۱۴۰۵ شهریور ۱۸, چهارشنبه

فرتور عکس بود، شعر: فرتور می از قدح فتاده بر سقف سرا چو آب روشن.

  فرتور عکس بود، شعر:

  فرتور می از قدح فتاده          بر سقف سرا چو آب روشن

  مطلوب است  شرح ومعنی  این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

معنی و شرح بیت
تصویر انعکاس میِ درون جام، بر سقف خانه مانند آب روان و درخشان افتاده است. شاعر در این بیت با توصیفی لطیف، بازتاب نور و رنگ شراب را از یک ظرف (قدح) بر روی سقف اتاق به جریان آب زلال و روان تشبیه کرده است.

واژه‌شناسی و ریشه‌یابی (واژگان پیشااسلامی)

  • فرتور: معادل عکس و تصویر؛ از ریشه باستانی پهلوی پردۆگ (Pardoγ) یا ترکیبات سغدی و پارتی مرتبط با نگاره و صورت.

  • می: شراب؛ واژه‌ای کهن ایرانی، ریشه در پهلوی مَی (May) و اوستایی مَدۇ (Madhu به معنای عسل و نوشیدنی تخمیرشده).

  • قدح: جام و ظرف باده‌نوشی؛ واژه‌ای معرب (برگرفته از کاس یا ریشه‌های کهن سامی/ایرانی مشترک مانند پهلوی کَدَک یا ظرف‌های سفالی).

  • سقف: بام و پوشش بالایی خانه؛ واژه‌ای عربی‌شده (معرب از اصل آرامقی/سریانی یا یونانی سکپها)، اما معادل پهلوی اصیل آن بام (Bām) یا آسمن بوده است.

  • سرا: خانه و عمارت؛ ریشه در پارسی باستان θυרā (Thurā) و پهلوی سرای (Sarāy).

  • آب: مایع حیات؛ ریشه در اوستایی آپ (Āp) و پارسی باستان آف و پهلوی آب (Āb).

  • روشن: درخشان و تابان؛ ریشه در اوستایی رئچنه (Raoxšna) و پهلوی روشن (Rōšn).

شیوه‌ی نگارش با خطوط پیشااسلامی (پهلوی ساسانی / کتیبه‌ای)
اگر نویسندگانی چون بزرگمهر حکیم، موبد موبدان کرتیر یا دبیران دربار ساسانی می‌خواستند این مفاهیم یا معادل‌های اصیل پارسی باستان و میانه را با خط پهلوی (کتابی یا ساسانی) بنگارند، واژگان را بر اساس ساختار زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی ساسانی یا پارتی) و با خط منفصل یا متصل پهلوی کتابی ثبت می‌کردند.

برای نمونه، ترکیب واژگان اصلی با خط و املای پهلوی کتابی (Pahlavi Book Script) چنین نوشته می‌شد:

  • می (May): $\text{mye}'$ (م ی د / م ی)

  • قدح / جام (Kās): $\text{kās'}$ (ک ا س)

  • سرا (Sarāy): $\text{slʾd}$ (س ل ا ت / سرای)

  • آب (Āb): $\text{ʾp'}$ (آ پ)

  • روشن (Rōšn): $\text{lwšn'}$ (ر و ش ن)

سبک نگارش در دوران ساسانی بر مبنای خطوط پهلوی کتیبه‌ای (کتیبه‌های سنگ‌نوشته‌ی کرتیر در نقش رجب یا کعبه زرتشت) دارای حروف مجزا و زاویه‌دار بود، در حالی که در دوران خسرو انوشیروان و بزرگمهر، خط پهلوی کتابی (تحریری) رواج یافت که در آن بسیاری از حروف به دلیل سرعت در نگارش به یکدیگر می‌چسبیدند و از هزوارش‌ها (واژه‌های آرامی به جای پارسی میانه) نیز در متون رسمی دیوانی استفاده فراوان می‌شد.

///////////

فرتور. [ ف َ ت َ/ تُو / ف َ] (اِ) عکس. (فرهنگ اسدی). عکس باشد و با رابع مجهول بر وزن مخمور نیز همین معنی را دارد. (برهان):
بود مزدور رویت ماه جاوید
چو فرتور جمال تست خورشید.

شرف الدین رامی.


فرتور می از قدح فتاده
بر سقف سرا چو آب روشن.

؟ (از فرهنگ اسدی).


آیا این کلمه «پرتوی می » [ یا فرتو می ، به کسر واو ] نبوده و غلط خوانده شده است؟ (دهخدا از حاشیه ٔبرهان چ معین). رجوع به پرتو و فرتو شود.

////////////

پرتو. [ پ َ ت َ/ تُو ] (اِ) شعاع . (برهان) (زمخشری). روشنائی. (برهان). ضوء. (زمخشری). تاب. سنا. (دهار). روشنی. نور. ضیاء. تابش. فروغ. (برهان) (غیاث اللغات). و صاحب غیاث اللغات گوید بمعنی سایه چنانکه مشهور شده خطاست: سنا؛ پرتو روشنائی. (زمخشری ). عَب ء؛ پرتو آفتاب. (منتهی الارب):
چو شب پرنیان سیه کردچاک
منور شد از پرتو هور خاک.

فردوسی.


در صدر مجلس منقله ای نهاد و حواشی آن بخانه های مربع و مسدّس و مثمن و مدوّر مقسم گردانیده که پرتو آن نور دیده ها را خیره و تیره میکرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی). سایه ٔ کردگار پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان ... (گلستان). و بضاعت مزجات بحضرت عزیز آورده و شبه در بازار جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندهد. (گلستان).
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا بفلک
از فروغ تو بخورشید رسد صد پرتو.

حافظ.


در هر دلی که پرتو خورشید عشق گشت
خورشید عقل بر سر دیوار میرود.

عمادی .


|| آسیب. صدمه. (برهان). || عکس. انعکاس. نور. نور منعکس:
ز نور او تو هستی همچو پرتو
وجود خود بپرداز و تو او شو.

ناصرخسرو (روشنایی نامه چ تقوی ص 523).


کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست.

سعدی .


پرتو نور از سرادقات جلالش
از عظمت ماورای فکرت دانا.

سعدی.


|| اثر. تأثر:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.

سعدی.


- پرتو افکندن؛ درخشیدن . انعکاس.
- پرتوکردن؛ در بعض لهجات ایرانی، پرتاب کردن.
- امثال:
چراغ در پرتو آفتاب رونقی ندارد .