آباد آفرین بود، [منجیك گوید: آباد بر آن سی و دو دانك سیمین چون بر درم خرد زده سیم سماعیل]. واژگان پهلوی؟
- معنی در این بیت: آفرین، مریزا، فرخنده باد، دیر زی و ویران مباد. (منجیک میگوید: آفرین بر آن سی و دو دندانِ زیبایِ نقرهگون).
- ریشه پهلوی و باستان: این واژه از ترکیب اوستایی و پهلوی ā-pāt (به معنی نگهداشتهشده، حفاظتشده و پاینده) از ریشهٔ فعل باستانی pā- (پاییدن و حفظ کردن) ساخته شده است. در زبان پهلوی، عبارتهایی نظیر «آباد مان» یعنی «پاینده باشی و ویران نشوی» رایج بوده است. بنابراین، «آباد بر...» یعنی «حفظ و پاینده باد آن...». [1, 2, 3]
- معنی: دندانهای کوچک و ظریف.
- ریشه پهلوی: این واژه بدون تغییر بنیادین از پارسی میانه به ما رسیده است. در زبان پهلوی به صورت dandān خوانده و نگاشته میشد که خود ریشه در واژه اوستایی dantan- دارد. پسوند «ـَک» در پایان آن نیز پسوند تصغیر و تحبیب (نشان دادن ظرافت و زیبایی) در زبان پهلوی است. [1]
- معنی: نقرهای، سپید و درخشان.
- ریشه پهلوی: واژهٔ «سیم» (به معنی نقره) بازماندهٔ مستقیم واژهٔ پهلوی asēm (اسیم) است. این واژه در سیر تحول خود به پارسی دری، همزهٔ آغازین را از دست داده و به «سیم» تبدیل شده و صفت نسبی «سیمین» را ساخته است. [1]
- معنی: سکهٔ نقره، واحد پول کهن.
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی به صورت drham (درهم) یا dram روان بوده که ایرانیان آن را از واژهٔ یونانی drachme وام گرفته بودند و پس از بومیسازی کامل در پهلوی ساسانی، به شکل «درم» به شعر پارسی دری رسید.
- معنی: کوچک، ریز، ظریف.
- ریشه پهلوی: این واژه در زبان پهلوی به صورت xurd یا xwurd به معنی کوچک و ریز بوده که ریشه در اوستایی xaurva- دارد. [1]
- اگر «سیم» باشد: اشاره به نقرهای بسیار سپید، خالص و ضربشده دارد.
- اگر «سین» باشد: به شکلِ دندانهدارِ حرفِ «س» در آغاز نام اسماعیل (سماعیل) اشاره دارد که دقیقاً مانند ردیف دندانهای منظم و پشتسرهم است. [1, 2, 3]
آباد. (ص) (از پهلوی آپاتان، شاید مرکب از آو + پاته). عامر. عامره. معمور. معموره. مزروع. آبادان. مسکون. مقابل ویران و ویرانه و بائر و خراب و یباب:
ز تورانزمین تا بسقلاب و روم
ندیدند یک مرز آباد و بوم.
فردوسی.
یکایک همه نام و کین توختیم
همه شهر آباد را سوختیم.
فردوسی.
مرا پادشاهی آباد هست
همان گنج و مردی و نیروی دست.
فردوسی.
زمینی که آباد هرگز نبود
بر او بر ندیدند کشت و درود.
فردوسی.
به گودرز فرمود پس شهریار
که رفتی کمربستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست.
فردوسی.
به آباد و ویرانه جایی نماند
که منشور تیغ مرا برنخواند.
فردوسی.
هر آن بوم و بر کان نه آباد بود
تبه بود و ویران ز بیداد بود
درم داد و آباد کردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نیامد برنج.
فردوسی.
هر آنجا که ویران بد آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد.
فردوسی.
تو دانی که من جان فرزند خویش
برو بوم آباد و پیوند خویش
بجای سر تو ندارم به چیز
گر این چیزها ارجمند است نیز.
فردوسی.
تو از بهر آن کو شد آباد داشت
بدیگر کس آباد باید گذاشت.
اسدی.
|| تندرست. سالم. بیگزند:
ترا ای برادر تن آباد باد
دل شاه ایران بتو شاد باد.
فردوسی.
تن شاه محمود آباد باد
سرش سبز بادا دلش شاد باد.
فردوسی.
اگر کشور آباد داری به داد
بمانی تو آباد و از داد شاد.
فردوسی.
بدیشان چنین گفت کآباد باد
شما را تن و دل پر از داد باد.
فردوسی.
نه کیخسرو آباد ماند نه تخت
به ایران نه بوم و نه شاخ درخت.
فردوسی.
همیشه تن آباد با تاج و تخت
ز رنج و غم آزاد و پیروزبخت.
فردوسی.
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد
اگر تَنْت خراب است بدین آب کن آباد.
کسائی.
جاودان شاد زیاد آن به همه نیکسزا
تنش آباد و خرد پیر و دل و جان برنا.
فرخی.
خانهآباد و خانهآبادان؛ دعا و آفرینی است.
|| مرفّه. بساز. بسامان. منظم. مرتب. آراسته. منتسق. توانگر. پرمایه. تمامسلاح. روا. مجری. برونق:
سوی هفتخوان رو بتوران نهاد
همی رفت با لشکر آباد و شاد.
فردوسی.
چو آمدش رفتن به تنگی فراز
یکی گنج را در گشادند باز
چو بگشاد آن گنج آباد را
وصی کرد گودرز گشواد را.
فردوسی.
همه دانش و گنج آباد هست
بزرگی و مردی و نیروی دست.
فردوسی.
همیدون سپهدار او شاد باد
دلش روشن و گنجش آباد باد.
فردوسی.
بدو [بدبیر] باشد آباد شهر و سپاه
همان زیردستان فریادخواه.
فردوسی.
جهان را چو آباد داری به داد
بود گنجت آباد و بخت از تو شاد.
فردوسی.
از این گنج آباد و این خواسته
وزین تازیاسبان آراسته.
فردوسی.
بهر کار با هر کسی داد کرد
سپه را درم داد و آباد کرد.
فردوسی.
ز چیزی که دید اندر آن رزمگاه
ببخشید پاک آن همه بر سپاه
وزآنجایگه رفت به بهشت گنگ
همه لشکر آباد با ساز جنگ.
فردوسی.
سپه را درم داد و آباد کرد
سر دودهٔ خویش پرباد کرد.
فردوسی.
سپه را همه زال آباد کرد
دل سرفرازان بدان شاد کرد.
فردوسی.
گزیده پس اندرش فرهاد بود
کز او لشکر خسرو آباد بود.
فردوسی.
ای بتو آباد عدل عمر خطاب
وی بتو برپای علم حیدر کرار.
فرخی.
مرا شاد کردی و آباد کردی
سرای مرا از فروش و اوانی.
فرخی.
آنجا سپاهی جمع کرد از زمین داور و به سلاح آباد کردشان و بفرستاد. (تاریخ سیستان).
|| خوش و خوب:
سوی هفتخوان رو بتوران نهاد
همی رفت با لشکر آباد و شاد.
فردوسی.
اکنون بیا شاد آمدی، خندان و آباد آمدی
چون سرو آزاد آمدی، میگو به زیر لب صلا.
مولوی.
|| آباد شدن؛ سیر شدن: بچهها با آن کاسه آش آباد شدند.
|| اهل. مأهول. بسیارمردم:
وز آنجایگه لشکر اندرکشید [رستم]
بیک منزلی بر یکی شهر دید
کجا نام آن شهر بیداد بود
دژی بود و از مردم آباد بود.
فردوسی.
|| مدر و حضر، مقابل وبر و بدو:
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید بدل برش یاد.
فردوسی.
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا در جهان کوه و دشت است بهر.
فردوسی.
همه خانه از بیم بگذاشتند
دل از بوم آباد برداشتند.
فردوسی.
چنین داد پاسخ که آباد جای
ز داد جهاندار باشد به پای.
فردوسی.
و آباد، در آخر اسامی قری و قصبات و شهرها آید در ایران و عراق عرب و هندوستان و افغانستان و ترکستان و آسیای صغیر، فال نیک را یا بیان بانی را؛ و در این حال معنی آبادکرده و آبادشده و معموره دهد، چون: اللهآباد، خرسآباد، خرمآباد، شاهآباد، شاهجهانآباد، عشرتآباد، عشقآباد، ماهآباد. گاهی به مجاز و استعاره غمآباد و محنتآباد و خرابآباد گویند و از آن، این جهان را خواهند:
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خرابآبادم.
حافظ.
که ای بلندنظر شاهباز سدرهنشین
نشیمن تو نه این کنج محنتآباد است.
حافظ.
و ناکجاآباد؛ صُقع واجب. (سهروردی).
|| (اِ) آفرین. احسنت. مرحبا. زه. ویران مباد. شاد باش. خرم باش. دیر زی:
آباد بر آن سی و دو دندانک سیمین
چون بر درم حوذ زده سیم سماعیل.
منجیک (از فرهنگ اسدی، خطی).
ویران شده دلها به می آبادان گردد
آباد بر آن دست که پرورد رزآباد.
ابوالمظفر جخج (کذا) (از فرهنگ اسدی).
دل شاه شد زان سخن شادمان
سراینده را گفت آباد مان.
فردوسی.
قول تو چو بار است و تو پربار درختی
آباد درختی که چو خرماست مقالش.
ناصرخسرو.
آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس
آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور.
معزی.
آباد بر آن بارهٔ میمون همایون
خوشگام چو یحموم و رهانجام چو دلدل.
عبدالواسع جبلی.
آباد بر آن کسی که او هست
از بندگی زمانه آزاد.
مجیر بیلقانی.
آباد بر آنکه جای عشرت
در حضرت پادشاه دارد.
مجیر بیلقانی.
که آباد بر چون تو شاه دلیر.
نظامی.
در جلوهٔ آن عروس دلشاد
آباد بر آنکه گوید آباد.
نظامی.
دل من جای خراب است و در او گنج غمت
باد آباد بر این گنج و بر این ویرانی.
نجیبالدین جرفاذقانی.
روز از پی شادی شراب است
آباد بر آنکه او خراب است.
مغربی.
|| (اِخ) خانهٔ کعبه:
فرستاد پس کردگار از بهشت
بدست سروش خجستهسرشت
ز یاقوت یک پارهٔ لعلفام
درخشان بدان خان آباد نام
مر آن را میان جهان جای کرد
پرستشگه خاطرآرای کرد.
اسدی.
|| نام اولین پیغمبر از پیغمبران عجم. (برهان قاطع).
