زبان و فرهنگ ایران
۱۹
لغت فرس
منسوب به
اسدی طوسی
از روی نسخه مورخ ۷۳۳ هجری مضبوط در کتابخانه و اتیکان
مأخذ چاپ پاول هرن - ۱۸۹۷ میلادی
با حواشی و تعلیقات و فهارس
بکوشش
محمد دبیرسیاقی
از انتشارات
کتابخانه طهوری
تهران
اردیبهشت ماه ۱۳۳۶ خورشیدی
مرکز نشر:
تهران. خیابان شاه آباد. کتابفوشی طهوری
تلفن 33033
حق چاپ محفوظ و مخصوص مصصح است
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
چاپخانه حیدری
سر آغاز
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
ابو نصر[1]علی بن احمد اسدی طوسی که لغت نامه حاضر را نتیجه کوشش و تفحص و تتبع وی دانسته اند شاعری نامدار و لغت دانی با ابتکار و خوش نویسی كلك استوارست، گرشاسب نامه وی گواه شاعری و لغت نامه او دلیل لغت دانی و نسخه كتاب الابنیه عن حقایق الادویه موجود بخط وی نمودار خط نویسی اوست.
در باره احوال و اقوال و آثار این شاعر لغوی قرن پنجم هجری در متون قدیم و کتب تذکره و آثار تحقیقی دانشمندان ایرانی و خاور شناسان اروپایی سخن بسیار رفته است و نقد گفتار آنان نیز از قبیل اینکه برخی او را استاد فردوسی و گروهی خواهر زاده وی دانسته و پاره یی بوجود دو شاعر اسدی تخلص قائل شده اند تا بر برخی اشکالات ناشی از نقص تتبع و تحقیق خویش بآسانی پرده کشند، بنحو مستوفی شده است و ممتع تر از همه بحثی است که در جلد دوم کتاب سخن و سخنوران رفته است.
کتاب الابنیه را که تألیف ابومنصور موفق بن علی الهروی و در مفردات ادویه است و در کتابخانه دولتی وین اطریش مضبوط میباشد، اسدی در ماه شوال سال ٤٤٧ هجری تحریر کرده است و گرشاسب نامه را بسال ٤٥٨ هنگام اقامت در نخجوان نزد امیر ابودلف حکمران آن ملك بفرمان و اشارت دستور و دبیر وی و بپاداش انعام و احسانی که از آن امیر دیده بوده است بانجام رسانیده و نیز تردیدی نیست که اسدی کتابی در لغت با شواهد شعری از شعرای فارسی زبان تهیه دیده بوده، اما “ظاهراً مختصر و با شواهدی معدود و شامل عده قلیلی از لغات فارسی مصطلح شعرای دری زبان بلخ و ماوراء النهر و خراسان وغیر مأنوس برای مردم اراّن و آذربایجان”[2]
این کتاب که اگر اولین لغت نامه مدون در زبان فارسی تلقی نشود[3] اولین لغت نامه مدون متکی بشواهد شعری از دستبرد حوادث باز مانده است، اساس کار لغت نامه نویسان بعدی قرار گرفته و بر آن بنیان بناهای قویم ارکان دیگری استوار داشته اند که یا جنبه تألیف مستقل و جامع با مؤلف معلوم و سرشناس دارد و یا همان لغت فرس اسدیست با کسر و اضافات در تعداد لغات و شواهد و تبدیلات و تصرفات در عبارات و تعریفات؛ نمودار دسته نخست فرهنگ هایی چون جهانگیری و مجمع الفرس سروری و صحاح الفرس محمد بن هندو شاه و فرهنگ میرزا ابراهیم و برهان جامع و جز آنَست و نماینده دسته دوم نسخه های کهن مختلف لغت فرس اسدی است، بدیهی است که درین تقسیم از کتب لغتی که کارشان کلا متکی بر لغت فرس اسدیست چون معیار جمالی چشم پوشیده ایم تا آسانتر بمقصود برسیم. از لغت فرس اسدی تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد پنج نسخه کهن موجودست و چهار نسخه از این پنج نسخه همانست که مورد استفاده و مقابله مرحوم اقبال در چاپ لغت فرس سال ۱۳۱۹ قرار گرفته و نسخه پنجم ظاهراً قسمتی از نسختی است از لغت فرس اسدی متعلق بكتابخانه ملى ملك كه كوشش و تجسس آقای دکتر صادق کیا استاد دانشمند دانشگاه تهران آنرا از پس پرده فراموشی بیرون آورده است. مشخصات این نسخه در شماره سوم سال سوم مجله دانشکده ادبیات تهران بقلم ایشان تشریح گردیده و آن از روی قرائن ظاهراً در ۷۲۲ تحریر یافته و قدیمترین نسخه موجود باشد و گویا قریباً نیز طبع و در دسترس ارباب دانش نهاده خواهد شد.
این چهار یا پنج نسخه هیچیك چنانکه باید منطبق بر یکدیگر نیستند بدان حد که اختلافات کلی تعداد لغات و نوع و میزان شواهد و دگرگونی عبارات و تعریف لغات را نمیتوان حمل بر تسامح نساخ در استنساخ از روی نسخه اصل کرد و بعبارت بهتر نام اختلاف نسخه بر آن نمیتوان نهاد و همین امر است که موجب تردید انتساب قطعی نسخه های موجود به اسدی شده است. شرح این افزونی و کمی و مبنای متقن این تردید را مرحوم اقبال در مقدمه چاپ خود بس روشن و استوار آورده اند “ و بحق در صحت انتساب جمیع نسخ معروف این کتاب باسدی تا وقتیکه نسخه ای خطی از فرهنگ اسدی که قدمت زمان آن محرز باشد بدست نیاید » تردید کرده اند تا نسخه اصلی که ریخته قلم و نتیجه کوشش آن شاعر لغوی قرن پنجم باشد از روی اطمینان احیا شود. محض نمونه مقدمه چهار نسخه موجود را عیناً نقل میکنیم تا میزان اختلاف معلوم گردد:
۱ - مقدمه “چ” یعنی نسخه چاپ هرن : “بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین، والصلوة والسلام على خیر خلقه محمد و آله الطیبین الطاهرین. بعد ما کتاب لغت فرس لسان اهل البلخ و ماوراء النهر و خراسان و غیرهم والله الموفق. ابتدای این کتاب بر حروف تهجی نهاده شد اما چند حروف هست که لغت در آن نیست “.
۲ - مقدمه “س” یعنی نسخه متعلق بآقای سعید نفیسی: “الحمدلله رب العالمین والصلوة على خیر خلقه محمد و آله اجمعین. اما بعد این رساله ایست در بیان لغات فرس مشتمل بر چند بابی که ترتیب داده شده است بطریق حروف تهجی”.
3 - مقدمه “ن” یعنی نسخه آقای نخجوانی: “سپاس و ستایش خدای دانا و توانا را که جهان آفرید و جانوران را پدید گرداند و صورتهای مختلف، و درود او بر پیغامبر ما محمد مصطفی صلوات الرحمن علیه و بر آل و اصحاب و عشیرت او. اما پس از آن بدان که این کتاب پارسی که بروزگار ابومنصور علی بن احمد الاسدی رحمة الله علیه از دیوانها، شعراء ما تقدم جمع کرد تا شنوندگان و خوانندگان را اِفادت باشد و هر لغتی را که از این معنی بشنوند بر ایشان روشن گردد و بترتیب حروف نهاد تا طالبان را آسان باشد ان شاء الله تعالى”.
4- مقدمه "ع" یعنی نسخه خود استاد فقید اقبال: "بسم الله الرحمن الرحیم کتاب لغت فرس از تألیف ملك الشعراء والفضلاء ابومنصور علی بن احمد الاسدی الطوسی طاب مَنامَه. بِدان که فخر مردم بر جانوران دیگر بسخن گفتن است و سخن را از تمامی معنی است و از دو گونه آمده است یکی گونه نظم است و دیگر گونه نثر و اندر کتاب منطق آنچه در باب سخن گفتنی باشد همه گفته اند و غرض ما اندرین لغات پارسی است که دیدم شاعران را که فاضل بودند و لیکن لغات پارسی کم میدانستند و قطران شاعر کتابی کرد و آن لغتها بیشتر معروف بودند پس فرزندم حکیم جلیل اوحد اردشیر ابن دیلمسپار النجمی الشاعر ادام الله عزه[4] از من که ابومنصور علی بن احمد الاسدی الطوسی هستم لغت نامه ای خواست چنانکه بر هر لغتی گواهی بود از قول شاعری از شعرای پارسی و آن بیتی بُوَد یا دو بیت و بر ترتیب حروف آ تا یاء ساختم. پس بنگرید تا حروف آخر آن لغت کدامست و از حرفها بباب آن حروف یاد شود تا زود بیابد و ابتدا از الف کردم و بترتیب ساختم تا حرف یاء والله اعلم ".[5]
نظر بوجود این تردید حق این میبود که آن تحریرات مبتنی بر کتاب لغت نامه اسدی که شاید یکی از آنها از خود اسدی باشد جداگانه حلاجی و چاپ و نشر گردد و من بی آنکه به بخواهم از ارزش کار مهم مرحوم اقبال که از بسیاری جهات اختصاصی مفید فایدتهاست کاسته باشم و آن چاپ محتوی منقولات نسخ چهارگانه اسدی را که اگر هیچ امتیاز دیگری نداشت، امتیاز احتواء بر مندرجات نسخ چهارگانه مهم منسوب باسدی سودمندی او را کافی بود خدای ناکرده کم فایده جلوه دهم، بدنبال عقیدتی که فوقاً فایدت آنرا تشریح کردم رفتم و با ذکر این نکته که فضل چاپ انتقادی لغت فرس از لحاظ جمیع نسخ چهارگانه مرحوم اقبال راست جداگانه چاپ کردن نسخ موجود منسوب باسدی را بار دیگر متذکر میشوم تا دانشمندان لغت شناس که بازبسته بودن بذیل افاضاتشان من بنده را مایه بسی افتخارست، دامن همت بر کمر زنند و آن نُسَخ را نیز هر چه زودتر بطبع رسانند.
کتاب حاضر تجدید طبعی است از چاپ پاول هرن Paul Horn با تحقیقات و توضیحات و تصحیحات بیشتر و اساس کار هرن نسختی است از لغت فرس منسوب باسدی که در تاریخ پنجشنبه نهم محرم سال ۷۳۳ هجری تحریر شده و در کتابخانه واتیکان نگهداری میشود. نام کتاب در آن نسخه بدون ذکر نام مؤلف لغت فرس، "لسان اهل بلخ و ماوراء النهر وخراسان وغیرهم" است و بر نام و شعر شاعرانی که مدتها پس از اسدی میزیسته اند مشتمل میباشد، حتی از خود اسدی نیز دو بار بشاهد لغت نقل شعر شده است. چنانکه گفتیم اصل نسخه نام مؤلف ندارد و عنوان اصلی کتاب و تذهیب گِرد آن باستثنای دو کلمه " هذا کتاب" در ورق اول امروز بکلی محو شده است و بعدها با خط دیگری کنار آن نوشته اند "تصنیف حکیم اسدی خواهر زاده حکیم ابوالقاسم منصور فردوسی رحمة الله علیه ".[6]
بدلیل این شرح و دلایلی که در مقدمه هرن و هم در مقدمه مرحوم اقبال آمده است درجه انتساب این نسخه باسدی ضعیف تر از بعض نسخ دیگرست اما شک نیست که این نسخه بر اساس کتاب اسدی تنظیم شده و ما آنرا با تصریح انتساب باسدی تجدید طبع کردیم و در این امر علاوه بر دلیل لزوم چاپ جداگانه نسخ لغت فرس که فوقا بیان داشتیم نکات زیرین نیز ما را راهبر بوده است :یکی اینکه این نسخه علی العجاله کهن ترین تحریر از لغت فرس اسدی یا تألیف بر اساس لغت فرس اسدی است که میشناسیم[7] ( تاریخ تحریر نسخه "س"٨٧٧ و نسخه "ن" ٧٦٦ و نسخه "ع" ۱۳۰۳ هجری قمری است، اگر چه اساس این نسخه اخیر نسخه مورخ ۷۲۱ بوده است، اما چون اصل آن نسخه بدست نیست علی العجاله "چ" قدیمتر شمرده میشود).
دو دیگر اینکه این کتاب مشتمل بر تعدادی لغات فارسی و معانی معادل آنهاست، باحَدّی دقیق و تفسیری صحیح. سوم اینکه نام عده ای از شاعران استاد زبان فارسی را حفظ کرده است. چهارم اینکه از این شاعران بتفاوت بیت با ابیاتی از دستبرد حوادث محفوظ داشته و گنجینه یی از اشعار با ارز فارسی ترتیب داده است تا آن حد که بدون کاستن از ارزش تذکره های شعراء این کتاب و نظایر آنرا مفیدترین کار جمع آوری اشعار شاعران پرمایه باید شناخت و بر اساس محتویات همین فرهنگهاست که مجموعه ابیاتی مفید و سودمند از شاعران شیرین بیان و مهم زبان فارسی که دیوانشان پایمال حوادث شده است احیا میشود و بسا که پرده از زندگانی مبهم آنان برداشته میگردد، کتاب "گنج باز یافته" نگارنده که جلد نخست آن منتشر شده و جلد دیگر آن تحت طبعست بر محتویات شعری فرهنگهای فارسی بنیان دارد، بسا منظومه ها و داستانها و مثنویها که بدستیاری ابیات موجود شناخته میشود چنانکه کلیله منظوم و سندباد نامه منظوم او را این ابیات شاهد لغات میشناساند، مقاله نگارنده در شماره های ۴ و ۷ و ۹ سال هشتم و شماره ٤ سال نهم مجله یغما درباره سندباد نامه ، بهترین گواه این مطلب تواند بود.
در چاپ حاضر ۱۱۹٦ لغت اصلی عنوان شده و ۱۱۸ لغت که عنوان مترادف دارد آمده[8] و از ۷۷ شاعر ۱۳۳۵ بیت شعر گواه آورده شده است.[9]
روش من در تصحیح و طبع این کتاب آن بوده است که متن چاپی پاول هرن را اساس کار خویش قرار دهم و حتی المقدور از آن نکاهم و بر آن نیفزایم مگر آنجا که تصحیف و تحریف یا غلط خوانی خلل فاحش بارکان جمله یا شعر رسانده باشد و در اینگونه موارد تصحیح و تغییر یا بپیروی از تصحیحات متقن علامه مرحوم دهخداست که عیناً و با ذکر نام در ذیل صفحات موارد آنرا یاد آور شده ایم. و یا بسبب استفاده از نسخه چاپ مرحوم اقبال است که متذکر آن نیز همه جا گردیده ایم و یا تصحیحاتیست از خود که نام تصحیح قیاسی بدان داده ایم و در جمیع این موارد یعنی موارد عدول از چاپ هرن و متن قرار دادن ضبط اصح ، ضبط نسخه چاپ هرن را با علامت "چ" بدقت در حاشیه قید کرده ایم و این دقت ضبط تا آنجاست که اگر منقولات "چ" از حاشیه بمتن برده شود عین نسخه چاپی هرن بی کم و کاست بدست میآید.
چنانکه گفتیم نسخه چاپ اروپا مبتنی بر نسختی واحدست، اما مصحح فاضل آن یعنی پاول هرن از یک عده كتب لغت که نام و مشخصات آنانرا در مقدمه خویش بیان داشته در مقام مقایسه با متن اصلی خطی استفادت برده و بسا اختلافات لفظی را با قید مأخذ متذکر شده است، ما نیز از مجموع این حواشی که همگی ذیل صفحات متن فارسی چاپ او آورده شده است استفاده کرده ایم و بعلامت «نج» وارد حواشی و بسا وارد متن نسخه خویش ساخته، و جواب سؤال مقدر خوانندگان عزیز را که چرا بپیروی از کار هرن بذکر آن اختلافات جدا جدا نپرداخته ایم، این میدهیم که منابع و مآخذ مورد استفاده هرن غالباً نسخ خطی مضبوط در کتبخانه های اروپاست و استفاده از آن نسخ در آن سرزمین و آن زمان برای او بس سودمند بوده است و حال آنکه در این سرزمین و در زمان حاضر احالت مطلبی بنسخه خطی کتاب لغتی مضبوط در یکی از کتب خانه های اروپا درست نمی نماید، حتی اشاره بمطلبی در مطلق نسخ خطی نیز صحیح نمیباشد زیرا شک نیست که نسخ خطی با یکدیگر اختلاف دارند و مطلب یا مطالب مورد اشاره در نسختی نمیتواند ملاک و معیار همان مطلب در نسخ دیگر باشد (البته کتب چاپی از این حکم مستثنی هستند) و این اختلاف و دگرگونی بسا ممکن است بنیان کاری را که مصحح بر آن نهاده است بهم ریزد، بدین دلیل مفید نمی نمود که حواشی ملتقطه هرن از کتب خطی را البته در هر مورد، جدا گانه و باقید مآخذ مختلف بیاوریم بلکه در هر مورد مجموع حواشی، یعنی اختلاف نسخ بیرون کش شده از چند منبع را، با نشانی "نچ" و تفكیك مطلب هر نسخه با علامت "،" از مطلب نسخه دیگر ذکر کرده ایم.
بر چاپ حاضر فهرست مفصلی شامل اعلام تاریخی و جغرافیایی و کتب افزوده ایم و بعض لغات مشکل متن را که بروشن شدن مطلب كمك مینمود ذیل صفحات معنى کرده ایم.
پاول هرن در چاپ خویش همه جا صفحات نسخه خطی را که مواضع آنرا در کنار صحایف چاپ خود نشان داده است رعایت کرده و فهارس و حواشی و تعلیقات و مقدمه خود را بر آن مبتنی ساخته، ما از این پیروی سرباز زده ایم اما برای اینکه دارندگان این نسخه، و نسخه چاپی هرن را نیز از جهتی مفید افتد جدولی در پایان مقدمه آورده ایم که در آن صفحات نسخه خطی اصلی با صحایف و سطور چاپ حاضر تطبیق شده است. حرف "پ" پس از اعداد در آن جدول نشانی پشت ورق است و مطلق عدد نشانی روی ورق.
پاول هرن را در تهیه مقدمه لغت فرس اسدی مطالعات و تحقیقات و دقت بسیارست و وقتی عزیز در تصحیح و چاپ این کتاب و تهیه حواشی و مقدمه آن بکار برده و ما برای اینکه نفع آن تتبعات عام افتد، از دوست فاضل و نجیب خویش آقای دکتر منوچهر امیرمکری در خواستیم تا مقدمه مفصل و ممتع ویرا با احاطه وسیعی که بدو زبان پارسی و آلمانی دارند بتمامه بزبان پارسی در آورند و این زحمت نماینده دقت و احاطه آن دوست ارجمند علم دوست ادب خواه را خوانندگان ارجمند در پایان این مقدمه ملاحظه خواهند فرمود، کاری که دارندگان نسخه چاپ هرن را نیز مغتنم و مفیدست.
چنانکه گفتیم مقدمه هرن ممتع و بر بنیان مطالعات وسیع استوارست اما از آنجا که هر پژوهنده دانش را لغزشی متصورست وی نیز درین تحقیق بر کنار از لغزش نمانده است هر چند قسمتی از لغزش ویرا، اگر نام لغزش بتوان بر آن نهاد، نتیجه زمان تحقیق باید شمرد که مشکل آنرا وسعت تحقیقات و پیدا شدن منابع جدید و چاپ و نشر منابع خطی و بسط ارتباط دنیای غرب و شرق و کثرت دانش پژوهان امروز برای ما آسان ساخته است.
در تحقیقات هرن علاوه از علت فوق قسمتی از نقص بسبب عدم دسترسی بمدارك و مآخذ مفید دیگرست و بخشی نیز زائیده خوب ناخواندن نسخه اصلی خطی است که از آنجمله من باب مثال میتوان متذکر عنوان کردن ترکیب "فرداشتن" بجای "فرو داشتن" شد تا بتوجیه و تحلیلی که رفته است نیازی پیدا نمی آمد. و مثال عدم دقت "بدخشان" است ذیل لغت فیلك که در مقدمه وی خواهید دید و ازین جنس است ضبط کلمات و اشتباه نساخ را بپای اختلاف وزن عروضی نهادن و نظایر آن که در مقدمه وی در شاهد "شیب و تیب" و "تاک" نمونه آنرا می بینید. نگفته پیداست که غالب این اشکالات در چاپ حاضر بخصوص بسبب تصحیحاتی که شده از میان رفته است.
هرن در پایان مقدمه ضمن بیان فهرست نام شاعرانی که شعرشان بشاهد لغات آمده است و ضمن تعداد کردن لغات مورد استشهاد در اشعار هر شاعر، شرح بسیار بسیار مختصری از زندگی آن شاعر نیز داده است. بر این شروح حال مبهم و ناقص و احیاناً نادرست چیزی نیفزوده ایم، زیرا احوال و اشعار غالب این شاعران بنحو مستوفی تحقیق و چاپ شده است و تکرار آن اطناب عملی بیش نبود (البته اشتباهات فاحش را در حاشیه متذکر شده ایم).
نسخه چاپ مرحوم اقبال را علامت "ا" داده ایم و نسخه بدلهای مورد استفاده آن چاپ را علامت (نسخه "ا").
اسدی یا کسیکه بر اساس نسخه اسدی کتاب حاضر را بنیان نهاده است، لغات را بترتیب آخر حروف تحت ابوابی چند (باب الالف، باب الباء، باب التاء،... الخ ) مرتب و ضبط کرده است و برای هر لغتی از شاعران ما تقدم شعری بشاهد آورده اما لغات ذیل هر باب خود مرتب بترتیب حروف هجا نیست و ترتیب الفبائی حروف آخر لغات هر باب استثنائی نیز دارد و آن اینکه بعض حروف نظیر تاء و هاء و یاء و غیره را در شمار حروف اصلی بحساب نیاورده و لغات را عریان از آن حروف بحساب گرفته است، مثلا در لغت بادریسه، حرف ها را غیر اصلی دانسته و لغت بادریسه را در ردیف سین ضبط کرده و لغت غفچی را ذیل باب "چ" نقل کرده ، حتی در مواردی یك لغت را در دو مورد یکی ذیل حرف غیر اصلی آخر آن و بار دیگر ذیل حرف اصلی ما قبل آن آورده است مانند "چَرخُشت" و "پَرگَست" که بترتیب ذیل دو باب تاء و شین و ذیل دو باب تاء و سین آمده است و قریب شش یا هفت لغت دیگر نظیر دارد. البته تقسیم باصلی و غیر اصلی از خود اسدیست و مراد وی از این کار مراعات قافیه یعنی مرتب داشتن کلمات بترتیب قافیه بوده است، معذلک این قاعده را نیز بی استثناه نگذارده و لغاتی نظیر "خلم" و "سلم" را ذیل باب اللام قرار داده است و جز آن.
گاهی مؤلف پس از ضبط لغت و قبل از ذکر معنی معادل آن، مترادفاتی نیز برای آن لغت آورده است مثلا پس از لغت اصلی "پند"، لغات زغن و خاد و غلیواج و غلیو را بعنوان مترادف نقل کرده ، آنگاه معنی معادل آنرا که مرغ گوشت ربا است آورده، این مترادفات بایستی جزء لغت محسوب شود نه جزء معنی معادل آن و ما این مترادفات را در متن خود بحروف درشت تر چاپ کرده ایم که متمایز باشد و در فهرست لغات برای اینکه وجه امتیاز با لغتی که در آغاز مطلب عنوان شده است داشته باشد علامت ستاره یی کنار آن قرار داده ایم و این نکته را در آغاز فهرست نیز متذکر شده ایم و نیز در فهرست مذکور لغات واحدی را که در صفحه واحد یا صفحات مختلف با معانی مختلف و عنوان جداگانه آمده است نظیر لغت "آسا" (بدو معنی و تحت دو عنوان و جز آن بتعداد معانی و عناوین مکرر آورده ایم تا استعمال لغت در معانی متعدد نمایان باشد، در آغاز فهرست باین نکته نیز اشارت رفته است.
بازپسین سخن اینکه در چاپ حاضر هنوز نکات مبهم باقیست که جز با بدست آمدن نسخه قدیم و صحیح رفع آن آسان نمی نماید و امید کهه پژوهشهای دانشمندان در آینده این کتاب نفیس را هر چه منقح تر بجهان دانش و ادب عرضه کند. از خوانندگان عزیز خواهش دارد که متن نسخه خویش را پیش از مطالعه بر طبق جدول استدراك و غلطنامه ییکه پس از ترجمه مقدمه هرن خواهد آمد اصلاح فرمایند چه بر ارباب خِبرَت پوشیده نیست که تنقیح کتاب از اغلاط چاپی آنهم کتاب لغت در درجه اول اهمیتست. اینك ترجمه مقدمه هرن[10] سپس جدول تطبیق صفحات نسخه خطی با چاپ حاضر، آنگاه استدراك و غلطنامه.
تهران - اردی بهشت ماه ۱۳۳۶ خورشیدی.
محمد دبیرسیاقی
ترجمه مقدمه پاول هرن بر لغت فرس اسدی
(چاپ گُتنگِن ۱۸۹۷)
"فرهنگ فارسی اسدی طوسی موسوم بلغت فرس که از روی نسخه خطی منحصر بفرد واتیكان بسعی و اهتمام پاول هورن انتشار یافته است ".
فهرست اختصارات
A- لغت فرس اسدی طوسی نسخه خطی کتابخانه و اتیکان با علامت اختصاری
Vat. Pers. XXII
B[V] - برهان قاطع بروایت فولرس.
-D دشیشه كبیر نسخه خطی کتابخانه مونیخ 303 Munch Pers Nr
این کتاب بطور کلی برده وار بر H متکی است بایندلیل هر جا که مراجعه بکتاب اخیر کافی بود از مراجعه به D صرفنظر گردید. در قسمت آخر کتاب کاتب (یا مؤلف؟) غالباً از آوردن شاهد برای لغات خود داری کرده است.
-F لغت نامه فارسی شمس فخری اصفهانی[11] چاپ کارل زالمان.
Shams i Fachrii Ispahanensis Lexicon Persicum ed. Carolus Salemann: Fascie. Prior Casani 1887.
G. Nr. منتخب شاهنامه فردوسی نسخه خطی کتابخانه گوتا که ٦١ سال پس از مرگ فردوسی گردآوری شده است.
Hm لغت حلیمی نسخه خطی کتابخانه مونیخ:
Munch Pers. Nr.302
Hp لغت حلیمی نسخه خطی کتابخانه موزه آسیائی سن پطرسبورغ
St. Petersh. Asiat. Mus-Pers. Nr. 474
H هر دو نسخه فوق در عین حال
آقای زالمان عضو آکادمی با قرار دادن مجموعه شواهدی که از فرهنگ حلیمی گرد آورده بودند در اختیار اینجانب توجه مرا باین لغت نامه پر ارزش جلب فرمودند و بدینوسیله راه استفاده از نسخه خطی فوق را بر من آسان و مرا رهین منت خویش ساختند. نسخه خطی مونیخ از نسخه خطی سن پطرسبورغ کاملترست و نسخه اخیر را در بسیاری قسمتها خلاصه کرده اند.
Jg-فرهنگ جهانگیری نسخه خطی کتابخانه گوتا
Gotha. Pers. Nr.11
Js-جهانگیری نسخه خطی کتابخانه اشتراسبورگ
Strassb Pers. Nr. 8
J -هر دو نسخه فوق در عین حال.
غالباً از نسخه گوتا که بهتر از دیگری است استفاده کرده ام.
M - F مجمع الفصحاء چاپ مخبر الدوله علی قلی خان - تهران ۱۲۹۵ هجری.
[F] -M مجمع الفرس بروایتF
-Q لغت شاهنامه عبد القادر بغدادی چاپ زالمان
'Abdulqadiri Bagdadensis Lexicon Sühnamianum ed. Carol. Salemann, Tomi I, Pars I.Petropoli 1895
R - فرهنگ رشیدی چاپ مولوی ذوالفقار علی و مولوی عزیز الرحمن کلکته ۱۸۷۰.
S- فرهنگ شعوری قسطنطنیه ۱۱۰۵ هجری.
V- فرهنگ فارسی بلاتین فولرس
Joannis Augusti Vullers Lexicon Persico Latinm: Bonnae 1855, 1866
-a -B وغیره علامت مصرعهای یک قطعه شعر در متن کتاب است.
hs نسخه خطی.
[]- هر جا مطلبی بین دو قلاب قرار گرفته بدین معنی است که این مطلب مربوط بموضوع قبل از آن میباشد و هر جا که مطلبی بین قوسین () قرار گرفته باشد نشان آنست که این مطلب مربوط بکلیه موضوعهای قبلی میباشد. در متن فارسی اضافات و تصحیحات خود را بین دو قلاب [] قرار داده ام.
-r بعد از شماره های اوراق بمعنای پشت ورق میباشد[12].
در این فرصت مراتب سپاسگزاری خود را نسبت بکارکنان کتابخانه های ذیل که نسخ خطی موجود در کتابخانه های خود را در اختیار اینجانب قرار دادند ابراز میدارم :
کتابخانه واتیکان در رم - کتابخانه سلطنتی و دولتی مونیخ - کتابخانه موزه آسیایی سن پطرسبورغ - کتابخانه دوك گوتا - کتابخانه امپراطوری دارالعلم و کتابخانه ایالتی اشتراسبورگ.
مخصوصاً خواهشمندم آقایان مدیران کتابخانه های فوق :
آکادمیسین زالمان S.J.Akademiker Salemann
پرفسور پرچ Geh. Hofrath Prof. W. Pertsch
تشکرات شخصی مرا بپذیرند.
و همچنین از آقایان بیکوف Staatsrath Byekow و دکتر کرایس برگ Dr Kreisberg مدیران شعب نسخه های خطی کتابخانه های عمومی امپراطوری و دار العلم سن پطرسبورغ برای تسهیلاتی که در راه مطالعات دیگر این جانب فراهم آوردند و بدینوسیله من غیر مستقیم باین تألیف نیز كمك كردند متشکرم.
در پایان این تشکرات همچنین مایلم از مونسنیور کارینی
که در ۲۵ ژانویه ۱۸۹۵ دارفانی را وداع کرد بنیکی و سپاس یاد کرده باشم.
توجهات عالیه مقامات دولتی که علوم شرقیه در این دیار پیوسته از آن برخوردارند موجبات طبع و نشر این کتاب را نیز که بقرار معلوم قدیمترین فرهنگ فارسی است که بدست ما رسیده است فراهم آورد.
آقایان والیان آلزاس و لورن، والاحضرتان فورست فون هوهن لوهه شیلینگس فورست و فورست فون هوهن لوهه لانگن بورگ Fürst von Hohenlohe - Schillingsfürst بتقاضای مدیران قیصر ویلهلم، آقایان دکتر Fürst von Hohenlohe - Langenburg هوزویس Dr. Hoseus ( متوفی در ۲۸ آوریل ۱۸۹۷) وهام Hamm موجبات مسافرت این جانب را بشهر رم جهت برداشتن رو نوشتی از نسخه خطی کتاب حاضر که گمان میرود منحصر بفرد باشد فراهم ساختند. در نوبت اول (عید فصح ١٨٩٤) از نسخه فوق رو نوشتی برداشتم و در نوبت ثانی (عید فصح (۱۸۹۵) بمقابله و تطبیق رو نوشت با اصل پرداختم. اجازه میخواهم بیاس این مساعدت کریمانه مراتب تشکرات مخلصانه خود را بعرض برسانم.
---------------------
فرهنگ اسدی موسوم به لغت فرس دارای اهمیت دوگانه است: یکی اینکه قدیمترین فرهنگ فارسی است که تاکنون برای ما باقیمانده و دیگر اینکه کهن ترین و غنی ترین گلچینی است از آثار شعرای قدیم زبان فارسی که امروز در دست میباشد. تا آنجا که بر عالم تحقیق معلوم گشته پیش از ابوالحسن علی بن احمد الاسدی الطوسی، خواهر زاده فردوسی بزرگ[13]، دو تن که آنان نیز بگفته فرهنگ نویسان بعدی شاعر بوده اند بتألیف لغت نامه های پارسی پرداخته اند که یکی ابو حفص سغدی( متوفی قبل از ۲۰۰ هجری) و دیگری که دارای مقام بالاتری است نخستین شاعر كلاسیك فارسی [14]( متوفى بسال ۳۰۴ هجری[15]) میباشد. این دو کتاب ظاهراً هر دو از میان رفته اند و دیگر امیدی بباز یافتن آنها نیست.
از اولی که "رساله" نامیده میشود غالباً در فرهنگها بعنوان مأخذ ذکر شده و از اثر دیگر که "تاج المصادر" نام داشته ذکری در میان نیست. دور نیست بلکه محتمل بنظر میرسد که اسدی کتاب را میشناخته است چه در ذیل کلمه "راه شاه" (ورق ۷۰) وی از لغتهایی( یعنی کتب لغتی) سخن میراند که این کلمه را نیاورده یا بندرت آورده اند. و در کلمه "ارتنگ" (ورق ٤٥) بلغت دری استناد میکند مقصود از گفتار در کلمه راه شاه، گویا تاج المصادر باشد، و همچنین عبارات “بعضی گویند” و امثال آن که اسدی گاهی معنی بعض لغات را بدانوسیله تأیید میکند میبایست اشارتی بفرهنگ نویسان پیش از وی باشد و آنجا که در مورد شاهد لغت "بَرغَست" (ورق ۲۸ پ) میگوید: "ندانم کِراست" ناگزیر میبایست این بیت را در فرهنگی یافته باشد.
بنا برین بسیار محتمل بنظر میرسد که وی کتاب ابوحفص را نیز که معروف لغت نویسان بعدی است، هر چند که نامی از آن نبرده، در دست داشته است، همچنین میتوان تصور کرد که وی از دیگر کتب لغت نیز استفاده کرده است. آنچه از گفتار ابوحفص از فرهنگهای دیگر نقل گردیده و در دسترس منست خلاف این فرض را ثابت نمیکند بلکه تا اندازه ای آنرا تأیید میکند.
هر چند اسدی در لغت "سماروغ" (ورق ۳۵) معنی خاک شوره را که S برای این لغت از قول ابوحفص نقل میکند نیاورده است ولی در لغت “سپریغ” (ورق (۳۵) این امر مشاهده میشود (بیت شاهد این لغت از شهید "دریغ فر جوانی... الخ" نظیر شعر معروف خسروانی: "دریغا جوانی دریغا جوانی..." میباشد. رجوع کنید. به اته ، گزارش اجلاسات آکادمی پادشاهی باویر - قسمت فلسفه و لغت سال ۱۸۷۲ (ص ۳۰۰ و سال ۱۸۷۳ ص ۹ - ٦٥٨ ).
Ethé Sitzungsb. Königl. Bayer Akad. d. w. Philos Philolog Kl.
در لغت دفنوك ( ورق ۳۹ پ) معنی "چماق" دیده نمیشود که R و S بابوحفص نسبت میدهند و برای آن همان بیت کتاب اسدی را از منجیک با تغییری در مصرع اول بشاهد آورده اند (در اینجا متذکر میشوم که بجای "خشنوك" باید "خشتوك" خوانده شود. ولی این ظاهراً یك اشتباه کتابتی است و بجای «چماق» باید صحیح آن "جناغ" نوشته شود. اشتباه واضح دیگر نزدS "تلبه" در لغت كَسَك میباشد که فولرس آنرا به "قُلبه" تصحیح کرده است، اما اصل آن غلبه است که اسدی در لغت كشك (ورق ٤٢) آورده است. ( بیت منسوب به عمعق بخاری که در S بشاهدی آمده البته در اصل در کتاب ابوحفص نبوده است زیرا در زمان او شاعر پارسی گوی بسیار نادر بوده و اما این بیت خود تحریفی است از بیت محمودی در لغت اسدی که باعث پیدایش معانی اشتباهی "تلبه" و یا "قلبه" گردیده است). در مورد «سماروغ» به توضیحاتیکه در باره شاهد لغت در حاشیه صفحه یی از کتاب چاپی که لغت در آن آمده داده شده است مراجعه شود ولی این توضیحات مانع نیست که این بیت بصورت منقول در کتاب اسدی اصیل تر باشد.
بقراریکه دولا گارد - de Lagarde در رساله خود موسوم به (تتبعات فارسی Persichen Studien ص40) بیان داشته، قصد داشته است از نسخه لغت فرس موجود در کتابخانه و اتیکان رو نوشتی بردارد ولی مع الاسف مرگ باو امان نداد. طی مطالعات انتقادی که در متن شاهنامه برای باز یافتن صورت اصلی بعض اشعار آن کتاب انجام میدادم توجه اینجانب بفرهنگهای موجود فارسی معطوف گردید و انتظار داشتم در آثار اسدی خواهر زاده سراینده شاهنامه[16] ازین حیث بهره ها بر گیرم، هر چند این انتظار تا آن اندازه که امیدوار بودم بر آورده نشد اما در عوض دریافتم که لغت فرس اسدی بخصوص بعلت اشعاری که در آن از شعرای قدیم زبان فارسی علاوه بر فردوسی بشاهد آمده گرانبهاترین فرهنگ فارسیست و از جمله دلکش ترین نتایج و فوایدی که این کتاب برای تاریخ ادبیات فارسی در بردارد قطعاتی است که در آن از ترجمه منظوم کلیله و دمنه و ظاهراً سندباد نامه همین شاعر و همچنین وامق و عذرای عنصری که همگی از آثار گم شده ادبیات فارسی هستند موجودست. هر چند فرهنگهای بعدی فارسی نیز از این آثار گم شده ابیاتی بشاهد آورده اند ولی فقط بوسیله لغت فرس میتوان بهویت آن ابیات در فرهنگها پی برد.
نسخه خطی کتاب اسدی تحت علامت اختصاری Persiano xxll در کتابخانه واتیکان نگاهداری میشود و من بسال ١٨٩٤ یك گزارش اجمالی در باره آن تقدیم دهمین کنگره مستشرقین که در شهر ژنو انعقاد یافت کردم (گزارش دهمین کنگره) بین المللی مستشرقین قسمت سوم ص ٢٥ و بعد [کذا] Actes du dixieme Congrès etc). کتابت این نسخه بموجب خاتمه در تاریخ پنجشنبه نهم محرم ۷۳۳ هجری ( ۳۰ سپتامبر ۱۳۳۲ میلادی) بانجام رسیده و کاتب آن شخصی موسوم به عبد الرحمن بن احمد[17] عبد الرحمن ابن الطهیر[18] میباشد. وی کتاب را بدون ذکر نام مؤلف لغت فرس نامیده است. خاتمه کتاب چنین است :
تمام شد کتاب لغت فرس در روز پنجشنبه نهم ماه
محرم سنه ثلث وثلثین وسبعمایه هجرى
وكتبه العبد الضعیف المحتاج
الى رحمة الله تعالى عبد الرحمن
ابن احمد ۱ عبدالرحمن[19]
ابن احمد بن الطهیر
اما اینکه اسدی ثانی مؤلف این کتابست از آنجا معلوم میشود که در ورق (٤٤) ذیل لغت آزفنداق شاهدی از کتاب گرشاسف نامه اسدی مصنف آورده شده عنوان اصلی کتاب و تذهیب گرد آن باستثنای دو کلمه "هذا کتاب" در ورق اول امروز بکلی محو گردیده است و بعدها با خط دیگری پهلوی آن نوشته اند: « تصنیف حکیم اسدی خواهر زاده حکیم ابوالقاسم منصور فردوسی رحمة الله علیه".
این نسخه که بخط خوش نسخ کهنه نوشته شده دارای ۷۳ ورق است که هر صفحه آن مشتمل بر ۲۱ سطر میباشد. لغتها و اسامی شعرا با مرکب سرخ نوشته شده و دور غالب لغات و شاهدها را خط سرخ کشیده اند. فقط دو بیت یکی بیت شاهد لغت غُزم ( ورق ٥٦) و دیگری بیت شاهد لغت کوم (ورق (٥٦) با مرکب بنفش کمرنگ نوشته شده است این دو بیت و بیت شاهد لغت تَكُس (ورق (۲۷) متعلق بیك قطعه شعر میباشند.
نقطه گذاری کتاب ناقص است. غالب کلمات بدون نقطه نوشته شده و آنجا نیز که نقطه گذاری شده غلطهای بسیار بچشم میخورد که باعث اشتباه و گمراهی است برای ذکر چند مثل از کلمات نادره بنقل نمونه های ذیل می پردازیم :
بازپنج و بازبنج (ورق (۱۳) بجای بازبیج (غالباً با حروف چاپ نقل کلمات بصورتی که در نسخه خطی موجودست ممکن نیست).[20] ورنج بجای ورتیج (ورق (۱۳) اتکر بجای واتگر (ورق (۲۳) تلك بجاى نلك (ورق ٤١ ب) بر کان بجای بوکان (ورق ه ب) تویان بجای توبان ورق ٥٩ (ب) و اما این کلمه با تنبان و غیره چه مناسبتی دارد رجوع کنید به : فرنکل - لغات آرامی دخیل در عربی ( ص ۵۵ و ۲۸۹،
Fränkel Die aram. Lehnwörter im Arab.
در لهجه کاشی: tanbu? tamun tombun temmun) ، یخسان بجای بخسان (ورق ٥٩ (ب) غزن بجای غرن ورق (٦٣) ب) شیه (۲ بار) بجای شنه ) در باب النون) (ورق (٦٣) خُنبه بجای جنبه یا چُنبه و بالعکس (ورق (١٤) بركون بجای ترگون (ورق ٦٤ ) منتین بجای میتین (ورق (٦٥) – خاشکو [کذا. خاکشو] بجای جاشکو (ورق ٦٧ ب) و گاهی نیز لغت درست نقطه گذاری شده ولی همین لغت در بیت شاهد غلط آمده است و یا بالعکس [21].
بجای "قوس قزح" هر جا که این کلمه در متن موجودست همیشه "قوس و قزح" نوشته شده. همچنین بجای "مارپلاس" در دو محل مختلف «مارملاس» و بجای «بانگ گریه” دوبار "بانگ کربه» و نیز بجای “مدهوش” دوبار “مذهوش” نوشته شده و قس علیهذا. و با اینکه حرف ذال (دال معجم) در متن اصلی دقیقاً نقطه گذاری شده معهذا کاتب درین مورد نیز گاهی تسامح کرده است، مثلا مذنگ ( ورق ٤٦) و لغت تزه ( ورق ٢٤ ) ، سذکیس (ورق ۲۸) خذیش (ورق (۳۳) ؛ گذا (غالباً) [22]. و گاهی نیز دیده میشود که لغت بصورت تنها با ذال نوشته شده و بصورت ترکیبی با دال مثلا کلیذ در لغت رخنه (ورق ٦٤) اما کلیدان در لغت مدنگ (ورق (٤٦) جهوذ در کلمه نوال و رق (56پ) اما جهودوار در کلمه منو (ورق ۶۸ پ). غالب این اغلاط را بدون اشاره بنقص نسخه خطی و برای اجتناب از تطویل کلام در متن انتقادی تصحیح کرده ام. همچنین در مورد اشعاریکه بعنوان شاهد در فرهنگها نیز موجودست فقط بذکر مهمترین نسخه بدلهای آن اکتفا کرده ام باستثنای اشعار شاهنامه که می بایست در فرصتی دیگری از این نظر جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد.
هرگاه نسخه خطی درست تر و بهتر نوشته شده بود می توانست بعلت قدمت لغت فرس راهنمای خوبی برای تعین شکل اصلی لغات نادر و کهن فارسی که بصورتهای مختلف در فرهنگها ضبطست باشد. مثلا هلباک در لغت لیولنگ (ورق 46) و حال آنکه با توجه به توضیحات قبلی از نسخه حاضر چنین انتظاری نمی توان داشت.
در بسیاری از موارد دیده میشود که کاتب لغت یا نام شاعر و یا شاهد لغت را ننوشته است مثلا لغت لوچ ( ١٤ پ ) پنجه بند (۲۰) – نهاذ [نُهاز] (۲۱) نخستین لغت باب الغین (٣٤) آمرغ ( ٣٤ پ) لك (٣٩) پ) نارنگ (٤٥پ) مالامال (٣٥) چَم (55پ) چغانه (٦١) درین مورد غالباً دو بیت از یك شاعر موجودست که نظر کاتب متوجه بیت دومی گردیده است. در مورد نام شعرا مثلا مراجعه شود بلغات آخشیج (۱۳) زنده (۲۰) مُغُنده (20پ) خنك ( 41 پ) و جز آن. و یا ابیات شاهد لغات راغ ( ٣٤ پ) لك و بك (۳۹پ) سیرنگ (٤٥پ). چمانه (٦١) که در نسخه خطی از قلم افتاده است.
گاهی نیز مُسَوِّد جای جمله یا مطلبی را خالی گذاشته و از آن گذشته است مثلا گردباذ (۲۲) تش (۳۱) [23] که این خود امریست عجیب[24] و اما در مورد لغات کاریز (۲۵) ژاژ ( پ۲۵) فرغیش (۳۳ت) ظاهراً در لحظه نوشتن مرکب سرخ در دست نداشته است، همچنین در نسخه خطی حاضر لغت «خرجیك» وجود ندارد که در ورق (٤٢ پ) در لغت "سرجیك" بدانجا ارجاع میشود. لغت سماروغ (۳۵) مطابق با آن چیزی نیست که از بیت شاهد جله ( ۵۱) انتظار میرود. همچنین معنی لغت پروز در بیت شاهد این لغت ذکر نشده است و امثال آن.
بنابر آنچه که از اسدی در کتاب حلیمی و حسین وفایی نقل شده و زالمان بگردآوری آنها پرداخته است (در اینجا متذکر میشوم که اینکار زالمان اولین گزارش دقیق و مستند یك عالم اروپایی درباره لغت فرس میباشد در نسخه خطی حاضر لغات ذیل افتاده است: خوالیگر ( F ص ٤٣ یادداشت n) پتیاره (F ۴ ص ۱۲۳ یاداشت I- بشارMel.asiat lx) س ٤٦٥) ومنجوق( Mel.asiat lx ص ۹۰) اسدی در نسخه حاضر فقط یك كلمه مختوم بحرف "ق" دارد و آن آزفنداق میباشد که آن نیز در باب الکاف آمده است. همچنین در لغت سروش (ورق ۳۲پ) معنی جبرئیل (F ص ۵۹ یادداشت a مقایسه شود با s دیده نمیشود و شرح مربوط به ارتنگ (Melaniat Ix ص ٤٦١) در اول مطلب با ارتنگ (ورقه ٤ پ ) تطبیق نمیکند در عوض حیز (f ص 51 یادداشت k و نسخه حاضر ورق ٢٥) تموك ( fص ۷۲ یادداشت c و کتاب حاضر ورق (٤٣) باذرنگ ( fص ۸۳) یادداشت P و نسخه حاضر ورق ٤٦پ ) ستام (F ص ٩٠ یادداشت f و نسخه حاضر ورق ٥٤) تیم ( Fص ۱۰۱ یادداشت و نسخه حاضر ورق ٥٦ ) سر پایان ( Fص ۹۷ یاد داشتf و کتاب حاضر ورق (٦٠) - ستودان ( fص ۱۰۱ یادداشت bو کتاب حاضر ورق ٥٩( - خورابه F) ص ۱۵۰ یادداشت i و کتاب حاضر ورق 7پ) ورده ( F ص ۱۱۹ یادداشت rو نسخه حاضر ورق ۱۷پ) بالوایه ) F ص ۳۲ یادداشت a و کتاب حاضر ورق ۷۱) شببوی ( F ص ۱۳۸ یادداشتa و کتاب حاضر ورق ۷۱ پ) با یکدیگر مطابقت دارند.
بعض ابیات با تفاوتی کم و بیش در کتاب دو بار دیده میشوند مثلا شاهد آکَج (۱۱ و ۱۱پ) کَلته (۹پ و ۱۰) ایارده (۱۷ پ و نسك ٤١ ) ناژ (۲۵ پ و هاژ 25پ) کاسموی (٢٦ پ و ۷۱ پ) سُرف و کُرف (٣٦پ) بدنبال یکدیگر- همایون (٦٤ و آئین ٦٥ پ). و اما ابیات شاهد لغات دخمه (55) و مرغزن (٦٣) هر چند هر دو دارای یک معنی هستند گویا هر دو از عنصری باشند که یک معنی را بدو قالب ریخته است و حتی بیشتر محتمل است که در زمان اسدی هم بعض ابیات باشکال مختلف در افواه منتشر بوده، مانند بیت شاهد چُكُك (٤٣) و چغو (٦٧پ) بقسمی که استفاده از یك بیت بمنظور شاهد قرار دادن برای دو لغت ممکن بوده است. نظیر این مطلب اشکال مختلف بعض ابیات شاهنامه میباشد که متعلق بدوران بسیار قدیم است.
از آنچه گذشت معلوم میشود که مُسَوِّد نسخه واتیکان در کار خود دقت کافی مبذول نداشته است. باینجهت اینجانب هر جا که تلفظ لغات این کتاب با آنچه که فرهنگهای بعدی متفق القولند تفاوت داشت آن تلفظ را در متن نگذاشته ام بلکه در حاشیه ذکر کرده ام چونکه بصحت آنها اطمینان کامل نداشتم هر چند در بعض موارد ممکن بود بمشابه آنها در كتاب الابنیه عن حقایق الادویه[25] اشاره کنم که غالباً در تلفظ با مندرجات فرهنگهای بعدی تفاوتهایی دارد.
مثلا نسخه خطی ما نُوجَبَه (۸) ، خَنبه (۸) ، انگشبه[کذا. انَگَشت] (۸، کُلته ( ۹پ)، بُت (۱۰) سِفج (۱۳) ، غِلغِلیچه (١٤پ) ، کَلَفت در لغت شند (۱۹پ) ( کلفت ۳۷ مجموعاً بار بضم كاف ) ، برجیس (۲۸) ، تلك (٤١پ) ، یُل (٥٠) ، نَغِل (٥٠) (اما مغایر باوزن شعر )، پُله[کذا. فَله](شماره ٢) (٥١) ، تُخله [کذا.نَخله] (٥١) ، بَشم (٥٦) برزن ( ٦١ پ) غرنبه (٦٤) ، مَحلَب در لغت کَنَستو (6۷) نوشته است. مقایسه شود با حواشی متن چاپی در جاهای مورد بحث، مَنّتی بجای مِنَّتی ) لغت خس ۲۷ پ) ظاهراً باید غلط باشد. جرخشت (۳۱ پ) نیز شاید اشتباهی باشد بجای چَرخُشت. پسته در ورق (۹ پ و ۳۰) ( لغت مسته) بُسته که همان پُسته باشد نوشته شده ( بروزن شسته و هسته) مقایسه کنید بالغت دخیل عربی فُستُق و این تلفظ شاید از پسته ( 3.116AM) اصیل تر باشد؟
برای ادای حروف مصوته یك لغت یكبار از اسدی بعنوان شاهد در کتاب حلیمی نام برده شده. رجوع کنید : خله ( F ۱۳۰ یاد داشت m). در نسخه خطی و اتیکان خله )شماره ۲ ورق 52پ( بی اعراب نوشته شده. نمونه دیگری ازین قبیل بر اینجانب معلوم نیست (اینکه میزد در اسدی بنا بر حلیمی، F ص ۳۰ یادداشت i ، «یانگ حرکتیله» ضبط شده میتوانست حلیمی از این نکته نیز بفهمد که این لغت در باب دال آمده است. نه ذال). اما بعید نیست که فقدان اعراب کلمات با نقائصی که بچشم میخورد نتیجه اهمال و تسامح مسود نسخه خطی واتیکان باشد که بنا بر ظواهر امر نسخه کاملا صحیح و بی عیبی در دست نداشته است...
اسدی در كتاب الابنیه عن حقایق الأدویه بقرار معلوم حروف مصوته مجهول را با علامت خاصی مشخص گردانیده است.
بطور کلی در چاپ این کتاب رسم الخط نسخه خطی را، هر چند گاهی خلاف قاعده مینمود، رعایت و حفظ کرده ام و نیز ترتیب ظاهری متن چاپی مانند نسخه خطی است. مثلا لغات عربی "دائم» یا «سائل» و امثال آنرا مثل نسخه خطی "دایم» یا «سایل» وغیره نوشته ام، بالعكس بجای ابتداء - امعاء ( ورق ۱۲ لغت آگنج ) بازو، ( ورق 8 لغت شست شماره ۲ ) غاوشوه( ورق ٦٧ پ): ابتدای - امعای - بازوی -غاوشوی بچاپ رسانیده ام همچنانکه در نسخه خطی در جاهای دیگر این کلمات چنین آمده اند.
در بعض موارد هنوز کی بجای که دیده میشود مثلا در لغات : تاب شماره ۲ (ورق ۷) ، تاراج (۱۱) ، بنلاذ ( ۲۱ پ) ، هزاك (۳۹) ، سلم (٥٢)، برو (٦٨)، كاو شماره ١ (ورق (۶۸) اما غالبا «که" با کلمه بعدی متصل گردیده است، حتی بصورت کبا = که با ورق ۷۰ لغت شُکُه).
"پ" بندرت با نقطه مشخص شده مثلا در لغت پال ( که آنهم غلط است و صحیح آن تاک میباشد ) و نیز در غُژب (۷ پ) كیوك (٤٢). در مورد «چ» نیز همین شیوه رعایت شده است. در عوض «ژ» و «ز» معمولا از یکدیگر تفكیك گردیده اند (بجای پوز در نسخه چاپی همه جا بنا بر نسخه خطی (ورق ۲۶ پ) پوژ گذاشته ام ). در مورد کلماتیکه کاملا اطمینان داشتم حرف «پ» و «چ» را بصورت پارسی با سه نقطه چاپ کرده ام ولی هر جا که مردد بودم بهمان صورت نسخه خطی «ب» و «ج» گذاشته ام). بفرهنگ نویسان تُرك اعتمادی نیست چه آنان ظاهراً به حروف «پ» و «چ» دلبستگی خاصی داشته اند).
کسره اضافی را پس از «ی» همیشه بوسیله یك خط قائم مشخص نکرده ام، نیز فقط بندرت به اِعراب نسخه خطی چیزی اضافه کرده ام. عدد «صد» غالباً با صاد "صد» نوشته شده و گاهی نیز باسین بصورت" سد" دیده میشود. "واو" بین اسماء را همیشه مُسَوِّد نوشته است و برخلاف سایرین آنرا بامید خواننده نینداخته، هر جا که واو موجود نیست بعقیده مُسَوِّد نسبت اضافه وجود داشته است. علاوه بر این در بعض موارد نمیتوان در نسخه خطی موجود معلوم کرد که کلمه در اصل چگونه بوده است ولی این موارد را غالباً اشتباهاتیست که من بدون ذکر آنها تصحیح کرده ام زیرا که پیروی دقیق از نسخه خطی طابق النعل بالنعل بكلی بیفایده مینمود.
بدون مقایسه و تطبیق بادیگر فرهنگها طبع و نشر لغت فرس از روی یگانه نسخه خطی موجود در رم، بطوریکه لااقل تا حدی رضایت بخش باشد، بخوبی ممکن نبود. بعنوان نمونه بنقل شعری از فرخی که در ورق ٤٩ بشاهد لغت ژاله آمده و در منابع دیگر دیده نمیشود، بصورتی که در نسخه خطی موجودست میپردازم و البته مدعی نیستم که نقطه گذاری را در متن درست انجام داده ام چه بسا که دیگران بیش از من توفیق داشته باشند:
جو آب سبو بی کر ژاله بر گرفتی مرد
جواب جو بی کز سل در ربودی باز (یاماز)
ز ریدکان سرابی جو ژاله بر سراب
بدان کنار فرستاد زندگی سه چهار.*
خوشبختانه کلیه ابیات شاهد بدین وضع نقل نشده اند ولی بسیاری از آنها چنینند. با کمال صراحت اعتراف میکنم که از عهده ترجمه کلیه اشعاری که بدون علامت استفهام بچاپ رسانیده ام بر نیامده ام و در این موارد بمساعدت همکاران چشم دارم و خود را بدین تسلی میدهم که آنان نیز از عهده تصحیح بعض اشعار که من بدان توفیق یافته ام بر نمی آمدند. متأسفانه گاهی استنباط صحیح بطوری پیش [پا!] افتاده و روشن است که شخص رشک میبرد که چرا خود بدان پی نبرده است.
علاوه بر این باید در نظر داشت که در مواردی نظیر نسخه موجود حتى براى یك تن آلمانی درک معنی چند بیتی که از قطعه مشخصی جدا کرده باشند بدون سابقه ذهنی بزبان مادری خود او نیز میسر نیست[26].
و نیز باید در نظر داشت که خط عربی بعکس لاتین فاقد حروف مصوته است. در قسمت هزلیات و اَهاجی که اسدی ابیاتی چند از آن بشاهد آورده است دشواریها فزونتر میشود زیرا که فهمیدن هزلیات مشکل ترین جنبه های یکزبان است همچنانكه یك فرد خارجی نیز باید کاملا بزبان آلمانی مسلط باشد تا قادر بفهم بعض شوخیهای این زبان باشد.
غالباً هر جا که ابیات شاهد لغات در دیگر فرهنگها بهتر بنظر میرسید خود را مجاز نمیدانستم نقل نسخه حاضر را از روی آنها تصحیح کنم زیرا که این ابیات بطوری که در نسخه حاضر موجودست بی معنی بنظر نمیرسد.
از حواشی متن میتوان بخوبی باین مطلب پی برد که بعض ابیات دچار چه تغییرات عجیبی میشوند مثلا چه عقیده ای میتوان ابراز داشت در مورد بیتی که در آن بمیان بکسر اول و سکون دوم بجای بمیان [ بفتح اول و سوم و کسر دوم ] را به "عین" یا "در جای" تغییر داده اند ( ص ٦٨ متن یادداشت (z؟ بهر حال هر جا که در اثر مقابله با نسخ خطی دیگر تغییری داده شده نتیجه مطالعات دقیق می باشد و هر جا که میسر بود نقل نسخه خطی را تا حد امکان حفظ کرده ام. علاوه بر این اعتراف می کنم تصحیحاتی را که بصحت آن اعتماد داشتم همیشه بقاعده معینی انجام نداده ام. گاهی این کار در متن صورت گرفته و گاهی در حاشیه بدان اشاره شده است در طی چاپ این رساله گاهی متأسف میشدم که چرا تفسیر کاملی بر متن ننوشته ام؛ ممكن بود بتوضیح بعض نکات توفیق یابم ولی البته در آنحال غالباً مجبور میشدم بعدم اطلاع خود اعتراف کنم.
فرهنگی[کذا!] که تا کنون بطرز انتقادی طبع و نشر یافته است یکی لغت شمس فخری و دیگری لغات شاهنامه عبد القادرست که زالمان بتصحیح و تحشیه آنها پرداخته است. این دو کتاب بخصوص کتاب اول برای من بسیار مفید واقع شد. در مورد لغات مشكوك هر جا که در F بدان اشارتی شده از ذکر آن در کتاب حاضر صرفنظر کردم.
در باره دیگر مآخذ و فرهنگهایی که در اختیار داشتم فهرست اختصارات در آغاز این مقدمه اطلاعات لازم را در دسترس خواننده میگذارد. اگر مانند زالمان بهنگام چاپ کتاب شمس فخری مآخذ بیشتری در اختیار داشتم کار من آسانتر و مطبوع تر می شد ولی بطور کلی مآخذ موجود کافی بود چونکه بعید میدانم از سایر فرهنگها بتوان مطالب قابل استفاده ای برای ابیات شاهد بدست آورد. منتخبات زالمان از حسین وفائی در Mel asiat. IX ص ٤٥٩ و ما بعد) پس از آماده شدن متن کتاب و حواشی آن بدست من رسید و از مقابله و تطبیق با آن معلوم شد که در کتاب وفایی مطلب قابل استفاده بسیار برای متن حاضر وجود ندارد بخصوص که غالبا ابیات را بشعرای حقیقی آن نسبت نمی دهد مثلا در شماره ۱۷ ( شاه سار). از این پس نام شاعر حقیقی را بین قوسین میگذارم ) ٣٦ (منجیك) ٤٣ (بوشکور) ٤٤ (فردوسی) ٤٥ (عسجدی) ٤٦ خیم شماره ١ (شهید) ٧٠ (خطیری ) ۹۱ ( عنصری) بدتر از همه ۵۷(رودکی ) را نقل کرده است. لغت "کر» بمعنى خفتان ( شماره ٧٦) که جای دیگر بنظر نمی رسد همان گبر ( شاهنامه ٢٧٠ - ٤٥٠) میباشد.
منابع خطی مورد استفاده همیشه بطور موقت در اختیار من بوده است و در اوقات متفاوت از آنها استفاده کرده ام بطوریکه همیشه ممکن نبود در موارد شك و تردید ببعض از آنها و همچنین بنسخه خطی واتیکان مراجعه نمایم.
ترتیب لغات را اسدی از روی حروف آخر لغات انجام داده است و بحروف با صدا و بی صداهر دو نظر داشته، بی آنکه نظم و قاعده معینی را دقیقا رعایت کرده باشد.
این نوع تنظیم لغات فرهنگ حاضر را مانند بعض فرهنگهای دیگر بصورت فرهنگ قافیه دار در میآورد که برای شاعر البته سهل ترین طریق فایده گیری بوده است. افعال بصورت ریشه آمده اند، هر چند بطور استثنا کالیذ بجای کال ( ولی در جای خود در باب لام ) مانیذ بجای مان )( ولی در باب ذال ) دیده میشوند. لغات مختومه به تاء پس از حروف سین و شین و فاء در بابهای حروف اخیر نیز ثبت شده اند مثلا: چست - پرگست - پست - آبخوست بطور مکرر یکبار در باب التاء و بار دیگر در باب السین آمده اند و همچنین پلشت - انگشت - چرخشت یك بار در باب التاء و یك بار در باب السین و نیز «زفت" یك بار در باب التاء و یك بار در باب الفاء دیده میشود. هاء، غیر ملفوظ غالباً ندیده گرفته شده مثلا "انگشته" در حرف شین «غنچه در حرف جیم و غیره قرار گرفته. از اینها گذشته «کستی» را در باب سین - «آبی» را در باب الباء و حتى "خلم» و «سلم» را در باب اللام می یابیم. گاهی بعض لغات حتى در یك باب دو بار دیده میشوند مثلا: پوشک ( ۳۸ و ٤۰ ) جنگلوك (۳۸) و (٤٢ ) آکج (۱۱) و (۱۱) کلته (۹ پ) و (۱۰) نیرنگ (۳۸) و (٤٥) فتال ( ٤٧ و ٢ ٥ب) كوال (٤٧پ و ٥٣ ) كوبین (٥٧) و ٦٧ پ) آئین (٦٦ و ٦٦ ) هر آینه (٦٦) برخی با یك معنى و یك شاهد معین و پاره ای با معانی و یا شاهد های مختلف بدون اشاره بتکرار فقط در مورد خشین و خشینه ( ٦٥ پ و ٦٦) باین مطلب اشاره شده است.
بطور کلی از وضع نسخه حاضر این تصور در خواننده ایجاد می شود که در این کتاب ریزه کاریهای نهایی بعمل نیامده و اسدی قبل از اتمام کامل آن در گذشته است. علاوه بر این وضع خاص مقدمه که فاقد ترکیب معموله دیگر کتب است و بسیار خلاصه شده (؟) ظاهراً این نظر را تقویت می کند.
برخی متون خطی فارسی نیز با «بعدما" آغاز میشود و من خود در فهرست کتب فارسی کتابخانه بودلیان تألیف اته Ethe بعده ای برخورده ام که اکنون متأسفانه باز یافتن آنها برایم مقدور نیست.
نسخه Pers Vll واتیكان ( رك : ZDMG 51,B 120پ شماره ۱۲) چون از یکنفر اروپایی بنام دولا واله است سندیت ندارد.
چنانکه معروف است اسدی نسخه كتاب الابنیه عن حقایق الأدویه را بسال ٤٤٧ هجری با تمام رسانیده است.
تاریخ تألیف كتاب لغت فرس بصورتی که اکنون در دسترس است می بایست پس از این زمان باشد زیرا که در کتاب اخیر در بسیاری از جاها از شعرایی نامبرده شده که در ٤٤٧ غیر ممکن است شعر گفته باشند.
باین دلیل بسیار عجیب است که ناسخ کتاب الابنیه عن حقایق الأدویه در فرهنگ خود از این کار قبلی خود استفاده بسیار نکرده است.
شرح گیاهان و جانوران و داروهایی که در فرهنگ آمده بندرت با علوم طبیعی وفق میدهد. بنابراین ناگزیرم با کمال تأسف عقیده قبلی خود را در این باره که در گزارش تقدیمی بکنگره مستشرقین بیان کرده ام و مبتنی بر موارد استثنائی بسیار نادری بوده است در اینجا تصحیح کنم ( صفحه (۲۹). حتی میتوان عقیده داشت که اسدی بعکس آنچه که «لاکارد [کذا!] (88/9Pers Stud )باو نسبت داده است بعلوم پزشکی و گیاه شناسی آشنایی نداشته و کتاب الابنیه عن حقایق الادویه را برای کسب معاش بدستور بزرگی که در آن کتاب از او نام برده استنساخ کرده است و بهنگام تألیف لغت فرس کتاب مزبور در دست او نبوده است.[27] از این گذشته تاریخ تصنیف گرشاسبنامه (تاریخ اتمام ٤٥٨ هجری) مقدم بر تاریخ تصنیف لغت فرس است زیرا وی از این کتاب در فرهنگ خود شعری بعنوان شاهد آورده است (رک: لغت آزفنداق).
ظاهراً علاقه و توجه اسدی بعلم زبان بیشتر بوده است و در آغاز کتاب فرهنگ خود را چنین توصیف میکند :
"کتاب لغت فرس لسان اهل بلخ و ماوراء النهر و خراسان و غیر هم" و از روی علاقه نقل میکند که پاره ای لغات در نواحی مختلف قلمرو زبان پارسی چگونه تلفظ میشوند. همچنین در لغات ملك (٤٢) کَربَسه و کَربَش (۲۸ و ۳۱) هرگاه نسخه کتاب ابومنصور را در دست میداشت میتوانست اشکال مختلف این کلمات را در لهجات مختلف ذکر کند.
در لغت فرس اسدی بلغات محلی نقاط ذیل اشاره میشود :
ت فرغست (۱۰). لغت نشكنج را که بنا بر F ص ۸۸ شماره ٤٣ لهجه اصفهانی است اسدی (۱۱ پ ) بدون اشاره باینمطلب -ذکر میکند )مانند حسین وفائی رك: Mel. asiat. IX 491 ).
طوس در لغت مُغُنده (۲۰ پ، مردم عامه طوس) لغت كیغ (٣٦) تبوك (٤٣ پ مردم عامه طوس). و شاید مقصود او از "اینجا" در لغات خنبه ۸ - ورتاج ۱۱ ) و همچنین این ولایت در لغت آئین نیز طوس باشد، زیرا که بعید است مقصود او غزنه بوده باشد چونکه در آنجا ظاهراً فقط در دربار سلطان بپارسی سخن میگفته اند.
خراسان در لغت خرند (۱۹) و لغت فلغز (٢٤پ).
مرو در لغت ریکاشه(3۰پ).
کوهستان در لغت خرند (۱۹) و لغت فلغز (٣٤ پ.
بلخ در لغت خرند (۱۹) و فیال (٤٧پ).
ماوراء النهر در لغت نغنغ (۳۵پ) و لوغ (۳۵) و كاك (۳۸پ) و پوشك (٤٠).
فرغانه در لغت فغ ( ٣٤).
فرغانه و ختلان[28] در لغت جخش (۳۱پ).
همچنین فرداشتن ( رجوع کنید بلغت نیوشه ۳۱ پ ) ترکیب با «فر» در پارسی باستان فَر Fra در مقابل برداشتن و ورداشتن پارسی باستان(upariy ?) و زفان در لغت تمنده زفان (۲۰ پ) نیز ظاهراً اَشکال محلی این لغات میباشند. مواردی که مترادفات لغات مثلا در مورد لغت لیوَلَنگ (٤٦) آورده شده، در کتاب حاضر بسیارست.
لغاتی از قبیل ویش= غلیواج (ورق ۱۰ پ) خرك (تخمه كلو ورق ۱۱ پ در لغت جخج[29] ) مغز (ورق ۲۳) بمعنای دور سپوزی [30] - لازره (رك : لغت فلغز ورق (٢٤) زك بمعنی پیرامن دهان (رك : لغت نس ورق ۲۸) از زکیدن، ژکیدن بمعنای زمزمه کردن؟ - جاهك (رك: گاه شماره ۲ ورق پ ٦٩) بمعنی بوته زرگری، شاید چاهك (تصور نمیشود که معرب کلمه باشد) در فرهنگهای دیگر بنظر این جانب نرسیده است. انبوشش که در ورق (٦٣پ) بمعنی انبودن آمده شاید انپوشش بمعنای پوشاندن و پیدایش، انبوسش پیدایش (انبوسیدن) یا انبُوِش مقایسه شود با لغت سانسکریت Sambhava پیدایش[31]) باشد. بهر حال در این مورد یك لغت بسیار نادر با یك لغت نادر دیگر معنی شده است.
اشتقاق کی از کیوان بدتر از اقوال دیگر فرهنگ نویسان فارسی نمیباشد ( فردوسی بحكم وزن شعر Kevan تلفظ کرده است مقایسه شود KZ.35,147 بنا بر ترکیب اسدی با کی میتوان نزد او تلفظ را Kaivin تصور کرد).
یك كلمه پارسی زردشتی در فرهنگ موجودست که جای دیگر بنظر اینجانب نرسیده است (رك: بلغت بیاستو 67 پ) در بیت لبیبی [کذا. معروفی] شاهد لغت پازند ( ۱۸پ ) در اشارتی بیکی از قسمتهای اوستا وجود دارد.
اسدی تقریباً برای هر کلمه یک یا گاهی چند شاهد از اشعار شعراء آورده است. قسمت اعظم این اشعار را ظاهر بنابر شرحی که درباره وضع فرهنگ نویسی فارسی قبل از اسدی گفتیم باید خود گردآوری کرده باشد. مثلا پس از حرف "ش" پوزش می طلبد که حرف ص ض ط ظ ع را نیاورده است و گوید :
در دیوان شعرا طلب کردیم و درین حروفات هیچ لغتی نبود، تا مطالعان حمل بر کاهلی مصنف نکنند البته مقصودش لغت فارسی است. گاهی از مندرجات فرهنگ میتوان پی برد که وی شواهد لغات را چگونه انتخاب کرده است. مثلا در ورق ۷۲ پ) برای پنج لغت پی در پی پنج شاهد از عماره آورده است که هر کدام متعلق بقطعه جداگانه ایست در اینجا میتوان گفت که اسدی دیوان یا مجموعه ای از اشعار عماره را در اختیار داشته است.
و نیز از قصاید طویل عسجدی و قریع الدهر در ورق (51 پ) ( از لغت پله شماره ۲ ببعد ابیات هزج) و همچنین از دیگر اشعار آنان )مقایسه شود با پایین تر ذیل قریع الدهر) آنچه بکارش می آمده برگزیده است. من غالباً این ابیات پراکنده شعرای مختلف را بصورت قطعه جمع کرده ام و برای اینکه تحقیقات بعدی را با توجه بآنچه که از این شعراء در فرهنگهای دیگر موجود است آسان کرده باشم در پای صفحات وزن هر بیت را باستثنای بحر متقارب ذکر کرده ام.
فقدان یك كتاب عروض فارسی را که بصورت علمی نوشته شده باشد غالباً در طی این صفحات احساس میکردم و بسا باشعاری بر میخوردم که وزن آنها با او زان مذکور در کتب عروضی متفاوت بود (علاوه بر کتب Ruckert- Pertschو Blochmann از مندرجات نسخه روسی دستور زبان فارس Schukovski- Salemann ص ٨٦ ٤ نیز در این باره استفاده کرده ام). چون اینجانب اطلاعات لازم برای تحقیق در اوزان عروضی فارسی و بخصوص امکان مطالعه مستقل متون اصلی عربی را ندارم فقط توانستم بآنچه تاکنون در کتب معروف آمده است چند مطلب تازه کلی بیافزایم بدون اینکه برای صحت نظریات خود بتوانم دلائلی اقامه کنم. انجام این کار را بمنظور تکمیل مطالعات و یادداشتهای خود ببعد موکول میکنم و در اینجا فقط بتذکرات مختصری قناعت میورزم.
لازم بشرح نیست که از روی ابیات منفرد غالباً نمیتوان تشخیص داد که بیت متعلق به رباعی است یا هزج و پس از پایان یافتن کتاب متوجه شدم که گاهی بعض ابیات متعلق برباعیهای مشهور را (که وزن آنرا Ruckert - Pertsch و Salemann ذکر نکرده اند)، مثلا در لغت کنستو (٦٧ و ٦٧ پ) بغلط از بحر هزج نوشته ام.
مواردی که دو مصرع یك بیت اوزان مختلف دارند در این کتاب بسیارست بخصوص در بحر رمل و هَزَج و مُضارِع. البته با تصحیح میتوان غالباً وزن صحیح را دوباره برقرار ساخت مثلا لغات شیب و تیب" (۸) وزن مصرع اول با تصحیح "شیب تو» مانند وزن مصرع دوم میشود ولی علاوه بر روایات موجود( HDS ) نیز نشیب آورده اند) توازی کلمات مصراع اول از نظر طرز بیان نیز مانع این عمل است.
بهمین دلیل نیز در مورد شاهد لغت تاك ورق (۳۷) «یکی" را در مصرع اول به "یك» تصحیح نکرده ام و در مورد شاهد لغت گواژه[32] (۲۶) "وریمن» را به «ریمن» تغییر نداده ام( زیرا در چنین صورتی فرض گواژه آنطور که در RS دیده میشود لزومی نداشت. بَحر بسیط (رجوع کنید بلغت نخجیر وال ) (٤٨ پ) بنابر قول استاد نولدکه در عربی بسیار متداول است ولی عروض دانان فارسی آنرا ضبط نکرده اند همین امر در مورد بحر رجز (رجوع به لغت اندام (۵۳) شود) و بحر قریب (رجوع کنید بلغت تاب شماره ۱ (۷) و شیب شماره ۲ (۷ پ) ومنده (۲۰ پ) و بحر منسرح ( رجوع کنید بلغت برجاس (٢٦) صدق میکند و این اوزان نیز خاص عربی هستند. در بیت سریع (رجوع کنید بلغت بارك (٤٢) در دو جا یك واو اضافه کرده ام تا کُریومبوس های choriambus معمول را حفظ کرده باشم[33] ولی ممکن است شاعر بجای آن مُلوس [34]Molosse بکار بکار برده باشد. مانند منجیك در مصرع دوم شاهد لغت غنگ (٤٥) كه یک اپیتِرایت *Epitrit ثالث پس از کُریومبوس choriambus بکار برده است.[35] در اینجا ببحر مجتث نیز در شاهد لغت « ربا » (5 پ) اشاره میکنم که هجایی زائد دارد[36] و نیز ببحر رمل در شاهد لغت «یازان" (۵۷) كه یك هجا كم دارد.
اسدی مجموعاً از ٦٧ شاعر نام برده است و از آنان شاهد آورده، نام غالب این شعراء در دیگر فرهنگها نیز آمده است ولی مع الاسف با وسائل و منابعی که در اختیارم بود موفق نشدم تاریخ حیات همه آنان را معین کنم. لازم بذکر نیست که مفیدترین و جدیدترین منابع مورد استفاده من نوشته های اته Ethe بوده اند و همه یاداشتهای آتی در باره شاعران را از او گرفته ام بخصوص هر جا که ذکر مأخذ بخصوصی نکرده ام (در بین دیگر مآخذ مجمع الفصحاء مفیدترین آنهاست).
ضمن مباحث متعددی که در آن شعرای کهن توسن طبع خویش را بجولان در آورده اند، در کتاب اسدی حتی برای غیر شاعرانه ترین لغات نیز شاهد آمده است. اشعار از نوع هزلیات و اهاجی مانند شعر عماره ذیل لغت سگاله (٤٩) یا رخبین (٦٥ پ) یا اشعاری از قبیل شعر قریع الدهر شاهد لغت آبشتنگاه بسیار است. هر چند مضمون این اشعار بسیار ركیك و موافق طبع خواننده زیبا پسند نمیباشد ، ولی مرد تحقیق آثار قدیم بدلخواه خویش از چنین اشعار چشم نتواند پوشید.
اسدی غالباً پس از ذکر نام شاعر فعل گفتن را بصورت ماضی «گفت» یا بصورت زمان حال "گوید" استعمال میکند ولی بیشك مقصود او از استعمال زمان حال تعیین شاعران معاصر خودش نمی باشد چونکه در مورد بوشکور ، رودکی، دقیقی وغیره نیز «گوید» استعمال کرده است. معنی شاهد دوم لغت و سناذ (۲۱ پ) را نمی فهمم ظاهراً این بیت از یك كتاب مجهول پهلوی موسوم به پیران ویسك نامك Piran Visaknamak گرفته شده و دارای ترکیب پهلوی است.
بعض کلمات با آوردن لفظ فهلوی صراحتاً بعنوان لغت پهلوی مشخص شده اند همچنانکه غالباً قبل از اشعار الفاظ «شعر» یا «بیت» آمده است.
كاتب [در شاهد وسناز بزبان پهلوی/فهلوی] ظاهراً بیك شعر هجایی اندیشیده است ولی من با شمردن سیلابها نتوانستم یك وزن پارسی کهن را بیابم (هرگاه در مصراع دوم باتکاء تصحیح استاد نولدکه "ویم" خوانده شود این مصرع هشت سیلاب خواهد داشت ولی شعر بی معنی میشود.[37] در این مورد فعلا تا معنای کلمات معلوم نشود نمیتوان رای صائبی اظهار داشت استاد نولدکه می گوید که شاید یک شاعر پارسی گوی بعد از اسلام خواسته است شعر پهلوی بگوید). دکتر آندر آس معتقد است که در کتیبه حاجی آباد قطعه منظومی یافته است. بهر حال نمیتوان مطمئن بود که کلماتی که اسدی در اینجا نقل کرده است شعر باشد. لغات روخ چکاد (۲۲) و هیز (۲۵) نیز پهلوی است.
بطور کلی در نوشته های اته و شفر (Ethé's Schefer,s(chrestomathie Persane) و مجمع الفصحاء بتفحص اشعاری که در فرهنگ اسدی آمده است پرداخته ام اما ممکن است بعض اشعار از نظرم دور مانده باشد زیرا بجستجوی اشعاری که معانی آن روشن بود نپرداخته ام.
اسدی در کتاب خود از شاعران ذیل بنقل شاهد پرداخته است[38] :
اجامی ظاهراً [ا] حمد جامی است که نام کامل وی شیخ الاسلام ابو نصر احمد بن ابو الحسن النامقی الجامی میباشد که بقول مجمع الفصحاء ( ج ١ ص ٦٧ ) بسال ٥٣٢ و بگفته اته Ethe در تاریخ ادبیات ص ٢٨٤ بسال ۵۳۶ هجری قمری در گذشته است. شاهد لغت تباه و تبست (۸پ) از اوست[39].
احمد برمك ( شاهد لغت[40] : ملك ٤٢ ).
اسدی طوسی ( شاهد لغت : بش ۳۱). معلم فردوسی حکیم [کذا] ابو نصر احمد بن منصور متوفی در حدود ٤٣٠ هجری قمری.
اسدی ( شاهد لغت آزفنداق ٤٤ در گرشاسف نامه) مصنف کتاب حاضر.
آشنانی جویباری (شاهد لغت موبد ۲۱) بهر حال غیر از جویباری بخارایی است.
آغاجی (شاهد) لغات : برخفج ۱۱ ، برد ١٦ - تندو خوند ۱۹ پ - لغزیدن ٢٤-بخس ٢٧ پ لك ٤١ پ - بل ٥٠ - نخجل ٥٠ پ- وارن ٦٢ - تنندو (٦٧).
امیر ابوالحسن علی بن الیاس الاغاجی معاصر دقیقی است و در عهد او بعید بنظر میرسد که آغاجی از لغت آغاج ترکی باشد بلکه بیشتر محتمل است که آغاج صورتی از آغاز باشد.
اورمزدی ( شاهد لغت : سروا - کبست 9 - زواش ۳۰ پ - تاول ٤٠). در مجمع الفصحاء زمان حیات وی نیامده است (ج ۱ ص ٦٦).
بهرامی (شاهد لغات: آسا ٤ پ مروا (شماره (۱) 5- زکاب ۷ - سیل آبکند ۱۹ پ - باژ ۲۵ - تکس ۲۷ - چوك ٤٢ - اسپغول - 5٢ پ - كركم ٥٥ - غژم (شماره ١ ) ٥٦ كوم ٥٦ پ - بهرمان (شماره۱) ۵۸ فرزان ۵۸ پ - زراغن ٦٢ پ - انباخون ٦٣ پ خرامین ٦٦). نام وی ابو الحسن علی بهرامی سرخسی و متوفی بسال ۵۰۰ هجری است بقول مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۱۷۳.
پیروز مشرقی (شاهد لغت شایورد (۱۷) در قرن سوم هجری میزیسته است.
جلاب بخاری ( شاهد لغت : سفته ۹ پ - پند ۱۹ پ و (۲۰).
کیا حسینی قزوینی شاهد لغت : رنگ شماره ٤ - ٤٥).
حكاك (شاهد لغات : روخ چکاد : ۲۲ - زیف ٣٦ پ. چك ٣٨ - شتالنگ ٤٤ پ -فنگ ٤٥ پ - کلال ٤٧ پ - آغیل ٥١ - فلخم ٥٥ په بهنانه ٦٠ پ - باذرو ٦٧).
ابو حنیفك اسكاف (شاهد) لغت : پشنگ (٤٦) ابو حنیفه مروزی متوفی بسال ٣٨٦ هجری بگفته مجمع الفصحاء (ج ۱ ص ۸۳).
خجسته سرخسی (و سرخسی مطلق، ذیل لغت کذر) (شاهد لغات: تبکوب ۷ پ -کنند ۱۹پ - ناوه ٦٩ - خاذ ۲۱ - کذر ۲۳ - بازه ۲۳ پ - كوبین ٦٥ ب). زنی شاعر بوده است (R) خجسته نام زنی است شاعر).
خسروانی رجوع کنید به: ابوطاهر خسروانی.
خسروی (شاهد لغات : کیان - انفست و ۲۹ – رست9 پ- جمست ۱۰ پ شوخ ١٦ - فترد ۱۷ - کرمند ۱۷ پ میز ٢٥ - کروژ ٢٦ پ - برجیس ۲۸ - خریش ۳۳ پ- بك (شماره (۲) ۲۹ پ - خیك ٤٠ - خنجك ٤٠ - برك ٤٣ - تراك ٤٣ - و نجنك ٤٣ -هامال ٤٨ - استیم ٥٦ - رخشان ٥٩ پ - کابین ٦٥ - سینی ٦٦ پ - کمی ۷۲ - وشی (۷۲ پ)- غالب اشعار خفیف بدون قافیه است که گویا از یك قصیده طولانی باشد.
خسروی بخارایی همان شیخ جمال الدین ابو المشاهد[کذا] ( بنا بر مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۱۹۹ معاصر ملك خسرو بوده است و اما این غیر ممکن است چونکه این امیر از 555 تا ۵۸۲ سلطنت کرده است، اگر تخلص وی واقعاً از نام امیری از امرای معاصرش گرفته شده باشد، فقط از نام دو تن از امرای آل بویه ممکن است.
خطیری رجوع کنید به : ابو سعید.
خفاف ( شاهد لغات : آسا ( شماره (۲) ٤ پ - پایاب (شماره ۲ ) ٦ پ- کانور ۲۲ پ - دوژه ٢٦ - ریز کام ٢٦ - تالواسه ۲۷ - خرش ۳۱ - تبخاله ٤٨ پ - بسمل ٤٩ - شم ٥٥ ).
دقیقی ( بشاهد لغات : رخشا4پ – پروا 5- اژدرها 5 -فراخا 5- همانا5- شیذا 5 پ- قسطا 5 پ - نغو شا 6 - کلات ۹ پ - فرهخته ۹ پ - رخت ۱۰ - تاراج ١١ - کبد ١٦پ- خرده ۱۷ - زند ۱۸ پ - هرمز ۲۳ پ - غمزه ۲۴ پ - چشم آلوس ٢٦ پ - بامس ٢٧ پ - کبوس ۲۷ پ. فرابسته ۲۹ پ - فرسته ۲۹ پ - ماغ ٣٤ پ - فروغ ٣٥ - آیفت ٣٧- خباك ( شماره ۱) ۳۹ - كراك ۳۹ -هزاك ۳۹ -اژهرا کا۳۹ [41]- ترك ٤٣ - هال ٤٧ پ - پالا پال٤٨ - فرزام ٥٣ پ - شجام ٥٤ - نغام ٥٤ - تهم ٥٤ پ- شان ٥٨ - گَرَزمان ٥٩ پ- برروشنان ٦٠ - سرپایان ٦٠ - كمانه ٦٠ پ - گوزن ٦٣ پ - شنّه ٦٣ پ - آهون ٦٤ پ - برهون ٦٤ پ - فرارون ٦٤ پ - برمایون ٦٤ پ - هیون ٦٤پ- بون -٦٥سخون ٦٥ - هین ٦٥ پ - هرآینه (شماره (۲) ٦٦ پ - پژوه ٦٩ پ - پادافراه ٦٩ پ- گراه ۷۰- گرای ۷۰ پ- گزای - ۷۰ پ- کی ۷۱- خوی ۷۱ پ ماردی ۷۲ - از جمله یك بیت شاهنامه [ شاهد لغت رخت ۱۰ ] و بیت شاهد لغت گراه (۷۰) مربوط بداستان قدیم ایرانی طهمورس است.-لغت زردشتی خرده (۱۷)- زند (۱۸ پ) را مقایسه کنید و همچنین لغات پارسی گرزمان (۵۹ پ) و برروشنان (٦٠) را.
رشیدی (شاهد لغت : تریان ٥٩ - J اسمعیل (رشید)؛ شاید ارشدی سمرقندی (مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۸۷)؟
روذکی (شاهد لغات والا ٤ پ - مروا (شماره ۲) ورق ٥ - كُرپا ٦ - ستا ٦ -شب تاب ٦ پ - غاب ۷ - تاب ( شماره (۱) ورق ۷ - بوب ۷ پ - شیب و تیب ۸ -نُوجَبه ۸ - ترب ۸ - اَنگَشبَه ۸ پ - چرخشت ۸ پ - الفخت ۹ پ - جغبوت ۱۰ -کبت ۱۰ - فرتوت ۱۰ پ - یخچه ۰ ۱ پ - تنج ۱۱ پ - آهنج ۱۲ - فرنج ۱۲ - ترفنج ١٢ - سمج ١٤ - خفچه ١٤ - کیچ ١٤ پ- درواخ ١٥ - ژخ ١٥ پ - آشکوخ ١٦ -اَنجوخ ١٦ - ایفَدَه ۱۷ پ - پژاوند ۱۸ - فند ۱۸ - نوند ۱۸ پ- زغند ۱۹ - دیرند ۱۹ - فرغند ۱۹ - آبکند ۱۹ - کنند ۱۹ پ - دند ۲۰ - مانیذ ۲۱ - وسناذ ۲۱ پ- زشت یاذ۲۲ - آماذه ۲۲ - واتگر ۲۳ - مغز ۲۳ - کندز ۲۳ پ - گریز ۲۳ پ - تز ۲۳ پ - فلغز ٢٤ - گمیز ٢٥ - غرس ۲۷ - پرگس ۲۷ پ - کریه ۲۸ - شکست و مِكَست ۲۹ - دسته ۲۹ پ - هسته ۳۰- خراش (شماره (۲) ورق ۳۰ - شخش ۳۰- غاش ۳۰ پ - فرخشته ۳۱ پ - آذرخش ۳۱ پ نیوشه (شماره (۱) ورق ۳۱ پ -غیشه ۳۲ - شنوشه ۳۲ - زَش ۳۲ پ - خلالوش ۳۲ پ - زوش ۳۳ - پیلغوش ۳۳ - غوشت ۳۳ - خذیش ۳۳ - آکیش ۳۳ - وغیش ۳۳ - دیش ۳۳ پ - بندروغ ٣٥ - آمیخ 35 پ کاغه ۵ ۳ پ - غفه ۳۷ - کلفت ۳۷ - یافه ۳۷ پ - خشوك ۳۸ - خاشاك ۳۸ پ- خباك (شماره (۲) ورق ۳۹ – مغاك ٣٩ پ - لك و بك ٣٩ پ - پوپك ٤٠ - نشك ٤ پ- تبك ٤١ - كیك ٤١ پ - ویك ٤١ پ- شلك ٤١ پ - اسبیدرك ٤١ پ - شَفَك ٤٢ پ - بارك ٤٢ پ - تكوك ٤٣ پ - سوك ٤٣ پ - بالیک ٤٤ - مجرگ ٤٤ - بیوگ ٤٤ - شرنگ ٤٥ پ مَندَل ٤٩ پ - زیغال ٤٩ پ - غول ٤٩ پ - یل ٥٠. بید بن ساله ٥٠ - ویل ٥٠ پ - چنگُل ۵۰ پ نَغِل- ٥٠ پ - زله ٥١ پ - فرغول ٥٢ پ - مرغول ٥٥ پ – اندام 53- دلام 53پ-اشتلم 53 پ-سیام 54-کنام (شماره 2) ورق 54- کرشمه 55 پ- اندمه 55پ-غژم (شماره (۲) ورق -٥٦ -گرم ٥٦- دیهیم --٥٦ ستیم ٥٦ پ - کذو نیمه ٥٦ پ - چیلان ٥٧ - خدایگان ٧5 پ - ستان ۵۷ پ - ستودان ٥٩ - بخسان ٥٩ پ - پالکانه ٦١ - زاولانه -٦١ - بزرن ٦١ پ- كیاخن ٦١ پ -گردبندن 61 پ- ریخن ٦١ پ - فژاگن ٦١ پ - غن ٦١ پ - فلاخن ٦٢ - زعن ٦٢ پ- شمن ٦٢ پ - انبودن ٦٣ پ- نسترون ٦٣ پ - خنیه ٦٤ - ربون ٦٥ - مینو ٦٦ پ -باهو ٦٦ پ - پرستو ٦٧ - بختو ٦٧ - چاو (شماره (۲) ورق ٦٨ - کروه ٦٩ - نستوه ٦٩ پ - راه شاه ٦٩ پ - داه (شماره (۲) ورق ۱۰- گراه ۷۰ - فره 7۰پ - فژه 70 پ- مایه ۷۱ - ژی ۷۱ - تبنگوی (شماره (۲) ورق ۷۱ پ - شاهبوی پ - دار بوی ۷۲ -مدی ۷۲ -) اسدی از رودکی بیش از دیگر شاعران شاهد آورده است. چهار بیت شاهد لغت بندروغ ۳۵ همانطور که از مضمونش پیداست متعلق به منظومه گمشده ترجمه کلیله و دمنه است (مقایسه شود با اته Ethe ادبیات فارسی ص ۲۲۱ آخر بند5 ) امید من بیافتن اشعار بیشتری از این منظومه در کتاب اسدی بیهوده نبود چونکه آثار ، هر مقدار که باشد، شایان کمال توجه است. در اینجا بآوردن ابیاتنی که از این مثنوی گمشده اوست و من توانسته ام با مطالعه اجمالی ترجمه های کلیله و دمنه Ph - Wolff (چاپ دوم ۱۸۳۹) و Keith Falconer بتعلق آنها باین مثنوی پی ببرم می پردازم[42] (مطالعات دقیق تر در این باره را می بایست به علمای السنه سامیه واگذار کنم) و سپس بذکر لغات اشعاری می پردازم که بنا بروزن عروضی (رمل) می بایست از این مثنوی باشند.
از سایر فرهنگها شاید اشعار بیشتری از این منظومه بدست آید :[43]
رك : لغت بندروغ (٣٥)
دمنه را گفتا که تا این بانگ چیست
با نهیب و سهم این آوای کیست
دمنه گفت او را جز این آوا دگر
کار تو نه هست و سهمی بیشتر
آب هر چه بیشتر نیرو کند
بندروغ سست بوده بفکند
دل گسسته داری از بانک بلند
رنجکی باشدت و آواز گزند
( ولف ۱ ص ۲۱ - كیت فالكونر ص ۱۳ سطر ۳۱ و بعد ).
(رك : لغت ژخ ١٥ پ) :
چون کشف انبوه غوغایی بدید
بانک و ژخ مردمان خشم آورید.
(ولف ١ ص ٨٦ - كیت فالكونر ص ٤٩ سطر ٨- ١٧ ).
(رك : لغت شب تاب ٦ پ) :
شب زمستان بود کپی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت.
کبیان آتش همی پنداشتند
پشته آتش بدو بر داشتند.[44]
(ولف ۱ ص ۲ - ۹۱ - كیت فالكونر ص ٥٥ سطر ٤ - ٣٢ ).
(رك : لغت تبنگوی شماره ۲ ورق ۷۱ پ) :
وز درخت اندر گواهی خواهداوی
تو بدانگاه از درخت اندر بگوی
كان تبنگوی اندرو دینار بود
آن ستد زایدر که ناهشیار بود.
(ولف ١ ص ٩٦ - كیت فالكونر ص ٥٧ - سطر ٢١ وبعد).
رك : لغت فژاگن ٦١ پ):
گفت دینی را که این دینار بود
کین فراکن موش را پروار بود.
(ولف ۱ ص ١٦٥ سطر ۸ - كیت فالکونر ص ۱۱۸ سطر (۲۰-۱)
(رك : لغت کنند ۱۹ پ) :
مرد دنیی رفت و آوردش کنند.
چون همی مهمان در من خواست کند.
(ولف ١ ص ١٦٤ - كیت فالكونر ص ۱۱۸ سطر ۱۱).
(رك: لغت غول ٤٩ ب) :
ایستاده دید آنجا دزد و غول
روی زشت و چشمها همچون دو غول.
(ولف ۱ ص ۲۱۳ پایین - کیت فالكونر ص ١٤٥ سطر ٣٣)
(رك لغت غژم شماره ٢ ورق ٥٦) :
شیر غژم آورد و جست از جای خویش
وامد این خرگوش را الفغده پیش.
(ولف ١ ص ٤٨ - كیت فالكونر ص ۲۷ سطر 28).
(رك : لغت ترب (۸) :
اندر آمد مرد با زن چرب چرب
گنده پیر از خانه بیرون شد بترب.
(ظاهراً ولف ١ ص ٢١٥ - كیت فالكونر ص ١٤٦ سطر ١٥)[45]
(رك : لغت بوب ۷ پ) :
شاه دیگر روز باغ آراست خوب
تختها بنهاد و برگسترد بوب.
(ظاهراً مربوط است به ولف ۲ ص ٥٥ و بعد (تقریباً آخر داستان) کیت فالکونر ص ۲۱۹ وما بعد).
( رك : لغت كیك و لغت ویك ٤١ پ ):
خشمش آمد و همانگه گفت ویك
خواست كو را بر کند از دیده كیك
(ولف ۲ ص ۲۳ - كیت فالکونر ص ۱۷۹ سطر 10 ؟).
از اینها گذشته شاهد لغتهای نوجبه (۸)- جغبوت (۱۰)- کیت (۱۰)- آهنج (۱۲)- فرنج (۱۲)- سمج (١٤)- خفچه (١٤)- درواخ (١٥) - اشكوخ (١٦) نوند (۱۸) ب) - زغند (۱۹) - آبکند (۱۹)- آماده (۲۲)- مغز (۲۳)- گریز (۲۳پ )- فلغز[46] (٢٤) - گمیز (٢٥)- کریه (۶۸)- زش (۳۲) ب)- پیلغوش (۳۳)- غوشت۳۳)- کاغه (۳۵ پ) -فقه (۳۷)- خاشاك (۳۸) -معاك (٣٩)- تكوك (٤٣)- مجرك (٤٤)- پل (٥٠)- جنگل (٥٠ پ)- زله (51 پ)- دلام (۵۳ پ)- اشتلمه3 پ)- اندمه (٥٥ پ)- گرم (٥٦) - ستیم (٥٦ پ)- چیلان (٥٧) - خنبه (٦٤)- مینو ٦٦پ) - فره (۷۰ پ) نیز ظاهر متعلق بهمین منظومه است. اینکه در متن اصلی کلیله و دمنه تا چه اندازه تغییر روا داشته است از ابیات پراکنده موجود بهیچوجه معلوم نمیشود و این نکته که چند بیتی از ابیات موجود بترجمه سریانی بیشتر شبیه است تا به دو متن عربی موجود، در وضع فعلی روایت عربی که ولف کتاب را از روی آنها ترجمه کرده است، نتیجه یی چنان که باید بدست نمیدهد.
در این موضوع مطلب گرانبهای ذیل را مدیون استاد نولدکه میباشم ، ایشان معتقدند که شعر ذیل لغت فلغز (٢٤) از سندباد نامه است مقایسه شود با ترجمه آلمانی متن سریانی از Baethgen : Sindhan ص ۲۰ و ما بعد) ولی این مطلب در بعضی از متون کلیله و دمنه نیز وارد گردیده است (رک به : Benfey ، مقدمه پنچننتره، بند ۹۹) ، ولی چون اشعار لغت غوشت (۳۳) نیز از سندباد نامه است (در متن سریانی بعلت آسیب نسخه خطی وجود ندارد ولی در هزار و یکشب داستان دوم شب چهارم هست)* بنابر این میتوان تصور کرد که سندباد نامه را نیز بهمین نحو بنظم در آورده است.[47]
ممکن است اشعار مربوط بزنان در لغات کاغه (۳۵ پ) ؛ دلام (۵۳) پ)- اشتلم (53 پ) و شاید گربز (۲۳ پ) نیز از سندباد نامه باشد.[48]
اشاراتی که به کلیله و دمنه در اشعار قدیم فارسی دیده میشود چنانکه مثلا در شعر ابوشکور در لغت کلته (۹) و (۱۰) وشرفاك (۳۸ پ) ( ولف ۱ ص ۲۱۰ - كیت فالكونر ص ١٤٤ سطر - ٣٠٢٩ ) یا شعر طیّان لغت لوش (۳۲) (ولف ۱ ص ۳۲ سطر ٤ از پایین كیت فالكونر ص ۱۹ سطر ۳۳) یا در شعر معروفی در لغت کلاژه (۲۰) و یا در شعر معزی در لغت انگشت (۹) (ولف ۱ ص ۲۲۰ - كیت فالکونر ص ١٤٩ س ٣٤) و یا در شعر عنصری در کلمه دخمه ص ٥٥ پ) (مقایسه شود با کیت فالکونر ص ١٤٧ سطر ٥ - ٣٤) بی شك مربوط باثر است. در شعری که از در لغت کنام شماره 2 ورق (٥٤) نقل شده خود این شاعر به کلیله و دمنه اشاره میکند ولف ۱ ص ۷۹ كیت فالكونر ص ٤٥). معماها و لُغَزهای مربوط بجانوران و اشاره باینقبیل مطالب در شاهنامه نیز یقیناً از تأثیر کلیله و دمنه است. همچنین داستانی که شعر خجسته در لغت خاذ (۲۱) بآن اشاره میکند یکداستان معروف مربوط بحیوانات است.
یك دو بیتی درباره قدرت مرگ از شعرهای مربوط به لغت زغن (٦٢ پ) و لغت غن (٦١ پ) بدست میآید :
جمله صید این جهانیم ای پسر
ما چو صعوه مرگ برسان زغن.
هر گلی پژمرده گردد زود نه دیر
درباره عقاید شعرای فارسی نسبت برودکی در کتاب Ethe, Göttingen Nachrichten 1873 (ص ٦٧٤ و مابعد شعر کسائی را در لغت پرگست (۸ پ ) ملاحظه کنید.
روزبه نکنی [۲] (شاهد لغت شاشه ۳۰)
زرین کتاب (شاهد لغت : فراستوك ٤٣ - كرستون (٦٤)
زینتی [زینتی] در نسخه خطی رپی غالباً زپسی) (شاهد لغات : ورتیج ۱۳ - کوس ٢٦ پ - سارك ٤٢ پ - شوشک ٤٢ پ - پیخال ٤٨ - خرچال ٥٠ - سوفال ٥٠ - مالامال (٥٣) - ( دیگر فرهنگها که این اشعار را نقل کرده اند، آنها را بشعرای دیگری نسبت داده اند مگر S که یکبار از زینی[49] نام میبرد .( وی همان زینتی[50] علوی محمودی خراسانی است، مجمع الفصحاء ج ١ ص ٢٤١ – بنابر اته Ethe ص ٢٢٦ بند ۱۰ زنی بوده است شاعر - شعر مربوط بكلمه مالامال (۵۳) در مجمع الفصحاء نیز دیده میشود. مقایسه شود با محمودی در صفحات آینده.
سرودی (شاهد لغت : نخجیر ۲5).
بوسعید خطیری (شاهد لغات: لوچ ١٤ پ - فدرنگ ٤٥ - شنگ و مشنگ ٤٦-كالیو ٦٩).
شاکر (شاکره) بخاری (شاهد لغات : واذیج ۱۱- کلج (شماره ۱) ورق ۱۳ پ -دخ ۱۵ پ - انبسته ۲۹ پ - خراش (شماره ۱) ورق ۳۰ - وخش ۳۰ - نیوشه (شماره (۲) ص ٣١ پ - سوك ٤٣ پ - زعنگ ٤٥ پ - بخم ٥٥ - کوفشانه ٦١ - اَژکَهَن ٦٣-بلندین ٦٥ - پالو ٦٧).
شادخوار بخاری (شاهد لغت یاکند ۲۰ - دیگر فرهنگها شاکر بخاری). در هفت اقلیم شاکری بلخی را از جمله شعرای قدیم نام برده و هندو شاه در صحاح عجمیه[51] چند بیتی ازو نقل کرده است. در شعر لغت کوفشانه شکوه می کند که جولاهه ای را در شعر و شاعری بدو برتری داده اند.
شاه سار )شاهد لغت : فتال ٤٧ - چال ٤٧ پ - هر دو بیت متعلق بیك قطعه است در فرهنگها شاه شار هم آمده است ( مثلا در Hm در لغت چال و در SHP در لغت فتال ).
بوشریف (شاهد لغت بینی ۷۲).
بو شعیب هروی (شاهد لغات پاغنده ۲۰ پ- کوست ٣٠ - كیغ ٣٦ - بابك ٤٠ پ- یكون ٦٥ - چاو شماره ۶۸۱). ابو شعیب صالح بن محمد یکی از معاصران رود کی است.
بوشکور (شاهد لغات بتا 5 -آشنا5 پ- زهاب ۷ - گشن ٦٢ پ -نیابه ۷- وریب ۸- خنبه ۸ - غوشت ۹ - کلته ۹ پ - ۱۰ - كلته ۱۰ - سکنج ۱۱ پ - آرنج ۱ ۱پ- آهنج ۱۲ - الفنج ۱۲ - خفچه ١٤ - سنگ لاخ ١٥ - چخماخ ١٥ - شخ ١٥ پ -رژد ١٦ پ - بادغرد ۱۷ - الفغده ۱۷ پ -فرزد ۱۷ پ- اورمزد ۱۷ پ - دند ۱۸ پ- خرند ۱۹ - آبکند ۱۹ پ[52] - منده ۲۰ پ - فلاإه ۳۲ پ - کندوری ۲۳ - کوپال و گرز ٢٤ - کشاورز ٢٤ - شکاف ٣٦ - مزه ٢٤ پ - بنیز ٢٥ - پرواس ٢٦ پ -چاپلوس ۲۷ پ - رس ۲۸ - چست ۲۸ پ - پسادست ۲۹ - شخش ۳۱ - درخش ۳۱ پ پوزش ۳۲ - نکوهش ۳۲ منش ۳۲ - ستایش ۳۲ - آغالش ٣٢ پ - نفاغ ٣٤ پ- راغ ٣٤ پ - آمرغ ٣٤ پ - یوغ ٣٥ - ستیغ ٣٥ پ - جاف جاف ٣٦ - لاف ٣٦ -ژرف ٣٦ پ - شرفاك ۳۸ پ - نغوشاك ۳۹ - مفلاك ۳۹ پ - تهك ٤٠ پ- چكك ٤٣ -چغو ٣٧ پ - كابوك ٤٣ پ - نوك ٤٤ - مجرگ ٤٤ - غریاسنگ ٤٤ پ - شنگ ٤٦ پ - آذرنگ (مكرر ) ٤٦ پ - فیال ٤٧ پ - همال ٤٨ - ویل ٤٩ - بشل ٤٩ -كیغال ٥٠ - رخنه ٦٤ - غلبكین – ٦٦- خوهل ٥٠ پ - داهل 50 پ- اوستام ۵۳ پ -درم 55 - بافدم ٥٦ پ - برزین ٥٧ - روان 57 پ - کیان ٥٧ پ - کیوان ۵۸ پ - انیسان ۵۹ پ- پروانه ٦٠ -فرزانه ٦٠ - تفو ٦٧ پ - منو ٦٨ پ - دژآگاه ۶۹ پ- روان خواه ۷۰ پ- ستی (مکرر) ۷۱ - تکاپوی ۷۱ پ - خی ۷۲ - یك بسی ۷۳). غالب ابیات فوق از بحر مُتقارب بسبك شاهنامه هستند مقایسه شود با نولدکه حماسه ملی ایران فصل18 [53] در اینجا فقط یکی از بارزترین این ابیات را بعنوان نمونه نقل میکنم :
فروتر ز کیوان ترا اور مزد بر خشانی لاله اندر فرزد.
( لغت فرزد ۱۷پ):
تشبیهی که فردوسی نیز در شاهنامه نقل کرده است - چاپ کلکته ١٠٤٢ -شعر ۸ مقایسه شود با ۱٤۰۱ شعر ٦ [یادر لغت گرز ٢٤]:
سری بی تن و پهن کشته بگرز تنی بی سر افکنده بر خاک بُرز.
استاد نولدکه توجه مرا بدین جلب کرد که بسیاری از ابیات بحر متقارب اشعار این شاعر بطور وضوح متعلق بداستانهایی میباشند که وی برشته نظم آورده است و مشکل است بیتی در آن میان یافت که از چنین داستانهایی نباشد، یکی از این داستانها با بیت لغت منو (٦٨ پ) و فیال (٤٧ پ) آغاز می شود. و از شعر مربوط بلغت روان خواه ( ۷۰ پ) میتوان تصور کرد که مجموعه ای از داستانهای مختلف بنظم در آورده است[54] بسیار مایه تأسف است که از این داستانهای بوشکور قطعات بیشتر و مفصلتری بجای نمانده است، ظاهراً باین علت که سبک آنها برای متأخران بسیار ساده بوده است.[55]
شهره آفاق (شاهد لغت: یازان (٥٧).
شهید [بلخی] (گاهی در نسخه خطی سبهبذ) (شاهد) لغات : ترا 5 پ - کیب ۸ – چست 9 -پسته ۹ پ - یغتنج ۱۲ - بنانج ۱۳ - بفج ١٤ - آبکند ۱۹ پ - زنده ۲۰ ( شعر در نسخه خطی نقل نشده است) - هراش ۳۰ پ - ابیشه ۳۱ پ - ستاغ ٣٤ - سپریغ ٣٥ پ -تلاتوف ۳۷ - پوشك ٤٠ - خروش ۳۲ پ - بلکنجک ٤٢ پ - ایژك ٤٢ پ- جاخشوك ٤٣ - اورنگ (شماره (۲) ورق ٤٤ پ- گوال ٤٧ پ - پنام ٥٤ پ - گذرنامه ٥٤ پ- چَم ٥٥ پ - خلاشمه ٥٥ پ - خیم (شماره (۲) ورق ٥٦ - شایگان ٥٨ پ - تَفَنه ٦٤ - باشگونه ٦٥ - كاینه ٦٦ پ - کنستو ٦٧ - تریوه ٦٩ ) ابوالحسن شهید بلخی معاصر است.
در لغت ترانه (٦١) بیتی از فرخی است که مبین قضاوت او در باره غزلهای شهیدست.
صفار مرغزی (شاهد لغت : سارنج ۱۰ پ - سِتیر ۲۳ - از دو رباعی). موفق الدین ابو طاهر خانوتی (شاهد لغت غُند 20 [از عُنصُری!]). در مجمع الفصحاء خاتونی آمده ( ص ٦٦ ج (١) و ذیل ترکان خاتون قرار گرفته است[56].
ابو طاهر خسروانی (شاهدلغات : مُرغوا 5 - ابِستا ٦ - تراب ۷ - موسیچه ١٤ - فلخ ١٥ پ - خود ١٦ پ - ایارده ۱۷ پ - نسک (شماره (۲) ورق ٤٠ پ - ترفند ۱۸ - فر کند ۱۹ - فرغن ٦٢ پ - لاذ (شماره ۱) ورق ۲۱ پ- پَژ ۲۶ - نوس ۲۸ - کُستی ۲۸- بَست ۲۹ - پیخسته ۲۹ پ - گرزش ۳۲ - گنگ (شماره (۱) ورق ۳۸ - بک (شماره (۲) ورق ۳۹ پ (غلط) كوك ٤٣ پ - غالوك ٤٤ - خامه (شماره (۱) ص ٥٤ پ - خفتان ٥٩ - فیرون ٦٤ پ - خو (شماره (۱) ورق ۹۸) معاصر است.
طاهر فضل شاهد لغت : چکان (شماره (۱) ورق (۲۲).
طیان مرغزی (شاهد لغات كبیتا -٦- کلابه - 7پ - تلاج ۱۱ - لُنج ۱۲ پ- نخج ۱۳ پ- لخج ۱۳ پ- فلخ 15پ- ستاوند ۱۷ پ- لاند ۲۱ - کلج (شماره (۲) ورق ۱۳ پ -کراسه ۲۷ - لوش ۳۲ پ - خرفه ۳۷ - غساك ۳۹ - غاوشنگ ٤٦ - گول ٤٧ پ -٥٣ - کابیله 51 پ- تَگَل ٥٣ - خیم ( شماره ۲) ورق 56 پ - آئین ٦٦- آنین ٦٦ پ- لكانه ٦٠ - پینو ٦٧ - غوشای ۷۱). طیان ژاژ خای دیگری بوده است ( مثلا JSدر لغت زونج) (مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۳۲۸) وذیل لغت پینو ۶۷ بیتی از این شاعر آمده که از نظر خصوصیات وی جالب است.
بو عاصم (شاهد لغت : مچاچنگ ٤٦ پ - باجنگ ٤٦ ب) (هر دو بیکدیگر متعلقند ).
ابو العباس عباسی (شاهد لغات: غلیواج ۱۰ پ. غنچه (شماره (۲) ورق ۱۲ پ- بُلکَفد ١٦ پ - کنند 19 پ - برجاس ٢٦ پ - فرخسته ۲۹ پ - نواجسته ۲۹ پ- زیغ ۳۵ پ -نغنغ 35 پ- رافه ۳۷ پ - بشک ۳۷ -کرگ ۳۸ - وركاك ٣٩ - كلك ٤٤ - كنجال ٤٨ پ -انگشتال ٤٨پ دنگل ٤٩ پ- غنجال ٤٩ پ - مالکانه ٦٠ پ- غرن ٦٣ پ - امنه ٦٣ پ -).
ابو العباس الفضل بن عباس فاضلی زنجی[57] بخارایی معاصر
.
عبدالله عارضی (شاهد لغت : کُپ ۸ پ - کِرته ۷۰پ ).
عرتامی (؟) [رودک[رودکی شاکر-بخاریی] (شاهد لغت : غارج (۱۱) (بنابر IRS شعر از ابوسلیك گرگانی (قرن سوم هجری) است.
عسجدی (شاهد لغات: سا ٦ – گردا6 - شست (شماره ۲) ورق 8پ لت لت ۱۰ - خَنجه ۱۱ پ - کابلیچ ١٥ - ماخ ۱۵ - ربوخه ۱۵ - راود ۱۶ پ- پنجه بند۲۰ - ژنده ۲۰ پ -مغنده ۲۰ پ - زنده ۲۰ پ - تمنده زفان ۲۰ پ - راذ ۲۱ پ - غوزه ٢٤ پ -هیز ٣٥ - گلخن ٦١ پ - ژاژ (شماره (۱) ورق ۲۵ پ - خس ۲۷ پ - الست ۲۹ -پِیخَست ۲۹ - کشه ۳۱ پ - زوشیدن ۳۳ - چشم گشته ٣٤ - شغه ٣٤ پ - پاشنگ ٣٧ پ. كلك ٤١ پ - زراغنگ ٤٥ پ - شفترنگ ٤٦ پ - گنگ ٤٦ پ - جنگال ٤٩ پ - پله (شماره (۲) ورق ۵۱ - بخله ٥١ - کله ۵۱ پ - خله ٥١ پ - چله ٥١ پ - جله 51 پ - جله ٥١ پ - غله ٥١ پ - خله شماره (۱) ورق ٢٥ پ - خلم ٥٢ - خامه (شماره (۲) ورق ٥٤ پ - دستاران ٦٠ - خرمن ٦٢ - چندن ٦٢ - روئین ٦٢ -لَژَن ٦٢ پ - شاذگونه ٦٥ - میتین ٦٥ - هر آینه (شماره (١) ورق ٦٦ پ ـ وسنی ٦٦ پ- ماری ۷۲ پ). از این اشعار شواهد لغات: سا6 - گردا 6- هیز ٢٥ - جنگال ٤٩ پ قطعه هستند و زوشیدن ۳۳ رباعی است - ابیات کله 51پ و ما بعد از یك قصیده بسیار ركیك است.
حكیم عبد العزیز بن منصور عسجدی مروزی بسال ٤٣٢ هجری قمری در گذشته است.
ابو العلای ششتری ( شاهد لغت : ۷ پ قطعه یی در وصف شراب).
بو على الیاس (شاهد لغت : پجول (٥٢) ابو الحسن على بن الیاس الآغاجی ( رك: بالاتر (ص سی و هفت آغاجی)؟
بوعلی سیمجور (شاهد لغت : سان ۵۷ ) امیر و حاکم سامانی که در مآخذ موجود نامش در زمره شعرا نیامده است.
علی قرط اندکانی (شاهد لغات : غوشا ٦ - زفت ۹ پ - فلج ۱۱ - یغتنج ۱۲-ماكول ٥٢ پ ) فلج ۱۱ و ماکول ٥٢ پ - شاید متعلق بیك شعر باشند.
عماره (رك : لغت لنج ۱۲ عمّاره، - در جاهای دیگر معمولا عماره) (شاهد لغات : شیب (شماره ۲) ورق ۷ پ- زیب ۷ پ - نهیب - ۷ پ - بت ۱۰ - میشته ۱۰ پ- آماج ۱۰ پ - لنج ۱۲ - کلخج ۱۳ - خشتچه ١٤ - فرغند ۱۸ - فرکند ۱۹ -شند ۱۹ پ - آبگیر ۲۳ - شبغازه ۲۳ پ - غوش ۳۳ - دروشت ۳۳ پ - بالغ ٣٤ پ- تاك ۳۷ پ - زنگ ۳۷ پ-تموك ٤٣ - ستاك ٤٣ - فتال ٤٧ =٥٢ پ - غال ٤٧ پ- ماله ٤٨ پ - سَگاله ٤٩ - غال ٤٩ پ - کالیذ ٤٩ پ - شوله ٥١ - ماکیان ٥٨ -لنبه ٦٤ - رخیین ٦٥ پ - غولین ٦٥ پ - نو آئین ٦٥ پ - زاهری ۷۲ پ - توتکی ۷۲ پ - ساتگنی ۷۲ پ - اندی ۷۲ پ - سیرجی ۷۲ پ - قطعه یی تحت سگاله ٤٩). ابومنصور بن محمد مروزی متوفی بسال ۳۶۰ هجری است.
عنصری (شاهد) لغات : هویذا ٦ - نقاب ٧ - تاب (شماره (۳) ورق ۷- خورابه ۷ پ - غلت ۱۰ - پست ۱۰ پ - آکج ۱۱ = ۱۱ پ - ترنج ۱۱ پ - خنج ۱۱ پ ۔ نشکنج ۱۱ پ - غُنچه (شماره ۱) ورق ۱۲ پ - یخچ ۱۳ - نمچ ١٤ - کوچ ١٤ پ- غفچی ١٤ پ - کاج ١٤ پ - دیولاخ ١٥ - نخ ١٥ پ - نژند ۱۹ - پرند ۲۰ - غند ۲۰ - لاذ (شماره (۲) ۲۱ پ - دلشاذ ۲۱ پ - آماذه ۲۲ - رذ ۲۲ پ - هنجار ۲۲ پ- خنگ زیور ۲۳ - برز ٢٤- نغز ٢٤ - شرزه ٢٤ پ - فرناس ۲۷ - لوس ۲۷ پ -بیوس ۲۷ پ - گرست ۲۸ پ آبخوست ۲۹ - پشت بست ۲۹ - خوسته -۳۰ -اخش ۳۰ - ریکاشه ۳۰ پ - کربش ۳۱ - انگشت ۳۳ پ - سرگشته ٣٤ - فغ ٣٤ پ -سماروغ ٣٥ - کریغ ٣٥ پ - زندو اف ٣٦ - خف ٣٦ پ - نوف ۳۷ - زفت ۳۷ -چالاك (مكرر) ۳۸ پ- لاك ۳۸ پ - بلالك ٤٠ - تنبك ٤٠ - یشك ٤٠ پ - سرشك (مكرر) ٤١ -رشك ٤١ - چنگلوك ٤٢ - خذوك ٤٢ - سرجیك ٤٢ پ - در آهنگ ٤٤ پ ترنگ 46 پ - بال ( شماره ١ ) ٤٧ - پال ٤٧ - نہال ٤٧ - لال ٤٧- شال ٤٧ - کوتوال ٤٨ - کاچال ٤٨ -هیكل ٤٩ - مل 50 پ - خله (شماره ٢) ٥٢ - بشکول ٥٢ - نزم ۵۳ - باذرم ۵۳ - پذرام ۵۳ پ- بهرام 53 پ - خم 54 و 55 - بفخم (شماره (۲) ٥٥- آذرم 55- دخمه 55 پ- غرم ٥٥ پ - خیم (شماره ١) ٥٦ پ - بالان ٥٧ - کاه کشان ٥٧ پ - شمان ۵۸ پ - یکران ٥٨ پ -پژمان ٥٩ - برانه ٦٠ پ- بیوگانی ٦١ - زلیفن ٦٢ - میهن ٦٢ - ریمن ٦٢ پ -مر زغن ٦٣ - اهر من ٦٣ - كیسنه ٦٣ پ - همایون ٦٤ - آیین ٦٥ پ - رون ٦٤ پ - كاو (شماره (۱) ٦٨ - تیو ٦٩ - غریو ٦٩ - ستایش گاه ٦٩ پ - زواه ۷۰ - شکه ۷۰ پ -بالویه ۷۱ - پوی ۱۷۲[58] (راجع به قطعات شواهد لغات بلالك ٤٠- بالان ٥٧ - ویكران 59 را ببینید). عنصرى ملك الشعراء ومتوفی بسال ٤٤١ هجری است.[59]
اسدی همچنان که قطعاتی از ترجمه منظوم کلیله و دمنه نقل کرده بنقل قسمتهایی از منظومه گمشده وامق و عذرای عنصری نیز پرداخته است ( مقایسه شود با اته Ethe تاریخ ادبیات ص ٢٤٠) این منظومه نیز در بحر متقارب بوده است. در ورق (11 پ) ذیل لغت ترنج شعری آمده که بی شک ازین منظومه است:
بتنجید عذرا[60] چو مردان جنگ ترنجید بر بارگی تنگ تنگ.
جهت مقایسه منتخبات مفصل هامر Hammer از مثنوی لامعی ترک بهمین نام در دسترس من بوده است (تاریخ هنر شعر در عثمانی ج ۲ ص ٤٥ و ما بعد Gesch. der Osman Dichtkunst) در اینجا عذرا دو بار بر دیوی سوارست (ص ٥٥ و ٥٦). اشعار مربوط بلغتهای پرند (۲۰) برز (٢٤) خف (٣٦) (ب) ظاهراً مربوط بجنگ پریان است (هامر ص ٥٢). نام پهلوی بتخانه در لغت هیکل ( ورق ٤٩ ) ظاهراً مربوط بجزیره آتش پرستان هندوستان است (هامر (۵۷) و شعر لغت آکج (ورق ۱۱ و ۱۱پ)[61] مربوط بجنگ دریایی در همانجاست. برای اشعار کلی مانند سرشك و رَشك (٤١) یا مل (50 پ) جای بسیار میتوان یافت. نهال (ورق (٤٧) شاید مربوط بعذرای یکساله باشد. از نظر وزن شعر ممکن است اشعار شاهد لغات ذیل نیز متعلق باین منظومه باشند : هویدا (٦)- خورابه (7پ) غلت (؟) [۲] - خَنج (۱۱ پ)- غنچه (شماره۱) (12 پ)- پخج (۱۳)- غند (۲۰)- رذ (۲۲پ) - نغز (٢٤)- خوسته (۳۰)- ریكاشه ٣٠ پ- مغ (٣٤پ. یك تصویر زردشتی)- زندواف (٣٦)- لاك ٣٨ پ - جنگلوك ٤٢ - خم 54 پ- غرم 55 پ- خیم (شماره ١) (٥٦ پ)- میهن (٦٢)- رون (٦٤)- كاو ( ٦٨ )- تیو ( ٦٩ ) خروه (٦٩)[62].
عیّاضی شاهد لغت : سنجد بوی (۷۲ پ) عیّاضی سرخسی یکی از معاصران معزی است. (مجمع الفصحاء ج ١ ص ٣٥٤).
حكیم غمناك (شاهد لغت : تبوراك ٤٢- لیولنگ ٤٦- کوبین ٥٧ ) این سه بیت در وزن و قافیه یکسانند ( کانون ۵۷ پ - هری (۷۲ پ).
غواص (شاهد لغت پرگست ۲۸ پ - توبل ۵۰ (ب). HmS لغت ابتره (گنبدی) غواص کنیدی S کندی.
ابو الفتح بُستی (شاهد) لغت : چغز ٢٤) نظام الدین ابو الفتح بستی متوفی بسال ٤٣٠ هجری است (مجمع الفصحاء)[63].
فرالاوی همچنین فرّ الاوی - فرّ اولاوی - فراولاوی ولی هرگز نزد اسدی بصورت فرالادی یا فرالاذی دیده نمیشود ) (شاهد) لغات : بنلاذ ۲۱ پ - بالاذ ۲۲ - کنز ٢٤ - دخش ۳۱ - رخش ۳۱ - رشت ۳۳ پ - گلفهشنك ٤٢ پ - سلم ٥٢ - آغال ٥٢ پ - بشم ٥٦ - كرنجو ٦٧ ). ابو عبد الله محمد بن موسی معاصر شهید. HmS از فرالاوی در لغت خرچیك بیتی ازو نقل کرده اند که ظاهراً اقتِفائی از بیتی است که اسدى بشاهد لغت سرجیک (٤٢) ب) از عنصری آورده، بهر حال بیشتر چنین بنظر میرسد که بیت فرالاوی:
ای بر همه قحبگان گیتی سرچیك
كون تو فراختر از سیصد خرچیك
از روی شعر، [ عنصری] :
ای بر سر خوبان جهان بر سرجیك
پیش دهنت ذرّه نماید خرجیك
ساخته شده باشد یا بالعکس ولی این تصور با اطلاع بر تاریخ زندگی دو شاعر درست در نمیآید و ممکن است که نام دو شاعر را با یکدیگر عوض کرده باشند. بهر حال از نظر ادبی این توجه شعرای بعد باشعار شاعران قبل از خود جالب است. دو بیت شاهد لغات فرخشته (۳۱ پ) و ملك ( ٤٢ ) نیز یکی از روی دیگری ساخته شده (هر دو در مُجتثّ) و چون معلوم نیست مقصود کدام ابو المؤید میباشد نمیتوان گفت بیت اصل کدام است. عنصری غالباً یك معنی را بعبارات مختلف بیان می کند مثلا دو شاهد لغات دخمه (٥٥ پ ) و مرزغن (٦٣) و نیز مقایسه کنید آغاز کتاب "زبده رمل" از جمله تصانیف مولانا معینی [کذا] واتیکان مجموعه کتب فارسی شماره ۶۸ مجله انجمن شرقی آلمان (ZDMG 51, 15, Nr30, 2 علاوه بر این نیز تکرار معنی معینی مثلا بیان محالات مقایسه شود با پائین تر ص (٣٦) بنظر میرسد.
فرخی (شاهد لغات : شا 5 = نیملنگ ٤٦ پ : ناب ٦ پ - آبی ۷ – آسیب 7پ - یویه ۸ - غوته ۱۰ پ - کاخ ۱۵ - سنگ لاخ ١٥ - بخ ١٦ - میزد ١٧ پ -ترفند ۱۸ - پازند ۱۸ پ - بند ۱۹ پ - پرند ۲۰ - کند ۲۰ - گرد باذ ۲۲ - برازد ۲۲ پ- ژاژ (شماره (۲) ۲۵ پ - کاس [موی] ٢٦ پ - كاسموی ۷۱ پ- دیس ۲۸ - گمست ۲۸ پ - پاش ۳۰ - خنده خریش ۲۳ پ - چرخشت ۳۳ پ - ورغ ٣٤ - شندف ٣٦ پ- کوف ۳۷- نیرنگ ۳۸ و ٤٥ - هفتو رنگ ۳۸ - فیلك ٤٠ پ-اشك ٤١ - آژنك ٤٤ پ -تنگ (شماره ۲) ٤4 پ- رنگ (شماره ١ تا ٣) ٤٥ - ارتنگ ٤٥ پ- سیرنگ٤٥پ-نارنگ ٤٥ پ- وَنَنگ ٤٦ - نال ٤٧ - سگال ٤٧ پ - شگال ٤٨- آخال ٤٨ - نخچیر وال ٤٨ پ - نهاله ٤٨ پ - ژاله ٤٩ - یل ٤٩ پ - بیله ٥١ - پله (شماره ۱ ) ٥١ – فسیله٥٢ - تانول ٥٢ پ - سوتام ٥٣ پ - ستام ٥٤ - خرام ( مکرر ) ٥٤- دوستگان ٥٧ پ - لیان 58- بَهرَمان (شماره ۲) ٥٨- ژیان ۵۸- پرنیان -۵۸ میزبان 58 پ- ایوان 58 پ- پریشان ٥٩ -موجان ٥٩ - مرجان ٥٩ پ- آسمانه ٦٠ پ- ترانه ٦١- لاوه و لامانی ٦١ - شیانی ٦١ پ- نشیمن ٦١ پ - لاذن ٦٢ – فرغن[ ٦٢ پ] - پرن ٦٢ پ - لگن ٦٣ - باب زن -٦٣ نارون ٦٣ - کرگدن ٦٣ - بهمنجنه ٦٣ پ - پهنه ٦٤ - خشین ٦٥ پ - خستو ٦٧ -خیرو ٦٧ پ - خُشو ٦٧ - نوباوه ٦٩ - زرساوه ٦٩ - گاه ( شماره ۲ ) ٦٩ پ - داه (شماره ۱) ۷۰ - شببوی ۷۱ پ متواری ۷۲ پ - دو بیت شاهد لغت خرام ٥٤ از قصیده ییست که در کتاب مصحح زالمان F ص ١٩٤ بیت ۱۲ و ۲۹ آمده - ابو الحسن علی بن جلوع[64] فرخی سیستانی متوفی بسال ٤٢٩ هجری است.
فردوسی ( شاهد لغات : بالا ٤ پ - نیا 5 - نوا ( شماره ٢ ) ٦ پ - پایاب (شماره ۱) 6 پ - شاذاب 6 پ- ستنبه ۸ – انگشت 9 - خوج ۱۱- کنج ۲ ۱ پ - لفج ۱۳ پ -پسیچ ١٤ پ - گرد ١٦ پ - نبرد ١٦پ - و ١٧ - ناورد ١٦ پ- چغد ١٦ پ- هم آورد ۱۷- نبرده ۱۷ - اروند (مکرر) ۱۸ اورند ( مکرر) ۱۸ - چکاذ (شماره ۲) ۲۲ - نژاذ - ۲۲ - رذ ۲۲ پ هیر بذ ۲۲ پ - زوار ۲۲ پ - پروز ۲۳ پ - مرز ۲۴= ارز ٢٤ - کوز ٢٤ پ - ویژه ٢٦ - هراس - ٢٦ پ - اسپریس – ۲۸- پرخاش -۳۰ خاشه ۳۰ پ - فش ۳۰ پ - درفش ۳۱ - نیایش ۳۲- سروش ۳۲ پ - آغشته ٣٤ - شغ ٣٤ پ - تیغ (شماره ١) ٣٥ پ - میغ ٣٦ - چاك ۳۸ پ - هباك ۳۹ - سرشک (شماره (۱) ٤١ - پتک - سترگ ٤٤ - اورنگ (شماره (١) ٤٤ پ - کنارنگ ٤٤ پ - گاورنك ٤٦ پ - كوبال ٤٨ - پیغله ٥٢ - پله ٥٢- مول ٥٢ پ - فرجام ٥٣ پ - رام ٥٣ - پ - کنام (شماره (١) ٥٤ - جم ٥٤ پ - خم ٥٥ -دژخیم ٥٦ - آسیمه ٥٦ پ - ژكان ٥٧ - ببر بیان ٥٧ پ - روزبانان 58 پ - پهلوان ٥٨ - مرزبان ۵۸ پ - ارمان و اروند ۵۹- درفشان ۵۹ پ - پایان ٥٩ پ - هروانه ٦٠ پ- چبین ٦٥ پ - چکاو ٦٧ پ - برو ٦٨ - پساو ٦٨ - کاو (شماره (۲) ٦٨ - خو ( شماره (٢) ٦٨ - خذیو ٦٨ پ - نیو ٦٩ - گاه (شماره ۱) ٦٩ پ). کلیه اشعار از شاهنامه است[65]. (جهت یادداشت کردن اشعاری که بر من معلوم نیست از کجاست برای خواننده علاقمند در زیر صفحات جای خالی گذارده ام).
ابوالقاسم مهرانی (شاهد لغت : داسگاله ۵۰).
قریع الدهر ( شاهد لغات: فنج ۱۱ پ - گیج ۱۳ پ- ماخ ١٥- كاك (شماره ۱) ۳۸ پ -غذنگ ٤٦ - نمتك ٤١ پ - شنگ و مشنگ ٤٦ - مذنگ ٤٦ - منگ ٤٦- نرگان 58پ - آبشتنگاه ۷۰). ابیات شاهد لغات گیج ۱۳ پ - ماخ ١٥ - كاك (شماره ١) ٣٨ پ - شنگ و مشنگ ٤٦ - مذنگ ٤٦ - منگ ٤٦ - جملگی متعلق بیک قطعه هزل آمیز است که شاید در باره شعرای معاصرش سروده باشد).
قصار امی (شاید قاضی رامی؟ رجوع کنید بلغت كَفا ٦ پ).
در عهد میرابو احمد محمد خسرو ایران زمین؟ میزیسته است.[66]
کسائی (شاهد لغات: مانا 5 پ گردنا5 پ- تاب ( شماره (۲) ۷- پ پرگست 8پ- هملخت 8 پ- خارپشت 9- پلشت ۹ = ۳۳ پ - الچخت ۱۰ - آگنج ۱۲ - چخ ۱۵ پ- آژخ ۱۵ پ- نورد ۱۷ - نرد - ۱۷ - غنده ۲۰ پ - کاریز ٢٥ - گواژه ٢٦- خراس ۲۷ - نیسته ۲۹ پ -بنیوش ۳۲ پ - انگشته ٣٤ - تیغ (شماره (۲) ٣٥ پ - شوغ ٣٦ - شکافه ٣٦ - شگرف ٣٦ پ - سرف ٣٦ پ- كرف ٣٦ پ - ستاك ٣٧ پ - بساك ٣٩ پ - مک ٤٠ -رك ٤٠ - هنگ ٤٥ - بال ( شماره ٢) ٤٧- - پیاله ٤٨ پ - ژاله ( شماره ۲ ) ٤٨ پ - تنبل ٤٩ - فام ٥٣ - خیم (شماره ١) ورق ٥٦ - سامان ٥٧ - بركان ٥٨ پ - پیمانه ٦٠ -فانه ٦٠ - کاشانه ٦٠ - لانه ٦٠ - لوسانه ٦٠ پ - پهنانه ٦٠ پ- [چمانه ٦١] - چغانه (؟) ٦١ - دن ٦٢ - نهنبن ٦٢ - چمن ٦٣ - باذخون ٦٣- یكونه ٦٥ - درونه ٦٥- نمونه ٦٥- خشینه ٦٦ - گو ٦٨ پ - فنو ٦٨ پ - غرو ٦٨ پ - پرو ٦٨ پ- راه شاه ۷۰ - بلایه ۷۱ - تبنگوی (شماره ۱) ۷۱ پ). ظاهراً ابیات لغات: فانه ٦٠ - لانه ٦٠ - لوسانه ٦٠ پ - پهنانه ٦پ - بیکدیگر متعلقند و همچنین ابیات شاهد لغات شگرف ۳. درونه ٦٥. و نیز غرو و برو ۶۸ پ - هر کدام از قطعه یی میباشند. ( مجد الدین ابو اسحق کسائی مروزی در جوانی معاصر بوده است.[67]
لبیبی (شاهد لغات: لت 9- رت ۱۰ - گولانج ۱۱ - لنج ۱۲ پ - غنج ۱۲ پ - لنچه ۱۲ پ فرخج (مکرر) ۱۳ - غلغلیچه ١٤ پ - ربوخه ١٦ - دند ۱۸ پ - پساوند ۱۸ پ - بازند ۱۸ پ - کَوَنده ۲۰ پ - سرواذ ۲۲ - تزه ٢٤ پ - پشیز ٢٥ - ناژ ۲۵ پ - هاژه ۲ پ - غلیواژ ٢٥ پ - فاژ ٢٦ - آس ۲۷ - باذریسه ۲۸ - مست ۲۸ پ - مستی ۲۸ پ -لست ۲۹ - پسادست ۲۹ - غرواشه ۳۰ پ - خوش ۳۰ پ - جخش ۳۱ پ - ناغوش ۳۳ - فرغیش ۳۳ پ - آروغ ۳۵ - کالفته ۳۷ پ - چنگلوك ٣٨ - چكوك ٤٢ -كاواك ۳۸ پ - یك شماره ۱ و ۲ (مقایسه شود) ۳۹ پ - مکل ٤٩ پ - نخكله ٥٢ -گول ٥٢ پ - تیم ٥٦ پ - فوگان ٥٩ پ - آشیانه ٦١ - چنبه ٦٤ = غرنبه ٦٤ - رُنبه ٦٤ - وارون ٦٤ پ- شنگینه ٦٦ - خبزد و ٦٧ - غاوشو ٦٧ پ - فرخو ٦٨ پ - فریه ۷۰ پ - پریسای (۷۲ پ). از جمله یك رباعی مست ۲۹ و قطعات لنجه ۲ ۱ پ - فرخج (مکرر) ۱۳- غلغلیچه ١٤ پ - کونده ۲۰ پ - ناژ 25 پ - فاژ ٢٦ - مكل ٤٩ پ -نخکله ٥٢ - چنبه ٦٤ - فرخو ٦٨ پ - لغات مستهجن بسیار دارد )[68]. لبیبی خراسانی مراجعه کنید به مجمع الفصحاء ج ۱ ص ٤٩٤ دوران حیاتش معلوم نیست)[69].
لمعانی عباسی (شاهد لغت : فرعست (۱۰).
بو المثل (شاهد) لغات : آبخوست ۹ - باز پیچ ۱۳ - سفج ۱۳ پ - کشته ٣٤ - كاك - (شماره (۲) ۳۸ پ - چکامه ٥٤ پ - بلكن ٦٢ پ - خو ٦٨ پ - (شعر شاهد چکامه ٥٤ پ تنها شعر این شاعرست که در مجمع الفصحاء ص ٦٥ آمده ). بوالمثل بخارائی معاصر ابو شکورست.
محمودی ( شاهد لغت : كشك ٤٢ پ ) به زینتی شاعر ( ص چهل و چهار) مراجعه کنید.
مرادی ( شاهد لغت : آژخ ١٥ پ ) ابو الحسن مرادی بخارائی معاصر مراجعه شود به (46) Ethe Rudegi Nr)
مرصعی (شاهد لغت : پروازه (۲۳)
مرواریدی (نسخه خطی مروارندی) ( شاهد لغت : لامه ٥٤ پ).
مسکور (شاهد لغت : ویك ٤١ ). سبك بیت منقول بقسمی است که ممکن است از کلیله و دمنه باشد و بدین دلیل شاید بجا باشد و بتوان کلمه «مسکور» را که نام شاعر ناشناسی است به مذکور تصحیح کرد و در اینصورت مقصود از این کلمه خواهد بود. Cod. Mus. Asiat. St. Pet. N. 477a (تحفه الاحباب حافظ او بهی که از آنجا S این بیت را نقل کرده است مقایسه شود با پایین تر ص ۹۸ متن یادداشت (X متأسفانه نام شاعر را نبرده است (اطلاع دوستانه ی زالمان).
ابو المظفر چخج[70] (شاهد لغت آباذ : ۲۱ پ).
مظفری ( شاهد لغات : كلیك ٤٤ [R : مظفری هروی ] - ارغوان ٥٧ پ –[ S:مظفر شاه) مظفری پنجدهی مروی (مجمع الفصحاء ج ١ ص ٥٥).
مسعودی غزنوی (شاهد) لغت رسته ۲۹ پ - ورقان ۵۸). ابوالفخر مسعود بن سعد بن سلمان متوفى بسال ۵۲۰ یا ۵۱۰ هجری.[71]
معروفی (شاهدلغات : شست (شماره ۱) ۸ پ - بسته ۱۰ پ - غلج ۱۱ -زونج ۱۳ - آسغده ۱۷ - کاژ ۲۵ پ - کلاژه ٢٦ - شبشت ۲۳ پ – خنجك (شماره ١) ٤٠ پ - پل ٥٠ - شیم ۵۳ - بخسان ٥٩ پ - خستوانه ٦١ - بیاستو ٦٧ پ -پیشگاه ۷۰- دیو پای ۷۱). ابو عبد الله محمد بن حسن معروفی بلخی، نخستین بار اته Ethe در Göttinger Nachrichten 1873-S. 664 و سپس زالمان در F ص ۱۸۸ از وی نام برده است. ( از مجمع الفصحاء ج ۱ ص ٥٠٥ ، در آنجا شاهد لغت شیم ۵۳ بصورتی صحیح مندرج میباشد).
مشفقی بلخی (شاهد لغت : خیری ۷۲).
معزی (شاهد لغات : مروا (شماره ۲) ٥ [رك: یادداشت V] – آشنا 5 پ- شیب (شماره۱) ۷ پ - شست (شماره ۲ و ۳) ۸ پ- انگشت ۹ - ورتاج ۱۱[72] - چغد 16 پ- ترفند ۱۸ - موبذ ۲۱ - آباذ ۲۱ و ۲۱ پ - انبر ۲۳ - سپاسه ۲۷ - چک ۳۷ پ -گنگ (شماره ۲) ۳۸ - رنگ (شماره ٣ و ٤) ٤٥ - کام ٥٣ - اندام ٥٣ - نوان ٥٦ پ- سان ۵۷ - سامان ۵۷) معزی متوفی بسال ٥٤٢ است ولی در زمان ملکشاه هم دارای مقامی عالی بود - شاهد لغت مروا از شعریست که در تاریخ سلجوقیان کرمان تألیف محمد بن ابراهیم ص ۱۱۵ نقل گردیده است تذکر آقای پرفسور نولدکه :Houtsma Recueil de textes relatifs à l'histoire des Seljoucides ج ۱، و همین شعر در کتاب راحة الصدور و آیة السرور محمد بن علی راوندی نیز دیده میشود، مقایسه شود با Schefer در: Nouveaux mélanges Orientaux ص 36 که در آنجاآخرین بیت مخدوش است).
شیخ[73] منجیك (شاهد لغات : ورا 5 پ - ربا 5 پ - غلبه ۸ - ورتاج ۱۱- منج ۱۲ - فنج ۱۲ - شنج ۱۲ پ - لج ١٣ پ سُمج ١٤ - هَج ١٤ - سوفچه ١٤ - دیوچه ٤ ١پ- ژخ ۱۵ پ - ورده ۱۷ پ- سمند ۱۸ پ- سند ۲۰ - کهبذ ۲۱ -آباذ ۲۱ - نخجد ۲۲ – پ- انبر ۲۳ - ملازه ۲۲ - غَبازه ۲۳ - فُرژ ٢٦ - کژ ٢٦ - پوژ ٢٦ پ - کُروژ ٢٦ پ -داس و دَلوس ۲۸ - پست ۲۸ پ - تش ۳۱ - مرخشه ۳۱ پ - کندروش ۳۲ - فش ۳۲ پ - درخش ۳۳ پ - کناغ ٣٤ پ - توغ ٣٥ - لوغ ٣٥ - کنگ ۳۷ پ- پوشک ۳۸ -چنگ و شنگ ۳۸ -فغاك ۳۹ پ - دفنوك ۲۹ پ - جژمك ٤٠ پ - نسک (شماره ١) ٤٠ پ - خایسک ٤١ = سفال ٤٨ - غوك ٤٢ - كپوك ٤٢ - پوك ٤٣ - تبوك ٤٣پ - تنگ ( شماره ١ ) ٤٤ پ - غنگ ٤٥ - باشنگ ٤٥ پ - زرنگ ٤٥ پ - باذرنگ ٤٦ پ - زال ٤٧ - ژاله ( شماره۱) ٤٨ پ - نشپیل ٥٠ پ - کهله ٥١ - تخله ٥١ -تفشیله ١ 5 پ - کام ٥٣ - جام چام ٥٤- بفخم (شماره ۱) ٥٥- کالم ٥٥ - فرم 5پ -یشمه ٥ 5 پ - شم ٥٦ - نوژان ٥٩ - رمگان ٥٩ - توبان 59 پ - توسن ٦٢ - ترگون ٦٤ پ -باشتین ٦٦ - شوخگین -٦٦- دستینه - ٦٦- جاکشو ٦٧ پ - مسکه ۷۰ پ). بخصوص هزلیات بسیارست مثلا : فتج ۱۲ - شنج ۱۲ پ - ورده ۱۷ پ انبر ۲۳ - کروز ٢٦ پ -دفنوك ٣٩ پ - كیوك ٤٢ - دستینه ٦٦ - جاکشو ٦٧ پ - مسکه ۷۰ پ ). ابو الحسن على بن محمد منجیك ترمذی مراجعه شود به مجمع الفصحاء ج ١ ص ٥٠٦).
منوچهری (شاهد لغت : فله ۵۱ - بینی ۷۲) متوفی بسال ٤٣٢ (دیوان منوچهری چاپ کازیمیر سکی- Karimirski Biberstein در دسترس من نبود).
ابو المؤید (شاهد لغات کالوس ۲۷ پ سدکیس ۲۸ - بش ۳۱ - شکاف ٣٦ پ - خنجك (شماره (۲) ٤٠ پ - تلك ٤١ پ - ملك ٤٢) (شاهد لغت تلك ٤١ پ یك رباعی است ). بنابر J در لغت سدکیس ابو المؤید بلخی (که مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۸۱ از ابو المؤید رونقى اته Ethe او را جدا نمیداند ). بنابراین شاید بقیه ابیات نیز ازو باشد؟
مهستی (شاهد لغت : نس ۲۸). مهستی گنجوی زنی بوده است شاعر نام اصلیش ظاهراً ماه خاتون است ( مجمع الفصحا ج ۱ ص. ۵۹۳). از قرار معلوم دیوان وی بسال ۱۵۳۱ میلادی در محاصره هرات بدست عبیدالله خان اوزبک نابود شده است. قطعات پراکنده یی که از این دیوان بجای مانده ( Schefer, Chrestom Pers ج 1 - ص ١١٤ سطر 3 وما بعد - مجمع الفصحاء ج 1 - ص 4/593 – 45,426 Vambery ZDMG-) که مانند بیت شاهد اسدی غالباً بیش از حد بی پرده هستند[74]. من از کتاب فردوس التواریخ خسرو عابد ابرقوهی[75] موجود در کتابخانه عمومی امپراطوری سن پطرسبورغ (کاتالوگ دورن Dorn شماره CCLXVII ) رباعی ذیل را که دارای مضمون غیرمستهجن است اضافه می کنم (ورق ٥٤١ ) :
در بستان دوش از غم و[76] شیون خویش
میگشتم و میگریستم بر تن خویش
آمد گل سرخ و چاك زددا من خویش
و آلود بِاَشکَم همه پیراهن خویش.
در اینجا تذکر این نکته لازم است که بهیچوجه نمیتوان سخنان زننده و بی پرده این بانوی بی قید ادیبه را با اَهاجی روسپیان آنطور که لمبروزو L'ombroso بیان کرده( با La donnna delinquente ص. 549 مقایسه شود [کذا!] با Ellis-Kukula Verbrecher und Verbrechen ص ۱۸۸ پائین) برابر نهاد و باید از این اشتباه بر حذر بود. زیرا بسا چیزها است که در مشرق زمین در مورد زنان برخلاف رسوم و آداب اروپایی زننده نیست. ضمناً متذکر میشوم که با توجه باوضاع مشرق زمین که زنان در حرم مرد و تحت مراقبت شدید بسر میبرند ممکن است این نظریه جلب توجه کند که زنان در آنجا زبان قدیم را خالص تر و پاکتر از مردان حفظ میکرده اند زیرا که از محیط خارج وعوامل جدید متأثر نمیگردیده اند نگاه کنید به Guil. Schulze Quaestiones epicne ص ٣٤٣ و یاد داشت ۲). اما از آثار زنان شاعر فارسی که معروف من هستند دلیلی برای این ادعا بدست نمیاید. معلومات زنان ایرانی که در اندرون بسر میبردند از قدیم بسیار ناقص بوده است.
نجار (شاهد لغت : شترنگ ٤٥ پ ). در آغاز دوره غزنوی می زیسته است.
(Sprenger Oudh-Cat p. 3 Nr.18)
یوسف عروضی (شاهد لغت : نوا (شماره ١ ) ٦ پ - لج ۱۳ پ - نونده ۲۰ پ گرزن ٦١ پ - غوشنه (٦٦). بنابر S ذیل لغت نونده : محمد یوسفی بلخی.
ابیات بدون ذکر نام شاعر: مروا (شماره (۲) ۵ از معزی ][77] ' آخشیج[78] ۱۳-۲ پنچه بند ۲۰ از عسجدی ] - مغنده ٦٠ پ [ از عسجدی - نهاذ ٢١ [79]- بتفوز ٢٤ پ آس (بیت ۲ و ۳) 27[80] - برغست ۲۸ پ - وغیش ۳۳ [از ] - خریش ۳۳ پ [از خسروی] - بیت اول از لغات حرف "غ" ٣٤ - آمرغ ٣٤پ [ از بوشکور] - خنک ٤١ پ ). در این ابیات فقدان نام شاعر غالباً بعلت قصور کاتب است ولی اسدی هم ظاهراً نام سرایندگان ابیات شاهد لغات ذیل را نمیدانسته است: مروا (شماره 2). 5 ["دیگری گفت"] و برغست ۲۸ پ [ ندانم کر است].
عجیب است که در فرهنگ اسدی از ناصر خسرو شعری نقل نشده. و اما اینکه در کتاب حاضر از حماسه فخر الدین (ویس و رامین) و اشعار حکیم قطران که غالباً مورد استفاده فرهنگ نویسان بعدی قرار گرفته است چیزی دیده نمی شود میتوان تصور کرد که اسدی دو شاعر اخیر را نمی شناخته است. در آن زمان روابط مغرب و جنوب ایران [کذا؟!] آنقدر بسیار نبود که آثار ادبی آن نواحی بسرعت بمشرق مملکت نفوذ کند.[81] ولی بهیچوجه قصد ندارم از این بیانات در اینجا نتایج دیگری بگیرم.
در اشعار شاهد لغات علاوه بر شاعرانی که نامشان گذشت از بنانی و بوالحر در لغت فاژ (٢٦) خوارزمی (در لغت لامانی ۶۱) نام برده شده است.
خواجه برقعی که بنا بر کتاب حاضر منجیك دو بار او را بسخره گرفته است ( در لغت فرز ٢٦ ولغت تش (۳۱) ظاهرا شعر نمی سروده است.
متأخر ترین شاعران در کتاب اسدی : بهرامی - معزی - مسعودی غزنوی میباشند. مهستی را معاصر سلطان سنجر میدانند دوران سلطنت ٥٥٢ - ٥١١) و این ظاهراً بعد از اسدی است ، اما باید دانست که سنجر از ٤٩١ هجری حکمران خراسان بود ، متأسفانه تاریخ مرگ اسدی معلوم نیست ولی طبق توضیحات قبلی بعید نیست که لغت فرس را مصنف بصورت کامل برای اخلاف خود بجای نگذاشته باشد.
بنا بر فرهنگ حلیمی نگاه کنید F ص ۱۱۶ یادداشت d) باید چنین تصور کرد که اسدی غالباً از گرشاسف نامه خود برای آوردن شاهد لغات استفاده کرده است ولی در نسخه حاضر این مطلب فقط یکبار دیده میشود. اما ادعای حلیمی و انتقاد او براسدی که کلمات غیر مطمئن را در حماسه خود بکار برده، تا چه اندازه درست است، موكول بتحقیق كامل در متن کتاب اخیر میباشد.
چون از لغت فرس اسدى فقط یك نسخه خطى بنا بر اوضاع ایران نسبتاً کهن بجای مانده است[82] ناچار باید چنین پنداشت که این کتاب بسی استنساخ نشده است. اسدی همواره در ادب فارسی دارای مقامی بلند بوده است معذلک در بعض فرهنگهای متأخر باشعار وی استناد شده، در حالیکه مصنفان این فرهنگها لغت نامه او را خود ندیده اند ، ولی حلیمی و حسین وفایی این کتاب را در برابر خویش داشته اند. برای تحقیق بیشتر در این موضوع منابع کافی در اختیار من نیست. فرهنگ نویسان بعدی یك شعر را بشاهد چند لغت آورده اند چنانکه اسدی نیز چنین کرده است و همچنین اغلب معنای لغات را بعینه از اسدی نقل کرده اند.
از نتایج لغت فرس برای فرهنگ فارسی در اینجا مطالب ذیل ذکر میشود ( یادداشت کلیه مطالب باعث اطاله کلام است و بعض نکات نیز در حاشیه متن چاپی یادداشت شده است) : "ایارده" = چگونگی پازند شکل مغشوش کهنی است از "کرده" ( ویسپرد) مقایسه شود با ص ۲۷ متن چاپی یادداشت r و نیز ZDMG.59,658 همچنین "میشنه» (ورق ۱۰ب) اگر از Mishna باشد و "خرده" از نظر شباهت متعلق باینجا هستند. "پالاپال" (٤٨) را اسدی، چیزی که سخت پاینده بود معنی میکند ولی مترادف عربی این کلمه سیال با معنای فوق مناسب نیست من باین دلیل بفعل «بود» یك نون نفی اضافه کرده ام. فرهنگ نویسان بعدی این اشکال را دریافته اند که معنی کردن پالا پال به سخت (Pele - mele ) ابهامی در شعر دقیقی بوجود میآورد مقایسه شود بخصوص با R .[83]
“ بالوایه» یا «پالوایه» (ورق ۷۱) شکل صحیح لغت است. پالوانه که فرهنگ نویسان بعدی با استناد بقول F ترجیح میدهند اشتباه ناسخین است. طبق اطلاع دوستانه همکارم آقای دکتر یاکوب همانطور که فرهنگ نویسان بعدی نوشته اند مقصود پرستوست.
"بید بن ساله» ، «هم سال درخت بید” ، تعبیر شاعرانه یست برای سالخوردگی و فرهنگهای دیگر این تعبیر را ندارند. اسدی ممکن است این تغییر و بیت شاهد آنرا از تاج المصادر (ورق ۵۰) گرفته باشد.
"تنبك" ( ورق (٤٠) دریچه و قالب و مرکب زرگر وسیم گر بود. در این بیت شاهد باید نون را مصوت تلفظ کرد مثلا تنبک). مقایسه شود با Hm تَن˚بَک). فرهنگهای بعدی این بیت را بصورت دیگری نقل کرده اند و غالباً تنبک تلفظ می کنند. و این خود یکی از دلایل این ادعاست که ایرانیان کنونی نمیدانند تلفظ صحیح لغات غیر مستعملشان چگونه بوده است.
"جِژمَك"، مهره شیشه ای (٤٠ پ) مقابل "خَرتَك » « خُرمَك"، «خورمك» فرهنگهای دیگر قرار دارد. شاید جِژمَك یكی از اشکال لهجه ای چشمک باشد؟
"جند" [چَزد=جزد؟] - نوع - جنس (۲) باینصورت در معنای لغات کراک (٣٩) كپوك (٤٢) چال (٤٧ ب) زله (٥١ ) چکاو (٦٧ ب) بالوایه (۷۱) تبنگوی (شماره۱) (۷۱ پ) دیده میشود که باید "چند" [کذا]خوانده شود.
"جوزه» در شعر لبیبی در لغت لست (۲۹) بمعنای «Penis» میباشد مشابه uccello ایتالیائی وغیره.
"چوك» (٤٢) این مرغ که بنا بگفته فرهنگهای بعدی در وضعی که اسدی بیان کرده همه شب تا سحر حَق حَق میگوید تا از گلویش قطره یی خون بیرون چکد (و از اینروی او را حق گوی یا شب آویز نامیده اند) بعقیده جانورشناسان استراسبورگ از مرغان افسانه یست.
"خوی" = ترك شكل منظم كلمه است مقابل شکل معمول و متداول «خود» که اسدی با ضبط شعر دقیقی ورق ۷۱ پ) آنرا حفظ کرده است.
"درخش» بمعنای دو گونه ورق (۳۲ پ) در دیگر فرهنگها نیست.
"دروشت» باید طبق ورق (۳۳) بتر[84] معنی دهد. دیگر لغت نامه ها فقط بدروشت بمعنی ثغر را ثبت کرده اند. بنابر بیت عماره شاهد اسدی باید دروشت تلفظ شود :
[ای مسلمانان زنهار از کافر بچگان
که بدروشت بتان چگلی کشت دلم]
“دلام» بمعنی حیلت و فریبندگی را در جای دیگری نیافته ام مگر در S : دُلام= پیچش؟
"سبود" نزد اسدی باستثنای یکبار بجای شکل معمولی و جدید تر کلمه سبوی استعمال شده است رجوع کنید بلغات : منده (۲۰) ، سعال (٤٨) ب) ، خیم (٥٦ب – آئین (٦٦) در لغت غولین (٦٥پ) کلمه سبوی را بحدس گذاشته ام.
"شاذکونه» (ورق ٦٥ ) بمعنای مُضَرَّبه میباشد :
[همان که بودی از این پیش شادگونه من
کنون شدست دواج تو ای بِدولی فاش].
تا آنجا که من میبینم معنی زنان مُطرِبه برای اولین بار در F ظاهر میشود و سپس بیت شاهد آنجا را بعدها دیگر فرهنگها نقل می کنند. R بحق به مطر به ایراد می گیرد زیرا که اشتباه ناسخین است. دزی Dozy نیز یکبار بجای مضربه صورت غلط مطربه را ثبت کرده است.
«شان» - سنگ چاقو (ورق (۵۸) در HS علاوه بر سان آمده است، بنابراین صورت لهجه ییست نه اشتباه کتابتی.
"غله" = کاروان سرای و غیره ( ورق ۵۱ پ ) در دیگر فرهنگها فقط غله "صندوق پول» آمده است. در ابیات هزل عسجدی شاهد لغات : خلّه - جلّه - جلّه -غلّه (که یکی مستهجن تر از دیگریست) متعلق بیک قطعه طویل است و ظاهراً غلّه یکنایه بمعنای دانه و تخم است (گنبد - سرین).
"غول» (ورق ٤٩ ب). بیت منقول از کلیله و دمنه را :
[ایستاده دید آنجا دزد و غول
روی زشت و چشمها همچون دو غول].
باید بنا بر اوضاع چنین معنی کرد :
حرامزاده با معنای اصلی مناسب نیست. اگر توضیح اسدی نبود همه فورأ مانند دوغول معنی میکردند).
R "چون دغول" نوشته (نولدکه، مطالعات ایرانی Pers. Stud. ج ۲ - ص ٤٦) آیا دغول صحیح است؟
“فَرَخشتَه” - نانیست (ورق ۳۱) تلفظ طبق شعر در کتاب اسدی باید چنین باشد. سایر فرهنگها فقط بصورت فَرخَشته آورده اند. فرخشته ییکه جونسون dragged along the ground معنی کرده تحریفی است از صورت صحیح فرخسته. ( اسدی ورق ۲۹ پ).
"فَنگ" (کرمی سبز رنگ ( ورق ٤٥ پ ) را که در دیگر فرهنگها دیده نمی شود ، من صحیح تر از "قنگ" میدانم که فقط ترکان در DHS آورده اند.
"کَروه» (ورق ۶۹) که در نسخه خطی دندان تهی و فرسوده معنی شده چون کتب لغت آنرا فقط دندان تُهی و ضایع معنی کرده اند و به معنی ابریشم کهنه شده اشارتی نکرده لذا "قَز سوده" را بیدرنگ به فرسوده تصحیح کردم.
"کَندَروش" = زمین فراز و نشیب (ورق ۲۲) مراجعه شود بیادداشت V صفحه ٥٢ متن چاپی.
در باب «کنگ» (ورق ٤٦ پ) امرد بزرگ قوی قالب، مقایسه شود با یادداشت Z ص ۷۷ متن چاپی.
"گنگ» یا «کنگ» [اَداک؟]، = خربزه (ورق ۳۷ پ) در دیگر لغتها چیزی شبیه آن ندیدم فقط G [شماره ۲۱۸۳] می نویسد: " جزیره معناسنه در" [؟!]مقایسه شود با V در لغت کنگ شماره 5 و همچنین در شعر منجیك که نمیتوانم آنرا ترجمه کنم ظاهراً جزیره مناسب تر بنظر میرسد. و نیز آبخوست (جزیره) را بعضی (خربزه) معنی کرده و حتى بتفصیل آنرا توصیف نموده اند. اما R بحق تردید خود را نسبت باین معنی ابراز داشته است. از آنجا که اسدی در ورق ۳۸ یکی از معانی گنگ ganga را بتخانه یی بترکستان دانسته ، در اینجا باید مقصودت گنگ دژ باشد ، که آنرا گنگ gang (نه کنگ Kang )تلفظ کرده است.
"كیغال» (ورق ٥٠)= جماش، باید كِنغال [ بالكسر ] خوانده شود ( که از كنغال [ بالفتح] بهترست) بفارسی میانه Kanyakalak مقایسه شود با کنغاله = روسبی کنگاله = کسی که در پی زنان باشد. "ک» و «گ» به «غ» تبدیل شده است مانند بزغاله بفارسی میانه buzak - alak و داسغاله که داسگاله هم مصطلح است.
لیولنگ (ورق (٤٦) در اصل مانند هلباك و امثال آن بمعنی تَرف - شیر ترش خشکیده [کذا!] است. برف اشتباه قرائتی است.
"مروا" دوبار (ورق 5) دیده میشود یك بار به فال نیك زدن و بار دیگر به مل وا معنی شده که گویا شکل لهجه ای مروا باشد مشروط بر اینکه آنرا غلط ننوشته باشند (در شعر شاهد معنای فال نیك و آینده درست بنظر میرسد). مروا در اصل با مرغوا «فال شوم» یکی است و هر دو تَطَیُّرست مقایسه شود با پهلوی که مرواك murvak میباشد (گیگر ، یادگار زریران Geiger, Yātkār-i Zarirān ص ٤٦ یادداشت ۱).
"مسككك" رجوع شود بلغت مسکه (۷۰) پ) تصغیری است مضاعف که منجیك بنا بر ضرورت شعری آورده است. در لهجه نایین (Mémoires Société de linguistique de Paris IX III ff) مِسگه mesge گویند.[85]
"نوان» (ورق ٥٦پ) و منو (ورق ٦٨ پ) به جنبیدن چون جهودان معنی میشود و این شایان تأمل است.
"یِكون" (ورق (٦٥) = یکسان R با استناد به بیت بوشعیب با اضافه کردن “و” معنی جامه ابریشمی را جعل کرده است. دیگر فرهنگ نویسان معتبر بومی نیز بهمین نحو بی پروا رفتار کرده اند.
کلمات عربی که اسدی فارسی پنداشته است بقرار ذیل میباشند : (نِقاب۷) نیابَه (۷) كُراسه (۲۷) نوك (٤٤) كاینه (٦٦) و عربی بودن لغات : ویك (٤١) هیكل (٤٩) وَیل (٤٩) بِسمِل (٤٩) را ذکر کرده است و عجیب است که در مورد كلمه مشهور غَمزه ( ٢٤ پ ) مطمئن نیست که عربی است. ماکول = بسیار خور (52 پ) ظاهراً بر اثر سوء استنباط اسدی باین معنی داخل زبان فارسی گردیده است. معنی این لغت بنا بگفته نولدکه خوراک میباشد (بنابر این مقصود شاعر خوراکیست که برای نهنگی کفایت کند) [کذا!] و یا اینکه علی قرط عامل اصلی این اشتباه بوده است.
قافیه های که با ϋ ö ï ë کتاب لغت اسدی تا بامروز برای ما حفظ کرده است، غالباً در مقاله اینجانب در 35 KZ ص ١٥٥ و ما بعد موردمطالعه دقیق قرار گرفته است. قافیه بستن سوگ با ملوك ( شاهد لغت سوگ ٤٣ پ) گمان نمیرود عمدی باشد، درینجا مصرع دوم و چهارم دارای یک قافیه نیستند و این نظائر بسیار دارد. متأسفانه در 35 KZ ص ۱۷۸ یادداشت قافیه زروست( = زالوست) با پوست ( قافیه ö) از شاهنامه فردوسی ۱۲۲۲ - ۱۵۸۹ از قلم افتاده است که جهت تکمیل مطالب آن مقاله و بعلت اهمیت آن در اینجا یادداشت میگردد (و نیز رک به ص ٦-١٧٥ ) همچنین آنگهی angahi ۱۹۹۷ و ۱۱04 مربوط به ص ۱۵۸ را نیز یادداشت میکنم.
در ص ۱۷۹ سطر ٢٤ گلوی gulöi میبایست زیر تفوی tuföi قرار گیرد نه. arzöi آرزوی.
در ص ١٦٠- ١٥٩ اشتباهاً هاشمی Hasimi بعنوان قافیه ادامه یافته که بجای آن غمی gami - ییï (دوم شخص مفرد) - آدمی adami - آگهی agahi فرهی -farrahi - تباهی tabahi - گری gri -بزی bizi -آوری ävavi را میبایست - قبل ازین کلمه قرار داد. از کتاب لغت فرس در این باب به لغت پنجهیر (نام محل) اشاره میکنیم که ابوشکور در لغت کیغال (۵۰) با گرمسیر قافیه بسته است ( پنجهیر بنابر یاقوت ج ۱ ص ٧٤٣ شهری است در ناحیه بلخ. مقایسه شود با Bibl.geogr.arab ج ٤ ص ٣٤. ظاهراً پنج هیر بمعنی پنج آتش است و در اینکه هیر بتنهایی بمعنی آتش است بزحمت میتوان تردید داشت PanJher). و نیز قافیه كابیله =هاون چوبین با پاتیله( طیان ٥١ پ - قافیه ï ). در مورد قافیه مصرع سوم شاهد لغت فرخو ( ٦٨ پ ) مطمئن نیستم (رو [بدون بی] یا پیرو؟).
پرداختن بفواید و نتایجی که اشعار منتخب موجود در متن اسدی در مباحث مختلف بدست میدهد در اینجا مقدور نیست مثلا میتوان از بین اشعار موجود مجموعه هایی ترتیب داد از یك معنى و یك موضوع که شعرای مختلف بقالب نظم در آورده اند. همچنین از نظر تاریخ تمدن و غیره میتوان از این اشعار بهره ها برد.
در اینجا فقط از نظر تاریخ ادبیات تطبیقی بنکته ذیل که غالباً در بین ابیات موجود در لغت فرس ادبی دیده میشود و در ابیات ملل دیگر نیز نظایر بسیاردارد اشاره میگردد :
در آثار ادبی وقوع یك واقعه یا رسیدن بآرزویی تعلیق بمحال میگردد مثلا گیبل Geibel از شعرای آلمان از زبان زن سیاه پوستی چنین می گوید :
افسوس که چنین اتفاقی وقتی میسرست که رود می سی سی پی در جهت معکوس جریان یابد ،
که بر بوته های بلند پنبه گلهای آبی پررنگ شکفته شود،
که نهنگ با صلح و صفا کنار گله های گاومیش بیارامد،
که سفید پوستان کشاورز آزار یعنی مسیحیان، بِسیرت آدمی در آیند".[86]
در فرهنگ اسدی نیز نظایر آن دیده میشود که چند نمونه آن بقرار ذیل است :
ابوشکور (خَرَند ۱۹) :
تذر و تا همی اندر خرند[87] خایه نهد
گوزن تا همی از شیر پر کند پستان
فرخی (نارنگ ٤٥ پ ) :
همیشه تا زدرخت سمن نروید گل
برون نیاید از شاخ نارون نارنگ.
فرخی (لاذن ٦٢) :
تا زر نباشد بقدر سرمه تا لاذ نباشد بشبه لاذن
فرخی (پرن ۶۲ پ) !
تا چو خورشید نباشد ناهید
چو در پیکر نبود نجم پَرَن.
فرخی (نارون (٦٣) :
تا نبود بار سپیدار سیب
تا نبود نار بر نارون
فرخی (خشین ٦٥ ) :
تا نیامیزد با زاغ سیه باز سپید
تا نیامیزد با بار خشین كبك دری
فرخی (خیرو ٦٧ ) :
تا خوید نباشد برنگ لاله تا خار نباشد بیوی خیرو
(داربوی ۷۲) :
تا صبر را نباشد شیرینی شکر
تا بید بوی ندهد برسان داریوی
امیدوارم که طبع و نشر لغت فرس بصورتی که اکنون از نظر خوانندگان میگذرد از جمله مقدمات کار بزرگتری باشد که اینجانب انجام دادن آنرا در نظر گرفته ام یعنی تألیف یك فرهنگ فارسی بآلمانی. برای اینکار تاکنون مجموعه های لغاتی از شاهنامه جلدهای اول و دوم و نصف جلد سوم چاپ لیدن و از کتاب ابومنصور موفق و همچنین از قسمتهای مختلف ادبیات فارسی گرد آورده ام که در مقابل كتب لغت انتشار یافته اروپایی و مجموعه های شرقی و لغت نامه های مخصوصی که درباره کتب مختلف نوشته شده است[کذا!]. البته این یادداشتها مختصر اجزای بنایی هستند که اِتمام آنرا در نظر دارم. تعداد فرهنگهایی که برای این منظور واقعاً قابل استفاده می باشند محدودست و تصحیح لغات و اشتباهات موجود در آنها قدم اساسی دیگرای است که برای نیل بهدف از طرف اینجانب باید برداشته شود.
دریافت نخستین نمونه از نسخه خطی واتیکان را مدیون الطاف پروفسور گیدی [کذا!گویدی؟] Prof. Guidi میباشم. با پرفسور زالمان درباره بعض ابیات مکاتبه داشته ام. پروفسور نُلدکه متن فارسی مصحح را مطالعه فرمودند و من در تقریظی که بر نسخه های مهم مؤلف نوشته ام حتی المقدور تشکرات خود را از مساعدت ذیقیمت این بزرگوار و همچنین لطف و مرحمتی که طی اقامت هشت ساله ام در اشتراسبورگ همواره بمن مبذول داشته اند بیان کرده ام.
تصحیح و تحشیه لغت فرس برای اینجانب مایه مسرت بسیار بود و در طی آن غالباً از استاد فقید دو لاگارد یاد میکردم چه بدون اشاره وی در تتبعات فارسی Persischen Studien شاید هرگز توجه من بنسخه خطی واتیکان جلب نمی گردید. هر گاه وی در دوران حیات خویش بانجام اینکار توفیق مییافت یقیناً آنرا در طی گزارشهای انجمن پادشاهی علوم گوتینگن منتشر می ساخت بنا بر این من نیز بنوبه خود انتظار داشتم، که مطبوعات ارگان این انجمن بچاپ این اثر علاقمند باشند. خوشبختانه امید من مبدل بیأس نشد و این مجمع علمی با پذیرفتن تقاضای چاپ این تألیف بخواهش آقای پرفسور ولهاوزن Prof Wellhausen مرا رهین منت خویش گردانید. (هرن).
*
ترجمه مقدمه پاول هرن اینجا پایان می یابد. اینک ما بدنبال آن جدول غلطنامه و استدراک را می آوریم و سپس جدول تطبیق شماره اوراق نسخه خطی لغت فرس مضبوط در واتیکان را با صفحات چاپ حاضر می افزاییم و یا آور می شویم که در جدول
تطبیق اوراق نسخه اصلی چنانکه در حواشی چاپ هرن آمده با اعداد لاتین نموده شده است اما در ترجمه مقدمه اعداد لاتین را بفارسی برگردانیده ایم . حرف « r » بعد از عدد لاتینی علامت پشت ورق است که در ترجمه مقدمه حرف «پ» فارسی را جایگزین آن ساخته ایم و چون در چاپ هرن نیز همه جا باوراق نسخه خطی اشاره شده است نه صفحات نسخه چاپی ، لذا خوانندگان ارجمند خود لزوم رعایت و ذکر اوراق نسخه خطی را درک خواهند فرمود.
‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘‘
استدراك و غلطنامه
خواهشمند است متن را بر حسب جدول ذیل قبل از مطالعه اصلاح فرمایید :
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام على خير خلقه محمد و آله الطيبين الطاهرين بعدما كتاب لغت فرس لسان اهل البلخ و ماوراء النهر و خراسان و غیرهم والله الموفق . ابتدای این کتاب بر حروف تهجی نهاده شد اما چند حروف هست که لغت در آن نیست.
باب الالف
--------------
والا - بلند و با مرتبت بود و با گهر. رودکی گوید:
چو هامون دشمنانت پست بادند
چو گردون دوستان والا همه سال.
آسا - باز شدن دهن باشد[88]. بهرامی گوید :
چنان نمود بما[89] دوش ماه نو دیدار
چو[90] ماه من[91] که کند وقت[92] خواب خوش آسا.
آسا- ( دیگر بار ) مانند بود، چنانک گویید : شیر آسا و حور آسا، خفاف گوید:
بزم خوب تو جنت المأوى مثل ساقی تو حور آسا.
کمرا - جایی بود که چهار پای درش کنند.
كندا - جادو بود و دانا و صاحب رأى.
بالا - جنییت بود. فردوسی گوید:
بفرمود تا اسب را زین نهند بیالای او زین زرین نهند.
رخشا - درخشنده بود و روشن. دقیقی گفت:
جمال گوهر اگینت چو زرین[93] قبله ترسا
گهر یمیان زر اندر چنان چون زر بود[94] رخشا.
پروا - فراغت بود و آرام هم، دقیقی گوید :
ابو سعد آنک از گیتی برو بر بسته شد دلها[95]
مظفر آنك شمشیرش ببرد از دشمنان پروا.
مُروا - مُلوا بود[96] بهرامی گوید:
روزه بپایان رسید و آمد نوعید[97] دیرزی و شاد و نیك یادا مروا.
مُروا - قال نیك زدن باشد. رودکی گفت :
روزه بیابان رسید و آمد نوعید هر روز بر آسمانت بادا مروا.
دیگری گفت[98] :
آری چو پیش آید قضا، مُروا شود چون مُرغوا
جای[99] شجر گیرد گیا، جای طرب گیرد شجن.
بوقت کارزار خصم و [روز] نام و تنگ تو[100]
فلك در گردن آویزد شغا و نیلنگ تو.
نیا - پدر پدر باشد. فردوسی گفت:
نبیره که خشم آورد بر نیا[101] هم از ابلهی باشد و کیمیا.[102]
بِتا ۔ یعنی بگذار. بوشکور[103] گفت:
بِتا روز گاری برآید برین کنم پیش هر کس ترا[104] آفرین.
اژدرها - اژدها بود. دقیقی گوید :
یکی صمصام فرعون کش[105] عدو خواری چو اژدرها
که هرگز سیر نبود وی زمغز و از دل اعدا.
فراخا - فراخی بود. دقیقی گفت :
شادیش[106] باد چندانک اندر جهان فراخا
او با نشاط و شادی با رنج و درد[107] اعدا.
همانا - مانند بود. هموراست:[108]
دلت همانا زنگار معصیت دارد
بآب تو به خالص بشویش از عصیان.
مُرغوا - فال بد زدن بود. بوطاهر خسروانی گفت:
نفرین کند بمن بر دارم[109] بآفرین
مردا کنم بدو ، بر دارد[110] بِمُرغوا.
مانا - مانند بود. کسایی گوید :
چندین حریر حّله[111] که گسترده بر درخت
مانا که بر زدند بقرقوب و شوشتر. [112]
گردنا - مرغی بود که با پر [کذا!] بریان کنند. کسایی گفت :
دلی را کز هواجستن چو مرغ اندر هوایابی[113]
بحاصل مرغ وار او را بآتش[114] گردنایایی.
شیدا- آشفته و سرگردان باشد. دقیقی گفت :
دل برد و چون بدانست[115] کِم کرد ناشکیبا
بگریخت تا چنینم دیوانه کرد و شیدا.
آشنا – شناگر [!] باشد در آب بوشکور گفت :
کسی کاندر آبست و آب آشناست[116]
از آب ار چو زِ آتش نترسد سِزاست.[117]
معزی گوید :
در چشمه وزارت و در بحر مملکت
ماند بآشنای[118] پدر آشنای تو.
آوا - آواز بود. رودکی گفت :
ای بلبل خوش آوا آواده ای ساقی آن قدح را با[119] ما ده.
قسطا - نام مردیست. دقیقی گفت :
وان حرفهای خط[120] کتاب او گویی حروف دفتر قسطا شد.
ورا - ویرا بود. منجیك گفت :
نداند مُشَعبِد وِرا بند چون نداند مهندس ورا دور[121] چند.
رُبّا[122] - یعنی ربا ، منجیك گفت :
میان نرگسستان در سرشک جان رُبا دارد
سرشک جان ربا دیدی میان نرگسستان در.[123]
تَرا - دیواری باشد یگانه که در پیش چیزی بکشند. شهید گفت:
صف دشمن ترا نَاِستَد پیش ور همه آهنین ترا باشد.
کُرپا- هَلَندوز[124] باشد. و هلندوز نوعی است از ریباس. رودکی گفت :
پیش تیغ تو روز صف دشمن
هست چون پیش داس نو کُرپا.[125]
کیانا - طبایع باشد فیلسوفان کیانا کیان خوانند. خسروی[126] گفت :
همه آزادگی همت او[127] قهر کردست هر کیانا را.
سا - خراج باشد. مسجدی گفت :
تا روم ز هند[128] لاجرم شاها
گیتی همه زیر باژ و سا[129] کردی.
گرَدا - گردان باشد. عسجدی گفت :
کسی کز خدمتت[130] دوری کند هیچ[131]
برو دشمن شود[132] گردون گردا.
غوشا - سرگین گاو بود که بچراگاه زیر بیَوکَنَد[133] و چون خشک شود بر چینند.
علی قرط گفت :
رو همان[134] پیشه که کردی پدرت هیزم آور ز رَز[135] و چین غوشا.
سِتا - ستایش باشد. رودکی گفت :
چه گر من همیشه ستا گوی باشم
ستایم نباشد نکو جز بنامت.
نغوشا - از مذهب گبرکان است. دقیقی گفت:
کز زردهُشت گفتست استاد پیش دارا[136].
هویدا - معاینه باشد. عنصری گفت :
درشتی دل شاه و نرمی دلش ندانی هویدا کند حاصلش.
کِبیتا - ناطِف باشد. طیان گفت :
ور[137] همه ریدکان[138] نرینه شوند تو کیتای کنجدین منی[139].
سروا - حدیث بود. اورمزدی[140] گفت :
چند دَهی[141] وعده دروغ همی چند
چند فروشی بخیره با من سروا .[142]
استا و زند- و ستا [و] زند - صحف ابراهیمست و ابستا تفسیرش بُوَد.
خسروانی گفت :
چو گلین از گل آتش نهاد[143] عکس افکند
بشاخ او بر[144] دُرّاج شد ایستا[145] خوان.
نوا -دستان بود که بر رودها راست کنند. یوسف عروضی [146] گوید :
گر پارسا زنی شنود[147] شعر پارسیش
و آن دست بیندش که بدانسان نوا ز نست
آن زن ز بی نوایی چندان نوا زند
تا هر کسیش گوید کاین بی نوا زنست.
نوا- (دیگر) گروگان باشد. فردوسی گوید :
چنان چون بباید بسازی نوا مگر بیژن از بند گردد رها.
از آن کار چون کام او شد روا پس آن بار بستُد ز ترکان نوا.
کفا - سختی بود. قصار امی گفت :
میر ابو احمد محمد[148] خسرو ایران زمین
آنک پیش آرد در شادی چو پیش آید کَفا.
باب الباء
--------------
ناب - خالص باشد. فرخی گفت :
نابست هر آن چیز که آلوده نباشد
زین روی ترا گویم کآزاده نابی[149].
شب تاب - کرمکی است که بشب بر گونه آتش نماید. رودکی گفت :
شب زمستان بود کَپی سرد یافت
کرمکی شب تاب با گاهی بتافت
کبیان آتش همی پنداشتند
پشته هیزم برو[150] بر داشتند.
پایاب - طاقت بود. فردوسی گفت :
که این باره را نیست پایاب او
درنگی شود چرخ از تاب او.[151]
پایاب- (دیگر) حوض باشد.[152] خفاف گفت :
گل کبود چو بر تافت آفتاب بر آن[153]
ز بیم چشم[154] نهان گشت در بن[155] پایاب.
شاداب - سیراب بود. فردوسی گفت :
تو گفتی همه دشت سهراب[156] بود بِسان یکی سرو شاداب بود.
غاب - باز پس افکنده بود چون سقط و نابِکار. رودکی گفت :
تا کی بری[157] عذاب کنی ریش را خضاب
تا کی فضولی گویی و آری حدیث غاب.
نقاب - چیزی بر پیچیده باشد. عنصری گفت :
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف[158] بتاب
لاله سنبل حجابی یا مه عنبر نقاب.
تاب - طاقت باشد. رودکی گوید :
مرا با تو بدین باب تاب نیست که تو راز به از من بسر بری.
تاب (دیگر)- رنج و سختی باشد. کسایی گفت:
از بهر که[159] بایدت بدینسان شو و گیر[160]
وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب.
تاب (دیگر)- درخشنده باشد چون تابش آفتاب و ماهتاب و غیر آن عنصری گفت :
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف؟[161]
گفتا که مُشک ناب ندارد قرار و تاب[162]
تَراب - پالاییدن آب بود از جایی خسروانی گفت :
بخل همیشه چنان ترابد از آن روی
کاب چنان از سفال نو بتَرابَد.[163]
زهاب - جایی بود که آب زاید. بوشکور گفت :
سوی رود با کاروانی کشن زهایی بدو اندرون سهمگن.
زَكاب - حِبر[164] باشد. بهرامی[165] گفت :
جز تلخ و تیره آب ندیدم در آن زمین[166]
حقا که هیچ باز ندانستم از زکاب.
آبی- به باشد. فرخی گفت :
تا سرخ بود چون رخ معشوقان نارنج
تا زرد بود چون رخ مهجوران آبی.
نیابه - نوبت بود. بوشکور گفت :
آن به که نیابه را نگه داری کردار تن خویش کنی فربه.
کَلابه - چرخه یی بود که زنان ریسمان بر آن زنند. طیان گفت :
اگر بیند بخواب اندر قرابه زنی را بشکند میخ کلابه.
خورابه - جویی بود که آب ازو بازگیرند. عنصری[167] گفت :
ز جوی خورا به چه کمتر بگوی چو بسیار گردد بیکباره جوی[168]
بتكوب - ریچالیست که از شیر و ماست کنند. خجسته[169] گوید :
بسنده نکردم[170] به بتکوب خویش
شدم نزد آن[171] کز منش سبز[172] بیش.
غُژب - دانه انگور باشد. ابوالعلای ششتری گوید :
میی که اوت گواهی دهد... که منم[173]
بگونه و گهر اندر چهار جای تمام.
عقیقم اندر غژب و زُمُرُّدَم در تاک[174]
سُهیلم اندر خُم آفتابم اندر جام.[175]
شیب - رشته تازیانه بود. معزی گوید :
بشیب مقرعه اکنون نیابتست ترا
ز گرز[176] سام نریمان و تیغ رستم زال.
شیب - آشفتن بود. عماره گوید :
نبود ایچ مرا با بتم عتاب مرا بی گنهی[177] کرد شیب شیب[178].
زیب- نیکویی باشد. عماره گفت :
ندارد بر آن زلف مشک بوی
ندارد برِ آن روی لاله زیب.[179]
نهیب - ترس و بیم باشد. عماره گوید :
چنان بافته بر کشم از عمان
چنان گم ره[180] بر کشم از نهیب.[181]
بوب - بساط و فرش باشد. رودکی گوید :
شاه دیگر روز باغ[182] آراست خوب
تختها بنهاد و بر گسترد بوب.
آسیب - چون دو کس بهم رسند و دوش بر هم زنند آنرا آسیب خوانند. فرخی گفت :
اندوهم از آنست كه یك روز مُفاجا
آسیبی ازین دل بِفُتَد بر جگر آید.
شیب و تیب - سر گشته و مدهوش بود. رودکی گفت :
شیب[183] تو با فراز و فراز تو با نشیب
فرزند آدمی بتواندر بشیب و تیب.
وُریب - چولی[184] بود. بوشکور گفت :
توانی برو کار بستن قریب که نادان همه راست بیند وُریب.
نوجبه[185]- سیل باشد. رودکی گفت :
خود ترا[186] جوید همه خوبی و زیب
همچنان[187] چون نوجبه جوید نشیب.
غُلبه - کلاغ پیسه باشد. منجیك گفت:
زاغ سیه بودم یکچند، نون
باز چنان[188] غُلبه شدستم دورنگ.
یوبه[189] - آرزومندی بود. فرخی گفت:
چو مرا یوبه درگاه تو خیزد چکنم
رهی آموز رهی را و ازین غم برهان.
سِتَنِبه - مردی قوی باشد و با زور فردوسی گفت :
از ایرانیان بُد تَهَم كینه خواه دلیر و ستنبه[190] بِهَر کینه گاه.
خُنبه - اینجا بهلهه (؟) خوانند چون از انبار دور کنند.[191] بو شکور گفت :
پر از میوه کن خانه را تا بِدَر[192] پر از دانه کن خنبه را تا بِسَر[193].
كیب[194] - چنان باشد که گویی از راستی بکژی مَبَر، شهید[195] گوید :
کی دل بجای داری[196] پیش دو چشم[197] او
گو[198] چشم[199] را بغمزه بگرداند از وُریب.[200]
یارب بیافریدی[201] رویی بدین مثال
خود رحم کن بر اُمَّت و از راهشان مکیب[202]
ترب - حیلت و زبان دانی بود. رودکی گوید :
اندر آمد مرد با زن چرب چرب گُنده پیر از خانه بیرون شد بترب.
انگشبه[203] - کِشت ورز[204] بود. رودکی[205] گفت:
بر راه نشاپور دهی دیدم بس خوب
انگشبه او را نه عدد بود و نه مَرّه.
کَب- اندرون رخ باشد. عارضی گفت :
روان گشته دایم دو چیز از چهارش[206]
ز دو چشم کوری ز دو کبش لالی.[207]
باب التاء
---------------
پرگست[208] - چنان بود که کسی گوید معاذ الله. کسایی گوید :
رودکی استاد شاعران جهان بود
صد یك از وی تویی[209] کسایی؟ پرگست.
هَملَخت- چرم موزه و کفش باشد[210]. کسایی گفت :
اگر[211] خلاف [کنی] طمع را و هم بروی[212]
بِدَرَّد اَر بِمَثَل آهنین بود هَملَخت.[213]
شَست - آهنی باشند چون مِعلاقی تیز که بدان ماهی گیرند. معروفی گوید :
من شست بدریا فرو فکندم ماهی برمید و ببرد شستَم.
معزّی گفت :
زلف چو شُست بر[214] دل مسکین من فکند
تا بر دلم جهان چو خم[215] شست[216] باز کرد.
شست (دیگر)- نیشتر رگ زن باشد. عسجدی گفت :
آمد آن رگ زن مسیح پرست شست الماس گون گرفته بدست
کرسی افکند و بر نشست برو بازوی خواجه عمید بِبَست.
شست- (دیگر) شستِ تیر باشد. معزی گوید :
ظفر بخندد کز دست او بتابد تیغ
اجل بگرید[217] کز شست او بپرد تیر.
تباه و تبست - اتباع بود. هر دو یعنی تباه آغاجی[218] گوید :
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ[219]
که دل تبست و تباهست و دین[220] تباه و تبست.
چَرخُشت - چرس[221] باشد. رودکی گوید :
این کارد نه از بهر ستم کاری کردند[222]
انگور نه از بهر نبیذست بچرخشت.
اَنگِشت – فَحم باشد.[223] فردوسی گفت :
هر آنگه که بر زد یکی باد سرد
چو زنگی بر انگیخت زَانگِشت گَرد.
معزی گفت :
گفت آتش گر چه من تابنده و سوزنده ام
باد خشم او کند انگشت و خاکستر مرا.
خارپشت - چِزک[224] باشد. کسایی گفت :
بخارپشت نگه کن که از درشتی موی
بپوست او نکند طمع پوستین پیرای.
غوشت - چیزی باشد که بر تن او هیچ موی[225] نباشد. بوشکور گفت:
مریدان[226] ز بازوش بر کند گوشت
مر آن کوبه را داد با یك[227]دو غوشت.*
لت[228] - لَخت باشد. لبیبی گفت:
ریشت زِدَرِ خنده و سبلت زدر تیز
گردن زدر سیلی و پهلو زدر لت.
پَلَشت - پلید باشد. کسایی گوید :
با دل پاک مرا جامه ناپاک رواست
بَد[229] مَر آنرا که دل و دیده[230] پلیدست و پلشت.
کَبَست - گیاهی باشد طلخ. اورمزدی گوید :
روز من گشت از فراق تو شب[231]
نوش من شد از اندهانت کبست[232].
آبخوست - جزیره باشد. بوالمثال[233] گفت :
رفت در دریا بیکّی[234] آبخوست راه دور از نزد مردم دور دست
چُست- محکم باشد. شهید[235] گوید :
بر گزیدم بخانه تنهایی از همه کس دَرَم ببستم چست.
اَنفَست[236] - پرده عنکبوت باشد. خسروی[237] گفت :
عنکبوت بلاش بر تن[238] من گرد بر گرد بر تنید انفست.
كلات - دیهى كوچك باشد و بیشتر بر کوه باشد چون دزگاهی دقیقی گوید:
تیر تو از کلات فرود آورد هزبر تیغ تو از[239] فرات برآرد نهنگ را.
الفخت – بیندوخت است. رودکی گفت :
با خِرَدومند[240] بی وفا بود این بخت
خویشتن خویش را بكوش تویك لخت
بخور و بده که بر پشیمان نبود[241]
هر که بخورد و بداد از آنک بیلفخت.
بَیخَشت- از بیخ بکنده باشد و در نفرین نیز گویند که : بیخشت و بر کنده باد.
زَفت- بزرگ و فربه باشد و رُفت، بخیل باشد. علی قرط اندکانی گوید:
از لئیمان بطبع می تایی[242] با خسیسان بفعل می جفتی[243]
مَنظَرَت به ز مَخبَرَست پدید که بِتَن زَفتی و بدل زُفتی.
رَست . دسته یی بود از بازار و رده نیز گویند و بتازی صَف خوانند. خسروی گفت:
چون ملك الهندست آن[244] دیدگانش
گِردَش بر[245] خادم هندی دو رست.
فرهخت[246] - ادب گرفته باشد. دقیقی گفت :
ای دل من زو بهر حدیث میازار
كان بت فرهخته نیست هست نو آموز.[247]
کَلَته - دم بریده باشد چون خر و سباع و مانند آن. بوشکور[248] گفت :
بشاه دران کلته رویاه گفت که دانا زد این داستان در نهفت.
پِسته - [249]فستق باشد. شهید گوید :
دهان دارد چو یك پسته لبان دارد بمی شسته
جهان بر من چو یك پسته، بدان بسته[250] دهان دارد.
سفته - مالی باشد که بشهری یا بجایی کسی را دهند و بجایی دیگر باز ستانند. جُلاب بُخاری [کذا!] گوید :
اینك رهی بمژگان راه تو پاک[251] رفته
نزدیك[252] تونه نامه نه نیز هیچ سفته.
تَفته- گرم باشد.
لَت لَت - پاره پاره باشد. عسجدی گفت :
جُغد که با باز و با کُلنگان پرد
بشکندش پر و مرز گرد دلت لت.
بَت[253] - آهار جولاهگان باشد. عماره گفت:
ریشی چگونه ریشی چون ماله بت آلود
گویی که دوش تا روز با ریش گوه پالود[254].
غلت - غلتیدن بود - عنصری گفت :
بپیشش[255] بغلتید وامق بخاك
زِ خونِ دلَش خاک همرنگ لاك.
رُت - برهنه و تهی بود. لبیبی گفت :
فرمان کن و[256] آهك كن و زرنیخ بر اندای
بر روی و برون آر همه رویت ازو رُت.[257]
جغبوت[258] - پنبه باشد که در جُبّه و قبا زده باشد و از آنجا باز گرفته. رودکی گفت:
موی سر جغبوت و جامه ریمناك
از برون سو باد سرد و بیمناك.
رخت- بُنگاه و بُنه باشد. دقیقی گفت :
فرود آمد از تخت و بربست رخت.
الچخت- امید بود. کسایی گوید :
جهان جای بِتَلخیست تُهی بَهر و پردَخت
جُزین بود مرا طمع و جزین بودم الچخت[259]
فرغست[260]- گیاهی باشد که بپزند و بخورند و پارسیانش سبزه گویند. لمعانی عباسی[261] راست :
ای میر شاعرست همه ژاژ آنك[262] من[263] ژاژ نی ولیکن فرغستم.
کَبت - نَحل انگبین باشد. رودکی گفت :
همچنان کبتی که آرد[264] انگبین چون بماند داستان من برین.
کَلتَه[265] - چارپای پیر و دد و دام از کار باز مانده بود و دم بریده. بوشکور گفت:
بشاه ددان کَلَته روباه گفت که دانا زد این داستان در نَهُفت.
هموراست :
گُمان برد کَش گنج بر استران بود به چو بر پشت کلته خران.
غوته - غوطه باشد. فرخی گفت :
چو غوته خورده[266] در آب کبود مرغ سپید
ز چشم و دیده نهان شد در[267] آسمان کو کب.
میشته[268] - معلم جهودان باشد. عماره گفت :
دیدم چنین بتی که صفت کردم
سرمست پیش میشته بنشسته.[269]
فَرتوت - پیر خرف باشد. گفت :
پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت او مرا بکرد جوان.
بسته - حریری باشد که ملوّن بکرده باشند بچند رنگ. معروفی گوید :
بسته حریر دارد [و] وشی معمّدا
از نقش و از نگار همه جوی و جویبار[270]
جَمَست- چیزی بود از جوهرهای فرومایه کبود که پاره ای بسرخی زند.
خسروی [گفت]:
دین من خسرویست همچو مِیَم گوهر سرخ چون دهم بجمست.
پست - چیزی باشد که با زمین راست کنی، عنصری گفت :
چون آب ز بالا بگراید سوی پستی
و زیست چو آتش بگراید سوی بالا.
باب الثاء
*********
(ساقط و خالیا)
باب الجیم
************
یَخچه - تگرگ را گویند. رودکی گفت :
یخچه می بارید از ابر سیاه چون ستاره بر زمین از آسمان.
آماج - خاکی باشد توده گرد کرده که نشانه تیر برو نهند. عماره گوید :
سرشک دیده برخسار تو فرو گذرد
هر آنگهی که بر آماجگاه او گذری.
غلیواج - دُبسی[271] باشد. بلعباس عباسی گوید :
آن روز نخستین كه ملك جامه ش[272] پوشید
بر کنگره كوشك بدم من چو[273] غلیو اج.
سارنج - مرغکی باشد كوچك - صفار مرغزی راست :
تو كودك خرد و من چنان سارنجم
جانم ببری همی ندانی رنجم.
ورتاج - اینجا گیایی باشد که بینیرك[274] خوانندش ، منجیك كوید :
مثال بنده، و آنِ تونگارا
آکج [276]- قلابی آهنین بُوَد که سقایان بدان یخ از یخدان بکنار کشند. عنصری گفت :
بجستند تاراج زشتیش [277]را بآکج گرفتند کشتیش[278] را.
گولانج - حلوایی که آنرا لابرلا خوانند. لبیبی گفت :
گولانج و گوشت و گرده و گوزاب[279] و گادنی
گرمابه و گِل و گُل و گنجینه و گلیم.
واذیج[280]- کوی چفته رز باشد. شاکر[281] بخاری گوید :
همه واذیج پُر انگور و همه جای عصیر
زانچ ورزید کنون بر بِخورَد[282] برزگرا.
غلج - گِره بِعَلقَه[283] باشد. معروفی گوید :
ای آنک عاشقی بغم اندر غمی[284] شده
دامن بیا بدامن غلج بر فکن[285].
خوچ - تاج خروس بود و خوچه نیز گویند ، فردوسی گوید:
سپاهی بکردار کوچ و بلوچ سگالیده جنگ و بر آورده خوچ.
غارج - صبوح کردن باشد. عرتامی (؟) [رودکی- شاکر بخاری][286] گوید :
خوشا نبیذ[287] غارجی با دوستان یکدله
گیتی بآرام اندرون[288] مجلس بیانگ و وِلوِله.
تَلاج - بانگ و مشغله باشد. طبیبان گفت :
آمد این شب دیر[289] با مرد خراج در جنبانید با بانک و تلاج[290].
تاراج - غارت باشد. دقیقی گفت :
دانی که دل من که[291] فکندست بتاراج
آن دو خط مشکین که پدید آمدش از عاج.
برخفج - گرانی باشد که در خواب بر مردمان افتد. آغاجی گوید:
بوصال اندر ایمن بُدَم از گشت زمان[292]
تا فراق آمد و بگرفتم چون بر خفجا.[293]
فَلج[294] - غَلق باشد. علی قرط اندگانی گوید :
در بِفَلجم کرده بودم[295] استوار
وز کلیدان در فروهشته مدنگ.[296]
آکج[297] - قلابی بود. آهنین بر سر چوبی بسته ، عنصری گفت :
بجستند تاراج زشتیش را بآکج گرفتند کشتیش را.
تنج - درهم فشردن باشد. رودکی گفت :
مِهر مَفکَن برین سرای سِپَنج [کاین] جهان پاک بازی و نیرنج[298]
نیك او را فسانه داری شو[299] بُد او را کمرت سخت[300] به بتنج.
ترنج - هم این معنی دارد. عنصری گفت:
بتنجید عذرا[301] چو مردان جنگ
ترنجید بر بارگی[302] تنگ تنگ.
سکنجیده همی داردم بدرد برنجیده[303] همی داردم برنج.
خَنج - نفع باشد. عنصری گفت :
مرا هرچه کلگ و سپاهست و گنج
همه آن تست و ترا زوست خنج.
چخج[304] - تخمه باشد که در گلو آید و خرک نیز گویند.
فنج - فَنگ باشد که در خایه و زهار پدید آید. قریع الدهر گوید :
تقویم بفرّتان[305] چنان خوار شد امسال
چون جخج بخمناوز و چون فنج بخالَنگ[306]
خَنجه - آواز که از مردم بوقت جماع کردن بیاید از خوشی مُجامِعت مر زن و مرد را. عسجدی گوید :
پس تیز دهد خازنه اش از ره کَسّ طَرّ [؟!]
نِشکُنج - فراز[307] گرفتن بود از دست و اندام بناخن ، عنصری گفت :
و آن صنم را ز گاز و از نِشکُنج
تن بنفشه شدست و لب نارنج[308].
آرنج -بندگاه دست بود که پیوسته ساعد بود زیر بازو. بوشکور گوید :
گهی ببازی بازوش را فراشته داشت
گهی برنج جهان اندرون سپرد آرنج.
یغتنج[309] - مار باغی باشد. شهید گوید :
مار یغتنج اگرت دی بِگَزید نوبت مار افعیَست امروز.
علی قرط گوید :
دو گیسو چو یغتنج و زلفی[310] چو گژدم
چو دو کَربسه بر جَبینَش[311] دو ابرو.
آگنج و آگن- امعای گوسفند باشد که بچیزی بیآگَنَند. کسایی گفت :
عَصیب و گُرده برون کن وَزو زَوَنج نَورَد
جگر بیازن و آگنج[312] از و بسامان کن.
آهنج و هنج - هر دو یکی باشد[313]. بوشکور گفت :
چنانك مرغ هوا پر و بال بر هنجد
تو بر خلایق بر پَرَ مردمی برهنج.
رودکی گفت :
آفریده مردمان مر رنج را پیشه کرده رنج جان آهنج را.
اَلفَنج - اندوختن باشد. بوشکور گفت:
میلفنج دشمن که دشمن یکی فراوان و دوست از هزار اندکی.[314]
فُرُنج و پوز و نول - همه پیرامُن دهان باشد. رودکی گفت :
سر فرو کردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد[315] مگر.
مُنج - نَحل انگبین باشد. مُنجیك گفت :
هر چند حقیرم سُخَنَم عالی و شیرین
آری عسل شیرین ناید مگر از منج.[316]
ترفنج - راه باریك و دشوار باشد. رودکی گفت :
راهی آسان و راست بگزین ای دوست[317]
دور شو از راه بی کرانه و ترفنج.[318]
فَنج - غُر[319] و دبه خایه باشد. منجیك گفت :
عجب آید مرا از تو که همی[320] چون کشی آن کلان[321] دو خایه فتج.
لُنج - بیرون رخ بود. عماره گفت :
گفت من نیز گیرم[322] اندرکون سبلت و ریش و موی لنج ترا.
و لبیبی گفت :
نه همه کار تو دانی نه همه زور تُراست
لنج پر باد مکن هیچ[323] و کتف بر مفراز[324].
شَنج - سرین مردم و چهارپای بود. منجیك گفت :
پیری و درازی [و ] خشك شنجی
گویی بِگُه آلوده لتره غنجی.
غنج - جوال بود. لبیبی گفت :
و آن بادریسه هفته دیگر غضاره شد
و اکنون غضاره همچو [ یکی ] غنج پیسه گشت.
کنج - پیغوله باشد. فردوسی گفت :
اگر تندبادی بر آید زِ کُنج
بخاك افکند نا رسیده ترنج.
لنج - آهختن بود چنان که[325] گویی برون لنج و برون آهنج. طیّان گفت :
کسی کو را بگیرد درد قولنج[326]
بکافش پشت و زو سرگین[327] برون لنج.
غنچه - گل ناشکفته بود. عنصری گوید :
چو سرکفته[328] غنچه سرخ گل
جهان جامه پوشید همرنگ مُل.
غنچه (دگر ) گرد کردن و سرشتن باشد، چنانک گویند غنچه کرد، یعنی سرشت.
ابو العباس عباسی گفت :
هیچ ندانم بچه شغل اندری ترف همی غنچه کنی با شکر.
لنجه - خرامیدن و تنعم باشد، و لنجه در هجو گویند و خرامیدن در مدح. لبیبی گفت :
کفش و صندوق و مهبل و[329] کس زنش
این دو گِردَند و آن دو ناهموار[330]
هیچ کس را گناه نیست در ین
کو برد جمله را همی از کار
این یکی را بخنجهء[331] خفتن
وان یکی را بلنجهء[332] رفتار.
اِرمیج[333]- نعلین باشد.
بَنانج - مردی که دو زن دارد و این زنان یکدیگر را گولانج[کذا] و وَسنی خوانند. شهید[334] گفت :
همی نسازد باداغ عاشقی صبرم
چنان کجا بِنَسازد بَنانج باز بَنانج[335].
باز پیچ - رَسَنی باشد که زنان و کودکان ببندند و برو نشینند و می آیند و میروند در هوا معلق. بوالمثل گوید :
ز تاك خوشه فروهشته وز باد نَوان
چو زنگیانی بر باز پیچ بازیگر.
وَرتیج- سمانه باشد. زینتی[336] گفت:
آید از باغ بی سرود و با رنج
دست بكراعه می برآرد ورتیج[337].
زَوَنج و نَکانه[338] - عصیب[339] بود. معروفی گفت :
همی ز آرزوی کیر، خواجه را [ کرخوان ][340]
بجز زونج نباشد خورش بخوانش[341] بر.
آخشیج - ضِدّ باشد. بوشکور گفت[342] :
کجا گوهری چیره شد زین چهار[343] یکی آخشیجَش بَرو بَرگُمار.
پَخج - پَهن گشته باشد از زخمی یا از زور چیزی، عنصری گفت:
اگر بر[344] سر مرد زد در نبرد سرو تنش را با زمین پخج[345] کرد.
فرخج و پلشت و فژاکن[346]- همه پلید باشد و زشت. لبیبی گفت :
ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج
نامت فرخج و كُنیَت ملعونت بُلفرخج.
همو گوید :
گویند هجو[347] کرد فلان بلفرخج را
نامش چونام تو بفرخچی بگسترید.
کَلَخج - چرکی و شوخی که بر دست و اندام بود. عماره گفت :
گنده و بی قیمت و دون و حقیر[348]
ریش پر از گوه و همه تن کلخج.
نَخج - گیایی درشت باشد که خاک روبان بدان زمین روبَند. طیّان* گفت :
دست و کفّ پای ترّان[349] پر کلنج ریش پیران زرد از بس دود نخج[350].
گیج- احمق و مُعجَب و خویشتن ستای باشد. قریع [الدهر ] گفت :
همه با حیزان حیز [ و ] همه با گیجان گیج
همه با دزدان دزد [و] همه با شنگان شنگ[351]
کُلج - شکن و چین باشد. شاکر بخاری[352] گفت :
فِری زان زلف مشکینش چو زنجیر[353]
فتاده سد[354] هزاران کلج بر کلج.
کَلج- ( دیگر ) سبد گرمابه بانان باشد. طَیّان گفت :
سد[355] کُلج پر از گوه عطا کرد برین[356] ریش
گفتم که بر آن ریش که دی خواجه همی شاند.
لج - لَگَد باشد. مُنجیك گوید :
یك روز بگرمابه همی آب فروریخت
مردی بزدم[357] لج بغلط بر در دهلیز.
یوسف عروضی گفت :
معاذالله که نالم من ز خشمش[358]
و گرشمشیر بارد[359] زآسمانش.
بیك یُف خَف توان کردن مر او را
بیك لج پخج هم کردن توانش.
لَخج - زاگ سیاه صباغان باشد. طیان گفت :
بینی آن زلفینگان چون چنبر بالان[360] بخم
کش[361] بلخچ اندر زنی ایدون شود[362]چون آبنوس.
لَفج- لب ستبر بود و کسی را گویند که[363] لب فروهشته است. فردوسی گفت :
خروشان بِکابُل[364] همی رفت زال فروهشته لفج و بر آورده یال[365].
سَفح - خربزه نارسیده بود و بماوراء النهر او را بشکنند و میانش تهی کنند و بدو شراب خورند. بوالمثل گوید :
نُقل ما خوشه انگور بُوَد[366] ساغر سفج
بلبل و صلصل رامشگر و آبست[367] عصیر.
بَفج - کسی که بوقت سخن گفتن خدو از دهن میآیدش گویند، بَفجَش همی شود.
شهید گفت :
قی اوفتد آنرا که سرو روی تو بیند
زان خلم و از آن بفج چکان بر بر و بر روی[368].
نَمچ - نَم باشد. عنصری گفت :
سنگ بی نمچ و آب بی زایش همچو نادان بود بآرایش[369]
سُمچ و آهون - نقب باشد. رودکی گفت :
شو بدان کنج اندرون خمی بجوی
زیر او سمجیست بیرون شو بدوی.
منجیك گفت :
یکّیش سرونست ببالیده و سرتیز[370]
ایدون که بدان سمج توان کند ز تیزی.
هَج- راست باز کردن بود چون علمی یا منجوقی راست باز کنند گویند هچ کرد، و اگر چیزی از دست بیفکنی و راست بایستد گویند هج كرد. منجیك گفت :
گر دون عَلَمِ مِحنَت[371] بر بام[372] تو هچ کرد
بینی سخط[373] خویش بكوس و علم اندر .
خشتچه- زیر بغل بود از جامه گروهی سونچه خوانند و گروهی کشه بن[374].
عماره گوید:
بجای خِشتچه گر مشک نافه[375] بر دوزی
هم ایچ کم[376] نشود بوی گَنده از بَغَلت.
[خفچه] - شوشه چوب بید یا از سیم یا از زرکشیده بود. بوشکور گفت :
بفرمود داور که[377] میخواره[378] را بخفچه بکوبید بی چاره را[379].
رودکی گفت :
سرخی خفچه نگر از سرخ بید
معصفر گون پوستش[380] او خود سپید.
سوفچه - شوشه زر بود. منجیك[381] گفت :
بیکی لقمه که بر خوان تو کرد آن مسکین
بیکی سوفچه زرش مفروش[382] کنون.
دیوچه - کرمکی باشد که اندر پشم افتد و وِرا تباه کند. منجیك گفت :
دل بپرداز زمانی و منه پشت بدو
که پدیدار شدت[383] دیوچه اندر نمدا.
غِلغِلیچه و دَغدَغه و کَلخَرجه[384] - این همه آن باشد که دست زیر بغل مردم با پهلو بزنند و بکاوند تا خنده برو افتد. لبیبی گفت :
چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست
که بر سکیزد چون من فرو سپوزم بیش[385].
چنان بدانم[386] من جای غلغلیچه گهش
کجا بمالش اول فتد بخنده خریش[387].
موسیچه - مرغی باشد سپیدگون بشبه قمری و دُبسی نیز خوانندش.
خسروانی گفت :
موسیچه و قمری چو مقریانند[388] بر[389] سروبنان هر یکی نُبی خوان[390].
کوچ و چغد و چغو - جمله کُنگُر باشند. عنصری گفت :
اندر آن ناحیت بمعدن کوچ[391] دزدگَه داشتند[392] کوچ و بلوچ.
[لوچ - اَحوَل باشد ]. خطیری[393] گفت :
آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ [ و ] بلوچ
آن تویی گول و تویی دول و تویی بابت لنگ[394].
بَرواج - آبی که از باران بسقف خانه فرو چکد.
غُفج[395] و آبگیر و شَمَر - یکی باشد. عنصری گفت :
بِهَر تلّی بر از خسته گروهی بهر غُفچی بر از فرخسته پنجاه[396].
کاج -سیلی باشد. عنصری[397] گفت:
مرد را کرد[398] گردن و سرو پُشت کوفته سر بسر بِکاج و مشت.
پسیج - ساختن کاری باشد. فردوسی گفت :
بدو گفت زو خود میندیش هیچ هشیواری و رای و دانش[399] پسیج.
کیچ - تفاریق باشد، یعنی بهره بهره. رودکی گفت :
بجمله خواهم یك ماهه بوسه از[400] تو بتا
بکیج کیچ نخواهم که فام من توزی[401].
کابلیچ - انگشت کهین پای باشد. عسجدی گفت :
یا بکفش اندر[402] بِکُفت و آبله شد کابلیچ
از بسی غمها بسته عمر کل (؟) پا را بپا[403].
[1] - یا ابو منصور.
[2] - از مقدمه مرحوم اقبال بر لغت فرس.
[3] - بترجمه مقدمه هرن نگاه کنید.
[4] -نسخه منحصر کتاب ترجمان البلاغه تألیف محمد بن عمر الرادویانی بر دست این ابوالهیجاء اردشیربن دیلمسپار النجمی القطبی الشاعر اندر اواخر شهر الله المبارك رمضان سال بر پانصد و هفت از هجرت پیغامبر محمد مصطفی (ص) نوشته شده است.
[5] - مقدمه نسخه ینجم یعنى نسخه کتابخانه ملی ملک نیز که قسمتی از آن بجای مانده است با این چهار اختلاف دارد.
[6] - از مقدمه هرن.
[7] - باستثنای نسخه ناقص کتابخانه ملی ملک که تاریخ تحریر۷۲۲ آن باید قطعیت بیاید.
[8] - لغات اصلی و مترادف را در همین مقدمه توجیه کرده ایم.
[9] - تعدادی از این ابیات مکررست اما ابیاتی نیز در حاشیه هست منقول از نسخ دیگر لغت فرس اسدی که بحساب نیامده.
[10] - توضیحات ذیل صفحات ترجمه مقدمه را اگر از نویسنده آنست با قید کلمه (هرن) از توضیحات ضروری خویش جدا ساخته ایم.
[11] - یعنی معیار جمالی (دبیر سیاقی).
[12] - این علامت را در ترجمه به"پ" تغییر داده ایم که اختصار کلمه «پشت" است. (دبیرسیاقی).
[13] - كنیه ابوالحسن و نسبت داشتن اسدی با فردوسی بر اساسی نیست. بمقدمه مصحح رجوع شود. دبیر سیاقی .
[14]- چون اسامی شعرای قدیم فارسی غالباً معربست بتبعیت از رای استاد نلدکه رودکی میگویم به روذدکی (هرن)
[15]- صحیح ۳۲۹ هجری. (دبیرسیاقی).
[16] - اسدی خواهر زاده فردوسی نیست و نیز اینکه بوجود دو اسدی یکی علی بن احمد مصنف گرشاسف نامه و دیگری احمد بن منصور صاحب قصاید مناظره قائل شده اند، و هم این قول که اسدی را استاد فردوسی دانسته اند و نغمه آن از جانب دولتشاه سمرقندی آغاز شده است هیچیك بر اساسی نیست، برای اطلاع بر دلایل قطعی آن رجوع کنید بجلد دوم سخن و سخنوران ذیل شرح احوال اسدی. (دبیرسیاقی).
[17] - ظاهراً : احمد بن. (دبیرسیاقی).
[18] - ظاهراً : الظهیر. (دبیر سیاقی).
[19] - قرائت آن دشوارست. ظاهراً باید چنین باشد. (هرن).
[20] -۱ - مثلا لغت " سمن" اگر با حروف چاپی نوشته شود مسلم است که صحیح آن (سیمین) میباشد ولی در نسخه خطی میتوان آنرا : "تسمین" "بیتثمین" "پشمین" و غیره خواند. این مثل فقط بمنظور اجتناب از سوء تفاهمات در قضاوت طرز نوشتن کلمات در نسخه خطی است که در متن انتقادی بدان اشاره گردیده است هر جا که شاهدهای موجود در این کتاب در دیگر فرهنگها یافت نمی شود غالباً در موارد واضح نیز کلماتی را که در نسخه خطی بی نقطه نوشته شده بهمان صورت نقل کرده ام تا خواننده خود بتواند در باره عقیده اصلاحی من قضاوت کند. (هرن).
1- گاهی چنین بنظر میرسد که مُسَوِّد لغت را از روی کتاب مقابل خود ننوشته است، ظاهراً بعلت اینکه در آنجا عیبی داشته، بلکه آنرا از بیت شاهد گرفته است مثلا "منو" بجای" نو" (ورق (۶۸) – "نرست" بجای "گرست" بسیار عجیب می نماید مگر اینکه بجای آن در اصل چیز دیگری بوده باشد (هرن).
[22] - بی مناسبت نبود که من : مذنگ، فدرنگ، مذكیس ، خدیش و امثال آنرا در متن جای دهم . (هرن) .
[23] - مقصود از اعداد بعد از لغات همیشه شماره ورق نسخه خطی است (هرن) .
[24] - نسخه اصلی قرائتش ظاهراً دشوار بوده است (هرن).
[25] - این کتابرا هرن حقایق الادویه مینویسد. ما همه جا نام کامل آنرا آورده ایم. (دبیرسیاقی)-
[26] - در اینجا پاول هرن مبادرت بنقل چند مثل مشابه از زبان آلمانی میکند که چون برای کسانیکه بزیان آلمانی آشنایی ندارند قابل استفاده نیست از ترجمه آن بفارسی صرفنظر شد.
*[چو آب سیلی گر ژاله برگرفتی مرد
چو آب جویی گر پیل برگرفتی بار
ز ریدکان سرایی چو ژاله بر سر آب
بدان کناره فرستاد کودکی سه چهار.
از سایت گنجور].
۱ - تنها مورد جالبی که مطالب در کتاب با یکدیگر تطبیق میکند "باذرو" و «باذروج" میباشد (رك ورق 6۷ پ ). در اینجا میخواهم در تکمیل مطالب نادلپذیری که ابومنصور موفق در توصیف فقاع بیان میکند (رجوع کنید به كلمه فقاع ۱۸۹ - ترجمه آخوند اوف Achundow در مطالعات تاریخی در باب داروشناسی - انستیتوی دارالعلم امپراطوری دورپات Dorpa t قسمت سوم من (٢٤١) اشاره کنم که اسدی در لغت آروغ (۳۵)- از این آشامیدنی نام برده است و گوید که: "آروغ بادی باشد که بیانگ از سر معده بر آید و پوقت فقاع خوردن بسیار بود" و غرض او ازین بیان بدون شک این نیست که وسیله ای برای آروغ زدن، که نزد بدویان پس از صرف طعام شرط ادب است ، بدست دهد. رجوع کنید:
Euting, Tagbuch einer Reise in Inner -Arabien I S. 37. Ö
[28] - شمس فخری و صاحب برهان قاطع بجای آن "گیلان" نوشته اند رجوع کنید بلغت "جخش»
[29] - شاید خزك از خیزك.
[30] - شاید مغزیدن پهلوی مرزیدن مانند فلغز (ورق (٢٤) پهلوی فلرز؟- مرزیدن پهلوی مالیدن (مقایسه شود با کتاب اینجانب موسوم به Grundriss شماره ٩٦٢ و ص ۲۸۳ شماره۱۳۱) غژیدن مناسب نیست.
[31] - ظاهراً انبُوِش بمعنای ریشه در سایر فرهنگها را باید پهلوی انبوت قرار داد.
[32] - ۱ - مُشَدَّد آوردن حروف غیر مصوته بنابر ضرورت شعری جایز است حتی وقتی نیز که از نظر لغوی محملی وجود نداشته باشد، شاعر نمایان و تازه کارانی که در این مورد چندان سخت گیر نیستند مورد تمسخر قرار میگیرند(مقایسه شود با بیت انشا در کتاب بلوخمان Blochmann موسوم به: Prosody of the Persians ص IX شماره XXI (هرن).
[33] - در این مورد افزودن واو مذکور غیر ضروری و مخل معنا بوده است. دبیرسیاقی).
[34] - معادل این اصطلاح و اصطلاح قبلی و بعدی چون نبود عین کلمه را آوردیم (مترجم). [ Choriambus وزنی متشکل از چهار هجا که هجای اول و آخر آن بلند و هجای دیگر کوتاه است (-ă ă -)؛ یعنی یک کُرئوس یا تروچی و یک یامبوس که با هم ترکیب شدهاند.] م. و. د.
[ molossus در عروض، نوعی وزن که شامل سه هجای بلند است].م.و.د.
* [ epitrite وزنی آهنگین با سه هجای بلند و یک هجای کوتاه].
[35] - 1- این مورد ناشی از غلط خوانی کلمه "ازین" است بجای "از بُن» (دبیرسیاقی).
[36] - در این مورد شعر مصحف است. (دبیرسیاقی).
[37][37] -یا تندر اوروچیذ؟
[38] - اطلاعات مربوط به "شاکر بخاری" و "نجار" را مدیون افادات آقای پرفسور اته هستم درباره دیگر شعرا که ناشناس مانده اند ایشان نیز مطلبی نیافتند (هرن).
[39] - این شاهد بنا بنسخ دیگر از آغاجی است (دبیرسیاقی).
[40] - این دو کلمه را همه جا برای روشن شدن مطلب افزوده ایم در اصل نیست (دبیرسیاقی).
[41] - چهار بیت ذیل لغات خباك تا الژهراكا متعلق بیك قصیده است. (هرن).
[42] - کتاب Bickell را کنار گذاشته ام زیرا که اصل آن نگارش عربی این اثر نمیباشد. (هرن).
[43] - در خصوص منظومه کلیله و دمنه و نیز منظومه سندباد نامه و همچنین ارداویرافنامه رودکی رجوع كنید بمقاله من در مجله یغما سال هشتم شماره های ۶ و ۷ و ۹ و سال نهم شماره 4 که آنجا مجموع اشعار موجود این سه منظومه و ابیات دیگری از بحر رمل منسوب برودکی با تطبیق و تعیین مواضع آن اشعار با کلیله و سند باد نامه منثور بتفصیل آمده است. (دبیر سیاقی).
[44] - برای اطلاع بر صورت صحیح بیت رجوع به چاپ حاضر شود. (دبیرسیاقی).
[45] - رودکی بنا بر این شوهر را گنده پیری توصیف کرده است. (هرن) (اما از گنده پیر اینجا مراد شوهر نیست رجوع به مقاله رودكی و سند باد نامه من در مجله یغما شود (دبیر سیاقی).
[46] - سندباد نامه... (هرن).
[47] - شریف در راحت الانسان از یک دفتر سندباد نام میبرد( شِفِر 1 ص ۲۰۸ سطر 5 از یابین). (هرن).
[48] - بمقاله سندباد نامه و رودکی من در مجله پغما مراجعه شود (دبیرسیاقی).
* [(بعلت آسیب نسخه خطی در متن سریانی وجود ندارد ولی در هزار و یکشب داستان دوم شب چهارم هست)].
[49] - حسین وفایی ویرا ربیبی نوشته است (زالمان. M61. asiat. IX ٤٥٧) (هرن).
[50] - صحیح کلمه زینبی است. دبیر سیاقی).
[51] - صحیح محمد بن هندو شاه و صحاح الفرس. (دبیرسیاقی).
[52] - شاهد این لغت از شهید است نه ابوشکور (دبیرسیاقی).
[53] - اشعاری که من در اثر خود موسوم به Grundris d. Etym ص XXI به ابوشکور بغلط نسبت داده ام از هجو نامه فردوسی است. (هرن). اشعار بحر متقارب ابوشکور از آفرین نامه اوست. رجوع شود به جلد اول کتاب گنج بازیافته من (دبیر سیاقی).
[54] - چون غالباً وزن دو مصرع ابیات متقارب یکی نیست لذا تصحیحات و تصرفات واضحی از قبیل "بی چاره را" در لغت خفچه (١٤) لازم نیست و عبدالقادر [بغدادی!] را در این باب خطاهای بسیار است (رک: پایین تر در متن چایی ص ۸۹ یادداشت n). (هرن).
[55] - رجوع شود بکتاب گنج بازیافته من. ( دبیر سیاقی).
[56] - قول مجمع الفصحاء از لحاظ ضبط خاتونی یعنی موفق الدین ابو طاهر حسین بن على معین الملك از منشیان عهد سلطان محمد سلجوقی و سلطان سنجر) صحیح و از لحاظ خلط با ترکان خاتون نادرست است و خرده گیری هرن و انتخاب خاتونی موردی ندارد. (دبیرسیاقی).
[57] - صحیح ربنجنی (دبیرسیاقی).
[58] - از قصیده ای در مدح محمود و لشکر کشی او بخوارزم (هرن).
[59] - سال وفات درست نیست. (دبیر سیاقی).
[60] - - در فرهنگها بجای عذرا خوذرا نوشته اند (هرن).
[61] - بنا بر این پادشاه هندوستان موسوم به ورشیش که عبدالقادر نام برده است تا اندازه ای متكی بحقیقت است (هرن).
[62] -در شعر عسجدی شاهد لغت خنجه (۱۱ پ ) البته به وامق و عذرا اشارتی نیست در آنجا عذرا یعنی دوشیزه است (هرن) برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به دیوان عنصری مصحح نگارنده ( دبیر سیاقی).
[63] - قول صاحب مجمع الفصحاء بر اساسی نیست، ابو الفتح علی بن محمد بن حسین بن یوسف ابن محمد بن عبدالعزیز كاتب وشاعر تازی و پارسی زبان متولد سال ۳۶۰، متوفی سال ٤۰۱ هجری است. (دبیرسیاقی).
[64] - مشهور: جولوغ. (دبیر سیاقی).
[65] - ۱ - بیت شاهد لغت شخ ٣٤پ از کجاست؟ یوسف و زلیخا در دسترس من نیست؟ (هرن).
[66] - مراد امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی است. (دبیر سیاقی).
[67] - کسایی سال ٣٤١ هجری از مادر بزاده است و رودکی در ۳۲۹ در گذشته و پیداست که معاصر نبوده اند. در کنیه او نیز که ابوالحسن است یا ابو اسحق سخنهاست. (دبیرسیاقی).
[68] -- در بیت شاهد فریه ۷۰ پ jبرکیب "در کون هل" ترکیبی است هزل آمیز...
[69] -رجوع کنید به جلد نخست کتاب گنج بازیافته نگارنده. لبیبی معاصر فرخی و عنصری و از شاعران اوایل قرن پنجم هجری است. (دبیر سیاقی).
[70] - صحیح، جمحع. (دبیرسیاقی).
[71] - از مسعودی غزنوی بس بعیدست که مراد مسعود سعد سلمان متولد 4۳۸ و متوفی ۵۱۵ مجری باشد. دبیر سیاقی).
[72] - شعر شاهد ورتاج و انبر (درمتن) از منجیك است نه معزی و هرن را در انتساب آن به معزی اشتباهی دست داده است. ( دبیر سیاقی)
[73] -؟
[74] - - در HmS (این بیت برودکی نسبت داده شده)... (هرن).
[75] - در ورق ۵۹۱ پ مؤلف درباره خویش چنین میگوید (در آغاز کلام بسیار کم نقطه گذاری شده و سپس هیچ نقطه ندارد): خسرو عابد ابرقوهی بنده مصنف باشد با وجود قلة استعداد و فقدان مراد سعی کرده و حسب المواد چند سواد بغیر از این تاریخ تصنیف کرده. مصنفات مؤلف :
کتاب منظوم المسمى بهادی الاسرار.
کتاب طب منظوم.
کتاب فرسنامه منظوم.
كتاب نظم ونشر السمى بشامل وكامل.
کتاب اخلاق بسیاقت نهاده.
کتاب تیمورنامه در تاریخ فتح اصفهان.
کتاب در ضوابط طب بسیاقت نهاده.
نووسر نامه [1] شاید نام کتاب نام شرم مرد و زن باشد در هزل.
كتاب المنظوم المسمى بده دیوان.
پادشاه جهان تیمور گورکان معاصر سلطان محمد بهادر خان
بغیر از فردوس التواریخ هیچیك از آثاروی در کشف الظنون حاجی خلیفه دیده نمی شود
مگر اینکه کتاب VI شماره ١٤٣٢١ (بی نام ) هادی الاسرار باشد.
تاریخ باستان ایران را خسرو عابد از شاهنامه اقتباس و قطعات مفصلی را عیناً نقل کرده است. نظر بقدمت نسخه خطی شاید این کتاب برای مطالعه انتقادی متن شاهنامه سودمند باشد ولی مطالعات آزمایشی من که مدت کوتاهی صرف آن شد نتیجه بی بدست نداد.
[76] - اصل وز. (متن تصحیح قیاسیست) (دبیر سیاقی).
[77] - در چاپ حاضر: از بهرامی، (دبیرسیاقی)
[78] - در چاپ حاضر: از ابو شکور. (دبیرسیاقی)
[79] - ۳ - در چاپ حاضر: از رودکی (دبیرسیاقی).
[80] - در چاپ حاضر : از کسایی (دبیر سیاقی).
[81] - دلیل رد این نظر وجود دیوان منجیك است در آذربایجان نزد قطران شاعر که ناصر خسرو در سفرنامه از آن یاد میکند : (دبیرسیاقی).
[82] - این اظهار نظر محدود بحدود اطلاعات هرن و زمان اوست و گرنه چنانکه در مقدمه گفتیم قریب پنج نسخه کهن از این کتاب بدست میباشد. (دبیرسیاقی).
[83] - متن نسخه خطی محرّف است. (دبیر سیاقی).
[84] - صحیح : بیز. (دبیرسیاقی).
[85] - ۱ در افغانستان نیز به کره مَسکه میگویند (مترجم).
[86] - - برای نشان دادن اینکه این نوع تعابیر تا چه اندازه مطبوع طبع عامه است و رایج میباشد بنقل قطعه ذیل که از اشعار عالیه مردم دیار من است و از دوران کودکی مرا بیاد مانده می پردازم :
اگر بترسبرک ( کوه بطرس، کوهی نزدیك شهر هاله آلمان) از این دیار رخت بر بندد ،
اگر جهود دست از سوداگری بدارد ،
اگر رود زاله پر از شراب شود.
من دیگر یار تو نخواهم بود.
[87] - جانوران از این گیاه مُشمَئِزَند.
[88] - "۱"، دهان دره باشد.
[89] - "نج": بمن.
[90] - "نج": که.
[91] - "چ" "ا": نو. (متن از نچ است).
[92]- "ا" "نچ" گاه.
[93]- - "نچ" آگینست چون زی.
[94] - "نچ":...ورز... چون کوکب.
[95] - "نچ"، بدو یر گشته شد بدها ! "ا" از و برگشته (پرگست: استاد دهخدا) شد بدها.
[96] - رجوع بلغت و شاهد بعد شود، چه مینماید که تکرار لغت بعدست.
[97]-این مصراع را ناسخ در اینجا و یا در شاهد لفت بعد باشتباه بجای مصراع اصلی بیت تکرار کرده است.
[98]- - "نج" معزی.
[99] - "چ" جائی. متن از "نچ» است.
[100] - - "نچ": بروز تنگ از تو.
[101] - "نچ": که جنگ آورد با نیا.
[102] - ( حدس استاد دهخدا، هم از ابلهیست و کانائیا).
[103] - "نچ": عنصری.
[104] - "نچ": ز تو.
[105] - "نچ": اعداکش؛ صحاح الفرس، دشمن کش.
[106] - "نچ": شادیت.
9 - "نچ": بشادی با درد و رنج؛ "ا": نو با نشاط و راحت...
.
[108] -یعنی دقیقی.
[109] - "چ": بردارد. (متن ار "ا" است).
[110] - "نچ": و بردارد.
[111] - "چ": حریر و حلّ-. (متن از استاد دهخداست).
[112] - "چ": بقرقوت (!) شوشتر. (متن از استاد دهخداست).
[113] - "ا”: بینی.
[114] - در فرهنگ ها گردنا بمعنی سیخی است که بدان مرغ بریان کنند و با این تعریف "بآتش" نادرست و صحیح "بگرد" (حدس استاد دهخدا) خواهد بود.
[115] - "چ" بدانست ک؛ نسخه "ا": دل برد چون ندانست.
[116] - "ا": آشنا: شناو باشد که در آب زنند. (بمناسبت این ضبط استاد دهخدا نوشته اند: مولف در اشتباهستدر انتخاب این مثال، آب آشنا بمعنی عارف و شناسنده آبسا نه آشنا بمعنی شنا (انتهی). و محتملست که لغ "آب آشنا" بوده است).
[117] - "نچ": رواست.
[118] -"چ": آشنائی. متن از "نچ" است.
[119] - "چ": قدح با. (متن از استاد دهخداست)؛ "نچ": قدح بکف.
[120] - "چ": حرف ها خطای؛ "نچ": حرفهای خطای. (متن از استاد دهخداست).
[121] -"چ": مرا درد؛ "نچ": وِرا درز؛ (متن تصحیحی بر اساس "نچ" است).
[122] - بضم اول با دوم مشَدَّد.
[123] - "چ": میان ترکستان اندر سرشک جان ربا- سرشک جان ربا دیدی میان ترکستان. (متن از استاد دهخداست).
[124] - "چ": کزبا هلندور. (متن از "ا" است)؛ "نچ": کزیا؛ کریا؛ کربا.
[125] - "چ" : توکریا. (متن از فرهنگ سروری است).
[126] - "نچ": خسروانی.
[127] - "چ": آزادگیست همت او. (متن از "نچ" است).
[128] - "نچ": تا خند ز روم.
[129] - "نچ": باج ساو.
[130] - "نچ": خدمت.
[131]- "نچ”: دوری گزینند.
[132] - "نچ": بود.
[133] - "نچ": زرینو کند.
[134] - (حدس استاد دهخدا: تو و آن؟).
[135] - "چ": ورز. (متن از استاد دهخداست)؛ "نچ": هیزم آورد زر و جین
[136] - "ا": از زردهشت گوید استاد پیش دانا؛ در صحاح الفرس: آن زردهشت که کو بُد استا پیش دانا.
[137] - "چ": در؛ "نچ": گر.
[138] - "چ": زندگان. (متن ار "نچ" است).
[139] - "نچ": بینی.
[140] - "نچ”: خاقانی.
[141] - "نچ": کنی
[142] - "نچ": بخیر بر...؛ تو خیره با...؛ بمن تو این سروا
[143] - "چ": بر آتش نهاد و؛ "نچ" از این آتش نهاد؛ آتش بهار. (متن نیز از "نچ" است).
[144]- "چ": پر. متن از "ا" و "نچ" است.
[145] - "ا": وستا.
[146] - "نچ": عرضی. یعنی شکرینه.
[147] - "نچ": پارسا زنی شود.
[148] - "نچ": میر ابو محمد.
[149] - "نچ": کآزاده و نابی.
[150] - ""چ": آتش بدو. (متن از "نچ" است).
[151]- "نچ": درنگی کند چرخ را باب او؛ "چ": درنگی شود در پی از تاب او. (متن از "ا" است).
[152] - "ا": بن آب حوض.
[153] - "چ": برتافت ز آب تاب بزد؛ "نچ": برتافت آفتاب برون. (متن از فرهنگ سروریست).
[154] - "چ": ز چشم دیده ((متن ار "نچ" است).
[155] - "نچ" دل.
[156]- "نچ": مهراب؛ شهراب.
[157] - "چ": بر. (متن از "ا" است).
[158]- "چ": زلفان. (متن از دیوان عنصری است.
[159] - "چ": کی. (متن از "نچ" است).
[160] - "چ": شب و کیر. (متن از استاد دهخداست).
[161] - "چ": گفتم نمی بری دلم از تابدار زلف. (متن ار "نچ" است).
[162] - "چ": قرار تاب. متن از "ا" است و بیت ماقبل این بیت را نیز در حاشیه آورده است چنانکه "نچ" نیز و آن با بیت مابعد چنانکه در "ا" آمده چنین است:
بیت ما بعد چنانکه در "ا" آمده چنینست :
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتار بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی بر این دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک تاب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس بارخ تو زلف
گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.
[163] - "چ": بِترابَد. (متن از استاد دهخداست).
[164] - "چ": صبر. ( متن از "ا" و "نچ" است).
[165] - "نچ": رودکی.
[166] - "نچ": بدان زمین؛ در این جهان.
[167] - "نچ": بدان زمین؛ در این جهان.
[168] - "نچ" : اوی.
[169] - "ا": خجسته سرخسی.
[170] -"چ": پسندیده کردم؛ "نچ" بسنده... (متن از "ا" است
[171] - "ا": بر آن شدم.
[172] - "نسحه "ا" شیر.
[173]- "نچ": که میم. و کلمه محذوف ظاهرأ [همی] است.
[174] -"نچ": وز مردم در پال.
[175] - "نچ": , سلیم. و دو بیت را یصورت ذیل نیز آورده است:
بیار آنکه گواهی دهد از جام که من
چهار گوهرم اندر چهار جای تمام
زمرد اندر تاکم عقیقم اندر غژب
سهیلم اندر خم آفتابم اندر جام.
[176]- "نچ": ز کوز.
[177] "چ": بی کهنی. (متن از "ا" و "چ" است).
[178] - "نچ": نبوده هیچ مرا با تو عتیب مرا بیگُنَه کرده ای شیب و تیب.
[179] - "چ": مشک بوئی-... لاله زیب. (متن از "ا" و "نچ" است). (حدس استاد دهخدا چنینست).
ندارد بر زلف تو مشک بوی ندارد بر روی تو لاله زیب.
[180] - "نچ": گمرهی.
[181] - "ا": چنان تافته برکشم از نهیب که گشتم از غم و اندیشه ناشکیب
[182] - "نچ": بارباغ؛ ... بزم.
[183] - "چ": نشیب. (متن از "ا" و "نچ" است).
[184] - "نچ": خولی. ((چول=خم و خمیده).
[185] - ظاهرا صحیح توجبه است.
[186] "نچ": مر ترا.
[187] - "نچ": آنچنان.
[188] - اصل: چون (متن تصحیح قیاسی ست).
[189] - کذا و صحیح: بویه.
[190] - "نچ": نَبَرده.
[191] - در "ا" شاهد "چینه" است بدون اشاره به "چ" بمعنی چهاردیوار.
[192] - "چ": با پدر. (متن از "نچ" است).
[193] - "چ": با پسر؛ "نچ" تا بِسَد؛ تا ابد. (متن نیز از "نچ" است).
[194] - "نچ": مکیب
[195] - "نچ"" سپهبد.
[196] - "ا": دارد.
[197] - "نچ": چمش.
[198] - "چ": کو. (متن از استاد دهخداست).
[199]- "چ": آز و زیب. (متن از "ا" است).
[200] - نسخه "ا" چو آفریدی.
[201] - "نچ" بیت ذیل را نیز آورده است که در "ا" قبل از دو بیت متن افزوده شده است با اندک اختلافی. و آنجا ذیل لغت مکیب است:
یکی تازیانه خوردی (خوردهء) بر جان از آن دو چشم (چمش)
کز زخم آن بماندی (بماندهء) مانند (برسان) زرد سیب (شیب).
[202] - "نچ": انگشته؛ انکشبه؛ انکشته.
[203] - "نچ": کشت و روز.
[204] - "نچ”: کسائی.
[205] - "نچ": در راه.
[206] - "چ": از جهان شد. (متن از استاد دهخداست).
[207]- "چ": کب لآلی. ( متن از "نچ" است).
[208] - "نچ": پرگس؛ برگست.
[209] -"چ": صد از او هستی ای. (متن از "ا" است)
[210] - "نچ": باشند.
[211] - "نچ": و گر.
[212] - "نچ": طبع را...؛ عقل را و بم بروی.
[213] - "نچ": بیتی افزون داردکه دذ "ا" آمده است با اختلافی چنین.
بشاهراه نیاز ("نچ" بناز) اندرون سفر مسگال (ءنچ" مشکل).
که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت
[214] - "چ": زلفی...در. (متن از استاد دهخداست).
[215]- (حدس استاد دهخدا: چو چه).
[216] - "چ": بگوید. (متن تصحیح قیاسیست).
[217] - "چ": [احمد] جامی؟
[218] - "نچ": زندگی تلخیست.
[219] - "چ":که دل تباه و تبست است و جان. (متن از "ا" است)؛ "نچ": که ... واین
[220]- "نچ": جرش.
[221] - "چ”: ستم کرده اند؛ "ا" ستم [کاران]؛ "نچ" ستم کردند. (متن از استاد دهخداست).
[222] - بِکُسرِ گاف یعنی زغال.
[223] - "نچ": چوله؛ "چ": خوگل. ("ا" در حاشیه احتمال داده چو کک) (متن نیز از "نچ" است).
[224]
[225] - "چ": مستوی. ("ا" در حاشیه احتمال داده: ستری). (متن از استاد دهخداست).
[226] - "چ": مرید آن. (متن از "نچ" است) .
[227] - "نچ": بابک؛ تا یک.
*در نسخه مصحح عباس اقبال دو بیت ذیل شاهد لغت غوشت و بیت منسوب به ابوشکور در نسحه مصحح پاول هرن در توضیحات آمده:
هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پر هنر آزاده بود
شد به گرمابه درون، اِستاد غوشت بود فربی و کلان، بسیارگوشت.
[رودکی (از سندبادنامه)]
[228] - "نچ": لست.
[229] -"نچ": بر.
[230] - "چ": دل و جتمه. (متن از "نچ" است.
[231] - "چ": بشب. (متن از "نچ" است).
[232] - "چ": من از اندهایت شد کبست؛ "ا" شد آن دهانت... (متن از استاد دهخداست).
[233] - ظ: بوالمثل (استاد دهخدا).
[234] - "نچ": سکی؛ "نچ”: بتنگی (متن از استاد دهخداست).
[235] - "نچ": سهبد.
[236]- "نچ": انقشت.
[237] - "نچ": خسروانی.
[238] - "نچ": سر؛ دل.
[239] - "نچ": تیغت از ... برون...نهنگ.
[240] - "چ": خردمند (متن از استاد دهخداست).
[241] - "ا": خود خور و خود ده کجا نبود پشیمان؛ "ا"... که پر پشیمان نبود.
[242] - "چ": می نازی؛ تصحیح قیاسی "ا" ممتازی. (متن از استاد دهخداست و می طاقی، نیز حدس زده اند).
[243] - "چ": از بغفل می خفتی؛ تصحیح قیاسی "ا": از...بعقل بی جفتی. (متن از استاد دهخداست).
[244] - "چ": از. (متن از استاد دهخداست).
[245]- "چ": پر. (متن ار "ا" است)؛ "نچ": گردش، بر. ؛ گرد او؛ گرده اش.
[246]- در "ا" فرهخته و فرهخت ماضی فرهختن است؛ "ن": هخت.
[247] - ضبط "ا" چنین است:
ای شمن آهسته باش زان بت بدخو
كان بت فرهخته نیست هست نو آموز.
"چ": ای دل من بهر حدیث میازار
كان بت فرهخته (نچ: هخته) نیست نو آموزست.
[248] - "نچ": عنصری. و رجوع به ص 16 ، س 6 و حاشیه آن شود.
[249] - "نچ": بسته؛ شسته.
[250] - (حدس استاد دهخدا): جهان بر من چنین بسته بدان پسته دهان دارد.
[251] -"چ": راه تو؛ (حدس استاد دهخدا): خاک ره تو.
[252] - (حدس استاد دهخدا): وز نزد؟
[253] - "ا" "نچ": پت.
[254] - "چ": بر ریش گوه آلود. (متن ار "ا" است با اصلاح "بر" به "با").
[255] - "چ": ز پیشش (متن از "ا" است).
[256]
[257]- (حدس استاد دهخدا): فرمان کن تا آهک و زرنیح بسایند- بر روت بر اندای و برون آر همه رت.
[258] - "نچ": چپغوت، "ا": جبغوت.
[259] - "چ": جُزین داشم امید و جزین داشتم الچخت-ندانستم کز دور گواژه زندم بخت.
[260] - "ا" و "نچ": برغست
[261] - حدس حاشیه "ا": بلعباس عباسی.
[262] - "ا": ای میر شاعرانت همه ژاژند؛ "نچ": ...ژاژ آن.
[263] - کلمه از "نچ" است.
[264] - :چ": کذارد؛ "نچ": که دارد. (متن از استاد دهخداست).
[265] - این لغت در ص 14با شاهد نخست آمده و مکرر است.
[266] - "چ": [زد]. (متن از دیوان فرخی است با تصحیح "خورده" بجای خورد از استاد دهخدا).
[267] - "چ": ز جسم دیده نهان شد از. (متن از دیوان فرخی است).
[268] - "ن": میشینه؛ "ا" میشنه.
[269] - "نچ": دیدم بت ماهروی رعنا یک را سرمست پیش میشته بنشسته
[270] - "چ": همه خوب و چون بهار. (متن از "ا" است.
[271] -"چ": ویس. (متن تصحیح قیاسی و دبسی بالضم، مرغی است مایل بسیاهی که بانگ کند).
[272]- "چ": جامه اش.
[273] - "ا": همچو.
[274] - "نچ": که پنیرک، به بیرک.
[275] - در "چ" قبل از کلیچه کلمه "مثال" افزوده است. (کلیچه=قرص).
[276] - "نچ": آگج.
[277] - "چ": ورسیش. (متن از "نچ" است و هم از (سط 6 ص 19 متن)؛ "نچ" دیگر: و رستش، ورستنش؛ ورشیش؛ زشتن، وزشتنش.
[278]- "نچ": کشتنش.
[279] - "چ": گوذاب؛ "نچ": کوذاب. (متن از "ا" است.
[280] - "نچ”: واذنج، وابح.
[281] - "چ": شاکره. (متن از "ا" است).
[282] - "چ": فرزند کنوم بر نخورد. (متن از "ا" است).
[283] - بحلقه؟ و عقد؟ (استاد دهخدا).
[284] - "نچ": آنگه...؛ غمین.
[285] - "چ": برافکن؛ "نچ": دامن بیا بدامن من در فکن غلج.
[286] - "نج": ابو سلیک گرگانی؛ "ا": شاکر بخاری.
[287] - "نچ": خوش آن؛ زین خوش.
[288] - "چ": اندرو. (متن از "نچ" است).
[289] - "چ": شبدیز. (متن از استاد دهخداست).
[290] --"چ": بانگ تلاج. (متن از "نچ" است).
[291] - "چ": کی.
[292] - "نچ": بوصال تو من ایمن بدم از مکر جهان.
[293] -"نچ":... و بگرفت چو برخفج مرا؛ "نچ" دیگر: ...برخفج.
[294] - "نچ": غلج.
[295] - "نچ": بفلجی...؛ بفلج اندر بکردم.
[296]- "چ": وز کلین اندر؛ "نچ": در کلیدان اندرون هستم؛ وز (در) کلیدانه.
[297] - لغت و شاهد آن در ص 17 س 19 و ص 18 س 1 آمده و تکراریست.
[298] - “چ”: بازی، نیرنج. (متن از "نچ" است.
[299] - "چ":... دار شد؛ "ا": دارو شد؛ نسخه "ا": دار شده. (متن تصحیح قیاسیست).
[300] - "ا": نیک. (حدس استاد دهخدا).
[301] - "نچ": بیاراست خود را.
[302] - "نچ": بی بارگی.
[303] - ظ: ترنجیده. (حاشیه "ا").
[304] - "نچ": جخش.
[305] - حدس استاد دهخدا بفرغانه؟
[306]- "نچ": بخمناور و چون فنج بخلناک (بخالناک) شاید: خالیک (حدود العالم).
[307] - "چ": قرار : متن از "ا" است.
[308] - "نچ": وان صنم ز اذکان و وز نشکنج-...شد و دو لب...
[309] -"نچ": یفتنج.
[310] - "چ": زلف. (متن از "نچ" است).
[311] - "چ”: چون دو کربسه بر چینَش؛ "نچ": ... کرسیه برحینیش. [کذا]. (متن تصحیح قیاسیست).
[312] - "چ": بیازن آگنج. (متن از "نچ" است)؛ "ا": بیاژن و آگنج.
[313] - بمعنی برکشیدن.
[314] - "چ": هزاران یکی. (متن از "نچ" است).
[315] - "نچ": تنگ آمد.
[316] - نسخه "ا": زاید همی از منج.
[317] - "نچ": راه آسان و راست نیکتَر ای دوست؛ "ا": راهی کو راستست بگزین ای دوست؛ "چ": ... بگزین دوست. (متن تصحیح قیاسیست).
[318] - "چ": ب کرانهء ترفنج. (متن از "نچ" است).
[319] - "چ": فنج و غر. (متن تصحیح قیاسیست).
[320] - "نچ": آمد ز تو مرا.
[321]- "نچ": آن گران.
[322] - "چ": کیرم. (متن از "ا" است). نسخه "ا": تیز دارم.
[323] - "ا": بیش.
[324] - "نچ": جاد مکن پیش و کتف من مفراز. در "ا" بیت ذیل قبل از این بیت آمده است.
کُرّه ای را که کسی نرم نکرده است متاز - بجوانی و بزور و هنر خویش مناز.
[325] - “:ه" در اصل نیست.
[326] - "چ": ... تو بینی گو برون لنج؛ نسخه "ا": کسی را کِش تو بینی درد و کولنج، "ا": کسی کو را تو بینی درد کولنج. (متن از "نچ" است).
[327] - "نچ": تو بشکافش شکم سرگین؛ بکاوَش سینه...؛ "چ":...پُشت ز....
[328] - "چ": سرگشته؛ "نچ": سرکنتهء. (متن از "ا" است).
[329] - "ا": صندوق محنت...؛ "چ":.. مخنث. (متن از استاد دهخداست).
[330] - "نچ": هر دو گردند و هر دو ناهموار.
[331] - "ا" "نچ": و خفتن.
[332] - "ا" "نچ": و رفتار.
[333] - "نچ": ارمپح.
[334] - "نچ": سپهبد.
[335]- "چ": نبسازد... (باز=با: حاشیه "ا").
[336] - "نچ": لبیبی، زینی-صحیح زینبی.
[337] - کذا و استاد دهخدا بیت را چنین دانسته اند:
زینتی آید ز باغ بر سر بادیج (وادیج)
دشت بکراغه می وزارد و ورتیج.
"نچ": بی سرود بازیچ-... بکراغه...
[338] - "چ": و ولکانه. (متن تصحیح قیاسیست).
[339] - "چ": عصب. (متن از "ا" است).
[340]- "نچ": همی از آرزوی...؛ "ا": ... گُه خوان.
[341] - "چ": بخوانش.
[342] - دو کلمه اخیر از "ا" است.
[343]- "چ": جهان. (متن از "ا" است).
[344] -"نچ": لگد بر سر.
[345] - "چ”: سرقامتش با زمین پست. (متن از "نچ" است).
[346] - "چ": فراکف. (متن از "نچ" است).
[347] - "چ": همچو. متن از استاد دهخداست).
[348] - "ا": پلید.
* دست و کف و پای پیران پر کلخج/ ریش پیران زرد از بس دود نخج. رودکی.
[349] - "نچ": دست و پای و روی خوبان. (تران=جوانان؟).
[350] - "نچ": لخج. (لخج=زاگ سیاه).
[351] - "نچ": سکان سَک.
[352]- "نچ": ابوشکور.
[353] - بموی کاکُ و آن زلف مشکین.
[354] - "نچ": صد، شد (سد=صد).
[355] - "ا": صد؛ "نچ": سبد (سد=صد).
[356] - "ا": برآن. "نچ": بدان.
[357] - "نچ": بزدش.
[358] - "چ": چِشمَش. (متن از استاد دهخداست).
[359]- "چ": یازد. ( متن از "ا" و استاد دهخداست).
[360] - "چ": پالان؛ "نچ”: جنر بالان. (متن از "ا" است). (بالان=جنبان).
[361] - "چ" "ا": گر. (متن از استاد دهخداست).
-[362] "چ" "ا": بود. (متن از استاد دهخداست).
[363] - "چ": “:ه" ندارد.
[364]- "نچ": ز کابل. نسخه "ا" ز زاول.
[365] - "نچ": لنج...؛ برآهشته بال.
[366] - "نچ”: بدو ساغر.
[367] - "نچ": و بر دست. "چ": بردست. (متن از استاد دهخداست).
[368] - "نچ": بر بر و رویت؛ بر سر و رویت. "ا": بر سر و رویت.
[369] - "نچ": بهتر از جاهلی...؛ بآسایش: (استاد دهخدا).
[370] - "چ": یکیش [؟] سرو نشست مالیده و سر تیز. (متن از استاد دهخداست).
[371] - "نچ": حکمت.
[372] - نسخه "ا": نام.
[373] -"چ": بخط. (متن از نسخه "ا" است).
[374] "نچ”: کش بن.
[375] - "نچ": ببست نافه؛ "ا" و "نچ" دیگر: شصت نافه؛ (متن نیز از "نچ" است).
[376] - "چ”:کم. (متن از "ا" است).
[377] - "نچ": قاضی.
[378] - "چ": می خواه را. (متن از استاد دهخداست).
[379] -"چ": بیچاره؛ "نچ": و بیچاره را. (متن از استاد دهخداست).
[380] -"چ": پوشش. (متن از "ا" است.
[381] - "نچ": مختاری.
[382] - "نچ": سوفچه زرش بفروشی تو، سوفچه زر بفروشیش.
[383] - "نچ": بدیدارش؛ "ا": پدیدار شده؛ "چ": بیش (متن از "ا" است.
[384] - "نچ": گل خوچه.
[385] - "چ": بیش. (منم از "ا" است).
[386]- "چ": ندانم. (متن از "نچ" است).
[387] - "چ”:برو فتد بسریش؛ "نچ": همی بمالش...؛ که او بمالش اول شود ز خود بیهوش؛...بسترش. (متن از استاد دهخداست).
1 - "نچ": می نمایند؛ "چ": می فرمایند. (متن از "ا" است).
[389] - "چ" "ا" از . (متن از استاد دهخداست).
[390] - "چ": نئی خوان؛ "نچ": نمی خوان. (متن از "ا" است).
[391] - باید کُفچ مراد باشد (دهخدا).
[392] - "نچ": درد که ساختن.
[393] - نسخه "ا": عنصری؛ لبیبی.
[394] - "چ":... گنگ؛ "ا": پایت لنگ. متن از استاد دهخداست) (لِنگ=آلت تناسل).
[395] - "چ": غُفچی. (متن از "ا" است).
[396] - "نچ": ...تر کشته گروهی...ترا تن خسته...
[397] - "نچ: عسجدی.
[398]- "ا": مر او را گشت.
[399] - "چ": رأی دانش. (متن از "ا" است).
[400] - "نچ": یکساله از تو بوسه.
[401] - "نچ": کام من بدهی.
[402] - "ا": پل بکوش؛ "نج": پل بکفش (پل=پاشنه).
[403] -"نچ": غملک باز...؛ نبشته اینچنین سرهای ما؛ نسخه "ا": از پس غمهای تو مگر کی آئیا؛ نسخ دیگر "ا": از بس غمهای بیشه ازدیاء کاملیخ (؟).
