۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

جاده ابریشم اصغر کریمی و...


جاده ابریشم (یا راه ابریشم ) ، راهی کاروان رو که از دوران باستان تا حدود قرن هشتم / چهاردهم ، در دو قاره آسیا و اروپا(اوراسیا)، از چین تا مدیترانه ، مورد بهره برداری تجارتی ، زیارتی و سیاحتی بوده است .

نام جاده ابریشم را اولین بار فردیناند فون ریشتهوفن (1833ـ1905)، جغرافیدان آلمانی ، در میانه قرن نوزدهم به کار برد (فرانک و براونستون ، ص 12، 333؛ درژ و بوهرر ، ص 6). ظاهراً سبب این نامگذاری ، تجارت ابریشم به عنوان معروف ترین ، سبک ترین و گرانبهاترین کالایی بوده که طی دهها قرن از طریق این جاده از چین به غرب می رفته است (فرانک و براونستون ، ص 13؛ باستانی پاریزی ، ص 199ـ200). مسیر اصلی این راه بین ْ30 و ْ40 عرض شمالی و ْ10 تا ْ110 طول شرقی امتداد داشته است . راههای فرعی دیگری نیز از هند و جنوب ایران به آن می پیوسته که به دلیل اهمیت نوع کالاهایی که در آنها حمل می شده ، نامهای دیگری ، مثل «راه ادویه »، به آنها داده شده است . این راهها نیز تا ْ20 عرض شمالی امتداد می یافتند ( رجوع کنید به نقشه " مسلمانان در جهان " ). طول تقریبی این راه را هشت هزار کیلومتر نوشته اند (فرانک و براونستون ، ص 14). به نوشته بطلمیوس (ح 90 تا 168 میلادی ) فاصله بین شهر مَنبِج (هیراپولیس ) در شمال سوریه تا برج سنگی ( رجوع کنید بهادامه مقاله ) 280 ، 26 اِستادیا و از آنجا تا چانگ ـ آن /چانگان (سرا) ، پایتخت قدیم چین ، 200 ، 36 اِستادیا و جمعاً در حدود یازده هزار کیلومتر بوده است (1407، ص 11؛ همو، 1885، ص 12ـ13؛ نیز رجوع کنید به بولنوا ، ص 62). این شاهراه از کشور چین شروع می شد، از فلات ایران می گذشت و پس از گذر از بین النهرین و شامات ، به انطاکیه در کنار دریای مغرب (مدیترانه ) می پیوست (پیرنیا و افسر، ص 85؛ بولنوا، ص 50 ـ51، نقشه ).   نخستین شهر در ابتدای این جاده در مشرق ، شهر چانگ ـ آن ، نزدیک به شهر کنونی شیان ، بود. معبد بودا در صومعه غاز وحشی متعلق به سال 652 و همچنین گور امپراتور معروف چین ، شی هوانگ تی ، در این شهر است . گنجینه معروف زیرخاکی مجسمه های گلی سربازان ارتش هفت هزار تنی محافظ این گور، که در 1353 ش / 1974 میلادی کشف شد، در همین جا و نزدیک به شهر شیان است (درژ و بوهرر، ص 40ـ41؛ فرانک و براونستون ، ص 21ـ22). پس از آن جاده در دره رود وِی امتداد می یافت . چینیها بخشی از این راه را که بیشتر نقاط آن سنگفرش بود، «شاهراه سلطنتی » می نامیدند و مأموران چینی با گرفتن عوارض از مسافران این راه ، امنیت و رفاه کاروانیان را فراهم می آوردند (فرانک و براونستون ، ص 22).  جاده ابریشم در علیای رود وِی ، به سمت شمال غربی تغییرمسیر می داد و پس از طی مسافتی طولانی از دامنه های نان شان (کوهستان جنوبی ، که دنباله کوههای کونلون است )، به پادگان مرزی تونهوانگ ، یکی از کانونهای فرهنگ بودایی ، می رسید (همان ، ص 23). در نزدیکی تونهوانگ محلی است به نام غارهای هزاربودا که در آن کمابیش پانصد غار کنده و نقاشی شده و نیز تورفتگیهای آراسته به پیکره های کنده کاری شده وجود دارد و نخستین غار آن در حدود 353 یا 366 ق م کنده و برپا شده است (درژ و بوهرر، ص 62). در همین غارهای هزاربودا، مارک اورل استاین ، باستان شناس ، در 1906 و 1914 به گنجینه ای از طومارهای نقاشی و نسخه های خطی یا چاپ قالبی بودایی (پانصد اثر هنری از جمله نقاشیهای ابریشمین ، سه هزار طومار کامل از مواد چاپ شده ، ششصد طومار دستنوشته و ششصد تکه سایر مستندات ) دست یافت که یکی از آنها، سوترای الماس متعلق به 868 بود که تا آن زمان کهن ترین کتاب چاپی جهان محسوب می شد (فرانک و براونستون ، ص 24، 337ـ 338). پس از آن ، شهر تونهوانگ است که در سمت مغرب آن ، بیابانهای حوضه تاریم ، یکی از خشک ترین سرزمینهای جهان ، گسترده است . اطراف این بیابانها را از شمال کوهستان تین شان ، از مغرب کوههای پامیر، از جنوب رشته کوههای کونلون و از مشرق کویر لوپ (نمک ) محدود کرده است .  در شهر آنشی / آنسی راه دو شعبه می شد: یک راه به سوی شمال غربی می رفت و از شمال حوضه تاریم می گذشت ، راه دیگر به سوی جنوب غربی امتداد می یافت و از جنوب این حوضه عبور می کرد. راه جنوبی از گذرگاه میان رشته کوههای کونلون ، که در اسطوره های چینی جایگاه ایزدان است ، و از صحرای تاکلاماکان رد می شد (همان ، ص 17، نقشه ، ص 26ـ 27، 31ـ32، 52). امتداد این راه پس از گذشتن از پامیر شرقی ، در آخرین بخش کوهستان پامیر که دو رود جیحون (آمودریا) و سیحون (سیردریا) از آن سرچشمه می گیرند، به منطقه ای می رسید که امروزه عموماً ترکستان غربی نامیده می شود. در راه جنوبی حوضه تاریم ، نخستین منزلگاه ، قلعه میران در کنار دریاچه لوپ نور بود (همان ، ص 31ـ32، 36؛ درژ و بوهرر، ص 80). اورل استاین در آغاز قرن بیستم کتیبه ها و نقاشیهای این قلعه را چاپ و منتشر کرد که در آنها تأثیرات فراوانی را از آثار یونانی ، رومی ، بین النهرینی یا هندی می توان دید (درژ و بوهرر، ص 90). این جاده از شهرهای چِرچِن / شان ـ شان ، خُتن (با یشم فراوان سبز و سفید که در بستر کوهستانی رود ختن پیدا می شد) و یارغَند/ یارکند می گذشت و پس از عبور از کاشغر به کوهستان پامیر می رسید (فرانک و براونستون ، ص 29، 30، 34؛ درژ و بوهرر، ص 36ـ37، نقشه ، ص 82، 102).  جاده شمالی پس از رسیدن به حوضه پهناور و پرآب شهر تورفان که قریب به صد متر پایین تر از سطح دریا قرار دارد (فرانک و براونستون ، ص 31ـ32، 36) و عبور از آن ، به کوه تین شان یا سرزمین هفت جویبار می رسید (همان ، ص 39؛ پیرنیا و افسر، ص 85). در اینجا نیز عبادتگاهی بودایی به نام غارهای هزار بودای بزکلیک / بَزقلیق (بزقلیق در لغت به معنای تزئین شده است ؛ 57 غار موجود) وجود دارد که دیوارهای کنده شده در صخره های شرق تورفان ، پوشیده از نقاشیهایی از آداب و مناسک دینی بودایی و مانوی است (درژ و بوهرر، ص 111). بازمانده های شهر باستانی (کیائو ـ هو/ کیو ـ شه ، بارکوتو/ یار ـ فوتو)، متعلق به دوره هان (252 ق م ـ 225 میلادی )، در مغرب شهر کنونی تورفان (همان ، ص 104ـ 105)، و آثار بازمانده از شهر چهارگوشه مخروبه کنونی گوچن / گائوچانگ ، به وسعت 5ر1 کیلومترمربع ، ساخته شده در 640 میلادی (که از قرن سوم / نهم پایتخت اویغورها بوده است ) در نزدیکی شرق تورفان (همان ، ص 106)، بیان کننده قدمت ناحیه و جاده است . این جاده پس از گذر از دامنه های تین شان و پشت سر گذاشتن دروازه یشم (یومن گوان ) و شهر لولان (معروف به شهر مردگان ، که اسون هدین در فاصله سالهای 1894 تا 1898 میلادی ، آن را از زیر شنهای صحرا کشف کرد) و یک صحرای شنی ، به شهر پر آب کُرلا می رسید (که در قرن سوم میلادی به دلیل بند آمدن آب ، خالی از سکنه شد). از آن پس جاده در شمال امتداد می یافت و پس از گذشتن از کوهستان پامیر به کاشغر می رسید که غربی ترین نقطه حوضه تاریم بود (فرانک و براونستون ، ص 17، نقشه ، ص 30ـ34).  از کاشغر راه شمالی و جنوبی به هم می پیوستند. پس از کاشغر مکانی به نام برج سنگی قرار داشت که محل تلاقی کاروانهای تجاری چین با کاروانهایی بود که از طرف مغرب می آمدند. مکان آن را خُلْم * (تاشقرغان ) کنونی در ساحل علیای رود یارکند می دانند (پیرنیا و افسر، ص 85؛ بولنوا، ص 84). شاخه ای از جاده ، از کاشغر و از راه کوهستانی پامیر، به بلخ می رفت . بلخ تقریباً در میانه جاده ابریشم قرار داشت و پایانه جاده بزرگ هند بود (همان ، ص 37؛ پیرنیا و افسر، ص 86).  راه دیگری نیز از طریق کوهستان ، از کاشغر به فرغانه می رفت و از فرغانه به موازات خطی که از غرب به سوی فلات ایران کشیده می شد، از شهرهای سمرقند و بخارا می گذشت و از آنجا به مرو می رسید (فرانک و براونستون ، ص 37ـ 38).  شعبه دیگری از راه به سوی شمال می پیچید و به کرانه شرقی دریای خزر متصل می شد. سپس با قطع عرض دریای خزر، به باکو می رفت و در امتداد دره رود ارس ادامه می یافت و با گذشتن از جنوب شرقی دریای سیاه به قسطنطنیه (استانبول ) می رسید. راه دیگری نیز به سوی شمال غربی می رفت و از شمال دریای خزر می گذشت تا به کرانه شمالی دریای سیاه برسد (همان ، ص 41).  امتداد جاده از بلخ به طرف مرو و ناحیه جنوبی دریای خزر می آمد، شهرهای طوس و صد دروازه (هکاتومپیلوس ، پایتخت اشکانیان ، نزدیک دامغان امروزی ) را پشت سر می گذاشت ، سپس به ری می رسید و به سوی اکباتان (همدان کنونی ) امتداد می یافت و با قطع رشته کوه زاگرس به طرف بین النهرین و انطاکیه می رفت (همان ، ص 41ـ42؛ پیرنیا و افسر، ص 84، نقشه ).  شاخه ای از جاده ابریشم در مغرب ایران به سمت جنوب و سرزمینهای پست بین النهرین (جایی که دجله و فرات کاملاً به هم نزدیک می شدند و شهرهای بزرگی چون بابل ، سلوکیه ، تیسفون و بغداد به ترتیب در آنجا شکل گرفته بودند) امتداد می یافت (فرانک و براونستون ، ص 42). راه شاهی داریوش بزرگ در قرن پنجم پیش از میلاد، که شوش را به ساردیس / سارد در آسیای صغیر متصل می کرد، بخشی از راه ابریشم بود که از شوش به سمت شمال ، کوهستان زاگرس را قطع می کرد و به اکباتان می رسید (همان ، ص 87).  شاخه دیگر جاده ابریشم از اکباتان شروع می شد و به نینوا (موصل امروزی ) که هاترا/الحضر (دژ پارتیان در قرن اول و دوم میلادی ) در جنوب آن بود، می رسید و با گذر از حاشیه فلات آسیای صغیر (آناطولی )، به حلب و انطاکیه ختم می شد (همان ، ص 45، 88؛ درژ و بوهرر، ص 214).  در بین النهرین جاده به چند شعبه تقسیم می شد: یک شعبه آن راه بیابانی شمال غرب به سمت شهرهای حلب و انطاکیه در منطقه شامات بود (فرانک و براونستون ، ص 41ـ42)؛ یک شاخه آن از شهر دورا ـ ائوروپوس در کرانه فرات آغاز می شد و به پالمیرا (شهر نخلها، در هزاره دوم پیش از میلاد معروف به تَدْمُر * ) می رسید. شاخه دیگری از بابل شروع می شد و از بیابان می گذشت و به شهر پِتْرا می رسید که علاوه بر قرار گرفتن در مسیر یک راه بیابانی ، از طریق دهانه خلیج عقبه با دریای احمر نیز ارتباط داشت و با راه بزرگ ادویه که به شرق می رفت ، پیوند می خورد. جاده از پترا به سوی ساحل مدیترانه ، به غزه ، مصر (به ویژه به اسکندریه ) و به شهرهای صور، صیدا، جُبَیْل و بیروت می رفت (همان ، ص 44؛ درژ و بوهرر، ص 210). پترا کنار جاده عطریات نیز قرار داشت که از عربستان جنوبی به شمال و از راه دمشق و قوس غربی داخلی هلال خصیب به حلب و انطاکیه کشیده می شد. شهرهای حلب و انطاکیه نه تنها پایانه جاده ابریشم بلکه پایانه جاده عطریات نیز بودند. شعبه دیگر آن از بابل شروع می شد و قوس درونی رود دجله را می پیمود و از بسیاری شهرها مثل آشور و نینوا می گذشت (فرانک و براونستون ، ص 45). راهی نیز از شهرهای بالای دجله و فرات به سمت پایین این رودخانه ها و بندرهای خلیج فارس ، به راه دریایی ادویه می پیوست (همان ، ص 43ـ44).  شهرهایی که در مسیر اولیه جاده ابریشم قرار داشتند و باشکوفایی آن شکوفا و با سقوط آن تنزل کردند یا نابود شدند، از مغرب به مشرق عبارت بودند از: در غرب آسیا: بابل ، انطاکیه ، تیسفون ، پترا، پالمیرا، صور و صیدا؛ در فلات ایران : اکباتان و ری ؛ در دشت خشک ترکستان : مرو، سمرقند، بخارا، بلخ و تاشکند؛ در برآمدگیهای کوهستانی پامیر: کاشغر و یارکند؛ در بیابان حوضه تاریم : ختن ، شان ـ شان ، کوچا، قره شهر، لولان و تورفان ؛ در چین : تونهوانگ ، غارهای هزاربودا و پایتختهای باستانی چانگ ـ آن و لویانگ (همان ، ص 16).  قبل از کشف راههای بزرگ دریایی ، که متعلق به هیچ ملتی نبودند، ادامه جاده ابریشم از طرابزون ، از طریق دریای سیاه و دریای مدیترانه به قسطنطنیه و روم می رفت (همان ، ص 48). جنگهای بین پارتیان ــ که واسطه تجارت شرق با غرب بودند ( رجوع کنید به ادامه مقاله ) ــ و روم ، موجب شد تا تجارت دریایی ، به ویژه از قرن دوم میلادی ، جای تجارت از طریق خشکی را بگیرد (درژ و بوهرر، ص 17). اروپاییان پس از تسلط بر دریانوردی کوشیدند از طریق دریا به شرق دسترسی یابند، دریانوردان پرتغالی کمتر از یک قرن پس از مرگ تیمور (807) به هند رسیدند و در 920/ 1514، در ساحل چین پیاده شدند (فرانک و براونستون ، ص 320). در عصر اکتشافات بزرگ نیز اروپاییان نه تنها در صدد گشودن راههای دریایی جدیدی به شرق بودند، بلکه قصد داشتند با دور زدن افریقا و آسیا، از راه دریا به چین دست یابند (همان ، ص 16).  پیشینه . به نظر می رسد لشکرکشیها و فتوحات هخامنشیان ، اولین گامها در گشوده شدن بخشی از راهی تجارتی ، زیارتی و سیاحتی بود که امروزه آن را جاده ابریشم می نامند. داریوش هخامنشی (521 ـ 485 ق م ) در بند سه کتیبه های خود در نقش رستم و شوش ، علاوه برپارس از کشورهایی که آنها را فتح و مردمانی که بر آنها حکمرانی کرده است نام می برد، بدین قرار: از پارس به طرف شرق : ماد، پارت ، هرات ، بلخ ، سغد، خوارزم ، زَرَنْگ ، رُخْج ، گَنْداره ، هند، سکاهای هئومورکه (هوم نوش )، سکاهای تیگرخئوده (تیزخود)؛ به طرف غرب : خوزستان ، بابل ، آشور، عربستان ، مصر، ارمنستان ، کاپادوکیا، سارد، یونان ، سکاهای ماورای دریا، سِکودَر/ اسکدار، اشقودره (در مقدونیه )، یونانیهای سپر روی سر، لیبیاییها، حبشیها، اهالی مَک / مچی یا، کاریان (در جنوب آسیای صغیر؛ شارپ ، ص 85، 93). بخش اعظمی از این کشورها در مسیر جاده ابریشم قرار داشتند. لشکر کشیهای اسکندر مقدونی (حک : 336ـ323 ق م ) و رواج پول واحد، یعنی دِرهم نقره اسکندری در مشرق زمین ، به رونق روابط اقتصادی و سیاسی شرق و غرب بسیار کمک کرد و معاملات بازرگانی را آسان تر ساخت (دیاکونوف ، ص 6). اسکندر برای استحکام فرمانروایی خود و نیروی اقتصادی آن توجه خاصی به برقراری خطوط ارتباطی داشت ( رجوع کنید به گیرشمن ، ص 218)، به همین منظور در سرزمینهای مفتوح به ایجاد مراکز مسکونی بسیار، از اسکندریه مصر تا اسکندریه اوپیان (بر کرانه شرقی سند)، پرداخت که تأثیر بسیاری در بازرگانی بین شرق و غرب داشت . در ایران و خاورمیانه از بنای چند اسکندریه از جمله در شوش (سوزیان )، در ملتقای رود دجله و کرخه ، کرمان ، آراخوسیا (قندهار کنونی )، هرات (هره یه )، مرو (مَرْغیانا) و اسکندریه اقصی (خجند کنونی ) یاد شده است که همه بر سر راههای مهم سوق الجیشی و بازرگانی ساخته می شدند و به منزله حلقه هایی بودند که ساتراپ نشینها را به یکدیگر متصل می کردند (دیاکونوف ، ص 6ـ7). بازرگانان و پیشه وران یونانی که در پی سود به دنبال لشکر اسکندر به راه افتاده بودند، در این شهرهای جدید که به دست او و به نام اسکندریه در کنار شهرهای قدیمی ساخته می شد، ساکن می شدند و رشته های جدیدی از کارهای بازرگانی و صنعتی در آنها به راه می انداختند و به دلیل داشتن مناسبات دیرینه با مراکز تجاری یونان ، تسهیلات فراوانی در امر تجارت به وجود می آوردند (همان ، ص 7ـ 8). سلوکیان نیز که از 312 تا 64 ق م از سند تا مصر فرمانروایی داشتند، بر بخشهایی از این راه اوراسیایی ، حکمرانی می کردند . اشکانیان (250 ق م تا 226 میلادی ) نیز از زمان مهرداد اول (171 تا 138 ق م )، که سرزمین تحت حکومت او از سویی با هند و از سوی دیگر با بین النهرین و آسیای صغیر همسایه شده بود، این بخش از جاده ابریشم را در اختیار داشتند.  در مشرق ، چینیها از قرن دوم پیش از میلاد مترصد گشودن راهی به غرب بودند. در 138 ق م به دستور هان ، سرداری به نام چانگ کی ین مأمور شد به ایالت بلخ (دیار تاهیاها، مقدونیان ساکن بلخ ) برود تا راهی برای از بین بردن قوم هیونگ نو ، اجداد هونها، پیدا کند تا چین بتواند کاروانهای تجاری خود را از سرزمین آنان عبور دهد. این سردار پس از ده سال اسارت در دست هیونگ نوها، گریخت و خود را به فرغانه (=تووان / تووا ) رساند و از آنجا به کانگ کیو (ناحیه ای در سمرقند) و سپس به ایالت بلخ رفت ( " «روابط نواحی تووان » " ، ص 419ـ 421). در 126 ق م به چین بازگشت و بر اساس مشاهدات خود پیشنهاد کرد راه مستقیمی به غرب چین و تا بلخ (باکتریا) بگشایند تا از کالاهای متنوع آنجا بهره مند شوند (درژ و بوهرر، ص 9). بر اساس گزارش وی این راه باید از سرزمینهای زیر می گذشت :

ــ سرزمین فرغانه با هفتاد شهر کوچک و بزرگ متحد، اهالی آن شهرنشین ، کشاورز با محصول گندم و برنج و انگور و اسبهای عالی و شهرها و خانه های محصور، با صدهزار جمعیت و سربازان کماندار، در جنوب غربی هیونگ نوها، در مغرب هان ها ( " «روابط نواحی تووان » " ، ص 422).

ــ سرزمین ووسون های کوچ نشین با ده هزار کماندار آماده جنگ در شمال شرقی فرغانه (همان ، ص 423).

ــ سرزمین سغدیان کوچ نشین (= کانگ کیو) با نودهزار کماندار در شمال فرغانه (همانجا).

ــ سرزمین بخارا (یوئه ـ چی / ویجی / ویج )، با یکصد تا دویست هزار کماندار در مغرب فرغانه در شمال رود وی (همان ، ص 424).

ــ سرزمین تاهیاها در جنوب رود جیحون در جنوب غربی فرغانه ، با خانه ها و شهرهای محصور، با یک میلیون جمعیت و بازرگانان کارآمد که در بازار پایتخت آن هر نوع کالایی پیدا می شد. سرزمین هند (= شین ـ تو) در جنوب شرقی آن بوده است (همان ، ص 425ـ426).

ــ سرزمین پارتها (آن ـ سی / اشکانیان / پرثَوَه ها) در مشرق بر ساحل دیگر رود جیحون ، در غرب کوشانیان (یوئه ـ چی ) با حدود یکصد شهر متحد کوچک و بزرگ محصور با بازارهای بزرگ و سوداگران فراوان و مسکوکات نقره ای مزیّن به تصویر شاهان . قومی شهرنشین و کشت کار که کشت ایشان برنج و انگور بود (همان ، ص 424ـ 425). ــ سرزمین یوئه ـ چی (تاجیکها، در ترکستان )، در مغرب فرغانه ، در شمال رود سیحون ، گرم و مرطوب و پرجمعیت در مغرب سرزمین پارتها. کشت کار و برنج کار (همان ، ص 424). سردار کی ین نمایندگانش را به فرغانه ، سمرقند، بلخ ، سرزمین پارتها، هند/ سند، بخارا و همه سرزمینهای مجاور روانه کرد (همان ، ص 426ـ431؛ برای معادلهای فارسی نام سرزمینهای یادشده رجوع کنید به مظاهری ، ج 2، ص 583 ـ589، 597). این نمایندگان در سالهای بعد با فرآورده های این سرزمینها بازگشتند ( " «روابط نواحی تووان » " ، ص 432).  از 115 ق م پادشاه چین ، داد و ستد با کشورهای مغرب چین را شخصاً سازمان می داد (مظاهری ، ج 2، ص 598). در حدود 105 یا 115 ق م ، چینیها راه تجاری و کاروانی غرب را در جستجوی فرآورده های کمیاب مغرب چین (مانند سنگ یشم سبز و سفید، سنگ لاجورد، شیشه های رنگی و اسبهای نیرومند) گشودند و تا نیمه آسیا به پیش رفتند (فرانک و براونستون ، ص 12ـ13). از آن سو نیز غرب برای دستیابی به کالاهای شرق ، به خصوص ابریشم ، راهی به سوی شرق گشوده بود. این راه از انطاکیه در آسیای صغیر شروع می شد و با عبور از منطقه شامات و حوضه فرات و شهر سلوکیه دجله به همدان ، ری و شهر صددروازه می رسید و از آنجا به مرو و بلخ می رفت و در اطراف تاشقرغان بین اورخون (پامیر کوچک ) و سرچشمه یارکند/ یارقند ] در محل برج سنگی [ میان کاروانهای غربی و چینیها مبادلات تجاری صورت می گرفت ( رجوع کنید به معتکف ، ص 319ـ320). بیشترین تعداد کاروانها در هر سال بیش از ده قطار و کمترین آن شش یا پنج قطار بود. طی کردن بلندترین مسیرها نُه سال طول می کشید ( " «روابط نواحی تووان » " ، ص 433).  در 101 ق م چینیها فرغانه را مطیع ساختند و جنوب دریای خزر و تیسفون را کشف کردند. در حوالی 100 ق م اشکانیان سفیری با هدایا از این راه جدید به دربار فغفور فرستادند. از 48 تا 23 ق م کوچ نشینان ، جاده ابریشم را ناامن کردند (مظاهری ، ج 2، ص 595). بر اساس گزارشی چینی در سال 81 میلادی ، اقلامی که به چین وارد می شد عبارت بود از قاطر، الاغ ، شتر، اسبهای کهر و تیزتک و اقلامی که به خزانه امپراتور می رسید شامل پوستهای سمور، موش خرما، روباه و گورکن ، و قالیچه های رنگین و فرشهای خوش نقش که در ازای آنها در درجه اول ابریشم ، بعد یشم ، سنگهای درخشان ، ظروف مرجانی و بلوری از چین خارج می شد (فرانک و براونستون ، ص 139). در 94 میلادی چینیها داد و ستد با کشورهای مغرب را به سردار پان چائو، فرمانروای حدود پامیر، سپردند که سپاهیانش تا دریاچه آرال و بحر خزر پیش رفتند. وی کان یینگ ، افسر چینی ، را مأمور بازشناسی امپراتوری روم (یا چنانکه چینیها می نامیدند: مملکت تا ـ تسین / تا ـ چین ) کرد که مشتری ممتاز انواع حریر چینی بود. او از طریق مرو، ابیورد، جرجان ، ری و همدان به تیسفون رفت . اشکانیان که از دو قرن قبل ، در این عظیم ترین بازرگانی جهان باستان نقش واسطه داشتند، راه روم را به کان یینگ نشان ندادند و خلیج فارس را به عنوان دریای مغرب / دریای مدیترانه به او معرفی کردند و او را به خوارک (= خاراکس ، در جزیره آبادان )، خوارگان (مرکز مملکت تیائو ـ شیها) در محل القورنه فعلی و تائوکه (تَوَّج ، نزدیک بندر کنونی دیلم ) راهنمایی کردند که از یک سو با یمن و زنگبار در افریقا و از سوی دیگر با بمبئی داد و ستد داشتند. کشتیهای اشکانیان حتی تا سیلان و اندونزی هم می رفتند (مظاهری ، ج 2، ص 598 ـ 600؛ نیز رجوع کنید به پیرنیا، ج 3، ص 2698). در قرن دوم میلادی ، کوشانیان (128 ق م تا 450 میلادی )، که بر بلخ و کاشغر و یارکند و ختن و هندوستان حکومت می کردند، در زمان پادشاه خود، کانیشکا (123ـ153 میلادی ) نیز مدتی بر بخشی از جاده ابریشم تسلط داشتند و نمایندگانی را به آسیای مرکزی و چین فرستادند ( " «جاده ابریشم » " ، ص 2).  بر اساس گزارش مورخی چینی به نام پان یونگ ، چینیها تا حدود 105 میلادی سعی داشتند نهادهایی را برای اداره و امنیت راهها به وجود آورند ( رجوع کنید به مظاهری ، ج 2، ص 601ـ602). همو در گزارش خود از دو راه ، یکی شمالی از طریق تورفان و دیگری جنوبی از طریق ختن و یارکند صحبت می کند که از شمال و جنوب یارکند دریا (تاریم ) می گذرند ( رجوع کنید به همان ، ج 2، ص 613ـ614). در قرن ششم میلادی تجارت ابریشم عمدتاً در دست بازرگانان ایرانی بود که کالای خود را هم از راه خشکی و هم از راه دریا حمل می کردند. جنگهای امپراتورِ روم یوستی نیانوس (ح 527 ـ 565 میلادی ) با ایرانیها بی ارتباط با تلاش برای دستیابی به ابریشم نبود (درژ و بوهرر، ص 32). مسلمانان در دهه های نخستینِ قرن اول هجری بر بخشی از این جاده مسلط شدند. آنها بلافاصله پس از سقوط مداین در سال شانزدهم هجرت ( رجوع کنید به بلاذری ، ص 368)، بر کرانه دجله ، و سپس با سقوط نهاوند در سال نوزدهم یا بیستم هجرت (همان ، ص 428)، بر بخش دیگری از این راه استیلا پیدا کردند. اَحْنَف بن قیس ، در زمان عثمان (23ـ35)، و در زمان ولایت عبداللّه بن عامر در خراسان ، تا بلخ پیش رفت و آن را گشود و راهی طولانی را از ری و بیهق و طوس و مرو و سمرقند کاملاً در اختیار گرفت (همان ، ص 580ـ584).  معروف ترین شاهراه دوره عباسیان (132ـ656)، دوره ای که حوزه فرمانروایی مسلمانان به بیشترین وسعت خود رسید، جاده بزرگ خراسان بود که به شرق می رفت و بغداد را به شهرهای ماوراءالنهر در حدود چین متصل می ساخت . مسیر این جاده تا حد زیادی منطبق با راهی است که جاده ابریشم نامیده می شود. این شاهراه از دروازه خراسان در مشرق بغداد شروع می شد و از دجله و صحراها می گذشت تا به حلوان می رسید، در حلوان وارد ایالت جبال می شد و آن را به صورت مورب طی می کرد و به سمت مشرق می رفت و پس از عبور از کرمانشاه و همدان به ری می رسید. آنگاه به سمت مشرق ادامه می یافت و از قومس می گذشت . این شاهراه که کوههای طبرستان در سمت چپ آن و کویر نمک در سمت راست آن قرار داشت ، نزدیک بسطام به ایالت خراسان وارد می شد، از نیشابور و طوس می گذشت و به مرو می رسید. از آنجا وارد کویر می شد و در حدود آمل به ساحل رود جیحون می آمد. از آنجا بخارا و سمرقند را پشت سر می گذاشت و به زامین در مشرق سمرقند می رسید. در این محل راه دو شعبه می شد: راه سمت چپ به چاچ (تاشکند) می رفت و از آنجا به اُترار در ساحل سیحون سفلا منتهی می شد. راه دیگر از زامین به سمت راست منحرف می گردید، به ایالت فرغانه و سیحون علیا می رفت و پس از عبور از کرسی آن ناحیه ، به اوزکَنْد در مرز صحرای چین منتهی می گردید (لسترنج ، ص 9 و نقشه 1). اسلام به تدریج از طریق مبلّغان و فقیهان از طریق همین راه به سوی شرق پیش رفت . در دوره اسلامی ، شهر بلخ تقریباً نقطه پایانی جاده بزرگ چین به سمت غرب و همچنین آخرین نقطه تسلط اسلام بر این بخش از جهان بود. ابن خرداذبه ، جغرافیدان مسلمان قرن سوم ، طول فواصل شهرها را در جاده های غرب به شرق ، تا بلخ ، به فرسخ به دقت تعیین کرده و بقیه فواصل را تا شهرهای چین و مغولستان و غیره به مقیاس روز ذکر کرده است (جاهای متعدد). ناصرخسرو قبادیانی نیز در سفر هفت ساله خود (437 تا 444) قسمتی از جاده ابریشم را از مرو تا حلب و طرابزون و حتی تا صور و صیدا پیمود و در بازگشت ، از مرو تا بلخ را نیز طی کرد و در 444 به بلخ رسید ( رجوع کنید به ص 2، 174 و نقشه مسیر پیوست ). در دوره اسلامی ، حکومتهای محلیِ ایران می کوشیدند بر بخشهایی از جاده اصلی ابریشم که در قلمرو آنها بود تسلط یابند. طاهریان در 207 بر جاده های ری و خراسان (نیشابور)، صفاریان در 260 بر جاده های نیشابور و ری ، سامانیان در حدود 290 بر جاده های ری و زنجان ، آل بویه (دیلمیان ) در 357 بر ری ، غزنویان در نیمه دوم قرن سوم بر کابل و در 420 بر ری ، سلجوقیان در 429 بر نیشابور و سپس بر ری و همدان ، و غُزها در 584 بر آذربایجان و راههای آن استیلا داشتند (باستانی پاریزی ، ص 233).  جاده ابریشم ، پس از استقرار مغول در 603، به دلیل گستردگی قلمرو و وحدت اداری و نظامی آنها، که امنیت و آزادی تجارت بین شرق و غرب را تضمین می کرد، دایر بود (اشراقی ، ص 188). ایلخانان مغول در 616 بر خراسان و سپس بر آذربایجان مسلط شدند و نظارت بر این بخش از جاده را در اختیار گرفتند (باستانی پاریزی ، ص 234).   مارکوپولو در سفر تجاری خود به چین ، که از 670 تا 695/ 1271ـ1295 به طول انجامید، از ونیز و از راه دریای مدیترانه به اورشلیم و سپس از راه خشکی به طرابزون رفت و با عبور از ایران ، شهرهای بلخ و کاشغر و یارکند و ختن و شاچو و سوچو و کانسو را پشت سر گذاشت و به خانبالق / خانبالیغ پایتخت قوبیلای قاآن ، امپراتور مغول ، رسید و از راه دریا به ونیز بازگشت ( رجوع کنید به مارکوپولو، جاهای متعدد؛ بولنوا، ص 206، نقشه ). در زمان مارکوپولو، که مسیرهای کم ارتفاع جاده ابریشم دستخوش جنگ و درگیری شده بود، راههای عمده جاده ابریشم از سرزمینهای بلند عبور می کرد و از شهر اکباتان ، که جنبه چهار راهی داشت ، به سمت شمال غربی می رفت و از تبریز می گذشت . سپس از بلندیهای ارمنستان ، نزدیک دریاچه وان و کوه آرارات ، از طرابزون رد می شد و از طریق دریای سیاه و مدیترانه به اروپا می رسید ( رجوع کنید به همان ، جاهای متعدد؛ بولنوا، همانجا). گاه این راه را «جاده طلایی سمرقند» می نامیدند (فرانک و براونستون ، ص 46). سربداران نیز در حدود 737 بر قسمتی از جاده ، بین حوالی سبزوار و قسمتی از مازندران ، تسلط داشتند (همانجا). با از بین رفتن سلطه سراسری قوبیلای قاآن و با شکست طغاتیمور، آخرین امپراتور مغول ، به دست چینیها و مرگ او در 754، یکپارچگی جاده ابریشم به تدریج از میان رفت و هر کدام از حکومتهای محلی در دوره های مختلف تاریخی بر بخشی از آن استیلا داشتند. تیموریان در 792 بر جاده ری و سپس از 796 تا 807 بر جاده های تبریز و موصل و شام و حلب مسلط بودند (همانجا).

کلاویخو در آغاز قرن نهم (805/1403) از قادس در اسپانیا به راه افتاد و پس از گذشتن از شهرهای رم و رودس از راه دریایی ، به خشکی رسید و قسطنطنیه و تبریز و سلطانیه (پنج ماه توقف ) و ری و جاجرم و بلخ را پشت سر گذاشت و پس از پانزده ماه وارد سمرقند پایتخت هولاکو شد ( رجوع کنید به کلاویخو، ص 20ـ26 و نقشه مقابل ص 14). او در بازار تبریز بیش از هر کالای دیگری پارچه های ابریشمی و تافته و ابریشم خام دید ( رجوع کنید به همان ، ص 162) و در سلطانیه انواع ابریشم ایرانی ، از جمله ابریشم شماخی شیروان و تافته شیراز، نظرش را جلب کرد که از گیلان و شیروان و ایالات اطراف شیراز به این شهر حمل می شد. بازرگانان ایران و جنووا و ونیز به آنجا می آمدند و کالاهای ابریشمی از آنجا به دمشق و دیگر قسمتهای سوریه و ترکیه و کَفَه (در کریمه ) صادر می شد (همان ، ص 168). او همچنین از کارخانه ابریشم سمرقند، که پرند زیتونی و زربفت و کرپ و تافته و غیره تولید می کرد و نیز از بازار سمرقند که مملو از پرنیان بسیار مرغوب و عالی و مخصوصاً حریر چینی بوده سخن گفته است ( رجوع کنید به همان ، ص 284ـ286).  در 857/ 1453 جاده ابریشم از رونق افتاد زیرا ترکان عثمانی قسطنطنیه را تسخیر کردند و بر سواحل شرقی و جنوب شرقیِ مدیترانه و نیز بر راههای زمینی و دریایی قدیمی بین آسیا و اروپا مسلط شدند (اشراقی ، ص 191). به این ترتیب ، راههای دریایی جدیدِ بدون خطر جانشین جاده ابریشم شد (فرانک و براونستون ، ص 16).
پس از تشکیل دولت صفوی (ح 906) و بسته شدن راه ماوراءالنهر به دست ازبکان و راه آسیای صغیر به دست عثمانیان ، موانع بزرگی بر سر این راههای تجاری پدید آمد و جاده ابریشم دیگر به صورت سابق وجود نداشت . با این همه ، تولید و صدور ابریشم متوقف نشد زیرا دولت صفوی ، با تولید ابریشم و بافته های ابریشمی در ایران ، رقیب چینیان شده بود (اشراقی ، ص 188). صفویان از 907 تا 1134 از هرات تا بغداد را تحت سلطه داشتند. پس از آن بر اثر تغییر شرایط جهانی در امور داد و ستد و حمل و نقل ، وضع راهها نیز به کلی تغییر کرد (باستانی پاریزی ، همانجا).  مسئولیت تأمین امنیت و رفاه کاروانها در جاده ابریشم ، از جیحون به سوی ایران ، از زمان اشکانیان به عهده حکام ایرانی بود. ایزیدور خاراکسی ، اندکی پیش از میلاد و اوایل قرن اول میلادی ضمن ارائه فاصله های منزلگاهها (شهرها و روستاها و کاروانسراها)ی سرزمینهای تحت فرمانروایی اشکانیان ، از انطاکیه تا مرز هند، که جمعاً 858 شونی معادل تقریبی 145 ، 2 میل (ح 432 ، 3 کیلومتر) می شود، 136 منزلگاه خدماتی (کاروانسرا) برای کاروانیان را شمرده است ( رجوع کنید به ایزیدور خاراکسی ، ص 1ـ7). امروزه در ایران در طول راههای اصلیِ جاده ابریشم ، به فاصله یک منزل ، آثار کاروانسراهایی دیده می شود که اغلب یا قدیمی اند یا بر بقایای کاروانسراهای پیشین بنا شده اند (باستانی پاریزی ، ص 205)، مانند کاروانسراهای موجود از سرخس تا کرمانشاه که بنای آنها عمدتاً متعلق به دوران صفویه یا قاجار و بعضی نیز متعلق به دوران قبل از اسلام است که احتمالاً بر بقایای کاروانسراها یا چاپارخانه های بین راهِ قبلی ساخته شده اند. برخی از این کاروانسراها از مشرق به مغرب عبارت اند از: رباطهای شرف ، ماهی (رباط جاهه )، سنگ بست ، قدمگاه ، نیشابور، مهر،مزینان ، صدرآباد، عباس آباد، اِلْهاک ، میاندشت ، سپنج ، میامی ، بَدَشْت ، قوشه ، آهوان ، اندیشه وانی ، سمنان ، لاسجِرْد، ده نمک ، ایوانکی ، دیرگچین ، عین الرشید، قلعه سنگی ، عباس آباد(سیاه کوه )، ملایر، بیستون (شیخ علیخان )، سرپل ذهاب ، اسلام آباد غرب ، و ماهیدشت ( رجوع کنید به کیانی ، ص 596 ـ 612؛ بختیاری ، ص 319ـ346).  در 1313ـ1314 ش / 1934ـ1935، با راه پیمایی بزرگ دهقانان چین ، پس از تشکیل حزب کمونیست و شروع مبارزات داخلی آن ، و مقاومت چین در مقابل حمله ژاپن و طرفداری شوروی از چیان کایچک ، راه تجاری متروکه قدیمی راهی مستقیم برای رساندن تدارکات نظامی بود. بیشتر کامیونهای ستون نظامی از طریق جاده قدیم ابریشم ، در طول آمودریا رفت و آمد می کردند. این وضع جدید موجب شد تا راه اصلی ترکستان ، بزرگراه سرخ نامیده شود (وود ، ص 243).  در اواخر دهه 1360 ش / 1980 چین صنعت جهانگردی را در جاده ابریشم توسعه داد. محوطه های باستانی و تاریخی و نیز بخشی از دیوار چین و معبدهای پشت غارهای هزار بودا، مرمت یا بازسازی شدند (همان ، ص 244).  پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1370 ش / 1991 و استقلال پنج جمهوری آسیای مرکزی (قزاقستان ، قرقیزستان ، تاجیکستان ، ترکمنستان و ازبکستان ) و نیز گشایش مرزهای این جمهوریها به روی تجارت بین المللی ، بخش مرکزی جاده ابریشم گشوده شد ( رجوع کنید به همان ، ص 245).  هنگامی که چین و همچنین کشورهای تازه استقلال یافته آسیای مرکزی با مرمت کردن ساختمانهای قدیمی و پیوند دادن کاشغر به شبکه راههای چین و پرورش شتر برای سفرهای بیابانی ، آماده بهره برداری از درآمد صنعت جهانگردی در ماورای پامیر می شدند، افغانستان هنوز درگیر اختلافات داخلی با انهدام آثار فرهنگی هزاران ساله ، ویران کردن مجسمه های بزرگ بودا در بامیان و تاراج اموال موزه کابل و کاپیسا، بخشی از جاذبه های جهانگردی جاده ابریشم را از بین برد (همانجا).  در دهه آخر قرن چهاردهم / بیستم به دلیل دگرگونیها و رخدادهای دوران ساز در جهان ، ضرورت احیای جاده ابریشم در دستور کار سازمانهای جهانی قرار گرفت (شواردنادزه ، ص 2).  از 1356 تا 1367 ش / 1977ـ 1988 سازمان تربیتی ، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو)، اجرای طرح «مطالعه جامع جاده ابریشم » را آغاز کرد (عبدلی ، ص 10). سازمان جهانی جهانگردی طرحی برای ارتقای جایگاه جاده ابریشم در بازارهای اصلیِ جهانی بنیان گذاشت . نخستین اجلاس جاده ابریشم با حضور نوزده کشور در مهر 1373/ اکتبر 1994 در تاشکند ازبکستان برگزار و بیانیه جاده ابریشم صادر شد. این سازمان در 1375 ش / 1996 و 1376 ش / 1997 بازار جاده ابریشم را در بازارهای جهانگردی بین المللی در برلین برپا کرد. در خرداد 1375/ ژوئن 1996 به دعوت دولت چین ، گردهمایی جاده ابریشم با شرکت 25 کشور در شهر شیان برگزار و خواستار صدور «ویزای جاده ابریشم » شد. در دی 1376/ ژانویه 1997 اجلاسی در باره جاده ابریشم با شرکت مقامات عالی رتبه نوزده کشور در شهر نارای ژاپن برگزار شد(راموس ، ص 37ـ39). دومین اجلاس بین المللی جاده ابریشم نیز در تابستان 1376 ش در تهران برگزار شد.

منابع : ابن خرداذبه ؛ احسان اشراقی ، «اهمیت تجارت ابریشم در زمان صفویه »، در مجموعه مقالات دومین اجلاس بین المللی جاده ابریشم ، به اهتمام محمدباری و آفاق حامد هاشمی ، تهران : دومین اجلاس بین المللی جاده ابریشم ، 1376 ش ؛ ایزیدور خاراکسی ، کاروانسراهای اشکانی : شرح راه بازرگانی زمینی میان شامات و هندوستان در سده اول پیش از میلاد ، ترجمه از یونانی به انگلیسی و تعلیقات از ویلفرد شوف ، ترجمه همایون صنعتی ، کرمان 1381 ش ؛ محمدابراهیم باستانی پاریزی ، اژدهای هفت سر: راه ابریشم ، تهران 1380 ش ؛ محمود بختیاری ، «راههای باستانی توس به نیشابور و آثار تاریخی مجاور آنها»، اثر ، ش 33ـ34 (بهار و تابستان 1381)؛ کلاودیوس بطلمیوس ، الجغرافیا ، ترجمه عربی ، چاپ فؤاد سزگین ، فرانکفورت 1407/1987؛ بلاذری (بیروت )؛ حسن پیرنیا، ایران باستان ، یا، تاریخ مفصّل ایران قدیم ، تهران 1369 ش ؛ محمدکریم پیرنیا و کرامت اللّه افسر، راه و رباط ، تهران 1370 ش ؛ میخائیل میخائیلوویچ دیاکونوف ، اشکانیان ، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1351 ش ؛ ادوارد راموس ، «گزارش فعالیت ها و برنامه های آتی سازمان جهانی جهانگردی ، به منظور ارتقای صنعت جهانگردی در جاده ابریشم »، در مجموعه مقالات دومین اجلاس بین المللی جاده ابریشم ، همان ؛ رالف نورمن شارپ ، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی ، شیراز ?] 1346 [ ؛ ادوارد آمبروس لی یویچ شواردنادزه ، جاده بزرگ ابریشم ، ترجمه رقیه بهزادی ، تهران 1380 ش ؛ مهشید عبدلی ، گامی به سوی کتابشناسی جاده ابریشم ، تهران 1376 ش ؛ آیرین فرانک و دیوید براونستون ، جاده ابریشم ، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران 1376 ش ؛ روی گونثالث د کلاویخو، سفرنامه کلاویخو ، ترجمه مسعود رجب نیا، تهران 1344 ش ؛ محمدیوسف کیانی ، «کاروانسراهای جاده ابریشم : استان خراسان ، استان کرمانشاه »، در مجموعه مقالات کنگره تاریخ معماری و شهرسازی ایران : 12ـ7 اسفند ماه 1374، ارگ بم ـ کرمان ، ج 3، تهران : سازمان میراث فرهنگی کشور، 1375 ش ؛ علی اکبر مظاهری ، جاده ابریشم ، ترجمه ملک ناصر نوبان ، تهران 1372ـ1373 ش ؛ فریده معتکف ، «راه های اصلی و فرعی جاده ابریشم »، در مجموعه مقالات دومین اجلاس بین المللی جاده ابریشم ، همان ؛ ناصر خسرو، سفرنامه حکیم ناصرخسرو قبادیانی مروزی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛

Luce Boulnois, The Silk Road , tr. Dennis Chamberlin, London 1963; Jean - Pierre Drčge and Emil M. Bührer, The Silk Road sage , New York 1989; Roman Ghirshman, Iran: from the earliest times to the Islamic conquest , Baltimore 1965; Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate , London 1966; Marco Polo, The travels of Marco Polo , tr. and ed. William Marsden, London 1946; Les Musulmans dans le monde [map], Leiden: Brill, 1984; Claudius Ptolemy, Ancient India , tr. J. W. Mc Crindle, ed. Ramchandra Jain, London 1885, rev. ed. [n.d.]; "Relation du pays Ta ouan", translation from Chinese by M. Brosset, JA , II (1828); "La Route de la soie", Le Petit journal des grandes expositions, no.29 (10 Feb. - 29 Mar. 1978); Frances Wood, The Silk Road: two thousand years in the heart of Asia , Berkeley 2002.

/ اصغر کریمی /


Cities along the Silk Road

From Wikipedia, the free encyclopedia

The Silk Roads.

Contents

  [hide

[edit]Along the continental Silk Road

From Constantinople, Byzantine Empire to Yazd, Iran:
From Yazd, Iran to Turpan, China (See below: northern route along the Taklamakan desert):
From Yazd, Iran to Kashi, China:
From Kabul, Afghanistan to Arabian Sea port at Debal, Pakistan

The chain of cities along the northern route along the Taklamakan, probably based on Bento de Góis's itinerary, fromHiarcan (Yarkand) to Cialis (Karasahr or Korla) to Sucieu (Suzhou, Gansu)
The northern route along the Taklamakan Desert from Kashi, China to Anxi, China:
The southern route along the Taklamakan desert from Kashi, China to Anxi, China:
From Anxi, China to Xi'an, China:
The south-western route:
Korea
Japan

[edit]Along the Silk Road of the sea of wonder

[edit]On Southeast Asia

[edit]List of Ptolemy

This following list is attributed to Ptolemy. All city names are Ptolemy's, throughout all his works. Most of the names are included in Geographia.
Some of the cities provided by Ptolemy either
  • no longer exist today or
  • have moved to different locations.
Nevertheless, Ptolemy has provided an important historical reference for researchers.
(This list has been alphabetized.)
East - AkhmimAromaton EmporionAxumColoeDongolaJubaMajiOponePanopolisSarapionSennar.
North - CaesareaCarthageCyreneLeptis MagnaMurzukSijilmassaTamanrassetTingis.
View page ratings
Rate this page
Trustworthy
Objective
Complete
Well-written



کُنار صندل Konar-Sandal inscription/Kenar-Sandal inscription

















Kenar-Sandal inscription, new discovery reported 

< Prev Next > 










Posted By: 





Wed Dec 13, 2006 6:59 pm | 


Options


















More details related to stratigraphical context of the digs are needed. I have no reason to question the genuine nature of the find nor be skeptical about the inscription, just as there is no reason to be cry forgery about the inscription on the sembiyan kandiyur celt.






If Piotr Steinkeller is right about the inscription being an 'eastern script', let me venture to suggest that many glyphs on the Konar-Sandal inscription are cognate with Sarasvati hieroglyphs. (specifically: rhombus, divided rectangle, X, long linear strokes, dotted-circle) Repeated use of the glyph, 'dotted circle' is notable. This glyph is read as 't.ha' in Brahmi.



The brick inscription posted at the following URL is not legible. We may have to await a transcript being made available. http://photos1.blogger.com/blogger/5219/193/1600/jiroft.jpg






kalyan






Jiroft Inscription Belongs to the Eastern Civilization






Tehran, 29 May 2006 (CHN) -- In his latest research paper about the discovered inscription in Konar Sandal in Jiroft, Piotr Steinkeller, professor of Assyriology in Department of Near Eastern Languages and Civilizations of Harvard University, explains that there exists no correlation between the inscriptions discovered in Jiroft, Shahdad, and Melian historical sites with the Elamite civilization which itself was under the influence of the civilization of Mesopotamia, and they should be considered as an eastern writing language.
"In his latest paper, Prof. Steinkeller has explained that there should not have been any relation between the discovered inscription in Jiroft and Elamite civilization, which itself was under the influence of Mesopotamian civilization. Steinkeller believes that it would be better to throw away this way of thinking and aknowledge the 'eastern script' instead of 'Elamite script,'" said Yousof Majidzadeh, head of excavation team in Jiroft.
The Elamite script is known to belong to Khutelutush-In-Shushinak (c. 1120 - 1110 BC), the Elamite king. Experts believe that it is not logical to accept that a nation, who has a writing language itself, abandons its script after the conquest of a powerful neighbor and adopt Mesopotamian culture and script. They believe that this script found its way to Susa from eastern Iran."
Decoding the discovered inscription in Jiroft requires a lot of time. However, archaeologists believe that this script must have been more ancient than that of the Elamite civilization. Further archaeological excavations in Jiroft historical site might help researchers to learn more about the identity of this inscription. We had two different writing languages in Iran during ancient times: One of them is Proto-Elamite script, which was mainly figures and numbers, and the other was writing language which did not use images. Prior to the discovery ofJiroft inscription, the most ancient script had been found in Susa historical site which has remained from the reign of Khutelutush-In-Shushinak. This inscription dates back to 1200 BC, while the Jiroft inscription is older than that and is estimated to be between 4400 to 4500 years old," added Majidzadeh.
Elam is one of the most ancient civilizations on record. It was centered in the far west and southwest of today Iran. The Elamites came in power about 300 years after the fall of the Jiroft Kingdom (5000-3000 BC). The reign of the Elamite kings lasted from 2700 to 539 BC, coming after what is known as the Proto-Elamite period which began around 3200 BC when Susa, the later capital of the Elamites, began to receive influences from the cultures of the Iranian Plateau to the east. "It is believed that Jiroft's writing language came into existence at the same time Mesopotamia started developing a writing system. According to the carbon 14 tests conducted on the layers in which Jiroft inscription was discovered, this inscription was dated to 2500 BC. Although such tests have not been carried out on Mesopotamia inscription yet, based on the discovered evidence so far, archaeologists strongly believe that Mesopotamia's script goes back to 2600-2700 BC at most," explained Majidzadeh. The new discoveries during the archaeological excavations in Konar Sandal such as historical inscriptions, the most ancient ziggurat of the world, and many other historical relics have confused archaeologist and confronted them with an unknown civilization in the east. This further led into revisions on some previous archaeological hypotheses.



The city of Jiroft is situated close to Halil Rud historical site in Kerman province. The discovered stone dishes in the area belonging to the first half of the third millennium BC point to the developed art of carving on stones at that time. The second inscription that was recently discovered at the Konar Sandal Ziggurat of Jiroft is scheduled to be deciphered by teams of researchers from the University of Chicago and the University of Paris. Archaeologists are waiting for the results to come out which may well change the history of civilization as we know today. http://iranarch.blogspot.com/2006/05/jiroft-inscription-belongs-to-eastern.html






Archaeologists returning to their 'lost heaven' Jiroft






TEHRAN , Oct. 18 (MNA) -- Iranian archaeologists are scheduled to begin a new phase of excavations at the Jiroft ancient site in the Halil-Rud River cultural area next week.










"We will excavate southern and northern Konar-Sandal as well as the cemetery of the site near Matutabad. We also planned to work on the Qal'eh Kuchak site of Jiroft, but it will have to be left for next time due to a funding shortfall," the director of the archaeological team working at the site told the Persian service of CHN on Wednesday.






"Cultural Heritage and Tourism Organization (CHTO) officials have promised to provide the necessary funds for the excavations for the next three months, otherwise we will only work for one month," Yusef Majidzadeh explained.






It is estimated that the excavations will require 1.5 billion rials (about $158,000), but the CHTO has only provided one third of the amount so far.






"Jiroft has been given prominent coverage in the Iranian and foreign press. So far, no ancient site has attracted such attention in the press," Majidzadeh said.






Located next to the Halil-Rud River in the southern province of Kerman, Jiroft came into the spotlight nearly five years ago when reports of extensive illegal excavations and plundering of the priceless historical items of the area by local people surfaced.






Since 2002, four excavation seasons have been carried out at the Jiroft site under the supervision of Majidzadeh, leading to the discovery of a ziggurat made of more than four million mud bricks dating back to about 2200 BC.






Many ancient ruins and interesting artifacts have been excavated by archaeologists at the Jiroft ancient site, which is known as the "archeologists' lost heaven".






After the numerous unique discoveries in the region, Majidzadeh declared Jiroft to be the cradle of art. Many scholars questioned the theory due to the fact that no writings or architectural structures had yet been discovered at the site, but shortly afterwards his team discovered inscriptions at Konar Sandal Ziggurat, which caused experts to reconsider their views on the site.






The Konar Sandal inscriptions are older than the Inshushinak inscription, thus it seems that the recently discovered inscriptions link Proto Elamite (first appeared in about 2900 BC in Susa) and Old Elamite (used between about 2250 and 2220 BC) scripts.






Many Iranian and foreign experts see the findings in Jiroft as signs of a civilization as great as Sumer and ancient Mesopotamia . Majidzadeh believes that Jiroft is the ancient city of Aratta, which was described as a great civilization in a Sumerian clay inscription.






A group of international archaeologists is scheduled to gather in Tehran in January 2007 to discuss the latest discoveries in the region at a seminar being sponsored by the CHTO.






MMS/HG


END


MNA


http://www.mehrnews.ir/en/NewsDetail.aspx?NewsID=395614






Site Name: Jiroft Ancient Site Alternate Name: Qal'eh Kuchak






Ancient Site in Iran. Located next to the Halil-Rud River in the southern province of Kerman, Jiroft came into the spotlight nearly five years ago when reports of extensive illegal excavations and plundering of the priceless historical items of the area by local people surfaced.

Since 2002, four excavation seasons have been carried out at the Jiroft site under the supervision of Majidzadeh, leading to the discovery of a ziggurat made of more than four million mud bricks dating back to about 2200 BC.

Many ancient ruins and interesting artifacts have been excavated by archaeologists at the Jiroft ancient site, which is known as the "archeologists' lost heaven".

After the numerous unique discoveries in the region, Majidzadeh declared Jiroft to be the cradle of art. Many scholars questioned the theory due to the fact that no writings or architectural structures had yet been discovered at the site, but shortly afterwards his team discovered inscriptions at Konar Sandal Ziggurat, which caused experts to reconsider their views on the site.

The Konar Sandal inscriptions are older than the Inshushinak inscription, thus it seems that the recently discovered inscriptions link Proto Elamite (first appeared in about 2900 BC in Susa) and Old Elamite (used between about 2250 and 2220 BC) scripts.

Many Iranian and foreign experts see the findings in Jiroft as signs of a civilization as great as Sumer and ancient Mesopotamia. Majidzadeh believes that Jiroft is the ancient city of Aratta, which was described as a great civilization in a Sumerian clay inscription.

A group of international archaeologists is scheduled to gather in Tehran in January 2007 to discuss the latest discoveries in the region at a seminar being sponsored by the CHTO.














--

Dharma protects those who protect it

Dharmo rakshati rakshitaha




S. Kalyanaraman 


















JIROFT iii. GENERAL SURVEY OF EXCAVATIONS


All the artifacts known to date that are accorded the Jiroft label have not been excavated; they have in fact been plundered.



JIROFT






iii. GENERAL SURVEY OF EXCAVATIONS


For archeological accuracy the terms “Jiroft” or “Jiroft culture” employed to define a specific ancient Iranian culture and its artifacts should only be cited within quotation marks. All the artifacts known to date that are accorded the Jiroft label have not been excavated; they have in fact been plundered. The plundering seems to have occurred at half a dozen now destroyed cemeteries, none at the modern city of Jiroft in Kerman province in southern Iran, but at loci distanced ca. 28 to ca. 50 km to its south. A number of artifacts have been confiscated from interior thieves and smugglers by local and state authorities at several distant locations within Iran, including Jiroft itself, and others have been confiscated in Europe. In the past year a handful of artifacts have been mentioned as having been excavated by archeologists at tepes within the plundered area (below). Aside from their orphaned, unprovenienced situation, apparently deriving from multiple cemetery sites, all the material remains, baptized by their plunderers and purchasers as “Jiroft antiquities” and accorded the Jiroft cultural appellation both in the popular media and scholarly reports, are known solely from two venues. One is the published popular media reports of the police confiscations in Iran and Europe; the other is their presence in museum, dealer, and collector possessions in many countries, courtesy of the destroyers and smugglers. These facts together with the serious cultural implications involved in knowing and comprehending their apparent proveniences have been ignored (publicly) by archeologists, Iranian and international, and of course the media from the very beginning of modern archeological knowledge of the area.


The background to the recent developments and manifestation of the archeological and cultural term “Jiroft” has been recorded and discussed by Muscarella (2001 [2005]). Beginning in 2001 reports began to emanate from Iran via various Iranian Internet news and other Internet reports that major plundering activity was in progress in Jiroft, or that objects were being “unearthed in the old city of Jiroft . . . .” Soon thereafter countless Western Internet and other printed media outlets began to issue ongoing “reports,” some copying Iranian news sources, others making observations directly from the Jiroft region, and all exclusively employing the Jiroft city label to identify artifacts encountered (in reality or from photographs) as well as their alleged locus. This now entrenched de facto archeological use of a city named Jiroft as the sole locus (provenience), as if a single plundered site was under review, was continued thereafter, relentlessly by the media (e.g., Covington, 2004; Lawler, 2004) and regularly by archeologists, for example, “le site de Jiroft” (Madjidzadeh, 2003b, p. 19), “vases [et] . . . ‘monde’ de Jiroft,” “cimetiéres de Jiroft” (Perrot, 2003, pp. 97, 110; Perrot and Madjidzadeh, 2004; idem, 2005). This contra-archeological solecism generated by scholarly usage continues, notwithstanding that within a couple of years it was determined by archeological surveys that the plundering indeed did not occur at or immediately adjacent to the city of Jiroft, but rather at some distance to its south, at about five or more ancient cemeteries. Perhaps to oppose the single usage “Jiroft” for the loci of the finds, some scholars refer to the area where they have surfaced as “the Jiroft” or “the Jiroft plain” (Lamberg-Karlovsky, 2004; Potts, 2005); the latter general term seems more viable.


Very few objectively determined facts about the “Jiroft culture” are known. One is that plundering did occur at cemeteries south of Jiroft, beginning at some time in 2001 and continuing for most of 2002. Another is that, beginning in 2002, confiscations by local authorities of plundered artifacts, primarily of chlorite, have been accomplished at various locations within Iran—Tehran, Jiroft, Bandar Abbas, etc., that is, in places up to 1,000 km apart; the objects are now deposited in Iranian institutions. But the exact, or approximate, number of confiscated objects remains unknown; undocumented sources (mostly but not solely reported in the media) claim hundreds, “100,000,” “tens of thousands,” “more than 2,000” or only 500 (Madjidzadeh, 2003b, p. 25; Perrot and Madjidzadeh, 2003, p. 1087). But no authoritative record or reports on the number have yet appeared. Related to these issues is that shortly thereafter scores of similar chlorite objects began to surface in the possession of the plunderers’ sponsors, the antiquity dealers, collectors, and museum curators, trustees, and directors.


In as much as it was determined not to conduct excavations or salvage surveys of the plundered cemeteries, the critical issue regarding the number of graves plundered at each cemetery remains unknown to date. Further, specific archeological information no longer possible to determine has been irrevocably destroyed in the hectic plundering: the number and forms of the artifacts recovered from each burial; the nature of the burials, single or multiple; how many actually contained chlorite artifacts, and in what quantities; gender and rank determinations for the burials that contained or did not contain chlorite artifacts; and whether all the plundered cemeteries uniformly contained chlorite artifacts. Internet and media reports have brought forth various figures for the number of objects plundered in “the” cemetery (or cemeteries), from a modest “thousands,” to “100,000,” to “hundreds of thousands.” We will never know (but the upper figures seem too high).


Collectively, many of the published confiscated artifacts share the same cultural and stylistic features (for photographs of a collection of the confiscated objects in Iran, see Madjidzadeh, 2003a; Muscarella, 2001 [2005]; Perrot and Madjidzadeh, 2005). They are thus generally identifiable, if not as “Jiroft” artifacts, as “style de Jiroft” (ibid., p. 135)—at least artifacts from Iran, most probably from the plundered cemeteries in the Kerman area, south of Jiroft. Other confiscated artifacts (both within Iran and surfacing abroad) have features characteristic of another style that is archeologically recorded in other areas of Iran, at Tepe Yahya, ca. 70-80 km west-southwest of Jiroft city (many maps give this site a wrong placement), and from sites in Mesopotamia, Syria, the Persian Gulf, and elsewhere. Archeologists know these as the “Intercultural Style.” This dispersed corpus has been excavated in levels at sites attributed to the later phases of the Early Dynastic and to the following early Akkadian periods in Mesopotamian terminology. These cultures flourished in the second half of the third millennium B.C. and, based on disinterested archeological investigation, provide the chronological period in which the culture of the plundered “Jiroft” artifacts is to be realistically situated (Forest, 2003, pp. 131-32; Lamberg-Karlovsky, 2004, pp. 7-8; Amiet, 2002, pp. 95-96; Muscarella, 2001 [2005], pp. 178-79; Potts, 2005).


Not a minor event to be documented in the modern history of “Jiroft” is that, among both the artifacts confiscated within Iran itself and those surfacing and sold abroad, a number are most probably modern forgeries (Muscarella, 2001 [2005], pp. 181-89). In some cases this is recognized by other scholars of ancient Iranian cultures (e.g., Perrot and Madjidzadeh, 2006, pp. 147, 149). Some other objects seem questionable and raise doubts in our minds about their actual birth dates (Muscarella, 2001 [2005], pp. 189-97). Moreover, “Jiroft” forgeries continue to surface among the more recent examples confiscated within Iran itself, and on the Internet, as well as in dealers’ possession abroad.


A major component of most “Jiroft” discussions and cultural interpretations, both within the scholarly community and repeatedly echoed by the media and Internet, is the assertion that the “Jiroft” artifact record patently documents a major development in early ancient Near Eastern history, one hitherto archeologically unrevealed. The confiscated artifacts are asserted to reveal not only the existence of a newly recognized, dynamic culture, but, more momentous, the discovery of a hitherto unknown major “civilization.” Because of a decreed early chronology for the chlorite artifacts dating them to the late fourth millennium and the first half of the third millennium B.C.E. (Perrot, 2003, pp. 97, 111; Madjidzadeh in Perrot and Madjidzadeh, 2004, p. 1117), the “Jiroft” culture and its polity are proclaimed as historical reality to have preceded the emergence of Sumerian culture. Such a reversal of hitherto perceived interpretations about the nature of the initial diffusion of culture would indicate that the chlorite artifacts (also writing; see below) were exported from southern central Iran to Mesopotamia, and not in the other direction (Perrot and Madjidzadeh, 2006, p. 148). Together with these chronological and cultural assertions, Madjidzadeh has broadened the cultural and geographical issues by claiming that the area of Jiroft is undoubtedly the land of Aratta—a rich cultural center mentioned by the Sumerians and existing to their east, somewhere in Iran—and that Jiroft/Aratta was manifestly the source for the genesis of Sumerian culture. These non-supportable, non-evidenced assertions are reported continuously, contrary to objective archeological and historical evidence that reference to Aratta occurs in the mid-third millennium B.C.E.


A number of scholars have indeed countered these unanchored pronouncements and firmly challenge them. They argue on the basis of objectively derived data surfacing from excavations that in reality the “Jiroft” artifacts reflect a thriving culture of the 2nd half of the third millennium B.C.E., one that flourished centuries later than the genesis of Sumerian culture. Therefore the “Jiroft” culture was contemporary with a much later phase of Sumerian cultural history (Amiet, 2002; Muscarella, 2001 [2005], Lamberg-Karlovsky, 2004; Covington, 2004, p. 11). To date nothing has changed as regards securing firm, objectively derived information about the plundered cemeteries and the confiscations of objects within Iran, and Internet news and web reports (often repetitious) continue to serve as the main (unverifiable) source for information about “Jiroft.”


However, a recent and important opportunity for obtaining objective archeological data of the cultures in the area ca. 28 km south of Jiroft is the excavation of two near-by tepes, named Konar Sandal North and South, or A and B (Covington, 2004, p. 7; Perrot and Madjidzadeh, 2006, p. 125, fig. 2). Although the distance between the tepes is about 2 km (Covington, 2004, p. 7), they are sometimes referred to as if they constitute a single site (a repeat of the “Jiroft” syndrome). Directed by Y. Madjidzadeh, investigations began in 2003, and to date (2007) four campaigns have been completed. But other than a few quite brief, inadequate academic notes (Perrot and Madjidzadeh, 2003, 2004), not one site report providing data on each tepe’s architecture and plans, stratigraphical levels, sections, pottery, and so forth, has been published. Nor has the cultural and cultural relationship between the two tepes been discussed and evaluated. Internet reports, Iranian News and others, along with two media reports (Lawler, 2004; Covington, 2004), present short, unconnected sketches or isolated photographs of some of the material recovered, accompanied by the director’s cultural conclusions, none of which can be investigated and substantiated by archeologists. In these Internet reports, the term Jiroft is always given as the tepes’ cultural attribution, and as the cultural label for all artifacts and writing said to have been recovered there. Sometimes material recovered from the two tepes is conflated, preventing scholars from relating them to a specific tepe locus and to a specific cultural period or phase.


Concerning architecture, for Konar Sandal North scattered references report a terrace upon a broader brick foundation (“haute terrasse . . . 132 m. de côte reposant sur un soubassement en briques 280 m. de côte”: Perrot and Madjidzadeh, 2004, p. 1108). This is now identified (Covington, 2004, pp. 4, 7) as a ziggurat 400 x 400 meters, consisting of “four to five million bricks,” and on the Internet is dated to 2300 B.C., “one to three centuries older than the most ancient Mesopotamian Ziggurat” (Cultural Heritage News Agency).


For Konar Sandal South, a complex is mentioned (“qui paraît mesurer 300 x 400 meters de côte”) set on a platform, also a house (Perrot and Madjidzadeh, 2004, pp. 1114-17, fig. 11) and a fortress wall 10.5 meters thick (Madjidzadeh, 2003c, p. 72). From non-archeologist sources we are informed that a 14-room house was excavated (Lawler, 2004, p. 47) and that there is a two-storied citadel with windows (Covington, 2004, p. 7).


A small number of artifacts from these excavations have been reported, again mostly on the Internet, sometimes with the specific tepe source unmentioned. Fragments of chlorite artifacts are mentioned, all undecorated, as well as a chlorite plaque with an apparent spiral decoration in relief (Madjidzadeh, 2003c, p. 74, photo on p. 72; Perrot and Madjidzadeh, 2005, p. 149; ibid., 2006, p. 103, n. 26); seals and several hundred seal impressions (Covington, 2004, p. 2; Perrot, 2006, p. 108, n. 49); an unbaked mud relief of the lower part of a male, with his arms tied before his chest, from the South tepe (“unearthed in Jiroft”); and two soapstone reliefs depicting men with snake tails (25 x 17 cm); also shark bones and shells from the Persian Gulf (Covington, 2004, p. 10).


One of the most potentially significant finds reported on the Internet from Konar Sandal—but to the Internet from the “excavations in Jiroft,” “the Jiroft ancient site—”are a number of alleged inscriptions. It remains unclear how many inscriptions exist, where they were excavated, or if any in fact were recovered from one or both of the tepes. The Internet mentions two inscriptions discovered at Konar Sandal in 2005, but no contexts are mentioned. In the same source, Madjidzadeh is quoted as stating that they should be labeled Proto-Iranian, not Proto-Elamite. Further, two other inscriptions are said to have been recovered in a local farmer’s backyard, 300 meters from one of the tepes in 2006, that is, they were not excavated; they measure 18 x 10 cm and 13.5 x 8.5 cm. One Internet-published alleged inscription is on a broken object labeled a brick (20.3 cm) and preserving parts of one and a half lines of indentations. It is proclaimed to be 300 years older than writing from Susa, which signifies to the excavator that the Elamites learned about writing from “Jiroft.” Another is a broken but complete tablet alleged to derive from Konar Sandal B (Basello, 2006; no documentation for the source or size is provided); it consists of five lines of incised geometric indentations. Another alleged inscription (still unpublished but circulating among scholars) consists of four lines of geometric incisions (that look as if freshly incised). Not one of the published (not by Madjidzadeh but on the Internet) tablets and their indentations has any relationship with any known system of writing from any ancient culture (see Covington, 2004, p. 11).


Concomitant with the Konar Sandal tepe excavations, Madjidzadeh (2003b, p. 26) briefly mentioned excavations of several burials at two local cemeteries, Riganbar and Konar Sandal, but with no reference to their specific locations relative to the tepes or what was recovered. Only one has been published as a photograph (ibid., p. 25) that shows pottery vessels; it is a Bronze Age burial. An Internet report recorded that the bronze head of a goat “was found in the historical cemetery of Jiroft,” a site that eludes us.


Such is the situation about the limited extent of archeological knowledge both of the plunder and the excavations at sites south of Jiroft up to 2007.






Bibliography:


Pierre Amiet, review of Madjidzadeh, 2003a, in Revue d’Assyriologie et d’Archéologie Orientale 96/1, 2002, pp. 95-96.


Gian Pietro Basello, “The Tablet from Konar Sandal B (Jiroft),” at www. elamit.net, accessed on 7 November 2006.


Richard Covington, “What was Jiroft?” Saudi Aramco World, September/October 2004, pp. 2-11.


Cultural Heritage News Agency, “Discovery of the Main Part of Kenar Sandal’s Ziggurat,” at “Latest Archaeological News from Iran,” http://iranarch.blogspot.com/2006/02 /discovery-of-main-part-of-kenar.html, accessed on 25 February 2006.


Jean Daniel Forest, “La Mésopotamie et les échanges à longue distance aux IV et III millénaires,” Dossiers d’Archeologie, no. 287, October 2003, pp. 126-34.


C. C. Lamberg-Karlovsky, “New Centers of Complexity in the Iranian Bronze Age,” The Review of Archaeology, Spring 2004, pp. 5-10.


Andrew Lawler, “Rocking the Cradle,” Smithsonian, May 2004, pp. 41-48.


Yousef Madjidzadeh, Jiroft: The Earliest Oriental Civilization, Tehran, 2003a.


Idem, “La découverte de Jiroft,” Dossiers d’Archeologie, no. 287, October 2003b, pp. 19-26.


Idem, “La premiére campagne de fouilles à Jiroft,” Dossiers d’Archeologie, no. 287, October 2003c, pp. 65-75.


Oscar White Muscarella: “Jiroft and ‘Jiroft-Aratta’,” Bulletin of the Asia Institute 15, 2001 (publ. 2005), pp. 173-98.


Jean Perrot, “L’iconographie de Jiroft,” Dossiers d’Archeologie, no. 287, October 2003, pp. 97-113.


Jean Perrot and Youssef Madjidzadeh, “Découvertes récentes á Jiroft (sud du plateau Iranien),” CRAIBL, 2003, pp. 1087-1102.


Idem, “Récentes découvertes à Jiroft (Iran): Résultats de la campagne de fouilles, 2004,”CRAIBL, 2004, pp. 1105-20.


Idem, “L’iconographie des vases et objets en chlorite de Jiroft (Iran),” Paléorient 31/2, 2005, pp. 123-52.


Idem, “À travers l’ornamentation des vases et objets en chlorite de Jiroft,” Paléorient 32/1:, 2006, pp. 99-112.


Holly Pittman “La culture du Halil Roud,” Dossiers d’Archeologie, no. 287, October 2003, pp. 78-87.


D. T. Potts, “In the Beginning: Marhashi and the Origins of Magan’s Ceramic Industry in the Third Millennium BC,” Arabian Archaeology and Epigraphy 16/1, 2005, pp. 67-78.


(Oscar White Muscarella)


Originally Published: December 15, 2008


Last Updated: April 17, 2012



This article is available in print.


Vol. XIV, Fasc. 6, pp. 653-656

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

استاکته Stacte استرک



استاکته.  نام بخور مقدس دوران باستان، بخصوص نزد عبرانیان.   در منابع گوناگون، بویژه در منابع عبری، استاکته، که گاه صرفا استرک خوانده می شود طبق دستور کتاب مقدس ازدر آمیختن انغوزه با اونیکا که لبدانوم، راک رز انگلیسی و به عربی القريضة العنبرية یا القريضة اللاذَنية گویند، با کندر، به قسمت های مساوی از هر یک، تهیه می شود.  نک:


For instance, the following gives advice on how to make an incense: "and the Lord said unto Moses, take unto thee sweet spices, Stacte (also known as storax) and Onycha (also known as labdanum) and Galbanum, also Frankincense; of each there shall be a like weight, and make an incense blended as by the perfumer.
The incense was made by blending together equal amounts of frankincense, stacte, onycha and galbanum (another resinous shrub), while the oil required 16 pounds of myrrh with the same amount of cassia and half as much each of cinnamon and calamus.
Exodus 30:34--"And the Lord said unto Moses, Take unto thee sweet spices, stacte, and onycha, and galbanum: these sweet spices with pure frankincense: of each there shall be a like weight.

ریشه سلین و سلینا دو مطلب فارسی و انگلیسی همین نشان نمی دهد کجای کاریم


سالینا نامی ایرانی نیست و عربی هم ! این نامی با ریشه ای انگلیسی است که در زبان انگلیسی هم معنایی ندارد! بلکه عالمان نام شناس حدس می زنند که نامی اختراعی باشد و از روی "سلینا " با کسره سین ، ساخته شده باشد . سلینا هم از سلینه گرفته شده و اولین بار در قرن 17 میلادی با شکل سلینا در زبان انگلیسی آمده اما سلین یا سلینه نامی یونانی است به معنای " ماه" و سلینه نام الهه ماه در یونان باستان بوده نام دیگر این الهه غیر از سلینه "آرتمیس" است . اما اگر سلینا selina را این گونه بنویسید celina نامی فرانسوی است با ریشه ای لاتین از celino ( ایتالیایی و اسپانیایی) که ازنام فامیل رومی با ریشه celio گرفته شده! که این سلیو به معنای "heaven" به معنای بهشت یا آسمان برین است! اما قبول کنید salina کجا و celio کجا! اگر بخواهم دو نام ایرانی بجای این دو بگویم " مه رو " و " رفعت " را پیشنهاد می دهم !

قس انگلیسی

Celina meaning and name origin

Celina \ce-li-na\ as a girl's name is pronounced seh-LEEN-ah. It is of Latin and Greek origin, and the meaning of Celina is "heaven; the moon". Variant of Celia or Selena. Also possibly from the French name Marceline. Mythology: one of the seven daughters of Atlas who were transformed by Zeus into stars of the Pleiades constellation. Celine is the French variant of Celeste, made famous by singer Celine Dion.

Celina has 15 variant forms: Celena, Celene, Celenia, Celenne, Celicia, Celine, Celinda, Celinde, Celinna, Salinda, Salinde, Selena, Selinda, Selinde and Seline.

For more information, see also the related name Selina.

Baby names that sound like Celina are Celyna, Cellina and Zelina.

View a list of the 6 names that reference Celina.

Popularity of Celina

Celina is a very popular first name for women (#1000 out of 4276) but an uncommon surname or last name for all people. (1990 U.S. Census)

Displayed below is the baby names popularity of the name Celina for girls. (2010 statistics) Compare Celina with its variant forms and related girl baby names.




Discussion


Read more at http://www.thinkbabynames.com/meaning/0/Celina#z5gMZyBH7UI3tTej.99

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

تاریخ شمال غرب ایران در دوره‌ی اورارتو


باستان‌شناسی و فقه‌اللغه:
بازسازی تاریخ شمال غرب ایران در دوره‌ی اورارتو (قرون نهم- هفتم ق.م.)

نویسنده: میریو سالوینی
مترجم: پروژه‌ی ترجمه‌ی حسنلو

در مجال اندک حاضر به ارایه‌ی رئوس کلی برخی از وجوه برگ‌های آغازین دفتر تاریخ آذربایجان بسنده می‌شود. در مقاله‌ی حاضر ابتدا سه کتیبه به خط میخی اورارتویی که در موزه‌ی ارومیه در معرض دید عموم قرار دارند بررسی و سپس اهمیت تاریخی و ارتباط آنها تشریح می‌شود. این کتیبه‌ها به ترتیب قدمت عبارت‌اند از استل کله شین، سنگ‌نوشته‌ی محمودآباد و استل موانا. این کتیبه‌ها به همراه سایر کتیبه‌های به‌دست‌آمده از منطقه که در موزه‌ی ملی ایران نگه‌داری می‌شوند اسناد تاریخی آذربایجان را تشکیل می‌دهند.
اولین کتیبه و آنچه بیش از بقیه با موضوع حاضر ارتباط دارد استل کله شین و متن دوزبانه‌ی اورارتویی- آشوری آن است. این تخته‌سنگ دیوریت یک‌تکه و بسیار سخت را ایشپوئینی و منوآ پادشاهان اورارتو در حدود سال 815 ق.م. در گردنه‌ی رفیعی در رشته‌کوه‌های زاگرس بر پا کرده‌اند و به نام همین گردنه کله شین یعنی «سنگ آبی» نامیده شده است. گردنه‌ی کله شین در ارتفاع 3000 متری و در 30 کیلومتری جنوب غربی شهر اشنویه قرار دارد. این استل داخل پایه‌ی سنگی خود که دقیقاً به موازات خط آب‌پخشان قرار داشت 2800 سال در همان محل نصب اصلی خود باقی مانده بود. به لطف قرماندار اشنویه، نگارنده توانست در سال 1976 میلادی از کله شین بازدید و کتیبه‌های استل آن را قرائت و مقابله کند. چند سال بعد، این اثر ارزشمند که بیش از عوامل طبیعی در نتیجه‌ی فعالیت‌ها و دخالت‌های انسانی آسیب دیده بود به موزه‌ی ارومیه انتقال می‌یابد و هم‌اکنون نیز در آن جا در معرض دید عموم قرار دارد.
تاریخ تقریبی بین سال‌های 820 و 810 ق.م. مقارن با دوره‌ای است که باید کتیبه‌های مشترک پرشمار ایشپوئینی و منوآ را به آن تاریخ‌گذاری کنیم. این برهه با دوره‌ی سلطنت مشترک ایشپوئینی پادشاه حاکم و منوآ پسر و وارث مسلم ایشپوئینی که بعداً جانشین وی می‌گردد مصادف است (به گاه‌نگاری اورارتو در سطور پایین رجوع شود). به لطف حوادث هم‌زمان ثبت‌شده در اسناد کتبی آشوری و نیز به لطف این واقعیت که اسناد کتبی اورارتویی امضای پادشاهی را بر خود دارند که نام پدری خود را نوشته است (به طور مثال، ایشپوئینی پسر ساردوری، منوآ پسر ایشپوئینی و غیره) تعیین قدمت تقیربی این کتیبه‌ها و بازسازی حوادث تاریخی مرتبط با آنها امکان‌پذیر می‌باشد.
با این حال، معضل بزرگی وجود دارد و علت آن این است که اورارتوها، بر خلاف آشوریان، از نظام تاریخ‌گذاری چندان دقیقی برخوردار نبودند. در تاریخ‌گذاری نسبی کتیبه‌های مختلف ایشپوئینی و منوآ که با بازسازی تاریخ منطقه‌ی آذربایجان در انتهای قرن نهم ق.م. ارتباط دارند هیچ نوع ملاک و معیار داخلی در اختیار نداریم. این کتیبه‌ها را تنها می‌توان بر پایه‌ی استدلال‌های دیگر، مقایسه‌ی کتیبه‌های مختلف و نیز داده‌های جغرافیایی تاریخ‌گذاری کرد.
استل کله شین روایت سفر زیارتی ایشپوئینی و پسرش منوآ را به معبد هالدی در موساسیر نقل می‌کند که در مجاورت سیدکان در کردستان عراق قرار داشت. در زیر بخشی از متن این کتیبه را می‌خوانیم:
«چون ایشپوئینی، پسر ساردوری، شاه اعظم، شاه قدرتمند، شاه عالم، شاه نائیری، ارباب شهر توشپا، (و) منوآ، پسر ایشپوئینی برای رسیدن به حضور ایزد هالدی به موساسیر آمدند، آنان تدارک دیدند(؟) پایه‌ای برای هالدی در کنار راه اصلی(؟). ایشپوئینی، پسر ساردوری، کتیبه‌ای مقابل این پایه قرار داد... هر آن کو در شهر موساسیر، اگر بشنود کسی این بیبو را از دروازه‌های هالدی به سرقت می‌برد، اگر ببیند آن را(؟)، باشد که هالدی تخمش(؟) را از زمین بزداید(؟). هر آن کو این کتیبه را از این محل بردارد، هر آن کو آن را بشکند، هر آن کو بگوید «آن را نابود کنید» باشد ایزد هالدی، تئیشبا، شیئوئینی و ایزدان شهر موساسیر تخم (او) را از زمین بزداید».
این نوشته‌ها مشخص می‌سازد که  ایشپوئینی اصل مسئولیت عمومی را برای شهروندان دولت‌شهر موساسیر، که پیداست در آن زمان تحت‌الحمایه‌ی دولت اورارتو بود، مطرح می‌سازد.
همان گونه که قبلاً اشاره شده است، استل کله‌شین مهم‌ترین اثری است که بُعد مذهبی دولت اورارتو را به نمایش می‌گذارد. هالدی از زمان ایشپوئینی به بعد خدای ملی دولت اورارتو و بزرگ ایزدان آن دولت می‌شود. در سراسر تاریخ اورارتو هالدی ضامن مشروعیت سلطنت پادشاهان اورارتو باقی می‌ماند. در قدیمی‌ترین کتیبه‌ی مربوط به اورارتوها که به دستور ساردوری اول ــ بنیان‌گذار وان قالاسی، تخت‌گاه دولت اورارتو ــ به زبان آشوری نقر شده بود و نیز در کتیبه‌ی مذهبی دیگری در وان قالاسی که به همان دوره تعلق دارد نامی از ایزد هالدی نیامده است. بر این اساس، به اعتقاد نگارنده هالدی از سوی ایشپوئینی و با اهداف سیاسی به عنوان بزرگ ایزدان اورارتو تعیین شده است. هالدی در اصل از ایزدان اورارتو نبود. نام او مدت‌ها پیش از شکل‌گیری دولت اورارتو در بین اسامی شخصیت‌های آشوری مربوط به قرن سیزدهم ق.م. و پس از آن ثبت شده است. به علاوه، هالدی در میان ایزدان هوریان نیز که زبان و تمدنشان پیوندهای تنگاتنگی با اورارتوها دارد دیده نمی‌شود. به موجب گزارش لشکرکشی هشتم سارگون دوم پادشاه آشور که در سال 714 ق.م. موساسیر را اشغال و غارت کرده است عبادتگاه هالدی غیر از اورارتوها از سوی مردمان سرزمین‌های دیگری نیز پرستش می‌شده است. موساسیر خارج از قلمرو اصلی اورارتو قرار دارد و پیش از مداخله‌ی اورارتوها دولت پادشاهی کوچک و مستقلی همانند هوبوشکیا، گیلزانو و ممالک مشابه دیگر منطقه‌ی زاگرس بود.
اتحاد نهایی تمامی ساکنان سرزمین‌های کوهستانی پهناور در قالب دولت واحد تحت حمایت یک ایزد واحد و نیز انضمام نواحی شرقی رشته‌کوه‌های زاگرس به خاک دولت اورارتو را باید از اقدامات دوره‌ی ایشپوئینی دانست. ایشپوئینی اولین پادشاه اورارتویی بود که از عنصر مذهب بهره‌برداری کرده و آن را اساس دولت اورارتو قرار داده است. به علاوه، محل برپایی این استل دوزبانه‌ی اورارتویی- آشوری مؤید وجود جاده‌ای باستانی است که با عبور از از رشته‌کوه‌های زاگرس از طریق گردنه‌ی کله‌ شین به ناحیه‌ی رواندوز در عراق منتهی می‌شد.
در ارتباط با کیش هالدی لازم است گریز کوتاهی به کشف اخیر استل آرامی مکشوفه از قلایچی در نزدیکی بوکان بزنیم که در جنوب میاندوآب در قلمرو دولت باستانی ماننا نصب شده بود. این کتیبه مسأله‌ی تاریخی جدیدی را مطرح می‌سازد. متأسفانه، بخش فوقانی این استل شکسته و تنها کلیشه‌ی نفرینی آن سالم است، اما آمدن نام ایزد هالدی در نوشته‌ای به زبان آرامی تعجب‌انگیز و بسیار معمایی است. نام هالدی از قرار معلوم با نام شهری ارتباط دارد که آن را برخی موساسیر و برخی دیگر زیکیرتو دانسته‌اند. زیکیرتو از شهرهای مهم ماننایی بوده است.
استل قلایچی- بوکان به قرن هشتم ق.م. تاریخ‌گذاری شده و قدیمی‌ترین سند کتبی به زبان آرامی است که از شرق زاگرس کشف شده است. معلوم نیست این استل به دستور چه کسی نوشته شده یا چرا از زبان و خط آرامی در آن استفاده شده است. با این حال، این سند به دولت اورارتو ارتباط ندارد. نه از مناسبت برپایی این استل و نه از فحوای آن آگاهی داریم. در حال حاضر باید به این نکته‌ی جالب توجه کنیم که ایزد هالدی نه تنها نزد اورارتوها از قدر و منزلت برخوردار بود بلکه خارج از اورارتو نیز پیروانی داشت.
در ربع آخر قرن نهم ق.م. ارتش قدرتمند اورارتو پایتخت خود توشپا را در ساحل شرقی دریاچه‌ی وان ترک می‌گوید و با عبور از دامنه‌های شمالی رشته‌کوه‌های زاگرس به حوضه‌ی دریاچه‌ی ارومیه وارد می‌شود. نقاط مشخصی وجود دارد که می‌توان به استناد آنها حدود جغرافیایی این لشکرکشی اورارتوها را مشخص ساخت. استل کله شین و سایر اسناد مکتوب آن زمان نشان می‌دهد دشت‌های شمالی و جنوبی دریاچه‌ی ارومیه به دست ارتش اورارتو اشغال شده است.
کنترل کامل دره‌ی رود گدار قبل از سال 800 ق.م. در اختیار اورارتوها قرار داشت. این موضوع با کشف کتیبه‌ی قلاتگاه که توأمان امضای ایشپوئینی و منوآ را دارد قطعی به نظر می‌رسد. دژ قلاتگاه با موقعیت طبیعی مستحکم خود بر دره‌ی رود گدار اشراف دارد. این دژ که حدود 20 کیلومتری شرق اشنویه در کنار جاده‌ی منتهی به نقده قرار دارد بر سلطه‌ی اورارتوها بر این اراضی در انتهای قرن نهم ق.م. گواهی می‌دهد.
اخیراً صخره‌نوشته‌ی دیگری به امضای همین پادشاه از منطقه‌ی نخجوان در شمال جلفا کشف شده است. اورارتوها برای رسیدن به رود ارس به سمت پایین‌دست قطور چای حرکت کرده و جلگه‌های خوی و او اوغلو را اشغال کرده‌اند. آنان بعدها در قرن هفتم ق.م. دژ بزرگ بسطام را در جلگه‌ی اخیر بنا نهاده‌اند.
ایشپوئینی و منوآ پیش از رسیدن به رود گدار می‌بایست منطقه‌ی ارومیه و ساحل غربی دریاچه‌ی ارومیه را به طور کامل تسخیر می‌کردند. آنان به منظور تثبیت سلطه‌ی خود در منطقه دژهایی را احداث کرده‌اند که بزرگ‌ترین آنها قلعه‌ی اسماعیل آقا واقع در 30 کیلومتری شمال غربی شهر ارومیه بود. از این محوطه هیچ سند کتبی به دست نیامده است. پس از آن اورارتوها تمامی شهرها و قصبات مربوط به عصر آهن را در منطقه به اشغال خود در آورده‌اند. بر اساس نتایج پژوهش‌های باستان‌شناسان، در این زمینه می‌توان حداقل به محوطه‌های هفنوان تپه در نزدیکی سلماس، گوی تپه، گیجلر، دینخواه تپه و تپه‌ی حسنلو در جنوب دریاچه‌ی ارومیه در نقده اشاره کرد.
شواهد باستان شناختی به‌دست‌آمده از حسنلو رابطه‌ی مهمی را میان داده‌های تاریخی موجود در اسناد کتبی اورارتویی برقرار می‌کند. ویرانی استقرارگاه طبقه‌ی چهارم حسنلو (با قدمت 1000-800 ق.م.) بر اساس سالیابی‌های رادیوکربن به حوالی سال 800 ق.م. تاریخ‌گذار شده و کلایس و دایسون آن را به اورارتوها نسبت داده‌اند.
سند مکتوبی وجود دارد که به اعتقاد نگارنده باید با ویرانی این استقرارگاه حسنلو مرتبط باشد. این سند استل کاراگوندوز است که در موزه‌ی وان قرار دارد و به دستور ایشپوئینی و منوآ به مناسبت تصرف مشتا نقر و نصب شده بود. بر اساس وجود کتیبه‌ی اورارتویی دیگری در ناحیه‌ای در جنوب ارومیه که نام شهر مشتا در آن آمده است، یعنی صخره‌نوشته‌ی تاش تپه، نگارنده سال‌ها پیش پیشنهاد برابرگیری مشتا را با حسنلو مطرح ساخت. قطعات وصالی‌شده‌ی این استل شکسته در موزه‌ی بریتانیا قرار دارند. اگر ثابت شود حسنلو به دست ایشپوئینی و منوآ در زمان سلطنت مشترک آنان (حدود سال 810 ق.م.) ویران شده است، می‌توان حضور آنان را در قلاتگاه توجیه کرد. آنان در قلاتگاه دژی را با هدف تثبین سلطه‌ی خود بر دشت حاصلخیز رود گدار بنا کرده‌اند.
صخره‌نوشته‌ی منوآ در تاش تپه، واقع در دشت آبرفتی سولدوز در حدود 40 کیلومتری شرق حسنلو، آخرین شاهدی است که نشان می‌دهد اورارتوها بین قرون نهم و هشتم ق.م. کنترل کامل منطقه‌ی بین مهاباد و میاندوآب را نیز در دست داشتند. از این موضوع می‌توان به سر نخ مهمی در زمینه‌ی جغرافیای تاریخی دست یافت. در جریان همان لشکرکشی که در استل کاراگوندوز گزارش شده است اورارتوها به سرزمین پارسوا بر می‌خورند که از طریق اسناد کتبی آشوری مربوط به عصر شلمنصر سوم (اواسط قرن نهم ق.م.) با آن آشنا هستیم.
بر این اساس، پارسوای موجود در این سند اورارتویی نباید فاصله‌ی چندان زیادی با ساحل جنوبی دریاچه‌ی ارومیه داشته باشد. البته، این موضوع با موقعیت جنوبی‌تر پارسوا به استناد اسناد کتبی آشوری مربوط به خود قرن نهم ق.م. تعارض دارد. شاهد موجود در کتیبه‌ی کاراگوندوز صراحتاً با سالنامه‌های مربوط به سال پنجم(؟) سلطنت آرگیشتی اول (5±781 ق.م.) نیز در تعارض است. در این اسناد نام پارسوا در کنار نواحی مرتبط با منطقه‌ی خوزستان آمده است. اما، پذیرش این موضوع بسیار دشوار است که ایشپوئینی و منوآ در لشکرکشی خود به مشتا تا این حد به سمت نواحی جنوبی پیشروی کرده‌اند بی آن که به سرزمین‌های بینابینی اشاره‌ای بکنند. این تناقض قطعی را شاید بتوان با فرضیه‌ی مهاجرت آهسته و تدریجی قبایل پارسی در امتداد رشته‌کوه‌های زاگرس به سمت استقرارگاه‌های متأخر خود در استان امروزی فارس توجیه کرد. شاید ایشپوئینی و منوآ با دسته‌ای از عقبه‌ی قبایل پارسی برخورد کرده باشند که در آن زمان هنوز از سواحل جنوبی دریاچه‌ی ارومیه چندان دور نشده بودند.
لازم به ذکر است طبق قراین موجود در سالنامه‌های شلمنصر سوم قبایل پارسی در آن زمان هنوز به اتحاد سیاسی نرسیده بودند و در قالب نظام عشیره‌ای می‌زیستند. در سالنامه‌های مربوط به سال بیست و چهارم اخذ خراج از 27 «شاه» (رئیس قبیله) پارسوایی ثبت شده است و دوباره شش سال بعد دولت آشور از چندین «شاه» پارسوایی خراج دریافت می‌کند.
دومین کتیبه‌ی اورارتویی موجود در موزه‌ی ارومیه کتیبه‌ی مکشوفه از محمود آباد است واقع در کنار جاده‌ی ارومیه به اشنویه است. متأسفانه بخش اول این کتیبه از بین رفته است و اطلاعات جغرافیایی و اسامی مکان‌های آن موجود نیست. بخش سالم این کتیبه رنگ و بوی مذهبی دارد و در آن توصیف قربانی‌هایی که به ایزدان محلی دشت ارومیه عرضه شده‌اند آمده است: یعنی شبیتو و آرتوآراسائو. قدمت این کتیبه به عصر روسای اول یعنی ربع آخر قرن هشتم ق.م. بر می‌گردد. از نقطه نظر تاریخی، استل‌های موانا و مرگ کاروان از اهمیت بیشتری برخوردارند. استل موانا در سال 1995 میلادی از نزدیکی موانا در حدود 20 کیلومتری غرب ارومیه کشف شده است. قدمت این استل نیز به زمان روسای اول بر می‌گردد و کتیبه‌ی آن رونوشت تقریبی کتیبه‌ی توپزاوا می‌باشد که در انتهای قرن نوزدهم میلادی در کردستان عراق کشف شده است. استل شکسته‌ی مرگ کاروان نیز در سال 1976 میلادی از مرگ کاروان بر سر راه جاده‌ی منتهی به کله شین کشف شده است. کتیبه‌ی موانا کامل است، اما دو نمونه‌ی دیگر ناقص هستند. محل استقرار این کتیبه‌ها نشان می‌دهد جاده‌ی اصلی که اورارتوها در سفر از توشپا به موساسیر استفاده می‌کردند از طریق رشته‌کوه‌های زاگرس، دره‌ی موانا-زیوه و سپس منطقه‌ی اشنویه بوده ست. در کتیبه‌های تقریباً مشترک این سه استل (که به دو زبان اورارتویی و آشوری هستند) داستان شکست اورزانا شاه موساسیر نقل می‌شود که با روسا همانند دشمن رفتار کرده و از ورود وی به عبادتگاه هالدی ممانعت کرده بود.
همان‌گونه که در مقاله‌ی قبلی نیز اشاره شده است، در پی این شکست شاه موساسیر به آشور پناهنده می‌شود و لذا می‌توان استنباط کرد سارگون در برابر روسا از وی حمایت کرده است. اما، وی دوباره در کوه آندارتو در مرز آشور به اسارت گرفته می‌شود. پادشاه اورارتو بار دیگر اورزانا را به حکومت موساسیر منصوب می‌کند، اما وی این بار به روشنی باج‌گزار و دست‌نشانده‌ی دولت اورارتو می‌باشد. پادشاه اورارتو پانزده روز در موساسیر اقامت می‌کند و مراسمی را در عبادتگاه آن در سپاسگزاری از ایزدان که «روزهای خوشی» را به وی ارزانی داشته بودند به جای می‌آورد. 
این ماجرا زمینه‌ساز لشکرکشی سال 714 ق.م. سارگون می‌گردد و به واسطه‌ی آن می‌توان جنبه‌هایی از مناسبات پیچیده‌ی این دو ابرقدرت رقیب و نقشی را که اورزانا در این میان ایفا کرده است تشریح ساخت. کتیبه‌هایی که به خط میخی از منطقه‌ی آذربایجان یافت شده‌اند روایت اورارتویی حوادث تاریخی را نقل می‌کنند و اسناد کتبی پرتفصیل‌تری را که به زبان آشوری از شهرهای آشور و کویونجیک کشف شده‌اند تکمیل می‌نمایند.