اسب زرده بود، منجیک گفت: بر آنزمان که بر ابطال تیره گون گردد همه گویت[کذا! کُمیت؟] نماید ز خون سیاه سمند. واژگان پهلوی؟
- معنی در شعر: اسب زردرنگ، اسبی به رنگ طلایی یا کاهی که یال و دُم سیاه دارد. منجیک میگوید در میدان جنگ، اسب زردرنگ بر اثر ریختن خونها، تیره و کمیت (سرخرنگ) به نظر میرسد.
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت samand به معنای «اسب زرد و بور» وجود داشته و ریشه باستانی آن به واژههای ایرانی کهن برای توصیف رنگهای روشن مایل به زرد بازمیگردد.
- معنی در شعر: اسب سرخرنگ (سور یا خرمایی) که یال و دم آن سیاه باشد.
- ریشه: این واژه هرچند در ساختار زبان عربی نیز به عنوان صفت اسب سرخگون به کار میرود، اما بسیاری از زبانشناسان به دلیل قدمت اصطلاحات اسبشناسی در ایران، آن را با واژههای کهن ایرانی مربوط به رنگهای گلی و سرخ (مانند خُم یا کُم پهلوی) همریشه میدانند؛ به ویژه که منجیک در قرن چهارم از آن به عنوان یک اصطلاح معیار در کنار «سمند» استفاده کرده است.
- معنی در شعر: شجاعان، دلاوران و پهلوانان (جمعِ بَطَل).
- ریشه: این واژه عربی است. منجیک ترمذی به عنوان شاعری که به استعارههای تند و به کارگیری واژگان جدید معروف بوده، آن را در بافت شعر پارسی نشانده است. [1]
- معنی: تاریک، غبارآلود، کدر.
- ریشه پهلوی: این واژه بازمانده مستقیم واژه پهلوی tārag یا tīrag (تاریک و تیره) است که ریشه اوستایی آن tąthra (تاریکی) است.
- معنی: مایع سرخرنگ بدن.
- ریشه پهلوی: در زبان پهلوی دقیقاً به صورت xōn (خون) تلفظ و نگاشته میشده و از واژگان اصیل و بدون تغییر از پارسی میانه تا امروز است.
«در آن هنگام که میدان نبرد از گرد و غبار دلاوران و جنگجویان (ابطال) تاریک و تیره میشود؛ [از بس خون جاری شده که] تمام اسبهای زردرنگِ (سمند) تو به خاطر آغشته شدن به خون، سرخرنگ (کُمیت) به نظر میرسند.»
- معنی: سیاه خالص، شبرنگ، اسبی که مانند شب تاریک است.
- ریشه پهلوی: این واژه از ترکیب پهلوی šab (شب) + dēs (به معنی شکل، مظهر و رنگ) ساخته شده است. در زبان پهلوی، پسوند «دیس» برای شباهت رنگ یا شکل به کار میرفته و شبدیز یعنی «مانند شب، کاملاً مشکی».
- معنی: اسبی آمیخته از رنگهای سرخ و سفید یا زرد و گلگون (مانند گل آفتابپرست). فردوسی آن را به مگسِ پراکنده بر پارچه سرخ تشبیه کرده است.
- ریشه باستان: این واژه ریشه در واژه اوستایی raoxšna و پهلوی raxš به معنای «روشن، درخشان و تابان» دارد. به دلیل درخشندگی و زیبایی خیرهکننده رنگش، این نام را بر آن گذاشته بودند.
- معنی: اسب سفید، اسب خاکستری روشن یا پیوند (سفید یکدست).
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی (پارسی میانه) دقیقاً به صورت xēng به معنای «اسب سفید یا خاکستری» به کار میرفته است. در ایران باستان اسبهای خنگ (سفید) بسیار مقدس و ویژه شاهان و بزرگان بودند.
- معنی: اسبی که در پوست او لکههایی مغایر با رنگ اصلیاش (مانند خالهای سفید در اسب کرند یا سرخ) باشد؛ اسب مگسی یا گلدار.
- ریشه پهلوی: گرچه این واژه بعدها شکل عربی به خود گرفت، اما ریشه آن به واژه پهلوی abr (ابر) بازمیگردد؛ چرا که لکههای روی بدن اسب را به تکههای ابر در آسمان تشبیه میکردند.
////////////////
سمند. [سَ مَ] (اِ) رنگی باشد به زردی مایل، مر اسب را. (برهان) (آنندراج). رنگی است مر اسب و اشتر را. (جهانگیری). اسب زرده. (فرهنگ اسدی) (السامی):
بدان زمان که بر ابطال تیرهگون گردد
همه کمیت نماید ز خون سیاه سمند.
منجیک.
به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته ابر اسب تازی سمند.
فردوسی.
دلاورترین اسبان کمیت است ... و باهنر سمند. (نوروزنامه).
|| اسب مطلق. (فرهنگ رشیدی). اسب آن رنگ سمند دارد. (آنندراج):
ز پشت سمندش بیازید دست
بپرسیدن مرد یزدانپرست.
فردوسی.
نهادند زین بر سمند جهان
خروش آمد از دیدگه در زمان.
فردوسی.
تا زمان بیندش دایم هوشیار
گاه بر شبدیز و گاهی بر سمند.
ناصرخسرو (دیوان، چ تهران، ص ۱۲۳).
سمندش چو آن زشت پتیاره دید
شمید و هراسید و اندردمید.
اسدی.
قاعدهٔ بزم ساز بر گل و نقل و نبید
کز سفرت سوده شد نعل کمیت و سمند.
سوزنی.
در میان آب و آتش کاین سلاح است این سمند
شیرمردان چون سلحفات و سمندر ساختند.
خاقانی.
من که خاقانیم ار نعل سمندش بوسم
به خدا کافسر خاقان بخراسان یابم.
خاقانی.
سمندش کشتزار سبز را خورد
غلامش خوشه ۞ دهقان تبه کرد.
نظامی.
ز تاج مرصع بیاقوت و لعل
ز تازی سمندان پولادنعل.
نظامی.
بنده باش و بر زمین رو چون سمند
چون جنازه نی که بر گردن نهند.
مولوی.
بگرد پای سمندش نمیرسد مشتاق
که دستبوس کنم تا بدان دهن چه رسد.
سعدی.
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
ز همرهان به سرتازیانه یاد آرید.
حافظ.
- سمند سخن:
سمند سخن تا بجایی براند
که قاضی چو خر در وَحَل بازماند.
سعدی.
|| تیر پیکاندار. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). تیر پیکان. (ناظمالاطباء).
/////////////
سمند. [سَ مَ] (اِ) رنگی باشد به زردی مایل، مر اسب را. (برهان) (آنندراج). رنگی است مر اسب و اشتر را. (جهانگیری). اسب زرده. (فرهنگ اسدی) (السامی):
بدان زمان که بر ابطال تیرهگون گردد
همه کمیت نماید ز خون سیاه سمند.
منجیک.
به پیش اندر آید گرفته کمند
نشسته ابر اسب تازی سمند.
فردوسی.
دلاورترین اسبان کمیت است ... و باهنر سمند. (نوروزنامه).
|| اسب مطلق. (فرهنگ رشیدی). اسب آن رنگ سمند دارد. (آنندراج):
ز پشت سمندش بیازید دست
بپرسیدن مرد یزدانپرست.
فردوسی.
نهادند زین بر سمند جهان
خروش آمد از دیدگه در زمان.
فردوسی.
تا زمان بیندش دایم هوشیار
گاه بر شبدیز و گاهی بر سمند.
ناصرخسرو (دیوان، چ تهران، ص ۱۲۳).
سمندش چو آن زشت پتیاره دید
شمید و هراسید و اندردمید.
اسدی.
قاعدهٔ بزم ساز بر گل و نقل و نبید
کز سفرت سوده شد نعل کمیت و سمند.
سوزنی.
در میان آب و آتش کاین سلاح است این سمند
شیرمردان چون سلحفات و سمندر ساختند.
خاقانی.
من که خاقانیم ار نعل سمندش بوسم
به خدا کافسر خاقان بخراسان یابم.
خاقانی.
سمندش کشتزار سبز را خورد
غلامش خوشه ۞ دهقان تبه کرد.
نظامی.
ز تاج مرصع بیاقوت و لعل
ز تازی سمندان پولادنعل.
نظامی.
بنده باش و بر زمین رو چون سمند
چون جنازه نی که بر گردن نهند.
مولوی.
بگرد پای سمندش نمیرسد مشتاق
که دستبوس کنم تا بدان دهن چه رسد.
سعدی.
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
ز همرهان به سرتازیانه یاد آرید.
حافظ.
- سمند سخن:
سمند سخن تا بجایی براند
که قاضی چو خر در وَحَل بازماند.
سعدی.
|| تیر پیکاندار. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). تیر پیکان. (ناظمالاطباء).
