فرتور عکس بود، شعر:
فرتور می از قدح فتاده بر سقف سرا چو آب روشن
مطلوب است شرح ومعنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
- فرتور: معادل عکس و تصویر؛ از ریشه باستانی پهلوی پردۆگ (Pardoγ) یا ترکیبات سغدی و پارتی مرتبط با نگاره و صورت.
- می: شراب؛ واژهای کهن ایرانی، ریشه در پهلوی مَی (May) و اوستایی مَدۇ (Madhu به معنای عسل و نوشیدنی تخمیرشده).
- قدح: جام و ظرف بادهنوشی؛ واژهای معرب (برگرفته از کاس یا ریشههای کهن سامی/ایرانی مشترک مانند پهلوی کَدَک یا ظرفهای سفالی).
- سقف: بام و پوشش بالایی خانه؛ واژهای عربیشده (معرب از اصل آرامقی/سریانی یا یونانی سکپها)، اما معادل پهلوی اصیل آن بام (Bām) یا آسمن بوده است.
- سرا: خانه و عمارت؛ ریشه در پارسی باستان θυרā (Thurā) و پهلوی سرای (Sarāy).
- آب: مایع حیات؛ ریشه در اوستایی آپ (Āp) و پارسی باستان آف و پهلوی آب (Āb).
- روشن: درخشان و تابان؛ ریشه در اوستایی رئچنه (Raoxšna) و پهلوی روشن (Rōšn).
- می (May): $\text{mye}'$ (م ی د / م ی)
- قدح / جام (Kās): $\text{kās'}$ (ک ا س)
- سرا (Sarāy): $\text{slʾd}$ (س ل ا ت / سرای)
- آب (Āb): $\text{ʾp'}$ (آ پ)
- روشن (Rōšn): $\text{lwšn'}$ (ر و ش ن)
///////////
فرتور. [ ف َ ت َ/ تُو / ف َ] (اِ) عکس. (فرهنگ اسدی). عکس باشد و با رابع مجهول بر وزن مخمور نیز همین معنی را دارد. (برهان):
بود مزدور رویت ماه جاوید
چو فرتور جمال تست خورشید.
فرتور می از قدح فتاده
بر سقف سرا چو آب روشن.
آیا این کلمه «پرتوی می » [ یا فرتو می ، به کسر واو ] نبوده و غلط خوانده شده است؟ (دهخدا از حاشیه ٔبرهان چ معین). رجوع به پرتو و فرتو شود.
////////////
پرتو. [ پ َ ت َ/ تُو ] (اِ) شعاع . (برهان) (زمخشری). روشنائی. (برهان). ضوء. (زمخشری). تاب. سنا. (دهار). روشنی. نور. ضیاء. تابش. فروغ. (برهان) (غیاث اللغات). و صاحب غیاث اللغات گوید بمعنی سایه چنانکه مشهور شده خطاست: سنا؛ پرتو روشنائی. (زمخشری ). عَب ء؛ پرتو آفتاب. (منتهی الارب):
چو شب پرنیان سیه کردچاک
منور شد از پرتو هور خاک.
در صدر مجلس منقله ای نهاد و حواشی آن بخانه های مربع و مسدّس و مثمن و مدوّر مقسم گردانیده که پرتو آن نور دیده ها را خیره و تیره میکرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی). سایه ٔ کردگار پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان ... (گلستان). و بضاعت مزجات بحضرت عزیز آورده و شبه در بازار جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندهد. (گلستان).
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا بفلک
از فروغ تو بخورشید رسد صد پرتو.
در هر دلی که پرتو خورشید عشق گشت
خورشید عقل بر سر دیوار میرود.
|| آسیب. صدمه. (برهان). || عکس. انعکاس. نور. نور منعکس:
ز نور او تو هستی همچو پرتو
وجود خود بپرداز و تو او شو.
کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست.
پرتو نور از سرادقات جلالش
از عظمت ماورای فکرت دانا.
|| اثر. تأثر:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.
- پرتو افکندن؛ درخشیدن . انعکاس.
- پرتوکردن؛ در بعض لهجات ایرانی، پرتاب کردن.
- امثال:
چراغ در پرتو آفتاب رونقی ندارد .
