در پیوند با نگاه جناب شریف سعیدی به شعر شاملو…
نقد ادبی اکنون در زبان فارسی نهادی نسبتاً جاافتاده است و جایگاه شاعرانی که آثارشان به قول متیو آرنولد مصداق touchstone یا «سنگ محک»اند، تثبیت شده است. کیفیت آفرینش، کمیت و تنوع آثار این شاعران و تأثیرگذاری آنها بر جریانهای شعری معاصر، اکنون امری مسلم است.
این شاعران و آثارشان از پرویزن نقد معاصر فارسی گذشتهاند؛ جریانی که در بسیاری موارد با این شاعران مواجههای بیرحمانه نیز داشته است. اما همین جریان نقد، تنها شمار محدودی از شاعران را بر تارک زمانهٔ ما نشانده است که بیتردید شاملو یکی از مهمترین آنهاست.
شاملو در گفتوگویش با ناصر حریری میگوید که نیما راه را برای ما گشود، اما این فریدون رهنما و ترجمههایش بودند که ما را با شعر معاصر جهان آشنا ساختند و تحول شعر معاصر فارسی ــ یا شعر خود او ــ را ممکن کردند (نقل به مضمون). سپس خود او نیز به خواندن و ترجمهٔ مستقیم متون اروپایی پرداخت. واقعیت این است که شاملو بود که جهش بزرگ شعر معاصر فارسی به دوران جدید را، با فاصله گرفتن از وزن نیمایی و ساختن زبانی تازه برای شعر، رقم زد. حتی نیما او را به برخوردی محافظهکارانهتر با فرم و زبان ترغیب میکرد.
کار او محصول خوانش عمیق شماری از متون کلاسیک نثر و نظم فارسی و اقتباس از شیوههای تصویرسازی در شعر معاصر اروپا بود. شاملو با شعرهایش، پژوهشهایش در فرهنگ مردم، ترجمههای درخشانش از شعر جهان، ترجمهٔ شماری از داستانها و نمایشنامههای شاهکار ادبیات جهان، گفتگوهایش و نیز سردبیری شماری از نشریات مهم ادبی و فرهنگی، میراثی انکارناپذیر از خود برجا گذاشته است.
وقتی دربارهٔ شاعری صحبت میکنیم که به معنای واقعی کلمه میراثی عظیم دارد، انتظار میرود احتیاط بیشتری به خرج دهیم. اینکه مرز شعر و غیرشعر کجاست، به این سادگی نیست که دو بند از شعر شاعری را بیاوریم و دربارهٔ کارنامهٔ عظیم او بر اساس همان دو بند قضاوت کنیم.
نباید با قراردادن تخیل در برابر عاطفهٔ شعر، تعریف شعر را با کاستن از یکی از این عناصر یا حذف عناصر دیگری چون علوّ معنا، موسیقی درونی، موسیقی بیرونی، فرم و ساختار محدود کنیم. شاید شاعر گرامی ما شکل دلخواه ظهور عاطفه در شعر را با واقعیت تخیل شاعرانه در شعر یکی فرض کرده باشد. گاهی بافتهایی که فاقد صنایع ادبیاند نیز میتوانند بار عاطفی نیرومندی داشته باشند و برعکس، تخیل در جاهایی میتواند از بار عاطفی مورد نظر ما تهی باشد.
اینکه کدامیک از این بافتها تخیل شاعرانه است و کدام نیست، یا اینکه شعریت چیست و تصویر شاعرانه کدام است، به بررسیهای بسیار موشکافانه نیاز دارد.
از نظر شخص من، تخیل در شعر معاصر ما فرایندی خودآگاه است؛ از جنس همان چیزی که تی. اس. الیوت در مقالات متعددش از آن سخن میگوید: فرایندی غیرشخصی و حتی شبهمکانیکی که در آن دخالت عقل و مهندسی عناصر شعر بر «سرریز خودکار عاطفه» ــ به قول شاعران رمانتیک ــ غلبهٔ کامل دارد. حتی تی. اس. الیوت برای کنار گذاشتن جذبهٔ عاطفی از فرایند خلاقانه، در مقالهٔ «سنت و قریحهٔ فردی» از استعارهای کیمیاوی استفاده میکند. او ذهن شاعر را کاتالیزوری میداند که عناصر مختلف را در کنار هم قرار میدهد و امکان ترکیب تازهای را فراهم میکند؛ مانند نقش تسهیلکنندهٔ پلاتین در ترکیبهای کیمیاوی که جز تسهیل فرایند میان عناصر، نقش دیگری ندارد و در محصول نهایی این تعامل نیز چیزی از آن باقی نمیماند.
این نگاه او به شعر، پاسخی بود به شاعران رمانتیکی چون وردزورث و کولریج که شعر را سرریز خودکار احساسات نیرومند میدانستند. براهنی نیز در طلا در مس، با بهکارگیری استعارهٔ اتاق تاریک و چراغی که برای لحظهای روشن میشود، تقریباً چنین دیدگاهی(الیوتی) به فرایند آفرینش دارد. از نظر او، الهام بخش کوچکی از این فرایند است و بقیه، هرچه هست، محصول تقلای خودآگاه یک ذهن ورزیده است. البته نظریهٔ شعری شاملو بیشتر به رمانتیکها شباهت دارد تا به الیوت و براهنی.
چنین نگاهی(فرایندخوداگاه) به شعر را شاید در هیچ جا بهاندازهٔ شعر کلاسیک فارسی نتوان سراغ گرفت. از معیارهای طاقتفرسای شاعری در چهار مقالهی نظامی عروضی سمرقندی تا آفرینش کتابهایی چون شاهنامهی فردوسی، حدیقهی سنایی، منطقالطیر عطار و خمسهی نظامی؛ آثاری که هرکدام قصهها یا لطایف موجود را در زبان شعر باز می آفرییند و به شاهکارهایی در سطح ادبیات جهان بدل میکنند.
جالب است که شاملو خود در جایی ــ احتمالاً در گفتوگو با ناصر حریری ــ نظامی را ناظم میداند، نه شاعر. این سخن او را میتوان ناظر بر تعریف خاصش از شعر دانست و احتمالاً بر فقدان ژانری چون رمان در دوران قدیم نیز حمل کرد؛ گویی اگر چنین ژانری وجود میداشت، نیازی به این منظومهها نبود. شاملو(نقل به مضمون)، میگوید که خسرو و شیرین نظامی رمان است، نه شعر.
جالب است این را هم ذکر کنم که خود شاملو از شعر الیوت بیزار بوده است. او این موضوع را در کتاب بامداد در آینه، که خاطرات پزشک و همسایهاش از ده سال ارتباط با شاملو را روایت میکند، بیان کرده است. شاملو آنجا میگوید که نمیتواند با شعر الیوت ارتباط برقرار کند. البته همانطور که میتوان با دیدگاه شاعر گرامی ما دربارهٔ شعر شاملو مخالف بود، میتوان با دیدگاههای خود شاملو در بسیاری از موارد نیز موافق نبود.
اینها را ذکر کردم تا بگویم هرکسی از چشمانداز تجربهٔ عاطفی یا خلاقانهٔ خاص خود به شعر و فرایند آفرینش مینگرد و ترجیح یکی بر دیگری نادرست است.
سؤالی که پیش میآید این است: آیا قصاید تعلیمی ناصرخسرو یا تمثیلهای مثنوی و آثاری چون سیرالعباد الی المعاد و منطقالطیر عطار شعر نیستند یا از کیفیت شاعرانه خالیاند؟ پرسش مهمتر این است که مبنای چنین قضاوتی چیست؟
اینکه شعر چیست و چه عناصری مرز شعر و نثر را تعیین میکنند، بحثی گسترده است. شکل تخیل و ضرباهنگ عاطفه در گونههای مختلف شعر تفاوت دارد. اگر تنها نوع تخیل در شعر تغزلی را شعر بدانیم و از وجود تخیل در انواع دیگر شعر چشم بپوشیم، منصفانه نیست. ما در شعر حماسی نیز تخیل داریم، در شعر تعلیمی هم تخیل داریم و در شعر تغزلی و مثلاً شعر کودک نیز با تخیل روبهرو هستیم. اینکه از لحاظ حسی با کدامیک از این گونهها نزدیکتریم، به معنای فقدان تخیل در گونههای دیگر نیست؛ بلکه به این معناست که تخیل در بافتهای متفاوت زبانی به صورتهای متفاوت رخ میدهد.
سوگمندانه، شعر افغانستان هرگز ساختارهای پیچیده و مدرن شعر جهان را بهطور جدی تجربه نکرده است. به همین خاطر، رابطهاش با شعر عمدتاً حسی و عاطفی است و ما کمتر با شعری روبهرو میشویم که شاعر آن توانسته باشد میان خلاقیت شاعرانه و درک پیچیدهٔ فرم و ساختار پیوند برقرار کند.
شعر معاصر فارسی افغانستان، چه غزل و چه شعر سپید، تغزلزده است. بیآنکه بخواهیم از ارزش تغزل بکاهیم، باید بپذیریم که رواج این ذائقه و نوع شعری در میان شاعران ما به نوعی تنبلی ذهنی انجامیده است. دیده میشود که ذهن خوگرفته با تغزل ما از انواع دیگر شعر لذت نمیبرد؛ حتی از انواع متکثر تغزل، مثل تغزل حماسی شاملو نیز لذت نمیبرد.
شعر معاصر ما با ساختارها و تصاویر پیچیده عادت ندارد و نهتنها از آنها لذت نمیبرد، بلکه شعریتشان را نیز زیر سؤال میبرد. چون روابط میان عناصر این شعرها و رابطه بینامتنی این نوع شعر با جهان بیرون و متون دیگر را درک نمیکند، آنها را انکار میکند یا، در خوشبینانهترین صورت، با آنها برخوردی شخصی و حسی دارد. این نوع شعر چون با عادات ذائقیاش سازگار نیست، آنرا پس میزند.
برای روشنتر کردن این سادهسازی، میتوان به کشش عجیب شعر معاصر ما به کاربرد اسطوره و نامهای تاریخی اشاره کرد.
با این حال، شعر ما هرگز نتوانسته است اسطوره و تاریخ را فراتر از یک تلمیح کممایه، بهمثابهٔ جانمایه و ساختار بنیادین یک اثر، درک کند یا به کار ببرد. دلیلش این است که ما چنین آثاری را ترجمه نکردهایم یا نخواندهایم، یا دستکم بسیار کم خواندهایم.
البته الزامی نیست که از چنین ساختارهای شعری لذت ببریم یا در آفرینش شعر، تنها آنها را تجویز کنیم. اما شناخت این ذائقهٔ شعری، درک ما را از ادبیت و شعریت وسعت میبخشد و میتواند ما را از چنین قضاوتهای زودهنگامی بازدارد.
See less
