داشاد دعا باشد و گویند عطا باشد، عنصری گفت: خواستم با نیاز و داشادش پدر اینجا بمن فرستادش [حرکاتش همه رَهِ هنر است بَرَم از جان من عزیز تر است]. واژگان پهلوی؟
- معنی در لغتنامههای کهن: عطا، بخشش، انعام، هدیه، پاداش، و بهویژه هدیه و صلهای که بزرگان و پارسیان در روزهای گرامی و عید به مردم میدادند. (معنای «دعا» که در لغتنامههای کهن آمده، به باور زبانشناسان ناشی از اشتباه کاتبان در خوانشِ واژهٔ «عطا» بوده است). [1, 2]
- ریشه پهلوی: این واژه مشتق از واژهٔ بسیار اصیل پهلوی dāšn (داشن / به معنی دهش، هدیه و صله) است که خود ریشه در زبان اوستایی و فعل باستانی dā- (دادن) دارد. در زبان پهلوی، واژگان dāšn (داشن) و dāšad (داشاد) دقیقاً به معنی پاداش نیکی، انعام و ارمغانِ شاهانه به کار میرفتهاند. پس از قرن پنجم، این واژه جای خود را به کلمات «بخشایش»، «ارمغان» و «عطا» داد. [1, 2]
- معنی در شعر: تضرع، التماس، خواستن همراه با فروتنی، احتیاج. (خواستم با نیاز یعنی با خواهش و التماس فراوان از او تقاضا کردم).
- ریشه پهلوی: این واژه بازماندهٔ مستقیم واژهٔ پهلوی niyāz (به معنی احتیاج، خواستن و فقر) است. در اخلاق پهلوی، «نیاز» یکی از دیوانِ فرعی شمرده میشد که انسان را به طمع و ذلت میانداخت، اما در زبان شعر پارسی دری به معنای خواهشِ عاجزانه و مِهرآمیزِ عاشق دگرگون شد. [1]
- معنی در شعر: فضیلت، شایستگی، کمال، نیکویی و دانش (نه صرفاً هنرهای ظریفهٔ امروزی). عنصری میگوید تمام رفتارهای او بر مدارِ فضیلت و کمال است. [1]
- ریشه باستان و پهلوی: این واژه از اصیلترین کلمات ایرانی است. در زبان پهلوی به صورت hunar (به معنی فضله، شجاعت، توانایی و کمال) بوده که خود ریشه در واژه اوستایی huanara (به معنی مردِ نیکو، پهلوان و بافضیلت) دارد. پیشوند «هوـ» (Hu) در ایران باستان به معنی «نیکو» بوده است.
- معنی: روانه کرد، گسیل داشت.
- ریشه پهلوی: این فعل بازماندهٔ مستقیم فعل پهلوی frestādan (به همین معنی) است که از افعال رایج و پایهای در زبانهای ایرانی میانه بوده است. [1]
«من آن [غلام یا کنیزِ زیبارو] را با خواهش و تضرعِ فراوان (نیاز) و به عنوانِ یک بخشش و هدیهٔ ارزشمند (داشاد) تمنا کردم، تا اینکه سرانجام پدرش او را به اینجا نزد من گسیل داشت و فرستاد.
تمام رفتارها و حرکاتِ او بر مدارِ شایستگی، فضیلت و کمال (رَهِ هنر) است؛ به همین سبب، او نزد من حتی از جانِ خودم نیز عزیزتر و گرامیتر است.» [1]
در دهخدا این هم آمده: || دعا باشد. (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ). || اجر. (آنندراج ). پاداشن . (آنندراج ) مزد. کیفر. جزا. اجر. تلافی . (برهان ). || عطار. بوی فروش . خوشبوی فروش و عطار. (برهان ). (شاید معنی اخیر یعنی عطار از تصحیف عطاء ناشی شده باشد). || نشاط و سرور. || کوره و تنور. (ناظم الاطباء).
- تحلیل: همانطور که پیشتر حدس زده شد، این معنی به احتمال بسیار زیاد از اشتباهِ کاتبانِ نسخههای خطی در خواندنِ واژهٔ «عطا» پدید آمده است. در رسمالخط کهن و بینقطه، دو کلمهٔ «عطا» و «دعا» چشمی دقیقاً شبیه به هم نگاشته میشدند. از آنجا که اصلِ پهلوی این واژه یعنی dāšn و dāšad به معنی «دهش و بخشش» است، راه یافتنِ «دعا» به لغتنامه صرفاً یک خطای نسخهبرداری است که دهخدا آن را با ذکر منبع (اوبهی و اسدی نخجوانی) امانتداری کرده است. [1]
- ریشه پهلوی: این معانی کاملاً با اصل و ریشهٔ زبان پهلویِ کلمه سازگار و همراستا هستند. در متون پهلوی، واژهٔ dāšn (داشن) علاوه بر هدیه، به معنای «مزدِ کارِ نیک، پاداشِ فرجامینِ روان در سرای دیگر و جزا» به کار میرفته است. کلمهٔ «پاداشن» (یا پاداش) نیز خود یک واژهٔ خالص پهلوی (pādāšn) است که قرابت معنایی تام با «داشاد» دارد. [1]
- تحلیل: استاد دهخدا خود با هوشمندیِ تمام درون پرانتز فاش میکند که: «شاید معنی اخیر یعنی عطار از تصحیف عطاء ناشی شده باشد». این یک شاهکارِ حدس زبانی است؛ فرهنگنویسِ کتابِ برهان قاطع در نسخهٔ خطیِ پیشِ روی خود، ذیل واژهٔ داشاد خوانده بوده: «داشاد: عطاء...»، اما کلمهٔ «عطاء» را به اشتباه «عطّار» قرائت کرده و سپس برای جور شدنِ قافیهٔ معنی، خودش عبارت «بویفروش و خوشبویفروش» را هم به آن افزوده است! پس این معنی نیز اصالت ریشهای ندارد. [1]
- ریشه پهلوی: این معنی وجه کنایی و روانیِ واژه است. از آنجا که دریافتِ «داشاد» (صلهها و هدیههای عید و روزهای گرامی) مایهٔ شادمانی مردم میشده و خودِ جزءِ دوم واژه یعنی «شاد» با مفهوم سرور گره خورده است، مجازاً به خودِ حالتِ نشاط و جشن نیز «داشاد» میگفتند. [1]
- تحلیل: این مورد از شگفتیهای لغتنامههای اواخر دورهٔ قاجار است. به باور زبانشناسان، این معنا احتمالاً از آمیختگی صوتی واژهٔ داشاد با واژههای گویشیِ دیگری در قلمرو ابزارها (مانند «داشِ خشتپزی» یا «تاشه») رخ داده است یا باز هم خطایی در خوانشِ متونِ کهنِ مِعماری بوده است.
/////////
داشاد. (اِ) عطا و بخشش پارسیان؛ روز عید به مردم میدادهاند. (آنندراج). داشن. داشند. عطاء. (تفلیسی). دهشت. دهشته. (فرهنگ اسدی نخجوانی). بخشش و چیزی که روزهای گرامی به مردم میدادهاند:
خواستم با نثار و داشادش
پدر اینجا بمن فرستادش
حرکاتش همه رهه هنرست
برم از جان من عزیزترست.
عنصری.
ز داشاد [داشاب] تو شاد گردد ولی
ز کین تو غمناک گردد عدو. ۞
منوچهری.
صاحب فرهنگ ناصری (انجمن آرا) از فردوسی این مصراع را نقل میکند:
بفرمود داشاد دادن بدو.
|| دعا باشد. (فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی). || اجر. (آنندراج). پاداشن. (آنندراج). مزد. کیفر. جزا. اجر. تلافی. (برهان). || عطار. بویفروش. خوشبویفروش و عطار. (برهان). (شاید معنی اخیر، یعنی عطار، از تصحیف عطاء ناشی شده باشد). || نشاط و سرور. || کوره و تنور. (ناظمالاطباء).
