نیاز. دوست بود، لبیبی گوید:
اَیا نیاز بمن ساز و مر مرا مگذار
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.
نیاز به معنای دوست
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
این بیت را میتوان چنین خواند:
اَیا نیاز، به من ساز و مرا مگذار
که ناز کردنِ معشوق دلگداز بود.
در اینجا نیاز در معنای «دوست، یار، محبوب» آمده است، نه در معنای رایج امروزینِ «احتیاج». با این حال، از نظر ریشهشناسی باید میان نیاز به معنی «خواهش/حاجت/نیازمندی» و کاربرد ادبی آن به معنی «معشوق و مطلوب» با دقت تمایز گذاشت.
۱. معنی بیت
اَیا نیاز = ای دوست، ای محبوب، ای یار
به من ساز = با من سازگار باش، با من همراه و مهربان باش
مرا مگذار = مرا ترک مکن
که ناز کردن معشوق دلگداز بود = زیرا ناز و بیاعتنایی محبوب، دلآزار و رنجآور است.
پس مفهوم کلی:
«ای یار و محبوب، با من همراه و مهربان باش و ترکم مکن؛ زیرا ناز و بیاعتنایی معشوق، دل را میآزارد.»
«نیاز» در این کاربرد، ظاهراً از همان میدان معناییِ خواستن، مطلوب بودن و مایهٔ خواهش بودن به سوی «محبوب/معشوق» رفته است.
۲. «نیاز» و پیشینهٔ ایرانی آن
برای این واژه باید میان ریشهٔ واژه و معنای خاص آن در این بیت فرق گذاشت.
فارسی نیاز را معمولاً با خانوادهٔ ایرانیِ واژگان مربوط به «خواستن، طلب کردن، احتیاج داشتن» مقایسه میکنند. صورتهای کهن ایرانیِ دقیق آن بسته به اینکه کدام مرحلهٔ زبان را در نظر بگیریم، متفاوت است و نمیتوان صرفاً با تبدیل حروف فارسی امروزین به پهلوی، صورت تاریخیِ واقعی را بازسازی کرد.
در فارسی میانه (پهلوی)، واژهٔ مربوط به «نیاز/احتیاج» به صورتهایی از خانوادهٔ nēwēz / nēyāz در منابع زبانشناختی بررسی شده است؛ اما برای معنای مشخص «دوست و معشوق» در بیت لبیبی، باید شواهد فارسی دری و تحول معنایی آن را جداگانه بررسی کرد.
نکتهٔ مهم این است که:
«نیاز» در این بیت الزاماً یک واژهٔ پهلوی با همان معنای «دوست» نیست.
یعنی اگر بخواهیم زبان لبیبی را مستقیماً به زبان کتیبههای ساسانی برگردانیم، دچار anachronism یا زمانپریشی میشویم.
۳. واژههای ایرانیِ بیت
| واژه | معنی در بیت | خاستگاه/وضعیت |
|---|---|---|
| اَیا | ای، یا حرف ندا | ایرانی/فارسی، با کاربرد ادبی کهن |
| نیاز | یار، محبوب | ایرانی؛ معنای «دوست» کاربرد ادبیِ متأخرتر است |
| به | به، با/نزد | ایرانی |
| من | من | ایرانی |
| ساز | سازگار باش، همراه شو | از ساختن؛ ایرانی |
| و | و | ایرانی |
| مرا | من را | ضمیر ایرانی |
| مگذار | ترک مکن | از گذاشتن؛ ایرانی |
| که | که | ایرانی |
| ناز | ناز، عشوه، دلربایی | ایرانی |
| کردن | انجام دادن | ایرانی |
| معشوق | محبوب | عربی |
| دلگداز | دلآزار، سوزانندهٔ دل | ترکیب ایرانی: دل + گداز |
| بود | است/باشد | ایرانی |
بنابراین تنها واژهٔ آشکارا انیرانی در این بیت، معشوق است که از عربی مَعشوق، اسم مفعول از ریشهٔ ع ش ق، آمده است.
اما خودِ ورود واژهٔ عربی به شعر فارسی، لزوماً به معنی «غیرایرانی بودن» ساختمان شعر نیست؛ این بیت نمونهٔ خوبی از آمیزش واژگان ایرانی و عربی در فارسی دری است.
۴. اگر بخواهیم آن را با خط پهلوی بنویسیم چه میشود؟
اینجا یک مسئلهٔ بسیار جالب وجود دارد.
پهلوی یک خط واحد و یک نظام املایی ساده و یکبهیک مانند فارسی امروزی نبود.
در دورهٔ ساسانی، برای فارسی میانه، بهویژه در متون زردشتی، از خط پهلوی کتابی استفاده شد. این خط ویژگی بسیار مهمی داشت:
هُزوارشها (heterograms)
بسیاری از واژهها به صورت آرامی نوشته میشدند، ولی هنگام خواندن، معادل فارسی میانهٔ آنها تلفظ میشد.
مثلاً واژهای ممکن بود با حروف آرامی نوشته شود ولی خواننده آن را به فارسی میانه بخواند.
بنابراین پرسش:
«بزرگمهر یا کرتیر این بیت را با چه حروف پهلوی مینوشت؟»
از لحاظ تاریخی یک پاسخ قطعی ندارد؛ زیرا هیچ شاهدی نداریم که این بیت فارسی دری را آنان نوشته باشند.
حتی اگر فرض کنیم کسی در روزگار ساسانی میخواست مفهوم همین جمله را بیان کند، نمیتوانیم حروف فارسی امروزی را یکییکی به پهلوی تبدیل کنیم و آن را «اصل ساسانی» بنامیم.
۵. تفاوت سه چیز را باید کاملاً جدا کرد
الف) بازنویسی گرافیکی
یعنی مثلاً:
نیاز → صورت تقریبی با حروف پهلوی
این کار صرفاً یک transliteration / transcription تقریبی است.
ب) بازسازی فارسی میانه
یعنی پرسش کنیم:
اگر مفهوم «ای یار، با من همراه باش...» را یک فارسیزبان ساسانی میخواست بگوید، احتمالاً چه واژگان و ساخت نحوی به کار میبرد؟
این کار بسیار دشوارتر است و نیاز به بازسازی زبان دارد.
ج) بازسازی املای واقعی
یعنی:
اگر آن جمله واقعاً در یک دستنوشتهٔ پهلوی ساسانی نوشته میشد، دقیقاً چه حروف و هُزوارشهایی به کار میرفت؟
برای این کار باید شاهد تاریخی داشته باشیم؛ و در مورد این بیت چنین شاهدی نداریم.
۶. «نیاز» را چگونه میتوان با خط پهلوی نمایش داد؟
اگر هدف شما نمایش تاریخی و آموزشی باشد، میتوان صورت فارسی میانهٔ بازسازیشده را در خط پهلوی نشان داد؛ ولی باید آن را با برچسب بازسازی/تقریب مشخص کرد، نه اینکه آن را سند تاریخی قلمداد کنیم.
برای نمونه، برای صورت آوایی تقریبی nēyāz / nēyāz میتوان در پژوهشهای پهلوی به صورتهای مختلف بازسازیشده برخورد کرد؛ اما املای پهلوی دقیق تابع سنت کتابتی و هُزوارش است.
از این رو من ترجیح میدهم صورت پهلوی قطعی و جعلی تولید نکنم و آن را به کرتیر یا بزرگمهر نسبت ندهم.
۷. اما دربارهٔ «نوشیروان، بزرگمهر، مؤبدان و کرتیر» یک نکتهٔ تاریخی بسیار مهم هست
این اشخاص متعلق به دورههای متفاوت هستند:
کرتیر: شخصیت دینی بسیار مهم سدهٔ سوم میلادی، دورهٔ آغازین ساسانی؛ کتیبههای او به فارسی میانه و با خطهای کتیبهای ساسانی، همراه با نسخههای دیگر، اهمیت فراوان دارند.
خسرو اول انوشیروان: سدهٔ ششم میلادی.
بزرگمهر: شخصیت سنت ادبی مرتبط با دربار خسرو اول؛ اطلاعات تاریخی و روایی دربارهٔ او با سنت ادبی بعدی درآمیخته است.
لبیبی: شاعر فارسیِ پس از اسلام و متعلق به سنت فارسی دری.
پس از نظر زمانی، کرتیر تقریباً چند قرن پیش از لبیبی است و نمیتوان سبک نوشتاری او را مستقیماً برای شعر لبیبی به کار برد.
۸. اگر بخواهیم «لبیبی را به پهلوی بنویسیم» چه؟
این پرسش شما از نظر تاریخ خط بسیار جذابتر است.
اگر مقصود این باشد که:
«همین بیت لبیبی را، نه به عنوان متن ساسانی، بلکه به صورت یک بازنویسی فرضی با خط پهلوی نمایش بدهیم، چه شکلی پیدا میکند؟»
میتوان این کار را انجام داد، اما باید سه لایه را از هم جدا کنیم:
متن اصلی فارسی دری:
اَیا نیاز بمن ساز و مر مرا مگذار
که ناز کردن معشوق دلگداز بود
↓
آوانویسی علمی:
ayā nēyāz ba-man sāz o mar manā ma-guzār
ke nāz kardan-e maʿšūq del-godāz būd
↓
بازسازی فرضی فارسی میانه
↓
نمایش با خط پهلوی
و در این مرحله باید برای هر واژه مشخص کنیم که آیا آن را:
به صورت حروف هجانویس فارسی میانه مینویسیم،
یا با هُزوارش آرامی،
یا با شیوهٔ کتیبهای ساسانی،
یا با پهلوی کتابی زردشتی.
این چهار حالت الزاماً یکسان نیستند.
یک نکتهٔ ظریف دربارهٔ «معشوق»
اگر بخواهیم متن را واقعاً به فضای پیش از اسلام ببریم، معشوق به همین صورت نمیتواند واژهٔ فارسی میانهٔ اصیل باشد، چون واژهای عربی و محصول سنت ادبی پس از اسلام است.
پس در یک بازسازی ساسانی باید آن را با یک واژهٔ ایرانی مناسب برای محبوب/یار/دوستداشتنی جایگزین کرد، نه اینکه «معشوق» را با چند حرف پهلوی بنویسیم.
این همان تفاوت میان «پهلوینویسیِ یک متن فارسی» و «بازسازی زبان فارسی میانه» است.
اگر بخواهید، در گام بعد میتوانم همین بیت لبیبی را واژهبهواژه بررسی کنم و برای هر واژه چهار ستون بدهم: فارسی دری ← فارسی میانه ← ایرانی باستان/اوستایی در صورت وجود ← صورت پیشنهادی در خط پهلوی و کتیبهای ساسانی؛ و برای مواردی که بازسازی قطعی نیست، درجهٔ اطمینان و هُزوارش احتمالی را هم مشخص کنم.
////////////
این مدخل بسیار مفصل است. آن را با همان شیوهٔ پیشین ویرایش کردم: اصلاح فاصلهها، نیمفاصلهها، نشانهگذاری، موارد آشکار OCR و صورتبندی مدخل؛ در عین حال معانی و شواهد را حذف نکردهام و در موارد مشکوک، بهویژه [۞]، چیزی از خود نیفزودهام.
نیاز
(اِ.) [۞] حاجت. (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (رشیدی) (آنندراج). احتیاج. (برهان قاطع). ارب. اربه. مأربه. وطر. (یادداشت مؤلف):
اگرچه بمانند دیر و دراز
به دانا بودشان همیشه نیاز.
بوشکور.
ما را بدان لب تو نیاز است در جهان
طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی.
کسائی.
بدین خواسته نیست ما را نیاز
سخن چند گوییم چندین دراز.
فردوسی.
که ای نامداران گردنفراز
به رأی شما هر کسی را نیاز.
فردوسی.
چو بشنید مرد آن، بجوشیدش آز
وگر چه نبودش به چیزی نیاز.
فردوسی.
در جهان هیچ شاه و خسرو نیست
که نه او را به فضل اوست نیاز.
فرخی.
خویشتن را چه ستاید چو ستوده است به فضل
چه نیاز است سیهموی جوان را به خضاب.
فرخی.
نگیرد چنین چاره، گفتند، ساز
جز آنگه که باشد به یاران نیاز.
اسدی.
همان روز بفروختند آن جهاز
که بد مشتری را سوی آن نیاز.
شمسی (یوسف و زلیخا).
هر آنچ امروز بتواند به فعل آوردن از قوت
نیاز و عجز اگر نبود ورا، چه دی و چه فردا.
ناصرخسرو.
ناز دنیا گذرنده است ترا گر بهشی
سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز.
ناصرخسرو.
ای ترا آرزوی نعمت و ناز
آز کرده عنان اسب نیاز.
ناصرخسرو.
نیاز بود چنین ملک را به چون تو وزیر
در آرزوی تو میبود روزگار دراز.
سوزنی.
درازدستی جودت بغایتی برسید
که دست آز و زبان نیاز شد کوتاه.
انوری.
روزی که به دست ناز برخیزی
دانم ز نیاز من خبر داری.
انوری.
کشت صبر مرا نیاز عطات
دیتِ کشتهٔ نیاز فرست.
خاقانی.
بخت ز من دست شست، شاید اگر من
نقش امید از رخ نیاز بشویم.
خاقانی.
پیش زخم تو کعبتین کردار
بر بساط نیاز میغلطم.
خاقانی.
که شرح حال من لختی دراز است
به حاضر گشتن خسرو نیاز است.
نظامی.
به دلها نیاز اوستادی قوی است
کزو هر زمان صنعتی را نوی است.
امیرخسرو.
ای سروناز حسن که خوش میروی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز.
حافظ.
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز.
حافظ.
گفتم از کویش روم، بازآمدم با صد نیاز
هر که گوید ناسزایی، باز آوردی کند.
مکتبی.
|| بینوایی. تنگدستی. (ناظم الاطباء). فقر. نداری. فاقه. املاق. مقابل ناز و نعمت. (یادداشت مؤلف):
اگر از من تو بد نداری، باز
نکنی بینیاز روز نیاز.
بوشکور.
گر بخواهی نیاز پوشیدن
تو همی آب در کواره کنی.
دقیقی.
بسی زرّ و گوهر به درویش داد
نیاز آنکه بنهفت از او بیش داد.
فردوسی.
سر بدرهٔ ما گشاده است باز
نباید که ماند کس اندر نیاز.
فردوسی (شاهنامه، ج ۴، ص ۱۷۶۳).
هم آن را که پرورد در بر به ناز
درافکند خیره به چاه نیاز.
فردوسی.
نه روز بزرگی، نه روز نیاز
نماند همی بر کسی بر دراز.
فردوسی.
مجروح آز را بر تو مرهم
درد نیاز را بر تو درمان.
فرخی.
هر که ناز از شاه بیند، بشکند پشت نیاز
هر که سود از شاه بیند، گم کند نام زیان.
عنصری.
طلب و گیر و نمای و شمر و ساز و گسل
طرب و ملک و نشاط و هنر و جود و نیاز.
منوچهری.
بعضی به نیاز و درویشی مبتلا گشتند. (تاریخ بیهقی.)
کراراند خشمش فتد در گداز
کرا خواند جودش برست از نیاز.
اسدی.
مزن رای با تنگدست از نیاز
که جز راه بد ناردت پیش باز.
اسدی.
چو شد سخاوت او بر زمانه مستولی
نیاز کرد جهان را به درد دل بدرود.
مسعودسعد.
شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز
درازتر ز امید و سیاهتر ز نیاز.
مسعودسعد.
روا مبین ز طریق کرم که ز خم نیاز
برآرد از جگرم هر دمی هزار طراق.
خاقانی.
بر چشمهٔ کرم شد و سد نیاز بست
پس خضر جود خوانم و اسکندر سخاش.
خاقانی.
غم همه ز آن است کآشنای نیازم
گر نه نیاز آزمودی، چه غمستی.
خاقانی.
نیاز گر بدرد پیکر مرا از هم
نبینی از پی کار نیاز پیکارم.
خاقانی.
|| قحط. (برهان قاطع) (صحاح الفرس). غلا. (برهان قاطع). رجوع به معنی قبلی شود.
|| شره. حرص. (صحاح الفرس) (برهان قاطع). آز. (ناظم الاطباء):
چه سودت بسی این چنین رنج و آز
که از بیشتر کم نگردد نیاز.
فردوسی.
تا خون نگشادم از رگ جان
تبهای نیاز من نبستی.
خاقانی.
|| حرص به طعام. (ناظم الاطباء). به لذت خوردن طعام. (از صحاح الفرس) (برهان قاطع). رجوع به معنی قبلی شود.
|| ذلت. خواری. نکبت:
نگر تا نگردد به گرد تو آز
که آز آورد خشم و بیم نیاز.
فردوسی.
کجا بیهنر شد اسیر نیاز
هنرمند هر جا بود سرفراز.
فردوسی.
هر آن ناز کآغاز او آز باشد
مدارش به ناز و مخوان جز نیازش.
ناصرخسرو.
بدسگالش کجا ز بحر نیاز
کشتی جان به معبر اندازد.
خاقانی.
|| گدایی. درخواست. استدعا. التماس. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی بعدی شود.
|| خواهش. تمنی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی بعدی شود.
|| عجز. انکسار. خضوع. خشوع. ابتهال. زاری. تضرع. لابه. عرض حاجت. (یادداشت مؤلف):
من نیازومند تو گشتم و هر کو شد چنین
عاشق ناز تو میزیبدش هرگونه نیاز.
منوچهری.
ایمان کلید جنت و در بیمدنگ نی
دندانهٔ نیاز گشایندهٔ مدنگ.
سوزنی.
قنوت من به نماز و نیاز در این است
که عافنا و قنا شر ما قضیت لنا.
خاقانی.
چون از نیازت بوی نه کعبهپرستی، روی نه
چون آبت اندر جوی نه، پل کردن آسان آیدت.
خاقانی.
پیش کعبه گشته چون یاران زمینبوس از نیاز
و آسمان را در طوافش هفت دوران دیدهاند.
خاقانی.
تو مستغنی از هر چه در راه تست
نیاز همه سوی درگاه تست.
نظامی.
ایمنآباد است آن راه نیاز
ترک نازش گیر و با آن ره بساز.
مولوی.
سر پادشاهان گردنفراز
به درگاه او بر زمین نیاز.
سعدی.
سعدیا، زنده عاشقی باشد
که بمیرد بر آستان نیاز.
سعدی.
نیاز باید و طاعت، نه شوکت و ناموس
بلندبانگ چه سود و میانتهی چو درای.
سعدی.
نیاز از شاه به چون سرفراز است
گدا خود جمله زاری و نیاز است.
امیرخسرو.
بیار می که ندارم چو حافظ استظهار
به گریهٔ سحری و نیاز نیمشبی.
حافظ.
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند.
حافظ.
با خلق خدا سخن به شیرینی کن
اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن.
امامی خلخالی.
|| اظهار محبت. (برهان قاطع).
|| تجمل. تکلف. (یادداشت مؤلف). ناز:
به راه شاه نیاز اندرون سفر مسگال
که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت.
کسائی.
به نیاز گفت: فردا پی تهنیت بیایم
به دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید.
خاقانی.
|| مرادف ناز است. و رجوع به معنی قبلی شود:
چنین گفت با دختر سرفراز
که ای پروریده به ناز و نیاز.
فردوسی.
|| مقصود. مطلوب. (یادداشت مؤلف):
پس از چارده سال رنج دراز
رسانیدش [یعقوب را] ایزد به کام و نیاز.
شمسی (یوسف و زلیخا).
|| ضرورت. (یادداشت مؤلف) (منتهی الارب). رجوع به «نیاز آمدن» شود.
|| آرزو. (صحاح الفرس) (آنندراج). میل. خواهش. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع):
پیاده شد و برد پیشش نماز
به دیدار او بد نیازش نیا.
فردوسی.
چو بودن به گنگ اندرون شد دراز
به دیدار کاووسش آمد نیاز.
فردوسی.
باز نیازم به شاهد و می و شمع است
هر سه تویی، ز آن به سوی توست نیازم.
خاقانی.
دوشت نیاز این جگرسوخته نبود
امشب به وعدهٔ دلبریان کیستی.
خاقانی.
|| دوست. (یادداشت مؤلف) (برهان قاطع) (اوبهی) (انجمن آرا) (جهانگیری) (آنندراج) (از صحاح الفرس) [۞]. برابر دشمن. (از برهان). رجوع به معنی بعدی شود.
|| گرامی. عزیز. نیازی. محبوب. (یادداشت مؤلف). نیز رجوع به «نیازی» شود:
بیاگند [تور] مغزش [ایرج را] به مشک و عبیر
فرستاد نزد جهانبخش پیر [فریدون]
چنین گفت کاینک سر آن نیاز
که تاج نیاکان بدو گشت باز.
فردوسی.
یکی تاجور شاه و کهتر پسر
نیاز فریبرز و جان پدر.
فردوسی.
که کهتر پسر بود و پرخاشجوی
نیاز پدر خسرو ماهروی.
فردوسی.
ایا نیاز، به من یاز و مر مرا مگداز
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.
لبیبی.
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی جز او نداشت دگر.
سنائی.
|| تحفهٔ درویشان. (برهان قاطع). هدیه. پیشکش. (آنندراج). مزد فالگو. مزد قرآنخوان. هدیه و پیشکش از نقد و جنس که به مرشد یا پیری دهند. (یادداشت مؤلف). مجازاً نذری که برای گرفتن مراد و حاجت خود به نام نبی و ولی داده شود که بیشتر به شکل خوراک است. (از فرهنگ نظام):
فرمودند: «بگو هر که نیاز پیش آرد و از راه حسن عقیده نزدیک شما چیزی آرد، بیتحقیق آن را قبول کردن نمیشاید.» (انیس الطالبین، ص ۱۳۹).
رجوع به «نذر و نیاز» شود.
|| حاجتمند. محتاج. آرزومند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به «نیازمند» شود.
ـ با نیاز؛ نیازمند، که غنی یا مستغنی نیست:
شوند از برون گرسنه با نیاز
چو شب شد همه سیر گردند باز.
اسدی.
چنان دارم ای داور کارساز
کزین بانیازان شوم بینیاز.
نظامی.
ـ به نیاز؛ با نیاز. نیازمند. محتاج و مسکین:
گاهیم به ناز دارد و گه به نیاز.
مسعودسعد.
ـ || با خضوع و خشوع. دعا و زاری از روی صدق و صفا:
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز میکنی.
سعدی.
ـ بینیاز؛ رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود.
ـ پرنیاز؛ محتاج. حاجتمند. مسکین. بینوا:
شد از رنج و سختی جهان پرنیاز
همی بود از هر سوی ترکتاز.
فردوسی.
بر امید کشتن اندر پای وصلش زندهام
پرنیازان را تمنا برنتابد بیش از این.
خاقانی.
پرنیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر
شرب عزلت هم تباشیرش دهم هم ناردان.
خاقانی.
ـ نیاز آمدن کسی را به چیزی؛ ناگزیر شدن او از آن.
ـ || حاجت افتادن او به آن. محتاج شدن او بدان:
گر آیدت روزی به چیزی نیاز
به دست و به گنج بخیلان میاز.
فردوسی.
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
جهان را به مهر تو آمد نیاز.
فردوسی.
ز زین برگرفتش به میدان فکند
نیازش نیامد به گرز و کمند.
فردوسی.
بگویید هوشت فراز آمده است
به خاک و به خونت نیاز آمده است.
فردوسی.
نماند به گیتی کسی خوددراز
که نامد مر او را به رفتن نیاز.
فردوسی.
گه نیازت به حصار آید و بندد در
گاه عیبت ز در و بند و حصار آید.
ناصرخسرو.
و گر به جنگ نیاز آیدش، بدان کوشد
که گاه جستن از آنجا چگونه سازد رنگ.
فرخی. (یادداشت مؤلف).
ـ || تمایل پیدا کردن او به آن. مایل شدن او به آن:
به دیدار شاه آمده استش نیاز
ندانم چه دارد به دل با تو راز.
فردوسی.
چنین گفت با رستم سرفراز
که آمد به دیدار شاهم نیاز.
فردوسی.
ـ نیاز آمدن کسی را؛ بیچیز شدن او. فقیر شدن او. تنگدست شدن او. نیازمند گشتن او:
دگر آنکش آید به پیری نیاز
ز هر کس همی دارد آن رنج راز.
فردوسی.
ـ نیاز آوردن؛ نیاز بردن. عرض حاجت کردن. سؤال کردن:
نیاز آورد هر که یکروزه پیشش
بماند همه عمر در بینیازی.
سوزنی.
ـ || پیشکش و هدیه نزد مرشد و مرادی بردن. نذرانه نزد اولیاءالله بردن. چیزی نذر مزار اولیاء و اقطاب کردن:
و فرمودند: «بگو هر که نیاز پیش آرد... بیتحقیق آن را قبول کردن نمیشاید.» (انیس الطالبین، ص ۱۳۹).
ـ نیاز افتادن؛ احتیاج پیدا شدن:
بود کت نیاز افتد از روزگار
به از دوست آن دشمن آید به کار.
اسدی.
ـ نیاز بردن؛ عرض حاجت کردن. سؤال و اظهار نیازمندی کردن:
به از بنده بودن به سالی دراز
به گنج جهاندار بردن نیاز.
فردوسی.
ـ نیاز برداشتن؛ حاجت بردن. حاجت خواستن. نیازمندی نمودن:
اگر چه بدی بختشان دیر باز
به کهتر نه برداشتندی نیاز.
فردوسی.
ـ نیاز پوشیدن؛ از سؤال و طلب سر باز زدن. حاجت نهفتن:
گر بخواهی نیاز پوشیدن
تو همی آب در گواره کنی.
؟ (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
ـ || فقر و تنگدستی خویش پوشیده داشتن:
کسی را که پوشیده دارد نیاز
که از بد همی دیر یابد جواز.
فردوسی.
ـ نیاز دادن؛ نذرانه و پیشکش و هدیه دادن به پیری و مرشدی. مزد فالگو و قرآنخوان دادن.
ـ نیاز داشتن؛ نیازمند بودن. حاجت داشتن. محتاج بودن:
مگر پهلوان رستم سرفراز
به گنج و سپاه تو دارد نیاز.
فردوسی.
به شعر تهنیت این ملک را کنم، نه ترا
که ملک داشت به شغل وزارت تو نیاز.
سوزنی.
نیاز عطا داشتم تا به اکنون
نیازم نماند، از عطا میگریزم.
خاقانی.
ـ نیاز رسیدن؛ احتیاج پیدا شدن. حاجت افتادن:
ندید او همی مردم رایساز
رسیدش به تدبیرسازان نیاز.
فردوسی.
ـ نیاز کردن؛ اظهار عجز و تضرع و خشوع کردن. لابه نمودن. به لابه طلب کردن:
پیش یوسف نازش خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن.
مولوی.
میان عاشق و معشوق حرف بسیار است
چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید.
حافظ.
ـ || نقدینه یا جامه و امثال آن پیشکش مرشدی یا مرادی یا سیدی یا رمالی کردن. نذر کردن. رجوع به «نذر و نیاز» شود.
ـ نیاز کسی را به دیگری آوردن؛ او را به دیگری محتاج کردن. به دیگری حواله کردن:
به چیزی که باشد مرا دسترس
بکوشم، نیازت نیارم به کس.
فردوسی.
ـ نیاز نهفتن؛ نیاز پوشیدن. فقر و مسکنت پوشیده داشتن:
بسی زرّ و گوهر به درویش داد
نیاز آنکه بنهفت از او بیش داد.
فردوسی.
یادداشت ویرایشی: در این مدخل چند مورد از ضبط متنِ ارسالی احتمالاً نیازمند مقابله با نسخهٔ چاپی یا منبع اصلی است؛ از جمله «دندانهٔ نیاز گشایندهٔ مدنگ»، «بد نیازش نیا»، «دوشـت نیاز...» و چند شاهد دیگر که ممکن است در اثر OCR دچار تغییر شده باشند. این موارد را بدون دسترسی به اصل منبع بهصورت حدسی «تصحیح» نکردهام. همچنین محتوای پیوندهای [۞] در این نسخه در دسترس نیست و بنابراین چیزی به جای آنها افزوده نشده است.
