۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

از اِستِر تا استرآباد تا نطنزِ طنز

اِبْراهیم‌ِ كَلانْتَر، اعتمادالدوله‌ (مق 1216ق‌/1801م‌)، از دولتمردان‌ اوایل‌ سده 13ق‌/ اواخر 18م‌ كه‌ در روزگار لطفعلى‌ خان‌ آخرین‌ پادشاه‌ دودمان‌ زند صاحب‌ اختیار كامل‌ و به‌ جای‌ وزیر بزرگ‌ او بود و در دوره آقا محمدخان‌ قاجار و اندكى‌ از دوران‌ فتحعلى‌ شاه‌ مقام‌ صدارت‌ داشت‌.
زندگى‌: حاج‌ابراهیم‌كلانتر سومین‌ پسرحاج‌ هاشم‌ شیرازی‌، كلانتر محلات‌ حیدری‌نشین‌ شیراز بود. پدر حاج‌ هاشم‌ كه‌ محمود نام‌ داشت‌، از بازرگانان‌ توانگر شیراز بود و مدرسه هاشمیه‌ را در آن‌ شهر بنیاد نهاده‌ بود. در 1160ق‌/1747م‌ نادرشاه‌ همه كلانتران‌ و بزرگان‌ شیراز را نزد خود خواند و پس‌ از بازجویى‌ بیشتر آنان‌ را كشت‌ یا كور كرد، امّا از كشتن‌ و نابینا كردن‌ حاج‌ هاشم‌ به‌ سبب‌ میانجیگری‌ بعضى‌ از بزرگان‌ چشم‌ پوشید و تنها یك‌ چشم‌ او را كور كرد. گفته‌اند كه‌ نیاكان‌ حاج‌ هاشم‌ از یهودیان‌ جدیدالاسلام‌ قزوین‌ بوده‌اند كه‌ به‌ شیراز كوچیده‌ بوده‌اند (اعتمادالسلطنه‌، خلسه‌، 49؛ بامداد، 1/22). بامداد به‌ نقل‌ از میرزا فضل‌الله‌ خاوری‌ درباره نسب‌ این‌ خانواده‌ آورده‌ است‌: «نسبت‌ او را ذكرالسنه‌ و افواه‌ به‌ این‌ طریق‌ كاشف‌ راز [شده‌] كه‌ یكى‌ از اجداد اعلای‌ او از دارالسّلطنه قزوین‌ كه‌ وطن‌ اصلى‌ او بوده‌، هجرت‌ [كرده‌] و به‌ دارالعلم‌ شیراز آمده‌، خاطرش‌ به‌ آرامش‌ در آن‌ شهر قرین‌ شده‌، از خاندان‌ حاج‌ قوام‌الدّین‌ شیرازی‌ معروف‌، مستوره‌ای‌ به‌ عقد ازدواج‌ در آورده‌... اولاد او نسلاً بعد نسل‌، به‌ سبب‌ آن‌ مستوره‌، خود را منسوب‌ به‌ حاجى‌ قوام‌الدین‌ دانسته‌» (همانجا). به‌ این‌ ترتیب‌، اینكه‌ افراد این‌ خاندان‌ خود را اصلاً از نسل‌ حاج‌ قوام‌الدین‌ حسن‌ شیرازی‌ از معاصران‌ خواجه‌ حافظ مى‌دانند، اعتباری‌ ندارد.
چون‌ حاج‌ هاشم‌ درگذشت‌، فرزند او حاج‌ ابراهیم‌، كلانتر برخى‌ از محلات‌ حیدری‌نشین‌ شیراز گردید و ظاهراً در روزگار پادشاهى‌ كریم‌ خان‌ زند نیز در همین‌ مقام‌ ماند. چندی‌ نیز به‌ عنوان‌ منشى‌ وارد دستگاه‌ میرزا محمد، كلانتر فارس‌ شد. میرزا محمدكلانتر از روابط خود با حاج‌ ابراهیم‌ مطالبى‌ بیان‌ داشته‌ و شرح‌ فراخوانى‌ بزرگان‌ فارس‌ را از سوی‌ نادرشاه‌ به‌ تفصیل‌ یاد كرده‌ است‌ (ص‌ 20-26، 90-92). حاج‌ ابراهیم‌ به‌ تدریج‌ بر اثر كفایت‌ و كاردانى‌، كدخدای‌ همه محلاّت‌ حیدری‌نشین‌ شیراز شد.
زمانى‌ كه‌ علیمرادخان‌ زند در 1196ق‌/1782م‌ بر شیراز دست‌ یافت‌، گروهى‌ و از آن‌ میان‌ حاج‌ ابراهیم‌ كلانتر و همه اعضای‌ خانواده او را به‌ اصفهان‌ فرستاد و نیز او را 40 هزار تومان‌ جریمه‌ كرد (رستم‌ الحكما، 440). تا زمانى‌ كه‌ علیمرادخان‌ زنده‌ بود، به‌ اینان‌ اجازه بازگشت‌ داده‌ نشد، لیكن‌ پس‌ از مرگ‌ او (1199ق‌) حاج‌ ابراهیم‌ به‌ شیراز بازگشت‌ (شریف‌، 339-342؛ شیرازی‌، على‌رضا، 45-53). او در این‌ هنگام‌ جعفرخان‌ زند را یاری‌ رساند كه‌ فرمانروایى‌ شیراز را در دست‌ بگیرد و به‌ پاداش‌ خدمت‌ از سوی‌ وی‌ به‌ جای‌ میرزا محمد كلانتر، به‌ كلانتری‌ ایالت‌ فارس‌ منصوب‌ گردید. از این‌ زمان‌ حاج‌ ابراهیم‌ به‌ عنوان‌ یكى‌ از بزرگان‌ فارس‌ و نزدیكان‌ خاندان‌ زند، موقعیت‌ مناسبى‌ یافت‌ و روز به‌ روز بر مقام‌ و اهمیت‌ او افزوده‌ شد (شیرازی‌، على‌رضا 343؛ شریف‌، 50، 53؛ مفتون‌ دنبلى‌، 72).
نقش‌ كلانتر در دوران‌ لطفعلى‌ خان‌ زند: پس‌ از كشته‌ شدن‌ جعفر خان‌ زند در 1203ق‌/1789م‌ فرزند او لطفعلى‌ خان‌ كه‌ در بوشهر به‌ سر مى‌برد، به‌ عزم‌ جانشینى‌ پدر آهنگ‌ شیراز كرد و چون‌ به‌ آنجا رسید، با یاری‌ حاج‌ ابراهیم‌ بر تخت‌ پادشاهى‌ زندیان‌ نشست‌. لطفعلى‌ خان‌ در اولین‌ فرصت‌ كشندگان‌ پدر را به‌ سزای‌ خود رساند، اما به‌ میانجیگری‌ حاج‌ ابراهیم‌ كه‌ درین‌ زمان‌ مقرب‌ درگاه‌ بود، از گناه‌ یكى‌ از عاملان‌ قتل‌ پدر به‌ نام‌ میرزا مهدی‌ چشم‌ پوشید. چندی‌ نگذشت‌ كه‌ به‌ تحریك‌ مادرش‌، میرزا مهدی‌ را نیز كشت‌. این‌ كار سرآغاز سردی‌ روابط میان‌ حاج‌ ابراهیم‌ با خان‌ زند گردید و چون‌ حاجى‌ با هوشمندی‌ ذاتى‌ به‌ تدریج‌ پى‌ برد كه‌ روزگار افول‌ خاندان‌ زند فرا رسیده‌ است‌، این‌ كار لطفعلى‌ خان‌ را بهانه‌ كرد و در پى‌ ایجاد روابط با آقا محمدخان‌ برآمد (فسایى‌، 223). پس‌ از چندی‌ لطفعلى‌ خان‌ به‌ عزم‌ تسخیر كرمان‌ و مطیع‌ ساختن‌ سید ابوالحسن‌ خان‌ كهكى‌ فرمانروای‌ آنجا، عازم‌ آن‌ شهر گردید و در غیاب‌ خود خسروخان‌ برادر كوچكتر خویش‌ را به‌ فرمانروایى‌ فارس‌ برگزید، ولى‌ نیابت‌ حكومت‌ را به‌ حاج‌ ابراهیم‌ سپرد. لطفعلى‌ خان‌ در سفر دیگر خود كه‌ آهنگ‌ اصفهان‌ داشت‌، دیگر بار خسروخان‌ را به‌ جای‌ خود نشاند و پاسداری‌ از قلعه شیراز را به‌ برخوردار خان‌ زند سپرد و محمدعلى‌ خان‌ زند را مأمور نگهداری‌ ارك‌ و حرمسرا كرد،اما با اینكه‌ به‌ كلانتر بدگمان‌ شده‌ بود عملاً اختیارات‌ حكومت‌ در دست‌ حاج‌ ابراهیم‌ باقى‌ ماند و لطفعلى‌ خان‌ به‌ منظور اطمینان‌ بیشتر، هنگام‌ حركت‌ میرزا محمد پسر بزرگ‌ حاج‌ ابراهیم‌ را با خود برد و همین‌ كار تیرگى‌ روابط را بیشتر كرد و حاجى‌ دانست‌ كه‌ خان‌ زند را بر او اعتمادی‌ نیست‌. از این‌ رو تصمیم‌ گرفت‌ پیوند خود را با خاندان‌ زند كه‌ تاكنون‌ برقرار، ولى‌ متزلزل‌ شده‌ بود، یكباره‌ بگسلد و روی‌ به‌ آقا محمدخان‌ قاجار بیاورد.
پس‌ از آنكه‌ لطفعلى‌ خان‌ از شیراز دور شد، كلانتر خیانت‌ را آشكار كرد. نخست‌ برخوردارخان‌ و محمدعلى‌ خان‌ زند را به‌ خانه خود خواند و ناگهان‌ فرمان‌ دستگیری‌ آنان‌ را داد، پس‌ از آن‌ برای‌ برادران‌ خود عبدالرحیم‌ خان‌ و محمدعلى‌ كه‌ فرماندهى‌ دوفوج‌ از لشكر پیاده لطفعلى‌ خان‌ را بر عهده‌ داشتند، در نهان‌ پیام‌ فرستاد كه‌ شورش‌ كنند و او را دستگیر سازند. هر چند لطفعلى‌ خان‌ از این‌ شورش‌ جان‌ به‌ در برد، اما سپاهیانش‌ پراكنده‌ شدند و هر یك‌ از گوشه‌ای‌ فرا رفتند. آنگاه‌ لطفعلى‌ خان‌ روی‌ به‌ شیراز آورد به‌ این‌ امید كه‌ شهر همچنان‌ در تصرف‌ اوست‌، اما چون‌ نزدیك‌ شهر رسید، دانست‌ كه‌ حاج‌ ابراهیم‌ خیانت‌ ورزیده‌ و بزرگان‌ دودمان‌ او را در شیراز دستگیر كرده‌ است‌. كلانتر در جواب‌ اعتراض‌ لطفعلى‌ خان‌ پاسخ‌ داد كه‌ دیگر به‌ خاندان‌ زند اعتمادی‌ ندارد و از آنان‌ به‌ جان‌ خویش‌ بیمناك‌ است‌ (جونز، 26-29؛ شریف‌، 343- 344؛شیرازی‌،على‌رضا، 78-79؛ ساروی‌، برگ‌ 145؛ مفتون‌ دنبلى‌، 21؛ هدایت‌، 9/367- 368؛ فسایى‌، 233-234). لطفعلى‌ خان‌ تصمیم‌ گرفت‌ شهر را بگشاید و داخل‌ آن‌ شود، اما حاج‌ ابراهیم‌ با سپاهیان‌ وی‌ كه‌ زنان‌ و فرزندانشان‌ در شهر بودند، باب‌ مكاتبه‌ را گشود و آنان‌ را تهدید كرد و به‌ درون‌ شهر فرا خواند. به‌ این‌ ترتیب‌ بسیاری‌ از همراهان‌ لطفعلى‌ خان‌ او را رها كردند و نزد خانواده‌هایشان‌ شتافتند. خان‌ زند ناچار محاصره شیراز را رها كرد و به‌ جنوب‌ فارس‌ رفت‌ (جونز، 28-29، 33-34، 52 -54؛ ملكم‌، 2/304). وی‌ در آغاز قصد داشت‌ به‌ بوشهر برود و زمستان‌ را در آنجا بگذراند، ولى‌ به‌ هنگام‌ عبور از دشت‌ كازرون‌، رضاقلى‌ خان‌ حاكم‌ آنجا كه‌ متحد حاج‌ ابراهیم‌ بود، با وی‌ به‌ زدوخورد پرداخت‌. لطفعلى‌ خان‌ پس‌ از چند جنگ‌ متناوب‌ و پراكنده‌ سرانجام‌ موفق‌ شد او را دستگیر و نابینا كند (جونز، 55 - 65؛ ملكم‌، همانجا؛ فسایى‌ 234).
چون‌ حاج‌ ابراهیم‌ از شكست‌ رضاقلى‌خان‌ و دستگیری‌ او آگاه‌ شد، هراسان‌ گشت‌ و نامه تضرّع‌آمیزی‌ به‌ آقا محمد خان‌ نوشت‌ و 3 هزار است‌ از رمه زندیان‌ را كه‌ در چراگاه‌ فارس‌ بودند، برای‌ او ارمغان‌ فرستاد و از وی‌ برای‌ دفع‌ لطفعلى‌ خان‌ كمك‌ خواست‌. آقا محمدخان‌ خشنود از اعمال‌ خیانت‌آمیز كلانتر، او را به‌ فرمانروایى‌ فارس‌ گماشت‌ و به‌ روایتى‌ لقب‌ اعتمادالدوله‌ را نیز در این‌ هنگام‌ به‌ او داد (هدایت‌، 9/368؛ فسایى‌، همانجا). حاجى‌ برای‌ خوش‌ خدمتى‌ بیشتر، از آقا محمدخان‌ خواست‌ تا فردی‌ برای‌ تصرف‌ شیراز و ضبط خزاین‌ زندیان‌ مأمور كند (سپهر، 1/59). از آن‌ سوی‌، لطفعلى‌ خان‌ آهنگ‌ شیراز كرد. كلانتر با نیروهایى‌ كه‌ در اختیار داشت‌، به‌ مقابله‌ برخاست‌، لیكن‌ به‌ سختى‌ شكست‌ خورد و به‌ درون‌ شهر پناه‌ برد. پس‌ از آن‌ نامه دیگری‌ به‌ آقا محمد خان‌ نوشت‌ و ضمن‌ اعلام‌ این‌ شكست‌ از او تقاضای‌ كمك‌ سریع‌ كرد. آقا محمدخان‌ سپاهى‌ 5 هزار نفری‌ به‌ سرداری‌ جان‌ محمدخان‌ به‌ فارس‌ فرستاد. میان‌ این‌ سپاه‌ و لطفعلى‌ خان‌ نبردهایى‌ در گرفت‌. لطفعلى‌ خان‌ یك‌ بار بر این‌ سپاه‌ شبیخون‌ برد، اما به‌ گفته سپهر نتوانست‌ كاری‌ از پیش‌ ببرد (1/60). دیگر بار مصطفى‌ خان‌ قاجار دولّو مأموریت‌ یافت‌ كه‌ با 4 هزار سوار زیر نظر كلانتر به‌ سركوب‌ لطفعلى‌ خان‌ بپردازد و این‌ بار كلانتر نیرویى‌ 7 هزار نفری‌ برای‌ دفع‌ لطفعلى‌ خان‌ به‌ دشتستان‌ فارس‌ فرستاد. این‌ سپاه‌ در كازرون‌ با لطفعلى‌ خان‌ تلاقى‌ كرد و به‌ سختى‌ شكست‌ خورد. لطفعلى‌ خان‌ پس‌ از این‌ پیروزی‌ در مسجد بردی‌ كه‌ كمتر از یك‌ فرسنگ‌ تا شیراز فاصله‌ داشته‌ است‌ استقرار یافت‌، كلانتر حصار شهر را مستحكم‌ كرد و با اتخاذ تدابیری‌ نیروهای‌ ایلى‌ را كه‌ جانبدار زندیان‌ بودند، خلع‌ سلاح‌ و از شهر بیرون‌ كرد. همچنین‌ نیرویى‌ برای‌ نبرد با خان‌ زند اعزام‌ داشت‌ كه‌ آنان‌ نیز شكست‌ خوردند و گریختند. در این‌ هنگام‌ حاج‌ ابراهیم‌ پیكى‌ نزد مصطفى‌ خان‌ قاجار كه‌ نزدیك‌ شیراز بود فرستاد و او را به‌ داخل‌ شهر خواند. مصطفى‌ خان‌ از بیراهه‌ به‌ شیراز درآمد و در روزهای‌ بعد با لطفعلى‌ خان‌ وارد جنگ‌ شد. لیكن‌ او نیز شكست‌ خورد و 2 هزار تن‌ از نیروهایش‌ دستگیر شدند. حاج‌ ابراهیم‌ هراسان‌ از این‌ وقایع‌، مقداری‌ از جواهرات‌ سلطنتى‌ زندیان‌ را نزد آقا محمدخان‌ فرستاد و او را از خبر شكست‌ مصطفى‌ خان‌ آگاه‌ كرد و از وی‌ خواست‌ كه‌ دیگر بار سپاهى‌ انبوه‌ برای‌ قلع‌ و قمع‌ آخرین‌ بازمانده زندیان‌ گسیل‌ دارد. از سوی‌ آقا محمدخان‌ سپاهى‌ به‌ فرماندهى‌ جان‌ محمدخان‌ و رضاقلى‌ خان‌ قاجار به‌ فارس‌ اعزام‌ گردید. سپاهیان‌ شیراز نیز كه‌ زیر فرماندهى‌ عبدالرحیم‌ خان‌ و محمدعلى‌ خان‌ برادران‌ حاج‌ ابراهیم‌ بودند، به‌ آنان‌ پیوستند. جنگ‌ در بیرون‌ شیراز در گرفت‌، لطفعلى‌ خان‌ با لشكری‌ كه‌ شمارشان‌ بسیار كمتر بود، بر این‌ سپاه‌ پیروز شد و رضاقلى‌ خان‌ قاجار را دستگیر كرد (شریف‌، 352- 365؛ شیرازی‌، على‌رضا، 92-93؛ ساروی‌، برگهای‌ 146-147؛ فسایى‌، 234-236؛ ملكم‌، 2/305).
آقا محمدخان‌ پس‌ از آگاهى‌ از این‌ حوادث‌، در 1206ق‌/ 1792م‌ با سپاهى‌ انبوه‌ به‌ اصفهان‌ آمد و از آنجا راه‌ شیراز در پیش‌ گرفت‌ و در اَبْرَج‌، چند فرسنگى‌ آن‌ شهر مستقر شد. لطفعلى‌ خان‌ كه‌ یارای‌ مقابله‌ با این‌ سپاه‌ انبوه‌ را نداشت‌، شب‌ هنگام‌ بر آنان‌ شبیخون‌ زد و كوه‌ انبوهى‌ از لشكریان‌ آقا محمدخان‌ را كشت‌ و بیشتر آنان‌ را تارومار كرد. چنین‌ گمان‌ مى‌رفت‌ كه‌ آقامحمدخان‌ شكست‌ خورده‌ و میدان‌ نبرد را رها كرده‌ است‌، اما چون‌ سپیده صبح‌ دمید و بانگ‌ اذان‌ از سراپرده او بلند شد، لشكریان‌ شكست‌ خورده او گرد آمدند و به‌ زودی‌ سازمان‌ یافتند. لطفعلى‌ خان‌ دیگر درنگ‌ را روا ندانست‌ و راه‌ فرار در پیش‌ گرفت‌. آقا محمد خان‌ به‌ شیراز درآمد و حاج‌ ابراهیم‌ را گرامى‌ داشت‌ و بنواخت‌ و شهر را همچون‌ گذشته‌ به‌ او سپرد و عبدالرحیم‌ خان‌ و محمدعلى‌ خان‌ برادران‌ حاج‌ ابراهیم‌ و میرزا محمد فرزند او را با خود برداشته‌ و در اوایل‌ محرم‌ 1207 عازم‌ تهران‌ شد (شریف‌، 352، 367- 373؛ شیرازی‌، على‌رضا، 236-237؛ سپهر، 1/61 -63).
در دوران‌ آقا محمدخان‌ قاجار: زندگى‌ سیاسى‌ حاج‌ ابراهیم‌ در این‌ دوران‌ به‌ سبب‌ شخصیت‌ برجسته آقا محمدخان‌ چندان‌ درخشان‌ و پرحادثه‌ نیست‌. وی‌ در این‌ زمان‌ بیشتر به‌ عنوان‌ مشاورِ خان‌ قاجار و سازمان‌ دهنده تشكیلات‌ دیوانى‌ وی‌ انجام‌ وظیفه‌ مى‌كرد. دوران‌ فرمانروایى‌ او در شیراز چندان‌ نپایید و آقا محمد خان‌ در تاریخ‌ 7 شعبان‌ 1207 طى‌ نامه‌ای‌ او را آگاه‌ ساخت‌ كه‌ وی‌ با لشكریانش‌ در 29 رمضان‌ همین‌ سال‌ در چمن‌ اسپاس‌ در سرحدّ فارس‌ فرود خواهد آمد. نیز به‌ او فرمان‌ داد كه‌ باید در همین‌جا و همراه‌ بزرگان‌ فارس‌ به‌ پیشواز وی‌ بیاید. این‌ نامه‌ هر چند سبب‌ تشویش‌ خاطر كلانتر گردید، اما چون‌ راه‌ دیگری‌ در پیش‌ نداشت‌، اطاعت‌ كرد و در تاریخ‌ مقرّر به‌ آن‌ محل‌ شتافت‌. آقا محمدخان‌ پس‌ از رسیدن‌ به‌ فارس‌ بى‌درنگ‌ فرمان‌ داد كه‌ حصار مستحكم‌ شیراز را كه‌ كریم‌ خان‌ بنا نهاده‌ بود، ویران‌ سازند. نیز یك‌ تن‌ از زنان‌ حاج‌ ابراهیم‌ و فرزند او اسدالله‌ را همراه‌ جان‌ محمدخان‌ قاجار به‌ قزوین‌ فرستاد، آنگاه‌ در 14 محرم‌ 1208 پس‌ از توقفى‌ چند ماهه‌ در فارس‌، حاجى‌ ابراهیم‌ را به‌ شیراز فرستاد و خود به‌ سوی‌ تهران‌ حركت‌ كرد. (شیرازی‌، على‌رضا، 101-102؛ شیرازی‌، محمدرضا، 376- 377). در این‌ هنگام‌ لطفعلى‌ خان‌ كه‌ چندی‌ در طبس‌ به‌ سر برده‌ بود، به‌ سوی‌ فارس‌ شتافت‌ و آهنگ‌ تصرف‌ شیراز كرد. چون‌ حاج‌ ابراهیم‌ از این‌ امر آگاه‌ شد، موضوع‌ را به‌ عوامل‌ آقا محمدخان‌ خبر داد. محمدحسین‌ خان‌ دو داغ‌ همراه‌ محمدحسین‌ خان‌ برادر حاج‌ ابراهیم‌ مأمور مقابله‌ با لطفعلى‌ خان‌ شدند (شیرازی‌، على‌رضا، 103- 105؛ شیرازی‌، محمدرضا، 379؛ فسایى‌، 237).
پس‌ از چندی‌ آقا محمدخان‌، حاج‌ ابراهیم‌ را به‌ تهران‌ فراخواند و خود برای‌ مقابله‌ با لطفعلى‌ خان‌ كه‌ در سال‌ 1208ق‌ كرمان‌ را در اختیار گرفته‌ بود، با سپاهى‌ انبوه‌ از پایتخت‌ بیرون‌ آمد. حاج‌ ابراهیم‌ در میانه راه‌ به‌ آنان‌ پیوست‌ (شیرازی‌، على‌رضا، 110-111؛ فسایى‌، 238). سپاه‌ آقامحمدخان‌ به‌ كرمان‌ رسید و شهر را در محاصره‌ گرفت‌ و در ربیع‌ الاول‌ 1209 شهر را گشود و لطفعلى‌ خان‌ را كه‌ به‌ بم‌ گریخته‌ بود، دستگیر كرد و به‌ تحریك‌ حاج‌ ابراهیم‌ او را پس‌ از چندی‌ نابینا كرد و سپس‌ كشت‌ (شیرازی‌، آقا محمدرضا، 384- 385، 391؛ مفتون‌ دنبلى‌، 22-23).
آقا محمدخان‌ پس‌ از برچیدن‌ سلسله زند مقام‌ صدارت‌ را به‌ حاج‌ ابراهیم‌ كلانتر سپرد و به‌ روایتى‌ در این‌ هنگام‌ بود كه‌ لقب‌ اعتمادالدّوله‌ را به‌ تقلید از پادشاهان‌ صفویه‌ به‌ او بخشید (رستم‌ الحكما، 452؛ اعتمادالسلطنه‌، صدرالتواریخ‌، 21؛ فسایى‌، 239). حاج‌ ابراهیم‌ از این‌ زمان‌ پیوسته‌ در ملازمت‌ آقا محمدخان‌ بود و به‌ رتق‌ و فتق‌ امور داخلى‌ و اداری‌ كشور اشتغال‌ مى‌ورزید. در همین‌ سال‌ آقا محمدخان‌ آهنگ‌ حمله‌ به‌ آذربایجان‌ كرد و حاجى‌ را همراه‌ خود برد و چون‌ قصد تسخیر تفلیس‌ را داشت‌، بار و بنه خود را در منزل‌ قراچای‌ برجای‌ گذاشته‌ و حاج‌ ابراهیم‌ را مأمور توقف‌ در آنجا كرد. در 1210ق‌/1795م‌ آقا محمدخان‌ به‌ خواهش‌ حاج‌ ابراهیم‌ و دیگر بزرگان‌ دربارش‌ تاج‌ شاهى‌ بر سر نهاد و رسماً خود را پادشاه‌ سراسر ایران‌ خواند (سپهر، 1/75-79؛ فسایى‌، 241). وی‌ پس‌ از تاجگذاری‌، با لشكریان‌ خود و به‌ همراه‌ حاج‌ ابراهیم‌ و میرزا شفیع‌ مازندرانى‌ به‌ سوی‌ خراسان‌ شتافت‌. در 1212ق‌ كه‌ شورشهایى‌ در قفقاز در گرفت‌، آقا محمدخان‌، میرزا شفیع‌ را در تهران‌ گذاشت‌ و با حاج‌ ابراهیم‌ به‌ قصد سامان‌ دادن‌ امور آن‌ ولایت‌ عازم‌ آنجا شد. در همین‌ سفر بود كه‌ در 21 ذیحجه 1212 در قلعه پناه‌ آباد توسط دو تن‌ از نوكرانش‌ به‌ هلاكت‌ رسید.
پس‌ از كشته‌ شدن‌ او شیرازه سپاه‌ انبوهش‌ از هم‌ گسست‌. حاج‌ ابراهیم‌ نیز گروهى‌ از تفنگچیان‌ مازندرانى‌ را برداشته‌، از راه‌ اردبیل‌ و زنجان‌ به‌ سوی‌ تهران‌ حركت‌ كرد؛ اما چون‌ به‌ آنجا رسید، میرزا شفیع‌ مازندرانى‌ تا رسیدن‌ فتحعلى‌ شاه‌ وی‌ را به‌ شهر راه‌ نداد (مفتون‌ دنبلى‌، 25-26؛ رستم‌ الحكما، 456؛ سپهر، 1/83 -86؛ اعتمادالسلطنه‌، صدر التواریخ‌، 22).
دردوران‌ فتحعلى‌ شاه‌: هرچند به‌گفته سایكس‌، آقا محمدخان‌ قاجار به‌ ولیعهد خود باباخان‌ (فتحعلى‌ شاه‌ بعدی‌) گوشزد كرده‌ بود كه‌ حاج‌ ابراهیم‌ چون‌ قدرت‌ بسیار دارد باید او را از میان‌ برداشت‌، لیكن‌ فتحعلى‌ شاه‌ پس‌ از استقرار در پادشاهى‌ رسماً حاج‌ ابراهیم‌ را به‌ صدارت‌ برگماشت‌ (ص‌ 463) و چون‌ به‌ كارهای‌ كشورداری‌ و رموز آن‌ آشنایى‌ نداشت‌، به‌ تدریج‌ بر قدرت‌ حاج‌ ابراهیم‌ صدراعظم‌ افزوده‌ شد و برادران‌ و فرزندان‌ و دیگر خویشان‌ او هر یك‌ فرمانروایى‌ گوشه‌ای‌ از مناطق‌ و شهرهای‌ ایران‌ را در دست‌ گرفتند. اعتمادالدّله‌ در زمان‌ فتحعلى‌ شاه‌ حدود 5 سال‌ مقام‌ صدارت‌ داشت‌. در ابتدا این‌ مقام‌ را با میرزا شفیع‌ مازندرانى‌ به‌ اشتراك‌ در اختیار داشت‌، لیكن‌ او با زیركى‌ حریف‌ را به‌ سرعت‌ از میدان‌ به‌ در كرد و خانه‌نشین‌ ساخت‌. میرزا شفیع‌ نیز بیكار ننشست‌ و در پنهان‌ به‌ دسیسه‌چینى‌ برضد اعتمادالدوله‌ پرداخت‌. تحریكات‌ او، قدرت‌ روزافزون‌ حاج‌ ابراهیم‌، خانواده وی‌ و پاره‌ای‌ از عوامل‌ دیگر سبب‌ گردید كه‌ سرانجام‌ شاه‌ قاجار تصمیم‌ به‌ براندازی‌ حاجى‌ و تبارش‌ گرفت‌.
از نویسندگان‌ معاصر، محمود محمود ضمن‌ ستایش‌ از حاج‌ ابراهیم‌، قتل‌ وی‌ و برچیده‌ شدن‌ بساطش‌ را در اثر دسایس‌ بیگانگان‌ دانسته‌ است‌ (1/124، 125)، اما این‌ استدلال‌ با توجه‌ به‌ شخصیت‌ حاجى‌ و عملكرد او در سراسر زندگیش‌ موجّه‌ نمى‌نماید. سبب‌ اصلى‌ سقوط حاج‌ ابراهیم‌ این‌ بود كه‌ فتحعلى‌ شاه‌ پادشاهى‌ خود را در برابر صدارت‌ وی‌ بى‌رونق‌ مى‌دید و چون‌ از پایان‌ كار او هراس‌ داشت‌، فرمان‌ داد در روز اول‌ ذیحجه 1216/ پنجم‌ آوریل‌ 1802 حاج‌ ابراهیم‌ را در تهران‌ و بستگانش‌ را در سایر شهرهای‌ ایران‌ دستگیر كردند (مفتون‌ دنبلى‌، 71؛ سپهر، 1/ 111). برخى‌ از نویسندگان‌ دستگیری‌ حاجى‌ را در اول‌ ذیحجه 1215 دانسته‌اند (هدایت‌، 9/399؛ فسایى‌، 248-250). پس‌ از دستگیری‌ حاج‌ ابراهیم‌ در حضور فتحعلى‌ شاه‌ از وی‌ بازجویى‌ كردند و اتهاماتش‌ را باز گفتند. هر چند او انكار كرد، پذیرفته‌ نشد. پس‌ از اندك‌ زمانى‌ وی‌ را به‌ یكى‌ از روستاهای‌ پیرامون‌ تهران‌ و از آنجا به‌ قزوین‌ بردند و هلاك‌ كردند. عبدالرحیم‌ برادر او كه‌ حاكم‌ اصفهان‌ بود و محمدعلى‌ خان‌ برادر دیگرش‌ و میرزا محمد خان‌ پسرش‌ و میرزا اسدالله‌ پسر دیگرش‌ را نیز كور كردند و میرزا محمد را اندكى‌ بعد كشتند. یكى‌ دیگر از برادران‌ او به‌ نام‌ محمدحسین‌ خان‌، كه‌ فرمانروای‌ كوه‌ گیلویه‌ بود نیز دستگیر شد و به‌ قتل‌ رسید. آقا محمد زمان‌ برادر دیگر او را نیز كور ساختند. گروهى‌ نیز به‌ جرم‌ وابستگى‌ به‌ این‌ خانواده‌ سركوب‌ شدند. (شیرازی‌، محمدرضا، 392- 395؛ سپهر، 1/111-113؛ اعتمادالسلطنه‌، صدرالتواریخ‌، 31؛ فسایى‌، 249-250؛ هدایت‌، 9/367-369).
پس‌ از حاج‌ ابراهیم‌، رقیب‌ او میرزا شفیع‌ مازندرانى‌ به‌ صدارت‌ رسید. از این‌ پس‌ بیشتر مورخان‌ ایرانى‌ كه‌ به‌ نوعى‌ وابسته‌ به‌ دستگاه‌ حكومت‌ بودند، از اواخر روزگار حاج‌ ابراهیم‌ با بیانى‌ انتقادی‌ سخن‌ گفته‌اند. بدایع‌ نگار تهرانى‌ كه‌ رساله‌ای‌ انتقادی‌ درباره‌ وضعیت‌ سیاسى‌ و اجتماعى‌ آن‌ عصر نوشته‌، نكته‌ای‌ در باب‌ تسلط خانواده حاجى‌ بر نقاط مختلف‌ ایران‌ گفته‌ است‌ كه‌ خواندنى‌ است‌. وی‌ مى‌گوید: «متظلمى‌ از كسان‌ او به‌ خدمتش‌ تظلم‌ آورد، گفتا: از شیراز جلاجوی‌ و راه‌ اصفهان‌ پوی‌. مظلوم‌ گفت‌: عبدالرحیم‌ خان‌ آنجاست‌. گفتا به‌ كاشان‌ و قم‌ رو. گفتا: اسدالله‌ خان‌ [آنجا] است‌. گفتا: [به‌] بروجرد و كرمانشاهان‌ گریز. گفتا: حسن‌ خان‌ [آنجا] است‌. گفتا كه‌ به‌ جهنم‌ رو، گفتا حاجى‌ هاشم‌ آنجاست‌» (ص‌ 5).
فرزندان‌ و برادران‌: از فرزندان‌ حاج‌ ابراهیم‌، برخى‌ شناخته‌ شده‌اند و اسامى‌ آنها در مآخذ تاریخى‌ به‌ این‌ شرح‌ آمده‌ است‌:
1. میرزا محمدخان‌، بیگلر بیگى‌ فارس‌ بود كه‌ در گرفتاری‌ پدر و اعضای‌ خانواده‌، او را نیز در شیراز دستگیر كردند و كشتند.
2.اسدالله‌خان‌(1197-1280ق‌/1783-1863م‌).در 1208ق‌ با اینكه‌ هنوز كودك‌ بود، آقا محمدخان‌ او را از پدرش‌ بازگرفت‌ و به‌ نیت‌ اینكه‌ گروگانى‌ داشته‌ باشند، وی‌ را به‌ قزوین‌ اعزام‌ داشت‌ (شیرازی‌، محمدرضا، 377). در اوایل‌ دوران‌ فتحعلى‌ شاه‌ در حالى‌ كه‌ بیش‌ از 16 سال‌ نداشت‌ چندی‌ حاكم‌ كاشان‌ شد. به‌ هنگام‌ گرفتاری‌ پدرش‌ فرمانروای‌ بروجرد بود كه‌ به‌ روایت‌ اعتمادالسلطنه‌ وی‌ را دستگیر كردند و كشتند ( صدرالتواریخ‌، 36)، اما این‌ روایت‌ درست‌ نیست‌، چه‌ به‌ تصریح‌ سایر مآخذ، او را در بروجرد دستگیر و كور كردند (شیرازی‌، محمدرضا، 394؛ بامداد، 1/114). او پس‌ از نابینایى‌ مدت‌ 11 سال‌ به‌ ناچار در اصفهان‌ ماندگار شد و در 1226ق‌ دیگر بار به‌ بروجرد رفت‌ و از 1247ق‌ به‌ بعد بقیه عمر را در شیراز گذراند و در 1280ق‌ در سن‌ 84 سالگى‌ درگذشت‌.
3. 4. میرزا على‌ اكبر و میرزا على‌ رضا (ز 1302ق‌/1788م‌)، آنان‌ به‌ هنگام‌ دستگیری‌ پدرشان‌ كودك‌ بودند، ولى‌ چون‌ فتحعلى‌ شاه‌ تمایل‌ داشت‌ كه‌ نسل‌ اعتمادالدوله‌ را به‌ كلى‌ براندازد، فرمان‌ داد كه‌ این‌ دو را مقطوع‌ النسل‌ كنند. این‌ فرمان‌ در مورد على‌رضا اجرا شد، ولى‌ میرزا على‌اكبر به‌ اندازه‌ای‌ بیمار بود كه‌ چون‌ انتظار مى‌رفت‌ همان‌ روزها بدرود حیات‌ گوید، اجرای‌ فرمان‌ را در مورد او به‌ تأخیر انداختند، اما كودك‌ زنده‌ ماند و خشم‌ شاه‌ نیز اندكى‌ فرو نشست‌. پس‌ او را رها كردند. وی‌ پس‌ از سالها لقب‌ قوام‌ الملك‌ یافت‌ و سرانجام‌ در 1282ق‌ در سمت‌ متولى‌ باشیگری‌ِ آستان‌ قدس‌ رضوی‌ درگذشت‌ و در همانجا به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. خاندان‌ قوام‌ شیرازی‌ از فرزندان‌ او هستند. حاج‌ میرزا على‌رضا نیز به‌ تدریج‌ مقرب‌ دستگاه‌ سلطنت‌ گردید و بعدها خواجه‌ باشى‌ حرم‌ فتحعلى‌ شاه‌ شد و چون‌ فرزند نداشت‌، سرمایه خود را صرف‌ حفر قناتى‌ در سرچشمه تهران‌ كرد و برخى‌ از املاك‌ خود را نیز بر آن‌ وقف‌ كرد و تولیت‌ آن‌ را به‌ برادر و اولاد او سپرد (عضدالدوله‌، 57؛ اعتمادالسلطنه‌، صدرالتواریخ‌، 38-39). برادران‌ كلانتر اینان‌ بودند:
1. عبدالرحیم‌ خان‌. او در اوایل‌ بیگلر بیگى‌ فارس‌ بود و در 1209ق‌/1794م‌ از سوی‌ آقا محمدخان‌ قاجار مأمور حفاظت‌ پل‌ خداآفرین‌ شده‌ بود (اعتمادالسلطنه‌، صدر التواریخ‌، 34). در اواخر زندگى‌ كه‌ فرمانروای‌ اصفهان‌ بود، او را نیز دستگیر و به‌ همراه‌ فرزندش‌ حسینعلى‌ خان‌ كور كردند. (شیرازی‌، محمدرضا، 394). به‌ روایت‌ اعتمادالسلطنه‌ او در آن‌ هنگام‌ به‌ تهران‌ آمده‌ بود كه‌ وی‌ را دستگیر و كور كردند و همراه‌ حاج‌ ابراهیم‌ به‌ قزوین‌ فرستادند ( صدرالتواریخ‌، 35).
2. محمدعلى‌ خان‌. كه‌ در سركوب‌ خاندان‌ كلانتر در تهران‌ بود و او را نیز كور كردند (شیرازی‌، محمدرضا، 394).
3. محمدحسین‌ خان‌. وی‌ در 1209ق‌ از سوی‌ آقا محمد خان‌ به‌ مأموریت‌ نظامى‌ رفت‌ و از فرماندهان‌ سپاه‌ او گردید. در زمان‌ فتحعلى‌ شاه‌ سردار سپاهى‌ بود كه‌ برای‌ سركوب‌ تقى‌ خان‌ بافقى‌ فرمانروای‌ یزد به‌ آن‌ سوی‌ گسیل‌ شده‌ بودند. او در این‌ سفر به‌ خوبى‌ از عهده مأموریت‌ خود برآمد و سپس‌ برای‌ دفع‌ فرمانروای‌ شورشى‌ كرمان‌ به‌ آن‌ شهر شتافت‌، آنگاه‌ به‌ فرمانروایى‌ كوه‌ گیلویه‌ منصوب‌ گردید. پس‌ از دستگیری‌ حاج‌ ابراهیم‌، او را نیز در این‌ شهر كشتند (شیرازی‌، محمدرضا، 394؛ اعتمادالسلطنه‌، صدر التواریخ‌، 35).
4. آقا محمدزمان‌ كلانتر. او را قبلاً، حسینعلى‌ خان‌ برادر فتحعلى‌ شاه‌ به‌ سببى‌ كور كرده‌ بود و پس‌ از آن‌ در سركوب‌ این‌ خاندان‌ به‌ هلاكت‌ رسید (شیرازی‌، محمدرضا، 394؛ اعتمادالسلطنه‌، صدرالتوارخ‌، 35).
بستگان‌: از نوادگان‌ مشهور حاج‌ ابراهیم‌ باید از میرزا فتحعلى‌ خان‌ ملقب‌ به‌ صاحب‌ دیوان‌ فرزند دوم‌ میرزا على‌اكبر نام‌ برد. او در 1236ق‌/1821م‌ زاده‌ شد. در 1270ق‌/1853م‌ هنگامى‌ كه‌ مظفرالدین‌ میرزا ولیعهد به‌ حكمرانى‌ آذربایجان‌ مى‌رفت‌، او نیز سمت‌ وزارت‌ آن‌ ایالت‌ را یافت‌ (نادر میرزا، 181). زمانى‌ در دستگاه‌ میرزاتقى‌ خان‌ امیركبیر و سپس‌ مدتى‌ در خدمت‌ میرزا آقا خان‌ نوری‌ به‌ سر برد (اعتمادالسلطنه‌، صدرالتواریخ‌، 41-42). چندی‌ فرمانروایى‌ یزد و پس‌ از آن‌ حكومت‌ خوزستان‌ و اصفهان‌ را بر عهده‌ داشت‌ و سرانجام‌ در 1314ق‌/1896م‌ در78سالگى‌درگذشت‌.ازبستگان‌ دیگر اعتمادالدوله‌، خواهرزاده او میرزا ابوالحسن‌ خان‌ شیرازی‌ معروف‌ به‌ ایلچى‌ است‌ كه‌ سالها مقام‌ وزارت‌ خارجه ایران‌ را بر عهده‌ داشت‌.
نقش‌ ابراهیم‌ كلانتر در سیاست‌ خارجى‌: ارتباط قاجاریان‌ با دولتهای‌ اروپایى‌ از زمان‌ صدارت‌ كلانتر آغاز گردید. ناآگاهى‌ وی‌ از مسائل‌ جهانى‌ و سیاستهای‌ حاكم‌ بر دنیای‌ آن‌ روز سبب‌ آن‌ شد كه‌ وی‌ نه‌ تنها نتوانست‌ از تضادهایى‌ كه‌ در میان‌ دولتهای‌ اروپایى‌ بود، به‌ سود ایران‌ بهره‌ برگیرد بلكه‌ زیانهای‌ فراوانى‌ نیز به‌ بار آورد.
در سال‌ آخر زندگى‌ آقا محمد خان‌ قاجار، پس‌ از آنكه‌ این‌ پادشاه‌ بخشهایى‌ از قفقاز را گشود و خود را آماده مقابله‌ با روسیه‌ كرد، برای‌ نخستین‌ بار ناپلئون‌ امپراتور فرانسه‌ در صدد ارتباط با ایران‌ و بستن‌ پیمانى‌ در برابر روسیه‌ برآمد. پس‌ سفیری‌ به‌ نام‌ ژوبر به‌ ایران‌ فرستاد و پیش‌ نویس‌ پیمان‌ را نیز با او گسیل‌ داشت‌، اما حاج‌ ابراهیم‌ كه‌ نه‌ به‌ این‌ كارها علاقه‌ و نه‌ از آنها اطلاعى‌ داشت‌، بى‌آنكه‌ ورود سفیر را به‌ آگاهى‌ آقا محمدخان‌ برساند، پاسخى‌ سرسری‌ به‌ وی‌ داد و او را بازگرداند (مفتون‌ دنبلى‌، 173-174). به‌ روایت‌ دیگر این‌ سفیر هنگامى‌ كه‌ آقا محمدخان‌ در تفلیس‌ كشته‌ شد (به‌ ایران‌ رسید و حاج‌ ابراهیم‌ كه‌ در آن‌ وقت‌، مجال‌ رسیدگى‌ به‌ این‌ كارها را نداشت‌، او را به‌ كشورش‌ باز گرداند (اعتمادالسلطنه‌، صدرالتواریخ‌، 33-34). چون‌ دولت‌ انگلیس‌ و حكومت‌ دست‌نشانده آن‌ در هند از تلاشهای‌ فرانسه‌ آگاهى‌ یافتند، بى‌درنگ‌ دست‌ به‌ كار شدند. سرجان‌ ملكم‌ كه‌ پس‌ از آن‌ در ایران‌ شهرت‌ فراوان‌ یافت‌، به‌ عنوان‌ سفیر در دربار ایران‌ با شتاب‌ از راه‌ شیراز به‌ تهران‌ آمد (1215ق‌/1800م‌). او در این‌ سفر موفق‌ شد با استفاده‌ از تجارب‌ خود مذاكراتى‌ با اعتمادالوله‌ انجام‌ دهد و توفیق‌ بستن‌ دو پیمان‌ سیاسى‌ و بازرگانى‌ را به‌ دست‌ آورد. این‌ پیمانها را از سوی‌ ایران‌، اعتمادالدوله‌ به‌ عنوان‌ صدراعظم‌ امضا كرد.
هر چند محمود محمود (1/124-126) نقش‌ كلانتر را در گفت‌وگو با انگلیس‌ و بستن‌ این‌ پیمانها ستوده‌ و مرگ‌ او را نتیجه دسایس‌ بیگانگان‌ دانسته‌، لیكن‌ حقیقت‌ این‌ است‌ كه‌ این‌ هر دو قرارداد با زیركى‌ خاصى‌ از سوی‌ انگلیسیها تنظیم‌ شد و سرجان‌ ملكم‌ توانست‌ با استفاده‌ از ناآگاهى‌ صدراعظم‌ ایران‌ و با بیانى‌ دیپلماتیك‌ به‌ اهداف‌ سیاسى‌ دولت‌ انگلیس‌ جامه عمل‌ بپوشاند. قرارداد سیاسى‌ در یك‌ مقدمه‌ و 5 ماده‌ تدوین‌ شد كه‌ 4 ماده آن‌ تقریباً تعهدات‌ دولت‌ ایران‌ در قبال‌ انگلیس‌ و یك‌ ماده آن‌ تعهد ضعیفى‌ است‌ از سوی‌ دولت‌ انگلیس‌ برای‌ یاری‌ رساندن‌ به‌ دولت‌ ایران‌، هر زمان‌ كه‌ از سوی‌ فرانسه‌ یا افغانستان‌ مورد تهاجم‌ قرار بگیرد. بر طبق‌ مفاد این‌ قرارداد، حاج‌ ابراهیم‌ به‌ عنوان‌ صدراعظم‌ ایران‌ تلویحاً پذیرفت‌ كه‌ هندوستان‌ جزئى‌ از قلمرو امپراتوری‌ بریتانیاست‌ و افغانستان‌ نیز دولتى‌ مستقل‌ از ایران‌ به‌ شمار مى‌رود.
عهدنامه بازرگانى‌ نیز در یك‌ مقدمه‌ و 5 ماده‌ و 2 ماده الحاقى‌ تنظیم‌ شد. این‌ عهدنامه‌ را نیز حاج‌ ابراهیم‌ امضا كرد. مفاد این‌ معاهده‌ نیز كاملاً به‌ سود دولت‌ انگلیس‌ بود. برای‌ نمونه‌ براساس‌ ماده دوم‌ آن‌ «به‌ تجّار و سوداگران‌ مملكت‌ انگلستان‌ و ممالك‌ هندوستان‌ و یا كسانى‌ كه‌ در خدمت‌ دولت‌ انگلستان‌ مى‌باشند، اجازه‌ داده‌ مى‌شود كه‌ در بنادر و شهرهای‌ مملكت‌ ایران‌ اقامت‌ كنند»، در حالى‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ هنوز همه كشور پهناور هند به‌ تصرّف‌ انگلیس‌ درنیامده‌ بود و چه‌ بسا سوداگران‌ هندی‌ زیر تسلط انگلیس‌ نبودند و نمى‌خوانستند كه‌ انگلستان‌ قیم‌ آنان‌ باشد، وانگهى‌ در این‌ ماده‌ تعهدی‌ به‌ سود بازرگانان‌ ایران‌ گنجانده‌ نشد (محبوبى‌ اردكانى‌، 382-383). براساس‌ ماده چهارم‌ این‌ قرارداد مستخدمان‌ دولت‌ انگلستان‌ در ایران‌ مى‌توانند به‌ هر اندازه‌ كه‌ نیاز داشته‌ باشند، كارمندان‌ ایرانى‌ را به‌ خدمت‌ درآورند و اجازه‌ دارند در صورت‌ بروز تقصیر آنان‌ را تنبیه‌ كنند، مشروط بر اینكه‌ این‌ تنبیهات‌ به‌ قطع‌ اعضا یا مرگ‌ نینجامد (محمود، 1/31- 38؛ محبوبى‌ اردكانى‌، 381- 385).
6 مورد از 7 ماده این‌ عهدنامه‌، امتیازات‌ یك‌ طرفه بدون‌ تعهد متقابل‌ و به‌ نفع‌ انگلیسیهاست‌. انعقاد این‌ نوع‌ قراردادهای‌ سیاسى‌ و بازرگانى‌ سبب‌ آن‌ شد كه‌ دولت‌ انگلیس‌ و دیگر دولتهای‌ استعمارگر اروپایى‌ در پى‌ دست‌یابى‌ به‌ امتیازات‌ بیشتر در ایران‌ با یكدیگر به‌ رقابت‌ برخاستند و بدین‌سان‌ قراردادهای‌ تازه‌ای‌ بر ایران‌ تحمیل‌ كردند.
مآخذ: اعتمادالسلطنه‌، محمدحسن‌، خلسه‌ (خوابنامه‌)، به‌ كوشش‌ محمود كتیرایى‌، تهران‌، 1357ش‌؛ همو، صدرالتواریخ‌، به‌ كوشش‌ محمد مشیری‌، تهران‌، 1349ش‌؛ بامداد، مهدی‌، تاریخ‌ رجال‌ ایران‌، تهران‌، 1347-1353ش‌؛ بدایع‌ نگار، محمد ابراهیم‌، دستورالاعقاب‌، نسخه عكسى‌ كتابخانه مركزی‌ دانشگاه‌ تهران‌، فیلم‌ شم 4745؛ جونز. هارفورد، آخرین‌ روزهای‌ لطفعلى‌ خان‌ زند، ترجمه هما ناطق‌ و جان‌ گرنى‌، تهران‌، 1353ش‌؛ خورموجى‌، محمدجعفر، حقایق‌ الاخبار ناصری‌، به‌ كوشش‌ حسین‌ خدیوجم‌، تهران‌، 1363ش‌؛ رستم‌ الحكما، محمدهاشم‌، رستم‌ التواریخ‌، به‌ كوشش‌ محمد مشیری‌، تهران‌، 1348ش‌؛ ساروی‌، محمد، تاریخ‌ محمدی‌، نسخه عكسى‌ كتابخانه مركزی‌ دانشگاه‌ تهران‌، فیلم‌ شم 1479؛ سایكس‌، پرسى‌، تاریخ‌ ایران‌، ترجمه محمدتقى‌ فخر داعى‌ گیلانى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ سپهر، محمدتقى‌، ناسخ‌ التواریخ‌ (قاجاریه‌)، به‌ كوشش‌ محمد باقر بهبودی‌، تهران‌، 1344ش‌؛ سعادت‌ نوری‌، حسین‌، «اعتمادالدوله‌ها» یغما، س‌ 13، شم 3، تهران‌ 1339ش‌؛ شریف‌، میرزا عبدالكریم‌، ذیل‌ تاریخ‌ گیتى‌ گشای‌ محمد صادق‌ نامى‌ اصفهانى‌، به‌ كوشش‌ سعید نفیسى‌، تهران‌، 1363ش‌؛ شیرازی‌، محمدرضا، ذیل‌ همان‌؛ شیرازی‌، على‌رضا، تاریخ‌ زندیه‌، به‌ كوشش‌ ارنست‌ بنیر، ترجمه مقدمه‌ از غلامرضا ورهرام‌، تهران‌، 1365ش‌؛ عضدالدوله‌، احمد میرزا، تاریخ‌ عضدی‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسین‌ نوایى‌، تهران‌، 1355ش‌؛ فسایى‌، حسن‌، فارسنامه ناصری‌، تهران‌، 1313ق‌؛ كلانتر، محمد، روزنامه‌، به‌ كوشش‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌، 1325ش‌؛ گلستانه‌، ابوالحسن‌، مجمل‌ التواریخ‌، به‌ كوشش‌ محمد تقى‌ مدرس‌ رضوی‌، تهران‌، 1344ش‌؛ محبوبى‌ اردكانى‌، حسین‌، «ابراهیم‌ كلانتر»، راهنمای‌ كتاب‌، س‌ 12، شم 7- 8، تهران‌، 1362ش‌؛ مستوفى‌، عبدالله‌، شرح‌ زندگانى‌ من‌، تهران‌، 1341-1342ش‌؛ مفتون‌ دنبلى‌، عبدالرزاق‌، مآثر سلطانیه‌، تبریز، 1241ق‌؛ ملكم‌، جان‌، تاریخ‌ ایران‌، ترجمه اسماعیل‌ حیرت‌، بمبئى‌، 1303ق‌؛ نادر میرزا قاجار، تاریخ‌ و جغرافى‌ دارالسّلطنه تبریز، به‌ كوشش‌ محمد مشیری‌، تهران‌، 1360ش‌؛ هدایت‌، رضاقلى‌، روضهالصفای‌ ناصری‌، تهران‌، 1339ش‌.
على‌ آل‌داود، دائرهامعارف بزرگ اسلامی.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

عمان، مزون، ساسانیان، ایران پُشته، نیمروز کوست

رابطه¬ی ساسانیان با جنوب عربستان
از دیدگاههای ادبی، کتیبه شناسی و تاریخ شفاهی



نوشته: دی. تی. پاتس
ترجمه: مهرداد وحدتی دانشمند



پیشکشی دیر هنگام به دبلیو دبلیو مولر




چکیده:
چگونگی و اهمیت درگیری ساسانیان در شبه جزیره¬ی عربستان موضوعی است که دانشمندان در آن همداستان نیستند. جستار پیشِ¬رو سه ماجرای تاریخ روابط ساسانیان با جنوب عربستان را کاویده، گزاره¬های نویی از الف: کشورگشایی¬های اردشیر و حضور ساسانیان در شحر [Šihr]؛ ب: فرستاده¬ی عربستان جنوبی به تیسفون و زاده شدن شاپور دوم؛ و ج): گشوده شدن جنوب عربستان به¬دست ساسانیان در سده¬ی ششم میلادی به¬دست می¬دهد. سرانجام برخی شواهد نادیده گرفته شده¬ی پیروزی ساسانیان که تا سده¬ی نوزدهم در روایات شفاهی عمان برجا بود، وارسی می¬شود.

کلید واژه ها: ساسانیان؛ یمن؛ اردشیر یکم؛ شاپور دوم؛ مزون؛ عمان.

درآمد
تاکنون پژوهش درباره¬ی درگیری ساسانیان در شرق و جنوب غرب عربستان به¬دست ایران¬شناسانی بوده که رخدادها را کمابیش یکسره از زاویه¬ی منابع ایرانی چون کارنامه¬ی سه زبانه¬ی شاپور یکم (270-240م.) روی «کعبه¬ی زرتشت» در «نقش¬رستم» (که زین پس کتیبه شاپور یکم در نقش رستم گوئیم) نگریسته¬اند و تاریخ طبری نیز آن را تأیید می¬كند؛ یا ازسوی باستان-شناسانی بوده که گستره¬ی حضور و نفوذ ساسانیان را با سکه¬ها و سفالینه¬های ساسانی یافت شده در خاک عربستان می-سنجند ؛ و یا کارشناسان تاریخ باستان عربستان که از کمبود شواهد مکتوب در جنوب عربستان (سوای کتیبه¬ی سبائی شرف¬الدین 31 در مأرب، نک مولر،1974) که بتواند رویدادهایی را که طبری آورده روشنتر کنند، افسوس می¬خورند. بدبختانه جدایی میان رشته¬های دانشگاهی درگیر با اینگونه پژوهش¬ها بیشتر به¬معنای بی¬خبری دانشمندان یک رشته از منابع و نویافته¬های رشته¬های دیگر است. کتیبه¬های نویافته در یمن، یا بازتحلیل کتیبه¬هایی که پیش¬ازاین منتشر شده است، کمتر بر آثار مورخان شاهنشاهی ساسانی تأثیر گذاشته و احتمال نمی¬رود باستان¬شناسانی که با دوره¬ی حمیریان یمن یا اواخر دوره پیشا¬اسلامی در عمان سروکار دارند از همه¬ی تحولات جاری در تاریخ¬نگاری ساسانی آگاه باشند. جستار پیشِ¬رو می-کوشد منابع گوناگون مربوط به درگیری های ساسانیان در شرق و جنوب غرب شبه-جزیره¬ی عربستان را که رسم بوده حیطه-ی رشته¬های آکادمیک جداگانه باشد گردهم آورده با این کار ژرف¬بینی تازه¬ای نسبت به برخی مشکلات دیرپا پیش گذارد.

اردشیر، شحر و کتیبه شرف الدین 31
یاقوت حموی در كتاب خود زیر مطلع «مزون» ـ نام عمان در منابع پیشااسلامی و نسطوری ـ می نویسد: اردشیر، بنیانگذار سلسه¬ی ساسانی کمابیش ششصد سال پیش از ورود اسلام قبیله «ازد» را كه بر دیگر قبایل چیره بود در الشحر (نک. ش. 1)، ساحل «حضرموت» گمارد . منابع دیگر، ازجمله دینوری و كتاب نهایة¬الارب از مولفی ناشناخته (کذا) نیز از چیرگی اردشیر بر عمان می¬گویند. دینوری چنین آورده است: «سپس برگشته اردو به عمان، البحرین و الیمانه کشید»، در حالی که نهایة¬الارب گوید: اردشیر «با مردان و سپاهش به سرزمینی تاخت که میان عمان، البحرین، الیمانه و حجر بود» . اگر بر بی¬ترتیبی تاریخی آشکاری که در برداشت یاقوت از تاریخ-های اردشیر به¬چشم می¬خورد چشم بپوشانیم، نکته¬ی مهم بیشتر این است که الشحر که امروزه از بنادر تاریخی بزرگ یمن به¬شمار می¬رود در واقع منطقه¬ای شرقی دارد که از سرزمینهایی بوده که یکسره پیش از اسلام اشغال شده و بخشی از «مزون»، نام عمان در منابع پیشااسلامی، بوده است.










ش. 1 نقشه عربستان که جای الشحر را نشان می دهد.

از دید الهمدانی، مزون شکلی کمابیش دراز داشت و از شحر در جنوب تا القطیف و الحسا (احسا، لحصا) در شمال گسترده بود؛ تعریفی شگفت تا اینکه شخص دریابد شاید می¬خواسته چیزی شبیه به این بگوید: «اگر خطی از الشحر به الحسا کشیده شده تا القطیف امتداد یابد، مزون از بقیه¬ی عربستان جدا می شود» و هرآنچه در جانب شرقی آن خط می¬افتد مزون را تشکیل می¬دهد. حقیقت هر چه باشد بی-گمان الشحر مرز مزون و یمن بود. گرچه پذیرفتن گواهی یاقوت در این مورد در بهترین حالت بس خوش¬بینانه و در بدترین حالت، بی پروایی محض است، چرا که تاریخِ نفوذ قدرت ساسانیان به نقاطی بس دورتر از محدوده¬ی خلیج فارس رابس جلوتر می برد، در حالی که به گفته¬ی طبری، اردشیر (که در 224 یا 226 پ.م به تخت نشست و تا 240 پ.م فرمانروایی کرد) ماندگاه¬هایی در الخط ّ ، ناحیه¬ای از بحرین ساخت؛ با این همه باید پذیرفت چه بسا یاقوت درست گفته¬باشد. تأیید گفته¬ی وی نه از کتیبه¬های آن دوران و منابع ادبی درباره¬ی اردشیر بلکه از کتیبه شاپور یکم در نقش رستم برمی¬آید که در آن پسر، شریک شاهی و جانشین پدر از جنگ-های خود، به¬ویژه شکست سه امپراتور رُم می¬گوید.

گواهی کتیبه¬ی شاپور یکم در نقش رستم
کتیبه¬ی شاپور یکم در نقش رستم با فهرستی از استان¬های او به پایان می-آید. واپسین استانی كه از آن نام رفته است «مزون» نام دارد (3.17 بخش)، که با قید «آن¬سوی دریا» مشخص شده است. از آنجا که جنگ¬های خود شاپور به¬خوبی شرح داده شده و هیچ نشانی از یورش به عربستان دیده نمی شود دو احتمال می رود: یا منابع بعدی درباره¬ی پادشاهی اردشیر به-راستی حاوی اطلاعاتی درباره¬ی نخستین یورش ساسانیان به آنچه امروزه جنوب عربستان می¬شماریم بوده و توضیحی است بر اینکه چرا ابن¬خردابه، اردشیر را «سم(ا)ران شاه»، یعنی «شاه یمن» نامیده که در پایین بدان برخواهم گشت؛ یا اینکه پیش¬ از او پارت¬ها این کشورگشایی را کرده بودند ـ هرچه نباشد نام مزون در گویه¬ی پارتی کتیبه شاپور یکم در نقش رستم آمده- که به اردشیر و توسعاً شاپور یکم اجازه می¬دهد مزون را از آنِ خویش دانند.
حضور ساسانیان در شحر، در سرآغاز یا میانه¬ی سده¬ی سوم می¬تواند همانطور که مولر نشان داده، باعث شده¬باشد کتیبه شرف¬الدین 31 از مَحْرَم بلقیس، حضور هیأت سیاسی حمیریان در تیسفون و سلوکیه را که شِمَر یهرعش فرستاده بود، ثبت کند. همچنان که کریستین روبین نشان داده، ثابت شده است که شِمَر یهرعش شریک سلطنت پدرش یاسر یهنعم، در سال¬های 385 (CHI 46=G1 799) و 396 (CIH 448+ Garb Hakir 1) دوره¬ی حمیری، یعنی بین نوامبر 275م. و ژوئن 286م. بوده است. پایان استقلال سبائیان به¬دست پدر و پسر حمیری را می¬توان درحدود سال 275 م. دانست.
کمابیش دو دهه پس از این شِمَر یهرعش سرزمین همسایه¬ی شــــرقی خویش حضرموت را گشود؛ دستاوردی که باید از مارس سال 300 یعنی سال 409 دوره¬ی حمیری آغاز شده باشد؛ همان زمان که لقب «مَلِک سبأ، ذوریدان، حضرموت و یمنت» را کار گرفت. نوربرت نبس نشان داده است که کتیبه¬ای ساختمانی از شِمَر یهرعش در «بینونه» که در آن عنوان سه¬گانه¬ی بالا را به¬خود داده است، آنطور که نخستین بار ژاکلین پیرنه پیش نهاد، ضرورتاً به سال 420 دوره¬ی حیمری بازنمی¬گردد، بلکه به-خاطر افتادگی تاریخ ،-42 می¬تواند یکی از سال¬های بین 420 تا 429 برابر با 305 تا 314 م. باشد. از آنجا که می¬دانیم ذمارعلی یهبئر و [پسرش] ثاران یهنعم زمانی بین 315 و319 به حضرموت یورش بردند، می توان گفت شِمَر یهرعش عنوان «مَلِک سبأ، ذوریدان، حضرموت و یمنت» را از مارس 300 تا زمانی در 315/314 داشته است.
برابر این پیش زمینه است که باید کتیبه¬ی شرف الدین31 را تفسیر کرد. پرسش این است که فرستادگان شِمَر به دربار چه كسی رفتند؟ اگر وی عنوان کامل «مَلِک سبأ، ذوریدان، حضرموت و یمنت» را پیش از سال 300 اختیار نکرده و پس از 314 یا 315 هم در قدرت نبوده است، پس فرستادگانِ وی باید به دیدار یکی از این سه تن رفته باشند: نرسی، هرمز دوم و شاپور دوم.
بر پایه¬ی اطلاعاتی که الیاس نصیبینی پیش گذارده نرسی نُه سال فرمانروایی کرد: از 9 سپتامبر 293 تا 6 سپتامبر 302 . سال¬ها پیش وقتی نظر والتر مولر را درباره¬ی تاریخ اعزام هیئت سیاسی شِمَر پرسیدم پاسخ داد شاید پیش از جنگ 8/297 با شاهنشاه ساسانی، نرسی بوده باشد . گرچه امروزه می-دانیم که احتمالاً چنین نبوده، با این فرض که تاریخ سفارت همانطور که کتیبه شرف¬الدین31 می¬گوید پس¬از گرفتن عنوان کامل توسط شِمَر یهرعــــش به نشانه¬ی اتحاد کامل یمن در سال 300 یا پس از آن بوده باشد، موجب حذف نام نرسی از میان شاهان ساسانی که سفیر می¬تواند به دربارشان اعزام شده باشد» نمی گردد، زیرا همانطور که در بالا گفتیم نرسی تا 6 سپتامبر 302 پادشاهی کرد.
به گفته¬ی الیاس نصیبینی، هرمز دوم پنج سال و هفت ماه سلطنت کرد که از اندک زمانی پس از هفتم سپتامبر 302 آغاز شد و تا ژانویه یا فوریه 310 به درازا کشید . پس از دوران کوتاه نایب¬السلطنگی که بیشتر با آذرنرسی پسر خونخوار هرمز دوم بود که به گفته زوناراس(35-18. 5. 13) دستور داده¬بود خیمه¬ای از پوست مردم برایش دوخته بودند، و دو برادرش، هر دو از زنانی جداگانه، شاپور دوم در نوزادی و چهل روز پس از مرگ پدر به لطف برخی از بلندپایگان دربار و روحانیون که توانستند سه برادر ناتنی بزرگترش را کور و تبعید کنند، به شاهی برداشته شد.
چند سال پیش به¬درستی درباره¬ی نرسی و سفارت جنوب عربستان با حدس و گمان گفتم «از آنجا که سرزمین¬هایی که ساسانیان [در جنگ با دیوکلیسین] ازدست دادند جملگی در نواحی شمال میانرودان/ارمنستان ...بود، می¬توان با همین مایه از درستی ادعا کرد شاید شِمَر یهرعــــش که می¬ترسید کارِ دو سده پیش آئلیوس گالوس در یورش و چیرگی بر جنوب عربستان تکرار شود کوشید اتحاد بالقوه¬ی سودمندی با طرفی که زیان کمتری داشت، برقرار کند» . بااین¬همه دیگر دخالت عاملی چون ترس از رم را خیلی محتمل نمی-دانم. از آنجا که قرار بود پیمان صلح سال 298م. نرسی با رم چهل ساله باشد تردید دارم که شِمَر در پی بستن پیمان اتحادی علیه رم بوده باشد، چون بی گمان خوب می¬دانسته رومیان در ارمنستان کوچک (صغیر) به ¬زیان ساسانیان دست¬آوردهایی داشته¬اند، از جمله اسیر گرفتن خفت¬بار برخی از افراد خانواده نرسی (یتروپیوس 1. 25. 9).
توضیح دیگری که به¬نظرم می¬رسد این است که گشودن حضرموت رابطه با شاهنشاهی ساسانی را به مصلحت می-ساخت. اگر چنانکه پیش¬ازاین گفتیم چیرگی ساسانیان بر مزون تا الشحر، یعنی درست تا مرزهای حضرموت گسترده بوده این امکان هست که شِمَر یهرعــــش درپی کامیابی در الحاق حضرموت به قلمرو خویش نمایندگانی به دربار ساسانی فرستاده باشد تا به همسایگان قدرتمند شرقی جدیدش اطمینان دهد هیچ برنامه¬ای برای گرفتن قلمرو عربشان، یعنی مزون، ندارد. شاید هم شِمَر یهرعــــش می-خواست با این فرستادگان و ادای احترام به شاهنشاه،- نرسی، هرمز دوم یا شاپور دوم- موافقت ساسانیان با وضع موجود را به¬دست آورد؟ با این همه، همانطور که نبس نشان داده، آنچه این امر را نامحتمل می¬کند این حقیقت است که تنها پس از شاهی شِمَر یهرعــــش بود که ذمارعلی یهبئر و ثاران یهنعم به جنگ با حضرموت بر خاسته –"آخرین اردوکش مشترک سبائی-حمیریان به حضرموت همسایه که از آن خبر داریم زمانی بین 315 و 319 –" بود که بر آن چیره شدند و به سلطه دودمان حمیری بر ظفار انجامید" . در این صورت از دید من تلاش داشتن رابطه مسالمت ¬جویانه با ساسانیان برسر الحاق حضرموت نمی¬تواند در دوره¬ی فرمانروایی شِمَر یهرعش بوده باشد. همینطور نمی¬توانم پیشنهاد یوزو شیتومی را بپذیرم که علت فرستادن هیئت دیپلماتیک تاخت و تازهای امرؤالقیس بوده که شرحش در «کتیبه¬ی نماره» آمده و در جهت جنوب تا نجران رسیده بود، و به گمان شیتومی شِمَر یهرعــــش برای متوقف کردنش خواستار مداخله ساسانیان شده بود.
در واقع به¬گمان من پاسخ مسئله¬ی ما در روایت طبری از به¬تخت نشستن شاپور دوم یافت می¬شود. به گفته¬ی طبری که هیچ اشاره¬ای به کشمکش¬های آذرنرسی و دو برادرش پس از مرگ هرمز دوم نمی-کند، «مردم از تولدش شادمان شدند؛ خبر این ولادت را به اقصی نقاط بردند، نامه¬ها نوشتند و پیک¬های اطلاعات و نامه¬بر (البرود) به دورترین جای¬ها و مرزها رساندند» ، یا، برابر برگردان آلمانی تئودر نولدکه که در گذر زمان سربلند مانده است: «مردم از زادنش بسی شاد شدند و پیک خبر ولادتش را به سراسر کشور دواندند» .
گمان می¬کنم دست¬ کم باید این احتمال را درنظر گرفت که یکی از دریافت-کنندگانِ خبر ولادت شاپور دوم کسی نبود جز شِمَر یهرعــــش، احتمالاً به تاریخ 310 یا 311، و اینکه سفارتی که کتیبه شرف¬الدین 31 نام برده پاسخ مستقیم این شاهِ جنوب عربستان به دریافت خبر این رویداد مهم در تاریخ ساسانیان بوده است. ازاین¬گذشته چنانچه به¬راستی پس¬زمینه¬ی دیدارِ فرستادگان عربستان جنوبی از تیسفون این بوده باشد، گمانه¬زنی چندسال پیشم درباره جنگ¬های بدآوازه¬ی شاپور محتمل¬تر می¬شود. به¬گفته¬ی طبری، شاپور جنگ¬های خونین خود در شرق عربستان (البحرین، الحجر و الیمامه) را هنگامی آغازید که تنها شانزده سال داشت و پیش از عنان ¬بازگرداندن به سوی عراق، تمامی راهِ دراز رسیدن به مدینه را پیموده و بدان شهر دست یافته بود. از میان منابع پسا-ساسانی تنها طبری است که می¬گوید شاپور دامنه¬ی جنگ¬هایش را به یمن نکشید «چرا که شاهان این سرزمین تحت حمایتش بودند» . همانطور که در سال 1990 به گمانه زنی پرداختم گویا این نظر منطقی باشد که برقراری روابط سیاسی میان شِمَر یهرعش با دربار ساسانیان می¬تواند علت این روایت طبری را روشن کند. این احتمال وقتی بیشتر قوت می¬گیرد که سفیران برای ادای احترام به نوزاد، یا نوزادی که به¬تازگی یا اندکی پس از زاده شدن به شاهی برداشته شده بود، گسیل شده بودند.

بلاد السودان و کوست نیمروز
کمی بیش¬از یک سده می¬گذرد تا به پادشاهی بهرام نامدار، پنجمین شاه ساسانی که بهرام گورش شناسند و یکی از نامبردارترین شاهان ایران پیشااسلامی است برسیم، و این¬همه نه-تنها به لطف افسانه¬هایی است که طبری در باره¬ی پادشاهی¬اش نگاشته بلکه از اهمیتی هم هست که فردوسی در شاهنامه به او داده است. طبری در واپسین سطور شرح زندگانی¬اش گوید پس از به سرانجام رساندن جنگ با ترکان، کیداریان [شاید کوشانیان یا شاخه ای از آنان] و چینیان و رُمی¬ها : «بهرام به سرزمین سیاهان، bildd al-südan))، در منطقه¬ی یمن رفته میانشان افتاده بسی را کشته و کثیری را اسیر گرفته به کشورش بازگشت» . نولدکه بدون اینکه تمامی این ماجرا را افسانه محض اعلام کند تنها گوید: " زندگی بهرام بس افسانه ای شده است. "°

ازسوی دیگر باسورث گوید اشاره به بلاد السودانِ یمن نمایانگر جنگ در شاخ آفریقا و بر این پایه «یکسره افسانه است و از لشکركشی¬های سپسین ایرانیان که دورتر از این، در سده¬ی ششم میلادی بود، تأثیر پذیرفته است ». اینک به همین¬ها می¬پردازیم.
فصول طبری درباره¬ی شاهی دو قباد و خسرو اول انوشیروان، اطلاعاتی مهم دارد اما همزمان درآمیخته با مطالبی است که افسانه است و یا افسانه¬اش ساخته¬اند. تمامی افسانه¬ی شکست قباد به¬دست شمر ذوالجناح؛ رفتن این مرد به خراسان و رسیدنش به سمرقند ، بیشتر بکار نویسندگان داستان¬های تاریخی و داستان¬های فرهنگ عامه می-آید تا به ¬بحث ما، به¬ویژه از آن¬رو که شخصیت شمر ذو¬الجناح بیشتر تجسم پژواکی دور از پـهلوانی¬هایی است که کلاً به شِمَر یهرعش برمی¬گردد . با این همه داستان پادشاهی خسرو یکم را نمی-توان به¬سادگی پس¬زد.
طبری گوید خسرو با اصلاح ساختار فرماندهی ارتش آنچه را پیشتر در دستان «ایران اسپهبد» بود میان چهار اسپهبد تقسیم¬کرد. به¬گفته¬ی طبری اینان چنین بودند: «اسپهبد شرق، شامل خراسان و سرزمین¬های همسایه؛ اسپهبد غرب؛ اسپهبد نیمروز، یعنی سرزمین یمن؛ و اسپهبد آذربایجان و سرزمین های همسایه، یعنی سرزمین¬های خزر» . هرچند این تقسیم کشور به چهار بخش [کوست] از روی شماری از منابع ادبی سپسین، از جمله موسی خورنی، ابن¬خردادبه و طبری برمی¬آید، حکاکی¬های چون¬وچرا ناپذیری نیز یافت شده است که نشان می¬دهد به¬راستی چنین تقسیم¬بندی¬ای صورت گرفته بود. گرچه متخصصان تاریخ ساسانیان این را به-خوبی می¬دانند، اما هنوز همه¬ی دانشجویان عربستان پیشااسلامی از آن با خبر نیستند و از همین روی آوردن خلاصه¬ی ماجرا در اینجا بایسته است.
در سال 1991 فیلیپ ژینیو اطلاعاتِ تکه¬ای از مُهری ساسانی (نک ش 2) را منتشر کرد که برروی بخشی¬ازآن واژه¬ی حک ¬شده¬ی «نیمروز اسپهبد»، یعنی فرمانده¬ جنوب به¬چشم می¬خورد . سپس نقش مهرهای این سپهبد آغازِ نمایان شدن کرد و در سال 2001 ریکا گیزلن تک¬نگاشت کوتاهی درباره¬ی سیزده نقش مهر از این دست به چاپ سپرد که پنج تایش نقش مُهرهای نیمروز اسپهبد بود (نک ش 3).






ش. 2: مهر گلی (بولا، bulla)
«اسپهبد جنوب»
( از ژینو، 1991، لوح 21)
ش. 3: طرحی از مهر گلی بهرام
«اسپهبد جنوب»
(از گیزلین، 2001، ص 37)
البته این ضرورتاً تأیید گفته¬ی طبری نیست که «نیمروز به¬ویژه اشاره به یمن دارد»، اما اگر به¬عنوان مثال نگاهی به كتاب شهرستانهای ایران بیندازیم، فصلی با عنوان «پادکوستِ نیمروز» نشان می¬دهد این بخش در دوره¬ی ساسانی از چه سرزمین¬هایی تشکیل می¬شد، با آغاز از کابل (بخش 34)؛ رخوت، یعنی آراخوزیا [رُخج] (بخش 35)؛ و زاولستان با تختگاهی غزنه (بخش37 )؛ پیش از رسیدن به کرمان (بخش 39)؛ فارس، جایی که از استخر، دارابگرد، بیشابور و فیروزآباد نام برده می¬شود (بخش 44-41)، و به خوزستان می¬رسد با شهرهای رام¬هرمز، شوش، شوشتر و جندی شاپور (بخش 48-46). تا اینجا همه¬ی جاهای این ناحیه با افغانستان [امروزی] و جنوب ایران انطباق می¬یابد. هرچند بخش 50 به¬سوی جنوب و یمن گشته چنین می¬آورد: «تختگاه سمران را فِرِتون [فریدون] پورِ آبتین ساخت و مأسور، شاه سمران را کشت و دوباره سمران را به ایرانشهر برگرداند و صحرای عربستان را به¬خاطر دوستی که با بخت خسرو، شاه عرب¬ها به¬هم زده¬بود به-عنوان پیشکش و مُلک به او بخشید» .
چنانکه در بالا دیدیم ابن¬خردادبه، اردشیر را سمران شاه، کذا، (سمدارشاه)، نامیده است. جوزف ماکوارت گوید «سملان» یا «سمران» تصحیف حومران/ حیمران و برابر با حمیر است؛ درست به همان شکل که الهمدانی سمران را برای نامیدن «عجم» های یمن به¬کار برده است . اما همانطور که تورج دریایی تأکید کرده است «تاریخ» مندرج در متنی چون شهرستانهای ایران درست از نوع «تاریخنگاری مقدس» است که افسانه¬های کیانی، عمدتاً همداستان با اوستا، تاریخچه¬هایی از گذشته¬ی ایران در اختیار ساسانیان می¬گذارد که بیشتر از شمار «تاریخ ایران بر پایه زرتشتی گری» است . این دست تاریخ¬ها به¬هیچ¬روی منبعی نیست که بتوان چگونگی روابط سیاسی جنوب عربستان با ایران ساسانی را از آن به¬دست آورد و روشن ساخت. متأسفانه نوشته¬های حکاکی شده¬ی مربوط به «نیمروزاسپهبد» چیز بیشتری بر دانسته¬ی هامان از منطقه¬ی زیر فرمانش نمی¬افزاید، حتی اگر نام¬جاهای مشخصی که در فهرست تختگاه¬های استان¬ها، چون کرمان و زاولستان ، آمده با آنچه روی مهرها و نقش¬های آنهاست تأیید شود.
پیروزی های ساسانیان در یمن
اما پرسشی که درجا پیش می¬آید این است که آیا اصلاحات در سرفرماندهی ارتش ساسانی هیچ ارتباطی با گزارش طبری از تصمیم خسرو به گسیل نیرو به فرماندهی وهرز به یمن برای گشودن آن سرزمین دارد یا خیر؟ عرفان شاهد به بررسی منابع بیزانسی (تئوفانوس بیزانسی، یوحنای دمشقی) پرداخته که هر دو به¬روشنی به چشم بیزانسی¬ها یورش ساسانیان به یمن را تلافی اعزام سفیران بیزانسی نزد ترکان در سال 569 می¬دانند . از سوی دیگر منابع عربی گویه¬ای از رویداد¬ها پیش می-گذارند که سراسر دیگر است.
به روایت طبری از این داستان، محرک این لشکرکشی ساسانیان، سیف ¬بن ذى¬یزن الحمیری یا ابومُرّه بود. آورده¬اند که سیف، گویا در دوره¬ی ژوستینین دوم (578-565م.) به دربار بیزانس رفت و درخواست کرد نیروهای بیزانسی، حبشیان را از یمن برانند. وقتی از آن در رانده شد روی به حیره، تختگاه لخمیان آورد و همان درخواست را پیشِ نعمان¬بن منذر و سرانجام نزد خسرو برد. طبری گوید دستوران (مشاوران) خسرو پیشنهاد دادند: [برای لشگركشی به یمن از زندانیان استفاده نماید تا بدین ترتیب] زندان¬ها را از تمامی کسانی که در انتظار مرگند خالی کند زیرا گر بمیرند، همان سرنوشتی را یافته¬اند که برایشان رقم زده¬اید و گر بر سرزمین وی مسلط شوند، کشور دیگری به قلمرو خود افزوده¬اید» . چنین شد که هشتصد مرد را نام نوشته به فرماندهی وهرز [دیلمی]«سالدیده» دادند. اما طبری پیشتر در سخن از کارنامه¬ی خسرو شرحی بی¬پیرایه از آنچه در روایت دوم ماجرایی بس افسانه مانند شده، آورده است. طبری گوید: «پس از بازگشت خسرو از جنگ¬های خراسان هیئتی خواستار کمک علیه حبشیان به دربارش آمد؛ پس یکی از فرماندهان خویش را به¬سرکردگی مردانی از دیلمان و سرزمین¬های همسایه¬اش را همراهشان کرد؛ آنان مسروق حبشی را در یمن کشته همانجا ماندند» . همانطور که باسورث تأکید کرده است، دیلمیانِ تنومندِ کوهستان¬های گیلان در نزدیکی دریای کاسپین [خزر] نزد ساسانیان ارج فراوان داشته، پیوسته به شکل «نیروهای پیاده و کوهروی بیستگانی خوار» به¬کار گرفته می¬شدند. وی می¬افزاید بسا که اینان را برای یورشِ یمن به¬مزد گرفته بودند ، شیوه-ای که زیو روبن «توحّش» ارتش ساسانی می¬نامد . وهرز نیز چون طوبی در واقع عنوان است نه اسم، و نخستین سندش را در پادشاهی قباد می¬یابیم که به گفته¬ی پروکوپیوس (De Bello Persico 1. 10. 12)، بویا را «با عنوان وهرز»(ouarizes) به جنگ شاه ایبری فرستاد.
به گفته¬ی حمزه (یکم، ص136) ارتش ساسانی در سال سی¬ام زندگی پیامبر، یعنی به¬سال 582م. ـ در صورتی که عام-الفیل را 552م. بگیریم ـ به اشغال یمن به¬دست حبشی¬ها پایان داد . اما همانطور که ویناند فل در سال1881 اشاره کرده است، مسعودی می¬گوید آخرین شاه حبشی، مسروق در چهل-وپنجمین سال شاهی خسرو به¬دست وهرز کشته شد، درحالی¬که حاجی خلیفه گوید گشودن یمن چهار سال پیش از مرگ خسرو بود. از آنجا که خسرو در سال 531 به تخت نشست، هر دومنبع چیرگی ساسانیان را در 576/575 می¬دانند. این با گزارش منابع بیزانسی که آن را پس از گسیل فرستادگان بیزانس نزد ترکان (569) و پیش¬از شوریدن ارمنیان بر ساسانیان (571)، و به احتمال فراوان پیش از 570 می¬دانند سراسر فرق می¬کند .
طبری و ابن¬قتیبه شرحی پر شاخ و برگ از رویارویی ارتش ساسانی با مسروق-ابن ابرهه همراه با گذشتن تیر پرتابی وهرز از یاقوتِ سرِ[میان دو چشم] مسروق آورده¬اند . به گفته¬ی اینان وهرز پس از ورود به صنعا، نامه¬ی پیروزی خود را [همراه غنائم] نزد خسرو فرستاد و «اوهم مالش داد» (کذا). این ماجرا می¬تواند نمایانگر مبنایی تاریخی در کانون روایات پر شمار از «یوم المُشَقَّر»، به-شکلی که نه¬تنها طبری بلکه حمزه، البَكْری، ابن¬دُرَید، یاقوت و ابوالفرج آورده¬اند، باشد . در این داستان بنی ¬یربوع به کاروانی که وهرز روانه¬ی دربار خسرو کرده بود ـ و از دید من همان است که در داستانِ گشودن یمن از آن یاد شده است ـ دستبرد می¬زنند. زنده ماندگان از هوذة¬بن علی، مَلِك الیمامة*، یاری جستند و کمکشان کرد و خسرو او را پاداش داده با نامه ای نزد مرزبان خویش در قلعه¬ی المشقر فرستاد، جایی که ازآن پس بخشی از نیروهای تمیمی را به قلعه دعوت کرده از دم تیغ گذراندند . با وجود برخی آشفتگی¬ها درباره¬ی جای درست المُشَقَّر باید در آنجا كه امروز واحه¬ی «هفوف» [احساء آن روزگار] قرار دارد، بوده باشد زیرا نام نهر مُحلَّم که از میان هفوف می¬گذرد در شرح طبری آمده است .
اینک به رویدادهای یمن برگردیم. طبری گوید وهرز پس¬از برنشاندن سیف¬بن ذی¬یزن به¬عنوان دست¬نشانده¬ی ساسانیان نزد خسرو بازگشت و «سیف را به کارِ گردآوری باژ و ساو و فرستادن خراج معین سالیانه به دربار کسری گمارد ». کتیبه¬های گواه بالاگرفتن كار یزن در گذشته¬ روشن است ، اما ماجرای گماردن سیف به عنوان دست-نشانده¬ی ساسانیان با روایتی منسوب به هشام، که طبری هم آورده است، نمی-خواند. براین ¬پایه سیف هنگامی که برای درخواست کمک شاهنشاه به دربار خسرو رفته¬بود، درگذشت و بدین ترتیب معدی¬کریب، پسر سیف، کسی می¬شود که درخواست براندازی حبشیان را پیش مس گذارد. گویا به¬منظور ایجاد نوعی تقارن با نقشی که پسر سیف بازی کرده چنین می¬نمایند که پسر وهرز نیز در این سفر همراه پدر می¬شود و وقتی اسبش او را برداشته به اردوی مسروق می برد، کشته می¬شود .
طبری روایت سومی هم از این ماجرا پیش می¬گذارد که منسوب است به ابن-اسحاق. بر پایه¬¬ی این روایت، وهرز زمانی یمن را ترک می¬کند که سیف را شاهِ دست نشانده¬ی خسرو کرده است. پس از کشته شدن سیف و بازگشت حبشیان به قدرت، وهرز با نیرویی بس بزرگتر که شمارَش به چهار هزار تن می-رسید بازگشت و حبشی¬ها را یکبار برای همیشه درهم شکست. در این گویه وهرز به¬عنوان نایب¬السلطنه در یمن می¬ماند و پسرش مرزبان، که به¬روشنی لقب و نه نامی پارسی است، و نوه و نتیجه¬اش، این جایگاه را حفظ می¬کنند تا اینکه کسری، باذان نامی را به حکمرانی یمن می گمارد که «تا فرستاده شدن محمد (ص) پیامبر خدا» در این جایگاه بود .
همین روایت است که با حکومت حبشیان در یمن که برخی از مورخان دیگر عرب به¬جز حمزه مدتش را 72 سال تخمین زده¬اند، باعث شده فِل در صدد ارائه¬ی توضیحی برای مسائل گاهشمارانه¬ی زاده-ی این تخمین زیاد برآید؛ زیرا اگر آغاز فرمانروایی حبشیان در یمن را تاریخی بین 18 می 525 و 1 اوت 527 بگیریم که به احتمال بسیار آنطور که روبین ،گفته در سال 525 بوده، و پایان حکمرانیشان در 575 (طبق منابع بیزانسی در570) باشد، در آن صورت طول فرمانروایی حبشیان 50 (یا 45) و نه 72 سال می¬شود. با این همه فِل می گوید بسا که 72 سال حاصل جمع حکومت نخست حبشیان، اخراجشان به¬دست ساسانیان و بازگشتشان به قدرت، بر پایه¬ی روایت ابن¬اسحاق باشد . در این صورت و چنانچه دومین لشکرکشی ساسانیان به یمن کمابیش بیست سال پس-از نخستین، یعنی دور و بر 597 (یا 598) بوده باشد دو نتیجه ناگزیر خواهد بود:


ش. 4: نقشه 1885 مایلز که موقعیت رستاق را نشان می دهد (از مایلز 1901، ص469).


نخست اینکه آن «کسری» که در روایت ابن¬اسحاق (و طبری) آمده نمی تواند خسرو انوشیروان باشد بلکه خسرو دوم، پرویز است؛ دو دیگر، وهرزی (که گفتیم عنوان است نه نام) که خسرو برای گشودن دوباره¬ی یمن فرستاد نمی-تواند همان فرمانده¬ای باشد که در کشورگشایی نخست دست¬داشت، به¬ویژه ازآن¬رو که روایاتِ لشکرکشی نخست، او را به¬هنگام رحیل، مردی سالخورده بازنموده¬اند. این حقیقت که هر دو شاه ساسانی دست¬اندرکار گشودن و بازگشودن یمن «خسرو» نام داشته¬اند و نویسندگان عرب لغزیده و «وهرز» را نام گرفته اند، بی¬تردید علت درآشفتگی منابع عربی درباره¬ی تاریخ «یوم¬المُشَقَّر» را که طبری در پادشاهی خسرو یکم می¬دانست، و همه¬ی دیگر منابع (حمزه، البکری، ابن¬درید، یاقوت و ابوالفرج) آنرا به خسرو دوم نسبت داده اند، روشن می¬کند .















ش. 5: عکس مایلز از برج کسری در 1885 (بر گرفته از مایلز 1910، ص 171).

در اینجا می¬خواهم گفتار خود را با افزودن دو نکته¬ی کوچک درباره¬ی گشودن یمن به¬دست ساسانیان که از خوانش تاریخ مکتوب و شفاهی عمان به¬دست می-آید به پایان برم. اولی به ماهیت نیروی زیر فرمان وهرز برمی¬گردد. برپایه¬ی روایت شفاهی، که ساموئل بارت مایلز، کنسول و نماینده¬ی سیاسی [انگلستان] در مسقط بین سال¬های 1872 و 1887، فرونگاشته نیروی ساسانی زیر فرمان وهرز می¬بایست در الشحر پیاده شده به گشودن سرزمین و رسیدن به شهر رستاق (نک ش. 4) بپردازند که در روزگار مایلز، زیر نگین شهری دژ مانند بنام کسری¬ابن سروان (ش. 5) بود، که تصحیف آشکار نام خسرو انوشیروان است . پرپیداست که می توان این نکته را تا حد «اسطوره¬ی بنیانگذاری» در توضیح حضور ساسانیان در عمان به¬هنگام فتوح اسلامی تقلیل داده، رد کرد.
ازسوی دیگر، كشف الغمـه که تاریخ بومی عمان است و آنرا از روی نسخه هایی می¬شناسیم که پیشینه¬ی هیچ یک به پیش¬تر از اواخر سده¬ی هجدهم نمی¬رسد می¬گوید: «شاهان ایرانی کسانی را گسیلِ ارتش عمانی خود می¬کردند که ناراحتشان کرده یا از آنان بیمناک بودند» ، و من از خود می پرسم آیا در این سخن پژواکی از روایتی از طبری نیست که به پیروی از ابن¬حمید، ابن¬اسحاق و دیگران می¬گوید نیروی هشتصد نفره¬ای که به یمن گسیل شد از بندیان بودند؟
نکته¬ی دیگر به هویت وهرزِ نخستین که خسرو انوشیروان به یمن گسیل کرد برمی¬گردد. به گفته¬ی آگاهانِ عمانی که با مایلز گفتگو كرده¬اند: «فرماندهی این نیرو به بزرگ¬زاده¬ای پارسی به نام خورزاد نرسی سپرده شده بود که همه او را با عنوان وهرز می-شناختند» . در اینجا نیز تاریخ شفاهی مایلز، به¬شکلی که وی ثبت کرده، نکته¬ای را آورده که تا آنجا که من می¬دانم در هیچ کجا یافت نمی-شود و نامی، هرچند نادرست، از این فرمانده¬ی ساسانی را در اختیار می-گذارد که به¬روشنی نشان می¬دهد برخلاف طبری، عمانی¬ها خوب می¬دانستند وهرز نه نام شخصی بلکه عنوانی بوده و هیچگاه از میان نرفته است. همانطور که سیدنی اسمیت پنجاه سال پیش در انجامین گفته پژوهش گسترده¬ی خویش در منابع عربی راجع به رویدادهای عربستان در سده¬ی ششم نوشت: «وقتی بپذیریم بسیاری از آنچه در روایاتشان آمده با حقایق شناخته شده ناساز نیست، داوری های امروزی درمورد آنچه محتمل یا غیرمحتمل است به¬ناچار تغییر خواهد کرد» . پر پیداست که هم امروز نیز چنین است.


منـــــــــابــــــــع
Bafaqih 1979: Bafaqih, Muhammad ‘Abd aI-Qadir, "New light on the Yazanite Dynasty", Proceedings of the Seminar for Arabian Studies, 9 (1979), pp. 5-9.
Bafaqih 1990: Bafaqih, Muhammad ‘Abd aI-Qadir, L ’unification du Yemen antique: La lutte entre Saba’ Himyar et Ie Hadramawt du Ier au Ileme siecle de I ère chretienne, Paris: Genthner, 1990.
Bosworth 1967: Bosworth, C. Edmund, "Military organisation under the Buyids of Persia and Iraq", Oriens, 18-19 (1967), pp. 143-167.
Bosworth 1999: Bosworth, C. Edmund, The history of al-Tabari, Vol. V. The Sasiinids, the Byzantines, the Lakmids, and Yemen, Albany: State University of New York Press, 1999.
Bosworth 2000: Bosworth, C. Edmund, "Wahriz", in: Encyclopaedia of Islam2, Leiden: Brill, vol. Xl: 2000, p. 52.
Conrad 1984: Conrad, Lawrence, "Abraha and Muhammad: Some observations apropos of chronology and literary topoi in the early Arabic historical tradition", Bulletin of the School a/Oriental and African Studies, 50 (1985), pp. 225-240.
Daryaee 1995: Daryaee, Touraj, "National history or Keyanid history? The nature of Sasanid Zoroastrian historiography", Iranian Studies, 28 (1995), pp. 129-141.
Eilers 1956: Eilers, Wilhelm: "Der Name Demawend", Archiv Orientalni, 24 (1956), pp. 183-224.
Ellers 1977: Eilers, Wilhelm, "Einige Prinzipien toponymischer Übertragung", Onoma, 21 (1977), pp. 277-317.
Felix 1985: Felix, Wolfgang, Antike literarische Quellen zur AujJenpolitik des Sasanidenstaates, Erster Band (224-309), Vienna: Sitzungsberichte der Oster-reichischen Akademie der Wissenschaften, phil.-hist. Kl. 456, 1985.
Felix 1996: Felix, Wolfgang, "Deylamites i. In the pre-Islamic period", in: Encyclopaedia Iranica, E. Yarshatcr (gcn.ed.), Columbia University Center for Iranian Studies, vol. VII: 1996, pp. 342-343.
Fell 1881: Fell, Winand, "Die Christenverfolgung in Südarabien und die himjarisch-äthiopischen Kriege nach abessinischer Ueberlieferung", Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 35 (1881), pp. 1-74.
Fiaccadori 1985: Fiaccadori, Gianfranco, "Yemen nestoriano", in: Studi in onore di Edda Bresciani, Sandro F. Bondi, Sergio Pernigotti, Francesca Serra and A. Vivian (eds.), Pisa: Giardini, 1985, pp. 195-212.
Gignoux 1991: Gignoux, Philippe, "A propos de quelques inscriptions et bulles sassanides", in: Histoire et cultes de l’Asie Centrale préislamique: Sources écrites et documents archéologiques, Paul Bernard and Frantz Grenet (eds.), Paris: Editions du CNRS, 1991, pp. 65-69.
Gyselen 2001: Gyselen, Rika, The four generals of the Sasanian empire: Some sigillographic evidence, Rome: IsIAO Conferenze 14,2001.
Gyselen 2002: Gyseien, Rika, Nouveaux matériaux pour la géogrpahie historique de l’empire Sassanide: Sceaux administratifs de la collection Ahmad Saeedi, Paris: Association pour l’Avancement des Etudes Iraniennes (distribution: Peeters) [= Studia Iranica Cahier 24], 2002.
Hardy-Guilbert and Rougeulle 1997: Hardy-Guilbert, Clare and Rougeulle, Axelle, "AI-Šihr and the southern coast of the Yemen: Preliminary notes on the French archaeological expedition", Proceedings of the Seminar for Arabian Studies, vol. 27 (1997), pp. 129-140.
Huyse 1999: Huyse, Philip, Die dreisprachige Inschrift Šābuhrs I. an der Ka‘ba-i Zardušt (ŠKZ), London: Corpus Inscriptionum Iranicarum Pt. III/I/I, 1999.
Justi 1895: Justi, Ferdinand, Iranisches Namenbuch, Reinheim: Lokay, 1895.
Kennet 2007: Kennet, Derek, "The decline of eastern Arabia in the Sasanian period," Arabian Archaeology and Epigraphy, 18 (2007), pp. 86-122.
Lammens 1907: Lammens, Henri, "Maronites, MAΣONITAI et Mazoun du ‘Oman", in: Mélanges de la Faculté Orientale, Université Saint-Joseph, Beyrouth, vol. II (1907), pp. 397-407.
Markwart 1931: Markwart, Josef, A catalogue of the provincial capitals of Ērānšahr (Pahlavi text, version and commentary), Rome: Analecta Orientalia 3, 1931.
Marshall 1989: Marshall, Brian, "The journeys of Samuel Barrett Miles in Oman, between 1875 and 1885", Journal of Oman Studies, 10 (1989), pp. 69-75.
Meyer 1970: Meyer, Egbert, Der historische Gestalt der Aiyam al- ‘Arab, Wiesbaden: Harrassowitz, 1970.
Miles 1901: Miles, Samuel B., "Across the Green Mountains of Oman", The Geographical Journal, 18 (1901), pp. 465-498.
Miles 1910: Miles, Samuel B., "On the border of the great desert: A journey in Oman", The Geographical Journal, 36 (1910), pp. 159-178,405-425.
Miles 1919: Miles, Samuel B., The countries and tribes of the Persian Gulf, London: Harrison & Sons, 1919.
Minorsky 1965: Minorsky, Vladimir, "Daylam," in: Encyclopaedia of Islam", Leiden: Brill, vol. II: 1965, pp. 189•194.
MUller 1974: Müller, Walter W., "Eine sabäische Gesandtschaft in Ktesiphon und Seleukeia", Neue Ephemeris für semitische Epigraphik, 2 (1974), pp. 155-165.
MUlier 1981: Müller, Walter W., "Das Ende des antiken Königreichs Hadramaut: Die sabäische Inschrift Schreyer-Geukens = Iryani 32", in: Al-Hudhud: Festschrift Maria Höfner zum 80. Geburtstag, Roswitha G. Sticgner (ed.), Graz: KarlFranzens-Universität, 1981, pp. 225-256.
Nebes 1996: Nebes, Norbert, "Ein Kriegszug ins Wadi Hadramawt aus der Zeit des Damar‘ali Yuhabirr und Ta'rānim", Le Muséon, 109 (1996), pp. 279-297.
Nöldeke 1879: Nöldeke, Theodor, Geschichte der Perser und Amber zur Zeit der Sasaniden aus der arabischen Chronik des Tabari übersetzt und mit Ausführungen, Erläuterungen und Ergänzungen versehn, Leiden: Brill, 1879.
Pirenne 1987: Pirenne, Jacqueline, "Documents inédits de Baynūn", in: Şayhadica: Recherches sur les inscriptions de l ’Arabie préislamique offertes par ses collègues au Professeur A.F.L. Beeston, Christian Robin and Muhammad Bafaqih (eds.), Paris: Geuthner, 1987, pp. 99-113.
Potts 1990: Potts, Daniel T., The Arabian Gulf in Antiquity, Vol. II, Oxford: Clarendon Press, 1990.
Robin 1981: Robin, Christian, "Les inscriptions d’Al-Mi‘sâl et la chronologie de l’Arabie méridionale au IIIe siècle de l’ère chrétienne", Comptes-Rendus de I ’Academic des Inscriptions et Belles-Lettres (1981), pp, 315-339.
Robin 1986: Robin, Christian, "Du nouveau sur les Yaz’anides", Proceedings of the Seminar for Arabian Studies, 16 (1986), pp. 181-197.
Robin 1996: Robin, Christian, "Sheba", Supplément au Dictionnaire de la Bible, 70 (1996), pp. 1043-1254.
Ross 1874: Ross, E.C., "Annals of ‘Omán, from early times to the year 1728 A.D. From an Arabic MS. by Sheykh Sirha’n bin Sa’id bin Sirha’n bin Muhammad, of the Benú ‘Ali tribe of ‘Omán, translated and annotated", Journal of the Asiatic Society of Bengal, 43 (1874), pp. 111-196.
Rougeulle and Benoist 2001: Rougeulle, Axelle with Benoist, Anne, "Notes on pre- and early Islamic harbours of Hadramawt (Yemen) ", Proceedings of the Seminar for Arabian Studies, 31 (2001). pp. 203-214.
Rubin 1995: Rubin, Zeev, "The reforms of Khusro Anushirwan", in: The Byzantine and early Islamic Near East III. States, resources and armies, Averil Cameron (ed.), Princeton: Darwin Press, 1995, pp. 227-297.
Shahîd 1995: Shahid, lrfan, Byzantium and the Arabs in the sixth century, Vol. Ill, Washington DC: Dumbarton Oaks, 1995.
Shitomi 1997: Shitomi, Yuzo, "A new interpretation of the Monumentum Adulitanum" Memoirs of the Research Department of the Toyo Bunko (1997), pp. 81-102.
Smith 1954: Smith, Sidney, "Events in Arabia in the 6th century A.D", Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 16 (1954), pp. 425-468.
West 1897: West, Edward W., Sacred Books of the East, Oxford: Oxford University Press, 1897.
Widengren 1971: Widengren, Geo, "The establishment of the Sasanian Dynasty in the light of new evidence", in: La Persia nel Medioevo, Rome: Accademia Nazionale dei Lincei, 1971, pp. 711


 دانشکده باستانشناسی - دانشگاه سیدنی - نیو ساوت ویلز – استرالیا
dpot3385@usyd.edu.au

 Res gestae.
. به عنوان مثال جديدتر از همه: Kennet 2007.
. Lammens 1907, p. 398.
 کتاب نهایة الارب فى معرفة إنساب العرب در علم تبارشناسى در معرفى نسب عرب، اثر ارزشمند احمدبن عبدالله قلقشندى (756ق/ 1355م. ـ 821 ق/ 1418م.) است. او فقیه، نسابه، ادیب و شاعر بود و در بیست¬ویک سالگى به مقام اجازه¬ي فتوا و تدریس فقه شافعى نایل شد و بعدها با پیوستن به دیوان انشاء، کتاب صبح الاعشى فى کتابة الانشاء را به خامه کشید و در کنار این دو اثر ادبى و انسابى در سایر علوم نیز کتاب¬هایى بنگاشت. (مترجم)
. Widengren, 1971, pp. 767-773.
. Hardy-Guilbert and Rougeulle, 1997, pp. 135-138.
. Rougeulle with Benoist, 2001, p. 205.
.Lammens, 1907, p. 400.
. Bosworth, 1999, p. 18, n. 68.
 تن اردشیر: اردشیر پس از تصرف نواحی بحرین، شهری به نام «تن¬ارشیر» که به صورت¬های «بتن فسا» و «فسا» و «خوران» و «بنیاد اردشیر» نیز در متون اسلامی آمده‌است، در آن ناحیه بنا نهاد و آنجا را مرکز آن نواحی و جزایر قرار داد. این شهر تا دوران اسلامی برجای بود و عرب¬ها آنرا «مدینه الخط» نامیدند. ( ویکی پدیا).
. Bosworth 1999, p. 16.
. تمامی منابع ادبی کهن به شکلی سودمند در فلیگس،Flix ، 1985 گردآوری شده است.
 Jenseits des Meeres = across the sea.
. Huyse 1999/II, p. 38.
. در مورد کلیه منابع ادبی (غیر کتیبه ای) در باره جنگهای شاپور باز هم نک فلیگس 1985.
.Fiaccadori 1985, p. 195.
.Müller 1974.
 یاسر یا یاشر ینعم هم ثبت کرده اند. (مترجم).
.Robin 1996,p. 1140; cf. Robin 1981, p. 337. CIH = Corpus Inscriptionum Semiticarum, IV. Inscriptions Himayriticas et Sabaeas continens (Paris 1889-1930); GL. = Glaser inscriptions.
. Müller 1981 p. 249; Robin 1996, p. 1140.
. Pirenne 1987, p. 104.
. Nebes 1996, 296.
. Müller 1981 p. 250; Nebes 1996, 297.
.Felix 1985, p. 110.
.Potts 1990, p. 237, n. 214.
. Felix 1985, pp. 110-111.
. Felix 1985, pp. 128-129.
. Potts 1990, p. 237.
. Bosworth 1999, p. 49, n. 141.
 das letzte uns bekannte militarische Unternehmen von sabao-himyarischer Seite "Hadrarnawt ganz in den Herrschaftsbereich der von Zafar aus regierenden Himyarendynastie.
. Nebes 1996, p. 297.
. Shitomi 1997, p. 96; cf. Bafaqih 1990, p. 306.

. Bosworth 1999, p. 50.
. Noldeke 1879, p. 52-53.
 Da freuten sich die Leute ob seiner Geburt, verbreiteten die Kunde davon nach allen Richtungen und schickten sie brieflich durch Couriere nach allen Seiten und Enden.
. Widengren 1971, p. 731.
. Potts 1990, p. 240.
 بخش، قسمت، پاره و چارک. کتاب مختصری به زبان ارمنی هست که آن¬را به موسی خورنی، مورخ ارمنی سده¬ي پنجم میلادی نسبت داده¬اند، ولی از مطالب آن پیداست که در دوره¬های پسین نوشته شده و بنیاد آن بر جغرافیای بطلمیوس است که پشته¬*ي ایران را به چهار «کوست» بخش کرده است: کوست خوروران در مغرب، کوست نیمروز در جنوب، کوست خراسان در مشرق، کوست کاپکو در شمال. همین مولف کوست خراسان را از همدان و کومش تا مرو رود و هرو و کاتاشان (هرات و پوشنگ)، بژین (افشین و غرجستان)، تالکان (تالقان)، گوزگانان، اندراب، وست (خوست)، هروم (سمنگان)، زمب (زم)، پیرو زنچیر (تخارستان)، ورجان (ولوالج)، بهلی بامیک (بلخ بامیک)، شیری بامیکان (بامیان) می¬داند. (برگرفته از خراسان، فرهاد کوهستانی. لغت نامه دهخدا).

* مترجمان کتب اروپایی در ترجمه ٔ... [پلاتو] لغت عربی «فلات » را فقط بعلت شباهت لفظی به کار برده اند، درصورتی که فلات به معنی بیابان قفر و بی آب وعلف است ، و بجای پلاتو در زبان تازی «نجد» و «هضبة» و در فارسی «پشته » مستعمل است. لغت نامه دهخدا.
. Bosworth 1999, p. 94, n. 244.
. Bosworth 1999, pp, 105-106.
. Noldeke 1879, p. 112, n. 3.
° «Bahram ist eben ein ganz fabelhaftes Wesen". geworden».
. Bosworth 1999, p. 106, n. 272.
. Bosworth 1999, pp. 142-143.
. Muller 1974, pp. 164-165.
. Bosworth 1999, p. 149.
. Bosworth 1999: 149, n. 385.
. Gignoux 1991.
. Gyselen 2001.
.'The quarter of the south' in Markwart's translation, Markwart 1931, p. 16; ; in the side of the south' according to Gyselen 2001, p. 13; cf the etymological discussion in Markwart 1931, p. 25, who also noted the literal meaning 'side', but obviously thought the expression 'quarter' sounded better in English.
. Markwart 1931, p. 20. This is a direct reflection of the relation of the ancient canons of Zoroastrianism in Nask 12, the Denkard, Book 8, where we read: 'A report of Faridoon, the ruler of Xwaniratha; as to the smiting of Zohak, the conquering of the country of Mazendaran, and the allotment of Xwaniratha among his three sons, Salm, Tuj, and Airik; their union with the daughters of Pat-srobo, king of the Arabs'. See West 1897.
. Markwart 1931, p. 101; cf Fiaccadori 1985, p. 195.
. Daryaee 1995, p. 140.
. Gyselen 2002, pp. 154-155,177.
 John of Epiphania.
. Shahid 1995, pp. 365-369.
. Bosworth 1999, p. 239.
. Bosworth 1999, p.160.
. Bosworth 1967, p. 147.
. Bosworth 1999, p. 239, n. 591; d. Minorsky 1965, p. 190; Felix 1996, p. 343.
 Zeev Rubin
. Rubin 1995, p. 285.
. Bosworth 2000 contra Justi 1895, p. 340.
. Conrad 1985, p. 237, for the date.
 Winand Fell
. Fell 1881, p. 46.
. Shahid 1995, p. 365.
. Bosworth 1999, pp. 240-241.
. Bosworth 1999, p. 241.
. Meyer 1970, p. 19.
* یمامة. [ ی َ م َ ] (اِخ ) یمامه . جوالیمامة. این بلاد که دارای نخیلات بسیارند عبارتند از نجد و تهامه و بحرین و عمان . (ناظم الاطباء). شهری بزرگ و دارای دیه ها و قلعه ها و چشمه ها و نخلستان هاست . نام اولش «جو» بوده و بعد به نام کبوتر، به یمامة موسوم گردیده است . (از معجم البلدان ). نام ناحیتی است به عربستان . (حدود العالم ). ملک یمامة را در بعضی از کتب از یمن شمرده اند و در چندی جا از ولایت حجاز. در قصبه ٔ دقرای یمن دیوان جهت سلیمان قصری سخت عالی ساخته بودند از سنگهای عظیم و دارالملکش یمامه بوده و دیگر بلاد یمامه فلج که مقام قیس عیلان بوده و زرنوق و قرقری و ارون است . (از نزهة القلوب ج 3 ص 263). یمامه در اقلیم دوم قرار دارد و طول آن از سمت باختر 71 درجه و 45 دقیقه و عرض آن از سمت جنوب 21 درجه و 30 دقیقه است . فاصله ٔ یمامه از بحرین (نجد) ده روز راه است و آن را «جو» و «عروض » نیز می نامیده اند، بعد در نسبت به یمامة بنت سهم بن طسم ... یمامه نامیده شده است . (از معجم البلدان ج . (8 نام یک خطه ٔ بزرگ از جزیرةالعرب که مسیلمه ٔ کذاب از آنجا ظهور نموده و خالدبن ولید برای سرکوبی و منکوب ساختن وی بدانجا لشکرکشی نمود و این غزوه به «وقعه ٔ یمامه » معروف شده. امروزه این اسم متروک گشته و تعیین حدود آن مشکل شده است . (از قاموس الاعلام ترکی) : القصه به چهار شبانه روز به یمامه آمدیم . به یمامه حصاری بود بزرگ و کهنه ، از بیرون حصار شهری است و بازاری و از هر گونه صناع در آن بودند... و از یمامه به لحسا چهل فرسنگ می داشتند. (از سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص .(108لغت نامه دهخدا.


. Potts 1990, p. 255; Bosworth 1999, p. 291.
. Potts 1990, p. 29.
. Bosworth 1999, p. 242.
. Bafaqih 1979; Robin 1986.
. Bosworth 1999, p. 246.
. Bosworth 1999, p. 251.
. Bosworth 1999, pp. 251-252.
. Smith 1954, p. 434.
. Robin 1996, p. 1143.
. Fell 1881, pp. 46-47.
. Potts 1990, p. 254.
. Marshall 1989, p. 70.
. Miles 1910, pp. 423-424; 1919, pp. 26-27. Rustaq is a Persian name meaning 'river bank', see Eilers 1956, pp. 188-189; 1977, pp. 295-296.
مایلز، 1910، صص 424-423؛ 1919 ،صص27-26. رستاق° واژه ای است پارسی به معنای "رود بار، ساحل رود، کنار رود"، نک ایلرز 1956، صص189-188؛ 1977، صص296-295.
° در فرهنگهای پارسی چنین چیزی یافت نشد: روستا. (اِ) در پهلوی رستاک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). معرب آن رستاق . (پور داود: یسنا ج 122 حاشیه ٔ4 از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رزداق . رسداق . (ازمنتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین )… روستا و روستای بمعنی بلوک امروزین بوده است هر روستا دارای قراء و قصبات متعدد بوده است . (یادداشت مؤلف ). سواد. (تاریخ بیهقی از یادداشت مؤلف ). لغت نامه دهخدا.
. Miles 1910, pp. 423-424.
 كشف الغمه الجامع لاخبار الائمه، نوشته¬ي سال 1140 ق.
. Ross 1874, p. 118.
. Miles 1910, pp. 423-424.
. Smith 1954, p. 468.












.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

غمیادانه ها، متن ترانه های خانم خواننده مشهور به شکیلا

انتظار
صبر دل من سر اومده باز
مهتاب در اومد و نيومده باز

وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو

منو پريشون می کنه
چشمامو گريون می کنه
فکر پشيمون شدنش
داره منو داغون می کنه

وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو

من و شب و جام می و نقش دو چشمون تو در باده ناب
دلی پر از عشق تو و ياد تو چشم من و حسرت خواب
دلم براش پر می زنه وای اگه خوابش ببره
بازم بمونه دل من تا به سحر در تب و تاب

وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو

کاشکی بخونم عشقو تو نگاش
از دلش بگه چشمون سياش

وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو

منو پريشون می کنه
چشمامو گريون می کنه
فکر پشيمون شدنش
داره منو داغون می کنه

وای که انتظار می کشه منو
دل بی قرار می کشه منو
وای وای می کشه منو
آرزوی يار می کشه منو



پیر فرزانه


الا ای پیر فرزانه نکن عیبم ز میخانه میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم

به کام وآرزوی دل چون دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بد گو یان میان انجمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم

سزد کس خاتم لعلش زنم لاف لاف سلیمانی
چو اسم عظمش باشد چه ترس از اهرمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم


به کام وآرزوی دل چون دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بد گو یان میان انجمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم




درویش


بارالها مددی که از تو غافل نشوم

بارالها مددی غريب و سائل نشوم

کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل

کمکم کن که ورق پاره باطل نشوم


با تو درويش منم گذشته از خويش منم

آن کم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم


مثل يک شاخه سنگين پرم از بار نياز

بارالها چه کنم گر به تو مايل نشوم؟

دل درويش من اين ثروت بی پرده وفا

آيه بذل توام چگونه نازل نشوم


با تو درويش منم گذشته از خويش منم

آن کم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم


من يکی قطره و تو ساحل دريای وجود

کمتر از هيچم اگر من به تو واصل نشوم

بارالها حاصل بودنم اين تحفه دل

مددی کن که سرافکنده ز حاصل نشوم


با تو درويش منم گذشته از خويش منم

آن کم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم




دلیجان عشق


میگم مسافرم دلیجان عشقم و ساختم
میگی تنها نرو دل و به دلواپسی باختم
میگی همسفر و از جنس پاک عشق و نورن
امید وآرزو های منن سنگ صبورم
تو که درد جدایی از وطن رو خوب میدونی
دلم می خواد که با من این لالایی رو بخونی

که دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش

دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش

نگو تنها نرو تنها که نیستم دلم روحم امید وآرزوهام همه هستن
همان احساس ها ی شکننده که در دست زمانه نشکستن
تورو قسم میدم من ودعا کن واسه رسیدنم خدا خدا کن
میرم دریا کنارم وببینم واست یه موج از دریا می چینم
میارم روح تشنه ی تو رو سیراب ببینم
میخوام برم نمی خوام وطن و تو خواب ببینم

دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش

دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش




مرغک خیال


ای مرغک خیال من من و ببر من و ببر
ببین
ببین
شکسته بال من من ببر من و ببر
نزار که رفتنم بشه آرزوی محال من
من خسته ام من و ببر ببین شکسته بال من
دلم تنگه من و ببر

من وببر به اون جا که واسه صبح دل انگیزش
شب از عشق لبریزش تابستون تب آلودش پاییز غم انگیزش
دلم تنگه دلم تنگه
واسه گل های صحرایش طبیعت تماشایش واسه اشکاو لبخنداش واسه زشتی و زیبایش
دلم تنگه دلم تنگه
من و ببر به اون جا که توی کو یر خشکیدش داره بارون میاد نم نم
کبوتر های تازه نفس خسته از حسار و قفس دارن دارن عاشق میشن کم کم
دارن عاشق میشن کم کم

ای مرغک خیال من من و ببر من و ببر
ببین
ببین
شکسته بال من من ببر من و ببر
نزار که رفتنم بشه آرزوی محال من
من خسته ام من و ببر ببین شکسته بال من
دلم تنگه من و ببر




ای زندگی

بیش از این رنجم مده
بیش از این رنجم مده بس کن دیگه ای زندگی
من شدم در دست تو اسباب بازی زندگی
زندگی ای زندگی
خواب و خیالی زندگی

بیش از این رنجم مده بس کن دیگه ای زندگی
من شدم در دست تو اسباب بازی زندگی
زندگی ای زندگی
خواب و خیالی زندگی

عمری در ظلمت و تنها در بعد چو شمع سوختم و خاکسترم بر باد دادی زندگی
مرده بود تیمار شدن یا که قطره قطره آب شدن
نامه ای افسانه چیست
نامه ای افسانه چیست

بازیچه های زندگی
بازیچه های زندگی

صحر جاری می شود
صحر جاری می شود

هر شب از چشمان من آخه انسافت کجاست ای زندگی ای زندگی

ای زندگی
ای زندگی

این دو روز زندگی چون تک درختی در کو یر
چشم به راه قطره ی آرام عشقم زندگی

این دو روز زندگی چون تک درختی در کو یر
چشم به راه قطره ی آرام عشقم زندگی


قوم به حج رفته

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید
از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید




دل مجنون


نفس برآمد و کام از تو بر نمی آيد
فغان که بخت من از خواب در نمی آيد
ز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت بدر نمی آيد

در دل و جان خانه کردی عاقبت
هردو را ويرانه کردی عاقبت
آمدی کاتش در اين عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ويران شده
قصد اين ويرانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی مردانه کردی عاقبت
عشق را بی خويش بردی در حرم
عقل را بيگانه کردی عاقبت
شمع عالم بود عقل چاره ام
شمع را پروانه کردی عاقبت
من تو را مشغول می کردم دلا
ياد آن افسانه کردی عاقبت



معبود


ای يوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردريده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای دل

ای يوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردريده دام ما


اشک مهتاب


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه رو از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب





نیمه هوشیار


نيم هشاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم

بيم رسواييم مده ای شيخ ما را بعد از اين
سال ها شد ما به رندی در جهان افسانه ايم

عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنا
بگذر از ما گو که نيز از خویشتن بیگانه ايم

لب به لعل گلرخان بنهاده همچون ساغريم
چنگ در زلف بتان افکنده همچون شانه ايم

نيم هشیاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم

عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنا
بگذر از ما گو که نيز از خویشتن بیگانه ايم

سیل اندوه را بگو آبادی ما را مده
بیمه ویرانی که از روز ازل ویرانه ايم

نيم هشیاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم

۲۲۲۲۲

جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
بیا تا درشب چشمت ببازم صبح فردا را ببازم صبح فردا را ببازم صبح فردا را
بیا بگشا سر خم را
بیاور پیش مینا را
به روی زلف های من
بریز عِقد ثریا را بریز عقد ثریا را بریز عقد ثریا را
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد

ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
بیا با چشم دل بینیم شوق موج دریا را
کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدفها را
بیا ای هم نفس در هم بریزیم این نفسها را
بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشانها
صدای عشق تنها در دل هوشیار می پیچد
بیا میخانه آنجا هم صدای یار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
به عطر گل خدا را بین که در گلزار می پیچد
ز نیلوفر که عاشقتر که بر دیوار می پیچد
مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

۲۲۲۲۲ یگانه ۲۲۲۲۲

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
خواهد به سرآیدشب هجران تو یا نه
جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که شدم پرتو کاشانه تویی تو
در کعبه و در دیر چو جانانه تویی تو
منظور من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
بلبل به چمن زار گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار نهان دید
عارف صفت حمد تو از پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه
عاقل به قوانین خرد راه تو جوید
دیوانه برون از همه آئین تو پوید
تا غنچهء نشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
رفتم به در صومعه زاهد و عابد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در بتکده رهبانم و در صومعه زاهد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار نهان دید
عارف صفت حمد تو از پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه



۲۲۲۲۲ می نویسم ۲۲۲۲۲

می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت
مینوسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به ارامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

۲۲۲۲۲ کمی با من مدارا کن ۲۲۲۲۲

کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن

تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم
نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم

نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم
نه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريم

منم همسقف ديروزی که عطر خانگی دارد
که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد

کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن

اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار
اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار

منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد
که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد

کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن


۲۲۲۲۲ نفرین ۲۲۲۲۲

من از این دل به عذابم دل ز من پر از شکایت
گریه هام خیلی زیاده می تونه باشه حکایت

کار یک روز و دو روز نیست دل یه عمره در عذابه
من تو دست دل اسیرم قصه ما یه کتابه

تو که اسیر هوسی
ترسم به دادم نرسی

منو به دنبالش کشونده
یه روز کنار من نمونده

انگار یه عمره دارم تو سینه دیوونه ای در قفسی
عاشق ترینه کارش همینه آروم نداره نفسی

تو که اسیر هوسی
ترسم به دادم نرسی

الهی تو هم هرگز چو من شب ها سر آروم روی بالش نذاری
تو هم مثل من ای بی وفا کارت بشه عمری دیگه دیوونه

داری
تا که شاید در دل سنگت اشکی براین دلداده بباری
تا که شاید بر لب شیرین اسمی از این دیوونه بیاری

تو که اسیر هوسی
ترسم به دادم نرسی

منو به دنبالش کشونده
یه روز کنار من نمونده

انگار یه عمره دارم تو سینه دیوونه ای در قفسی
عاشق ترینه کارش همینه آروم نداره نفسی

الهی تو هم هرگز چو من شب ها سر آروم روی بالش نذاری
تو هم مثل من ای بی وفا کارت بشه عمری دیگه دیوونه

داری
تا که شاید در دل سنگت اشکی براین دلداده بباری
تا که شاید بر لب شیرین اسمی از این دیوونه بیاری

تو که اسیر هوسی
ترسم به دادم نرسی

غمیادانه ها، متن ترانه های خانم خواننده مشهور به شکیلا

پیر فرزانه


الا ای پیر فرزانه نکن عیبم ز میخانه میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم

به کام وآرزوی دل چون دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بد گو یان میان انجمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم

سزد کس خاتم لعلش زنم لاف لاف سلیمانی
چو اسم عظمش باشد چه ترس از اهرمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم


به کام وآرزوی دل چون دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بد گو یان میان انجمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی
زمانه دیده بر هم نه بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی
نهانی صد سخن دارم دارم




درویش


بارالها مددی که از تو غافل نشوم

بارالها مددی غريب و سائل نشوم

کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل

کمکم کن که ورق پاره باطل نشوم


با تو درويش منم گذشته از خويش منم

آن کم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم


مثل يک شاخه سنگين پرم از بار نياز

بارالها چه کنم گر به تو مايل نشوم؟

دل درويش من اين ثروت بی پرده وفا

آيه بذل توام چگونه نازل نشوم


با تو درويش منم گذشته از خويش منم

آن کم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم


من يکی قطره و تو ساحل دريای وجود

کمتر از هيچم اگر من به تو واصل نشوم

بارالها حاصل بودنم اين تحفه دل

مددی کن که سرافکنده ز حاصل نشوم


با تو درويش منم گذشته از خويش منم

آن کم از همگان بيش منم گذشته از خويش منم




دلیجان عشق


میگم مسافرم دلیجان عشقم و ساختم
میگی تنها نرو دل و به دلواپسی باختم
میگی همسفر و از جنس پاک عشق و نورن
امید وآرزو های منن سنگ صبورم
تو که درد جدایی از وطن رو خوب میدونی
دلم می خواد که با من این لالایی رو بخونی

که دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش

دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش

نگو تنها نرو تنها که نیستم دلم روحم امید وآرزوهام همه هستن
همان احساس ها ی شکننده که در دست زمانه نشکستن
تورو قسم میدم من ودعا کن واسه رسیدنم خدا خدا کن
میرم دریا کنارم وببینم واست یه موج از دریا می چینم
میارم روح تشنه ی تو رو سیراب ببینم
میخوام برم نمی خوام وطن و تو خواب ببینم

دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش

دلیجان سفرت خوش برو روز و شبت خوش
طپشهای دلم پشت وپناهت برو عاقبتت خوش




مرغک خیال


ای مرغک خیال من من و ببر من و ببر
ببین
ببین
شکسته بال من من ببر من و ببر
نزار که رفتنم بشه آرزوی محال من
من خسته ام من و ببر ببین شکسته بال من
دلم تنگه من و ببر

من وببر به اون جا که واسه صبح دل انگیزش
شب از عشق لبریزش تابستون تب آلودش پاییز غم انگیزش
دلم تنگه دلم تنگه
واسه گل های صحرایش طبیعت تماشایش واسه اشکاو لبخنداش واسه زشتی و زیبایش
دلم تنگه دلم تنگه
من و ببر به اون جا که توی کو یر خشکیدش داره بارون میاد نم نم
کبوتر های تازه نفس خسته از حسار و قفس دارن دارن عاشق میشن کم کم
دارن عاشق میشن کم کم

ای مرغک خیال من من و ببر من و ببر
ببین
ببین
شکسته بال من من ببر من و ببر
نزار که رفتنم بشه آرزوی محال من
من خسته ام من و ببر ببین شکسته بال من
دلم تنگه من و ببر




ای زندگی

بیش از این رنجم مده
بیش از این رنجم مده بس کن دیگه ای زندگی
من شدم در دست تو اسباب بازی زندگی
زندگی ای زندگی
خواب و خیالی زندگی

بیش از این رنجم مده بس کن دیگه ای زندگی
من شدم در دست تو اسباب بازی زندگی
زندگی ای زندگی
خواب و خیالی زندگی

عمری در ظلمت و تنها در بعد چو شمع سوختم و خاکسترم بر باد دادی زندگی
مرده بود تیمار شدن یا که قطره قطره آب شدن
نامه ای افسانه چیست
نامه ای افسانه چیست

بازیچه های زندگی
بازیچه های زندگی

صحر جاری می شود
صحر جاری می شود

هر شب از چشمان من آخه انسافت کجاست ای زندگی ای زندگی

ای زندگی
ای زندگی

این دو روز زندگی چون تک درختی در کو یر
چشم به راه قطره ی آرام عشقم زندگی

این دو روز زندگی چون تک درختی در کو یر
چشم به راه قطره ی آرام عشقم زندگی


قوم به حج رفته

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید
از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید

ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید




دل مجنون


نفس برآمد و کام از تو بر نمی آيد
فغان که بخت من از خواب در نمی آيد
ز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت بدر نمی آيد

در دل و جان خانه کردی عاقبت
هردو را ويرانه کردی عاقبت
آمدی کاتش در اين عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ويران شده
قصد اين ويرانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی مردانه کردی عاقبت
عشق را بی خويش بردی در حرم
عقل را بيگانه کردی عاقبت
شمع عالم بود عقل چاره ام
شمع را پروانه کردی عاقبت
من تو را مشغول می کردم دلا
ياد آن افسانه کردی عاقبت



معبود


ای يوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردريده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای دل

ای يوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردريده دام ما


اشک مهتاب


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه رو از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب

به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب





نیمه هوشیار


نيم هشاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم

بيم رسواييم مده ای شيخ ما را بعد از اين
سال ها شد ما به رندی در جهان افسانه ايم

عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنا
بگذر از ما گو که نيز از خویشتن بیگانه ايم

لب به لعل گلرخان بنهاده همچون ساغريم
چنگ در زلف بتان افکنده همچون شانه ايم

نيم هشیاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم

عقل اگر با ما بود از عهد دیرین آشنا
بگذر از ما گو که نيز از خویشتن بیگانه ايم

سیل اندوه را بگو آبادی ما را مده
بیمه ویرانی که از روز ازل ویرانه ايم

نيم هشیاریم و یک نیم دگر مستانه ایم
لطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانه ایم

مهمیخ، فخیز، مهمیز، اسب انگیز

مهمیخ. (ا. پارسی). فخیز. (ا. پارسی). (از فرهنگ پهلوی). مهمیز تازی گشته آن است. مهمیخ. اسب انگیز. فرهنگ واژه یاب. م و د.

تاریخچه مهمیز

استفاده از مهمیز برای راندن و تربیت اسب و غیره دارای قدمت زیادی است. تا آنجا که به یاد میتوان آورد در اروپا از پانصد سال قبل از میلاد مسیح استفاده از مهمیز متداول بوده است. البته باید دانست که تا قرن یازدهم میلادی سوارکاران فقط تنها یک مهمیز آنهم اغلب به پای چپ خود می بستند.
مهمیز یونانی دارای تیغه ای پهن بود و به وسیلهٔ تسمه ای چرمی به پا بسته میشد . مهمیز رومی معمولأ دارای نوک تیز یا گاهی اوقات هم برگشته بود و از روی پا توسط تسمه ای و از زیر پا به وسیلهٔ آهن بر جای خود استوار می گشت.
از قرن دوازدهم میلادی به بعد مهمیز ساخت دیگری به خود گرفت و شبیه مهمیزهای کنونی شد . یعنی دارای محور گردی شده و بر روی محور دارای پره هایی بود شبیه ستاره.
ساقهٔ مهمیز بسیار بلند و اغلب به طول بیست سانتی متر بود این از آن جهت بود که در دورهٔ قرون وسطی چون اسبان را زره پوش می کردند ، باید مهمیز آنقدر بلند میشد تا به زیر شکم اسب بتواند برخورد کند . جنس این مهمیزها از آهن ساخته میشد و دارای نقش و نگار متفاوتی بود.
در سال ۱۴۵۰ میلادی دیگر چنین مهمیزهای بلندی ساخته نشد چون یکی از اشکالات سوارکاران آن بود که با چنین مهمیزهایی قادر نبودند بدون زمین خوردن یا سکندری رفتن پیاده مبارزه یا مقداری راه پیمایی کنند . در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی مهمیزها ظریفتر و کوچکتر شد و صنعتکاران انواع و اقسام بسیاری از آنها را ساختند.
از قرن هجدهم میلادی مهمیزها دارای ابعاد باز هم ظریفتر و کوچکتری شد تا اینکه مهمیزهای امروزه شباهت بسیار زیادی به مهمیزهایی دارند که در سال ۱۷۵۰ میلادی ساخته میشدند.مهمیزها دارای انواع مختلفی میباشند . مثلأ مهمیز گرد ستاره ای شکل با مقداری کم و زیاد دندانه . هرچقدر دندانه ها کمتر باشد مهمیز دارای عملکرد شدیدتری است. ضمنأ باید در نظر داشت که دایرهٔ دندانه دار باید به دور محور خود بتواند بچرخد.
مهمیز چوگان انداره های مختلفی دارد و می توان به میل خود بلند یا کوتاه آن را انتخاب نمود . این نوع مهمیز دارای سر تیز نمی باشد و چون در حین بازی با بدن اسب زیاد تماس حاصل می کند لذا طوری ساخته شده که باعث زخمی شدن و ناراحتی حیوان نگردد . این مهمیز با یک قطعه چرم به پا بسته می شود و قابل بالا و پایین بردن است تا در هر قسمت از پشت چکمه که سوارکار مایل باشد قرار گیرد.
مهمیز دیگری وجود دارد که بدون بند مستقیمأ بوسیلهٔ بازوان آهنی خود به پشت پاشنه وصل می گردد و قابل جابجا شدن نیست و دقیقأ می توان دانست که چه وقت و به چه نقطه از بدن اسب وارد می آید.
فدراسیون سوارکاری فرانسه در مورد به کار بردن مهمیز تأکید می کند که مهمیز باید به طور صحیح بر پشت پا بسته گردد و به منظور آسان نمودن کار فشار پاها بر بدن اسب استفاده گردد . محل آن باید پایینتر از مچ پا و موازی با پاشنهٔ زیرین چکمه باشد . بر عکس هیچ چیز زننده تر از مهمیزهای آویزان از چکمه های سوارکار نیست که به طور اشتباه و بی دقتی بسته شده ، نوکش رو به زمین و بازوانش رو به بالا بلند شده است و هیچ نوع عمل مثبتی نیز در امر سواری و راندن اسب شخص نیز ندارد.
همانطور که انتخاب مهمیز یک امر دقیق و به اصطلاح حساسی است ، به کار بردن آن نیز باید با احتیاط انجام گیرد . بسیاری از سوارکاران ، خصوصأ تازه کاران تنها هدفشان از بستن مهمیز ، راندن اسب به جلو است ، در حالیکه به قول فرانسوا بوشه سوارکار مشهور فرانسوی بکار بردن مهمیز توسط سوارکاری بی اطلاع از فنون سواری مثل آن است که ما تیغ برهنه ای را در دست میمونی قرار دهیم.
فراموش نکنیم که مهمیز یک وسیلهٔ هشدار دهنده به اسب است ، یعنی به هنگام لزوم به کمک ساقهای پا مهمیز بر پهلوهای اسب فشار کم یا زیادی وارد می آورد و به محض اینکه اسب به اطاعت واداشته شد فورأ مهمیزها از پهلوی اسب دور شده و به حالت اول باز می گردد.
برای واداشتن اسب به حرکات شدید یا ظریف به همان نسبت مهمیز را باید شدید یا آهسته به کار برد. برای اینکه اسب ناگهان به شدت به جلو رانده شود ، تا اینکه فقط هشدار کوچکی به او داده شود ، مهمیز نمی تواند یکسان به کار گرفته شود . همانگونه که به دهنهٔ اسب به کمک دست باید حرکات و فشارهای مختلف وارد آورد به همان نسبت نیز پاها به کمک مهمیزها ، بسان دستها باید به عمل واداشته شوند.
مثلأ برای واداشتن اسب به حرکت خاصی بایستی پاها را به آهستگی به شکم و پهلوهای اسب نزدیک کرد و به کمک مهمیزها این کار ساده تر انجام می گیرد ولی اگر اسب به این حرکت آرام پاها و مهمیزها توجهی نکرد باید با حرکت شدیدتر و فشار بیشتری ضمن تنبیه او را به آن عمل خواسته شده وادار نمود.
با این اوصاف همواره باید در نظر داشت که نبایستی مدام و بی هدف از مهمیز برای راندن اسب استفاده برد ، چرا که کم کم اسب به فشار مهمیز عادت کرده و دیگر چون مراحل نخست تشویق به اطاعت نمی گردد . چه بهتر که گاهی هم بدون بستن مهمیز با اسب کار نمود ، کاری که به نفع اسب و سوارکار خواهد بود چه اسب احساس راحتی بیشتری نموده و دومرتبه که مهمیز را در آینده احساس نمود اطاعت بیشتری از خود نشان دهد . بر خلاف تصور بسیاری از مردم تنها به کمک مهمیز نیست که می توان نتایج سودمندی در تربیت اسب به دست آورد . بخصوص به کمک مهمیزهای تیغدار و زمخت ، زیرا هرچه بیشتر به اسب فشار آید دلزدگی و بی تفاوتی اسب بیشتر آشکار می گردد . فراموش نشود که پاها باید بدون فشار زیاد در دو طرف پهلوی اسب قرار گرفته باشند و وقتی که لازم بود آنها را با پهلوی اسب آشنا ساخت . هنگام اجبار در استفاده از مهمیز باید بدون خشونت و با رانها و ساقها و پاهای راحت و آزاد اسب را به جلو راند و برای اینکه انسان راحت و آزاد بر اسب قرار گرفته باشد باید از سواری بااطلاع و کارکشته باشد . ضمنأ باید دانست که به کار بردن مهمیز بدان معنی نیست که می خواهیم اسب را تندتر به حرکت واداریم بلکه به کمک مهمیز می توان اسب را به حرکات و ریزه کاریهای مختلف واداشت ، و حتی او را از حرکت بازداشت و در جا متوقفش ساخت ولی تمام این اعمال کار ساده و همه کس نیست.
سه نکته را برای استفاده از مهمیز باید به خاطر داشت.
۱-مهمیز باید خیلی نزدیک به تنگ زین اسب قرار گرفته باشد ، در صورتیکه بخواهیم به اسب یک حالت آزاد و آرام داده باشیم.
۲-برای جمع نمودن بدن اسب نسبتأ و تا اندازهٔ لازم باید به قسمت عقب بدن اسب تماس حاصل کند.
۳-برای واداشتن اسب به عملی و دادن حساسیت بیشتر به اسب باید به طور طبیعی در امتداد بدن اسب رانها و پاها مستقیم قرار گرفته باشند و در همان حالت مهمیز به کار رود.
بعضی از اسبها و بخصوص مادیانها حساسیت زیادی به مهمیز دارند به طوریکه بعضی از آنها با احساس تماس با مهمیز یا بر روی پاها و به اصطلاح سردست بلند می شوند و یا تقریبأ بر روی زمین می خوابند .
برای عادت دادن آنها به استعمال مهمیز باید هنگام شروع تربیت دادن آنها ، حیوان درجا ایستاده و با دهانهٔ کشیده شده و سر و گردن جمع شده کم کم پاشنه های پا را فشار داد بطوریکه نوک مهمیزها آهسته با پشت و بدن اسب تماس حاصل نماید و کم کم باید نوک و بقیه قسمتهای مهمیز را بدون فشار ناگهانی به پهلوهای اسب چسبانید . به مجرد اینکه اسب عکس العمل شدیدی از خود بروز نداد باید پاشنه ها و خود مهمیزها از بدن اسب دور شده فورأ اسب نوازش شود ، و ضمنأ دهنه نیز شل و سر و گردن اسب آزاد شود.
بعد از آنکه در حالت توقف ، اسب یا مادیان به مهمیز و تماس با آن عادت پیدا کرده اند باید در وهلهٔ دوم با تماس مهمیز آنها را به جلو حرکت داد.
نخست باز پاشنه ها و مهمیزها با پهلوها تماس پیدا کرده و دست با دهنه شل شده و سر اسب پیش رفته و حیوان به جلو بحرکت در می آید.
بعد از چندین بار تمرین بدین نحو، اسب کم کم به اثرات مهمیز عادت خواهد کرد . همچنین می توان برای عادت دادن اسب به مهمیز در حالت یورتمه آن را با بدنش آشنا نمود تا آنکه به اسب عادت داده شود بمجرد احساس مهمیز از یورتمه به تاخت کوتاه درآید . این عمل برای بیشتر نمودن حساسیت و حرکات مختلف در اسب بسیار لازم و مفید است.
آنچه که در خاتمه لازم به تأکید است این است که ، استفاده از مهمیز به هیچ وجه عمل ساده و پیش پا افتاده ای نیست و سوارکار در فن سواری باید به قدر کافی پیشرفته بوده و از علم آن برخوردار باشد. پایگاه اطلاع‌رسانی اسب ایرانی. م و د.

بیداری...تازی...عربی یا پارسی...greyhound

تازی ایرانی

تازی ایرانی نوعی از سگ تازی است که در گذشته در مناطق آسیا و خاورمیانه برای شکار بکار می‌رفت. امروز نیز برخی به شکار با آن می‌پردازند ولی بیشتر به عنوان سگ خانگی یا برای شرکت در مسابقه نگه‌داری می‌شود. تازی سرعت بسیار زیادی دارد و با آن می‌توان حیوانات تیزپا مانند آهو و خرگوش را شکار کرد.
این سگ را در برخی از زبان‌ها به نام‌های تازی ایرانی، تازی عربی و سالوکی می‌شناسند. در عربی به آن سلوقی می‌گویند. تازی، سگ تازی، سلوقی، سالوقی و سالوکی (تلفظ و ضبط ناشی از آوانگاری نام عربی «سلوقی» در متن‌های اروپایی) نام‌هایی است که در فارسی بر این حیوان بکار رفته است.
برخی نام «سگ تازی» را به‌خاطر یکی از معنی‌های کلمه «تازی»، به معنی «سگ عربی» می‌دانند. «تازی» در فارسی از مصدر «تاختن» می‌آید که با ویژگی دوندگی این نوع سگ متناسب است. احتمالاً این سگ‌های شکاری پیش از اسلام نیز با نام «تازی» خوانده می‌شدند.
قدیمی‌ترین آثار حضور سگ‌های تازی در منطقه‌ای یافتند که قدیمی‌ترین محل سکونت بشر در دشت بود. در تپه‌های باستانی سیلک، واقع در نزدیکی شهر کاشان، علاوه بر استخوان حیوانات اهلی دوران پیشین، استخوان‌های یک سگ تازی نیز به دست آمد که متعلق به هزاره چهارم پیش از میلاد بود.
در برخی از ظروف سفالین منقوش به نقوشی از سگ‌های تازی در تعقیب حیواناتی از جمله گوزن، آهو و بزکوهی برمی خوریم که با نهایت دقت و به سبکی انتزاعی ترسیم شده است. سفالینه‌های مکشوف از تل باکون در نزدیکی تخت جمشید نمونه‌های منحصر به فردی از نقوش تازی را از ۴۲۰۰ تا ۳۸۰۰ سال پیش از میلاد به نمایش گذاشته‌اند. باریکی اندام، دست‌ها و پاهای بلند و کشیده، پوزه باریک و دمی حلقه مانند همه از خصوصیات بارز سگ‌های تازی است که بر این سفال‌ها تصویر شده است.
علاوه بر ظروف سفالین، نقش تازی‌ها را بر روی مهرها و اثر مهرهای به جا مانده از ایران باستان نیز می‌توان مشاهده کرد.
از آثار یافت شده در گورهای فراعنه مصر که متعلق به ۲۱۰۰ سال پیش از میلاداند شواهدی به دست آمد که نشان می‌دهد در آن زمان اجساد تازی‌ها را مانند خداوندگارشان مومیایی کرده و به خاک می‌سپردند.
تازی‌ها در میان اعراب نیز دارای اهمیت و ارزش بالایی بوده اند. آنان این سگ‌ها را "سلوقی" می‌نامند و همواره در طول زمان قبایل بدوی عرب برای تامین مایحتاج خود وابسته به قدرت خارق العاده تازی‌ها بوده اند. اگر چه سگ در دین اسلام نجس شمرده می‌شود اما استثناهایی در مورد این نژاد خاص میان اعراب وجود داشت. بنا بر اعتقاد آنان تازی هدیه‌ای از جانب خداوند بود. آنان تنها سگانی بودند که اجازه داشتند داخل خیمه شیخ‌های عرب بنشینند. در میان اعراب علاقه و گرامی داشت نسبت به این سگ به حدی بود که آن را «ال حُر» می‌نامیدند که به معنای حیوان آزاده و اصیل است.
در اسطوره‌های ایرانی شکار آموختن به سگان از ابداعات هوشنگ پیشدادی است.
در گذشته شاهان و بزرگان به شکار با سگ‌های تازی علاقه داشتند و همیشه در تازی-خانه‌های آن‌ها تعداد زیادی تازی وجود داشت که هر یک دارای خدمه و مسئول خاص خود بودند. سلطان محمود غزنوی تمام تازی‌های خود را جل اطلس و زربفت می‌پوشاند و گردن بند جواهرنشان به گردنشان می‌انداخت. در رستم التواریخ نیز آمده است، در دوران صفویه مسئول سگ‌های شکاری را «تازی‌کش باشی» می‌نامیدند و تازی خانه‌های آن‌ها پر بود از «سگان شیرگیر پلنگ فرسا و تازی‌های نخجیر گیر آهو ربا.»
از تازی‌ها برای شکار انواع حیوانات صحرایی از قبیل آهو، جبیر، گور و خرگوش استفاده می‌شود.
ویکی پدیا