به مناسبت پايان سرايش شاهنامه
(در بهمن ماه ۳۷۸ خورشيدی)
اميرحسين خنجي
شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۱
سخن گستران بيكران بودهاند ، سخنها بياندازه پيمودهاند
وليك ارچه بودند ايشــان بسي ، همانا نگفته است از اينسان كسي
نميرم از اين پس كه من زندهام ، كه تخم سخن را پراكندهام
هرآنكس كه دارد هُش و راي و دين ، پس از مرگ بر من كند آفرين
فردوسي در نخستين پسگفتاري كه بر شاهنامه نگاشته است تصريح ميكند كه شاهنامه شامل شصت هزار بيت شعر در بهمن ماه 389ق (برابر با 378خ) به پايان رسيده است؛ و اشاره ميكند كه «جهاندار» تنگدست است و نميتواند ارجگذاري شايسته از او به عمل آورَد.
اين «جهاندار» تنگدستي كه فردوسي از او ياد كرده است اميرمنصور دوم- آخرين امير ساماني- است كه دوسال پيش ازآن به سلطنت رسيده بود و با روي كارآمدنش كشور ساماني گرفتار رقابت قدرت افسران ترك ارتش شد (كه در نوجواني توسط امراي ساماني خريده شده وارد ارتش كرده شده بودند و به مرور زمان به مراتب بالاي ارتش رسيده شده بودند). افزون برآن درزمان او خزش بزرگ قبايل ترك ناحيهء سيحون به سوي سمرقند و بخارا دولت ساماني را تهديد به نابودي ميكرد. اين خزش عملا در سال 377خ تحقق يافت. دراين سال ايلكخان به همدستي يك افسر ترك ارتش ساماني- به نام به فائق- سمرقند را گرفت و تا بخارا پيش رفت، ولي پس از گرفتن بخارا بيمار شد و ماوراءالنهر را رها كرده با سپاهش به ماوراي سيحون برگشت. همزمان، محمود سبكتكين كه فرماندار غزنه بود از اميرمنصور تقاضا كرد كه حاكميت خراسان را به او واگذار كند. بهانهء محمود دراين تقاضا آن بود كه چهارسال پيش ازآن امير نوح دوم- پدر امير منصور- حاكميت خراسان را به سبكتكين پدر محمود داده بود؛ و اينك محمود خواهان بود كه در خراسان جانشين پدر متوفايش شود. امير منصور بخش غربي و شمالي خراسان را درآن اواخر به يك افسر ترك به نام بكتوزون داده بود، و به محمود پيشنهاد كرد كه علاوه بر غزنه فرمانداري بخش شرقي خراسان (شامل تاجيكستان امروزي و شرق افغانستان) را تحويل بگيرد. ولي محمود كه طالب سراسر خراسان بود نيروهايش را برداشته به نيشابور رفت و بكتوزون را بيرون كرده خود در شهر مستقر شد. اميرمنصور چونكه محمود را مردي نيرومند و شايسته ميدانست تصميم گرفت كه حكم فرمانداري خراسان و فرماندهي ارتش ساماني را براي وي تنفيذ كند. ولي اميرمنصور را بكتوزون و فائق به غدر گرفته كور و زنداني كرده برادر خردسالش عبدالملك را به سلطنت نشاندند. به دنبال اين جريان ايلكخان با همدستي فائق به بخارا لشكر كشيد و بخارا را گرفته به عمر دولت ساماني پايان داد. خراسان نيز ازاين پس دردست محمود ماند، و با برچيده شدن دستگاه دولت ساماني عملا سلطان خراسان شد. به قول نويسندهء تاريخ بيهقي: «اميرمحمود، ناانديشيده به آن زودي امير خراسان شد».
اين وقايع زماني اتفاق ميافتاد كه فردوسي سرودن شاهنامه را كاملا به پايان رسانده مشغول بازخواني و تصحيح آن بود؛ و وقتي اميرمنصور گرفتار كودتا شده كور و زنداني شد يكماهي از سرودن پسگفتار شاهنامه ميگذشت. اين پسگفتار را با هم ميخوانيم:
سپاس خداوند دانا كنم /// روان و خرد را توانا كنم
توانا خداوند برهرچه هست /// خداوند بالا و داراي پست
فرستم درود فرستادهاش /// گزينِ گزينانِ آزادهاش
محمد كه ازبودنيها سر او است /// خداوند را از همهروي دوست
كه ايزد ز يارانش خشنود باد /// روان بدانديش پردود باد
چو شد آخر اين داستان بزرگ /// سخنهاي آن خسروان سترگ
بروز سِيُم ني بشب، چاشتگاه /// شده پنج و ده روز ازآن شهر و ماه
كه تازيش خوانَد محرم بنام /// وز آزار خوانندش ماه حرام
اگر سال نيز آرزوت آمده است /// نهم سال و هشتاد با سيصد است
مه بهمن و آسمان روز بود /// كه كِلكم به اين نامه پيروز بود
چو خواهشگري و نيازم نبود /// بر اين در ببستم زبان حسود
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج /// فزون كردم انديشهء درد و رنج
به تاريخ شاهان نياز آمدم /// به پيش اختر ديرساز آمدم
كهن گشت اين نامهء باستان /// زگفتار وكردار آن راستان
همي نو كنم نامهئي زاين نشان /// كجا يادگار است ازآن سركشان
بُوَد بيت: شش بار بيوَر هزار /// سخنهاي شايستهء آبدار
نبيند كسي نامهء پارسي /// دو بيوَر به ابياتِ هربار سي
كه گر بازجويند ازاو بيتِ بَد /// همانا كه باشد كم از پنجصد
بزرگان و بادانش آزادگان /// نوشتند يكسر همه رايگان
نشسته نظاره من از دورشان /// توگفتي بُدم پيش مزدورشان
جز احسنت از ايشان نَبُد بهرهام /// بكِفت اندر احسنتشان زهرهام
سرِ بدرههاي كهن بسته شد /// وازآن بند، روشندلم خسته شد
از آن ناموَر نامدارانِ شهر /// علي ديلمي بود كاو را است بهر
كه همواره كارم بهخوبي روان /// هميداشت آن مردِ روشنروان
حُيَيِّ قُتَيبه است از آزادگان /// كه ازمن نخواهد سخن رايگان
ازاويَم خور و پوشش و سيم و زر /// از او يافتم جنبش و بال و پر
نِيَم آگه از اصل و فرع و خراج /// همي غلتم اندر ميان دواج
جهاندار اگر نيستي تنگدست /// مرا برسرِ گاه بودي نشست
فردوسي دردومين پسگفتارش كه پس ازبازخواني و تصحيح شاهنامه به سال 384خ نگاشته تصريح كرده است كه سرايش شاهنامه 30 سال وقت گرفته است.
پس اصولا بايد آغاز سرايش شاهنامه درزمان سلطنت اميرمنصور اول (340- 356خ) بوده باشد.
به اين ترتيب آغاز و پايان سرايش شاهنامه تماما در دوران سلطنت ساماني بوده است، و اينكه كساني نوشتهاند فردوسي شاهنامه را براي سلطان محمود سرود راه به هيچ حقيقتي نميبرد.
در دومين پسگفتار شاهنامه كه در زماني سروده شده كه خراسان و سيستان دردست سلطان محمود بوده و او رسما لقب سلطان برخود داشته، نيز نام و نشاني از سلطان محمود به دست داده نشده است. اين پسگفتار را نيز ميخوانيم:
چو سال اندرآمد به هفتاد و يك /// همي زير بيت اندر آمد فلك
زمانم سرآورد گفت و شنيد /// چو روز جواني به پيري رسيد
چو اين ناموَر نامه آمد به بُن /// زمن روي كشور شود پرسخُن
هرآنكس كه دارد هُش و راي و دين /// پس از مرگ برمن كند آفرين
نميرم ازاين پس كه من زندهام /// كه تخم سخن را پراكندهام
من اين نامهء شهرياران پيش /// بگفتم بدين نغزگفتار خويش
ز ابيات غرا دوره سي هزار /// مرآن جمله در شيوهء كارزار
زشمشير و تير و كمان و كمند /// زكوپال و از تيغهاي بلند
زبرگستوان و زخفتان و خود /// زصحرا و دريا و ازخشكرود
زگرگ و ز پيل و زشير و پلنگ /// زعفريت و از اژدها ونهنگ
زنيرنگ غول و زجادوي ديو /// كاز ايشان بگردون رسيده غريو
زمردان نامي به روز مصاف /// زگُردان جنگي گهِ رزم و لاف
همان نامداران با جاه و آب /// چو تور و چو سلم و چو افراسياب
چو شاه آفريدون و چون كيقباد /// چو ضحاكِ بدكيشِ بيدين وداد
چو گرشاسب و سام و نريمان گرد /// جهان پهلوانان با دستبُرد
چو هوشنگ وتهمورس ديوبند /// منوچهر وجمشيدشاه بلند
چو كاووس وكيخسرو تاجوَر /// چو رستم چو روئينتنِ نامور
چو گودرز وهشتار پور گزين /// سواران ميدان و شيران كين
همان ناموَر شاه لهراسب را /// زرير سپهدار و گشتاسب را
چو جاماسب كاندر شمار سپهر /// فروزندهتر بُد زتابنده مهر
چو داراي داراب و بهمن همان /// سكندر كه بُد شاه شاهنشاهان
چو شاه اردشير و چو شاپورِ او /// چو بهرام و نوشيروانِ نكو
چو پيروزهرمز چو پورش قباد /// چو خسرو كه پرويز نامش نهاد
چنين نامداران وگردنكشان /// كه دادم يكايك ازايشان نشان
همه مرده از روزگار دراز /// شد ازگفت من نامشان زنده باز
چو عيسا من اين مردگان را تمام /// سراسر همه زنده كردم به نام
بناهاي آباد گردد خراب /// ز باران و ازتابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند /// كه از باد و باران نيابد گزند
بدين نامه بر عمرها بگذرد /// بخوانَد هرآنكس كه دارد خرد
اگر منصفي بودي از راستان /// كه انديشه كردي دراين داستان
بگفتي كه من در نهاد سخن /// بدادهاستم ازطبع داد سخن
جهان ازسخن كردهام چو بهشت /// ازاين بيش تخم سخن كس نكِشت
سخنگستران بيكران بودهاند /// سخنها بياندازه پيمودهاند
وليك ارچه بودند ايشان بسي /// همانا نگفتهاست ازاينسان كسي
بسي رنج بردم دراين سالِ سي /// عجم زنده كردم بدين پارسي
البته فردوسي به سببي كه كاملا قابل توجيه است، بعدها شاهنامه را براي سلطان محمود برده تا آنرا به وي تقديم دارد. بيشك هدف او ازاين اقدام، نه انتظار پاداش بلكه كسب حمايت براي كار عظيمش بوده است. زيرا كه ما ميدانيم كه در آن زمان فقط كتابهائي ميتوانستند ازدستبرد حوادث روزگار مصون بمانند كه توسط كتابخانههاي بزرگ وابسته به دربارهاي حاكمان نگهداري و تكثير و حمايت شوند. فردوسي در اسفندماه سال 388خ كه شاهنامه را به سلطان محمود تقديم كرد، ابياتي نيز در ستايش محمود سرود. يعني او پس از سومين بازخواني و تصحيح شاهنامه ازسلطان محمود نام برد، و انتظار داشت كه سلطان محمود فرماني براي نساخي و تكثير شاهنامه صادر كند. اين پسگفتار چنين است:
سرآمد كنون قصهء يزدگرد /// بماه سپندارمد روز ارد
زهجرت شده پنج هشتاد بار /// كه گفتم من اين نامهء شاهوار
تن شاه محمود آباد باد /// سرش سبز بادا دلش شاد باد
چنانش ستودم كه اندر جهان /// سخن ماند از آشكار و نهان
مرا از بزرگان ستايش بوَد /// ستايش ورا در فزايش بوَد
بدو ماندم اين نامه را يادگار /// به شش بيوَر ابياتش آمد هزار
زمانم سرآورد گفت و شنيد /// چو روز جواني به پيري رسيد
چو اين ناموَر نامه آمد به بُن /// زمن روي كشور شود پرسخُن
هرآنكس كه داردهُش و راي و دين /// پس ازمرگ برمن كند آفرين
نميرم ازاين پس كه من زندهام /// كه تخم سخن را پراكندهام
ولي انتظار فردوسي از سلطان محمود بيهوده بود. سلطان محمود مسلماني بسيار متعصب بود و عمرش را وقف جهاد براي نشر اسلام كرده بود. او توسط جماعتي از فقيهان احاطه شده بود كه عموما از بقاياي عربهاي فارسيزبان شدهء خراسان بودند و نه تنها علاقهئي به گذشتههاي ايران نداشتند، بلكه آنچه افتخارات ايران و ايراني بود را مربوط به كساني ميدانستند كه ازنظر آنها مجوسان بيدين و خدانشناس به شمار ميرفتند، و نه شايستهء ستايش بلكه درخور لعنت و نفرين بودند. محمود نه تنها از مطالب شاهنامه خوشش نيامد بلكه فردوسي را بخاطر آنهمه ستايش كه از گذشتههاي ايران كرده بود متهم به بيديني و تعلق خاطر به مجوسان كرد. فردوسي از اين موضوع چنين ياد كرده است:
چو شد ساخته بردمش نزدِ شاه /// بدان تا مرا زاو دهد دستگاه
مرا گفت رستم كه بوه است و گيو /// فريدون و كيخسرو آن شاه نيو
چو شاهي مرا درزمانه نو است /// بسي بندگانم چو كيخسرو است
چو اندر تبارش بزرگي نبود /// نيارست نام بزرگان شنود
ندارم زدينارِ خسرو سپاس /// كه او نيست شاه حقيقت شناس
به نيكي نبُد شاه را دستگاه /// وگرنه مرا برنشاندي به گاه
محمود چون اين سرودهها را شنيد فردوسي را تهديد كرد كه اگر زبانش را نبندد اورا خواهد گرفت و درپاي پيلان خواهد افكند. بعد ازاين تهديد، فردوسي متواري شد وخشم خويش را متوجه محمود كرده تصريح نمود كه شاهنامه را بخاطر محمود نسروده بوده است تا ازاو انتظار پاداشي داشته باشد؛ زيرا كه كه محمود يك ناپاكزاده و بدگوهر است و نشايد كه چشم نيكي از چنين مردي داشت.
ايا شاه محمود كشورگشاي /// زكس گر نترسي بترس ازخداي
كه پيش ازتو شاهان فراوان بُدند /// همه تاجداران كيهان بُدند
فزون ازتو بودند يكسر به جاه /// به گنج و سپاه و به تخت وكلاه
نكردند جز خوبي و راستي /// نگشتند گرد كم و كاستي
همه داد كردند بر زيردست /// نبودند جز پاك يزدان پرست
نجُستند ازدهر جز نامِ نيك /// وَزآن نام جُستن سرانجامِ نيك
هرآن شه كه دربندِ دينار بود /// بنزديك اهل خرد خوار بود
جهان تا بوَد شهرياران بوَد /// پيامم برِ تاجداران بوَد
كه فردوسيِ طوسيِ پاك جفت /// نه اين نامه برنام محمود گفت
گر ايدون كه شاهي به گيتي تو رااست /// نگوئي كه اين خيره گفتن چرااست
نديدي تو اين خاطر تيز من /// نينديشي از تيغ خونريز من
كه بددين و بدكيش خواني مرا /// منم شير نر، ميش خواني مرا
مرا سهم دادي كه درپاي پيل /// تنت را بسايم چو درياي نيل
هرآنكس كه شعر مرا كرد پست /// نگيردش گردون گردنده دست
بدانش نبُد شاه را دستگاه /// وگرنه مرا برنشاندي به گاه
چو ديهيمدارَش نبُد در نژاد /// زديهيمداران نياورد ياد
اگر شاه را شاه بودي پدر /// به سر برنهادي مرا تاجِ زر
وگر مادرِ شاه بانو بُدي /// مرا سيم و زر تا به زانو بُدي
چو اندر تبارش بزرگي نبود /// نيارست نام بزرگان شنود
كف شاه محمود عاليتبار /// نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار
چو سي سال بردم به شهنامه رنج /// كه شاهم ببخشد به پاداش گنج
مرا زاين جهان بينيازي دهد /// ميان يلان سرفرازي دهد
به پاداش گنج مرا درگشاد /// به من جز بهاي قفيزي نداد
فقاعي نيرزيدم ازگنج شاه /// ازآن من فقاعي خريدم به راه
پشيزي به از شهرياري چنين /// كه نه كيش دارد نه آئين و دين
پرستارزاده نيايد به كار /// اگر چند دارد پدر شهريار
سر ناسزايان برافراشتن /// واز ايشان اميد بهي داشتن
سر رشتهء خويش گم كردن است /// به جيب اندرون مار پروردن است
درختي كه تلخ است ويرا سرشت /// گرش برنشاني به باغ بهشت
وَر از جوي خلدش به هنگام آب /// به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورَد /// همان ميوهء تلخ بار آورَد
به عنبرفروشان اگر بگذري /// شود جامهء تو همه عنبري
وگر بگذري سوي انگِشتگر /// ازاو جُز سياهي نيابي دگر
زبدگوهران بد نباشد عجب /// نشايد ستردن سياهي زشب
به ناپاكزاده مداريد اميد /// كه زنگي به شستن نگردد سپيد
ز بداصل چشم بهي داشتن /// بُوَد خاك در ديده انباشتن
چو پروردگارش چنين آفريد /// نيابي تو بربندِ يزدان كليد
بزرگي سراسر به گفتار نيست /// دوصدگفته چون نيمكردار نيست
جهاندار اگر پاكنامي بُدي /// دراين راه دانش گرامي بُدي
شنيدي چو زاين گونه گونه سخن /// ز آئينِ شاهان و رسمِ كهن
دگرگونه كردي به كامم نگاه /// نگشتي چنين روزگارم تباه
ازآن گفتم اين بيتهاي بلند /// كه تا شاه گيرد ازاين كار پند
دگر شاعران را نيازارد او /// همان حرمت خود نگه دارد او
كه شاعر چو رنجد بگويد هجا /// بماند هجا تا قيامت به جا
بنالم به درگاه يزدان پاك /// فشاننده برسر پراكنده خاك
كه يارب روانش به آتش بسوز /// دلِ بندهء مستحق برفروز
هرچند كه- چنانكه ديديم- فردوسي سرانجام خود را مجبور ديد كه شاهنامه را به سلطان محمود تقديم دارد، ولي حقيقت اين است كه زماني كه فردوسي شاهنامه را ميسرود نه تنها از محمود بلكه از پدرش سبكتكين هم خبري در ميانه نبود و دوره دورهء سامانيان و ايرانگرائي شديد و سلطهء فكري آزادانديشان معتزله در ايران و دوران ثمردهي بزرگمرداني همچون فارابي و پورسينا و امثال آنها بود، كه همه درزمان خودشان توسط فقيهان متهم به بيديني بودند، و پس از سقوط دولت ساماني و روي كار آمدن سلطان محمود مورد تعقيب قرار گرفته متواري شدند.
دربارهء مذهب فردوسي هيچ اطلاعي دردست نيست. داستان شيعه بودنِ فردوسي و ابياتِ سُستي كه در اثبات شيعه بودنِ او وارد شاهنامه كرده شده است نيز، ميتواند بعد از فردوسي توسط كساني به هدف تخريب فردوسي در دستگاه سلطان محمود و پسرش مسعود كه شديدا ضدشيعه بودند انجام گرفته باشد تا شاهنامهء فردوسي بطور رسمي ممنوع اعلام شود. وقتي ما ابياتي كه در اثبات تولاي فردوسي به امامان شيعه را در كنار ابياتي كه راجع به دين بهي اززبان بزرگمردان ساساني در شاهنامه سروده است بگذاريم، آنوقت به خوبي برايمان روشن خواهد شد كه اين ابيات را با هيچ وصلهئي نميتوان به فردوسي چسباند. آنچه كه سلطان محمود و فقيهان دربارش از بيديني به فردوسي نسبت دادند، درارتباط با افتخاراتي است كه او از ايران و ايرانيان ياد كرده است، نه در ارتباط با عقيدهء او به مذهب شيعه؛ و هرچه دراين باره نوشتهاند، عموما ميتواند ساختگي باشد.
ابياتي كه بعدها توسط كساني به هدف خاصي بر سرودههاي فردوسي افزوده شده است با كلِ جهتِ سخنهاي فردوسي در شاهنامه ناهمساني آشكار دارد. اين سرودهها فردوسي را يك سخنفروش قلم به مزد نشان ميدهد كه شاهنامه را بخاطر دريافت پاداش سروده، و وقتي محمود از پاداش دادن به او خودداري كرده او يكسره نااميد و پريشانحال شده و احساس كرده كه زحمتهايش بيهوده رفته است. اين درحالي است كه فردوسي در نخستين پسگفتارش صراحتا ميگويد كه انتظار پاداش مادي از هيچ كس نداشته، و نيازش هم به كمك مادي كسي نبوده است. همينقدر كه كارگزاران ساماني از زمينهايش ماليات نميگرفتهاند، ازآنها سپاسگزاري نموده است (چو خواهشگري و نيازم نبود، بر اين در ببستم زبان حسود. … نيم آگه از اصل و فرع خراج، همي غلتم اندر ميان دواج). سرودههاي ساختگي كه با شماري از سرودههاي فردوسي درهم آميختهاند تا آنها را به فردوسي نسبت بدهند، به قرار زير است:
چو عمرم به نزديك هشتاد شد /// اميدم به يكباره برباد شد
سي و پنج سال ازسراي سپنج /// بسي رنج بردم به اميد گنج
چو برباد دادند گنجِ مرا /// نبُد حاصلي سي و پنجِ مرا
مرادم ازاين زندگاني سخن /// به حب نبي و علي شد كهن
چو از مصطفا من حكايت كنم /// چو محمود را صد حمايت كنم
چو سلطان دين بُد نبي وعلي /// به فيض الاهي اميد ولي
منم بندهء هردو تا رستخيز /// اگر شه كند پيكرم ريزريز
مرا غمز كردند كآن بدسخن /// به مهر نبي وعلي بُد كهن
هرآنكس كه در دلش كين ِعلي است /// ازاو در جهان خوارتر گو كه كيست
منم بندهء هردو تا رستخيز /// اگر شه كند پيكرم ريزريز
من ازمهر اين هردو شه نگذرم /// اگر تيغ شه بگذرد برسرم
نباشد جز از بيپدر دشمنش /// كه يزدان به آتش بسوزد تنش
منم بندهء اهل بيت نبي /// ستايندهء خاك پاي وصي
مرا سهم دادي كه درپاي پيل /// تنت را بسايم چو درياي نيل
نترسم كه دارم ز روشندلي /// به دل مهر جان نبي و علي
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي /// خداوند امر و خداوند نهي
كه من شهر علمم عليام در است /// درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهي دهم كاين سخن راز او است /// توگوئي دوگوشم بر آواز اواست
چو باشد تورا عقل و تدبير و راي /// بنزد نبي و علي گير جاي
گرت زاين بد آيد گناه من است /// چنينست و اين رسم وراه منست
براين زادهام هم براين بگذرم /// چنان دان كه خاك پيِ حيدرم
ابا ديگران مرمرا كار نيست /// براين در مرا جاي گفتار نيست
اگر شاه محمود ازاين بگذرد /// مر اورا به يك جو نسنجد خرد
چو برتخت شاهي نشانَد خداي /// نبي وعلي را به ديگر سراي
گر ازمهرشان من حكايت كنم /// چو محمود را صد حمايت كنم
جهان تا بوَد شهرياران بوَد /// پيامم برِ تاجداران بوَد
كه فردوسيِ طوسيِ پاك جفت /// نه اين نامه برنام محمود گفت
به نام نبي و علي گفتهام /// گهرهاي معني بسي سفتهام
چو فردوسي اندر زمانه نبود /// بدان بُد كه بختش جوانه نبود
براي آنكه جهتگيريِ فردوسي نسبت به فتوحاتِ اسلامي درايران، و به عبارت ديگر، عقيدهء فردوسي دربارهء خلفا و دولتمردان اسلام برايمان روشن شود، كافي است كه ابياتي را بخوانيم كه او تحت عنوان نامهء رستم فرخزاد به برادرش سروده است. اين ابيات درحقيقت، زبانِ حال فردوسي است كه به اين شكل بازگوئي كرده و كل تاريخ ايران بعد از اسلام تا زمان خودش را درآن تفسير كرده است.
چو با تخت منبر برابر شود /// همه نام بوبكر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهاي دراز /// نشيبي دراز است پيش فراز
شود بندهء بيهنر شهريار /// نژاد و بزرگي نيايد به كار
نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر /// كاز اختر همه تازيان را است بهر
نه تخت و نه تاج و نه زرينه كفش /// نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش
زپيمان بگردند و ازراستي /// گرامي شود كژي و كاستي
پياده شود مردم رزمجوي /// سوار آنكه لاف آرد و گفتگوي
كشاورز جنگي شود بيهنر /// نژاد و بزرگي نيايد به بر
ربايد همي اين ازآن آن ازاين /// زنفرين ندانند باز آفرين
زيان كسان ازپيِ سود خويش /// بجويند و دين اندر آرند پيش
نهاني بتر زآشكارا شود /// دل مردمان سنگ خارا شود
برنجد يكي ديگري برخورد /// به داد و به بخشش كسي ننگرد
شب آيد يكي چشم رخشان كند /// نهفته كسي را خروشان كند
به گيتي نمانَد كسي را وفا /// روان و زبانها شود پرجفا
بدانديش گردد پدر برپسر /// پسر همچنين برپدر چارهگر
همه گنجها زير دامن نهند /// بكوشند و كوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه كام /// به كوشش زهرگونه سازند دام
نباشد بهار اززمستان پديد /// نيارند هنگام رامش نبيد
زپيشي و بيشي ندارند هوش /// خورش نان كشكين و پشمينهپوش
بريزند خون ازپيِ خواسته /// شود روزگار بد آراسته
چنان فاش گردد غم و رنج و شور /// كه رامش به هنگام بهرام گور
چو بسيار ازاين داستان بگذرد /// كسي سوي آزادگان ننگرد
زدهقان و ازترك و ازتازيان /// نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بوَد /// سخنها به كردار بازي بُوَد
چو روز اندر آيد به روز دراز /// شودشان سر ازخواسته بينياز
بپوشند ازايشان گروهي سياه /// زديبا نهند ازبرِ سر كلاه
دل من پر ازخون شد و روي زرد /// دهان خشك و لبها پر ازباد سرد
[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه
ترازو، وزن من چیست؟ بیخود کسی همایون نشود!
|
|||||||||
|
|||||||||
ارغوان، پرواز پروانه
پرواز پروانه
سخن ماند از ما همی یادگار/ تو با گنج دانش برابر مدار
۲۰۰۹/۲/۲۰
داستان رستم و اسفندیار - دکتر کزازی- نشست سوم
عکس های گیاه «هوم» از سایت پژوهش های ایرانی
سخن در داستان رستم و اسفنديار بود. برنهاده بوديم كه نخست داستان را كوتاه بازگوييم، هر جا نكتهاي هم بود، نغز شايستهي درنگ و كاوش و بررسي، از آن درنگذريم، سرانجام بدين پرسش بنيادين پاسخ بدهيم كه چرا رستم در روبارويي با اسفنديار به نيرنگ و فريب و ترفند دست يازيد. دو ديگر اين كه چرا برآنيم كه اين داستان حماسيترين داستان ايران و يا شايد بتوان گفت جهان است. در اين باره تاكنون چندبار سخن گفته شده است.
رستم خشمناك از آن كه اسفنديار پيكي به نزد او نفرستاده است و وي را به خرگاه و خوان خويش فرانخوانده است، پگاهان فردا به نزد اسفنديار ميرود و از او گلايه ميكند كه آيا اين آيين مردانگي است كه پيمان به سر نبرند؟ اسفنديار پوزش ميخواهد، ميگويد كه راه دراز بود و روز گرم. نخواستم كه تو را بيازارم و رنجه بدارم، اگر خواهان آني كه با من به بزم بنشيني، هم اكنون ميتوانيم اين بزم را سامان بدهيم. در كشاكش اين گفتگو همچنان آن هماوردي و ستيز را بازمييابيم. با آن كه نخستين ديدار رستم و اسفنديار، ديداري مهرآميز و دوستانه است، هر دو يكديگر را ميستايند، از اين كه هر كدام بخت آن را يافته است كه ديگري را ديدار كند، خداي را سپاس ميگزارند، اما اين مهر و دوستي ديري نميپايد كه به ستيز در سخن ميانجامد. اسفنديار، رستم را مينكوهد كه از دودماني نامدار و نژاده نيست. پدر او زال است كه مرغ پرورده است و از لاشههايي كه سيمرغ به جوجهگان خود ميداده است، توشه برگرفته است. خوب اين خوارداشتي است بزرگ زيرا لاشه در بسياري از آيينهاي جهان سخت پلشت و پليد است، از آن ميان در آيينهاي ايراني، مردارخوار كسي است كه از پليدي توشه ميستاند. رستم در برابر به ستايش نياكان خود ميپردازد و از كردارهاي شگفت پهلواني خويش ياد ميآورد، سرانجام ميگويد كه اگر او به مازندران نميرفت و كاووس را از چنگ ديو سپيد نميرهانيد، او در مازندران كشته ميشد، كيخسروِي پديد نميآمد كه لهراسب را به پادشاهي برساند و فرزند او گشتاسب پس از وي بر اورنگ فرمانروايي ايران برنشيند و اسفندياري پديد بيايد كه در آن روز در برابر رستم لاف بزند و خود را بستايد.
ميبينيم كه در پيوند رستم و اسفنديار همواره مهر و كين، آشتي و ستيز، در كنار يكديگرند. از اين گفتگو، اين ناسازي آشكارا ديده ميشود اما هنگامي كه سرانجام بزم آراسته ميشود، رستم بدان فراخوانده ميآيد، رنجشي ديگر مايهي آزار او ميشود، اسفنديار گفته بوده است كه جايگاه رستم را در سوي چپ او بيارايند، رستم اين رفتار را ناپسند ميشمارد، خوارداشت خود را در آن ميبيند زيرا در باورشناسي ايراني، سوي چپ، سوي گجسته و بيشگون و اهريمني است، وارونهي سوي راست كه سويي است همايون و بشگون و اهورايي، هم از اين روست كه هنگامي كه سهراب هژير را بر خاك فروميكوبد، هژير پيش از آن كه از سهراب زنهار بجويد، به سوي راست خود اندكي ميغلتد، ميتوان گفت اين رفتار، رفتاري بوده است از سر فال نيك. هنوز هم پدران و مادران ما به ما اندرز ميگويند كه هنگامي كه نخست بار به خانهاي نو در ميآييم، پاي راست را در آن خانه بنهيم يا نمونهاي ديگر، اگر ما پگاهان به كسي بازخوريم، بدخوي، ترشروي، ستيزهجوي، به او ميگوييم مگر از دندهي چپ برخاستهاي؟ به هر شيوه سوي راست، سويي است خجسته.
در ديگر سامانههاي اسطورهاي و باورشناختي جهان هم ما اين ويژگي را ميبينيم،راست هم سوي را نشان ميدهد هم آن چه را به آيين و درست است، در زبان پارسي. واژهاي كه با اين واژهي ايراني هم ريشه است، براي نمونه در زبان انگليسي "Right" است كه هر دو كاربرد و معنا را در آن زبان دارد يا در زبان آلماني "Recht" آنجا هم داستان همان است. در زبان فرانسوي واژهي "Droite" بكار برده ميشود كه هم سوي خجسته را نشان ميدهد، هم در معناي داد و قانون و از اين گونه است، پس بر پايهي اين باور ميسزيد كه رستم بر اسفنديار خشم بگيرد كه او را در سوي چپ خود نشانيده بوده است. رستم آن چنان برميآشوبد كه پرهيز و پرواي ميهمانانه را به كناري مينهد، بر بهمن بانگ برميزند آن چنان كه گويي چاكر و فرمانبردار اوست كه جايي شايستهي وي براي او بيارايد. من اين بيتها را از شاهنامه براي شما ميخوانم زيرا ميخواهم به نكتهاي برسم كه از ديد داستان شناسي نكتهاي است بسيار نغز و بنيادين، نمونهاي است گمان زداي، برهاني است برا در اين كه فردوسي داستانسرايي است بزرگ حتي ميتوانم گفت بيمانند؛ پيشتر در شگردهاي داستانشناختي در همين داستان رستم و اسفنديار اندكي سخن گفته شد، اين نمونهاي است ديگر:
به دست چپ ِ خويش بر، جاي كرد/ ز رستم همي مجلس آراي كرد *
جهانديده گفت اين نه جاي من است/به جايي نشينم كه راي من است
* آن بزم را به پاس رستم آراست
ديگر بار به واژهي جهانديده بازميخوريم، پيشتر هم بود، شيرخون رهنمون بهمن به شكارگاه رستم هم جهانديده خوانده شد. خواست استاد از كاربرد اين واژه آن است كه نشان بدهد چگونه رستم سخت خيره به كردار و رفتار اسفنديار مينگرد به پاس آن هماوردي و كشاكشي كه در ميانهي اين دو پهلوان هست:
به بهمن بفرمود كز دست راست/نشستي بياراي چنان كِت هواست
آن چه من می خواهم، آن است که در سوی راست نشستی برای من بیارایی، به هر شیوه که خود می پسندی:
چنین گفت با شاه زاده* به خشم/که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم/که از تخمه ی سام گُنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد/کفی راد باید دلی پر زداد
سزاوار من گر تو را نیست جای/مرا هست پیروزی و فر و رای
وزان پس بفرمود فرزند شاه/که کرسی زرین نهد پیش گاه **
* مقصود اسفندیار است
** اسفندیار فرمان داد به بهمن که کرسی در جایی که رستم می خواهد، پیش تخت او بنهد.
آن کاربرد درخشان، از دید هنر داستان سرایی در لخت دوم این بیت است:
بیامد بر آن کرسی زر نشست/پر از خشم، بویا تُرُنجی به دست
شاید کسی بپرسد چرا یک باره سخن از ترنجی بویا و خوشبوی گفته شده است و رستم هنگامی که بر آن کرسی زرین می نشیند، آن را در دست می گیرد؟ این همان شگرد داستان سرایی است، صحنه آرایی فردوسی است به هنگام بازگفتن و سرودن داستان؛ رستم سخت خشمناک است از رفتار اسفندیار، از آن روی که می خواهد بر خشم خود لگام بر زند، خویشتن دار و آرام بماند، ترنجی را برمی گیرد و با آن بازی می کند. روان شناسانه هم می توان این رفتار رستم را بر رسید؛ ما هنگامی که برافروخته و خشگمین هستیم، می کوشیم سر خود را با چیزی گرم بداریم تا بتوانیم خشم خود را لگام برزنیم. نکته هایی چنین نغز، کنارین که شاید در نگاه نخستین برخواننده ی شاهنامه آشکار نمی شود، هنر والای فردوسی را در سرودن داستان آشکار می دارد.
به هر روی بزم به پایان می رسد، رستم همچنان خشمناک است، هنگامی که از سراپرده ی اسفندیار بیرون می آید، با سراپرده به تلخ کامی سخن می گوید، می گوید که روزگاری بزرگانی مانند جمشید در تو می آرمیدند، دریغا بر تو که امروز دیگر کسان را در خود جای می دهی، این گفته ها را اسفندیار می شنود، همچنان ستیزه ای در سخن در میانه ی این دو پهلوان در می گیرد، اسفندیار می گوید می سزد که دانشی، زابلستان را غُلغُلسِتان بنامد چون زابلیان همه مرد هنگامه و هیاهوی و غل غل و چند و چون و گفت و گویند. دستانی را به کار می گیرد که چون میهمان از میزبان خشمگین است اما نمی تواند خشم خود را آشکارا بر او نشان بدهد، این خشم را بر پالیزبان – باغبانِ سرای – می ریزد، آن چنان که پیشتر هم گفته آمد، دم به دم ما این ستیز ناسازها را در داستان رستم و اسفندیار به شیوه های گوناگون می بینیم.
پگاهان فردا برمی نهند که با یکدیگر به نبرد بپردازند زیرا نه اسفندیار از خواست خود در می گذرد، نه رستم خواست او را که تن در دادن به بند است، می پذیرد.
نبرد آغاز می گیرد از پگاهان تا شامگاهان اما اسفندیار رویین تن است، هیچ جنگ ابزاری بر او کارگر نیست. یک نکته ی نغز در داستان رستم و اسفندیار این است که رویینه گی اسفندیار در این داستان بسیار کم فروغ آورده شده است، به نمونش یعنی اشارت تنها یک بار رستم آشکارا از رویین تنی اسفندیار یاد می کند، در همان ستیزه های در سخن می گوید: اگر تو خودکامه ای، به بیداد می کوشی، از آن روست که در شهر خود شنیده ای که هیچ سلاحی بر تو کارگر نیست.
این که چرا رویینه گی اسفندیار بازتابی گسترده در شاهنامه ندارد، نکته ای است که اگر نیاز بود در جای خود بدان بازخواهیم گشت. رستم ده ها تیر به اسفندیار می زند بی آن که آسیبی به او برسد اما پیداست تیرهای اسفندیار، رستم را می خلند، بر تن او فرو می روند، خونی بسیار از زخم جای این تیرها روان می شود به گونه ای که رستم نخستین بار در نبرد و آورد به سستی و بی توشی دچار می آید. از سوی دیگر شامگاهان هم فرا می رسیده است، به اسفندیار می گوید نبرد را وانهیم به پگاهان فردا، اسفندیار می پذیرد، می گوید: من تو را زنهار می دهم اما پیمان ببند که خواست مرا برآوری وگرنه می دانی که جان به در نخواهی برد در نبرد با من.
به همان سان نخست بار رخش - یار همواره ی رستم - از زخم هایی بسیار که برمی دارد، بی خداوند خویش به سرای باز می رود، تنها در این نبرد است که رخش رستم را در آوردگاه فرو می گذارد زیرا رخش هم توش و توان خود را از دست داده است:
ببینیم تا اسب اسفندیار/سوی آخور آید همی بی سوار
وگر باره ی رستم جنگجوی/به ایوان نهد بی خداوند روی
شاهنامه پژوهی این دو بیت را از دیدگاهی نغز بر رسیده است و گزارده است. آن هم این است که زمینه سخن در هر دو بیت یکی است. سخن از بازگشت اسب پهلوان است بی سوار اما هنگامی که استاد از اسفندیار و اسب او یاد می کند، واژه ی اسب را به کار برده است، هیچ ویژگی برای اسفندیار نیاورده است. این اسب به سوی آخُر روان می شود، بی سوار، واژه ها، واژه های شکوه مند و درخشانی نیستند اما هنگامی که همین نکته را درباره ی رستم می گوید، واژه ی باره را به کار می برد، واژه ای است گرانمایه تر از اسب، رستم را جنگجوی می خواند، از او با واژه ی خداوند یاد می آورد، باره ی رستم جنگجوی به آخُر نمی رود، به ایوان می رود. این نمودی دیگر از هنر سخنوری فردوسی است. استاد چون رستم را گرامی می دارد، پهلوان پسندیده ی اوست، چنین بشکوه و گرانمایه از وی سخن می گوید.
رستم نالان، افتان و خیزان از جای برمی خیزد و از رود خروشان هیرمند می گذرد، به گونه ای که مایه ی شگفتی و سرگشتگی اسفندیار می شود که از پس بدو می نگریسته است:
چو اسفندیار از پسش بنگرید/ بر آن روی رودش به خشکی بدید
همی گفت کاین را مخوانید مرد/یکی ژنده پیل است با دار و برد
گذر کرد باخستگی ها بر آب/از آن زخم پیکان شده پرشتاب
شگفتی بمانده بُد اسفندیار/همی گفت کای داور کردگار
چنان آفریدی که خود خواستی/زمین و زمان را تو آراستی
در چشم اسفندیار، رستم پهلوانی است شگرف و بی همانند. هنگامی که رستم به ایوان می رسد و رخش پیش از وی، زال و رودابه و دیگر وابستگان، سخت بیمناک می شوند بر جان رستم اما رستم بیش از خویش، نگران رخش است و می گوید به رخش بپردازید و او را درمان کنید اما هیچ درمانی سودمند نمی افتد، سرانجام زال از سر ناچاری فرا یاد پرورنده ی خویش سیمرغ می آید، به شیوه ی آیینی بر کوهساری می رود و مجمری را پر از آتش می افروزد و پر سیمرغ را به آتش می کشد، سیمرغ پس از چندی پدید می آید مانند ابری سیاه و پهناور که آسمان را فرو می پوشد. زال داستان را با سیمرغ در میان می نهد، سیمرغ می فرماید به هر شیوه که هست رستم و رخش نالان و رنجور را نزد او بیاورند، چنین می کنند، او با منقار تیرها را از تن رستم و رخش بیرون می کشد، پر خود را بر زخم ها می مالد، زخم ها به هم می پیوندند و بهبود می یابند. زال می گوید که چه می بایدمان کرد، این داستان فردا هم در نبرد با اسفندیار روی خواهد داد. سیمرغ چاره ی کار را در چیرگی بر اسفندیار به رستم می آموزد اما چندین بار به درنگ می گوید که تو تنها زمانی که ناچار شدی، باید این چاره را به کار بگیری. او را راه می نماید که از درخت گز که در آبخُستی (جزیره ای) در میانه ی دریا رُسته است، چوبی را که سر آن ستبرتر از دنباله باشد، برگزیند، پیکانی کهن را برگیرد، آن را در آب رز (باده) بنهد، آن پیکان را بر این چوبه بنشاند، چوبه ای که دو شاخه بوده است و به چشم اسفندیار بزند.
ما در این بخش از داستان هم به دو بن مایه ی نمادشناختی می رسیم؛ یکی چوب گز است، گز درختی است که هنوز هم در ایران ارزش آیینی دارد و ایرانیان آن را گرامی می دارند، یک نمود این گرامی داشت آن است که پاره ای از شهرها و دهستان های ایران بدین نام نامیده شده است، در ریخت "گز" یا گاهی در ریخت تازی شده ی آن "جز"، دو دیگر آب رز است، باده است، باده در آیین های آریایی نوشابه ای گرامی بوده است، ایرانیان کهن گیاه "هوم" را می چیده اند، آن را در هاون می کوفته اند، از آن نوشابه ای آیینی می ساخته اند، این کار را هر موبدی نمی توانسته است انجام دهد، موبدان بلندپایه، راز آشنای که می توانیم آنان را "موبدان هوم" بنامیم، تنها می توانسته اند این نوشابه را پدید بیاورند و بپرورند. یکی از این موبدان، "آبتین" یا "آتبین" پدر فریدون است، دو دیگر "اَترَت" پدر گرشاسب، سه دیگر "پورشَسپ" پدر زرتشت، زرتشتیان نخستین نماز از نمازهای پنجگانه ی خویش را که بامدادان گزارده می شود، "هاون گاه" می نامند، زیرا در این زمان بانگ هاون ها از آتشکده ها برمی خاسته است، هنگامی که موبدان گیاه هوم را در هاون می کوفته اند.
این نوشابه را در دم های نیایش می نوشیده اند، باور آنان بر آن بوده است که با نوشیدن هوم می توانند با جهان نهان، با ایزدان پیوند بگیرند، در آیین های یونانی و رومی هم شما می دانید که باده ارزشمند بوده است، "دیونیزوس" خدای باده است در یونان، "باکوس" خدای باده است در روم، نکته ای هم در پیوند با باکوس با شما بگویم، نکته ای است نغز از همان نکته ها که به سزا ما را برمی انگیزد که به ایرانی بودن خود بنازیم و سربرافرازیم، به گمان بسیار باکوس ریخت لاتینی شده "بغ" است، "بغ" یا "بک" با پساوند "اوس" شده است باکوس. نکته ای بسیار نازک در آن میان این است که رومیان، کهن زادگاه باکوس را نسا می دانسته اند، بیشتر نام این شهر همراه با واژه ی سپند به کار برده شده است. نسای سپند و آیینی، نسا یکی از شهرهای بزرگ ایران بوده است در روزگار اشکانی.
به هر روی سپندی و ارجمندی باده نزد ایرانیان تا بدان پایه بوده است که در ایران پس از اسلام در ادب نهان گرایانه و رازآلود پارسی به ویژه در نمودی این ادب که گاهی آن را مغانه سرایی می نامیم، باده پرستی برابر می افتد با خداپرستی. واژه های "خرابات" که ریختی است از "خورآباد" در معنی پرستشگاه مهر، مهرابه، ساقی، ساغر، می فروش همه کاربردهایی رمزی یافته اند:
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
خواست من آن بود که روشن بدارم چرا آن پیکان را رستم به راهنمونی سیمرغ می بایست در آب رز بپرورد.
پگاهان روز سپسین، اسفندیار دل آسوده در خرگاه خود آرمیده است. کمترین بیم و گمانی ندارد که رستم بتواند به نبرد با او بیاید اما خروش رخش را می شنود و بانگ رستم را که می گوید چرا از سراپرده بیرون نمی آیی، مگر نمی خواهی بجنگی؟ اسفندیار سرگشته، شگفت زده، تن به جنگ ابزارها می پوشد و بیرون می آید و به رستم می گوید تو می بایست می مردی، اگر زنده و تندرست در برابر من ایستاده ای، بی گمان فریبی، فسونی در کار توست. سپس سخنی می گوید که همچنان شایسته ی درنگ است. اسفندیار می گوید:
شنیدم که دستان جادو پرست/به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد/نکردم برابر پس این با خرد
چرا اسفنديار هنگامي كه ميخواهد از آن فسون ياد كند، ميگويد زال هر زمان ناچار باشد، از خورشيد ياري ميجويد؟ بر پايهي اين سخن و گفتههايي ديگر از اين دست،ميتوانيم بر آن بود كه از خورشيد، سيمرغ خواسته شده است.
سيمرغ نمادي مهري است. بازميگردد به بزرگداشت خورشيد يا مهر اما اين نكته در اين جا كمابيش آشكارا پديدار شده است. يك انگاره دربارهي نام سيمرغ كه در آن چند و چون است اين است كه پارهاي از اين نام به معناي خورشيد است. سيمرغ از دو پارهي "سي" با "مرغ" ساخته شده است. معناي مرغ روشن است اما آن سي به چه معناست؟ اين نام در اوستايي بوده است "مِر ِغو سَاِنا در پارسي ميانه شده است "سِنْمُورْوْ " آن مرغو در ريخت مرغ به پارسي دري رسيده است، واژهاي كه ما هنوز به كار ميبريم در معناي پرنده است نه ماكيان. كاربرد معناي كهن و نژادهي آن پرنده است. اما "سَاِنَ" يا "سي" چيست؟ گمان اين است كه اين واژه به معناي خورشيد است و ميتوان آن را با sun در انگليسي سنجيد، شاید واژه ی تازی سنه که در معنای سال خورشیدی است، همچنان از این واژه ی کهن برآمده باشد. ما این واژه را در ریخت هایی دیگر در نام ها و آمیغ هایی دیگر نیز می یابیم، نمونه را سیندخت که بر این پایه به معنای دختر خورشید است.
به هر روی رستم همچنان به لابه و با فروتنی بسیار از اسفندیار درمی خواهد که کین و دشمنی را فرو بنهد، به سرای او برود، میهمان او بشود حتی می پذیرد که دوشادوش وی به نزد گشتاسب برود، از او بپرسد که چرا چنین رفتاری می بایست با چون اویی بشود؟ اما اسفندیار نمی پذیرد، رستم به ناچار تیر گزین را بر کمان می نهد و به چشم اسفندیار می افکند:
بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز
چو آن تیر گز راند اندر کمان/ سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم زیان مرا
که چندین بکوشم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بی داد کوشد همی/همه جنگ و مردی فروشد همی
به پادافره این گناهم مگیر/تو ای آفریننده ی ماه و تیر
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره غم میگذرند؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
برلب پنجره ی باز سحر غلغه میآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده من
ارغوان،
شاخه ی همخون جدا مانده من
«هوشنگ ابتهاج»
سخن ماند از ما همی یادگار/ تو با گنج دانش برابر مدار
۲۰۰۹/۲/۲۰
داستان رستم و اسفندیار - دکتر کزازی- نشست سوم
عکس های گیاه «هوم» از سایت پژوهش های ایرانی
سخن در داستان رستم و اسفنديار بود. برنهاده بوديم كه نخست داستان را كوتاه بازگوييم، هر جا نكتهاي هم بود، نغز شايستهي درنگ و كاوش و بررسي، از آن درنگذريم، سرانجام بدين پرسش بنيادين پاسخ بدهيم كه چرا رستم در روبارويي با اسفنديار به نيرنگ و فريب و ترفند دست يازيد. دو ديگر اين كه چرا برآنيم كه اين داستان حماسيترين داستان ايران و يا شايد بتوان گفت جهان است. در اين باره تاكنون چندبار سخن گفته شده است.
رستم خشمناك از آن كه اسفنديار پيكي به نزد او نفرستاده است و وي را به خرگاه و خوان خويش فرانخوانده است، پگاهان فردا به نزد اسفنديار ميرود و از او گلايه ميكند كه آيا اين آيين مردانگي است كه پيمان به سر نبرند؟ اسفنديار پوزش ميخواهد، ميگويد كه راه دراز بود و روز گرم. نخواستم كه تو را بيازارم و رنجه بدارم، اگر خواهان آني كه با من به بزم بنشيني، هم اكنون ميتوانيم اين بزم را سامان بدهيم. در كشاكش اين گفتگو همچنان آن هماوردي و ستيز را بازمييابيم. با آن كه نخستين ديدار رستم و اسفنديار، ديداري مهرآميز و دوستانه است، هر دو يكديگر را ميستايند، از اين كه هر كدام بخت آن را يافته است كه ديگري را ديدار كند، خداي را سپاس ميگزارند، اما اين مهر و دوستي ديري نميپايد كه به ستيز در سخن ميانجامد. اسفنديار، رستم را مينكوهد كه از دودماني نامدار و نژاده نيست. پدر او زال است كه مرغ پرورده است و از لاشههايي كه سيمرغ به جوجهگان خود ميداده است، توشه برگرفته است. خوب اين خوارداشتي است بزرگ زيرا لاشه در بسياري از آيينهاي جهان سخت پلشت و پليد است، از آن ميان در آيينهاي ايراني، مردارخوار كسي است كه از پليدي توشه ميستاند. رستم در برابر به ستايش نياكان خود ميپردازد و از كردارهاي شگفت پهلواني خويش ياد ميآورد، سرانجام ميگويد كه اگر او به مازندران نميرفت و كاووس را از چنگ ديو سپيد نميرهانيد، او در مازندران كشته ميشد، كيخسروِي پديد نميآمد كه لهراسب را به پادشاهي برساند و فرزند او گشتاسب پس از وي بر اورنگ فرمانروايي ايران برنشيند و اسفندياري پديد بيايد كه در آن روز در برابر رستم لاف بزند و خود را بستايد.
ميبينيم كه در پيوند رستم و اسفنديار همواره مهر و كين، آشتي و ستيز، در كنار يكديگرند. از اين گفتگو، اين ناسازي آشكارا ديده ميشود اما هنگامي كه سرانجام بزم آراسته ميشود، رستم بدان فراخوانده ميآيد، رنجشي ديگر مايهي آزار او ميشود، اسفنديار گفته بوده است كه جايگاه رستم را در سوي چپ او بيارايند، رستم اين رفتار را ناپسند ميشمارد، خوارداشت خود را در آن ميبيند زيرا در باورشناسي ايراني، سوي چپ، سوي گجسته و بيشگون و اهريمني است، وارونهي سوي راست كه سويي است همايون و بشگون و اهورايي، هم از اين روست كه هنگامي كه سهراب هژير را بر خاك فروميكوبد، هژير پيش از آن كه از سهراب زنهار بجويد، به سوي راست خود اندكي ميغلتد، ميتوان گفت اين رفتار، رفتاري بوده است از سر فال نيك. هنوز هم پدران و مادران ما به ما اندرز ميگويند كه هنگامي كه نخست بار به خانهاي نو در ميآييم، پاي راست را در آن خانه بنهيم يا نمونهاي ديگر، اگر ما پگاهان به كسي بازخوريم، بدخوي، ترشروي، ستيزهجوي، به او ميگوييم مگر از دندهي چپ برخاستهاي؟ به هر شيوه سوي راست، سويي است خجسته.
در ديگر سامانههاي اسطورهاي و باورشناختي جهان هم ما اين ويژگي را ميبينيم،راست هم سوي را نشان ميدهد هم آن چه را به آيين و درست است، در زبان پارسي. واژهاي كه با اين واژهي ايراني هم ريشه است، براي نمونه در زبان انگليسي "Right" است كه هر دو كاربرد و معنا را در آن زبان دارد يا در زبان آلماني "Recht" آنجا هم داستان همان است. در زبان فرانسوي واژهي "Droite" بكار برده ميشود كه هم سوي خجسته را نشان ميدهد، هم در معناي داد و قانون و از اين گونه است، پس بر پايهي اين باور ميسزيد كه رستم بر اسفنديار خشم بگيرد كه او را در سوي چپ خود نشانيده بوده است. رستم آن چنان برميآشوبد كه پرهيز و پرواي ميهمانانه را به كناري مينهد، بر بهمن بانگ برميزند آن چنان كه گويي چاكر و فرمانبردار اوست كه جايي شايستهي وي براي او بيارايد. من اين بيتها را از شاهنامه براي شما ميخوانم زيرا ميخواهم به نكتهاي برسم كه از ديد داستان شناسي نكتهاي است بسيار نغز و بنيادين، نمونهاي است گمان زداي، برهاني است برا در اين كه فردوسي داستانسرايي است بزرگ حتي ميتوانم گفت بيمانند؛ پيشتر در شگردهاي داستانشناختي در همين داستان رستم و اسفنديار اندكي سخن گفته شد، اين نمونهاي است ديگر:
به دست چپ ِ خويش بر، جاي كرد/ ز رستم همي مجلس آراي كرد *
جهانديده گفت اين نه جاي من است/به جايي نشينم كه راي من است
* آن بزم را به پاس رستم آراست
ديگر بار به واژهي جهانديده بازميخوريم، پيشتر هم بود، شيرخون رهنمون بهمن به شكارگاه رستم هم جهانديده خوانده شد. خواست استاد از كاربرد اين واژه آن است كه نشان بدهد چگونه رستم سخت خيره به كردار و رفتار اسفنديار مينگرد به پاس آن هماوردي و كشاكشي كه در ميانهي اين دو پهلوان هست:
به بهمن بفرمود كز دست راست/نشستي بياراي چنان كِت هواست
آن چه من می خواهم، آن است که در سوی راست نشستی برای من بیارایی، به هر شیوه که خود می پسندی:
چنین گفت با شاه زاده* به خشم/که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم/که از تخمه ی سام گُنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد/کفی راد باید دلی پر زداد
سزاوار من گر تو را نیست جای/مرا هست پیروزی و فر و رای
وزان پس بفرمود فرزند شاه/که کرسی زرین نهد پیش گاه **
* مقصود اسفندیار است
** اسفندیار فرمان داد به بهمن که کرسی در جایی که رستم می خواهد، پیش تخت او بنهد.
آن کاربرد درخشان، از دید هنر داستان سرایی در لخت دوم این بیت است:
بیامد بر آن کرسی زر نشست/پر از خشم، بویا تُرُنجی به دست
شاید کسی بپرسد چرا یک باره سخن از ترنجی بویا و خوشبوی گفته شده است و رستم هنگامی که بر آن کرسی زرین می نشیند، آن را در دست می گیرد؟ این همان شگرد داستان سرایی است، صحنه آرایی فردوسی است به هنگام بازگفتن و سرودن داستان؛ رستم سخت خشمناک است از رفتار اسفندیار، از آن روی که می خواهد بر خشم خود لگام بر زند، خویشتن دار و آرام بماند، ترنجی را برمی گیرد و با آن بازی می کند. روان شناسانه هم می توان این رفتار رستم را بر رسید؛ ما هنگامی که برافروخته و خشگمین هستیم، می کوشیم سر خود را با چیزی گرم بداریم تا بتوانیم خشم خود را لگام برزنیم. نکته هایی چنین نغز، کنارین که شاید در نگاه نخستین برخواننده ی شاهنامه آشکار نمی شود، هنر والای فردوسی را در سرودن داستان آشکار می دارد.
به هر روی بزم به پایان می رسد، رستم همچنان خشمناک است، هنگامی که از سراپرده ی اسفندیار بیرون می آید، با سراپرده به تلخ کامی سخن می گوید، می گوید که روزگاری بزرگانی مانند جمشید در تو می آرمیدند، دریغا بر تو که امروز دیگر کسان را در خود جای می دهی، این گفته ها را اسفندیار می شنود، همچنان ستیزه ای در سخن در میانه ی این دو پهلوان در می گیرد، اسفندیار می گوید می سزد که دانشی، زابلستان را غُلغُلسِتان بنامد چون زابلیان همه مرد هنگامه و هیاهوی و غل غل و چند و چون و گفت و گویند. دستانی را به کار می گیرد که چون میهمان از میزبان خشمگین است اما نمی تواند خشم خود را آشکارا بر او نشان بدهد، این خشم را بر پالیزبان – باغبانِ سرای – می ریزد، آن چنان که پیشتر هم گفته آمد، دم به دم ما این ستیز ناسازها را در داستان رستم و اسفندیار به شیوه های گوناگون می بینیم.
پگاهان فردا برمی نهند که با یکدیگر به نبرد بپردازند زیرا نه اسفندیار از خواست خود در می گذرد، نه رستم خواست او را که تن در دادن به بند است، می پذیرد.
نبرد آغاز می گیرد از پگاهان تا شامگاهان اما اسفندیار رویین تن است، هیچ جنگ ابزاری بر او کارگر نیست. یک نکته ی نغز در داستان رستم و اسفندیار این است که رویینه گی اسفندیار در این داستان بسیار کم فروغ آورده شده است، به نمونش یعنی اشارت تنها یک بار رستم آشکارا از رویین تنی اسفندیار یاد می کند، در همان ستیزه های در سخن می گوید: اگر تو خودکامه ای، به بیداد می کوشی، از آن روست که در شهر خود شنیده ای که هیچ سلاحی بر تو کارگر نیست.
این که چرا رویینه گی اسفندیار بازتابی گسترده در شاهنامه ندارد، نکته ای است که اگر نیاز بود در جای خود بدان بازخواهیم گشت. رستم ده ها تیر به اسفندیار می زند بی آن که آسیبی به او برسد اما پیداست تیرهای اسفندیار، رستم را می خلند، بر تن او فرو می روند، خونی بسیار از زخم جای این تیرها روان می شود به گونه ای که رستم نخستین بار در نبرد و آورد به سستی و بی توشی دچار می آید. از سوی دیگر شامگاهان هم فرا می رسیده است، به اسفندیار می گوید نبرد را وانهیم به پگاهان فردا، اسفندیار می پذیرد، می گوید: من تو را زنهار می دهم اما پیمان ببند که خواست مرا برآوری وگرنه می دانی که جان به در نخواهی برد در نبرد با من.
به همان سان نخست بار رخش - یار همواره ی رستم - از زخم هایی بسیار که برمی دارد، بی خداوند خویش به سرای باز می رود، تنها در این نبرد است که رخش رستم را در آوردگاه فرو می گذارد زیرا رخش هم توش و توان خود را از دست داده است:
ببینیم تا اسب اسفندیار/سوی آخور آید همی بی سوار
وگر باره ی رستم جنگجوی/به ایوان نهد بی خداوند روی
شاهنامه پژوهی این دو بیت را از دیدگاهی نغز بر رسیده است و گزارده است. آن هم این است که زمینه سخن در هر دو بیت یکی است. سخن از بازگشت اسب پهلوان است بی سوار اما هنگامی که استاد از اسفندیار و اسب او یاد می کند، واژه ی اسب را به کار برده است، هیچ ویژگی برای اسفندیار نیاورده است. این اسب به سوی آخُر روان می شود، بی سوار، واژه ها، واژه های شکوه مند و درخشانی نیستند اما هنگامی که همین نکته را درباره ی رستم می گوید، واژه ی باره را به کار می برد، واژه ای است گرانمایه تر از اسب، رستم را جنگجوی می خواند، از او با واژه ی خداوند یاد می آورد، باره ی رستم جنگجوی به آخُر نمی رود، به ایوان می رود. این نمودی دیگر از هنر سخنوری فردوسی است. استاد چون رستم را گرامی می دارد، پهلوان پسندیده ی اوست، چنین بشکوه و گرانمایه از وی سخن می گوید.
رستم نالان، افتان و خیزان از جای برمی خیزد و از رود خروشان هیرمند می گذرد، به گونه ای که مایه ی شگفتی و سرگشتگی اسفندیار می شود که از پس بدو می نگریسته است:
چو اسفندیار از پسش بنگرید/ بر آن روی رودش به خشکی بدید
همی گفت کاین را مخوانید مرد/یکی ژنده پیل است با دار و برد
گذر کرد باخستگی ها بر آب/از آن زخم پیکان شده پرشتاب
شگفتی بمانده بُد اسفندیار/همی گفت کای داور کردگار
چنان آفریدی که خود خواستی/زمین و زمان را تو آراستی
در چشم اسفندیار، رستم پهلوانی است شگرف و بی همانند. هنگامی که رستم به ایوان می رسد و رخش پیش از وی، زال و رودابه و دیگر وابستگان، سخت بیمناک می شوند بر جان رستم اما رستم بیش از خویش، نگران رخش است و می گوید به رخش بپردازید و او را درمان کنید اما هیچ درمانی سودمند نمی افتد، سرانجام زال از سر ناچاری فرا یاد پرورنده ی خویش سیمرغ می آید، به شیوه ی آیینی بر کوهساری می رود و مجمری را پر از آتش می افروزد و پر سیمرغ را به آتش می کشد، سیمرغ پس از چندی پدید می آید مانند ابری سیاه و پهناور که آسمان را فرو می پوشد. زال داستان را با سیمرغ در میان می نهد، سیمرغ می فرماید به هر شیوه که هست رستم و رخش نالان و رنجور را نزد او بیاورند، چنین می کنند، او با منقار تیرها را از تن رستم و رخش بیرون می کشد، پر خود را بر زخم ها می مالد، زخم ها به هم می پیوندند و بهبود می یابند. زال می گوید که چه می بایدمان کرد، این داستان فردا هم در نبرد با اسفندیار روی خواهد داد. سیمرغ چاره ی کار را در چیرگی بر اسفندیار به رستم می آموزد اما چندین بار به درنگ می گوید که تو تنها زمانی که ناچار شدی، باید این چاره را به کار بگیری. او را راه می نماید که از درخت گز که در آبخُستی (جزیره ای) در میانه ی دریا رُسته است، چوبی را که سر آن ستبرتر از دنباله باشد، برگزیند، پیکانی کهن را برگیرد، آن را در آب رز (باده) بنهد، آن پیکان را بر این چوبه بنشاند، چوبه ای که دو شاخه بوده است و به چشم اسفندیار بزند.
ما در این بخش از داستان هم به دو بن مایه ی نمادشناختی می رسیم؛ یکی چوب گز است، گز درختی است که هنوز هم در ایران ارزش آیینی دارد و ایرانیان آن را گرامی می دارند، یک نمود این گرامی داشت آن است که پاره ای از شهرها و دهستان های ایران بدین نام نامیده شده است، در ریخت "گز" یا گاهی در ریخت تازی شده ی آن "جز"، دو دیگر آب رز است، باده است، باده در آیین های آریایی نوشابه ای گرامی بوده است، ایرانیان کهن گیاه "هوم" را می چیده اند، آن را در هاون می کوفته اند، از آن نوشابه ای آیینی می ساخته اند، این کار را هر موبدی نمی توانسته است انجام دهد، موبدان بلندپایه، راز آشنای که می توانیم آنان را "موبدان هوم" بنامیم، تنها می توانسته اند این نوشابه را پدید بیاورند و بپرورند. یکی از این موبدان، "آبتین" یا "آتبین" پدر فریدون است، دو دیگر "اَترَت" پدر گرشاسب، سه دیگر "پورشَسپ" پدر زرتشت، زرتشتیان نخستین نماز از نمازهای پنجگانه ی خویش را که بامدادان گزارده می شود، "هاون گاه" می نامند، زیرا در این زمان بانگ هاون ها از آتشکده ها برمی خاسته است، هنگامی که موبدان گیاه هوم را در هاون می کوفته اند.
این نوشابه را در دم های نیایش می نوشیده اند، باور آنان بر آن بوده است که با نوشیدن هوم می توانند با جهان نهان، با ایزدان پیوند بگیرند، در آیین های یونانی و رومی هم شما می دانید که باده ارزشمند بوده است، "دیونیزوس" خدای باده است در یونان، "باکوس" خدای باده است در روم، نکته ای هم در پیوند با باکوس با شما بگویم، نکته ای است نغز از همان نکته ها که به سزا ما را برمی انگیزد که به ایرانی بودن خود بنازیم و سربرافرازیم، به گمان بسیار باکوس ریخت لاتینی شده "بغ" است، "بغ" یا "بک" با پساوند "اوس" شده است باکوس. نکته ای بسیار نازک در آن میان این است که رومیان، کهن زادگاه باکوس را نسا می دانسته اند، بیشتر نام این شهر همراه با واژه ی سپند به کار برده شده است. نسای سپند و آیینی، نسا یکی از شهرهای بزرگ ایران بوده است در روزگار اشکانی.
به هر روی سپندی و ارجمندی باده نزد ایرانیان تا بدان پایه بوده است که در ایران پس از اسلام در ادب نهان گرایانه و رازآلود پارسی به ویژه در نمودی این ادب که گاهی آن را مغانه سرایی می نامیم، باده پرستی برابر می افتد با خداپرستی. واژه های "خرابات" که ریختی است از "خورآباد" در معنی پرستشگاه مهر، مهرابه، ساقی، ساغر، می فروش همه کاربردهایی رمزی یافته اند:
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
خواست من آن بود که روشن بدارم چرا آن پیکان را رستم به راهنمونی سیمرغ می بایست در آب رز بپرورد.
پگاهان روز سپسین، اسفندیار دل آسوده در خرگاه خود آرمیده است. کمترین بیم و گمانی ندارد که رستم بتواند به نبرد با او بیاید اما خروش رخش را می شنود و بانگ رستم را که می گوید چرا از سراپرده بیرون نمی آیی، مگر نمی خواهی بجنگی؟ اسفندیار سرگشته، شگفت زده، تن به جنگ ابزارها می پوشد و بیرون می آید و به رستم می گوید تو می بایست می مردی، اگر زنده و تندرست در برابر من ایستاده ای، بی گمان فریبی، فسونی در کار توست. سپس سخنی می گوید که همچنان شایسته ی درنگ است. اسفندیار می گوید:
شنیدم که دستان جادو پرست/به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد/نکردم برابر پس این با خرد
چرا اسفنديار هنگامي كه ميخواهد از آن فسون ياد كند، ميگويد زال هر زمان ناچار باشد، از خورشيد ياري ميجويد؟ بر پايهي اين سخن و گفتههايي ديگر از اين دست،ميتوانيم بر آن بود كه از خورشيد، سيمرغ خواسته شده است.
سيمرغ نمادي مهري است. بازميگردد به بزرگداشت خورشيد يا مهر اما اين نكته در اين جا كمابيش آشكارا پديدار شده است. يك انگاره دربارهي نام سيمرغ كه در آن چند و چون است اين است كه پارهاي از اين نام به معناي خورشيد است. سيمرغ از دو پارهي "سي" با "مرغ" ساخته شده است. معناي مرغ روشن است اما آن سي به چه معناست؟ اين نام در اوستايي بوده است "مِر ِغو سَاِنا در پارسي ميانه شده است "سِنْمُورْوْ " آن مرغو در ريخت مرغ به پارسي دري رسيده است، واژهاي كه ما هنوز به كار ميبريم در معناي پرنده است نه ماكيان. كاربرد معناي كهن و نژادهي آن پرنده است. اما "سَاِنَ" يا "سي" چيست؟ گمان اين است كه اين واژه به معناي خورشيد است و ميتوان آن را با sun در انگليسي سنجيد، شاید واژه ی تازی سنه که در معنای سال خورشیدی است، همچنان از این واژه ی کهن برآمده باشد. ما این واژه را در ریخت هایی دیگر در نام ها و آمیغ هایی دیگر نیز می یابیم، نمونه را سیندخت که بر این پایه به معنای دختر خورشید است.
به هر روی رستم همچنان به لابه و با فروتنی بسیار از اسفندیار درمی خواهد که کین و دشمنی را فرو بنهد، به سرای او برود، میهمان او بشود حتی می پذیرد که دوشادوش وی به نزد گشتاسب برود، از او بپرسد که چرا چنین رفتاری می بایست با چون اویی بشود؟ اما اسفندیار نمی پذیرد، رستم به ناچار تیر گزین را بر کمان می نهد و به چشم اسفندیار می افکند:
بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز
چو آن تیر گز راند اندر کمان/ سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم زیان مرا
که چندین بکوشم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بی داد کوشد همی/همه جنگ و مردی فروشد همی
به پادافره این گناهم مگیر/تو ای آفریننده ی ماه و تیر
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره غم میگذرند؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
برلب پنجره ی باز سحر غلغه میآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر،
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده من
ارغوان،
شاخه ی همخون جدا مانده من
«هوشنگ ابتهاج»
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
مبادا که در دهر دیر ایستی مصیبت بود پیری و نیستی فردوسی، سرای سالمندان نشاط، مهریز، دکتر ابویی
مدير خانه سالمندان نشاط شهرستان مهريز گفت: داشتن منبع در آمد برای سالمندی مهمترین و اولین دغدغه و مشكل سالمندان است.
مهریز -نمایندگی یزدفردا :دكتر احمد ابویی اظهار داشت: پیری فرایندی اجتناب ناپذیر از زندگی همه ما میباشد و همه انسانها در ادامه چرخه زندگی به مرحله سالمندی میرسند رسیدن به سن 65 سالگی یعنی گذر از مرحله میان سالی و آغاز دوره سالمندی، آنگونه كه كه در آخرین سرشمرای كشور مشخص گردید.
وی افزود: استان یزد در بین سایر استانهای كشور با آماری حدود 9 درصد دارای جمعیت سالمندی بیشتری میباشد حدود 9 درصد، این مطلب از آن جهت مهم است كه رسیدن به دوره سالمندی امكانات و شرایط خاص خود را می خواهد كه ذكرتعدادی از آنها لازم است.
ابویی تصریح كرد: نداشتن منبع درآمد به عنوان اولین مشكل سالمندان است و دومین دغدغه سالمندان بحث درمان آنان میباشد در كشورهای اروپایی بخصوص كشورهای اسكاندیناوی و فرانسه به عنوان كشورهایی كه دارای بالاترین آمار سالمندان میباشند و سالهاست تجربه داشتن آمار بالای سالمندان را دارند با داشتن بیمههای خوب و تكمیلی این مشكل را به نحوی حل كردهاند اما هنوز یكی از دغدغههای اصلی آنان در بحث درمان بحث هزینههای سنگین درمان سالمندان میباشد.
مدیر خانه سالمندان نشاط مهریز یزد افزود: آماده سازی محیط زندگی برای سالمندانی كه در طی فرآیند زندگی دچار محدودیت و یا معلولیتی شدهاند از جمله دیگر مشكلات سالمندان میباشد.
وی گفت: حفظ حرمت و تكریم سالمندان اگر چه در فرهنگ یزد دارای جایگاه بالایی میباشد اما تداوم و حفظ آن برای نسلهای آینده بسیار ضروری و لازم است، بدون شك در طی دو سه دهه آینده یكی از مشكلات كشور ما داشتن جمعیتی خاكستری و سالمند میباشد و بهتر است ازهم اكنون برای فردا چاره اندیشی كنیم چرا كه استان یزد میتواند به عنوان یكی از استانهایی كه زودتر در معرض این خطر است اقدام به چاره اندیشی نماید اما انجام این مهم توسط یك سازمان یا نهاد عملی غیر ممكن است اما لازم است.
ابویی پیشنهاد داد: شورایی متشكل از ادارات و سازمانهای ذیربط به همراه تعدادی از كارشناسان به عنوان شورای سالمندان تشكیل شود البته این امر صورت گرفته اما شاید تعداد تشكیل جلسات و یا مصوبات آن به تعداد انگشتان یك دست نباشد و جدیت بیشتری را می طلبد.
وی به بیان راهكارهای كاهش آسیب این قشر اشاره كرد و گفت: تحلیل و بررسی آمار سالمندان و سپس برنامه ریزی براساس دادههای آماری، فرهنگ سازی و آموزش همگانی برای سالم پیر شدن بخصوص آموزش افراد میانسال توسط رساله ملی، دانشگاه، آموزش و پرورش و تشكلهای مردمی، تامین منابع درآمدی سالمندان از طریق آماده سازی بستر انجام یك سری كارهای سبك و پاره وقت توسط سالمندان سالم میتواند قابل تامل میباشد توسط بخش خصوصی، تحت پوشش قرار گرفتن سالمندان معلول و یا از كار افتاده كه در جامعه به سختی و در فقر زندگی می كنند از طریق موسسات خیریه مردمی و ایجاد شبكههای حمایتی مردمی محلهای و در نهایت كمك های نهادهای حمایتی نظیر كمیته امداد و بهزیستی از جمله راهكارهاست.
وی افزود: تحت پوشش در آمدن كبیمههای درمانی با همكاری كمیته امداد بهزیستی و...، اهتمام و توسعه به امر ویزیت در منزل و ارائه خدمات درمانی به سالمندان از كار افتاده، ایجاد فرهنگسرای سالمند برای پر كردن اوقات فراغت سالمندان سالم توسط شهرداریها و موسسات خیریه، بهسازی معابر، اماكن عمومی توسط شهرداریها و سایر ادارات، ارتقا فرهنگ احترام به سالمند آموزش و پرورش، ارشاد اسلامی، روحانیت و غیره میباشد.
ابويي تصريح كرد: اين نكات هر چند كوتاه، ميتواند در امر برنامه ريزي براي بهتر نمودن وضعيت سالمندان مفيد واقع شود.
وي در خصوص تعداد سالمند اين مركز بيان داشت: در خانه سالمندان نشاط مهريز ما در خدمت 70 مادر سالمند هستيم خوشبختانه هنوز در فرهنگ يزديها بحث احترام به والدين در جايگاه بالايي قرار دارد و تقريبا هيچ خانواده يزدي حاضر نيست مادر خود را در خانه سالمندان بگذارد و اكثريت سالمندان ما كساني هستند كه متاسفانه داراي فرزند نميباشند البته تعداد محدودي هم هستند كه فرزندان آنها با اكراه آنان را به خانه سالمندان آوردهاند كه آن هم به علت بيماريهاي سخت دوره سالمندي نظير زوال عقل و سكته مغزي ميباشد.
مديرخانه سالمندان نشاط مهريز يزد افوزد: به همين علت خانههاي سالمندان يزد معمولا داراي سالمنداني هست كه خدمات زيادي ميخواهند و نگهداري خوردن غذا نميباشند و 65 نفر از آنان نميتوانند به تنهاي استحام كنند.
وي افزود: البته ما در حال حاضر داراي يك مركز روزانه سالمندان هم هستيم كه به سالمندان سطح شهر مهريز خدمات ميدهيم و در كنار آن نيز مركز خدمات ويزيت در منزل سالمندان از كار افتاده را هم داريم و ميتوانيم ادعا كنيم كه اولين و كاملترين مركز خدمات دهي به سالمندان در سطح استان يزد خانه سالمندان مهريز ميباشد.
وي با توجه به مشكلات دوره سالمندي به خانوادهها توصيه كرد: احترام و حفظ حرمت سالمندان جزء اصول اوليه اعتقادات ديني و فرهنگ ما يزديها ميباشد و لازم به تكرار نميباشد اما آموزش آن به نسل آينده مهمترين دغدغه همه ما بايد باشد.
وي تصريح كرد: بدون شك با توسعه فرهنگ شهر نشيني و تبعات آن نظير كار كردن هر دو عضو خانواده و يا چند شيفته كار كردن و زندگي در خانههاي آپارتماني دور نماي روشني براي رسيدگي به سالمندان توسط فرزندان وجود نخواهد داشت و اين سوال به ذهن ميرسد كه آيا ما در طي سه دهه آينده به تعداد مهد كودكهاي حال حاضر به خانه سالمندان نياز خواهيم داشت.
ابويي در پايان بيان داشت: عدم برنامه ريزي براي نسل جوان باعث شد آنها از بدو تولد با مشكلاتي نظير شير خشك، مدارس چند شيفته، دانشگاه، اشتغال و ازدواج روبرو باشند آيا اين بار اين تجربه براي سالمندان ما در حال تكرار است؟
یزدفردا
مهریز -نمایندگی یزدفردا :دكتر احمد ابویی اظهار داشت: پیری فرایندی اجتناب ناپذیر از زندگی همه ما میباشد و همه انسانها در ادامه چرخه زندگی به مرحله سالمندی میرسند رسیدن به سن 65 سالگی یعنی گذر از مرحله میان سالی و آغاز دوره سالمندی، آنگونه كه كه در آخرین سرشمرای كشور مشخص گردید.
وی افزود: استان یزد در بین سایر استانهای كشور با آماری حدود 9 درصد دارای جمعیت سالمندی بیشتری میباشد حدود 9 درصد، این مطلب از آن جهت مهم است كه رسیدن به دوره سالمندی امكانات و شرایط خاص خود را می خواهد كه ذكرتعدادی از آنها لازم است.
ابویی تصریح كرد: نداشتن منبع درآمد به عنوان اولین مشكل سالمندان است و دومین دغدغه سالمندان بحث درمان آنان میباشد در كشورهای اروپایی بخصوص كشورهای اسكاندیناوی و فرانسه به عنوان كشورهایی كه دارای بالاترین آمار سالمندان میباشند و سالهاست تجربه داشتن آمار بالای سالمندان را دارند با داشتن بیمههای خوب و تكمیلی این مشكل را به نحوی حل كردهاند اما هنوز یكی از دغدغههای اصلی آنان در بحث درمان بحث هزینههای سنگین درمان سالمندان میباشد.
مدیر خانه سالمندان نشاط مهریز یزد افزود: آماده سازی محیط زندگی برای سالمندانی كه در طی فرآیند زندگی دچار محدودیت و یا معلولیتی شدهاند از جمله دیگر مشكلات سالمندان میباشد.
وی گفت: حفظ حرمت و تكریم سالمندان اگر چه در فرهنگ یزد دارای جایگاه بالایی میباشد اما تداوم و حفظ آن برای نسلهای آینده بسیار ضروری و لازم است، بدون شك در طی دو سه دهه آینده یكی از مشكلات كشور ما داشتن جمعیتی خاكستری و سالمند میباشد و بهتر است ازهم اكنون برای فردا چاره اندیشی كنیم چرا كه استان یزد میتواند به عنوان یكی از استانهایی كه زودتر در معرض این خطر است اقدام به چاره اندیشی نماید اما انجام این مهم توسط یك سازمان یا نهاد عملی غیر ممكن است اما لازم است.
ابویی پیشنهاد داد: شورایی متشكل از ادارات و سازمانهای ذیربط به همراه تعدادی از كارشناسان به عنوان شورای سالمندان تشكیل شود البته این امر صورت گرفته اما شاید تعداد تشكیل جلسات و یا مصوبات آن به تعداد انگشتان یك دست نباشد و جدیت بیشتری را می طلبد.
وی به بیان راهكارهای كاهش آسیب این قشر اشاره كرد و گفت: تحلیل و بررسی آمار سالمندان و سپس برنامه ریزی براساس دادههای آماری، فرهنگ سازی و آموزش همگانی برای سالم پیر شدن بخصوص آموزش افراد میانسال توسط رساله ملی، دانشگاه، آموزش و پرورش و تشكلهای مردمی، تامین منابع درآمدی سالمندان از طریق آماده سازی بستر انجام یك سری كارهای سبك و پاره وقت توسط سالمندان سالم میتواند قابل تامل میباشد توسط بخش خصوصی، تحت پوشش قرار گرفتن سالمندان معلول و یا از كار افتاده كه در جامعه به سختی و در فقر زندگی می كنند از طریق موسسات خیریه مردمی و ایجاد شبكههای حمایتی مردمی محلهای و در نهایت كمك های نهادهای حمایتی نظیر كمیته امداد و بهزیستی از جمله راهكارهاست.
وی افزود: تحت پوشش در آمدن كبیمههای درمانی با همكاری كمیته امداد بهزیستی و...، اهتمام و توسعه به امر ویزیت در منزل و ارائه خدمات درمانی به سالمندان از كار افتاده، ایجاد فرهنگسرای سالمند برای پر كردن اوقات فراغت سالمندان سالم توسط شهرداریها و موسسات خیریه، بهسازی معابر، اماكن عمومی توسط شهرداریها و سایر ادارات، ارتقا فرهنگ احترام به سالمند آموزش و پرورش، ارشاد اسلامی، روحانیت و غیره میباشد.
ابويي تصريح كرد: اين نكات هر چند كوتاه، ميتواند در امر برنامه ريزي براي بهتر نمودن وضعيت سالمندان مفيد واقع شود.
وي در خصوص تعداد سالمند اين مركز بيان داشت: در خانه سالمندان نشاط مهريز ما در خدمت 70 مادر سالمند هستيم خوشبختانه هنوز در فرهنگ يزديها بحث احترام به والدين در جايگاه بالايي قرار دارد و تقريبا هيچ خانواده يزدي حاضر نيست مادر خود را در خانه سالمندان بگذارد و اكثريت سالمندان ما كساني هستند كه متاسفانه داراي فرزند نميباشند البته تعداد محدودي هم هستند كه فرزندان آنها با اكراه آنان را به خانه سالمندان آوردهاند كه آن هم به علت بيماريهاي سخت دوره سالمندي نظير زوال عقل و سكته مغزي ميباشد.
مديرخانه سالمندان نشاط مهريز يزد افوزد: به همين علت خانههاي سالمندان يزد معمولا داراي سالمنداني هست كه خدمات زيادي ميخواهند و نگهداري خوردن غذا نميباشند و 65 نفر از آنان نميتوانند به تنهاي استحام كنند.
وي افزود: البته ما در حال حاضر داراي يك مركز روزانه سالمندان هم هستيم كه به سالمندان سطح شهر مهريز خدمات ميدهيم و در كنار آن نيز مركز خدمات ويزيت در منزل سالمندان از كار افتاده را هم داريم و ميتوانيم ادعا كنيم كه اولين و كاملترين مركز خدمات دهي به سالمندان در سطح استان يزد خانه سالمندان مهريز ميباشد.
وي با توجه به مشكلات دوره سالمندي به خانوادهها توصيه كرد: احترام و حفظ حرمت سالمندان جزء اصول اوليه اعتقادات ديني و فرهنگ ما يزديها ميباشد و لازم به تكرار نميباشد اما آموزش آن به نسل آينده مهمترين دغدغه همه ما بايد باشد.
وي تصريح كرد: بدون شك با توسعه فرهنگ شهر نشيني و تبعات آن نظير كار كردن هر دو عضو خانواده و يا چند شيفته كار كردن و زندگي در خانههاي آپارتماني دور نماي روشني براي رسيدگي به سالمندان توسط فرزندان وجود نخواهد داشت و اين سوال به ذهن ميرسد كه آيا ما در طي سه دهه آينده به تعداد مهد كودكهاي حال حاضر به خانه سالمندان نياز خواهيم داشت.
ابويي در پايان بيان داشت: عدم برنامه ريزي براي نسل جوان باعث شد آنها از بدو تولد با مشكلاتي نظير شير خشك، مدارس چند شيفته، دانشگاه، اشتغال و ازدواج روبرو باشند آيا اين بار اين تجربه براي سالمندان ما در حال تكرار است؟
یزدفردا
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
آتش در نیستان، مجذوب علیشاه، شهرام ناظری
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مردی را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مردی را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری، محسن نامجو
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستنِ پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازاین غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستنِ پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازاین غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
اشتراک در:
پستها (Atom)

