۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

پسگفتارهای فردوسی بر شاهنامه

به مناسبت پايان سرايش شاهنامه
(در بهمن ماه ۳۷۸ خورشيدی)



اميرحسين خنجي
شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۱

سخن ‌گستران بيكران بوده‌اند ، سخنها بي‌اندازه پيموده‌اند
وليك ارچه بودند ايشــان بسي ، همانا نگفته ‌است از اين‌سان كسي
نميرم از اين پس كه من زنده‌ام ، كه تخم سخن را پراكنده‌ام
هرآنكس كه دارد هُش و راي و دين ، پس از مرگ بر من كند آفرين


فردوسي در نخستين پس‌گفتاري كه بر شاهنامه نگاشته است تصريح ميكند كه شاهنامه شامل شصت هزار بيت شعر در بهمن ماه 389ق (برابر با 378خ) به پايان رسيده است؛ و اشاره ميكند كه «جهاندار» تنگدست است و نميتواند ارج‌گذاري شايسته از او به عمل آورَد.

اين «جهاندار» تنگدستي كه فردوسي از او ياد كرده است اميرمنصور دوم- آخرين امير ساماني- است كه دوسال پيش ازآن به سلطنت رسيده بود و با روي كارآمدنش كشور ساماني گرفتار رقابت قدرت افسران ترك ارتش شد (كه در نوجواني توسط امراي ساماني خريده شده وارد ارتش كرده شده بودند و به مرور زمان به مراتب بالاي ارتش رسيده شده بودند). افزون برآن درزمان او خزش بزرگ قبايل ترك ناحيهء سيحون به سوي سمرقند و بخارا دولت ساماني را تهديد به نابودي ميكرد. اين خزش عملا در سال 377خ تحقق يافت. دراين سال ايلك‌خان به همدستي يك افسر ترك ارتش ساماني- به نام به فائق- سمرقند را گرفت و تا بخارا پيش رفت، ولي پس از گرفتن بخارا بيمار شد و ماوراءالنهر را رها كرده با سپاهش به ماوراي سيحون برگشت. همزمان، محمود سبكتكين كه فرماندار غزنه بود از اميرمنصور تقاضا كرد كه حاكميت خراسان را به او واگذار كند. بهانهء محمود دراين تقاضا آن بود كه چهارسال پيش ازآن امير نوح دوم- پدر امير منصور- حاكميت خراسان را به سبكتكين پدر محمود داده بود؛ و اينك محمود خواهان بود كه در خراسان جانشين پدر متوفايش شود. امير منصور بخش غربي و شمالي خراسان را درآن اواخر به يك افسر ترك به نام بكتوزون داده بود، و به محمود پيشنهاد كرد كه علاوه بر غزنه فرمانداري بخش شرقي خراسان (شامل تاجيكستان امروزي و شرق افغانستان) را تحويل بگيرد. ولي محمود كه طالب سراسر خراسان بود نيروهايش را برداشته به نيشابور رفت و بكتوزون را بيرون كرده خود در شهر مستقر شد. اميرمنصور چونكه محمود را مردي نيرومند و شايسته ميدانست تصميم گرفت كه حكم فرمانداري خراسان و فرماندهي ارتش ساماني را براي وي تنفيذ كند. ولي اميرمنصور را بكتوزون و فائق به غدر گرفته كور و زنداني كرده برادر خردسالش عبدالملك را به سلطنت نشاندند. به دنبال اين جريان ايلك‌خان با همدستي فائق به بخارا لشكر كشيد و بخارا را گرفته به عمر دولت ساماني پايان داد. خراسان نيز ازاين پس دردست محمود ماند، و با برچيده شدن دستگاه دولت ساماني عملا سلطان خراسان شد. به قول نويسندهء تاريخ بيهقي: «اميرمحمود، ناانديشيده به آن زودي امير خراسان شد».

اين وقايع زماني اتفاق مي‌افتاد كه فردوسي سرودن شاهنامه را كاملا به پايان رسانده مشغول بازخواني و تصحيح آن بود؛ و وقتي اميرمنصور گرفتار كودتا شده كور و زنداني شد يكماهي از سرودن پسگفتار شاهنامه مي‌گذشت. اين پس‌گفتار را با هم ميخوانيم:
سپاس خداوند دانا كنم /// روان و خرد را توانا كنم
توانا خداوند برهرچه هست /// خداوند بالا و داراي پست
فرستم درود فرستاده‌اش /// گزينِ گزينانِ آزاده‌اش
محمد كه ازبودني‌ها سر او است /// خداوند را از همه‌روي دوست
كه ايزد ز يارانش خشنود باد /// روان بدانديش پردود باد
چو شد آخر اين داستان بزرگ /// سخنهاي آن خسروان سترگ
بروز سِيُم ني بشب، چاشتگاه /// شده پنج و ده روز ازآن شهر و ماه
كه تازيش خوانَد محرم بنام /// وز آزار خوانندش ماه حرام
اگر سال نيز آرزوت آمده است /// نهم سال و هشتاد با سيصد است
مه بهمن و آسمان روز بود /// كه كِلكم به اين نامه پيروز بود
چو خواهشگري و نيازم نبود /// بر اين در ببستم زبان حسود
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج /// فزون كردم انديشهء درد و رنج
به تاريخ شاهان نياز آمدم /// به پيش اختر ديرساز آمدم
كهن گشت اين نامهء باستان /// زگفتار وكردار آن راستان
همي نو كنم نامه‌ئي زاين نشان /// كجا يادگار است ازآن سركشان
بُوَد بيت: شش بار بيوَر هزار /// سخنهاي شايستهء آبدار
نبيند كسي نامهء پارسي /// دو بيوَر به ابياتِ هربار سي
كه گر بازجويند ازاو بيتِ بَد /// همانا كه باشد كم از پنج‌صد
بزرگان و بادانش آزادگان /// نوشتند يكسر همه رايگان
نشسته نظاره من از دورشان /// توگفتي بُدم پيش مزدورشان
جز احسنت از ايشان نَبُد بهره‌ام /// بكِفت اندر احسنتشان زهره‌ام
سرِ بدره‌هاي كهن بسته شد /// وازآن بند، روشن‌دلم خسته شد
از آن نام‌وَر نامدارانِ شهر /// علي ديلمي بود كاو را است بهر
كه همواره كارم به‌خوبي روان /// همي‌داشت آن مردِ روشن‌روان
حُيَيِّ قُتَيبه است از آزادگان /// كه ازمن نخواهد سخن رايگان
ازاويَم خور و پوشش و سيم و زر /// از او يافتم جنبش و بال و پر
نِيَم آگه از اصل و فرع و خراج /// همي غلتم اندر ميان دواج
جهاندار اگر نيستي تنگدست /// مرا برسرِ گاه بودي نشست
فردوسي دردومين پسگفتارش كه پس ازبازخواني و تصحيح شاهنامه به سال 384خ نگاشته تصريح كرده است كه سرايش شاهنامه 30 سال وقت گرفته است.
پس اصولا بايد آغاز سرايش شاهنامه درزمان سلطنت اميرمنصور اول (340- 356خ) بوده باشد.

به اين ترتيب آغاز و پايان سرايش شاهنامه تماما در دوران سلطنت ساماني بوده است، و اينكه كساني نوشته‌اند فردوسي شاهنامه را براي سلطان محمود سرود راه به هيچ حقيقتي نميبرد.

در دومين پسگفتار شاهنامه كه در زماني سروده شده كه خراسان و سيستان دردست سلطان محمود بوده و او رسما لقب سلطان برخود داشته، نيز نام و نشاني از سلطان محمود به دست داده نشده است. اين پسگفتار را نيز ميخوانيم:
چو سال اندرآمد به هفتاد و يك /// همي زير بيت اندر آمد فلك
زمانم سرآورد گفت و شنيد /// چو روز جواني به پيري رسيد
چو اين ناموَر نامه آمد به بُن /// زمن روي كشور شود پرسخُن
هرآنكس كه دارد هُش و راي و دين /// پس از مرگ برمن كند آفرين
نميرم ازاين پس كه من زنده‌ام /// كه تخم سخن را پراكنده‌ام
من اين نامهء شهرياران پيش /// بگفتم بدين نغزگفتار خويش
ز ابيات غرا دوره سي هزار /// مرآن جمله در شيوهء كارزار
زشمشير و تير و كمان و كمند /// زكوپال و از تيغهاي بلند
زبرگستوان و زخفتان و خود /// زصحرا و دريا و ازخشك‌رود
زگرگ و ز پيل و زشير و پلنگ /// زعفريت و از اژدها ونهنگ
زنيرنگ غول و زجادوي ديو /// كاز ايشان بگردون رسيده غريو
زمردان نامي به روز مصاف /// زگُردان جنگي گهِ رزم و لاف
همان نامداران با جاه و آب /// چو تور و چو سلم و چو افراسياب
چو شاه آفريدون و چون كيقباد /// چو ضحاكِ بدكيشِ بي‌دين وداد
چو گرشاسب و سام و نريمان گرد /// جهان پهلوانان با دست‌بُرد
چو هوشنگ وتهمورس ديوبند /// منوچهر وجمشيدشاه بلند
چو كاووس وكيخسرو تاج‌وَر /// چو رستم چو روئين‌تنِ نامور
چو گودرز وهشتار پور گزين /// سواران ميدان و شيران كين
همان نام‌وَر شاه لهراسب را /// زرير سپهدار و گشتاسب را
چو جاماسب كاندر شمار سپهر /// فروزنده‌تر بُد زتابنده مهر
چو داراي داراب و بهمن همان /// سكندر كه بُد شاه شاهنشاهان
چو شاه اردشير و چو شاپورِ او /// چو بهرام و نوشيروانِ نكو
چو پيروزهرمز چو پورش قباد /// چو خسرو كه پرويز نامش نهاد
چنين نامداران وگردنكشان /// كه دادم يكايك ازايشان نشان
همه مرده از روزگار دراز /// شد ازگفت من نامشان زنده باز
چو عيسا من اين مردگان را تمام /// سراسر همه زنده كردم به نام
بناهاي آباد گردد خراب /// ز باران و ازتابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند /// كه از باد و باران نيابد گزند
بدين نامه بر عمرها بگذرد /// بخوانَد هرآنكس كه دارد خرد
اگر منصفي بودي از راستان /// كه انديشه كردي دراين داستان
بگفتي كه من در نهاد سخن /// بداده‌استم ازطبع داد سخن
جهان ازسخن كرده‌ام چو بهشت /// ازاين بيش تخم سخن كس نكِشت
سخن‌گستران بيكران بوده‌اند /// سخنها بي‌اندازه پيموده‌اند
وليك ارچه بودند ايشان بسي /// همانا نگفته‌است ازاين‌سان كسي
بسي رنج بردم دراين سالِ سي /// عجم زنده كردم بدين پارسي
البته فردوسي به سببي كه كاملا قابل توجيه است، بعدها شاهنامه را براي سلطان محمود برده تا آنرا به وي تقديم دارد. بي‌شك هدف او ازاين اقدام، نه انتظار پاداش بلكه كسب حمايت براي كار عظيمش بوده است. زيرا كه ما ميدانيم كه در آن زمان فقط كتابهائي ميتوانستند ازدستبرد حوادث روزگار مصون بمانند كه توسط كتابخانه‌هاي بزرگ وابسته به دربارهاي حاكمان نگهداري و تكثير و حمايت شوند. فردوسي در اسفندماه سال 388خ كه شاهنامه را به سلطان محمود تقديم كرد، ابياتي نيز در ستايش محمود سرود. يعني او پس از سومين بازخواني و تصحيح شاهنامه ازسلطان محمود نام برد، و انتظار داشت كه سلطان محمود فرماني براي نساخي و تكثير شاهنامه صادر كند. اين پسگفتار چنين است:
سرآمد كنون قصهء يزدگرد /// بماه سپندارمد روز ارد
زهجرت شده پنج هشتاد بار /// كه گفتم من اين نامهء شاهوار
تن شاه محمود آباد باد /// سرش سبز بادا دلش شاد باد
چنانش ستودم كه اندر جهان /// سخن ماند از آشكار و نهان
مرا از بزرگان ستايش بوَد /// ستايش ورا در فزايش بوَد
بدو ماندم اين نامه را يادگار /// به شش بيوَر ابياتش آمد هزار
زمانم سرآورد گفت و شنيد /// چو روز جواني به پيري رسيد
چو اين ناموَر نامه آمد به بُن /// زمن روي كشور شود پرسخُن
هرآنكس كه داردهُش و راي و دين /// پس ازمرگ برمن كند آفرين
نميرم ازاين پس كه من زنده‌ام /// كه تخم سخن را پراكنده‌ام
ولي انتظار فردوسي از سلطان محمود بيهوده بود. سلطان محمود مسلماني بسيار متعصب بود و عمرش را وقف جهاد براي نشر اسلام كرده بود. او توسط جماعتي از فقيهان احاطه شده بود كه عموما از بقاياي عربهاي فارسي‌زبان شدهء خراسان بودند و نه تنها علاقه‌ئي به گذشته‌هاي ايران نداشتند، بلكه آنچه افتخارات ايران و ايراني بود را مربوط به كساني ميدانستند كه ازنظر آنها مجوسان بي‌دين و خدانشناس به شمار ميرفتند، و نه شايستهء ستايش بلكه درخور لعنت و نفرين بودند. محمود نه تنها از مطالب شاهنامه خوشش نيامد بلكه فردوسي را بخاطر آنهمه ستايش كه از گذشته‌هاي ايران كرده بود متهم به بي‌ديني و تعلق خاطر به مجوسان كرد. فردوسي از اين موضوع چنين ياد كرده است:
چو شد ساخته بردمش نزدِ شاه /// بدان تا مرا زاو دهد دستگاه
مرا گفت رستم كه بوه است ‌و گيو /// فريدون و كيخسرو آن شاه نيو
چو شاهي مرا درزمانه نو است /// بسي بندگانم چو كيخسرو است
چو اندر تبارش بزرگي نبود /// نيارست نام بزرگان شنود
ندارم زدينارِ خسرو سپاس /// كه او نيست شاه حقيقت شناس
به نيكي نبُد شاه را دستگاه /// وگرنه مرا برنشاندي به گاه
محمود چون اين سروده‌ها را شنيد فردوسي را تهديد كرد كه اگر زبانش را نبندد اورا خواهد گرفت و درپاي پيلان خواهد افكند. بعد ازاين تهديد، فردوسي متواري شد وخشم خويش را متوجه محمود كرده تصريح نمود كه شاهنامه را بخاطر محمود نسروده بوده است تا ازاو انتظار پاداشي داشته باشد؛ زيرا كه كه محمود يك ناپاك‌زاده و بدگوهر است و نشايد كه چشم نيكي از چنين مردي داشت.
ايا شاه محمود كشورگشاي /// زكس گر نترسي بترس ازخداي
كه پيش ازتو شاهان فراوان بُدند /// همه تاجداران كيهان بُدند
فزون ازتو بودند يكسر به جاه /// به گنج و سپاه و به تخت وكلاه
نكردند جز خوبي و راستي /// نگشتند گرد كم و كاستي
همه داد كردند بر زيردست /// نبودند جز پاك يزدان پرست
نجُستند ازدهر جز نامِ نيك /// وَزآن نام جُستن سرانجامِ نيك
هرآن شه كه دربندِ دينار بود /// بنزديك اهل خرد خوار بود
جهان تا بوَد شهرياران بوَد /// پيامم برِ تاج‌داران بوَد
كه فردوسيِ طوسيِ پاك جفت /// نه اين نامه برنام محمود گفت
گر ايدون كه شاهي به گيتي تو رااست /// نگوئي كه اين خيره گفتن چرااست
نديدي تو اين خاطر تيز من /// نينديشي از تيغ خونريز من
كه بددين و بدكيش خواني مرا /// منم شير نر، ميش خواني مرا
مرا سهم دادي كه درپاي پيل /// تنت را بسايم چو درياي نيل
هرآنكس كه شعر مرا كرد پست /// نگيردش گردون گردنده دست
بدانش نبُد شاه را دستگاه /// وگرنه مرا برنشاندي به گاه
چو ديهيم‌دارَش نبُد در نژاد /// زديهيم‌داران نياورد ياد
اگر شاه را شاه بودي پدر /// به سر برنهادي مرا تاجِ زر
وگر مادرِ شاه بانو بُدي /// مرا سيم و زر تا به زانو بُدي
چو اندر تبارش بزرگي نبود /// نيارست نام بزرگان شنود
كف شاه محمود عالي‌تبار /// نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار
چو سي سال بردم به شهنامه رنج /// كه شاهم ببخشد به پاداش گنج
مرا زاين جهان بي‌نيازي دهد /// ميان يلان سرفرازي دهد
به پاداش گنج مرا درگشاد /// به من جز بهاي قفيزي نداد
فقاعي نيرزيدم ازگنج شاه /// ازآن من فقاعي خريدم به راه
پشيزي به از شهرياري چنين /// كه نه كيش دارد نه آئين و دين
پرستارزاده نيايد به كار /// اگر چند دارد پدر شهريار
سر ناسزايان برافراشتن /// واز ايشان اميد بهي داشتن
سر رشتهء خويش گم كردن است /// به جيب اندرون مار پروردن است
درختي كه تلخ است ويرا سرشت /// گرش برنشاني به باغ بهشت
وَر از جوي خلدش به هنگام آب /// به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورَد /// همان ميوهء تلخ بار آورَد
به عنبرفروشان اگر بگذري /// شود جامهء تو همه عنبري
وگر بگذري سوي انگِشت‌گر /// ازاو جُز سياهي نيابي دگر
زبدگوهران بد نباشد عجب /// نشايد ستردن سياهي زشب
به ناپاك‌زاده مداريد اميد /// كه زنگي به شستن نگردد سپيد
ز بداصل چشم بهي داشتن /// بُوَد خاك در ديده انباشتن
چو پروردگارش چنين آفريد /// نيابي تو بربندِ يزدان كليد
بزرگي سراسر به گفتار نيست /// دوصدگفته چون نيم‌كردار نيست
جهاندار اگر پاك‌نامي بُدي /// دراين راه دانش گرامي بُدي
شنيدي چو زاين گونه گونه سخن /// ز آئينِ شاهان و رسمِ كهن
دگرگونه كردي به كامم نگاه /// نگشتي چنين روزگارم تباه
ازآن گفتم اين بيتهاي بلند /// كه تا شاه گيرد ازاين كار پند
دگر شاعران را نيازارد او /// همان حرمت خود نگه دارد او
كه شاعر چو رنجد بگويد هجا /// بماند هجا تا قيامت به جا
بنالم به درگاه يزدان پاك /// فشاننده برسر پراكنده خاك
كه يارب روانش به آتش بسوز /// دلِ بندهء مستحق برفروز
هرچند كه- چنانكه ديديم- فردوسي سرانجام خود را مجبور ديد كه شاهنامه را به سلطان محمود تقديم دارد، ولي حقيقت اين است كه زماني كه فردوسي شاهنامه را ميسرود نه تنها از محمود بلكه از پدرش سبكتكين هم خبري در ميانه نبود و دوره دورهء سامانيان و ايرانگرائي شديد و سلطهء فكري آزادانديشان معتزله در ايران و دوران ثمردهي بزرگمرداني همچون فارابي و پورسينا و امثال آنها بود، كه همه درزمان خودشان توسط فقيهان متهم به بي‌ديني بودند، و پس از سقوط دولت ساماني و روي كار آمدن سلطان محمود مورد تعقيب قرار گرفته متواري شدند.

دربارهء مذهب فردوسي هيچ اطلاعي دردست نيست. داستان شيعه بودنِ فردوسي و ابياتِ سُستي كه در اثبات شيعه بودنِ او وارد شاهنامه كرده شده است نيز، ميتواند بعد از فردوسي توسط كساني به هدف تخريب فردوسي در دستگاه سلطان محمود و پسرش مسعود كه شديدا ضدشيعه بودند انجام گرفته باشد تا شاهنامهء فردوسي بطور رسمي ممنوع اعلام شود. وقتي ما ابياتي كه در اثبات تولاي فردوسي به امامان شيعه را در كنار ابياتي كه راجع به دين بهي اززبان بزرگمردان ساساني در شاهنامه سروده است بگذاريم، آنوقت به خوبي برايمان روشن خواهد شد كه اين ابيات را با هيچ وصله‌ئي نميتوان به فردوسي چسباند. آنچه كه سلطان محمود و فقيهان دربارش از بي‌ديني به فردوسي نسبت دادند، درارتباط با افتخاراتي است كه او از ايران و ايرانيان ياد كرده است، نه در ارتباط با عقيدهء او به مذهب شيعه؛ و هرچه دراين باره نوشته‌اند، عموما ميتواند ساختگي باشد.

ابياتي كه بعدها توسط كساني به هدف خاصي بر سروده‌هاي فردوسي افزوده شده است با كلِ جهتِ سخنهاي فردوسي در شاهنامه ناهمساني آشكار دارد. اين سروده‌ها فردوسي را يك سخن‌فروش قلم به مزد نشان ميدهد كه شاهنامه را بخاطر دريافت پاداش سروده، و وقتي محمود از پاداش دادن به او خودداري كرده او يكسره نااميد و پريشانحال شده و احساس كرده كه زحمتهايش بيهوده رفته است. اين درحالي است كه فردوسي در نخستين پسگفتارش صراحتا ميگويد كه انتظار پاداش مادي از هيچ كس نداشته، و نيازش هم به كمك مادي كسي نبوده است. همينقدر كه كارگزاران ساماني از زمينهايش ماليات نميگرفته‌اند، ازآنها سپاسگزاري نموده است (چو خواهشگري و نيازم نبود، بر اين در ببستم زبان حسود. … نيم آگه از اصل و فرع خراج، همي غلتم اندر ميان دواج). سروده‌هاي ساختگي كه با شماري از سروده‌هاي فردوسي درهم آميخته‌اند تا آنها را به فردوسي نسبت بدهند، به قرار زير است:
چو عمرم به نزديك هشتاد شد /// اميدم به يكباره برباد شد
سي و پنج سال ازسراي سپنج /// بسي رنج بردم به اميد گنج
چو برباد دادند گنجِ مرا /// نبُد حاصلي سي و پنجِ مرا
مرادم ازاين زندگاني سخن /// به حب نبي و علي شد كهن
چو از مصطفا من حكايت كنم /// چو محمود را صد حمايت كنم
چو سلطان دين بُد نبي ‌وعلي /// به فيض الاهي اميد ولي
منم بندهء هردو تا رستخيز /// اگر شه كند پيكرم ريزريز
مرا غمز كردند كآن بدسخن /// به مهر نبي وعلي بُد كهن
هرآنكس كه در دلش ‌كين ِ‌علي است /// ازاو در جهان خوارتر گو كه كيست
منم بندهء هردو تا رستخيز /// اگر شه كند پيكرم ريزريز
من ازمهر اين هردو شه نگذرم /// اگر تيغ شه بگذرد برسرم
نباشد جز از بي‌پدر دشمنش /// كه يزدان به آتش بسوزد تنش
منم بندهء اهل بيت نبي /// ستايندهء خاك پاي وصي
مرا سهم دادي كه درپاي پيل /// تنت را بسايم چو درياي نيل
نترسم كه دارم ز روشن‌دلي /// به دل مهر جان نبي و علي
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي /// خداوند امر و خداوند نهي
كه من شهر علمم علي‌ام در است /// درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهي دهم كاين سخن راز او است /// توگوئي دوگوشم بر آواز اواست
چو باشد تورا عقل و تدبير و راي /// بنزد نبي و علي گير جاي
گرت زاين بد آيد گناه من است /// چنينست و اين رسم وراه منست
براين زاده‌ام هم براين بگذرم /// چنان دان كه خاك پيِ حيدرم
ابا ديگران مرمرا كار نيست /// براين در مرا جاي گفتار نيست
اگر شاه محمود ازاين بگذرد /// مر اورا به يك جو نسنجد خرد
چو برتخت شاهي نشانَد خداي /// نبي وعلي را به ديگر سراي
گر ازمهرشان من حكايت كنم /// چو محمود را صد حمايت كنم
جهان تا بوَد شهرياران بوَد /// پيامم برِ تاجداران بوَد
كه فردوسيِ طوسيِ پاك جفت /// نه اين نامه برنام محمود گفت
به نام نبي و علي گفته‌ام /// گهرهاي معني بسي سفته‌ام
چو فردوسي اندر زمانه نبود /// بدان بُد كه بختش جوانه نبود
براي آنكه جهتگيريِ فردوسي نسبت به فتوحاتِ اسلامي درايران، و به عبارت ديگر، عقيدهء فردوسي دربارهء خلفا و دولتمردان اسلام برايمان روشن شود، كافي است كه ابياتي را بخوانيم كه او تحت عنوان نامهء رستم فرخزاد به برادرش سروده است. اين ابيات درحقيقت، زبانِ حال فردوسي است كه به اين شكل بازگوئي كرده و كل تاريخ ايران بعد از اسلام تا زمان خودش را درآن تفسير كرده است.
چو با تخت منبر برابر شود /// همه نام بوبكر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهاي دراز /// نشيبي دراز است پيش فراز
شود بندهء بي‌هنر شهريار /// نژاد و بزرگي نيايد به كار
نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر /// كاز اختر همه تازيان را است بهر
نه تخت و نه تاج و نه زرينه كفش /// نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش
زپيمان بگردند و ازراستي /// گرامي شود كژي و كاستي
پياده شود مردم رزمجوي /// سوار آنكه لاف آرد و گفتگوي
كشاورز جنگي شود بي‌هنر /// نژاد و بزرگي نيايد به بر
ربايد همي اين ازآن آن ازاين /// زنفرين ندانند باز آفرين
زيان كسان ازپيِ سود خويش /// بجويند و دين اندر آرند پيش
نهاني بتر زآشكارا شود /// دل مردمان سنگ خارا شود
برنجد يكي ديگري برخورد /// به داد و به بخشش كسي ننگرد
شب آيد يكي چشم رخشان كند /// نهفته كسي را خروشان كند
به گيتي نمانَد كسي را وفا /// روان و زبانها شود پرجفا
بدانديش گردد پدر برپسر /// پسر همچنين برپدر چاره‌گر
همه گنجها زير دامن نهند /// بكوشند و كوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه كام /// به كوشش زهرگونه سازند دام
نباشد بهار اززمستان پديد /// نيارند هنگام رامش نبيد
زپيشي و بيشي ندارند هوش /// خورش نان كشكين و پشمينه‌پوش
بريزند خون ازپيِ خواسته /// شود روزگار بد آراسته
چنان فاش گردد غم و رنج و شور /// كه رامش به هنگام بهرام گور
چو بسيار ازاين داستان بگذرد /// كسي سوي آزادگان ننگرد
زدهقان و ازترك و ازتازيان /// نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بوَد /// سخنها به كردار بازي بُوَد
چو روز اندر آيد به روز دراز /// شودشان سر ازخواسته بي‌نياز
بپوشند ازايشان گروهي سياه /// زديبا نهند ازبرِ سر كلاه
دل من پر ازخون شد و روي زرد /// دهان خشك و لبها پر ازباد سرد






[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

ترازو، وزن من چیست؟ بیخود کسی همایون نشود!

http://www.ketabname.com/../bookstore/images_of_books/13/7/1379-j.jpg

http://www.ketabname.com/main2/images/orange.gif جغرافیای استرابو
نویسنده : - استرابو
ناشر : موقوفات دكتر محمود افشار
نوبت چاپ : چاپ اول
تاريخ نشر : 1383 شمسى
قيمت:
12.66$ http://www.ketabname.com/main2/images/notavailable.gif

همایون صنعتی زاده و ترجمه جغرافیای استرابو
محمدحسن گنجى
مدتها بود که بعد از سالها مفارقت و دوری، نام همایون صنعتی‏زاده را به صورتهای مختلف (در رابطه با شعر، ترجمه، نثر، اظهارنظر،و غیره) در صفحات بخارا می‏دیدم و در فکر آن بودم که از چگونگی زندگی او آگاه شوم. گاهی فکر می‏کردم که او هم مانند بسیاری ازهموطنان عزیز دور افتاده ترک یار و دیار کرده و به خارجه مهاجرت کرده است. زمانی می‏اندیشیدیم که به کنج انزوائی در کرمان یاروستاهای آن پناهنده شده و خود را سرگرم فعالیتی ثمربخش کرده است. چون شناخت من از او چنین است که او با استراحت و زندگی‏آرام مخالف است و نمی‏تواند بی‏کار آرام بگیرد. من در صدد پیدا کردن او بودم که روزی در اردیبهشت گذشته تلفنم زنگ زد و صدای او راشنیدم که گفت: من همایون صنعتی‏زاده‏ام و کتاب جغرافیای استرابو را ترجمه و چاپ کرده‏ام و از من نشانی می‏خواست که آن را برایم‏ارسال نماید.

من که درست چهل و پنج سال بود او را ندیده بودم از احوالش پرسیدم و اولین سؤال من این بود که در کجا است؟ و چه می‏کند؟بدون هیچ تأملی گفت: من در یک بهشت زندگی می‏کنم، گفتم: چطور، بهشتی شده‏ای؟ گفت: چند سال است روستایی در 150کیلومتری جنوب کرمان را برای تولید گل محمدی و گلاب برگزیده‏ام و حالا که فصل گل است این روستا واقعاً دست کمی از بهشت‏ندارد.

شنیدن این مطلب مرا بیاد داستانی انداخت که بازگو کردن آن را به عنوان یک جمله معترضه بی‏مناسبت نمی‏دانم. در سالهای دهه اول‏قرن حاضر یعنی در 1307 در موطن من بیرجند، اداره سجل احوال دائر شده بود و همه افراد ملزم بودند نام خانوادگی برگزیده و سجل‏احوال بگیرند. روزی استاد دانشمندم میرزا محمدحسین مهتدی که یکی از پیش کسوتان گمنام مدرنیسم ایران به شمار می‏رود در سرکلاس از شاگردان پرسید که هر یک چه نام خانوادگی انتخاب کرده‏اند و به چه مناسبت. همین که نوبت به من رسید گفتم من نمی‏دانم به‏چه مناسبت، ولی بزرگان خانواده معتقدند که ما از اعقاب گنجعلی‏خان هستیم و به همان مناسبت نام گنجی را انتخاب کرده‏اند. گفت:گنجعلی‏خان مرد بزرگی بوده و در سفرهای خود به هندوستان از راه بیرجند و سربیشه عبور کرده است. او در لاهور باغ معروفی به نام‏شالیمار برای شاه عباس بنیاد نهاده است که شاعری درباره آن گفته است:

اگر فردوس در روی زمین است‏
همین است و همین است و همین است‏

این بیت را در وصف حال بهشت صنعتی‏زاده برایش خواندم و نشانی و شماره تلفن خود را رد و بدل کردیم. یکی دو روز بعد کتاب‏جغرافیای استرابو همراه با 6 جلد دیگر از تألیفات همایون صنعتی‏زاده به دستم رسد و معلومم شد که او روزها را صرف کار کشاورزی وشبها را وقف ترجمه و پژوهش می‏کند.

من همیشه بر آن عقیده بوده‏ام که پژوهشگران و اندیشمندان بی‏طرف و بی‏غرض که در آینده‏تاریخ تحول فرهنگ نوین کشور را تدوین کنند فصولی از آثار خود را به افرادی مانند همایون‏صنعتی‏زاده که نقش مؤثری در تحول فرهنگ ما داشته‏اند ولی تا حدودی گمنام زیسته‏اند،تخصیص خواهند داد. از این رو به فکرم رسید که ضمن اظهارنظر درباره اهمیت ترجمه‏جغرافیای استرابو مترجم آن یعنی همایون صنعتی‏زاده را تا حدی که اطلاعات من، و حوصله‏صفحات بخارا اجازه می‏دهد به خوانندگان جوان مجله معرفی کنم. به همین جهت عنوان این‏مختصر را «همایون صنعتی‏زاده و ترجمه جغرافیای استرابو» نام نهادم و چون می‏دانم که حق‏مطلب چنانکه مطلوب من است ادا نخواهد شد. همین جا از دانشمندان و علاقمندانی ماننددوست دیرینم جناب آقای ایرج افشار یزدی و آقای عبدالحسین آذرنگ و دیگران که مصاحبه‏هاو یادداشتهای آنها همواره زینت‏بخش صفحات بخارا است تقاضا می‏کنم که مصاحبه‏ای باهمایون صنعتی‏زاده به عنوان ناشری که به ادعای خود در نشر بیشتر از 1000 عنوان کتاب نقش‏داشته و چاپخانه افست (17 شهریور) و کارخانه کاغذ پارس را تأسیس کرده ترتیب دهند تاخوانندگان بخارا شناسائی شایسته‏ای از او پیدا کنند.

باری بعد از تلفن اولی آقای صنعتی‏زاده چند بار از من دعوت کرد برای یک آخر هفته کوتاه‏هم که شده سری به بهشت او بزنم ولی متأسفانه من به علل گرفتاریهای مختلف زندگی این‏دعوت را نتوانستم بپذیرم و به او متذکر شدم که در فرصتهای کوتاهی که به دست می‏آید ترجمه‏کتاب جغرافیایی استرابو را می‏خوانم و با اصل ترجمه انگلیسی مقابله می‏کنم و هر وقت کار آن‏تمام شد از طریق مجله بخارا درباره آن اظهارنظر خواهم کرد و ضمناً از او خواستم که یک شرح‏حال کوتاهی از خود اگر آماده دارد برایم بفرستد و طولی نکشید که شرح زیر را از طریق فکس‏دریافت کردم.

«همایون صنعتی‏زاده در سال 1304 هجری شمسی در تهران متولد شد. کودکی را زیر نظرجدش حاج علی‏اکبر صنعتی در پرورشگاه ایتام صنعتی گذراند و تحصیل کرد. در سال 1314شمسی برای گذراندن دوره دبیرستان به تهران آمد و در کالج آمریکائی تهران نام نویسی کرد. تابستانها در کتابفروشی تهران - اول خیابان لاله‏زار شاگردی می‏کرد و با کتاب و کتابفروشی آشناشد. پس از اتمام دبیرستان با وجود اصرار پدرش، مرحوم عبدالحسین صنعتی‏زاده از رفتن به‏دانشگاه خودداری کرد. در بازار تهران مدتی شاگردی و سپس به کار بازرگانی پرداخت. از سال‏1334 تا سال 1347 سرپرست مؤسسه انتشارات فرانکلین شد. در طول سیزده سال سرپرستی‏آن مؤسسه در ترجمه و انتشار بیش از هزار عنوان کتاب نقش داشت. به مدت 10 سال تدوین وچاپ کتابهای درسی ابتدائی ایران و کلیه کتابهای درسی افغانستان را اداره کردو شرکت صنعتی‏کتابهای جیبی را به وجود آورد. وسائل کار و هزینه‏های تألیف و چاپ دائره‏المعارف فارسی به‏سرپرستی دکتر غلامحسین مصاحب را فراهم آورد. چاپخانه افست (17 شهریور) و کارخانه‏کاغذ پارس را تأسیس کردو در سال 1347 از مدیریت مؤسسه فرانکلین کنار رفت. چند سال‏شرکت مروارید خلیج فارس را اداره می‏کرد و مروارید می‏کاشت آنگاه به اداره کارخانه خرمای بم(رطب زهره) مشغول شد و موزه صنعتی کرمان را پایه‏گذاری کرد. پس از انقلاب به کشت گل‏محمدی در کوهستان لاله‏زار پرداخت و کارخانه گلاب زهرای کرمان را تأسیس نمود. در سالهای‏اخیر در زمینه تاریخ علم و هنر در ایران باستان فعالیت قلمی داشته است.»

آنچه باید همه درباره همایون صنعتی‏زاده بدانند همان است که خود او با تواضع علمی‏درباره خودش گفته ولی آنچه در این مختصر مورد توجه من است دوران 13 ساله از عمرصنعتی‏زاده یعنی سالهای 1334 تا 1347 است که او سرپرستی مؤسسه انتشاران فرانکلین را برعهده داشته است.

مؤسسه فرانکلین یک مؤسسه آمریکائی انتشاراتی غیرانتفاعی معروفی است که با هدف‏اشاعه مسائل فرهنگی و علمی عمومی جهان به وجود آمده است مرکز آن در شهر نیویورک وسرمایه آن کمک‏ها و هدایایی است که کمپانی‏های بزرگ آمریکا از محل مالیات قانونی خود از در اختیار آن قرار می‏دهند. مؤسسه در بسیاری از کشورهای اسلامی از جمله مصر و عراق وپاکستان قبل از ایران شعبه‏هایی داشت و در سالهای بعد از 28 مرداد 1332 به طوریکه امروزهمه می‏دانند نفوذ و دخالت آمریکا در امور ایران روز به روز بیشتر می‏شد و این امری بود که به‏نظر این جانب صرفاً نتیجه موقعیت فوق‏العاده حساس جغرافیایی کشور ما بود، در آن سالهارقابت‏های گوناگون آمریکا و روسیه شوروی روز به روز شدیدتر می‏شد و واقعه بزرگ تاریخی‏قرن بیستم که بعدها جنگ سرد نام گرفت در حال تکوین بود. سیاست اصلی آمریکا در آن سالهااین بود که روسیه شوروی را از همه طرف با پیمانهای مختلف نظامی محاصره کند و سیاست‏اصلی شوروی چنین بود که پرده آهنین دورادور خود را هر چه ممکن است نفوذناپذیر سازد وایران ما که از طرفی هم مرز روسیه شوروی و از طرف دیگر از راه خلیج فارس و دریای عمان درواقع محدود به آبهای آزاد اقیانوس هند بود، آسیب‏پذیرترین بخش منطقه در نظر گرفته می‏شدکه هر یک از دو قطب قدرت در حال تکوین جهان سعی داشتند حمایت آن را به خود جلب کرده‏و حتی الامکان مانع بسط نفوذ حریف دیگر در آن شوند. از این رو بود که علاوه بر قراردادهای‏نظامی آشکار و پنهان رد و بدل شده، هر یک از آن دو سعی می‏کردند از طریق موسسات‏فرهنگی وابسته زمینه را برای تسهیل احراز مقاصد خود فراهم سازند. در چنین شرائطی بود که‏موسسه فرانکلین هم به کشور ما معرفی شد و سرپرستی آن در کف با کفایت همایون صنعتی‏زاده‏قرار گرفت.

این مؤسسه در وهله اول کار خود را با ترجمه و احیاناً تدوین کتب درسی در سطوح مختلف‏آغاز کرد و به تدریج به ترجمه آثار معروف فرهنگی، علمی، فلسفی، هنری و غیره جهانی‏پرداخت و چنین بود که به گفته همایون صنعتی‏زاده در مدت 13 سال سرپرستی او در مؤسسه‏فرانکلین در نشر بیشتر از 1000 عنوان نقش داشت و این رقم که این روزها به نظر چندان‏چشم‏گیر نمی‏آید در آن سالهای دشوار از اهمیت وافری تا حد اعجاز برخوردار بود.

برنامه صنعتی‏زاده این بود که با موافقت و حمایت وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش‏امروز) و مقامات دیگر مملکتی برای هر یک از رشته‏های علوم آموزشی از ابتدائی گرفته تادانشگاه، حداقل یکی دو متن معتبر جدید به زبان فارسی آماده سازد و این برنامه را از طریق‏ترجمه متون انگلیسی به موقع اجرا می‏گذاشت.

صنعتی‏زاده به عنوان سرپرست تام‏الاختیار مؤسسه فرانکلین، قبل از همه چیز دانشمندان‏متبحر زبان‏دان یا مترجمین قابل اعتماد را جستجو می‏کرد و با عقد قرارداد آنها را به کار ترجمه وامی‏داشت. همین که همکار علاقه‏مند یا مترجم شایسته‏ای پیدا می‏کرد او را به هر قیمتی شده‏دلگرم نگاه می‏داشت و موجبات راحتی خیال او را از لحالظ حق‏الزحمه و حقوق فراهم‏می‏ساخت و در نتیجه طولی نکشید که تعداد زیادی دانشمندان دانشگاهی و دانشجویان و دبیران‏و معلمان علاقه‏مند را به خود جلب کرده و دستگاه فرانکلین را آنچنان توسعه داد که در زمان‏واحد احتمالاً ده‏ها نفر به عنوان طرف قرارداد یا حقوق بگیر موظف سرگرم ترجمه و تألیف برای‏آن بودند. صنعتی‏زاده صرف‏نظر از احترامی که مؤدبانه برای همکاران دانشمند خود قائل بود ازهیچ کمکی نسبت به آنها مضایقه نمی‏کرد از جمله اینکه تقریباً همه آنهایی را که مایل بودند برای‏یک آشنایی بیشتر با جهان کتاب و کتاب‏نویسی با هزینه مؤسسه به مدتهای کم یا زیاد به‏کشورهای اروپا و آمریکا می‏فرستاد. او همین برنامه را درباره ناشرینی که طرف قرارداد او بودنداجرا می‏کرد و زیاد بودند ناشرینی که به دعوت او از مسافرت‏های خارجی بهره‏مند می‏شدند. ازجمله اشخاص دانشمندی که با او همکاری نزدیک داشتند و من می‏شناختم دکتر محمودصناعی، دکتر محمود بهزاد، احمد آرام، دکتر مصطفی مقربی، ابوالقاسم قربانی، دکتر حافظفرمانفرمائیان، دکتر مجتبائی، هوشنگ پیرنظر و همسرش ثمینه باغچه‏بان و در قسمت‏های‏اداری امیر صمیمی، علی‏اصغر مهاجر، هرمز وحید، پرویز کلانتری و امثال آنها بودند. رعایت‏حال و رفاه همکاران او تا حدی بود که در آن روزها که به کنار دریا رفتن معمول روز می‏شد او درسواحل نوشهر قطعه زمین بزرگی را به دست آورده و بین همکاران قسمت کرد و به آنها کمک‏کرد که در آنجا ساختمان بسازند تا بتوانند با فراغت و دور از جنجال زندگی شهری به کار خودبپردازند. کتابی که تحت قرارداد برای او ترجمه می‏شد هر چقدر هم سنگین و دشوار بود، ازچندین مرحله به اصلاح امروز ویرایش می‏گذشت و در نتیجه با آن درجه از دقت و صحت به‏چاپ می‏رسید که پشت جلد آن جمله «ترجمه رسمی از کتاب... چاپ مؤسسه فرانکلین» به نظرمی‏رسید. برای اینکه نمونه‏ای از کارهایش را ارائه داده باشم، مختصری از جریان یکی دو تألیف‏و ترجمه را که خودم طرف معامله بوده‏ام، در این جا بازگو می‏کنم.

در خرداد 1335 بود که روزی همایون از من وقت ملاقاتی خواست و همین که به دفتر محقرآن روز او در طبقه دوم ساختمان کوچکی در خیابان شاه رفتم کتابی کوچک، در قطع بزرگ باجلد رنگی زیبائی به نام جغرافیای طلائی(1) به دستم داد و گفت این یک کتاب درسی درباره‏جغرافیای عمومی برای مدارس ابتدائی است و اگر ترجمه آن را جایگزین کتاب فعلی سال پنجم‏ابتدائی کنیم، خدمت بزرگی به توسعه دانش نوآموزان، خود کرده‏ایم. او درست می‏گفت، چون‏در آن زمان کتاب جغرافیای ابتدائی روی کاغذ بسیار ارزان با نقشه‏های سیاه و سفید درهم چاپ‏می‏شد. صنعتی‏زاده اضافه کرد که تا مطالب کتاب آماده شود، او فیلم و زینگ آن را فراهم خواهدکرد و کتاب ابتدائی را برابر و مانند جغرافیای طلایی منتها به زبان فارسی برای اول سال‏تحصیلی آماده خواهد ساخت. قراردادی به مبلغ مختصر 7500 تومان به نام من و دو نفر ازشاگردان خوب و جغرافیدان من یعنی شادروانان دکتر لطف‏اله مفخم‏پایان و حسین خلیلی‏فرمنعقد شد و آغاز به کار کردیم و طولی نکشید که کتاب جغرافیای سال پنجم ابتدائی با قطع بزرگ‏و کاغذ مرغوب و عکسها و نقشه‏های رنگی دلچسب دانش‏آموزان به موقع، به بهای 35 ریال‏منتشر شد و هجوم دانش‏آموزان در بعضی شهرها برای دریافت آن به قدری بود که شنیدیم بازارسیاه پیدا کرده و تا جلدی 150 ریال به فروش رسیده است. به موازات این اقدام صنعتی‏زاده باشادروان دکتر پرویز خانلری قرارداد جداگانه‏ای منعقد ساخت که با همان شرایط و کیفیت‏هاکتاب تاریخ ابتدایی را با مطالبی مناسب با تاریخ ایران و اسلام آماده سازد. در آن روزها گفته‏می‏شد که هر دو این کتابها را در آمریکا به انگلیسی ترجمه کرده‏اند و کلیه آمریکائی‏ها که درسمت‏های مختلف مأمور ایران می‏شدند، می‏بایستی به منظور آشنائی با تاریخ و جغرافیای‏ایران این کتاب را خوانده و امتحان بدهند.

موفقیتی که کتاب جغرافیائی پنجم ابتدائی کسب کرده بود ما را به فکر انداخت که کتابی نظیرآن با همان شرایط و نفاست درباره جغرافیای ایران برای سال ششم ابتدائی آماده سازیم ولی‏مشکل کار در این بود که در مورد این کتاب فیلم و زینگ و نقشه و تصویری در دست نبود و بایدهمه چیز را از ابتدا آماده سازیم. صنعتی‏زاده هنرمند بزرگ و گرانقدر امروز، استاد پرویز کلانتری‏را که در آن روزها جوانی پرشور و شوق بود پیدا کرد و او سراسر کتاب را با نقاشی‏های مناسب‏حال درباره معیشت‏های ایرانی و محیط زیست آنها مزین ساخت.

همانطوری که در جای دیگر بارها گفته‏ام کتابهای تاریخ و جغرافیای ابتدائی فرانکلین نقطه‏عطفی در آموزش ابتدائی بود که نوجوانان را سر شوق و ذوق می‏آورد و زیاد بوده‏اندجغرافیدانانی که به من اظهار کرده‏اند که با علم جغرافیا و تحصیل در آن رشته از طریق همان‏کتابها آشنا شده‏اند. این کتابها از اولین روز انتشار تا 15 سال باب روز بود و هر سال در تعدادزیادی تقریباً بدون هزینه تجدید چاپ می‏شد و برای اداره مربوط وزارت معارف، منبع درآمدی‏پیش‏بینی نشده بود.

سال بعد از انتشار جغرافیای ایران صنعتی‏زاده کتاب عظیم جغرافیای جهان تألیف چند نفرجغرافیدانان روز آمریکائی را که برای دانشگاه‏ها آماده شده بود برای ترجمه پیشنهاد کرد ولی من‏چون سخت درگیر بنیان‏گزاری و توسعه اداره کل هواشناسی (سازمان هواشناسی کشور امروز)بودم پیشنهاد او را نپذیرفتم و ترجمه آن کتاب به وسیله مترجم زبردست آقای ابوطالب صارمی‏صورت پذیرفت و کتاب با تجدید چاپ سالها مورد استفاده دانشجویان دانشگاه‏ها قرار گرفت.

اگر روزی فهرست 1000 عنوانی که صنعتی‏زاده با تواضع تمام می‏گوید که در تولید آنهانقش داشته فراهم گردد ملاحظه خواهد شد که در مورد بسیاری از علوم محض و طبیعی وانسانی متداول در مراکز آموزشی، آن روز کشور ما خدمات مشابهی در نوآوری و توسعه کمی وکیفی آنها به عمل آورده است و به همین علت است که به نظر اینجانب او را عاملی موثر درتوسعه فرهنگ نوین کشور باید دانست.

همایون صنعتی‏زاده در سالها فعالیت انتشاراتی کمبود یک دائره‏المعارف فارسی را برای بالابردن سطح فرهنگ عمومی و کمک پژوهشگران احساس کرده بود و از این رو در سال 1336 به‏فکر ترجمه یک دائره‏المعارف انگلیسی افتاد و برای این کار دائره‏المعارف یک جلدی کلمبیاوایکینگ(2) را که در اغلب خانه‏های آمریکائی وجود داشت برگزید و برای انجام کار شادروان‏دکتر غلامحسین مصاحب را که دانشمندی بسیار فاضل و دقیق و دانش دوست و علاقمند به‏فرهنگ مملکت بود در نظر گرفت و دست او را باز گذاشت تا به هر نحوی که خود او مصلحت‏می‏داند مقدمات کار را فراهم نماید. مرحوم دکتر مصاحب جلساتی مشورتی با مشارکت افرادی‏مانند شادروانان دکتر حسین گل‏گلاب، احمد آرام، دکتر مهدی فروغ، دکتر محمد معین، دکتر کمال جناب، دکتر اسفندیار بزرگمهر و اینجانب ترتیب داد (نگاه کنید به عکسی که در اردیبهشت‏1336 از اولین نشست این گروه مشورتی برداشته شده است) و قرار بر این شد که تمام‏مدخل‏های علمی و عمومی دائره‏المعارف کلمبیا وایکینگ به فارسی ترجمه شود و به جای‏مدخل‏های تاریخی و جغرافیائی و اجتماعی که به جوامع آمریکائی و غربی مربوط می‏شودمعادلهای درباره تاریخ و جغرافیا و فرهنگ و ادب و آئین‏ها و سنن ایرانی جایگزین گردد و برای‏هر بخش مسئول و سرپرست و ویرایشگری در نظر گرفته شد و طرح تدوین دائره‏المعارف واردمرحله عمل شد که در ضمن آن قرار بر این بود که سرپرستی بخش جغرافیا و تهیه فیش‏های‏جغرافیایی را من بر عهده داشته باشم. من هم به نوبه خود دو سه تن از شاگردان علاقه‏مند وزرنگ کلاس خود را برگزیدم که زیر نظر جواد صفی‏نژاد (استاد دانشمند بعدی دانشگاه تهران)صدها فیش تهیه و تنظیم نمایند که همه در سالهای بعد وسیله مسئولان دیگر از جمله شاگرددیگر من، دانشمند خسرو خسروی مورد بهره برداری قرار گرفت و جلد اول دائره‏المعارف پرارزش و کم نظیر به طوریکه همه می‏دانند اول بار در سال 1345 منتشر گردید و سالها طول‏کشید تا جلد دوم آن با تلاش‏های دیگر علاقمندان تدوین شود. جالب است که شادروان دکترمصاحب در دیباچه جلد اول، چنین نوشته است: «ایشان (آقای همایون صنعتی‏زاده) مطلبی به‏من گفتند که جا دارد در این دیباچه نقل شود و آن اینکه، با اقدام چنین کاری و عملی ساختن آن،سنتی در این کشور گذاشته خواهد شد» و اکنون بعد از حدود چهل سال با ملاحظه ده‏هادائره‏المعارف مختلف که در حال تدوین و تکوین است می‏بینیم که صنعتی‏زاده با چه دوراندیشی اقدام به ترجمه دائره‏المعارف کرده است.

در این فاصله کار مؤسسه فرانکلین بالا گرفته و دستگاه آن وسعتی پیدا کرده بود به طوریکه‏دفتر صنعتی‏زاده محل ملاقات شخصیت‏ها و استادانی شد که همه اهل قلم و پژوهش بودند. درروزهای سال 1338 بود، من لااقل هفته‏ای یک بار به دفتر فرانکلین سر می‏زدم. روزی‏صنعتی‏زاده نقشه‏های خود را درباره جغرافیا از جمله طرح‏هایی مانند انتشار کتب درسی مدارس،تهیه نقشه‏های جغرافیایی کشور و انواع اطلس‏ها و امثال آن را برای من بازگو کرد و پیشنهاد کردکه من از تمام اشتغلات خود دست کشیده و تمام وقت در اختیار او قرار گیرم و فعالیت‏های‏جغرافیایی مؤسسه را سرپرستی کنم و در مقابل دو برابر آنچه درآمد ماهانه دارم از او حقوق‏دریافت کنم. ولی من نمی‏توانستم از دانشگاه و هواشناسی که به هر دو علاقه‏مند بودم دست‏بردارم و پیشنهاد او را نپذیرفتم و در نتیجه رفت و آمد من به فرانکلین کمتر شد. یک روز در بهار1338 صنعتی‏زاده ضیافتی در رستوران رزیدانس در خیابان ویلای آن روز و دکتر نجات الهی‏امروز به افتخار چند تن از هیئت امنای مؤسسه فرانکلین که به ایران سفر کرده بودند به راه‏انداخته بود. در آنجا که با آنها صحبت می‏کردم همه درباره تلاشهای ثمر بخش و پشت کارتحسین برانگیز همایون در پیشبرد هدفهای فرانکلین سخن می‏گفتند.

این بود مشتی از خروار و نمونه‏ای از 1000 عنوانی که همایون صنعتی‏زاده در ترجمه وتدوین آن نقش داشته است اما در این جا ممکن است این سؤال برای خوانندگان بخارا پیش آیدکه همایون با چه منابعی این خدمات را انجام می‏داده است. در جواب چنین سؤال احتمالی بایدبه یاد داشت که همایون صنعتی‏زاده در همان سالهای اول تأسیس مؤسسه فرانکلن در تهران ازطرف مرکز فرانکلین مأموریت پیدا کرد که شعبه آن مؤسسه را در کشور هم زبان ایران، یعنی‏افغانستان دائر نماید و او در سفر به افغانستان قراردادی بست که کتابهای درسی افغانستان را درایران چاپ کند و این کار را انجام داد و مبلغ جالبی برای فرانکلین کنار آورد. مؤسسه فرانکلین‏یک مؤسسه غیرانتفاعی بود و مدیریت آن ملزم بود درآمدهای مازاد بر هزینه‏های جاری آن را درراه توسعه آن به کار اندازد. در آن زمان مانند حالا ناشرین ایرانی در مورد هر عنوانی که به چاپ‏می‏رساندند حداکثر تا 15 درصد قیمت پشت جلد را سهم مؤلف یا مترجم و تولید کننده‏می‏دانستند و همایون که ترجمه‏ها و نوشته‏های مؤسسه فرانکلین را وسیله ناشرین مختلف‏انجام می‏داد در هر مورد 15% قیمت روی جلد را به نفع مؤسسه فرانکلین دریافت می‏کرد و همه‏را با صداقت در راه توسعه فعالیت‏های مؤسسه به کار می‏گرفت و شاید از همین محل بود که‏روزی کتابهای جیبی و روزی چاپخانه افست (17 شهریور) را به راه انداخت که در آن زمان به‏عنوان بزرگترین و مدرن‏ترین و ثمربخش‏ترین چاپخانه شهرتی به دست آورده بود و زمانی‏کارخانه کاغذ پارس را تأسیس کرد که خود عامل مهمی در توسعه چاپ کتاب در سطح کشور به‏شمار می‏رفت و با داشتن این امکانات بود که صنعتی‏زاده در سالهای آخر نه فقط بیشتر کتب‏درسی وزارت معارف ما را تدارک می‏دید بلکه تمام کتابهای درسی مدارس افغانستان را نیز درایران تهیه می‏کرد. این بود مختصری درباره 13 سال زندگی همایون صنعتی‏زاده تا جائی که من‏اطلاع داشتم. داستان زندگی پر فعالیت و در عین حال پر حادثه سالهای بعد زندگی این مرد بزرگ‏را باید تنظیم کنندگان تاریخ شفاهی انتشارات از طریق مصاحبه‏ها که قبلاً اشاره کردم به دست‏آورند یا اینکه خود او شرح حال خود را که قطعاً آماده دارد منتشر سازد.

اما درباره ترجمه جغرافیای استرابو تا جایی که من اطلاع دارم، آقای صنعتی‏زداه کار ترجمه‏آثار تاریخی و فرهنگی ایران را برای موقوفه دکتر محمود افشار از سال 1377 با ترجمه‏جغرافیای تاریخی ایران، تألیف دانشمند شهیر و ایرانشناس بی‏نظیر روسی بارتولد آغاز کرده‏بود.

متن انگلیسی جغرافیای تاریخی ایران و مخصوصاً مقدمه فاضلانه و 30 صفحه‏ای‏بازورث(3) بر آن به زبانی بس دشوار توأم با یادداشت و یا نوشته‏های پیچیده تدوین شده بود که‏به نظر اینجانب ترجمه آن کاری دشوارتر از ترجمه نسبتاً ساده جغرافیای استرابو بوده و ترجمه‏آن کتاب و مخصوصاً اصلاحات و نظراتی که ویراستاران ابراز کرده‏اند، آقای صنعتی‏زاده را نه‏فقط به صورت مترجمی متبحر درآورده بود بلکه او را به پژوهش در مسائل مربوط به ایران‏باستان علاقمند ساخته بود و در نتیجه او با بسیاری از منابع تحقیق و نوشته‏های شرق شناسان‏آشنائی پیدا کرده و به شهادت یادداشتها و یا نوشته‏های کتاب جغرافیای استرابو تعدادی از آن‏قبیل منابع را در اختیار داشته و یا از کتابخانه ظاهراً قوی دانشگاه کرمان استفاده کرده است وتوانسته است چند کتاب دیگر درباره ایران قبل از اسلام برای موقوفه دکتر محمود افشار ترجمه‏کند. من هم برای تهیه این مختصر دوره کامل 17 جلدی متن انگلیسی را در کتابخانه بسیار غنی وکم نظیر مرکز دائره‏المعارف بزرگ اسلامی در اختیار داشتم و همین که تصمیم به معرفی ترجمه‏صنعتی‏زاده گرفتم از کتاب 11 تا 17 مروری به عمل آورده و از هر 10 صفحه کتاب یک صفحه راخود ترجمه کردم و با مقایسه این ترجمه‏ها با قسمت‏های مربوط از ترجمه کتاب جغرافیای‏استرابو به هیچ موردی که از درک ناصحیح مطلبی حکایت کند برخورد نکردم و از این رواطمینان حاصل کردم که از نظر مطابقت محتوای ترجمه با متن نقصی در ترجمه وجود ندارد.ولی مسئله تعبیر مفاهیم در قالب زبان فارسی مسئله‏ای است که بیشتر به روش تحریر و سلیقه‏مترجم در انتخاب الفاظ معادل در زبان فارسی ارتباط دارد و باید اعتراف کنم که در این مقایسه‏ترجمه‏های خودم با نوشته‏های صنعتی‏زاده بسیار اصلاحات و تعابیر دلچسب نو را آموختم.




به نظر این نویسنده آقای همایون صنعتی‏زاده در ترجمه کتاب جغرافیای استرابو با دو مشکل‏مواجه بوده یکی جمله‏بندی متن انگلیسی و دیگری کثرت اعلام خاص، از لحاظ جمله‏بندی‏مواردی در متن انگلیسی دیده می‏شود که در ازای یک جلمه از 20 سطر تجاوز می‏کند ولی‏مترجم مفهوم آن جمله را بدون اینکه خللی در آن ایجاد شود در غالب چهار یا پنج جمله کوتاه به‏فارسی برگردانده است. اما موضوع نام‏های خاص اعم از تاریخی و جغرافیایی و اسامی انسانهادر این کتاب به قدری زیاد و نامأنوس است که گاهی خواننده را خسته می‏کند. در فهرست چهل‏صفحه‏ای «اعلام تاریخی اشخاص و اقوام و جغرافیایی» که در آخر کتاب به چاپ رسیده ونامهای جغرافیایی آن مشخص شده حدود 2850 نام آمده که 1500 نام آن جغرافیایی است وبقیه نام اشخاص و قبایل است (همین جا باید یادآور شوم که از نقایص این فهرست این است که‏نام اسکندر مقدونی که داستانهای او بخشی از تمام کتاب را اشغال کرده در این فهرست از قلم‏افتاده است.)

می‏توان گفت که تقریباً تمام این نام‏ها یا یونانی اصل و یا به صورت یونانی شده نامهای غیریونانی است. چون اکنون مسلم شده است که یونانیانی که دو سه قرن بعد از اسکندر بر آسیای‏جنوب غربی حکومت می‏کردند تمام نامهای محلی را به نامهایی یونانی مبدل کرده‏اند و این‏مطلب را خود استرابو نیز یادآور شده است و در اینباره چنین می‏گویند:

«اریستابولوس(4) رودی را که از سغدیانا می‏گذرد پولی تیمتوس(5) می‏نامد و این اسم رایونانیان تحمیل کردند. همانگونه که اسم‏های بسیاری از دیگر مکانها را تحمیل کردند و پاره‏ای رابا اسمهای نوین نامگذاری کردند و در طرز نوشتن بسیاری جاهای دیگر دست بردند (ص 41)».

تعدادی اندک از این همه نام‏های جغرافیایی در کتابهای تاریخی قدیم مانند ایران باستان‏پیرنیا و امثال آن به دست ما رسیده است ولی به صورت‏های مختلف و تلفظهای دیگر که بیشتراز شکل فرانسوی شده آنها اقتباس شده است مانند سیلیزی و فریجی و حال این که در کتاب‏حاضر تمام این نامها به صورت تلفظ اصل یونانی و لاتین به فارسی برگردانده شده ولی‏متأسفانه این عمل یک دست انجام نشده است. چون از صورت انگلیسی نام‏ها آن چنانکه در فهرست آخر کتاب آمده چنین استنباط می‏شود که در تبدیل نامهای نامأنوس یونانی ولاتینی که‏مثلاً
CH در فارسی یکجا به «خ» مبدل شده (achilleieum اخیلیوم ص 7) و در جای دیگر «چ»شده است (sceptachi سپتاچی ص 10) یا Sc که در اینجا به صورت «س» آمده، در جای دیگر«اسک» شده است (scidides اسکیدیس ص 11) یا حرف C که گاهی «ک» و زمانی «س» شده‏است (colchis کلخیس ص 11 و Cyrus سیروس و کیروس ص 15).

صنعتی‏زاده که به گفته استاد ارجمند ایرج افشار در مقدمه بر کتاب مورد بحث ما مدتها وقت‏خود را صرف ترجمه متون یونانی مربوط به ایران از انگلیسی به فارسی کرده و تجربه‏هایی دراین فن اندوخته است.(6) به خواهش موقوفات دکتر محمود افشار یزدی اقدام به ترجمه بخش‏مربوط به ایران در جغرافیای استرابو کرده است. و در مقدمه ترجمه چندین صفحه به شرح حال‏استرابو از تولد او در حدود 64 ق . م تا وفاتش در 24 میلادی تخصیص داده و او را چنانکه بایدو شاید برای خوانندگان خود معرفی کرده است و اطلاعات زیادی درباره اجداد و تبار پدری ومادری استرابو و مقام شامخ اجتماعی او به دست می‏دهد و چنین نتیجه می‏گیرد که «استرابوتباری مخلوط داشته و از پشت یونانیان صاحب آوازه و یا آسیایی‏هایی بوده که شاهان نپتوس رابه عنوان سرور و ساتراپ و روحانی نما خدمت می‏کردند اما با وجود اینکه خون آسیایی دررگهای او جریان داشته زبان و تربیت او کاملاً یونانی بوده است.» او اضافه می‏کند که استرابو بایدثروتی هنگفت به ارث برده باشد و آنقدر اندوخته داشته است که بتواند با فراغت خاطر تن به‏مسافرت‏ها داده و به کسب دانش و پژوهش بپردازد. مترجم سپس درباره استادان استرابو که همه‏از فلاسفه زمان خود بوده‏اند و همچنین از تمایل و تعلق او به مکتب فلسفی رواقیون سخن‏می‏راند و درباره مسافرتهای استرابو نیز توضیح کافی می‏دهد و در پایان انگیزه استرابو را که‏عمری به پژوهش در تاریخ‏نگاری گذرانده در نوشتن و تدوین جغرافیا با نقل قول او چنین بیان‏می‏کند که:

حال باید شرح دهم که کدام کشورها و سرزمین‏ها را شخصاً دیده و درباره کدام کشورها وسرزمین‏ها از گفته‏ها و نوشته‏های دیگران سود جسته‏ام. در غرب از ارمینه تا سواحل تیرهیتا روبه روی ساردینیا و در سمت جنوب از دریای اوگینه (دریای سیاه) تا مرزهای حبشه را به چشم‏خود دیده‏ام. در میان جغرافی نویسان کسی را نخواهید یافت که بیش از من سفر کرده ومسافت‏های طولانی‏تری را پیموده باشد. آنان که بیش از من در نواحی غربی سفر کرده‏اند به‏اندازه من در مشرق مسافرت نکرده‏اند و آنانکه در شرق بیش از من جهانگردی کرده‏اند فرصت آن‏مقدار سیاحت را که من در مغرب کرده‏ام نداشته‏اند.»

اما در جهان جغرافیا و مخصوصاً در تاریخ تحول این علم استرابو از چند جهت از اهمیت‏خاص برخوردار است.

1 - به خاطر اینکه آخرین نفر از جغرافیدانان دوران باستانی یعنی قبل از میلاد است‏

2 - به خاطر اینکه تنها جغرافیدان آن زمانها است که آثارش پایدار مانده و قسمت عمده آنچه درتاریخ تحول جغرافیا درباره هزاره قبل از میلاد در مغرب زمین نوشته شده، از آثار او اقتباس شده‏است.

3 - به خاطر اینکه نوآوریهایی در تفکر جغرافیایی عنوان کرده که صدها سال پایدار مانده وراهنمای قرون وسطائی‏های آزادمنش بوده است.

بنابر آنچه در تاریخ علم جغرافیای مغرب زمین مسطور است در هزار سال بین زمان هومر که‏از خود ایلیاد را به یادگار گذاشته و میلاد مسیح در یونان فلاسفه زیادی بوده‏اند که درباره نجوم وجغرافیا زحماتی کشیده و درباره نهادی ساختن اصول و مبانی علمی جغرافیا سهم به سزائی‏داشته‏اند ولی باید دانست که تفحصات بعدی به اثبات رسانده که دانشمندان یونانی خود خوشه‏چین اصول علومی بوده‏اند که سالها قبل از آنها در مصر و کلده و آشور و سومر پی‏ریزی شده‏چنانکه گفته شده است که اصول ریاضی و هندسه یعنی حساب‏گری و اندازه‏گیری و تشخیص‏سمت شمال و جنوب اول بار در مصر ابداع شده و یا تقسیم سال به 360 روز و 12 ماه سی‏روزه و همچنین تقسیم دایره به 360 درجه و بسیاری از اصول جبر و مقابله اول بار در سومر وبسیاری از اصول هیئت و نجوم در بابل و آشور به وجود آمده و یونانیها این اصول جغرافیایی راتحت نظم آورده‏اند که در موارد زیادی به نام آنها در کتابها ثبت شده است. از آن جمله می‏توان‏ازتالس(7) (قرن ششم ق.م) به خاطر ابداع قواعد هندسی، اناکسیماندر(8) به خاطر اختراع‏ساعت آفتابی و پیشنهاد فصول سال و ترسیم اولین نقشه جهان، هکاتئوس(9) به خاطر شرح وتوصیف نواحی که تدوین کرده بود، هردوت به خاطر اینکه جغرافیا را مبنای تاریخ می‏دانسته وتاریخ او پر از مطالب جغرافیایی بوده است، افلاطون و ارسطو به خاطر فرضیات فلسفی درباره‏مسائل متعدد جغرافیای طبیعی و کرویت زمین، هیپارکوس به خاطر تقسیم‏بندی زمین،اراتوستن و پوزیدونیوس(10) به خاطر اندازه‏گیری محیط و ابعاد زمین، بر اساس مدار ونصف‏النهار و جغرافیدانان نامدار دیگر نام برد که بسیاری از آثار دست اول این بزرگان علم‏جغرافیا در یونان با گذشت زمان از میان رفته و آنچه درباره اینها امروز گفته می‏شود در کتب وآثار متفرقه دیگر نقل شده ولی استرابو به همه آن آثار دسترسی داشت و درباره اغلب آنها اظهارنظر انتقادی کرده است و به گفته پرستون جیمس جغرافیدان معاصر آمریکایی(11) بیشتر آنچه‏درباره جغرافیا در دوره کلاسیک گفته می‏شود از کتب استرابو اقتباس شده است.

اهمیت دیگر استرابو در نو آوری‏های او در تعاریف و مفاهیم جغرافیا است که تا جائی که به‏جغرافیا ارتباط پیدا می‏کند مبنای نهضت علمی رنسانس را فراهم کرده است.

تعریفی که استرابو از جغرافیا و ترکیبی بودن آن آورده و آن را جغرافیای نوین خوانده به‏صورتی است که امروز هم با وجود پیشرفت‏ها و فن‏آوریهای قرن 19 و 20 به قوت خود باقی‏است و هیچ جغرافیدانی نمی‏تواند منکر آن گردد. آن تعریف چنین است:

«همانظور که انسانی که زمین را اندازه می‏گیرد اصول کار خود را از منجمین اقتباس می‏کند که‏آنها هم از دانش فیزیک دانان استفاده برده‏اند همانطور جغرافیدان هم می‏بایستی حساب کار خودرا از کسی که زمین را اندازه‏گیری کرده جدا سازد ولی به او و کسانی که به نوبه خود مورد اعتماداو بودند اعتماد کند آن وقت در مرحله اول به شرح و توصیف جهان مسکون ما اندازه شکل ومشخصات آن و نیز نسبت و روابط انسان با کره زمین به طور کلی بپردازد و این وظیفه اصلی یک‏جغرافیدان است آنوقت و در مرحله دوم می‏بایستی به صورتی مناسب و شاسیته به شرح‏قسمت‏های متعدد زمین اعم از خشکی و دریا بپردازد و ضمناً متوجه جاهایی باشد که چنانکه‏باید مورد بحث دانشمندان قبلی که ما تصور می‏کردیم مطلع‏ترین افراد در آن مطچالب بوده‏اند قرارگرفته است.»

استرابو جغرافیای خود را در 17 کتاب منتشر کرده که دو جلد اول آن را به بحث در کلیات‏جغرافیایی و ذکر منابع و آثار گذشتگان تخصیص داده سپس 8 جلد درباره اروپا، 6 جلد درباره‏آسیا و یک جلد آخر را درباره لیبیا (آفریقای امروزی) به رشته تحریر درآورده است. با ظهورمسیحیت و استیلای کلیسا در کشورهای اروپائی آثار جغرافیای یونانی به تدریج از میان رفته‏ولی خوشبختانه تمام 17 جلد جغرافیای استرابو در قرن ششم میلادی به دست آمده و بارها به‏زبان‏های دیگر اروپایی ترجمه و چاپ شده است.

در اثر مندرجات آثار استرابو بوده است که پژوهشگران اروپایی طی چند قرن درباره آثاردیگر جغرافیدانان دوران کلاسیک اطلاعاتی از گوشه و کنار جمع آوری کرده و یادگارهای‏پایداری از خود به جای گذاشته‏اند.

استرابو ظاهراً به نوشته‏های فلاسفه و دانشمندان یونانی مخصوصاً در ایامی که در مصر وکتابخانه اسکندریه می‏گذرانده دسترسی داشته و از همه آنها در تدوین مجلدات جغرافیایی خوداستفاده کرده و همه مطالب آنها را با ذکر مأخذ نقل کرده و مورد تأیید یا نقد و گاهی نفی قرار داده‏است و در بسیاری موارد گفته‏های آنها را با توجه به واقعیاتی که در سالهای بعد از آنها به دست‏آمده اصلاح کرده است. مشاهدات عینی خود او محدود به بخش شرقی سواحل مدیترانه ازایتالیا تا نیمه‏های آسیای صغیر و همچنین مصر و اسکندریه و رود نیل تا حدود آبشار اول بوده‏است که درباره شرائط جغرافیائی و تاریخی این منطقه اطلاعات مطمئنی به دست می‏آید ولی‏خارج از این منطقه هر چه دورتر برویم گفته‏های او مبهم‏تر ولی در عین حال تقریباً تنها مطالب‏نوشته‏ای است که به دست محققین اروپائی افتاده است. و بارها به زبانهای مختلف ترجمه وچاپ شده است. بنابر آنچه مترجم انگلیسی در مقدمه جلد اول کتاب ذکر کرده، استرابو درتدوین دوره جغرافیای خود از 40 مأخذ بهره بر گرفته است.

همانطور که قبلاً اشاره شده 6 جلد از کتابهای 17 گانه او یعنی از کتاب یازدهم تا هفدهم‏مربوط به آسیا یا دنیای معلوم آن زمان در فاصله بین مدیترانه و هندوستان امروز مخصوصاًفلات ایران و آنچه امروز به آسیای جنوب غربی معروف است می‏شود و همین 6 جلد به علاوه‏جلد هفدهم تا آخرین کتاب درباره لیبیا (آفریقا) است که آقای همایون صنعتی‏زاده با سلاست‏بیان و صداقت قابل ستایشی به فارسی برگردانده است.

در ترجمه آقای صنعتی‏زاده هر هفت کتاب آخر استرابو در یک جلد 490 صفحه‏ای تحت‏عنوان «جغرافیای استرابو - سرزمین‏های زیر فرمان هخامنشیان» تدوین شده و زیر عنوان«سرزمین‏های زیر فرمان هخامنشیان» هم از خود مترجم است که کاملاً صحیح و منطبق باواقعیت‏های تاریخی انتخاب شده است.

درباره متن اولی چنین می‏توان گفت که استرابو در تدوین دوره کامل جغرافیای خود در 17کتاب نظم و ترتیب خاصی رعایت نکرده به طوری که هیچ یک از کتابهای 17 گانه او و فصول وبخش‏های آن عنوان خاصی ندارد که از تخصیص متن به مکان یا سرزمین خاصی حکایت کند.هر یک از کتابها به چندین بخش تقسیم شده و هر بخش از چندین جمله تشکیل شده که این‏جمله‏ها شماره‏گذاری شده و این شماره‏ها است که به بهترین صورتی خواننده را به مطلب موردنظر او راهنمایی می‏کند (مانند شهر شوش - جمله 4 از بخش 3 کتاب پانزدهم)

@روال کار استرابو چنین است که در مورد هر روستا، شهر، ناحیه، منطقه و سرزمین که نام‏می‏برد اول شرائط طبیعی آن مانند کوه و دشت و رودخانه و دریاچه و فواصل راه‏ها و آب و هواو پوشش گیاهی اشاره می‏کند و رابطه آن را با نواحی مجاور روشن می‏سازد سپس به مسائل‏انسانی مانند نوع معیشت (چوپانی، دامداری، کشاورزی، صنعت و امثال آن) می‏پردازد و پس ازآن به مسائل تاریخی و مشکلات قبیله‏ای و آداب و سنن و مذاهب و زبان و شرح حال بزرگان ومردان آوازه‏دار و آثار آنها می‏پردازد. او جمیع این اطلاعات را از ده‏ها آثار و نوشته از فلاسفه ودانشمندان یونانی و غیر یونانی که در اختیار داشته اقتباس کرده و درباره هر مطلبی، گوینده ومرجع مطلب را ذکر می‏کند و به تمام این مطالب با نظر انتقادی نگریسته و صحت و سقم آن رامورد قضاوت قرار می‏دهد. مخصوصاًدر جاهایی که مسافت‏ها و فواصل مطرح است اقوامی‏مختلف را با هم مقایسه کرده و معقول‏ترین را تأیید می‏کند. در میان منابع مورد استفاده بیشتر ازهمه به نوشته‏های اراتوستن تکیه می‏کند و ارقام او را برمی‏گزیند.

از جمله مسائل بسیار قابل توجه که در این نظر سنجی‏های او به چشم می‏خورد نفی صریح‏گفته‏ها و نوشته‏های اغراق‏آمیزی است که حامیان اسکندر درباره فتوحات و جهان کشائی‏های اواز خود به یادگار گذارده‏اند.

در بخش اول از کتاب یازدهم که به بحث درباره کلیات آسیا و قسمتی از آن تخصیص یافته،هنگامی که از دریای کاسپین (دریای خزر که به عقیده استرابو خود خلیجی از دریای شمالی بوده‏ص 3) صحبت می‏کند چنین می‏گوید:

«4 - با انگیزه افزودن بر افتخارات اسکندر چه بسیار مفهوم‏های نادرست و خطا درباره این‏دریا نوشته شده است. چون همه بر آن بودند که رود تانائیس (دن) اروپا را از آسیا جدا می‏سازد وسرزمین میان این دریا و رود تانائیس وسعت بسیار دارد و این نواحی را قدرت مقدونیه نگرفته‏بود بر آن شدند که در شرح لشکرکشی‏های اسکندر دست ببرند تا شاید این شهرت پا بگیرد که‏اسکندر این بخش از آسیا را نیز گشوده بوده است. بنابراین دریاچه سیوئیس که تانائیس به آن‏می‏ریزد را با دریای کاسپین یکی دانستند و این را هم دریاچه خواندند و اصرار ورزیدند که تا راه‏آبه‏ای زیرزمینی این دو با یکدیگر ارتباط دارند و هر یک بخشی از دیگری است.» ص 29

یا اینکه در کتاب پانزدهم ک به سرزمن‏های واقع بین هند و نیل از طرفی و کوههای تاورس ودریای جنوبی از طرف دیگر محدود است و با فلات ایران امروز مطابقت دارد. اختصاص یافته واز هر کتاب دیگر استرابو اطلاعات جغرافیایی آن درباره ایران امروز بیشتر است. در بخش اول‏جمله 5 (ص 261 کتاب ترجمه فارسی) چنین می‏گوید:

«5 - این گزارش‏ها را اگر نادیده گرفته و به منابع پیش از لشکرکشی اسکندر به هند رجوع کنیم‏وضع را از این هم آشفته‏تر می‏یابیم. معقول است فرض کنیم اسکندر آنچه را در این منابع بوددرست پنداشته و باور کرده بوده زیرا خوش اقبالی پرده چشمانش شده و نمی‏گذاشت واقعیات‏را ببیند. به هر حال «نئارخوس» می‏گوید: اسکندر چون شنید هم سیروس و هم سیمرامیس به‏هند لشکر کشیده و از آن جا باز پس نشسته و از همراهان سیمرامیس تنها 20 نفر و از لشکریان‏سیروس فقط هفت نفر جان به سلامت بردند درصدد برآمد تا سپاه خود را از گدروزیا بگذراند.اسکندر می‏پنداشت چون اینان ناکام شده بودند اگر بتوانند سپاه پیروزمند خود را به سلامت ازمیان همان اقوام و نواحی بگذراند افتخار عظیمی نصیب او خواهد شد. این پنداشت سبب شدتا آنچه را در آن منابع آمده بود باور نماید.

6 - تا چه اندازه می‏توان این گزارش‏های مربوط به سیروس و سیمرامیس را باور کرد؟مگاستانس عملاً این استدلال را می‏پذیرد و توصیه می‏کند که داستانهای کهن درباره هند رانپذیریم. می‏گوید هیچ‏گاه نه سپاهی هندی و توسط هندیان به دیگر کشورها گسیل شده و نه‏سپاهی از دیگر کشورها بدان جا رفت تا بر هند تسلط یابد... .

7 - آشکار است این داستانها را چاپلوسان اسکندر از خود ساخته و جعل کرده‏اند. نخست بااین وضعیت روبرو هستیم که گفته‏های این مورخان با یکدیگر سازگار نیست. سپس می‏بینیم‏پاره‏ای از این افسانه‏ها را بعضی از مورخان نقل کرده‏اند و دیگران در آن باره ساکت‏اند. باور کردنی‏نیست اعمالی چنین قهرمانانه انجام شده باشد و بعضی مورخان از آن بی‏خبر مانده باشند یا اگرخبر آنها را گرفته‏اند از ذکر آنها خودداری کنند. از اینها گذشته شاهدیم آن مردم و اقوامی که‏می‏گویند این اعمال قهرمانی شگفت‏انگیز در قلمرو آنان رخ داده به کلی از این مطالب‏بی‏اطلاع‏اند. افزون بر تمام اینها اعمالی را که به هرکول نسبت می‏دهند مدت‏های مدید پس ازجنگ تروا رخ داد و همه از ساخته‏ها و جعلیات مؤلف کتاب «ماجراهای هرکول» است خواه‏مؤلف آن کتاب «پی ساندر» باشد یا دیگری.»

همانطور که قبلاً اشاره شده دوره کامل جغرافیای استرابو در 17 کتاب تدوین شده و تقریباًتمامی دنیای مفهوم آن زمان را در بر دارد که مترجم دانشمند آقای همایون صنعتی‏زاده، کتابهای‏11 تا 17 آن را به فارسی برگردانده است که درباره محتوای هر کتاب چند سطری برای آگاهی‏علاقه‏مندان در این جا ذکر می‏شود.

کتاب یازدهم در 62 صفحه و 14 بخش درباره آسیا صغیر آنچه بین رود تانائیس(12) و هند45000 استادیا قرار دارد، شامل: قفقاز، آلبانی، دریای کاسپین، هیرکانیه، پارتیا، باکتریا، آریا،دیانا، ماد، ارمنیه، بین‏النهرین، بابلستان، درنگه(13) و سرزمین‏های اقوام ماساژت(14) و سکایا.

کتاب دوازدهم در 60 صفحه و 8 بخش بیشتر درباره آسیای صغیر شامل کاپادوکیه(15)،ملینه(16)، کاتانیا(17)، بونتس(18)، فریکیه(19)، ارمنستان، بی‏تی‏ینه(20)، لیدیا(21) و غیره.

کتاب سیزدهم در 57 صفحه و 8 بخش بیشتر درباره پلوپونتس، تروا (سرزمین داستانهای‏حماسی هومر) میگدونیا و سواحل و بنادر دریای اژه.

کتاب چهاردهم در 72 صفحه و 6 بخش مخصوص بونیه، کاریه و دیگر نواحی یونان وجزایر و سواحل و جزایر رودس و قبرس و بنادر معروف دریای اژه مخصوصاً شهر میلنوس ونام آوران آن مانند طالس، اناکسیماندر و هکاتئوس و غیره... .

کتاب پانزدهم در 74 صفحه و 3 بخش درباره قسمت‏هایی از آسیا که در بیرون تاروس یعنی‏بین هند و نیل از طرفی و تاروس و دریای جنوبی از طرف دیگر یعنی آنچه که بیشتر از همه جا بافلات ایران مطابقت دارد و در رابطه با اسکندر صفحاتی از آن را قبلاً نقل کردیم بیشتر این بخش‏به شرح هند و شگفتی‏های طبیعی و انسانی آن و همچنین سرزمین‏های آریانا که ایران امروز راشامل می‏شود تخصص یافته و در این بخش است که حدود آریانا را به این صورت توصیف‏می‏کند:

«بعد از هندوستان آریانا قرار دارد. نخستین بخش از سرزمین‏های تحت تصرف ایرانیان بعد ازرود سند و ساتراپی‏های علیا که در آن سوی کوههای تاروس واقع‏اند. آریانا از جنوب و شمال باهمان دریا و کوههایی که هندوستان جریان دارد. مرز آرینا از این رود، در سمت مغرب، تا خطفرضی که از دورازه‏های کاسپین تا کرمانیا کشیده شود، ادامه دارد. بنابراین به شکل چهار ضلعی‏است. ضلع جنوبی آن از مصب سند و پاتالنه آغاز شده و در کرمانیا و خلیج فارس پایان می‏بابد.در این جاست که خشکی برجستگی شدیدی به صورت دماغه‏ای رو به جنوب پیدا می‏کند. آن‏گاه کرانه، در درون خلیج رو، به فارس انحنا می‏پذیرد. آریانا نخست زیستگا اربی‏ها است. اسم‏آنان همانند اسم رودخانه اربیس است. رودی که حد فاصل میان آنان و قوم بعدی، یعنی‏اوریته‏ها، است. نئارخوس می‏گوید: کرانه سرزمین اری‏ها هزار استاد یا طول دارد. اما این ناحیه راهنوز باید جزو هندوستان حساب کرد. آنگاه به طایفه خود مختار اوریتیه می‏رسیم. در ازای‏ساحل دریای سرزمین متصرفی این قوم 1800 استاد یا است. سپس ایختوفاکیه است که 7400در ازای این کرانه روی هم رفته 12900 استاد یا است.» ص 306

سپس درباره نام آریانا چنین می‏گوید:

«بعضی مورخین، آریانا را بر بخشی از پارس و ماد و همچنین قسمت‏هایی از باکتریا وسغدیانا در شمال اطلاق می‏نمایند، زیرا مردم این نواحی با زبانی واحد که لهجه‏های آن‏تفاوت‏های اندک با هم دارند سخن می‏گویند.» ص 311

کتاب شانزدهم در 65 صفحه و 4 بخش درباره بین‏النهرین با توصیف جغرافیایی از دجله وفرات و سرزمین‏های آشور و کلده و بابل و کاس‏های کوه نشین و سوریه و اقوام یهودی وبالاخره عربستان تا مرزهای حبشه و نبطی و سبا است.

کتاب هفدهم و آخرین کتاب جغرافیای استرابو که کوچکترین آنها است در 50 صفحه و یک‏بخش درباره لیبیا یا بخشهایی معلوم از آفریقای امروزی مانند مصر و نیل و اسکندریه است که‏شامل نظرات جغرافیایی و نکات بسیار ارزشمند مبتی بر مشاهدات و مسافرتهای شخصی‏استرابو در طول رود نیل می‏باشد.

بطور کلی درباره جغرافیای استرابو باید گفت که با تمام اهمیتی که در تاریخ علم جغرافیا وجغرافیای مغرب زمین برای آن قائلند اطلاعات جغرافیایی آن در مورد سرزمین‏های دور از مولداو متناسب با بعد مسافت کمتر و مبهم‏تر است و این امری است که خود او در نقل اطلاعات ازمنابع مختلف بارها به آن اعتراف کرده است و جای تعجب است که در کتاب پانزدهم که‏مفصل‏ترین کتابها است حدود 50 صفحه به شرح درباره شبه قاره هند یعنی دورترین بخش وصفحات اندکی به آریانا یا سرزمین فلات ایران تخصیص یافته است ولی با وجود این اطلاعات‏جالبی که درباره تقسیمات کشوری و آداب و سنن و مذهب و رسوم مملکت داری در ایران‏هخامنشی و اشکانی می‏دهد می‏تواند آغازی در هر پژوهش جغرافیای تاریخی سرزمین فراهم‏سازد. از این گذشته بررسی اعلام جغرافیایی که اغلب به صورت یونانی شده دوران تسلطسلوکیدها در کتاب آمده و تطبیق آنها با نام‏ها و مکانهای واقعی و تحولات بعدی آنها باب‏تازه‏ای است که پژوهشگران دانشگاهی ما و علاقمندان به جغرافیای تاریخی ایران زمین‏می‏توانند از آنها استفاده کنند.

در خاتمه باید شکرگزار بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار بود که این کتاب بسیار مهم‏تاریخی جغرافیایی را برای ترجمه برگزیده و همچنین سپاسگزار مترجم دانشمند آن، همایون‏صنعتی‏زاده بود که آن را با دقت و صحت با سلاست و روانی قابل تحسین به زبان فارسی‏برگردانده است.

متل قو مرداد ماه 1383

1)
Golden Geography
2)
Columbia Viking Encycleopedia
3)
K.N.Bosworth
4)
ARISTABOLUS
5)
POLITIMETUS
6) همانطور که قبلاً اشاره شد آقای صنعتی‏زاده قبلاً به پیشنهاد آقای ایرج افشار متن انگلیسی‏جغرافیای تاریخی ایران اثر بارتلد ایران‏شناسی شهیر روسی را به فارسی برگردانده بود. در مقدمه آن‏ترجمه را صنعتی چنین آغاز می‏کند. مترجم با خود عهد بسته بود دیگر به سراغ کتابهایی که باموضوع آن آشنایی قبلی ولو ناچیز نداشته باشد نرود. اما نتوانست پیشنهاد آقای ایرج افشار رانپذیرد. ایشان سر تا سر دستنویس بد خط و مدادی مترجم را با حوصله خواندند و غلطهای املائی‏و انشائی و تلفظی و لغوی او را اصلاح کردند و در پایان مقدمه از جغرافیدان و مورخ ارجمند آقای‏دکتر منوچهر ستوده به خاطر ویرایش نهایی ترجمه خود سپاسگزاری می‏کند.
7)
Thales
8)
Anaximander
9)
Hecataeus
10)
Posidonaeus
11)
Possible Worlds, 1972, p.47 5.James,Preston, All
12)
Tanais
13)
Drange
14)
Massagetans
15)
Capadocia
16)
Melaenae
17)
Cataonia
18)
Pontes
19)
Fricia
20)
Bithynia
21)
Lydia

مأخذ : بخارا، ش39و40



Goods and services provided by Persian-Culture (CA, United States). Sold by 2CheckOut.com Inc. (Ohio, USA).
Ketabname Online -- Copyright 2000-2005


ارغوان، پرواز پروانه

پرواز پروانه
سخن ماند از ما همی یادگار/ تو با گنج دانش برابر مدار
۲۰۰۹/۲/۲۰
داستان رستم و اسفندیار - دکتر کزازی- نشست سوم

عکس های گیاه «هوم» از سایت پژوهش های ایرانی


سخن در داستان رستم و اسفنديار بود. برنهاده بوديم كه نخست داستان را كوتاه بازگوييم، هر جا نكته‌اي هم بود، نغز شايسته‌ي درنگ و كاوش و بررسي،‌ از آن درنگذريم، سرانجام بدين پرسش بنيادين پاسخ بدهيم كه چرا رستم در روبارويي با اسفنديار به نيرنگ و فريب و ترفند دست يازيد. دو ديگر اين كه چرا برآنيم كه اين داستان حماسي‌ترين داستان ايران و يا شايد بتوان گفت جهان است. در اين باره تاكنون چندبار سخن گفته شده است.
رستم خشمناك از آن كه اسفنديار پيكي به نزد او نفرستاده است و وي را به خرگاه و خوان خويش فرانخوانده است، پگاهان فردا به نزد اسفنديار مي‌رود و از او گلايه مي‌كند كه آيا اين آيين مردانگي است كه پيمان به سر نبرند؟ اسفنديار پوزش مي‌خواهد، مي‌گويد كه راه دراز بود و روز گرم. نخواستم كه تو را بيازارم و رنجه بدارم، اگر خواهان آني كه با من به بزم بنشيني، هم اكنون مي‌توانيم اين بزم را سامان بدهيم. در كشاكش اين گفتگو همچنان آن هماوردي و ستيز را بازمي‌يابيم. با آن كه نخستين ديدار رستم و اسفنديار، ديداري مهرآميز و دوستانه است، هر دو يكديگر را مي‌ستايند،‌ از اين كه هر كدام بخت آن را يافته است كه ديگري را ديدار كند، خداي را سپاس مي‌گزارند، اما اين مهر و دوستي ديري نمي‌پايد كه به ستيز در سخن مي‌انجامد. اسفنديار، رستم را مي‌نكوهد كه از دودماني نامدار و نژاده نيست. پدر او زال است كه مرغ پرورده است و از لاشه‌هايي كه سيمرغ به جوجه‌گان خود مي‌داده است، توشه برگرفته است. خوب اين خوارداشتي است بزرگ زيرا لاشه در بسياري از آيين‌هاي جهان سخت پلشت و پليد است، از آن ميان در آيين‌هاي ايراني، مردارخوار كسي است كه از پليدي توشه مي‌ستاند. رستم در برابر به ستايش نياكان خود مي‌پردازد و از كردارهاي شگفت پهلواني خويش ياد مي‌آورد، سرانجام مي‌گويد كه اگر او به مازندران نمي‌رفت و كاووس را از چنگ ديو سپيد نمي‌رهانيد، او در مازندران كشته مي‌شد، كيخسروِي پديد نمي‌آمد كه لهراسب را به پادشاهي برساند و فرزند او گشتاسب پس از وي بر اورنگ فرمانروايي ايران برنشيند و اسفندياري پديد بيايد كه در آن روز در برابر رستم لاف بزند و خود را بستايد.
مي‌بينيم كه در پيوند رستم و اسفنديار همواره مهر و كين، آشتي و ستيز، در كنار يكديگرند. از اين گفتگو، اين ناسازي آشكارا ديده مي‌شود اما هنگامي كه سرانجام بزم آراسته مي‌شود، رستم بدان فراخوانده مي‌آيد، رنجشي ديگر مايه‌ي آزار او مي‌شود، اسفنديار گفته بوده است كه جايگاه رستم را در سوي چپ او بيارايند، رستم اين رفتار را ناپسند مي‌شمارد، خوارداشت خود را در آن مي‌بيند زيرا در باورشناسي ايراني، سوي چپ، سوي گجسته و بي‌شگون و اهريمني است،‌ وارونه‌ي سوي راست كه سويي است همايون و بشگون و اهورايي، هم از اين روست كه هنگامي كه سهراب هژير را بر خاك فرومي‌كوبد، هژير پيش از آن كه از سهراب زنهار بجويد، به سوي راست خود اندكي مي‌غلتد، مي‌توان گفت اين رفتار، رفتاري بوده است از سر فال نيك. هنوز هم پدران و مادران ما به ما اندرز مي‌گويند كه هنگامي كه نخست بار به خانه‌اي نو در مي‌آييم، پاي راست را در آن خانه بنهيم يا نمونه‌اي ديگر، اگر ما پگاهان به كسي بازخوريم، بدخوي، ترش‌روي، ستيزه‌جوي، به او مي‌گوييم مگر از دنده‌ي چپ برخاسته‌اي؟ به هر شيوه سوي راست، سويي است خجسته.
در ديگر سامانه‌هاي اسطوره‌اي و باورشناختي جهان هم ما اين ويژگي را مي‌بينيم،‌راست هم سوي را نشان مي‌دهد هم آن چه را به آيين و درست است، در زبان پارسي. واژه‌اي كه با اين واژه‌ي ايراني هم ريشه است، براي نمونه در زبان انگليسي "Right" است كه هر دو كاربرد و معنا را در آن زبان دارد يا در زبان آلماني "Recht" آنجا هم داستان همان است. در زبان فرانسوي واژه‌ي "Droite" بكار برده مي‌شود كه هم سوي خجسته را نشان مي‌دهد، هم در معناي داد و قانون و از اين گونه است، پس بر پايه‌ي اين باور مي‌سزيد كه رستم بر اسفنديار خشم بگيرد كه او را در سوي چپ خود نشانيده بوده است. رستم آن چنان برمي‌آشوبد كه پرهيز و پرواي ميهمانانه را به كناري مي‌نهد، بر بهمن بانگ برمي‌زند آن چنان كه گويي چاكر و فرمان‌بردار اوست كه جايي شايسته‌ي وي براي او بيارايد. من اين بيت‌ها را از شاهنامه براي شما مي‌خوانم زيرا مي‌خواهم به نكته‌اي برسم كه از ديد داستان شناسي نكته‌اي است بسيار نغز و بنيادين، نمونه‌اي است گمان زداي، برهاني است برا در اين كه فردوسي داستان‌سرايي است بزرگ حتي مي‌توانم گفت بي‌مانند؛ پيشتر در شگردهاي داستان‌شناختي در همين داستان رستم و اسفنديار اندكي سخن گفته شد، اين نمونه‌اي است ديگر:
به دست چپ ِ خويش بر، جاي كرد/ ز رستم همي مجلس آراي كرد *
جهان‌ديده گفت اين نه جاي من است/به جايي نشينم كه راي من است

* آن بزم را به پاس رستم آراست

ديگر بار به واژه‌ي جهان‌ديده بازمي‌خوريم، پيشتر هم بود، شيرخون رهنمون بهمن به شكارگاه رستم هم جهان‌ديده خوانده شد. خواست استاد از كاربرد اين واژه آن است كه نشان بدهد چگونه رستم سخت خيره به كردار و رفتار اسفنديار مي‌نگرد به پاس آن هماوردي و كشاكشي كه در ميانه‌ي اين دو پهلوان هست:
به بهمن بفرمود كز دست راست/نشستي بياراي چنان كِت هواست
آن چه من می خواهم، آن است که در سوی راست نشستی برای من بیارایی، به هر شیوه که خود می پسندی:
چنین گفت با شاه زاده* به خشم/که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم/که از تخمه ی سام گُنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد/کفی راد باید دلی پر زداد
سزاوار من گر تو را نیست جای/مرا هست پیروزی و فر و رای
وزان پس بفرمود فرزند شاه/که کرسی زرین نهد پیش گاه **

* مقصود اسفندیار است
** اسفندیار فرمان داد به بهمن که کرسی در جایی که رستم می خواهد، پیش تخت او بنهد.

آن کاربرد درخشان، از دید هنر داستان سرایی در لخت دوم این بیت است:
بیامد بر آن کرسی زر نشست/پر از خشم، بویا تُرُنجی به دست

شاید کسی بپرسد چرا یک باره سخن از ترنجی بویا و خوشبوی گفته شده است و رستم هنگامی که بر آن کرسی زرین می نشیند، آن را در دست می گیرد؟ این همان شگرد داستان سرایی است، صحنه آرایی فردوسی است به هنگام بازگفتن و سرودن داستان؛ رستم سخت خشمناک است از رفتار اسفندیار، از آن روی که می خواهد بر خشم خود لگام بر زند، خویشتن دار و آرام بماند، ترنجی را برمی گیرد و با آن بازی می کند. روان شناسانه هم می توان این رفتار رستم را بر رسید؛ ما هنگامی که برافروخته و خشگمین هستیم، می کوشیم سر خود را با چیزی گرم بداریم تا بتوانیم خشم خود را لگام برزنیم. نکته هایی چنین نغز، کنارین که شاید در نگاه نخستین برخواننده ی شاهنامه آشکار نمی شود، هنر والای فردوسی را در سرودن داستان آشکار می دارد.
به هر روی بزم به پایان می رسد، رستم همچنان خشمناک است، هنگامی که از سراپرده ی اسفندیار بیرون می آید، با سراپرده به تلخ کامی سخن می گوید، می گوید که روزگاری بزرگانی مانند جمشید در تو می آرمیدند، دریغا بر تو که امروز دیگر کسان را در خود جای می دهی، این گفته ها را اسفندیار می شنود، همچنان ستیزه ای در سخن در میانه ی این دو پهلوان در می گیرد، اسفندیار می گوید می سزد که دانشی، زابلستان را غُلغُلسِتان بنامد چون زابلیان همه مرد هنگامه و هیاهوی و غل غل و چند و چون و گفت و گویند. دستانی را به کار می گیرد که چون میهمان از میزبان خشمگین است اما نمی تواند خشم خود را آشکارا بر او نشان بدهد، این خشم را بر پالیزبان – باغبانِ سرای – می ریزد، آن چنان که پیشتر هم گفته آمد، دم به دم ما این ستیز ناسازها را در داستان رستم و اسفندیار به شیوه های گوناگون می بینیم.
پگاهان فردا برمی نهند که با یکدیگر به نبرد بپردازند زیرا نه اسفندیار از خواست خود در می گذرد، نه رستم خواست او را که تن در دادن به بند است، می پذیرد.
نبرد آغاز می گیرد از پگاهان تا شامگاهان اما اسفندیار رویین تن است، هیچ جنگ ابزاری بر او کارگر نیست. یک نکته ی نغز در داستان رستم و اسفندیار این است که رویینه گی اسفندیار در این داستان بسیار کم فروغ آورده شده است، به نمونش یعنی اشارت تنها یک بار رستم آشکارا از رویین تنی اسفندیار یاد می کند، در همان ستیزه های در سخن می گوید: اگر تو خودکامه ای، به بیداد می کوشی، از آن روست که در شهر خود شنیده ای که هیچ سلاحی بر تو کارگر نیست.
این که چرا رویینه گی اسفندیار بازتابی گسترده در شاهنامه ندارد، نکته ای است که اگر نیاز بود در جای خود بدان بازخواهیم گشت. رستم ده ها تیر به اسفندیار می زند بی آن که آسیبی به او برسد اما پیداست تیرهای اسفندیار، رستم را می خلند، بر تن او فرو می روند، خونی بسیار از زخم جای این تیرها روان می شود به گونه ای که رستم نخستین بار در نبرد و آورد به سستی و بی توشی دچار می آید. از سوی دیگر شامگاهان هم فرا می رسیده است، به اسفندیار می گوید نبرد را وانهیم به پگاهان فردا، اسفندیار می پذیرد، می گوید: من تو را زنهار می دهم اما پیمان ببند که خواست مرا برآوری وگرنه می دانی که جان به در نخواهی برد در نبرد با من.
به همان سان نخست بار رخش - یار همواره ی رستم - از زخم هایی بسیار که برمی دارد، بی خداوند خویش به سرای باز می رود، تنها در این نبرد است که رخش رستم را در آوردگاه فرو می گذارد زیرا رخش هم توش و توان خود را از دست داده است:
ببینیم تا اسب اسفندیار/سوی آخور آید همی بی سوار
وگر باره ی رستم جنگجوی/به ایوان نهد بی خداوند روی

شاهنامه پژوهی این دو بیت را از دیدگاهی نغز بر رسیده است و گزارده است. آن هم این است که زمینه سخن در هر دو بیت یکی است. سخن از بازگشت اسب پهلوان است بی سوار اما هنگامی که استاد از اسفندیار و اسب او یاد می کند، واژه ی اسب را به کار برده است، هیچ ویژگی برای اسفندیار نیاورده است. این اسب به سوی آخُر روان می شود، بی سوار، واژه ها، واژه های شکوه مند و درخشانی نیستند اما هنگامی که همین نکته را درباره ی رستم می گوید، واژه ی باره را به کار می برد، واژه ای است گرانمایه تر از اسب، رستم را جنگجوی می خواند، از او با واژه ی خداوند یاد می آورد، باره ی رستم جنگجوی به آخُر نمی رود، به ایوان می رود. این نمودی دیگر از هنر سخنوری فردوسی است. استاد چون رستم را گرامی می دارد، پهلوان پسندیده ی اوست، چنین بشکوه و گرانمایه از وی سخن می گوید.
رستم نالان، افتان و خیزان از جای برمی خیزد و از رود خروشان هیرمند می گذرد، به گونه ای که مایه ی شگفتی و سرگشتگی اسفندیار می شود که از پس بدو می نگریسته است:
چو اسفندیار از پسش بنگرید/ بر آن روی رودش به خشکی بدید
همی گفت کاین را مخوانید مرد/یکی ژنده پیل است با دار و برد
گذر کرد باخستگی ها بر آب/از آن زخم پیکان شده پرشتاب
شگفتی بمانده بُد اسفندیار/همی گفت کای داور کردگار
چنان آفریدی که خود خواستی/زمین و زمان را تو آراستی

در چشم اسفندیار، رستم پهلوانی است شگرف و بی همانند. هنگامی که رستم به ایوان می رسد و رخش پیش از وی، زال و رودابه و دیگر وابستگان، سخت بیمناک می شوند بر جان رستم اما رستم بیش از خویش، نگران رخش است و می گوید به رخش بپردازید و او را درمان کنید اما هیچ درمانی سودمند نمی افتد، سرانجام زال از سر ناچاری فرا یاد پرورنده ی خویش سیمرغ می آید، به شیوه ی آیینی بر کوهساری می رود و مجمری را پر از آتش می افروزد و پر سیمرغ را به آتش می کشد، سیمرغ پس از چندی پدید می آید مانند ابری سیاه و پهناور که آسمان را فرو می پوشد. زال داستان را با سیمرغ در میان می نهد، سیمرغ می فرماید به هر شیوه که هست رستم و رخش نالان و رنجور را نزد او بیاورند، چنین می کنند، او با منقار تیرها را از تن رستم و رخش بیرون می کشد، پر خود را بر زخم ها می مالد، زخم ها به هم می پیوندند و بهبود می یابند. زال می گوید که چه می بایدمان کرد، این داستان فردا هم در نبرد با اسفندیار روی خواهد داد. سیمرغ چاره ی کار را در چیرگی بر اسفندیار به رستم می آموزد اما چندین بار به درنگ می گوید که تو تنها زمانی که ناچار شدی، باید این چاره را به کار بگیری. او را راه می نماید که از درخت گز که در آبخُستی (جزیره ای) در میانه ی دریا رُسته است، چوبی را که سر آن ستبرتر از دنباله باشد، برگزیند، پیکانی کهن را برگیرد، آن را در آب رز (باده) بنهد، آن پیکان را بر این چوبه بنشاند، چوبه ای که دو شاخه بوده است و به چشم اسفندیار بزند.
ما در این بخش از داستان هم به دو بن مایه ی نمادشناختی می رسیم؛ یکی چوب گز است، گز درختی است که هنوز هم در ایران ارزش آیینی دارد و ایرانیان آن را گرامی می دارند، یک نمود این گرامی داشت آن است که پاره ای از شهرها و دهستان های ایران بدین نام نامیده شده است، در ریخت "گز" یا گاهی در ریخت تازی شده ی آن "جز"، دو دیگر آب رز است، باده است، باده در آیین های آریایی نوشابه ای گرامی بوده است، ایرانیان کهن گیاه "هوم" را می چیده اند، آن را در هاون می کوفته اند، از آن نوشابه ای آیینی می ساخته اند، این کار را هر موبدی نمی توانسته است انجام دهد، موبدان بلندپایه، راز آشنای که می توانیم آنان را "موبدان هوم" بنامیم، تنها می توانسته اند این نوشابه را پدید بیاورند و بپرورند. یکی از این موبدان، "آبتین" یا "آتبین" پدر فریدون است، دو دیگر "اَترَت" پدر گرشاسب، سه دیگر "پورشَسپ" پدر زرتشت، زرتشتیان نخستین نماز از نمازهای پنجگانه ی خویش را که بامدادان گزارده می شود، "هاون گاه" می نامند، زیرا در این زمان بانگ هاون ها از آتشکده ها برمی خاسته است، هنگامی که موبدان گیاه هوم را در هاون می کوفته اند.
این نوشابه را در دم های نیایش می نوشیده اند، باور آنان بر آن بوده است که با نوشیدن هوم می توانند با جهان نهان، با ایزدان پیوند بگیرند، در آیین های یونانی و رومی هم شما می دانید که باده ارزشمند بوده است، "دیونیزوس" خدای باده است در یونان، "باکوس" خدای باده است در روم، نکته ای هم در پیوند با باکوس با شما بگویم، نکته ای است نغز از همان نکته ها که به سزا ما را برمی انگیزد که به ایرانی بودن خود بنازیم و سربرافرازیم، به گمان بسیار باکوس ریخت لاتینی شده "بغ" است، "بغ" یا "بک" با پساوند "اوس" شده است باکوس. نکته ای بسیار نازک در آن میان این است که رومیان، کهن زادگاه باکوس را نسا می دانسته اند، بیشتر نام این شهر همراه با واژه ی سپند به کار برده شده است. نسای سپند و آیینی، نسا یکی از شهرهای بزرگ ایران بوده است در روزگار اشکانی.
به هر روی سپندی و ارجمندی باده نزد ایرانیان تا بدان پایه بوده است که در ایران پس از اسلام در ادب نهان گرایانه و رازآلود پارسی به ویژه در نمودی این ادب که گاهی آن را مغانه سرایی می نامیم، باده پرستی برابر می افتد با خداپرستی. واژه های "خرابات" که ریختی است از "خورآباد" در معنی پرستشگاه مهر، مهرابه، ساقی، ساغر، می فروش همه کاربردهایی رمزی یافته اند:
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

خواست من آن بود که روشن بدارم چرا آن پیکان را رستم به راهنمونی سیمرغ می بایست در آب رز بپرورد.
پگاهان روز سپسین، اسفندیار دل آسوده در خرگاه خود آرمیده است. کمترین بیم و گمانی ندارد که رستم بتواند به نبرد با او بیاید اما خروش رخش را می شنود و بانگ رستم را که می گوید چرا از سراپرده بیرون نمی آیی، مگر نمی خواهی بجنگی؟ اسفندیار سرگشته، شگفت زده، تن به جنگ ابزارها می پوشد و بیرون می آید و به رستم می گوید تو می بایست می مردی، اگر زنده و تندرست در برابر من ایستاده ای، بی گمان فریبی، فسونی در کار توست. سپس سخنی می گوید که همچنان شایسته ی درنگ است. اسفندیار می گوید:
شنیدم که دستان جادو پرست/به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد/نکردم برابر پس این با خرد

چرا اسفنديار هنگامي كه مي‌خواهد از آن فسون ياد كند، مي‌گويد زال هر زمان ناچار باشد، از خورشيد ياري مي‌جويد؟ بر پايه‌ي اين سخن و گفته‌هايي ديگر از اين دست،‌مي‌توانيم بر آن بود كه از خورشيد، سيمرغ خواسته شده است.
سيمرغ نمادي مهري است. بازمي‌گردد به بزرگداشت خورشيد يا مهر اما اين نكته در اين جا كمابيش آشكارا پديدار شده است. يك انگاره درباره‌ي نام سيمرغ كه در آن چند و چون است اين است كه پاره‌اي از اين نام به معناي خورشيد است. سيمرغ از دو پاره‌ي "سي" با "مرغ" ساخته شده است. معناي مرغ روشن است اما آن سي به چه معناست؟ اين نام در اوستايي بوده است "مِر ِغو سَاِنا در پارسي ميانه شده است "سِنْمُورْوْ " آن مرغو در ريخت مرغ به پارسي دري رسيده است، واژه‌اي كه ما هنوز به كار مي‌بريم در معناي پرنده است نه ماكيان. كاربرد معناي كهن و نژاده‌ي آن پرنده است. اما "سَاِنَ" يا "سي" چيست؟ گمان اين است كه اين واژه به معناي خورشيد است و مي‌توان آن را با sun در انگليسي سنجيد، شاید واژه ی تازی سنه که در معنای سال خورشیدی است، همچنان از این واژه ی کهن برآمده باشد. ما این واژه را در ریخت هایی دیگر در نام ها و آمیغ هایی دیگر نیز می یابیم، نمونه را سیندخت که بر این پایه به معنای دختر خورشید است.
به هر روی رستم همچنان به لابه و با فروتنی بسیار از اسفندیار درمی خواهد که کین و دشمنی را فرو بنهد، به سرای او برود، میهمان او بشود حتی می پذیرد که دوشادوش وی به نزد گشتاسب برود، از او بپرسد که چرا چنین رفتاری می بایست با چون اویی بشود؟ اما اسفندیار نمی پذیرد، رستم به ناچار تیر گزین را بر کمان می نهد و به چشم اسفندیار می افکند:
بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز
چو آن تیر گز راند اندر کمان/ سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم زیان مرا
که چندین بکوشم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بی داد کوشد همی/همه جنگ و مردی فروشد همی
به پادافره این گناهم مگیر/تو ای آفریننده ی ماه و تیر





ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان

پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره غم می‌گذرند؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

برلب پنجره ی باز سحر غلغه می‌آغازند،

جام گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر،

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ی ناخوانده من

ارغوان،

شاخه ی همخون جدا مانده من



«هوشنگ ابتهاج»

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

مبادا که در دهر دیر ایستی مصیبت بود پیری و نیستی فردوسی، سرای سالمندان نشاط، مهریز، دکتر ابویی

مدير خانه سالمندان نشاط شهرستان مهريز گفت: داشتن منبع در آمد برای سالمندی مهمترین و اولین دغدغه و مشكل سالمندان است.


مهریز -نمایندگی یزدفردا :دكتر احمد ابویی اظهار داشت: پیری فرایندی اجتناب ناپذیر از زندگی همه ما می‌باشد و همه انسان‌ها در ادامه چرخه زندگی به مرحله سالمندی می‌رسند رسیدن به سن 65 سالگی یعنی گذر از مرحله میان سالی و آغاز دوره سالمندی، آنگونه كه كه در آخرین سرشمرای كشور مشخص گردید.
وی افزود: استان یزد در بین سایر استان‌های كشور با آماری حدود 9 درصد دارای جمعیت سالمندی بیشتری می‌باشد حدود 9 درصد، این مطلب از آن جهت مهم است كه رسیدن به دوره سالمندی امكانات و شرایط خاص خود را می خواهد كه ذكرتعدادی از آنها لازم است.
ابویی تصریح كرد: نداشتن منبع درآمد به عنوان اولین مشكل سالمندان است و دومین دغدغه سالمندان بحث درمان آنان می‌باشد در كشورهای اروپایی بخصوص كشورهای اسكاندیناوی و فرانسه به عنوان كشورهایی كه دارای بالاترین آمار سالمندان می‌باشند و سالهاست تجربه داشتن آمار بالای سالمندان را دارند با داشتن بیمه‌های خوب و تكمیلی این مشكل را به نحوی حل كرده‌اند اما هنوز یكی از دغدغه‌های اصلی آنان در بحث درمان بحث هزینه‌های سنگین درمان سالمندان می‌باشد.
مدیر خانه سالمندان نشاط مهریز یزد افزود: آماده سازی محیط زندگی برای سالمندانی كه در طی فرآیند زندگی دچار محدودیت و یا معلولیتی شده‌اند از جمله دیگر مشكلات سالمندان می‌باشد.
وی گفت: حفظ حرمت و تكریم سالمندان اگر چه در فرهنگ یزد دارای جایگاه بالایی می‌باشد اما تداوم و حفظ آن برای نسل‌های آینده بسیار ضروری و لازم است، بدون شك در طی دو سه دهه آینده یكی از مشكلات كشور ما داشتن جمعیتی خاكستری و سالمند می‌باشد و بهتر است ازهم اكنون برای فردا چاره اندیشی كنیم چرا كه استان یزد می‌تواند به عنوان یكی از استان‌هایی كه زودتر در معرض این خطر است اقدام به چاره اندیشی نماید اما انجام این مهم توسط یك سازمان یا نهاد عملی غیر ممكن است اما لازم است.
ابویی پیشنهاد داد: شورایی متشكل از ادارات و سازمان‌های ذیربط به همراه تعدادی از كارشناسان به عنوان شورای سالمندان تشكیل شود البته این امر صورت گرفته اما شاید تعداد تشكیل جلسات و یا مصوبات آن به تعداد انگشتان یك دست نباشد و جدیت بیشتری را می طلبد.
وی به بیان راهكارهای كاهش آسیب این قشر اشاره كرد و گفت: تحلیل و بررسی آمار سالمندان و سپس برنامه ریزی براساس داده‌های آماری، فرهنگ سازی و آموزش همگانی برای سالم پیر شدن بخصوص آموزش افراد میانسال توسط رساله ملی، دانشگاه، آموزش و پرورش و تشكل‌های مردمی، تامین منابع درآمدی سالمندان از طریق آماده سازی بستر انجام یك سری كارهای سبك و پاره وقت توسط سالمندان سالم می‌تواند قابل تامل می‌باشد توسط بخش خصوصی، تحت پوشش قرار گرفتن سالمندان معلول و یا از كار افتاده كه در جامعه به سختی و در فقر زندگی می كنند از طریق موسسات خیریه مردمی و ایجاد شبكه‌های حمایتی مردمی محله‌ای و در نهایت كمك های نهادهای حمایتی نظیر كمیته امداد و بهزیستی از جمله راهكارهاست.
وی افزود: تحت پوشش در آمدن كبیمه‌های درمانی با همكاری كمیته امداد بهزیستی و...، اهتمام و توسعه به امر ویزیت در منزل و ارائه خدمات درمانی به سالمندان از كار افتاده، ایجاد فرهنگسرای سالمند برای پر كردن اوقات فراغت سالمندان سالم توسط شهرداریها و موسسات خیریه، بهسازی معابر، اماكن عمومی توسط شهرداریها و سایر ادارات، ارتقا فرهنگ احترام به سالمند آموزش و پرورش، ارشاد اسلامی، روحانیت و غیره می‌‌باشد.
ابويي تصريح كرد: اين نكات هر چند كوتاه، مي‌تواند در امر برنامه ريزي براي بهتر نمودن وضعيت سالمندان مفيد واقع شود.
وي در خصوص تعداد سالمند اين مركز بيان داشت: در خانه سالمندان نشاط مهريز ما در خدمت 70 مادر سالمند هستيم خوشبختانه هنوز در فرهنگ يزدي‌ها بحث احترام به والدين در جايگاه بالايي قرار دارد و تقريبا هيچ خانواده يزدي حاضر نيست مادر خود را در خانه سالمندان بگذارد و اكثريت سالمندان ما كساني هستند كه متاسفانه داراي فرزند نمي‌باشند البته تعداد محدودي هم هستند كه فرزندان آن‌ها با اكراه آنان را به خانه سالمندان آورده‌اند كه آن هم به علت بيماري‌هاي سخت دوره سالمندي نظير زوال عقل و سكته مغزي مي‌باشد.
مديرخانه سالمندان نشاط مهريز يزد افوزد: به همين علت خانه‌هاي سالمندان يزد معمولا داراي سالمنداني هست كه خدمات زيادي مي‌خواهند و نگهداري خوردن غذا نمي‌باشند و 65 نفر از آنان نمي‌توانند به تنهاي استحام كنند.
وي افزود: البته ما در حال حاضر داراي يك مركز روزانه سالمندان هم هستيم كه به سالمندان سطح شهر مهريز خدمات مي‌دهيم و در كنار آن نيز مركز خدمات ويزيت در منزل سالمندان از كار افتاده را هم داريم و مي‌توانيم ادعا كنيم كه اولين و كامل‌ترين مركز خدمات دهي به سالمندان در سطح استان يزد خانه سالمندان مهريز مي‌باشد.
وي با توجه به مشكلات دوره سالمندي به خانواده‌ها توصيه كرد: احترام و حفظ حرمت سالمندان جزء اصول اوليه اعتقادات ديني و فرهنگ ما يزدي‌ها مي‌باشد و لازم به تكرار نمي‌باشد اما آموزش آن به نسل آينده مهمترين دغدغه همه ما بايد باشد.
وي تصريح كرد: بدون شك با توسعه فرهنگ شهر نشيني و تبعات آن نظير كار كردن هر دو عضو خانواده و يا چند شيفته كار كردن و زندگي در خانه‌هاي آپارتماني دور نماي روشني براي رسيدگي به سالمندان توسط فرزندان وجود نخواهد داشت و اين سوال به ذهن ميرسد كه آيا ما در طي سه دهه آينده به تعداد مهد كودك‌هاي حال حاضر به خانه سالمندان نياز خواهيم داشت.
ابويي در پايان بيان داشت: عدم برنامه ريزي براي نسل جوان باعث شد آنها از بدو تولد با مشكلاتي نظير شير خشك، مدارس چند شيفته، دانشگاه، اشتغال و ازدواج روبرو باشند آيا اين بار اين تجربه براي سالمندان ما در حال تكرار است؟

یزدفردا

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

آتش در نیستان، مجذوب علیشاه، شهرام ناظری

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مردی را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری، محسن نامجو

ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستنِ پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان، بر پا بود
این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم، به دنیای فانی
شراره عشقی، که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا، محبت دلها
به دلها بماند، بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازاین غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری