تشلیخ سَجّاده بود،[چنانکه ابو العباس گوید: این سلب من در ماه دی دیده چون تشلیخ در کیشان (؟)]
- تصحیف کلمهٔ «تسبیح»: در خط دستنویس کهن، اگر نقطههای واژهٔ «تسبیح» جابهجا و بیدقت گذاشته شوند، به راحتی به صورت «تشلیخ» خوانده میشود (حرف 'ب' به 'ل' و 'ح' به 'خ' دگرگون میشود). [1, 2]
- حدس کاتبان: لغتنویسانِ بعد از اسدی طوسی وقتی با این کلمهٔ ناآشنا (تشلیخ) روبرو شدند، به کلمات پیرامون آن در بیت نگاه کردند (مانند واژهٔ «کیشان» که به معنی بزرگان دین یا دینداران است) و پیش خود حدس زدند که لابد تشلیخ نوعی ابزار عبادی مانند «سجاده و جانماز» است! در حالی که اصل کلمه همان تسبیح (یا سبحه) بوده است. [1, 2]
- سَلَب: واژهای کهن (برگرفته از معرّبات) به معنی جامه، لباس، پوشش و رخت است.
- ماه دی: «دی» (در پهلوی day یا dadw) دهمین ماه سال و اوج چلهٔ زمستان و مظهر سرما است.
- کیشان: جمعِ «کیش» است. کیش در زبان پهلوی (kēš) به معنی دین، آیین، مذهب و روش عبادی بوده است. در اینجا «کیشان» مجازاً به معنی دینداران، زاهدان یا پیروان یک آیین است.
شاعر در حال توصیف جامه و احوال خود در چلهٔ زمستان (ماه دی) است:
این سلبِ من در ماه دی، دیده چون تسبیح (تشلیخ) در کیشان
«لباس و جامهٔ من در سرمای سختِ ماه دی، از فرطِ کهنگی، پارگی یا رشتهرشته شدن (یا شاید از فرطِ لرزیدن من در آن)، مانند دستانِ دینداران و زاهدان (کیشان) که مدام روی دانههای تسبیح میچرخد و تکان میخورد، مدام در حرکت و لرزش است؛ یا جامهام مانند تسبیح، بندبند و سوراخسوراخ شده است.»
منشأ واژهٔ «تشلیخ» یک غلط نگارشی (تصحیف) از واژهٔ تسبیح است و معنای «سجاده» صرفاً یک حدسِ خیالی از سوی فرهنگنویسانِ قرون گذشته بوده است. [1, 2]
- «تسبیح» یعنی «سبحانالله گفتن» (مصدر عربی) و اشاره به آن مهرههای نخی، در اصل «سُبْحه» است. پس چون تسبیح اسمِ جنسِ مهره نیست، در شعر حافظ و سعدی غلط است!
- آنها گمان کردند شکل درست واژه «تسلیخ» (سجاده) است و مردم به اشتباه آن را تسبیح خواندهاند.
- شاهد شمس فخری اصفهانی (معیار جمالی):
ز بیم محتسب قهر تو نهد زهره / بجای چنگ و دف و جام و مصحف و تسلیخ
حقیقت تاریخی: شمس فخری (شاعر قرن هشتم) خود نویسندهٔ فرهنگ معیار جمالی بود. او برای اینکه لغات عجیبِ لغت فرس اسدی را زنده جلوه دهد، خودش شعر میساخت و لغات جعلی را در آن میگنجاند! علامه قزوینی اثبات کرده که او در این بیت، خود هم مدعی و هم شاهد بوده و بیتش ارزش استناد ندارد. - شاهد شعر حافظ:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود / تسبیح شیخ و خرقهٔ رند شرابخوار
حقیقت تاریخی: در تمام نسخههای معتبر و کهن حافظ (مانند نسخه قزوینی-غنی، نسخه خانلری و عیوضی) کلمه «تسبیح» آمده است. تغییر آن به «تسلیخ» ذوقزدگیِ بیجای فرهنگنویسان دوره قاجار بوده که میخواستند شعر حافظ را با لغت خیالی خودشان اصلاح کنند. - شاهد قطعهٔ هجوی با قافیه زرنیخ و توبیخ:
در دست خسان چو سبحه گردانی / در زیر مراثیان چو تسلیخی
حقیقت تاریخی: این قطعه که به «یکی از استادان سلف» نسبت داده شده، در هیچ تذکرهٔ معتبری (مانند لبابالالباب یا تذکره دولتشاه) وجود ندارد و به نظر میرسد توسط همان لغتنویسان متأخر برای جور کردن قافیه و تراشیدن شاهد جعلی ساخته شده است.
- دلق / مرقع: جامههای تکهدوزی شده و کهنه صوفیان.
- طَیلَسان: جامه و ردای بلند دانشمندان و مشایخ که در پهلوی به صورت tālesān یا tāles رواج داشته است.
- خرقه: در پهلوی به جای آن از واژه xrag یا جامهٔ پاره استفاده میشد.
- مصحف: کتاب یا قرآن (از ریشههای معرب).
- زرنیخ: واژهای کاملاً اصیل و پهلوی به صورت zarnīx (ماده معدنی زرد رنگ/سولفید آرسنیک) که بخش اول آن همان زر (طلا/زرد) است.
متن ارسالی شما بازتابدهندهٔ یک «انحراف لغوی ثانویه» است. کاتبان ابتدا «تسبیح» را «تشلیخ» خواندند؛ سپس لغتنویسان بعدی برای اصلاح قیافهٔ کلمه، آن را به «تسلیخ» تبدیل کردند و برایش معنای سجاده و شواهد شعریِ ساختگی تراشیدند.
تشلیخ. [تَ] (اِ) سجاده بود. (لغت فرس اسدی، چ اقبال، ص ۷۷) (اوبهی). سجاده و جای نماز باشد. (فرهنگ جهانگیری) (از برهان) (از فرهنگ رشیدی). سجاده و مصلی. (شرفنامهٔ منیری). همان تسلیخ که سجاده باشد. (انجمن آرا) (آنندراج).
دکتر محمد معین در حاشیهٔ برهان آرد: در سه نسخه از لغت فرس اسدی هم کلمهٔ تشلیخ به معنی سجاده آمده و بیتی نامفهوم از ابوالعباس شاهد آمده. به گمان ما این هیئت غریب، که هیچ شباهتی با وزن و هیئت معهودهٔ کلمات فارسی و قیافهٔ آنها ندارد، یا محتملاً از یکی از السنهٔ سامی و آرامی از قدیمالایام در زبان فارسی داخل شده بوده است و بعدها مهجور و متروک شده، یا آنکه صاف و ساده تصحیف کلمهٔ تسبیح بوده است که کسی در عبارتی بهواسطهٔ کم و زیادبودن نقاط آن این کلمه را بد خوانده و به تشلیخ یا تسلیخ تصحیف کرده بوده و از پیش و پس عبارت هم معنی سجاده برای آن حدس زده بوده است. در هر حال، صحت و اصالت این کلمه تا درجهٔ زیادی قرین شک و تردید در ذهن انسان جلوهگر میشود. (نقل به اختصار از مقالهٔ علامهٔ مرحوم قزوینی با عنوان «تسبیح به معنی سبحه صحیح و فصیح است»، در مجلهٔ یادگار، سال ۲، شمارهٔ ۵):
این سلب من در ماه دی
دیده چون تشلیخ در کیشان (؟)
ابوالعباس (از لغت فرس اسدی).
و رجوع به تسبیح و تسلیخ شود.
تسلیخ. [تَ] (اِ) سجاده و جانماز را گویند و به این معنی با شین نقطهدار هم آمده است. (برهان) (از ناظمالاطباء). سجاده است که فارسی آن جای نماز است و این لغت چون غیرمشهور است، در اشعار به مناسبت تشبیه، تسبیح خواندهاند و مرکز لام را با تصور کردهاند. شمس فخر اصفهانی در لغت خود که معیار جمالی نام دارد، با توبیخ و زرنیخ قافیه کرده... و اینکه در شعر خواجه حافظ خواندهاند: «تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش»، مصحف شده؛ چه تسبیح به معنی سبحانالله ۞ گفتن است. چنانکه تکبیر، اللهاکبر و تحمید، الحمدلله گفتن. و آنکه در این ایام به تسبیح مشهور شده، سبحه به ضم سین است و سبحات به ضمتین جمع آن است و در قاموس گفته: سبحه به ضم، مهرهها که عدد تسبیح به آن گیرند و نماز نافله و ذکر حق تعالی و سبحات به ضمتین، مواضع سجود و سبحات وجه الله، انوار جلال حق تعالی... علیایحال، تسلیخ در اشعار خواجه نیز اصح و احسن است از تسبیح، چنانکه گفته:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقهٔ رند شرابخوار.
قطع نظر از اینکه تسبیح به معنی مشهور اطلاق بر آن مهرهها کرده صحیح نیست، به حسب معنی نیز سجادهٔ شیخ و خرقهٔ رند شرابخوار عنان بر عنان روند، مناسبتر است. و رب مشهور الاصل له، و در این کتاب غلطهای مشهور بسیار ذکر شده و خواهد شد... و تسلیخ را تشلیخ نیز گفتهاند... (انجمن آرا) (آنندراج). سجاده و جانماز و تشلیخ. (ناظمالاطباء). و رجوع به تشلیخ شود:
تسلیخ چه میباید و سجاده چه باشد
بر مرکب بیطاقت تن اینهمه بار است.
عمعق.
دلقت به چه کار آید و تسلیخ و مرقع
خود را ز عملهای نکوهیده بری دار.
سعدی.
ز بیم محتسب قهر تو نهد زهره
بهجای چنگ و دف و جام و مصحف و تسلیخ.
شمس فخری (از انجمن آرا).
ای اشهری، ای به فارسی شهره
اندرخور صدهزار توبیخی
با موی سفید و زردی گونه
همچون گچ منتقش به زرنیخی
در دست خسان چو سبحه گردانی
در زیر مراثیان چو تسلیخی.
(یکی از استادان سلف، از انجمن آرا).
