۱۴۰۵ شهریور ۳۰, دوشنبه

گاز ناخن پیرای بود. نوک منقار کبک را عدلش گاز ناخن پر عقاب کند. خاقانی .

 گاز

ناخن پیرای بود.

 مطلوب است  شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ 

بله. با توجه به جست‌وجوی منابع، عبارت «گاز، ناخن‌پیرای بود» ظاهراً ناظر به نام‌های کهنِ قیچی/مقراض است، نه «گاز» به معنای امروزیِ gas. در لغت‌نامه‌ها نیز صریحاً گاز = ناخن‌پیرای = مقراض آمده است. در «لغت اسدی» نیز ناخن‌پیرای به معنی گاز ثبت شده است.

اما در مورد بخش بسیار جالب پرسش شما—یعنی اینکه نوشیروان، بزرگمهر، موبدان ساسانی یا کتیبه‌نویسان روزگار کرتیر این واژه را چگونه می‌نوشتند—باید میان سه دوره و سه نوع خط تفاوت بگذاریم.

۱. «ناخن‌پیرای» از نظر ساختمان واژه

ناخن‌پیرای را می‌توان چنین تجزیه کرد:

  • ناخنnāxun = ناخن

  • پیرای ← از ریشهٔ pirāy- / pirādan = آراستن، پیراستن، مرتب کردن

  • بنابراین معنای تحت‌اللفظی آن چیزی نزدیک به «ناخن‌آرا/ناخن‌پیرا»، یعنی ابزار یا وسیله‌ای برای بریدن و آراستن ناخن است.

لغت‌نامه‌های فارسی ناخن‌پیرا، ناخن‌پیرای، ناخن‌پیراء، ناخن‌چین را برای ابزار بریدن ناخن آورده‌اند و گاز را نیز مترادف آن دانسته‌اند.

نکته مهم این است که «پیرای» در اینجا با «پیراستن» ایرانی و فارسی پیوند دارد و نباید آن را واژه‌ای عربی تصور کرد.

۲. «ناخن» واژه‌ای بسیار کهن‌تر از فارسی نو است

برای ناخن شواهد ایرانی پیش از اسلام داریم. صورت فارسی میانه آن در منابع به صورت:

nāxun / nāxōn

بازسازی/ثبت شده و در خط پهلوی کتابی به شکل تقریبی:

𐭭𐭠𐭧𐭥𐭭

نشان داده می‌شود؛ در آوانویسی علمی نیز صورت nʾhwn' / nāxun گزارش شده است.

این نکته بسیار مهم است، زیرا خط پهلوی خطی کاملاً آوایی مثل فارسی امروزی نبود. خط پهلوی از آرامی گرفته شده بود و چندین حرف می‌توانستند چند صدا را نشان دهند؛ افزون بر آن، در بسیاری از واژه‌ها از هُزوارش/حُزوارش (huzwārišn)، یعنی نوشتن یک واژه به صورت آرامی ولی خواندن آن به فارسی میانه، استفاده می‌شد. دانشگاه تگزاس نیز بر همین ویژگی تاریخی خط پهلوی تأکید می‌کند.

۳. اما دربارهٔ «گاز» باید احتیاط بیشتری کرد

اینجا نباید صرفاً به دلیل اینکه واژه‌ای امروز «اصیل فارسی» به نظر می‌رسد، آن را ساسانی یا هخامنشی اعلام کرد.

در منابع لغوی فارسی متأخر، گاز به معنی قیچی/مقراض آمده و «ناخن‌پیرای» نیز همین معنی را دارد. اما برای اینکه بگوییم:

«ساسانیان دقیقاً واژهٔ gāz را برای قیچی به کار می‌بردند»

باید شاهد مستقیم از یک متن فارسی میانه، کتیبه، پازند یا واژه‌نامهٔ پهلوی داشته باشیم. در جست‌وجوی فعلی من چنین شاهد مستقیمی برای gāz = scissors پیدا نشد.

این تفاوت از نظر زبان‌شناسی تاریخی بسیار مهم است.


۴. اگر یک موبد ساسانی می‌خواست «ناخن» را بنویسد

برای nāxun، صورت پهلوی کتابیِ شناخته‌شده را می‌توان به صورت تقریبی چنین نمایش داد:

𐭭𐭠𐭧𐭥𐭭

و آوانویسی:

nʾhwn' → nāxun

اما اینجا یک نکتهٔ شگفت‌انگیز وجود دارد: چیزی که چشم ما در خط پهلوی می‌بیند، الزاماً نشان‌دهندهٔ تمام صداهای واقعی کلمه نیست. خط پهلوی دارای املاهای تاریخی و سنتی بود و گاه برای یک واج چند امکان نوشتاری وجود داشت.


۵. «پیرای» را نمی‌توان به همین سادگی به پهلوی تبدیل کرد

اگر مقصود شما این باشد که خودِ عبارت فارسی نوِ «ناخن‌پیرای» را به خط پهلوی بنویسیم، این کار از نظر تاریخی با نوشتنِ «صورت ساسانیِ واقعی» فرق دارد.

یعنی این دو گزاره کاملاً متفاوت‌اند:

الف) «ناخن‌پیرای» را با حروف پهلوی امروزی‌سازی کنیم.

ب) بپرسیم: «یک ایرانی در قرن ششم میلادی برای همین مفهوم چه واژه‌ای می‌گفت و چگونه آن را می‌نوشت؟»

گزینهٔ ب پژوهش تاریخی واقعی است و نمی‌توان از شکل فارسی قرن‌های بعدی، شکل ساسانی را خودکار استخراج کرد.

همین مسئله دربارهٔ «گاز» حتی جدی‌تر است.


۶. سه خطی که در پرسش شما باید از هم جدا شوند

دورهزبانخطنمونه
هخامنشیفارسی باستانمیخی فارسی باستانکتیبه‌های داریوش و خشایارشا
اشکانی/ساسانیفارسی میانهپهلوی/پهلوی کتیبه‌ایکتیبه‌های شاهان و موبدان
ساسانی و پساساسانیفارسی میانهپهلوی کتابیمتون زرتشتی
مانویفارسی میانهخط مانویمتون تورفان
اسلامیفارسی نوخطوط فارسی-عربیمتون فارسی

بنابراین نوشتهٔ کرتیر با نوشتهٔ یک دبیر کتاب پهلویِ چند قرن بعد یکسان نبود. پژوهش‌های مربوط به فارسی میانه نیز میان Pahlavi inscriptional، Book Pahlavi، Psalter Pahlavi و Manichaean تمایز می‌گذارند.


یک نکتهٔ بسیار جالب دربارهٔ سؤال شما

اگر عبارت مورد نظر شما واقعاً یک بیت یا قطعهٔ مشخص از یک متن کهن است، لطفاً تمام بیت/مصراع را عیناً بفرستید؛ چون «گاز / ناخن‌پیرای بود» به تنهایی ممکن است بخشی از یک عبارت بزرگ‌تر باشد.

اگر متن کامل را بدهید، می‌توانم آن را واژه‌به‌واژه به این شکل بررسی کنم:

فارسی موجود → فارسی میانهٔ محتمل → ایرانی باستان/اوستایی در صورت وجود → ریشهٔ هندواروپایی در صورت قابل اثبات → خط پهلوی کتیبه‌ای → خط پهلوی کتابی → خط میخی فارسی باستان در صورت امکان

و برای هر واژه مشخص کنم که واقعاً پیشااسلامی بودنش مستند است یا فقط حدسِ ریشه‌شناختی. این تمایز در مورد «گاز» بسیار مهم خواهد بود.

/////////////

حتماً. متن شما را با حفظ محتوا، ترتیب معانی، شواهد شعری و ارجاعات لغت‌نامه‌ای ویرایش می‌کنم؛ نشانه‌های زائد وب مانند [۞] و پیوندهای اینترنتی حذف می‌شوند، رسم‌الخط و فاصله‌گذاری یکدست می‌شود و موارد آشکارِ ناشی از OCR نیز تا حد امکان اصلاح می‌گردد. نام شاعران و منابع را دست‌نخورده نگه می‌دارم.

گاز

گاز. (اِ) مقراضِ بریدنِ طلا و نقره؛ مقراض؛ (صراح)؛ مقراضِ موچنه؛ مقراضِ کاغذ. مِفْرَض و مِفْراض. گاز، که بدان آهن و سیم و زر تراشند. قِطاع. (منتهی‌الارب):

و یا چو گوشه و دینارِ جعفری بمثل
که کرده باشد صراف از او به گاز جدا.

منوچهری

گر چنویک صیرفی بودی و بزّازی یکی
دیبه و دینار نه مقراض دیدی و نه گاز.

منوچهری

چون زر به زیر پارهٔ الماسَم
چون زرِ پخته در دهانِ گازم.

مسعود سعد

زرِ کانی کی روایی بیند از روی کمال
تا تف و تابی نبیند ز آتش و خایسک و گاز.

سنایی

تو که در بندِ حرص و آز شدی
همچو زر در دهانِ گاز شدی.

سنایی

نقشِ بت و نامِ شاه برخود بستن چو زر
وانگهی از بیمِ گاز رنگِ سقم داشتن.

خاقانی

دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینارِ تو
چشمِ تو با زلف گفت: زلفِ تو در تاب شد.

خاقانی

وگر خرده‌ای زر ز دندانِ گاز
بیفتد، به شمعش بجویند باز.

سعدی، بوستان

از طعنهٔ رقیب نگردد عیارِ من
چون زر، اگر برند مرا در دهانِ گاز.

حافظ


گاز؛ آلتی باشد که نعلبندان را به کار آید، بر طریقِ مقراض، به قاف و صادِ معجمه؛ و عرب «مِفْرَص» گوید، به فا و صادِ غیرمعجم. (صحاح الفرس)

برای کشیدنِ میخ از چیزی نیز آهنگران را به کار است و برای کشیدنِ دندان نیز، چون کلبتین. آلتی آهنین که میخ را از تخته بدان بیرون کشند و دندان برآرند از لثه؛ گازانبر؛ قیچی؛ قسمی گازانبر:

به لیفِ خرما پیچیده خواهمت همه تن
فشرده خایه به انبر، بریده کیر به گاز.

منجیک

دو چیزش برکن و دو بشکن
منديش ز غلغل و غرمبه
دندانش به گاز و دیده به انگشت
پهلو به دبوس و سر به چنبه.

لبیبی

شوم چنگال چو نشبیلِ خود از مالِ یتیم
نکشد، گرچه ده انگشت ببریش به گاز.

ناصرخسرو

نتواند کسیش برد به قهر
نتواند کسش برید به گاز.

ناصرخسرو

آن کز دهانهٔ گاز خورد آبِ ناسزایی
بر زربختِ او هیچ نکنی تو کیمیایی.

خاقانی

رفت آنک از پیِ یک خردگی چشمِ امل
باز کرده دهن از حرص، چو گازش بیند.

کمال‌الدین اسماعیل


گاز؛ گل‌گیرِ شمع. آلتی است آهنین که سرِ شمع را بدان می‌گرفته‌اند:

چو شمع، بادِ بداندیشِ تو ز شب تا روز
به گاز داده سر از سوز و تن بسوز و گداز.

سوزنی

چو شمع چندان به سر دهد همه تن
چو سر شود، همه تن سر جدا کنند به گاز.

سوزنی

کمتر از شمع نیستی، بفروز
گر سرت را جدا کنند به گاز.

مسعود سعد

پایم از خطهٔ فرمانِ تو بیرون نشود
سرم ار پیشِ تو چون شمع برند به گاز.

انوری

نی‌نی، اگر چو شمعی دم درزنم ز گرمی
اکنون چو شمع از آن دم، سر زیرِ گاز دارم.

عطار

سر باز زن چو شمع به گازی، فرید را
گر سر دمی چو شمع بتابد ز گازِ تو.

عطار

تا ز بنگه رسید خواجه فراز
شمع را دید در میانِ دو گاز.

نظامی

شمع‌هایی را دید در میانِ دو گاز.

نظامی

شمع‌هایی به دستِ شاهانه
خالی از دود و گاز و پروانه.

نظامی


گاز؛ ناخن‌پیرای. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی)

نوکِ منقارِ کبک را عدلش
گازِ ناخن‌پرِ عقاب کند.

خاقانی


گاز؛ دندان. (برهان)

گاز؛ دندانِ نیش که دندانِ شتر گویند؛ ناب. (غیاث، جهانگیری، آنندراج)

عجب نبود گر از تأثیرِ عدلش
همه تریاک بارد گازِ ارقم.

عمیدِ لُوبَکی


گاز؛ عضوی را به دندان گرفتن. (آنندراج) عضوی را به دندان گرفتن و خاییدن. (از برهان)؛ عملِ فشردنِ دو ردهٔ دندان بر چیزی به قصدِ جدا کردن یا الم رسانیدن:

آن صنم را ز گاز و از شکنج
تن بنفشه شد و دو لب نارنج.

عنصری

پیغام دادمش که نشانی بدان نشان
کز گاز بر کنارهٔ لعلت نشانِ ماست.

خاقانی

بر لبش بین که ز گازم اثر است
اثرِ گاز بر آن لب چه خوش است.

خاقانی

بر لعلشان ز گاز نهادن هزار مهر
وز گاز مهرِ صفوتِ ایشان شکستنش.

خاقانی

بندهٔ دندانِ خویشم، گو بگاز
نقشِ یاسین کرد بر بازوی من.

خاقانی

لبِ گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بریده چمن.

نظامی

ز بس کز گازِ نیلش درکشیدی
ز برگِ گل بنفشه بردمیدی.

نظامی

دهد خبر که پشیمانم از جداییِ خویش
دو پشتِ دست به صد گاز برگزیدهٔ من.

محمد بن عمر مسعود


ترکیبات و افعال

به گاز کردن؛ به دندان زدن، با دندان گزیدن:

دو سه دندانه دیدند، آنها نهاده برداشتند و پیشِ تختِ شاهِ شمیران آوردند. شاه به گاز کرد؛ دانه‌ای سخت دید.

نوروزنامه

به گاز گرفتن؛ دندان گرفتن:

بهم هر دو منقار برده فراز
چو یاری لبِ یار گیرد به گاز.

اسدی، گرشاسب‌نامه

گر قناعت کنی بشکر و قند
گاز می‌گیر و بوسه درم‌بند.

نظامی

به گاز گزیدن؛ گزیدن به دندان:

ایا حسودِ تو از جاهِ تو به غیرت و رشک
ز رشکِ تو سرانگشتِ خود گزند به گاز.

سوزنی

سرِ کس به گاز آوردن؛ سرِ وی را بریدن؛ کشتن:

گر این مرد را سر به گاز آوری
بدین مرز رنجِ دراز آوری.

فردوسی

مگر بختِ گم‌گشته بازآوریم
سرِ دشمنان زیرِ گاز آوریم.

فردوسی

مگر کینِ هومان تو بازآوری
سرِ دشمنان را به گاز آوری.

فردوسی

سرِ دشمنانِ تو بادا به گاز
بریده چنان چون سرانِ گراز.

فردوسی

که تا کینهٔ شاه بازآورم
سرِ دشمنان زیرِ گاز آورم.

فردوسی

گر ایدون که تازانه بازآورم
و یا سر به کوشش به گاز آورم.

فردوسی

مگر سر دهم تا سرِ خوشنواز
به مردی ز تخت اندرآرم به گاز.

فردوسی

سرِ کسی به گاز آمدن یا اندرآمدن؛ سرِ وی بریده شدن؛ نزدیک به مرگ شدن:

برو نیز بگذشت روزِ دراز
سرِ تاجدار اندرآمد به گاز.

فردوسی

تو ای نامور پهلوانِ سپاه
نگه کن بر این گردشِ هور و ماه
که بندِ سپهری فراز آمده‌ست
سرِ بختِ ترکان به گاز آمده‌ست.

فردوسی

برو [بر فریدون] خوبرویان گشادند راز
مگر اژدها را سرآید به گاز.

فردوسی

گاز زدن؛ دندان زدن.

امثال:
گران‌گاز؛ به معنیِ دندان‌گرد و گران‌فروش.


گاز؛ گزیدگی؛ عَضّه؛ لَسع؛ لَدغ:

وگر بر زخمِ هوام کنی منفعت دارد [افرفیون را]، و نیز گازِ سگ، غیرِ کلب‌الکلب...

الابنیه عن حقایق الادویه

و خاکسترِ وی [خاکسترِ سرطان] گازِ کلب‌الکلب را نیک باشد.

الابنیه عن حقایق الادویه

دست زی می بر و برنه به سرِ نیکان تاج
جام بر کف نه و برنه به دلِ اعدا گاز.

منوچهری


گاز؛ لگد و سیلی:

همی نبارد نان و همی نخرد گوشت
زند برویم مشت و زند به پشتم گاز.

قریع‌الدهر، لغت فرس اسدی


گاز؛ آلتی که نجاران و هیزم‌شکنان لای چوب و کنده جای دهند. (فرهنگ فارسی معین)

گاز؛ در میانِ کسی جای گرفتن؛ جای دادن:

در میانِ حلقهٔ پاکانِ حق
خویشتن را کی تواند کرد گاز؟

نزاری قهستانی

در این ویرایش، متن را تا حد امکان تصحیحِ صوری کرده‌ام، نه تصحیحِ انتقادیِ اشعار. در چند مورد، ضبط متن ارسالی احتمالاً از OCR یا نسخهٔ اینترنتی آسیب دیده است؛ بنابراین اگر مقصود شما تصحیح دقیقِ لغت‌نامه‌ای و نسخه‌شناختی باشد، می‌توانم در مرحلهٔ بعد همین مدخل «گاز» را بیت‌به‌بیت با منابع معتبر (دهخدا، برهان، صحاح الفرس، فرهنگ اسدی و در صورت امکان متن‌های تصحیح‌شدهٔ دیوان‌ها) مقابله کنم و موارد مشکوک را جداگانه نشان دهم.

//////////////

بله. برای اینکه متن حاصل قابل کپی‌پیست و در عین حال پژوهشی باشد، پیشنهاد می‌کنم سه اصل را رعایت کنیم:

  • [۞] حذف شود و اگر محتوای ارجاع در دسترس باشد، در همان محل بیاید.

  • افزوده‌های توضیحی با [افزودهٔ ویرایشی] مشخص شوند تا با متن اصلی دهخدا اشتباه نشوند.

  • اگر محتوای ارجاع در دسترس نباشد، چیزی از خودمان حدس نزنیم.

برای نمونه، ابتدای مدخل شما به این صورت درمی‌آید:

گاز. (اِ) مقراضِ بریدنِ طلا و نقره؛ مقراض؛ (صراح)؛ مقراضِ موچنه؛ مقراضِ کاغذ: مِفْرَض و مِفْراض؛ گاز که بدان آهن و سیم و زر تراشند. قِطاع. (منتهی‌الارب).

[افزودهٔ ویرایشی: «گاز» در این معنی، نامِ آلتی برای بریدن و تراشیدنِ فلزات، به‌ویژه زر و سیم، است و در منابع لغوی با «مقراض» و «قطّاع» سنجیده شده است.]

و یا چو گوشه و دینارِ جعفری بمثل
که کرده باشد صراف از او به گاز جدا.

منوچهری.

گر چنویک صیرفی بودی و بزّازی یکی
دیبه و دینار نه مقراض دیدی و نه گاز.

منوچهری.

چون زر به زیرِ پارهٔ الماسَم
چون زرِ پخته در دهنِ گازم.

مسعودسعد.

زرِ کانی کی روایی بیند از روی کمال
تا تف و تابی نبیند ز آتش و خایسک و گاز.

سنایی.

تو که در بندِ حرص و آز شدی
همچو زر در دهانِ گاز شدی.

سنایی.

نقشِ بت و نامِ شاه برخود بستن چو زر
وانگهی از بیمِ گاز رنگِ سقم داشتن.

خاقانی.

دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینارِ تو
چشمِ تو با زلف گفت: زلفِ تو در تاب شد.

خاقانی.

وگر خرده‌ای زر ز دندانِ گاز
بیفتد، به شمعش بجویند باز.

سعدی، بوستان.

از طعنهٔ رقیب نگردد عیارِ من
چون زر اگر برند مرا در دهانِ گاز.

حافظ.

گاز؛ آلتی باشد که نعلبندان را به کار آید، بر طریقِ مقراض، به قاف و صادِ معجمه؛ و عرب «مِفْرَص» گوید، به فا و صادِ غیرمعجم. (صحاح الفرس). برای کشیدنِ میخ از چیزی آهنگران را نیز به کار است و برای کشیدنِ دندان نیز، چون کلبتین؛ آلتی آهنین که میخ از تخته بدان بیرون کشند و دندان برآرند از لثه؛ گازانبر؛ قیچی؛ قسمی گازانبر:

به لیفِ خرما پیچیده خواهمت همه تن
فشرده خایه به انبر، بریده کیر به گاز.

منجیک.

دو چیزش برکن و دو بشکن
مندیش ز غلغل و غرمبه
دندانش به گاز و دیده به انگشت
پهلو به دبوس و سر به چنبه.

لبیبی.

شوم چنگال چو نشبیلِ خود از مالِ یتیم
نکشد گرچه ده انگشت ببریش به گاز.

ناصرخسرو.

نتواند کسیش برد به قهر
نتواند کسش برید به گاز.

ناصرخسرو.

آن کز دهانهٔ گاز خورد آبِ ناسزایی
بر زربختِ او هیچ نکنی تو کیمیائی.

خاقانی.

رفت آنک از پیِ یک خردگی چشمِ امل
باز کرده دهن از حرص چو گازش بیند.

کمال‌الدین اسماعیل.

گاز؛ گل‌گیرِ شمع. آلتی است آهنین که سرِ شمع را بدان می‌گرفته‌اند:

چو شمع، بادِ بداندیشِ تو ز شب تا روز
به گاز داده سر از سوز و تن بسوز و گداز.

سوزنی.

چو شمع چندان به سر دهد همه تن
چو سر شود همه تن سر جدا کنند به گاز.

سوزنی.

کمتر از شمع نیستی، بفروز
گر سرت را جدا کنند به گاز.

مسعودسعد.

پایم از خطهٔ فرمانِ تو بیرون نشود
سرم ار پیشِ تو چون شمع ببرند به گاز.

انوری.

نی‌نی، اگر چو شمعی دم درزنم ز گرمی
اکنون چو شمع از آن دم سر زیرِ گاز دارم.

عطار.

سر باز زن چو شمع به گازی فرید را
گر سر دمی چو شمع بتابد ز گاز تو.

عطار.

تا ز بنگه رسید خواجه فراز
شمع را دید در میانِ دو گاز.

نظامی.

شمع‌هایی را دید در میانِ دو گاز.

نظامی.

شمع‌هایی به دستِ شاهانه
خالی از دود و گاز و پروانه.

نظامی.

گاز؛ ناخن‌پیرای. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی):

نوکِ منقارِ کبک را عدلش
گازِ ناخن‌پرِ عقاب کند.

خاقانی.

گاز؛ دندان. (برهان)؛ دندانِ نیش که دندانِ شتر گویند؛ ناب. (غیاث، جهانگیری، آنندراج):

عجب نبود گر از تأثیرِ عدلش
همه تریاک بارد گازِ ارقم.

عمیدِ لُوبَکی.

گاز؛ عضوی را به دندان گرفتن. (آنندراج)؛ عضوی را به دندان گرفتن و خاییدن. (از برهان)؛ عملِ فشردنِ دو ردهٔ دندان بر چیزی به قصدِ جدا کردن یا الم رسانیدن:

آن صنم را ز گاز و از شکنج
تن بنفشه شد و دو لب نارنج.

عنصری.

پیغام دادمش که نشانی بدان نشان
کز گاز بر کنارهٔ لعلت نشانِ ماست.

خاقانی.

بر لبش بین که ز گازم اثر است
اثرِ گاز بر آن لب چه خوش است.

خاقانی.

بر لعلشان ز گاز نهادن هزار مهر
وز گاز مهرِ صفوتِ ایشان شکستنش.

خاقانی.

بندهٔ دندانِ خویشم، گو بگاز
نقشِ یاسین کرد بر بازوی من.

خاقانی.

لبِ گل را به گاز برده سمن
ارغوان را زبان بریده چمن.

نظامی.

ز بس کز گازِ نیلش درکشیدی
ز برگِ گل بنفشه بردمیدی.

نظامی.

دهد خبر که پشیمانم از جداییِ خویش
دو پشتِ دست به صد گاز برگزیدهٔ من.

محمد بن عمر مسعود.

به گاز کردن؛ به دندان زدن؛ با دندان گزیدن:

دو سه دندانه دیدند، آنها نهاده برداشتند و پیشِ تختِ شاهِ شمیران آوردند. شاه به گاز کرد. دانه‌ای سخت دید.

نوروزنامه.

به گاز گرفتن؛ دندان گرفتن:

بهم هر دو منقار برده فراز
چو یاری لبِ یار گیرد به گاز.

اسدی، گرشاسب‌نامه.

گر قناعت کنی بشکر و قند
گاز می‌گیر و بوسه درم‌بند.

نظامی.

به گاز گزیدن؛ گزیدن به دندان:

ایا حسودِ تو از جاهِ تو به غیرت و رشک
ز رشکِ تو سرانگشتِ خود گزند به گاز.

سوزنی.

سرِ کس به گاز آوردن؛ سرِ وی را بریدن؛ کشتن:

گر این مرد را سر به گاز آوری
بدین مرز رنجِ دراز آوری.

فردوسی.

مگر بختِ گم‌گشته بازآوریم
سرِ دشمنان زیرِ گاز آوریم.

فردوسی.

مگر کینِ هومان تو بازآوری
سرِ دشمنان را به گاز آوری.

فردوسی.

سرِ دشمنانِ تو بادا به گاز
بریده چنان چون سرانِ گراز.

فردوسی.

که تا کینهٔ شاه بازآورم
سرِ دشمنان زیرِ گاز آورم.

فردوسی.

گر ایدون که تازانه بازآورم
و یا سر به کوشش به گاز آورم.

فردوسی.

مگر سر دهم تا سرِ خوشنواز
به مردی ز تخت اندرآرم به گاز.

فردوسی.

سرِ کسی به گاز آمدن یا اندرآمدن؛ سرِ وی بریده شدن؛ نزدیک به مرگ شدن:

برو نیز بگذشت روزِ دراز
سرِ تاجدار اندرآمد به گاز.

فردوسی.

تو ای نامور پهلوانِ سپاه
نگه کن بر این گردشِ هور و ماه
که بندِ سپهری فراز آمده‌ست
سرِ بختِ ترکان به گاز آمده‌ست.

فردوسی.

برو [بر فریدون] خوبرویان گشادند راز
مگر اژدها را سرآید به گاز.

فردوسی.

گاز زدن؛ دندان زدن.

امثال:
گران‌گاز؛ به معنیِ دندان‌گرد و گران‌فروش.

گاز؛ گزیدگی؛ عَضّه؛ لَسع؛ لَدغ:

وگر بر زخمِ هوام کنی منفعت دارد [افرفیون را] و نیز گازِ سگ، غیرِ کلب‌الکلب. (الابنیه عن حقایق الادویه).

و خاکسترِ وی [خاکسترِ سرطان] گازِ کلب‌الکلب را نیک باشد. (الابنیه عن حقایق الادویه).

دست زی می بر و برنه به سرِ نیکان تاج
جام بر کف نه و برنه به دلِ اعدا گاز.

منوچهری.

گاز؛ لگد و سیلی:

همی نبارد نان و همی نخرد گوشت
زند برویم مشت و زند به پشتم گاز.

قریع‌الدهر، لغت فرس اسدی.

گاز؛ آلتی که نجاران و هیزم‌شکنان لای چوب و کنده جای دهند. (فرهنگ فارسی معین).

گاز؛ در میانِ کسی جای گرفتن؛ جای دادن:

در میانِ حلقهٔ پاکانِ حق
خویشتن را کی تواند کرد گاز؟

نزاری قهستانی.

اما یک اصلاح مهم نسبت به نمونهٔ بالا: آن جملهٔ «[افزودهٔ ویرایشی]» را من عمداً برای نشان دادن روش آوردم؛ برای نسخهٔ پژوهشی نهایی، نباید توضیحی را که صرفاً از معنای مدخل استنباط کرده‌ایم به‌عنوان محتوای [۞] جا بزنیم. باید ابتدا خودِ ارجاع‌های [۞] را بازیابی کنیم و سپس متن واقعی آنها را در جای مناسب قرار دهیم.

اگر موافق باشید، مرحلهٔ بعد را می‌توانیم دقیق‌تر انجام دهیم: همین مدخل «گاز» را به‌صورت یک متن انتقادی/پژوهشی تنظیم کنم که در آن متن اصلی دهخدا، توضیحات ارجاعی، صورت‌های لاتین/زبان‌شناختی و اصلاحات OCR هر کدام به‌طور مشخص از یکدیگر متمایز باشند.