تاول=گاو جوان).
[203]-
"نچ”:جوب درستی.
[204] -
"نج": کاژه.
[206] - "چ": خردنی. (متن از "ا" است).
[207] -
"ا" "نچ": ای زن او؛ "چ": ای زنوی. (متن صورتی از ضبط "چ" است که
"ا" در حاشیه متذکر شده).
[208] -
"نچ": که:...نظر؛ "چ": بوستان چشم. (متن از "ا" است).
[209] -
"چ": "ا": با. (متن
از "نچ" است.
[210] -
"ا": بدانستم که؛ "نچ": ندانستم که.
[211] -
"ا": بشاه آفریدون کشد بروزم. اما این شاهد و متن برای معنی دیگر کلمه پروز
است که "اصل و نسب و نژاد" باشد، "ا" به این نکته توجه نکرده
است.
[212] -
"نچ": بس لطیف آمد.
[213] -
"ج": کوپال و گرز. (متن از
"ا" است).
[214] -
"ا": بوشکور.
[215] -
"چ" "ا": نغز ناک. (متن
از استاد دهخداست).
[216] -
"چ": پسنده. (متن از
"ا" است).
[217] -
"نچ": نداند.
[218] -
"چ": بیکار مانند.
[219] -
"نچ": نداند
[220] -
"چ": فغ زاید. (متن تصحیح
قیاسیست).
[221] -
نسخ "ا": کنز و کناز و کاناز.
[222] -
نسخه "ا": بزیر گام.
[223] -
"چ": فلغز. (متن از
"ا" است).
[224] -
"چ": ولارزه. متن از استاد
دهخداست).
[225] - (
پس [بضم اول]=پسر).
[226] -
"نچ": بیکار. (متن از
"ا" است).
[227] -
"چ": کز (متن از "ا" است).
[228] - "نچ"
مزه [بضم اول]. "چ":
کز (متن از "ا" است).
[229] -
"نچ": چو خورشید...
[230] - (بُزه=جَدی).
[231] -
"نچ": ببیرون.
[232] -"نچ":
کلیدی تُهی زِ تَز.
[233] -
"چ": جوزی. (متن از استاد
دهخداست. جوزق یا جوزقه معرب گوزغه است).
[234]- نام شاعر در نسخه ها معلوم نیست و دو کلمه داخل هلالین از
"ا" است.
* دم سگ بینی ابا بتفوز سگ خشک گشت، کش
نجنبد هیچ رگ. رودکی.
[235] -
"چ": گشن کرده...؛ "ا": کش نبینی. (دو کلمه اول متن ار "ا" است.
[236] -
"نچ": کهریز؟
** گفتم همی چه گوئی ای هیز گلخنی/گفتا که چه
شنیدی ای پیر مسجدی
گفتم یکی که مسجدیم چون نه غرمنم/گفتا تو نیز هم نه
چنین پیر زاهدی
گفتم پلید بینی، لنگی بزرگ پای/محکم ستبر ساقی زین گرد ساعدی.
چون هیز طیره شد ز میان ربوخه گفت/بر ریش خربطان ریم ای
خواجه عسجدی.
[237] -
"نچ": نهچیز.
[238] -
"نچ": بشو مرد مرده را...؛ ... ز
خاک.
[239] -"ا":
اندر.
[240] -
"چ": بکونَش. (متن از "نچ:
است.
[241] -
"ا": دعوی کجا شد آن همه ژاژ؛ "چ": دعوی و ژاژ و آن همه لاف. (متن از استاد دهخداست).
[242] -
"چ": تو از قیاس چو ناری من. (متن
از استاد دهخداست). و در "ا"
این بیت نیست و بجای آن بیت ذیل است که از
همین قطعه باید باشد:
ز کیر گیرد کون تو فر و زیب همی چو
بوستان که فروزان شود بسرو و بناژ.
* ترا شناسد دانا مرا شناسد نیز
تواز قیاس چو خاری من از قیاس چو ناژ.
لبیبی .
[243] -
یعنی لبیبی را.
[244] -
"چ": او را. (متن از
"ا" است.
[245] -
"چ": ته برازکون؛ "نچ": ته براژکون؛ نسخه "ا": تو
بزرکون. (متن از فرهنگ شعوری است).
[246] - دو
کلمه اخیر از "ا" است.
[247] -"چ":
اندر جه. (متن از استاد دهخداست). در "ا" ذیل "غلیواج" این بیت
چنین نیز آمده است:
ای بچه حمدونه بترسم که غلیواج ناگه
بربایدت در این خانه نهان شو.
[248] -
"چ": کنیزه. (متن از نچ است).
[249] -
(خر و در؛ یا: خره دو. استاد دهخدا).
[250] --
این کلمه در "چ" باژست بمناسبت سقط شاهد لغت باژ و سقط معنی و لغت تاژ.
[251] -
"چ": گیاهانی. (متن از
"ا" است).
[252] -
"نچ": ...راژ خران؛ "نچ”:دیگر، هستند همی...؛ (ژاژ خران: استاد دهخدا.)
[253] -
"نچ": یازند...؛ بازند سوی ژاژمران.
[254] -
"چ": گنگ. ( متن از
"ا" و "نچ" است.
[255] -
"چ": بنانی: (متن از
"نچ" و "ا" است).
[256] -
"چ": سیر؛ "ا": سبزه.
(متن از فرهنگ شعوری است).
[257]-
"نچ" بکارگاه.
[258] -
"ا": بگیرد.
[259] -
"چ": سَگبان. (متن از
"ا" است. شغنان=آبادی در حوالی
بلخ. تصحیح قیاسی حاشیه "ا").
[260] -
"ج": اندام؛ "ا": جامه مردم.
( کتن از نسخه "ا" است).
* ای گمشده و خیره و سرگشته کسایی گَواژه زده بر تو امل
از بی بختی. کسایی (از فرهنگ شعوری).
[261] -
"نچ": و فرهنگ شعوری؛ امل از بی بختی؛ "نچ" دیگر: امل ریمن
محتال؛ "چ": امل و ریمن و محتال.
(متن از "ا" است).
[262] -
"چ": ... چو دمنه همه سال؛
"نچ": شوم چون بوم و بد آغال چو دمنه همه سال. (تصحیح استاد دهخدا در حاشیه "ا":
بوم بدآغالو چو دمنه محتال).
[263] "چ":
کتم و ریژ کام. (متن از "نچ"
است).
[264] -
"چ": بریژکام. (متن از
"نچ" است).
[265] -
"نچ": "ا" کروز. "نچ":
همه.
[266] -
"نچ": گیاهان...؛ "نچ": از همه بی برگ.
[267] -
"نچ": "ا": بید؛ نسخه "ا" "نچ": رنگ.
[268] -
"چ": آسیب کوس وز. (متن از
استاد دهخداست).
[269]-
"چ": کیوس ترا بگیرند بچشم آلوس.
(متن از "ا" است).
[270] -"ا":
بسال فرخ شبها امیر روز غدیر. و تمام بیت
بنظر استاد دهخدا چنین باید باشد.
*- کیوس وار بگیرد همی بچشم آلوس بسال فرخ شبها امیر روز غدیر. دقیقی (از فرهنگ اسدی).
[271] -
"نچ": پرماس.
[272]- "نچ":
هرجا گوهرست.
[273] -
"ا": نشناسم.
[274] - "نچ": نَشَوَم من، تند خواهم.
[275] -
نام گوینده در "چ" نیست و "نچ" نوشته لبیبی؟ ما از "ا" برداشتیم.
[276]- نام
شاعر در "چ": نیست. از
"ا" برداشتیم.
[277] -
"چ: آسایش سر مرا. (متن از دیوان
معزی است).
[278] -"چ":
معزی. (متن از "ا" و
"نچ" است.
[279] -
"نچ": ... بنگاشتم؛ "نچ": دیگر: برو بر سپاسی...
[280] -
"چ": ای. ( متن از استاد
دهخداست).
[281] -
"چ": عن فلان قلا
چنان؛ "ا": عن فلان قال چنان. (متن
از نچ است).
[282] -
"نچ": و بمثال.
[283] -
"نگ "ا": غژم؛ "نچ" دیگر: غژبارا. (غژب: حبه.
دانه. حدس استاد دهخدا).
[284] -
"نچ" "ا": مردمک.
[285] -"نچ":
بدبختی، و کند.
[286] -"نچ":
نشسته. (متن از "نچ" است).
[287] -
"ا": نامردی است...
[288] -
"نچ":... مرمست آن ناکس.
[289] -
"نچ": بشود سیر از او دلم؛ "چ": نشود...(متن از استاد
دهخداست).
[290] -
"ا": پامس.
[291] -
"چ": خدا یگانه (متن از "نچ" است).
[292] -
"نچ": "چ": رهیت بست؛ "نچ": رهیت بَسست. (متن از "ا" و "نچ" دیگر
است.
[293] -
"چ": گوئی از جنبشش. (کلمه اول از متن "ا" و دوم از استاد
دهخداست).
[294] -"«چ":
پیوس.
[295] -
"چ": طمع. (متن ار
"ا" است).
[296] -
"ا": کیوس. ( و در برهان قاطع
هر دو صورت هست).
[297] -
"نچ": ملول و مردم کالوس بی.
[298] -
"چ": قاش و قماش. (متن از برهان
قاطع است)
[299] -"چ":
کین رنج بچه و بس داس است؛ نسخه "ا": کین رنج بجی بی داس است. (متن از "ا" است).
[300] - در
"ا" نوسه.
[301] -
"ا" "نچ": از باد کشت بینیو چون آب موج موج.
[302] -
"ا": وز نوسه ابر بینی چون جزع؛ "نچ": وز نوس ابر بینی چو
باغ.
[303]-
"ا": یعنی مانند؛
"نچ": دبس قش باشد یعنی تن.
[304]-
"چ": همی باز؛ "نچ": وِرا باز. (متن از "ا").
[305] -
"نچ": شده.
[306]-
(درونه=کمان حلاجی).
[307] -
"ا": فرقد.
[308] -
"نچ": کربش؛ کربسه مارملاس؛ "ا": کرباسه.
[309] -
"ا": چاه پر کرباسه و پر گَژدُمان؛ "چ": جای غنده...؛
"نچ": چارغنده کربشه. (متن از
استاد دهخداست).
[310] -
"چ": پوست و روی. (متن از
"ا" است).
[311] -
عبارت داخل هلالین از "ا" است.
[312] -
(چون دیگ ریسه؟ یا: دیگ هریسه شد؟ استاد دهخدا).
[313] -
"نچ": پوژ.
[314] -
"ا" "نچ": رودکی.
* بَیَلفَنج وز الفغده ٔ خویش خور
گلو را ز رسی بسر برمبر.
ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رُس).
[315] -
"ا": ... وز الفغده خویش
خور؛ "چ": بیلفنج و الفغده خود
بخور؛ "نچ": دیگر: مَیلفنج... (حدس
استاد دهخدا: بیلفنج الفغده خود مخور).
[316] -
"نچ": گلو از رُسی ات بجائی مبر.
[317] -
"نچ": شود.
[318] -
"نچ": دقیقی.
[319] -
"چ": صعب و منکر. (متن از سروری
است).
[320] -
"چ":... خام و سست. "نچ" و منکر دعویت خام و سست. (متن از سروری است).
[321] -
"نچ": زیرا که بُوَد مستی خوشتر ز غم مستی.
[322] -
"نچ": خسروی.
[323] -
کذا؟ "ا" در حاشیه احتمال داده است از پریشی؟؛ "نچ": از ترسی.
[324]-
"چ": بخیل؛ "ا" در حاشیه احتمال داده است: پخش (متن تصحیح
قیاسیست).
[325] -
کلمه در "چ" نیست، افزوده حاشیه "ا" و "نچ" است.
*همیشه تا
نبود خوید سرخ چون گلنار
همیشه تا نبود سبز لاله چون برغست.
[326] -
"نچ": وگر شراب.
[327] "نچ":
ز نوک هر مُژه راندمی دو صد برعست.
[329] -
"چ": ... جوزه؛ "نچ":
ای صنم کرده لست؛ "نچ": دیگر...
چیزی لست. (متن از استاد دهخداست).
** گر سیر شدن بتا ز من درخور هست
زیرا که ندارم ای صنم جوزه ٔ لست.
لبیبی.
نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع
نفسی لست و ابالی نفسی نفس خریم.
مولوی (از جهانگیری).
[330] -
"چ": همچون رطب اندام و چون روغنش-سراپای و همچون شبه زلفکان؛
"نچ": همچون رطب اندام و چو روغنش سراپای- همچون شبه زلفکان و چو دنبه
الست، و چو پیلسته الست، و چو پیلسته اش آلست؛ (حدس استاد دهخدا: ... و چو رئغنش سراپای- همچون شبه زلفان و و چو
دنبه استش آلست). (متن تلفیقی از
"ا" و "نچ" است).
[332] -
"چ": کز پسادست خلاف آید. (متن
از "نچ" است).
[333] -
"چ": درشت. (متن حدس
"ا" است).
[334] -
"چ": بستی؛ "نچ": پستی.
(متن از "ا" است).
[335] -
"نچ": عنصری.
[336] -یعنی
پیخست.
[337] -
"چ": اندر. (متن از
"ا" است).
[338]-
"چ": بتیمار. (متن از استاد
دهخداست).
[339] -"نچ"
"ا" عجب که گُستاخم.
[340] -
"چ": که تواَم دادهء باَوَّل [د]سته.
(متن از "ا: است)؛ "نچ": که در اَوَلَم (بِاَوَلَم) دسته. (استاد دهخدا حدس زده اند که معنی کلمه باید
فرمان و حکم باشد).
[341] -
"نچ": بشادی و خوشحالی.
[342] -
"چ" "ا": نزار گشته. (متن
از نسخه "ا" است).
[343]- -
"چ" "ا" فرابسته. (متن
از "نچ" است).
* ای جای جای کاسته از خوبی
دقیقی . (از لغت
نامه دهخدا).
[344] -"نچ":
شهریاری.
[345] -
"نچ": ... در این دیده تر؛
"ا": نماندستم در چشم بنیز.
[346] -
"ا": خسروان.
[347] -
"چ": سود. (متن از "نچ و
"ا" است).
[348] -
"نچ": نیسته گشتم ز بس جفای زمانه.
[349] -
"چ": کس. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[350] -
(شِکَره=باز شکاری).
[351] -"نچ":
که بانگ آری تو از.
[352] -
"نچ": بوشهید گفت بو شعیب گفت.
[353] -
"چ": تاچه. (متن از دیوان فرخی
است).
[354] -
"چ": بس که تو بروی. (متن از
"ا" است).
[355] -
"چ": پاشی بیجاده. (متن از
"ا" است).
[356] -
"ا": نقل بپاشیده.
[357]- "چ":
ببرد و رخسان ت.؛ "نچ":نزد رخساره تو؛ "ا": بِبَرِ دو
رُخانَت؛ نسخه "آ" برد و ز کارش (متن تصحیح قیاسی و نزدیک ترین صورت به
"چ: و نسخه "ا"است).
[358] -
"نچ": صلابت شیر.
[360] -
"چ": بکافی... از خطا تا کجا. (متن از "ا: است).
[361] "نچ":
که هرجای ...، که رود.
[362] -
"چ": فرخی...؛ "نچ": قدحی می نخورده کندی، قدح می بخورد.
[363] -
"نچ": زوش. (این کلمه از یونانی
گرفته شده است یعنی از Ζεύς= Zeus. استاد دهخدا).
[364] - "چ": پاک دار؛ "نچ": دار بی، دار از. (متن نیز از "نچ" است).
[365] -
"چ": عاشق و غاش. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[366] - "چ": حلب؛ "ا": جلب؛
"نچ": حرب.
[367] -
"نچ": ژیکاسه.
[368] -
"نچ": روزنه.
[369] -
"ا": در حاشیه گوید ظاهرا
رودکی.
[370] -
"نچ": گنج.
[371]-
"چ": کردند. ( متن از
"ا" است).
[372] -
"نچ: ابر؟ "ا": که بر.
[373] -
"چ": خش و قماش؛ "نچ": ...
قهاش. (متن از استاد دهخداست).
* ز هر خاشه ای خویشتن پرورد/که جز خاش وی را چه
اندر خورد. رودکی.
[374] -
"چ": خندان.
[375] -
"نچ": که صد لیف از بست بتوان، دما ماله از ده یکیش
* چنین گفت کاین کودک شیرفش/ مرا پرورانید به باید کش.
[376] -
"چ": ای. (متن از "ا"
است).
[377] -
"چ": همبر.
[378] -
"نچ": ملاس.
[379] -
"چ": نیش دندان. (متن از استاد
دهخداست).
[380] -
"نچ": تنگ. (متن از استاد
دهخداست).
[381] - "نچ": و سیمین.
[382] -
"نچ": مه بسته بر نای.
[383] -
"چ": فردا نروم جزت بمرادت بجای سه بوسه بدهم شش.
شادی چه بود بیشتر که زین
خامش چه بوی بتا زِ خُرُش؛
"نچ": (مصرع آخر) ... بتا
ز نحرس؛ ... بِخُرُش، بخرد؟ (متن از استاد
دهخداست).
[385] -
"نچ": عنصری.
[386] -
"نچ”:عاقلم...؛ و معاملی هم.
[387] -
"نچ": وز خلق مراست با تو دخشم، وز خلق مرا با توست دخش.
[388] -
"نچ": آشفتهء تیراندازیست، میغ چون ترکش و او تیراندازست.
[389] "نچ":
برق تیرش بود و رخش کمانش باشد، برق تیرست (بِزِه ست) وِرا رخش کمانست.
[390] -
"نچ": بخندد.
[391] -
"نچ": نگوید، بگرید.
*قطایف؟ قطائف=
Qatayef. [ ق َ ءِ ] (ع اِ) نان گوزینه ولوزینه. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). دهخدا.
[392] -
"نچ": نیاید سبز.
[393] -
"نچ": بره است و فرخشه؛ بره فرخشه است: تمام بیت در "ا" چنین
است: بسا کسا که بره است و فرخشه بر
خوانش/ و بسا کسا که جوین نان نیابد سیر. و
لغت نیز "فرخشه" است نه "فرخشته". (متن تصحیح قیاسیست).
[394]-
نسخه "ا": ببارد
* از گردن او جخش در آویخته گویی/
خیکیست پر از باد در آویخته از بار.
[395] -
"نچ"" بر آویخته...؛ از گردن او جخش درآویخته.
[396] -
"نچ": برتو خجسته بخصم باد مَرَخشه؛...
بر عَدو مَرَخشه.
[397] -
"نچ": آیشه، ایشه.
[398] -
"چ": نگارا. (متن از
"ا" است). * در کوی تو ابیشه همی
گردم ای نگار
دزدیده تا مگرت ببینم به بام بر.
[399] -
"نچ": (بر بند را؟ است).
[400] - "نچ": ... و بصلحست-... و فتنه و
غوغاست.
[401] - "نچ": برنگردد.
[403] -
"نچ": و دشمنت؛ دشمن تو.
[404] -
استاد دهخدا نوشته اند: شنوشه بمعنی عطسه غلست، بمعنی صبر و شکیب است.
[405]-"نچ":
از.
[406] -"نچ": درد دندانرا.
[409] -
"ا": کنده.
[410] -
"چ": پر؛ "ا"» بر. (متن
از استاد دهخداست).
[411] -
(جبلت یا بقول صاحب برهان قاطع طبیعت. استاد
دهخدا).
[412] -
گزرش است از وزاردن بمعنی عرضه کردن (استاد دهخدا).
[413] -
"نچ": خسروی.
[414] -
"نچ": از.
[415] -
آیدَش بر هر. (استاد دهخدا).
[416] -
"ا": نیایدش.
[417] "چ"
"ا": کرسه. متن از استاد
دهخداست.
[418] _
"چ": مَپِنداری. (صورتی از
"نچ" است)؛ "نچ" دیگر:
ببیداری، بینداری؛ "آ": بِپِنداری).
[419] -
"نچ": این.
[420]-
"نچ": (ذیل لغت پوشک) نَشَنَوَد...
سماعش.
[421] -
"نچ": بر گرد گل سرخ کشیده خط سبزی.
[422] -
"نچ": بفگنده.
[423] -
نسخه "ا": بشنید بس.
[424] -
"ا": بت؛ "چ": فغ. (متن
تصحیح قیاسیست).
[425] -
"چ": خوانیدم؛ "ا": خواندم ترا. متن از "نچ" است.
[426]-
"نچ": ژوشیدن.
[427] -
"نچ": پیلگوش.
[428] -
"چ": ... مگردان ای ناموخت
شنا؛ "نچ": ...مَگَر اَرَت
نیاموخت شنا. ( متن نیز از
"نچ": است).
[429] -
"نچ": رطل گران.
[431] -
("واو" در "چ" و "ا" نیست از استاد دهخداست).
[432] -
"نچ": اسناد (بِکَسرِ اَوَّل).
[433]-
کلان و خوب. (متن از "نچ" و
"ا" است)
[434] -
"نچ": چه خوش گفت آن مرد با ...- مکن بد اگر بد...
[435] -
"نچ": خود از او بربای.
[436] -
"چ": وغیشت. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[437] -
"چ": جغد. (متن از
"ا" است.
[438] -
"چ": وغیسَت. (متن از
"نچ" و "ا" است). "ا"
در حاشیه احتمال داده؟ "پریش است" باشد).
[439] -
"را" از "ا" است.
[440] - "چ": کشند. (متن از "ا" است).
[441] -
"چ": دِیَش؛ "ا": ریش.
(متن از "نچ" است).
[442] -
"نچ": خسروانی.
[443]-"چ":
...پیش؛ "نچ": همانا یافتی... نخریشم. (متن از "ا" است).
[444]-
نسخه "ا": فردوسی؟ نسخه دیگر
شاکز.
[445] -
"چ": خنده خریش و. (متن از
"نچ" و "ا" است).
[446] - در
ص 12 آمده چرخش چرس باشد با شعری از رودکی.
[447]- "چ": کَنده. (متن از "ا" است).
[448] -
لغت مکرر شده است رجوع شود به صفحه 12 سط 13.
[449] -
"چ": خر نگاهش. (متن از استاد
دهخداست).
[450]-
:چ": سزند. (متن از "ا"
است).
[452] -
"نچ": که بید روشت.
[453] -
"چ": گَر اَز. (متن از
"ا" است).
[454]-
"نچ": و انگشت و بهمان.
[455]-
"چ": سرکسته. (متن از
"ا" است).
[456] -
"نچ": ...بر کشته.
[457] -
"چ": [بِداد]. متن از استاد
دهخداست.
[458] -
"چ": شاعر آنرا. (متن از
"ا" است).
