۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

وحدت ادیان، وحدت وجود، یکــــــــــتائی هستــــــــــــــــــــــــتی

وحدت ادیان، وحدت وجود، یکتائی هستــــی



ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب
درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل
ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه‌ی شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم سوی
دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم
روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب
دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی
به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذرا و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی
مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو


از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم
که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش
که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم
چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت
هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید
که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی
تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو


دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن
میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی
چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیالک
پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:
ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند
درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت
دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش
آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر
ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو


چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی
همه عالم مشارق انوار

کوروَش قائد و عصا طلبی
بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوه‌ی آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند
که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و اصال
یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند
بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد
پای اوهام و دیده‌ی افکار

بار یابی به محفلی کن جا
جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران
یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی
که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو


هاتف اصفهانی

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

وصف العیش: اندازه نگه دار که اندازه نکوست...

بهار بهار
بهار بهار
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد ... اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
محمد علي بهمني

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

ساعت تیری: خوشی، تفریح و خوشگذرانی

ساعت تیری: به معنای خوشی، تفریح و خوشگذرانی در زبان افغانی: دین و سنت ها می گویند زنها را نمی شود همه جا برد پس؟؟؟؟؟؟ پس پس پس
از یاد نبریم دور و بر همین منطقه از دیر باز صدور کنیز و غلام صورت می گرفته است!!؟


بچه های رقاص شمال
مردان ثروتمند و با نفوذ، بچه های نوجوان را برای ساعت تیری و عمل سکس استخدام می کنند، درحالی که مقامات محلی چیزی از دست شان برای متوقف کردن این کار بر نمی آید.
گزارش سید یعقوب ابراهیمی در مزارشریف (10 اکتوبر 2007)
الله داد يکى از قوماندان اسبق مجاهدين در ولایت شمال افغانستان، کندز گفت: "برخی مردان از بازی با سگان لذت می برند، برخی از بازی با زنان. من از بازی با بچه ها لذت می برم."

او یکی از افرادی است که تعداد شان رو به افزایش است و در "بچه بازی" دخیل اند. بچه بازی یک سنت دیرینه است که مورد نکوهش فعالان حقوق بشر و ملایان قرار گرفته، اما در شمال نسبتاً پر امن افغانستان، در حال گسترش است.

مردان سن و سالدار و قدرتمند، این بچه ها را نگاه می کنند تا در مهمانی های خاص انها را برقصانند و معمولاً پس از مهمانی مورد سوء استفاده جنسی نيز انها راقرار ميدهند . این بچه ها را "بچه بی ریش" می خوانند و زیر هجده سال اند، اما مناسب ترین سن شان 14 سال است.

الله داد 44 ساله گفت: "وقتی جوان بودم، یک بچه بی ریش داشتم که در تمام منطقه نام داشت . مثل یک کبوتر در حال پرواز می رقصید. تا اکنون هيچ کس نتوانست جاى اورا پر کند او را برای سه سال پیش خود نگاه کردم، وقتی جوان شد، رهایش کردم."

الله داد چندین بچه را در طول سال ها نگاه کرده است و می گوید که از این "تفریح" خوشش می آید. او گفت: "من عروسی کرده ام، اما بچه ها را نسبت به زنان ترجیح می دهم. کسی نمی تواند درین منطقه زنان را با خود به مهمانی ببرد و نمی توانید آنان را برقصاند. این بچه ها نشانه ای از حیثیت ماست."

سالون های کلان که "قوش خانه" نامیده می شود، محل مهمانی بچه بازان است و جایی است که "مالکان" بچه ها یا "کاته" دوستان شان را به تماشای رقص بچه ها دعوت می کنند. ناوقت شب وقتی رقص به پایان می رسد، بچه ها به منظور سوء استفاده جنسی در اختیار دوستان نزدیک قرار داده می شوند.

الله داد تشریح کرد که چگونه پای بچه ها به بچه بازی کشانده می شود. او گفت: "اول ما بچه ها را در قریه خوش می کنیم و پس از آن می کوشیم آنان را به طرف خود بکشانیم. بعضی از آنان با ما برای دريافت پول می مانند. معاش ماهانه می گیرند و در بدل، ما می توانیم هر وقت که خواسته باشیم، در اختیار ما باشند. آنان تمام وقت با ما نمی مانند. آنان می توانند کار خود را به پیش ببرند و تنها با ما به مهمانی بروند."

اگر یک بچه نخواهد بچه بی ریش شود، کسی او را بچه بی ریش ساخته نمی تواند. او تأکید کرد: "ما آنان را به زور وادار کرده نمی توانیم. تنها زورمندان می توانند برای تمام وقت، "بچه" در اختیار داشته باشند.

مالک، بچه را با خود به مهمانی می برد تا به رخ دیگران بکشد.

الله داد ادامه داد: "وقتی مهمانی شروع می شود، بچه ها لباس مخصوص دارند که "جامن" نام دارد. زنگ رقص مزاری به پای شان بسته می شود و یک به یک با موسیقی رقص می کنند.

او تشریح کرد که انواع مختلف رقص شهرت دارد و هر یک ضرب خود را دارد. اگر بچه نخواهد برقصد یا خراب برقصد، مالک اش او را با چوب دراز می زند.

الله داد گفت: "ما مجبوریم چنین کنیم، سر این بچه ها پول مصرف می کنیم تا برقصند."

بچه بی ریش فعلی الله داد که 16 ساله است، نخواست مصاحبه کند.

یک مالک دیگر بچه بی ریش 16 ساله اش را مجبور کرد، گپ بزند، اما او نامش را نگفت.

او که خسته به نظر می رسید، گفت: "دیشب رقص کردم. از پارسال چنین می کنم. چاره ندارم. فقیر هستم. پدرم مرده و این تنها راه درآمد برای من و خانواده ام است. کوشش می کنم به خصوص در مهمانی های کلان خوب برقصم. مردان بالایم پول می ریزند و من آن را جمع می کنم. یگان وقت مرا به بازار می برند و کالای مقبول برایم می خرند."

سنت نگهداری جوانان در دست مردان سن و سالدار به هیچوجه به شمال افغانستان منحصر نیست، اما این سنت در جنوب که طالبان و اصول سختگیرانه اخلاقی شان به عنوان یک بازدارنده عمل می کند، با وقفه روبرو شده است.

در شمال چنین مخالفت هایی وجود ندارد و بچه بازی بطور گسترده در چند سال اخیر احیا شده است.

بازگل از باشندگان کندز گفت: "بچه بازی درین اواخر به پیمانۀ گسترده افزایش یافته و افزایش آن هنوز هم ادامه دارد. در گذشته مردم از آن شرم داشتند و می کوشیدند آن را پنهان کنند. اکنون هیچ کس از آن شرم ندارد و به طور علنی در همچو مهمانی ها شرکت می کنند."

او شرح داد که بچه بازی به دلایل متعدد گسترش یافته که در میان آنها تأثیر فزایندۀ مردان قدرتمند محلی است که بچه بازی را نشانه ای از اقتدار شان می دانند.

قرار بود این ملیشه ها، نیروهای شان را خلع سلاح و اسلحۀ شان را تحویل دهند، اما طوری که آی دبلیو پی آر گزارش داده، بسیاری از آنان تا هنوز دارای قدرت اند تا مردم محلی از آنان بهراسند.

بازگل گفت که فقر عامل دیگر است که بچه ها را به دام می اندازد، چون حکومت درین زمینه در حل این مشکل ناکام مانده و پولیس هم از اعتماد ناچیز مردم برخوردار است.

او گفت: "در گذشته تعداد اندک، بچه نگاه می کردند. اکنون هر کس بچه نگاه می کند و مقامات هم به فکر آن نیستند. گپ به جایی رسیده که اکنون کمتر مهمانی بدون رقص بچه ها برگزار می شود. و اگر در مراسم عروسی، بچه های رقاص نباشد، نشانه ای از رسوایی است. و این کار منجر به افزایش رفتارهای غیراخلاقی میان بچه ها شده و اگر مقداری کار صورت نگیرد، این کار ادامه خواهد یافت."

برای برخی، بچه بی ریش سمبولی از موقف اجتماعی است.

نصرالدین که به نصرو بای مشهور است و در ولایت بغلان زندگی می کند، گفت: "من چندان پولدار نیستم، اما زیاد فقیر هم نیستم. من می خواهم تا حد ممکن، بچه بی ریش داشته باشم، چون وقتی به مهمانی ها می روم، نمی خواهم از دیگران چیزی کم داشته باشم."

نصرو بای تأکید کرد که سنت داشتن بچه های رقاص چیز خوبی است.

او گفت: "این یک کار خوب است. ما فرهنگ خود را داریم. در کشورهای خارجی، زنان می رقصند. ما رقص خود را داریم که در هیچ جای دنیا پیدا نمی شود."

قوماندانان ملیشه ها و دیگر مردم پولدار، بچه های مقبول را خریدوفروش می کنند و از مهمانی های بچه بازی به حیث بازار استفاده می کنند.

نیک محمد باشندۀ ولسوالی اندراب ولایت بغلان که اکثراً در مهمانی های رقص شرکت می کنند، اما خودش بچه بی ریش ندارد، گفت: "قوماندانان و ثروتمندان، مهمانی ها را به منظور انتخاب بچه بی ریش دعوت می کنند. بسیاری از این مردان، بچه های شان را درین مهمانی ها وادار به رقص می کنند و دیگران بچه ها را انتخاب و پول او را می پردازند. در پایان مهمانی، بچه صاحب مالک جدید است."

او گفت مبلغ قابل ملاحظۀ پول درین معاملات دست به دست می شود.

نیک محمد هم مثل نصرو بای، جلوه نمایی را یکی از عوامل سنت بچه بازی می داند.

او گفت: "قوماندانان اکثر اوقات بچه های شان را به بازار می برند و برای شان کالاهای مقبول می خرند تا بدینوسیله قوماندانان دیگر را به مصاف طلبیده باشند. گاهی اوقات برای شان حتی موتر هم می دهد و این مایۀ مزد شان می شود."

علمای مذهبی این کار را تقبیح می کنند و آن را یکی از گناه های کبیره می دانند.

مولوی غلام ربانی در تخار گفت: "رقصاندن و سوء استفادۀ جنسی از بچه ها در اسلام به شدت منع قرار داده شده است. کسانی که دست به آن می زنند، باید مجازات شوند. آنان باید از کوهی به پایین پرتاب شوند یا سنگسار شوند."

مقامات محلی می پذیرند که این کار، عام شده است، اما نمی دانند که چگونه با آن مبارزه کنند.

حفیظ الله خالقیار رییس حارنوالی ولایت بغلان گفت: "بلی، بچه بازی امر معمول است به خصوص در ولسوالی های خوست و فرنگ و اندراب بچه ها رقصانده می شوند، مورد سوء استفادۀ جنسی قرار می گیرند و حتی خریدوفروش می شوند. سر این بچه های بی ریش جنگ می شود. این کار روز به روز افزایش می یابد و فاجعه بار است."

خالقیار گفت که چیزی از دست حارنوال بر نمی آید. او شکوه کرد: "پولیس و ولسوالان با ما همکاری نخواهند کرد. دوسیه های شان را به ما ارسال نمی کنند، لذا ما نمی توانیم اقدام کنیم."

او گفت که قوماندانان ملیشه که درین کار دست دارند، چنان قدرتمند اند که حتی پولیس هم به آنان چیزی گفته نمی تواند.

او گفت: "قوماندانان محلی درین کار دخیل اند و از آن حمایت می کنند. آنان پول، قدرت و اسلحه دارند. نه ولسوالان و نه هم مردم محل جرئت می کنند که از آنان به ما شکایت کنند."

با اینهم خالقیار گفت که مصمم است با این کار مبارزه کند و درین راه دستاوردهایی هم داشته است.

او گفت: "ما با این مسئله جدی برخورد می کنیم. این کار خلاف قانون است و مجرمان باید مجازات شوند."

پولیس درین اواخر در پلخمری، مرکز ولایت بغلان بر یک سالون بچه بازی یورش برد و 30 مرد را دستگیر کرد. خالقیار گفت: "دوسیۀ آنان در حال حاضر در ستره محکمه است. افراد زیادی را به این جرم روانۀ زندانى کرده ایم."

جنرال سید احمد سمیع، از مقامات امنیتی ولایت تخار هم از نبود همکارى مردم شکایت کرد.

او گفت: "ما هر مرکز بچه بازی را که دیده ایم، بسته ایم.ا مسال هفت دوسیه را به دفتر حارنوال فرستاده ایم."

اما پولیس تنها همینقدر از دست اش بر می آید. سمیع گفت: "این کار تاریخ طولانی درین ولایت دارد تا حدی که مردم آن را یک سنت شرافتمندانه می دانند و با ما همکاری نخواهند کرد. این یک مانع جدی برای کار ما است."

جنرال اسدالله امرخیل قوماندان امنیه کندز موافق است که همکاری مردم برای متوقف کردن این کار، مورد نیاز است. هر چند که تا حال 27 نفر درین ولایت توقیف شده اند.

محمد ظاهر ظفری، رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر در شمال افغانستان، از ناتوانی حکومت برای اقدام در برابر این عمل اظهار نارضایتی کرد.

او گفت: "متأسفانه باید بگویم که این نوع رقصاندن، سوءاستفادۀ جنسی و خرید بچه ها سالهاست که ادامه دارد. این یک فرهنگ زشت است. بچه هایی که از آنان استفاده می شود، اکثراً فقیر، خردسال یا یتیم اند و بنابر وضعیت اقتصادی شان مجبور به این کار می شوند. این کار از هر دو جهت انسانی و قانونی، تکاندهنده است. بچه هایی که چنین می کنند، آیندۀ تاریک در پیش دارند. آنان همیشه خجالت خواهند کشید و انسان های افسرده به بار خواهند آمد و تهدیدی برای جامعه خواهند بود. حکومت درین باره هیچ اقدامی نکرده است و سوءاستفاده از کودکان همچنان ادامه دارد."

خالقیار هم دربارۀ بچه بی ریشان عین نظر را دارد و می گوید که بچه بازی هویت آنان را تباه می کند.

او گفت: "اگر سازمان ملل و حکومت این موضوع را به اندازۀ قاچاق اطفال و مواد مخدر جدی نگیرد و مجرمان را مجازات نکند، جلوگیری از آن نزدیک به ناممکن خواهد بود."

سید یعقوب ابراهیمی گزارشگر آی دبلیو پی آر در مزارشریف است.

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست

آمدی جانم به قربانت
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟
بی وفا بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا؟
نوشدارویی - نوشدارویی - نوشدارویی و
بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل - سنگدل - سنگدل این
زودتر میخواستی - حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا- نازنینا- نازنینا ما به ناز تو
جوانی داده ایم
دیگر اكنون با جوانان
ناز كن با ما چرا
وه كه با این عمر های كوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می كند
در شگفتم من - در شگفتم من
نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمی كردی سفر
راه عشق است این یكی بی مونس و تنها چرا؟
بی مونس وتنها چرا؟؟

شعر و سیاست

امین قضایی
۷م اسفند ۱۳۸۸

ادبیات و سیاست
هر نقاشی همزمان یک مجسمه ساز است. او جز اینکه از مردم مجسمه های بی جان و بی خاصیتی جلوی تابلوی نقاشی اش بسازد ، کاری انجام نمی دهد.

سیاست و شعر دو امر ذوالحدین هستند که انواع ادبیات در میان این دو حد افراطی جای می گیرند. آنها هر یک دو وجه بنیادین زبان را نمایندگی می کنند. سیاست، زبان را برای اقناع به کار می برد، تلاش برای اجماع حول محتوایی مشخص و اتکا به استدلال تا با استفاده از همین اجماع تغییری در بافت قدرت ایجاد کند. شاید بارزترین و افراطی ترین نمونه ی آن بیانیه سیاسی باشد که تمامی تلاش آن برانگیختن مخاطب برای اجماع و اتحاد حول مفهومی است که متن بیانیه اشاعه می دهد. سیاست به وجه ارتباطی زبان اتکا می کند، جایگاه متن را در جهان بینا ذهنی می بیند و واژگان را نه فقط نشانه که رسانه نیز می بیند. در سوی دیگر ، شعر، زبان را به عنوان نظامی از نشانه و امکانات بالقوه ی آن و به خصوص امکان استعاره ، به کار می برد و نه صرفا به عنوان وسیله ای برای ابراز انتقال ِ معانی . بنابراین شعر بسط امکان های زبان است و این توسعه ابتکاری را می طلبد که آنرا از زبان روزمره جدا می کند. بنابراین واژگان حالتی یکتا و یگانه پیدا می کنند و معانی آنها به شدت وابسته به خود بافت شعر می شوند و این گریز از واژه به مثابه ی امرعام یا گریز از نقش صرفا دلالتی کلمات موجب ناتوانی در استدلال و اقناع می شود. پس در اینجا وجه استعاری زبان پررنگ می شود و نه وجه رسانه ای آن. این تفاوت نتایج واضحی دارد : برای مثال کمتر شاعری متن را برای اقناع و خوشایند مخاطب می نویسد. در یک متن سیاسی ما همواره مصلحت اندیشی می کنیم و هرچه فکر می کنیم نمی نویسیم. اما شاعر در پی آن نیست که استفاده ی او از واژگان به استفاده عمومی مخاطبین از آن واژگان محدود شود. دیگر انواع ادبیات را می توان در چنین طیفی قرار داد. رمان در میان این طیف قرار می گیرد ، رمان اگرچه در محتوای اجتماعی و سیاسی مشترک مخاطب زیست می کند اما این محتوا را برای اقناع مخاطب ، صریحا ارزشگذاری نمی کند و مانند شعر نسبت به تاویل باز می ماند.

یکبار حدود شش سال پیش ، در یک تحصن دانشجویی وقتی عموم دانشجویان از ما حمایت نکرده بودند ، دوستان از من خواستند بیانیه ای بنویسم تا بتوانیم بدنه ی دانشجویی را هم با برانگیختن احساسات و هم با استدلال و روشنگری متقاعد کنیم تا به تحصن چند روزه ی ما بپیوندند. این مسئله نخستین بار من را در مقابل تضاد احساس و استدلال ، و به بیان دیگر شعر و سیاست ، جلب کرد. برای جلب احساسات باید متنی شاعرانه نوشت یا به آن سوی نزدیک شد و این با زبان سرد ِ اقناع و استدلال در تقابل قرار دارد. آیا چنین موقعیت طیفی و ذوالحدین بنیادین است یا می توان با نگاهی جدید از آن فراتر رفت؟ من به این نتیجه رسیدم که این تضاد بنیادین نیست و اشکالی در کار وجود دارد. باید به دنبال پیش فرضیاتی بگردیم که موجب می شود جنگ شاعران و افلاطون سیاستمدار به صورت خیالی بازسازی شود.

اجازه بدهید تصور کنیم که بار دیگر می خواهم چنین بیانیه ای بنویسم. یک راه حل ساده ، روشی التقاطی و مکانیکی است مانند استفاده از اشعار و جملات قصار در لابلای یک بیانیه ی سیاسی . اما با این کار تلویحا پذیرفته ایم که این تضاد را نمی توان حل کرد و به واقع صورت مسئله را پاک کرده ایم. یک ترکیب شیمیایی تر بین این دو سویه ، استفاده از متن حماسی است. اما حماسه به واقع هر دو را از دست می دهد و تنها ظاهری از شعر و سیاست را حفظ می کند. از شعر چیزی جز نظم و همخوانی کلمات باقی نمی ماند و از سیاست و تاریخ نه استدلال و واقعیت بلکه اشاراتی مبالغه آمیز از یک اتفاق سیاسی و اجتماعی. به واقع حماسه تنها یک صحنه پردازی از زمینه ی تاریخی است. یک سنتز دیگر میان وجه اقناعی و ارتباطی زبان با وجه استعاری آن، طنز است. طنز یک سنتز خیالی میان جنبه ی شاعرانه و زبان روزمره برقرار می کند. چنین وحدتی در عمل وجود ندارد و دقیقا همین وحدت اضداد جعلی موجب خنده می شود.

هیچ کدام از این سبک ها، این تقابل اجباری را حل نمی کنند و در واقع به بطن مسئله راه نمی یابند. اولین مسئله این است که اصلا چرا چنین تضادی وجود دارد؟ رویکرد شعری در متن یا استفاده ی استعاری از زبان، زبان را به عنوان نظامی از نشانه ها، به قول باختین درون گرا یا خودمحور می سازد. متن از این منظر تنها وقتی رویکردی زیبایی شناختی به خود می گیرد که نشانه ها به یک نظم خودساخته و ذهنی تبدیل می شوند. استعاره به رابطه ی تفاضلی میان دالها بسنده می کند، اما چنین نظامی خودساخته باقی می ماند، یعنی انتظام آن کاملا سوبژکتیو و ذهنی است. این ذهنیت است که میان نشانه ها نظم برقرار می کند، اما الزاما چنین انتظام یا روابط واقعی بین مدلول های آنها برقرار نیست. برای مثال من در بیانیه برای توصیف موقعیت نگهبانان و مسئولین حراست دانشگاه از استعاره ی مترسک استفاده کردم. بی شک چنین انتظامی در روابط واقعی چیزها برقرار نیست و این یک انتظام خودساخته و ذهنی است. حال باید سئوال فوق را به این صورت تعبیر کنیم که آیا باید رویکرد زیبایی شناختی در متن (یا شعر به مثابه ی بارزترین تجلی این رویکرد در زبان) را همانطور که هست به عنوان نظم خودساخته ی ذهنی بپذیریم؟ برای سیاسی شدن، ارتباطی شدن و پذیرش امکان های ارتباطی زبان باید بپرسیم چه ارتباطی میان این نظم خودساخته ذهنی با نظم اجتماعی موجود برقرار می شود؟ این ارتباط ، همان تعین است. در واقع باید شعر را به تعین نظم خودساخته مبدل سازیم و به بیان دیگر چنین انتظاری از آن داشته باشیم. بنابراین تضاد شعر و سیاست در یک طیف ذوالحدین ، ناشی از عدم تعین است ، یعنی نظم ذهنی ما قادر به تعیّن در نظم اجتماعی موجود نیست. من تلاش کردم این تضاد را در قاموس فلسفی خودم، از نو تفسیر کنم. در اینجا بار دیگر مانند خیلی از موارد، به سئوال بزرگ دو قرن تفکر و فلسفه بازگشتیم: یعنی وحدت ذهن و عین. و یا به این مسئله ی کانت و هیوم که فهم ما یعنی انتظام میان مفاهیم، هیچ ارتباط ضروری با چنین انتظامی در اعیان ندارد. به بیان دیگر، روابط بین مفاهیم عینا رونوشتی از روابط اشیا نیست. آیا به قول کانت این انتظام خودساخته ی ذهنی مطلقا پیشینی و استعلایی است یا باید راه حل های دیگر فیلسوفان را نیز در اینجا بررسی کنیم؟ به نظر می رسد در اینجا دیالکتیک باید وارد صحنه شود. بیانیه ی سیاسی ایده آل ما می تواند با پیروی از منطق های نظم اجتماعی موجود به یک ژورنالیسم فرومایه تبدیل شود و یا با اشتغال شخصی با نظم ذهنی مان جنبه ای تغزلی بیابد. این دو حد مبتذل متن شاعرانه و سیاسی، نتیجه ی شکست کامل فرآیند تعین بخشی است. بنابراین تضاد شعر و سیاست، تضادی نیست که از تعاریف و ماهیت مانعة الجمع آندو برآید، بلکه این تضادی است تاریخی و در پرتوی رابطه ی تاریخی نظم ذهنی و عینی باید آنرا بررسی کرد. چیزی که در ابتدا یک مشکل ساده در نوشتن بیانیه ی سیاسی به نظر می رسد، به واقع یک مسئله بنیادین و تاریخی هنر است.

پس بیایید هنر را تعین نظم خودساخته ی ذهنی تعریف کنیم و نه صرفا با رویکرد زیبایی شناختی یعنی تنها نظمِ خودساخته. بنابراین مسئله ی هنر این نیست که چگونه مفاهیم، کلمات و ماتریال های هنری را در خدمت انتظامی ذهنی قرار دهیم و ذهن ما با این جایگاه آفرینشگری خود ، توانمندی نظم بخشیدن به امور را به نمایش در آورد. مسئله این است که چگونه این انتظام در روابط واقعی اجتماع عینیت بخشیده شود. ضرورت تعیّن برای هنر، تحمیل امری بیرونی (وظیفه ی سیاسی و اجتماعی هنرمند) نیست بلکه جزئی از تعریف هنر است یعنی هنر به مثابه تعیّن ِ زیبایی. بنابراین هرگونه تحلیلی درباره ی هنر ، باید ابژه ی تحلیل خود را نه فرم و محتوای هنر ، بلکه اثر هنری ، همان چیزی که با گوشت و خون خود وارد جامعه می شود ، قرار دهد. اکنون که در جامعه ی مدرن (و نه بدوی) نظم اجتماعی موجود بر منطق مبادله استوار است بنابراین ابژه ی تحلیل اثر هنری، کالای هنری است. با چنین تعریفی شعر سیاسی یک نوع از شعر نیست بلکه جسمیت آن است. این تصور که نوشتار میان دو امر افراطی وجه شاعرانه و وجه سیاسی درگیر است به واقع ارتباط را از نوع تعین نمی بیند. اگر واحدهای امر ذهنی مفاهیم و نشانه ها هستند، واحدهای امر عینی، افراد و نهادها هستند. پس وقتی یک متن ادبی را نظم خودساخته ی ذهنی تصور کنیم چیزی جز فرم و محتوا نخواهد بود و به ضرورت ارتباط آن یا با ذهنیت مخاطب و واقعیت موجود بررسی می شود یا با روان نویسنده و یا بهتر از آن دو، ارتباط فرمالیستی جزء اثر هنری در رابطه با کلیت آن. اما وقتی همین متن را در تعین اش یعنی به صورت کالای هنری نگاه کنیم، باید ارتباط آن با افراد و نهادها نیز بررسی شود. همین نحوه ی ارتباط است که کالبد سیاسی متن است و نه صرفا محتوای سیاسی متن.

با این کار هنر را در یک چشم انداز کاملا هگلی بررسی کردیم. هنر مانند هر انسانی، شخصیتی دارد و فردیتی. شخصیت با اخلاقیات ذهنی سر و کار دارد اما فردیت با نهادهای عینی و حقوق مدون. پس آیا هنر را هم باید با این دو وجه ارزشگذاری کرد، یعنی علاوه بر جنبه ی ذهنی هنر(یا شخصیت هنر)، باید تعیّن هنر به عنوان کالای هنری را در نظم اجتماعی موجود درک کرد؟ بیایید به بیانیه بازگردیم تا مسئله را دقیق بررسی کنیم : در ابتدا تلاش کردیم تضاد موجود را با انتخاب سبک حل کنیم. یعنی به گونه ای آرایش و نظمی خودساخته برقرار کنیم که بهترین مطابقت را با نظم اجتماعی موجود و ذهنیت مخاطبین داشته باشد. چنین راه حلی به سادگی قابل رد است چون مشکل اصلی تعیّن است. پس بگذارید تعیّن یک بیانیه را بررسی کنیم.

وقتی جایگاه عینی یک متن را در جهان منافع و اراده ها بررسی می کنیم ، این تصور غلط است که متنی بتواند با ارجاع به حقیقت و استدلال حقیقت محور، روح نیکخو و حق طلب انسانها را بیدار سازد. چنین زمینه ی مشترک بینا اذهانی وجود ندارد که یک نظم خودساخته ی ذهنی بتواند عینا در تمامی اذهان تکرار شود و همان تاثرات را برانگیزاند. پس یک متن قادر به برانگیختن عواطف یکسان در تمامی انسانها نیست و باید جایگاه متن را در مواجهه با منافع واقعی و عینی افراد بررسی کرد. پس چنین انتظاری برای یک بیانیه انتظار بسیار غلطی است. از سوی دیگر، شعر ممکن است با نظم خود ساخته ی منزوی و بسته ی خود، راه را به سوی تاویلی باز کند که هر کسی چه مستبد و چه مظلوم شاید بتواند برداشت خود را به آن تحمیل کند. این را بخشی از محسنات یک متن ادبی می انگارند و هنرمند با تفاخر اعلام می کند که تاویل را به مخاطب واگذار کرده است. در این صورت متن به دستمال تمیزی تبدیل می شود که برای پاک کردن هر چیز کثیفی موثر است. بهانه هایی مانند فعال کردن ذهن مخاطب و واداشتن او به تاویل وارد نیست. این رویکرد نشانه ی بی تفاوتی سیاسی در عینیت است و بنابراین «تاویل باز» موجب فراموشی تعیّن اثر خواهد شد. من به سادگی چنین چیزی را نمی پذیرم چون تاویل آزاد تنها نشانه ی عدم درک هنر به مثابه تعیّن است.

تضاد شعر و سیاست، تضاد میان وجه استعاری و زاینده ی زبان از یکسو و وجه ارتباطی و اقناعی زبان از سوی دیگر، به واقع تضاد کیفیت ذهنی و کمیت عینی است. به اصطلاح ادبیت متن در پی کیفیتی است که جهان اقتصادی و روابط کمی عینی درکی از آن ندارد. از طرف دیگر متن سیاسی ژورنالیستی نیز صرفا در پی وجه ارتباطی و روزمره ی زبان است تا روی کمیت بیشتری از مخاطبین تاثیر بگذارد. من پیشتر در «هنر مسلّح» تحلیل کرده بودم که همین کیفیت ذهنی، کالای هنری رفتاری ارتجاعی از خود بروز می دهد چرا که برای احراز از مبادله و نمایش کیفیت خود، ارزش مصرف کالایی خود را انکار می کند و به ناچار کیفیت درونی خود را استعلایی می سازد. اما به لحاظ نظری میان کیفیت ذهنی و کمیت عینی تضاد بنیادینی وجود ندارد چرا که می توانیم آندو را به صورت کیفیت عینی اصلاح کنیم. اما مسئله اینجاست که در جهان عینی مبادله و محاسبه کمیتها، کیفیت جایگاهی ندارد و تنها تعین ناقص کیفیت ِ همان ارزش مصرف کالایی است و به همین خاطر کالای هنری جامعه ی طبقاتی به سادگی با نفی این ارزش مصرف کالایی اش، در جهان کیفیات ذهنی فرو می رود.

با توجه به تقابل کیفیت ذهنی و کمیت عینی در می یابیم که چنین تضادی به سبب ماهیت جمع نشدنی هنر و سیاست نیست. همچنین آندو از هم مستقل نیستند که بعدا بخواهند روی یکدیگر تاثیر بگذارند. هنر سیاسی جزئی از امر هنری نیست یا به بیان دیگر هنر «سیاسی» نمی شود چرا که از قبل هم سیاسی بوده است. کیفیت ذهنی، یا نظم خودساخته ی ذهنی باید تعیّن یابد و به کیفیت عینی تبدیل شود. تبدیل ذهنیت به عینیت قدمی است که هنر باید بردارد و تبدیل کمیت به کیفیت گامهای بلند سیاست است.

آیا متنی وجود دارد که با حفظ کیفیات انسانی و نظم خود ساخته اش، در کمیت عینی نفوذ کند و به کیفیتی عینی تبدیل شود؟ هنر باید به جنگ جهان اقتصادی و روابط کالایی برود، چون در نهایت تجسم هنر چیزی جز همان کالا نیست. واقعیت مشخص است : جهان عینی اجتماعی ما، جهان مبادله است و بنابراین تجسم هرگونه کیفیتی تنها در ارزش مصرف میسّر است. تشخّص و کیفیت ذهنی، هیچ مفری برای تسری به جهان عینی ِ تقابل منافع و اراده ها جز ارزش مصرف نمی یابد و نخواهد یافت. اما هنر مسلط ارزش مصرف کالایی خود را انکار می کند و مانند یک مذهبی خوب و احمق، گوشت و خون خود یعنی هیبت کالایی اش را قفس روح لطیف و اثیری اش تصور می کند. وقتی کالای هنری، ارزش مصرف خود را انکار می کند در واقع ضرورت تعیّن خود را انکار می کند. چنین انکاری معادل گرفتاری همیشگی در تضاد فوق الذکر، یعنی تضاد شعر و سیاست است.

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

رفتـــــــم من از یـــــــــــــــــــــاد

ترانه سرا
کریم فکور
آهنگ ساز ( سیاوش قمیشی)
خواننده : امیر رسائی

آلبوم : قبیله

آهنگ : رفتم من از یاد



نام من گرچه بود
بر زبانها روان
مثل عشق کهن
با گذشت زمان
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
گرچه بر آسمان
بوسه مي زد سرم
شاهد بخت من
شد جدا از برم
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
گرچه اکنون شدم
چون ني بي نوا
بودم اي عاشقان
شمع جمع شما
گم کرده ام در سينه فرياد
رفتم من از ياد
روزي آشفته دل
روزي از غم رها
چهره زندگي
اين بود بهر ما
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
نام من مانده در
دفتر عاشقان
زير يک پرده از
گرد و خاک زمان
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
گرچه اکنون شدم
چون ني بي نوا
بودم اي عاشقان
شمع جمع شما
گم کرده ام در سينه فرياد
رفتم من از يــــــــــــــــــــاد
زين قصه فريــــــــــــــــــــاد

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

فرهنگ سیمرغ ایرانزمین

فرق میان پهلوان و مجاهد


فرق ِ میان پهلوان و مُجاهِـد

منوچهر جمالی
• زال و رستم، مثل ِ اعلای پهـلوانی - اسفندیار، مثل ِاعلای ِمُجاهـد - پهلوان، سـپر ِ جان (قداست جان) - مجاهد، برای چیرگی ایمانش می جنگد ...
پنج‌شنبه ۱٣ ارديبهشت ۱٣٨۶ - ٣ می ۲۰۰۷
تفاوت هفتخوان رستم و هفتخوان اسفندیار داستان هفتخوان اسفندیار، برای عرضه کردن یک « مجاهد ِ زرتشتی »، رویاروی « رستم ، پهلوان سیمرغی » ، ساخته و پرداخته شده است . بکاربردن واژه « پهلوان » برای اسفندیار، مشتبه سازی دو جهان بینی متضاد باهمست. پهلوان ، آرمانیست که نمیتوان برای هرگونه مبارزه ای ، بکار برد . سازندگان داستان اسفندیار ، خیال میکرده اند که « جهان پهلوانی رستم »، استوار بر نمایش زورمندی وخطرجوئی ِیک مرد جنگجو است . مغزو بُن داستان را که « یافتن چشمی است که ازخود، میتواند درتاریکی رویدادها ، نیکی را ازبدی ، و زندگی را از ضد زندگی ببیند » به عمد ، نادیده گرفته اند . هسته داستان ، یافتن ِ راز جام جم ، یا جستن ِ بینش بهمنی وجمشیدی ازبُن خود است . هسته داستان ، یافتن چنین چشمی و هدیه کردن چنین چشمانی به دیگرانست ، میتواند که بلاواسطه ، سراسر رویدادهای گیتی با روشنی که خود میافکند ، خود نیز ببینند . هسته این داستان ، یافتن خردیست که خودش ، معیارشناخت زندگی ازضد زندگی میباشد، و دادن آن به دیگران ، بی آنکه با آنها درانتقال این خرد، ازآنها پیمان تابعیت و اطاعت بخواهد. سازندگان داستان هفتخوان اسفندیار، این سراندیشه را از کل داستان ، بیرون افکنده اند که آماج ِپهلوان ، ازخود زیستن ، در ازخود دیدن است. چشم (= خرد) وجان ، باهمند . آماج مجاهد ، چیره ساختن آموزه ایست که خود بدان ایمان آورده براذهان دیگرانست، و طبعا سلب توانائی دیدن ازچشم وخرد خود ، و به هستی ازآنست . مسئله ، انگیختن و آفریدن خرد در دیگران نیست ، بلکه دادن یک آموزه به دیگرانست که درچهارچوبه آن وبا معیارهای آن ، بیندیشند ورفتارکنند . درهفتخوان اسفندیار ، ازهمان آغاز دیده میشود که آماج رفتن اسفندیار، کشتن ارجاسب ، دشمن دین زرتشت و درضمن ، رهائی بخشیدن خواهران خود میباشد، که دراثر غفلت و بی سیاستی پدرش گشتاسپ ، اسیرارجاسب شده اند میباشد. ازسوی دیگر ، رابطه رستم با « دیو سپید » ، بکلی با رابطه اسفندیار با ارجاسب ، فرق دارد . رستم در دیو سپید ، دوبخش متضاد میشناسد که آمیخته به همند. دست وپای دیو سپید ، آهنین است که نماد تجاوزطلبی وپرخاشگری ( خشم ) است ، درحالیکه جگرو دل و مغزش ، دارای خونی هستند که روشن کننده چشمانی هستند که از بی اندازه بودن ، کور شده اند . رستم ، مفهوم دیگری از دشمنی و دشمن دارد . رستم ، دشمن را وارونه زرتشت ، « اژی ناب و زدارکامه یکدست » نمیشناسد ، بلکه در دشمن ، خوبی و نیکی و بینش را نیز می یابد . ژی و اژی ، زندگی و ضد زندگی ، در دشمن ، باهم آمیخته اند . جنگ با دشمن ، بسیارپیچیده است ، چون کسی حق ندارد ، دشمن را درکل ، بد و تباه و زشت کند و فقط در او، « اژی = ضد زندگی ، حقیقت پوشانی » ببیند. او ، اژی را بطور روشن و ساده در پیش چشم خود نمیشناسد. چنین « اژی = ضد زندگی ، بدی و شرّ » در جهان وجود ندارد . درهیچ دشمنی و رویدادی ، خوبی و بدی ، خیر و شرّ ، ژی و اژی ، ازهم جدا و مشخص نیستند . ازاین رو، هرانسانی باید چشمی وخردی داشته باشد، که دربرخوردهایش بتواند این دورا ازهم جدا سازد . هر رویدادی وپدیده ای ، دیو سپید است . درحالیکه اسفندیار، تصویر کاملا دیگری از ارجاسب دارد . این همان تصویر« اهریمن = اژی » زرتشت است . رستم باید « ژی »و « اژی » را که دردیو سپید باهم آمیخته اند ، ازهم بازشناسد . او با کل وجود دیو سپید ،عداوت ندارد و اورا درتمامیتش ، تاریک و دروغزن و پرخاشگر نمیداند . او دشمن ِکل دشمن نیست. هیچ دشمنی برای او، اهریمن زرتشتی یا شیطان اسلامی نیست .رستم درهر پدیده ای ، نیک وبد ، یا ژی و اژی ، مهرو کین را باهم آمیخته میداند ، که بایستی درجستجو، با بینشی ژرف ازخود درهنگام ، آنهارا ازهم جدا سازد . این دو هفتخوان ، بخوبی ویژگیهای شاخصه « پهلوان » را از« مجاهد» ، نمایان وبرجسته میسازد. دراثرکاربُرد نا بهنجار ِ واژه « پهلوان » ، معنای ژرف و برجسته آن ، درفرهنگ سیاسی ایران ، بکلی فراموش شده است . تصویر و جایگاه اجتماعی پهلوان ، با چیرگی ساسانیان و موبدان والهیات زرتشتی ، بکلی عوض شد ، ودر ذهن ما، این تصویرتنگ و یکسویه است که جاافتاده است ، که با تصویراصلی درفرهنگ زال زری یا سیمرغی ، فرق کلی داشته است . موبد زرتشتی ، نفش روشن کننده و جداسازنده خوبی از بدی ، یا ژی و اژی را در دوره ساسانیان به عهده گرفت ، و طبعا برضد چنان تصویری از پهلوان بود . پهلوان ، چنانچه سپس با بررسی دقیق ، در واژه « پهلوی وپهلوانی » نشان داده خواهد شد، نام خود سیمرغ بوده است . پهلوان ، کسی بود که خود را وفادار نسبت به آرمانهای « ارتای خوشه ، ارتای هژیر، که «هو چیتره باشد ، وبه معنای ارتا، دارای دانه های آفریننده » میدانست . پهلوان ، کسی بود که با بینش روئیده ازبُن جان خود ( اخو = خوا = چتره = وَن ) ، سپر همه جانها و انسانها ، ازگزند و آزار ودرد است . پهلوان ، با نگاهی که زاده از بینش بنیادی خود ِ اوست ، نگاهدار« زندگی وخرد » جامعه ازگزند و آزار زدارکامگانست . این آرمان پهلوانی ، حتا در « یاوگیان » ، سده ها پس ازچیرگی اسلام در میان سپاهیان ایران باقی ماند . « حکومت » ، دراین فرهنگ ، « نگهبان جانها » ، با « نگاهیست که ازخردی که چشم جان است » برمیخیزد . این سراندیشه ، برضد هرگونه حکومت دینی و مذهبی و ایدئولوژیکی است . شناختِ « نگاه ازچشم جان ، که خرد باشد » ، بنیاد ِ حکومت، یا نگهبانی جامعه است . خویشکاری خرد ، اندیشیدن به « بهزیستی جان ، بطورکلی » است . خرد ، درخدمت « دفاع از دین و مذهب و طریقه ای ومسلکی » نیست ، بلکه درخدمت نگهبانی ازخردیست که به بهزیستی جانها ( نه موءمنان ) میاندیشد . این آرمان پهلوانی ، بکلی با آرمان اسفندیار که یک مجاهد دین زرتشتی است ، فرق دارد . تفاوت این دوآرمان ، وتفاوت« پهلوان » از« مجاهد » ، درهفتخوان رستم و درهفتخوان اسفندیار، بطور برجسته مشخص میگردد . هرچند موبدان زرتشتی در تحریف داستانهای موجود درشاهنامه کوشیده اند که سیمرغ را جانوری خونخوارو وحشی و درنده و پرخاشگر، نشان بدهند ، و اصالت مهر را ازاو بگیرند ، ولی با « اشتباهات لـُپـی = اشتباهات نا آگاهبودانه » که کرده اند ، میتوان به حقیقت گمشده راه یافت . بهترین گواه براین اندیشه ، سخنی است که کیخسرو ، هنگامی که رستم را به نجات بیژن فرامیخواند ، میگوید : توئی پهلوان ِکیان جهان نهان ، آشکار، و آشکارت ، نهان گزین کیانی و پشت سپاه « نگهدارایران » و لشگر پناه مرا شاد کردی بدیدارخویش بدین پرهنر، جان ِ بیدار خویش سپس به او میگوید : زهربد ، تو بر پیش ایران ،« ســپــر » همیشه ، چو « سیمـرغ گــستـرده پــر » پهلوان ، کسیست که نهانش ، آشکار، و آشکارش ، نهان باشد. این گوهر ِپدیده « راستی »، یا « چهره نمائی گوهر ِ خود ِانسان = اخو= خوا xva= تخم » میباشد. تو مانند سیمرغ گسترده پر، پیش ایران ، سپرجان )= نگهبان ) آنان از بدیها و آزار هستی . همین جا ، خود را لو داده اند. چون این سیمرغ ( ارتای خوشه ، ارتای ِهژیر= هوچیتره ) با گشودن پرهایش، همه فرزندان خود را زیر پرهای خود ، ازهرگزندی و آزاری ( اژی ) بجانشان باز میدارد . سیمرغ ، یا جانان ، اصل قداست جان وزندگیست، وبدین علت، اصل نگهبانی همه جانها بدون هیچ تبعیضی هست . او اصل نگهبانی هرجانیست ، چون تخم جان درهرجانی و« جفت هرجانی = پـات = پـر » است . اوست که « پـرش » را به هرجانی میدهد . دراثراینکه «جفت هرجانی » است ، « نگهبان هرجانی » است ، نگران هرجانیست . چشمان سیمرغ ، چشمانیست که کوچکترین درد و آزارهرجانی را ازدورمی بیند، و به نگهداری آن ازگزند میشتابد . این همان بینشی است که دردین یشت و بهرام یشت ، « دین » خوانده شده است ، چون بینش چشم کرکس ( کرک + کاز= مرغ فرازکوه ) اینهمانی با بینش چشم سیمرغ، داده میشده است . همین اندیشه است که برغم تحریف موبدان، در داستان زال دور افکنده ، مانده است : سیمرغ ، از دوردرآسمان : یکی شیرخواره، خروشنده دیـد زمین همچو دریای جوشنده دید زخاراش، گهواره و، دایه ، خاک تن ازجامه دور و ، لب از شیر پاک بگرد اندرش ، تیره خاک نژند بسربرش، خورشیدگشته بلند خداوند، مهری به سیمرغ داد نکرد او ، بخوردن ازآن بچه یاد این سخن که خداوند دردل این مرغ خونخوار، مهری افکند، تحریف ومسخسازیست . این زشت سازی سیمرغ وگرفتن اصالت مهرازاوست که، مرغ خونخواراست و این خدا( اهورامزدا ) هست که به دل پرخاشگراو، مهر می اندازد ! و هنگامی سیمرغ ، زال را به پدرش سام بازمیدهد ، بادادن پر، به زال ، این پیوند جفت بودن ِ خود با او را ، بیان میکند. من همیشه با تو، وجفت تو و ازاین ر وهمیشه ِ نگاهبان جان توهستم . دادن پربه زال ، بیان جفت همیشگی با زال بودنست : ابا خویشتن بر، یکی پرّ من همی باش درسایه فرّ من گرت هیچ سختی بروی آورند زنیک و زبد، گفت وگوی آورند برآتش برافکن یکی پرّ من ببینی هم اندر زمان ، فرّ من که در زیرپرّت ، برآورده ام ابا بچگانم بپرورده ام همانگه بیایم چو ابر سیاه بی آزارت آرم ، برین جایگاه فرامش مکن،« مهر دایه» زدل که دردل، مرا مهرتو دلگسل اندیشه « جفت بودن سیمرغ با هرجانی » ، سرچشمه آنست که هرگز، سیمرغ « بی جفت » ، نمیتواند زنده بماند . همه انسانها و جانها ، جفت سیمرغ هستند .هستی( =ژی) ، اینهمانی با جفت ویوغ بودن ( جی = یوغ ) دارد . دانه های وجود خوشه گونه سیمرغ ، درتن هرانسانی و جفت هرانسانیست. اینست که همیشه نگران و نگاهبان جفت خود ، که هرجانیست ، میباشد . نگاه سیمرغ به جفت ، نگرنده ونگاهدارنده جفت خود است. دوجفت را نمیتوان ازهم برید . اینست که واژه « پـاس » در پهلوی ، که همان « پاتpaatha » دراوستاست ، و دراصل به معنای « جفت = حضور= همراه بودگی= تواءم بودگی = اتحاد = معیت = با کسی بودن » بوده است . با تصویر زرتشت ازهمزاد = جفت ، معنای « پات = پاد » ، درمتون زرتشتی واژگونه ساخته شد، و ازآن پس ، پات= پاد، معنای « ضد » را پیدا کرد . مثلا « پاد زهر» ، به معنای ضد زهر است ، ولی « پادشاه » ، دراصل، به معنای « جفت ویار سیمرغ » بوده است که بهرام باشد ، چون سیمرغ ، « شاه » است . مثلا « پـتـیـاره = پات یارکpat+yaarak=pait+yaara » درفرهنگ سیمرغی به معنای « جفت ویارو یوغ ِ سیمرغ » است ، در حالیکه در الهیات زرتشتی و زبان فارسی ، معنای « ضد و مخالف» را پیدا کرده است ، چون درتصویر« همزاد» ، جفت ژی ، ضد ژی ، شده بود . ازاینجاست که نگهبان ومحافظ وحارس وحامی ، دراصل به معنای کسی است که همیشه جفت و تواءمان و همراه است . جفت که همیشه بدیگری متصل است ، که جفت دیگر را همیشه نگاه میدارد ، وگرنه هستی خودش ، درخطرمیافتد . سیمرغ با دادن پربه زال ، میگوید که من همیشه با توام ، من همیشه جفت توام . ازاینرو همیشه نگهدارجان ِ تو، از گزند وآزارهستم . جفت بودن ، معنای « مهر» را مشخص میساخت ، چون ریشه «مـهــر» که « مت maetha » باشد، به معنای «جفت + اتحاد ووصال » هست(Ferdinand Justi ) . حکومت ، هنگامی اصالت وحقانیت دارد که نگهبان جان هرفردی باشد ، یا به سخنی دیگر، جفت و تواءمان با هرفردی دراجتماع میباشد . نام این پیوند ، مهر بود. مهر، معنای « جفت بودن » داشت . مهر،اصلیست که دوتا را به هم پیوند میدهد و سومیست که نادیده میماند، ولی ازدو، یکی میسازد . این اندیشه ، سبب میشد، که چیزهائی که « سه تا » نامیده میشدند ، معنای « یکی » هم میدادند . مثلا دراوستا « سه پاspaa » به معنای « پا » هست ( یوستی ) . یا « چکاد» که قله باشد ، دراصل « سی کات = سه سر= سر» میباشد . همانسان « سپاس » که « سه پاس » باشد ، همان معنای « پاس = نگهدارو محافظ » را دارد . همانسان « سپاه » که « spaadha= سه + پاد » باشد، همان معنای paadha یا نگهبان را دارد . همانسان سپرspaara ، معنای پرpaara را دارد . اندیشه« نگهبانی و نگهداری » و « نگاه » ، با اندیشه جفت وتواءم و یوغ بودن و مهرورزیدن ونگران و دلمشغول و مراقب و مواظب جفت خود بودن ( که هرجانی بود ) ،ازهم جدا ناپذیرند . تصاویر سیمرغ ، به کردار جانور پرخاشگرو خونخوارو تباهگر درشاهنامه ، یا متون دیگر، همه توهین و تهمت و زشت سازی و تحریف است . واژه « سپر» ، درکردی، نام « باز = عقاب » هست ، و « باز» همان » واز= وای » یا سیمرغ است . سپرها را دراصل ، ازنی میساخته اند . کیخسرو به رستم میگوید که تو ای رستم ، ای پهلوان ، همگوهر با سیمرغ ، و سپرجان ایران هستی . تو « جان همیشه بیداری » و « نگهدار» مردمان از آزارو گزند هستی . نقش پهلوان ، سپر بودن برای جان بطورکلی ، ازگزند و آزار ( اژی ) است .اوباید مانند سیمرغ ( کرک + کاز = مرغ فرازکوه ، کرک + کاس = مرغ نی نواز ) که چشمان دوربین دارد ، و خطرهرجانی ( ژی ) را از دور، می بیند ( مانند دیدن کودک زال که روی سنگ خارا افکنده شده بود ) ، ببیند و بیاری آن جان بشتابد . داستان بینش در« جام گیتی نما » نیز دیدن از دور ِ « درد بیژنیست ، که درچاهی تاریک دراقصای جهان » اسیرو درمانده افتاده است، و رهائی دادن اواز درد ست. « بینش درجام جم » ، برای شتافتن به رهائی دادن ازگزند است . پهلوان ، باید با بینشی که ازبُن جان ِ جهان بین ، درخود ( اخو= چیتره =وین = جام جم) دارد ، به یاری انسانها از آزار ( اژی = اژدها ) بشتابد . خویشکاری پهلوان ، دفاع از رندگی( جان ) بطورکلی هست، نه تنفیذ و تحمیل دین و عقیده و آموزه خود، با زورو شمشیر و تیغ به دیگرانست . درست ، گشتاسپ و اسفندیار و بهمن ، با زورو تیغ وبند میخواستند دین زرتشت را به خانواده رستم تحمیل کنند. خانواده رستم وزال ، برضد جهاد دینی و استبداد دینی برخاستند، هستی خود را نثارکردند ، وبدینسان بنیاد گذار آزادی دینی درایران شدند . منش پهلوانی ، برضد « منش جهاد » بود . « ارتای خوشه = ارتای هژیر یا هو چیتره » یا ارتا وشی » ، خود را « خوشه همه جانها و انسانهای جهان » میدانست ، و مفهوم « دروند » و « اشون ِ» زرتشت را نداشت، که مردمان گیتی را به دوبخش ، نظیر آموزه اسلامی « دارالسلام » و « دار الحرب » ازهم جدا میکند. برای پهلوان ، ایمان وبی ایمانی ، جانهارا ازهم جدا نمیکند . برای پهلوان ، « جان= زندگی = ژی » ، بر هرگونه ایمانی و هر گونه اختلافی ، اولویت داشت . برای پهلوان ، « بینش برای نگاهداری جان » ، ازخود ِ ژرفای جان در هرانسانی ، برمیخیزد ، وچنین بینشی است که ، انسان را به نگهبانی جانها میکشاند .این اندیشه که آرمان ِ بنیادی ِپهلوان است ، درچند بیت در آغازشاهنامه آمده است خرد ، « چشم جان» است چون بنگری توبی چشم جان ، این جهان نسپری خرد ، چشم جان، و طبعا پاسدارو نگاهبان جان وزندگیست . اندیشیدن خرد، نگاهیست که چشم جان ، یا چشم زندگی ، به رویدادها، برای بهترزیستن جان بطورکلی میکند . اینهمانی دادن « خرد » با «چشم جان » ، و طبعا اینهمانی دادن ، « اندیشه » با « نگاه » ، نشان میدهد که خویشکاری خرد ، « نگهداری جان بطورکلی » است .اینست که اصطلاح نگهداری و نگهبانی ، رابطه تنگاتنگ « نگاه انسان را که بینش خرد انسان باشد »، با طیفی ازخویشکاریهای اجتماعی و سیاسی نشان میدهد . با نگاه یا اندیشه است ، که شهررا نگاه میدارند ، رعیت را نگاه میدارند ، جامعه را از دشمن نگاه میدارند ، کودک و دوستان را نگاه میدارند ، فرصت را نگاه میدارند ، به روزهای بدی یا نیکی که میآید نگاه میکنند . بالاخره جهان آرائی ، نگاهداشتن زندگی است . نگاه ، اینهمانی با اندیشه ای دارد که ازبُن جان انسان میتراود . نخست آفرینش ، خرد را شناس نگهدارجانست و جان را سپاس برداشت ما از« نخست آفرینش » ، برداشتیست که زاده از تصویر خدا در اسلام و دین زرتشتی است . درحالیکه « نخست آفرینش » ، دراصل به تصویر « بهمن = مینوی درون مینو = بُن زندگی و بُن خرد باهم » بازمیگردد . بهمن ، بُن خرد و بن زندگی بطورکلی هست . دربهمن ،که بُن جهان هستی است ، « خرد» با « جان» ، اینهمانی دارد . جهان از خرد، روئیده و زائیده شده است . اینست که نخستین پیدایش بهمن ، ماه است ( رحیم عفیفی، اساطیر، صفحه ۲۴۹ ماه نیایش ) ، که مجموعه همه تخمهای زندگان شمرده میشود ، وچون تخم ، سرچشمه روشنائیست ، بنابراین ماه ، اصل روشنائی است ، و چشم آسمانست، که اینهمانی با خرد دارد . ودرادبیات ایران ، ماه ، سـپر شمرده میشود . سپاس ( سه + پاس ) تو چشم است و گوش و زبان کزین سه ، رسد نیک و بد ، بیگمان همیشه خرد را تو دستور دار بدو ، جانت ازناسزا ، دور دار با پیدایش زرتشت ، معنای « خرد» بکلی تغییر میکند . خرد، ازبرگزیدن « ژی و اژی » در تصویر همزاد زرتشت ، معین ساخته میشود که ازهم جدا و متضاد با همند و ازاین رو کاملا روشن هستند . این در آموزه زرتشت است که چنین روشنائی میان پدیده های خیروشرّ ، ژی و اژی هست . ازاین رو، هفتخوان رستم ، دراین چهارچوبه ، بی معنا وپوچست . با باور به آموزه زرتشت ، کسی بسراغ یافتن چشم خورشید گونه یا جام جم ( چشمی که ازخود ببیند و ازخود روشن بکند ) نمیرود . اینست که درهفتخوان اسفندیار، این هسته داستان، حذف میگردد . رابطه اسفندیار با پدرش که گسترنده دین زرتشت است ، و با گوش های خود ، گاتا را از دهان خود زرتشت ، شنیده و فهمیده ، دراثر قدرتخواهی بیش ازحدی که هردودارند ، بسیار آشفته و پریشان است . درحالیکه میان زال زر، فرزند وجفت سیمرغ و پیکریابی سیمرغ و رستم ، درست رابطه ای دیگر برقراراست . رستم ، فرستاده میشود تا « یکی آزمایش از روزگار بکند» و نخست خودش بادیده خود بتواند راه برود و چشم دیگران را ازهمین راه بازکند . اسفندیارفرستاده نمیشود که یکی آزمایش از روزگاربکند تا به « چشم ازخود بیننده » برسد، بلکه مانند پدرش با ایمان به آموزه زرتشت ، نیازبه چنین هفتخوانی ندارد . دیدن برای سیمرغ یا « ارتا ی خوشه» ، دیدن درتاریکی و جستجوی آب زندگی درتاریکیها کاردارد . گوهر ِ ارتای خوشه یا سیمرغ، چنین چشمیست که درهرانسانی ، کاشته و غرس شده است . نام ِگل ارتای خوشه ، که سپس زرتشت ، نامش را تبدیل به اردیبهشت کرد ، مرزنگوش است، که « عین الهدهد » یا « مروی= مر+ وای » نیز نامیده میشود . باید پیش چشم داشت که ُگل ، یا گول ، معنای خوشه را دارد . کردها، ماه اردیبهشت را « گولان » مینامند . ارتا ، گلچهره است ( همان گلچهره ، در غزل حافظ ) ، یعنی گوهرش و ذاتش، خوشه است . هدهد را که ما، در منطق الطیرعطارمیشناسیم، درواقع چشم خود این خداست، که درهرانسانی هست ، و بینش او در تاریکیهاست که همه را درپایان به سیمرغ راهبری میکند و تبدیل به سیمرغ میکند . صنما( سن=سیمرغ )، چگونه گویم که : تو نور جان مائی که چه طاقتست جان را ، چو تو ، نور خود ، نمائی توچنان همائی ای جان ، که بزیر سایه تو به کف آورند زاغان ، همه ، خلقت ِ هـمـائـی هد هد، که سبکشده واژه « هو توتک » است، به معنای « نای به » است ، که همان « وای به» یا سیمرغ میباشد ( توتک = نای شبانان، هو= به ) . به عبارت دیگر ارتای خوشه ، چشم هدهد یا چشم نای به است . وهدهد درفرهنگ ایران ، چشمی دارد که قنات ( = فرهنگ= سیمرغ ) یا آب روان درتاریکیهای زیر زمین را می بیند . شگفتی وخیرگی و اندیشیدن وجستجو و آزمودن ، با دیدن در تاریکی کار دارد . اینست که رستم درآغاز، بدون رهبریست که پیشاپیش به او « آنچه پیش خواهد آمد و روی خواهد داد » به او بگوید . دراین صورت ، او با چشم خود، باید راه خود را بیابد وهیچ رهبرو راهگشا و پیشوا ئی ندارد. درست این سراندیشه که گوهرهفتخوان خیرگی و آزمایش و جستجو است ، درداستان اسفندیار، فراموش ساخته میشود . کرگسار، دشمنی که درجنگ ، اسیر اوشده است ، همه رویداد هارا که پیش خواهد آمد، پیشاپیش درهرخوانی به او میگوید ، و برعکس هفتخوان رستم ، همه جا ، سپاه او با اوست و تماشاچی قهرمانیهای اوست . غایتی را که اسفندیار، ندارد و نمیشناسد ، جستجوی توتیائیست که چشمهای نگهبانان ایران را ، ازخود ، بینا میکند. چشم اسفندیار، کرگسار تورانی است که دشمن او میباشد و اسیرگرفته است . اسفندیار، خودش، درتاریکی زمان نمی بیند . ز روئین دژ و کار اسفندیار ز راه و ز « آموزش کرگسار » پس ازمشاجره اسفندیاربا پدرش، که وعده های دروغ به او میدهد و به هیچکدام نیز وفادارنمی ماند ( و نخستین مبلغ دین زرتشت است که سرودهای گاتا را یک به یک از دهان خود زرتشت شنیده است ) وخودش، درقدرتخواهی، دست کمی از پدرش ندارد ، راه میافتد چنین گفت کو چون بیامد زبلخ زبان وروان پر زگفتار تلخ زپیش پدر رفت اسفندیار سوی راه توران ، ابا کرگسار همی راند تا پیشش آمد دوراه سراپرده و خیمه زد با سپاه اسفندیار وگشتاسپ ، که موءمن به زرتشت هستند ، دراندیشه یافتن چشمی که دراثر آزمایش و جستجو ازخود، همه چیزها را ( به ویژه تفاوت ژی از اژی را ) روشن کند نیستند ، چون این تفاوت را زرتشت ، درآموزه خود ، کاملا روشن کرده است، وآنها راه درست را برگزیده اند . اکنون این دوراه تازه ، چه معنائی دارد ؟ سپس نیز« کرگسار تورانی » را که دشمن است با نوشانیدن باده، به زور و عنف ، مورد تفتیش قرارمیگیرد. دشمن دراثرنوشیدن باده به عنف ، مست میشود و برضد خواست خود ، هررویدادی را که پیش خواهد آمد ، به اسفندیاری که چشم برای جستن آن ندارد ، میگوید . اسفندیار، چشمی را که درتاریکیهای جستجو، ببیند ، گم کرده است . چشمش وخردش را با ایمان ، برای چنین بینشی ، کور کرده است. این نقطه ضعف اسفندیار، و هرموءمنی هست، و بدین علت، سیمرغ درجنگش با رستم ، تیرگز را به رستم میدهد تا به چشم او بزند . درهفتخوان اسفندیار، ناگهانی بودن حادثه ها وشگفتی پیدایش آنها ، حذف شده است ، چون کرگسار، زیر فشارو مست ساخته شدگی ، راه و حادثه ای که پیش خواهد آمد ، بدو میگوید میداند. دشمن ، زیر فشار و ناخواسته ، اورا از حقیقت آگاه میسازد ، واو فقط زورمندی خود را در برخورد با آن پیش آمد ، نشان میدهد : ازآن پس بفرمود تا کرگسار شود داغ دل پیش اسفندیار بفرمود تا جام زرین چهار دمادم بدادند برکرگسار وزآن پس بدوگفت کای تیره بخت رسانم ترا من به تاج و به تخت اسفندیار،ازقماش همان وعده های دروغی که پدرش به او مرتبا میدهد ، به کرگسارنیز میدهد، تا او را بفریبد وبه هیچکدام نیزدرپایان وفا نمیکند . این شیوه راست گوئی و راست کرداری شاگرد زرتشت است ! گرایدون که هرچت بپرسم ، تو راست بگوئی ، همه مرز توران ، تراست ! چو پیروز گردم ، سپارم ترا بخورشید تابان برآرم ترا وگر هیچ گردی به گرد دروغ نگیرد دروغت برمن فروغ این کرگسار، پیش ازرسیدن به هرخوانی، بزور، مست ساخته میشود و همه جا نیز راست میگوید، ولی اسفندیار زرتشتی ، برعکس همه وعده هایش، اورا دچار سخت ترین عذابها، ودرپایان، با ناراحت ساختن و خشمگین ساختن اوبه عمد ، اورا به پرخاش وخشمناکی میانگیزاند ، تا او را به هرترتیبی شده ، ازسرخود واکند و بکشد. این شیوه برخورد شاگرد و مبلغ بزرگ دین زرتشت است که گاتا را از دهان خود زرتشت با گوش خود شنیده است ، و چون زبان خودش بوده است ، واژه به واژه آن را فهمیده است ، درحالیکه هیچکدام از مدعیان امروزه ، چنین ادعائی نمیتوانند بکنند . تفاوت رفتاراسفندیار با کرگسار، با شیوه ِ رفتار رستم با « اولاد »که ازسپاه دشمنست، واورا فقط درمرحله پایانی رهنمائی میکند ، تفاوت مفهوم « دشمن » را نزد پهلوان و نزد مجاهد دینی، نمودار میسازد . رستم ، وعده ئی که به اولاد میدهد ، انجام میدهد و به تحول اولاد از دشمنی به دوستی ، اطمینان دارد . برای اسفندیار، دشمن ، کافر ، یعنی درگوهر، پوشنده حقیقت است . دشمن ، بالفطره ، حقیقت را تاریک میسازد ، و طبعا جنایتکار است ، و گوهرش ، تغییر نمی پذیرد . برای رستم ، دشمن ، جنایتکار و کافر( پوشنده حقیقت بالفطره ) نیست، و بازور نباید حقیقت را به رغم میل او ، ازاو بیرون کشید . مجاهد دینی و ایدئولوژیکی ، تفاوت میان مفهوم « دشمن » ، با « جنایتکار و پوشنده حقیقت بالفطره » را نمیشاسد . برای مجاهد ، دشمن ، کافر( پوشنده حقیقت )، یا واژگونه سازنده حقیقت ( اهریمن ) ودرگوهرش ، ضد حقیقت وضد زندگی ( اژی= اهریمن ) است . اینست که دشمن ، قطرتا ، جنایتکاراست . چنین مفهومی از دشمن ، سراسر رفتار و اندیشیدن و شیوه مبارزات مجاهد را معین میسازد . برپایه این شیوه اندیشیدن است که اسفندیار درخوان ششم میگوید : به نیروی یزدان ، بیابیم دست بدین بدکنش مردم بت پرست ازآن دژ، یکایک توانگرشوید همه پاک ، با گنج و افسرشوید برای ما ، که تصاویر اسلامی بر ذهنمان چیره است ، « مردم بت پرست بدکنش » نه تنها معنای بدی ندارد ، بلکه فضیلت وافتخار هم هست ، چون اسلام هم، بت پرستان جاهل را میکوبد ومیکشد و آنرا فخرو ثواب هم میداند . ولی بت پرستی درآن زمان ، همین دین سیمرغی بوده است . جهاد، هم با بت پرستانی کاردارد که کنششان دراثر ایمانشان ، بد هست ، و هم با غارت و یغمای اموال چنین کفاری که حق مالکیت ندارند ، و توانگر ساختن خود ازاین اموال ، کار دارد . کسیکه حقیقت ندارد( کافراست ) ، حق هستی و حق مالکیت ندارد . اسفندیار، با خدعه وارد روئین دژ میشود، و بنام بازرگان بزمی میسازد تا شاه ( ارجاسب ) و مهتران لشگررا همه مست سازد و سپس دراین مست سازی ، لشگرخود را ازخارج به تهاجم فرامیخواند و ارجاسب را میکشد، و کاخ اورا آتش میزند : بفرمود تا شمع افروختند به هرسوی ، ایوان همی سوختند ودستور میدهد سر ارجاسب را از تن جدا کرده ، از روئین دژ پائین اندازند : چو انبوه گردد به دژ در، سپاه گریزان و برگشته از رزمگاه سرشاه ترکان ، ازاین دیدگاه بینداخت باید به پیش سپاه ظفزوفتح ِ اسفندیار، یک ظفر ِ دینی شمرده میشود : همیشه جوان باد اسفندیار و را باد چرخ ومه و بخت، یار که برکین لهراسب، زارجاسب سر ببرید و ، بفروخت آئین و فرّ با کشتن ارجاست ، آئین زرتشت ر امیافروزد . آنگاه اسفندیار به پدرش مینویسد : به روئین دژ، ارجاسب وکهرم نماند بجزمویه و درد و ماتم نماند کسی را ندادم به جان زینهار گیا در بیابان سرآورد بار همه مغزمردم خورد شیروگرگ جز از دل نجوید پلنگ سترگ این نخستین مبلغ آموزه مهر زرتشت است، که هیچکس را به جانش زینهار نمیدهد، و ازخون دشمن ، همه گیاهان بیابان را آبیاری میکند، و باندازه ای کشتارکرده است، که پلنگان ، فقط دل کشته شدگان و شیرها وگرگها فقط مغز مردمان را میخورند . « مجاهد دینی » ، همیشه در دشمن ، کافر(= پوشنده حقیقت ) و طبعا ظالم و فاسد و جنایتکارمی بیند، که راهی جز نابود ساختن آن نیست و این مفهوم « دشمنی » برای رستم و خانواده زال، پذیرفتنی نبود .