پنجشنبه, اکتبر ۷, ۲۰۱۰
الجامع بین العلم و العمل النافع فی صناعه الحیل" نوشتهی ابیالعز اسماعیل الجزری
مبانی نظری و عملی مهندسی مكانیك در تمدن اسلامی
نویسنده: ابیالعز اسماعیل الجزری
مترجمان: محمد جواد ناطق، حمیدرضا نفیسی، سعید رفعتجاه
ناشر: مركز نشر دانشگاهی(چاپ اول 1380)
این كتاب ترجمهی اثری با نام "الجامع بین العلم و العمل النافع فی صناعه الحیل" نوشتهی ابیالعز اسماعیل الجزری است كه در نیمهی دوم قرن ششم تا سالهای آغازین قرن هفتم هجری میزیست. این كتاب كه مهمترین اثر برجای مانده در زمینهی تاریخ فناوری در جهان اسلام است و میزان پیشرفت دانش فنی مسلمانان را تا سالهای پایانی قرن ششم هجری نشان میدهد.
نویسندهی كتاب، بدیعالزمان جزری، شیوهی كار و ساختن 50 دستگاه را كه خود وی ساخته و به كار برده است با دقت و روشی تحسین برانگیز شرح میدهد. این دستگاهها شامل ساعتهای آبی و شمعی، ظرفها و فوارههای خودكار، ابزار خودكار نواختن نی، ابزار آبرسانی از نهر و چاه، دربهای فلزی با نقشهای زیبا، ابزار هندسی، قفل رمزی و قفل كلوندار مركب است.
روش وی در شرح دادن مسالههای مهندسی و ساختن و نگارش یك كتاب فنی در مقایسه با كار پیشینیان كمنظیر و برای مهندسان امروز نیز آموزنده است. به طوری كه میتوان از توضیحهای وی مبانی عملی مهندسی مكانیك و تنظیم خودكار و ساختن و تولید را در تمدن اسلامی برداشت كرد.
در این كتاب علاوه بر متن اصلی جزری، مقدمههای پژوهشی مفصلی از پروفسور هیل و پروفسور یوسف الحسن و نیز شرح تفصیلی دستگاهها به زبان مهندسی امروزی همراه با نقشههای توضیحی از پروفسور دونالد هیل آمده است. پروفسور هیل در معرفی كتاب و نویسندهی آن در مغرب زمین نقش چشمگیری داشته و یوسف الحسن نیز این كار را در دانشگاه حلب سوریه و برای مشرقزمین انجام داد.
یوسف الحسن توانست 15 نسخهی خطی از كتاب جزری را گردآوری كند كه این رقم بیشترین تعدادی بوده است كه تا زمان انتشار كتاب از سوی وی یافت شده است. مترجمان كتاب به زبان فارسی، در برسیهایی كه دربارهی جزری و كارهای او انجام دادند، به سه نسخهی خطی دیگر از كتاب جزری در كتابخانهی مدرسهی عالی شهید مطهری دست یافتند. به علاوه، پیبردند.
دو نسخه از سه نسخهی موجود در كتابخانه مدرسهی عالی شهید مطهری و نیز یكی از نسخههای پاریس، ترجمهی فارسی كتاب جزری است و چنین به نظر میرسد كه جزری و اثرش تا حدود 125 سال پیش در ایران شناخته شده بود. با وجود این، نسخههای فارسی برای خوانندگان امروزی قابل بهرهبرداری نیست و متنآن در بسیاری از جاها با همان واژههای عربی تكرار شده است و برخی از بخشهای آن به طور كامل ترجمه نشده است. جالب این كه در متن عربی كتاب جزری تعداد قابل توجهی واژه و اصطلاح فنی فارسی یافت میشود كه نشاندهندهی تاثیر شگرف ایرانیان و نقش آنان در فناوری جهان اسلام است. اسلامی است.
دربارهی زندگی جزری اطلاعات كافی در دست نیست. هر چند ملیت وی به درستی مشخص نیست، اما به نظر میرسد در دیار بكر میزیسته است كه امروزه در تركیه قرار دارد. وی در دربار سلجوقیان مورد توجه قرار گرفت و كتاب خود را به فرمان ناصر الدین محمود بن محمد، از فرمانروایان اُرتُقی، نوشت.(ارتقها دومانی تركمن از تبار ارتق بودند كه حكوكت مستقل كمدوامی در ناحیهی بكر برقرار كردند.)
جزری كتاب خود را به شش"نوع" تقسیم كرده است:
نوع اول: ساختن ساعتهایی كه با آنها گذشت ساعتهای مستوی و زمانی با آب و شمع معلوم میشود.
دستگاه اول: ساعتی "بنكام" كه با آن گذشت ساعتهای زمانی با آب معلوم میشود
دستگاه دوم: ساعت آبی طبالها كه با آن گذشت ساعتهای زمانی معلوم میشود
دستگاه سوم: ساعت آبی قایق
دستگاه چهارم: ساعت آبی فیل كه با آن گذشت ساعتهای مستوی معلوم میشود
دستگاه پنجم: ساعت آبی جام كه با آن گذشت ساعتهای مستوی و اجزای آن معلوم میشود
دستگاه ششم: ساعت آبی طاووسها كه با آن گذشت ساعتهای مستوی معلوم شود
دستگاه هفتم: ساعت شمشیرزن كه با آن به كمك شمع گذشت ساعتهای مستوفی معلوم میشود
دستگاه هشتم: ساعت منشی كه با آن گذشت ساعتهای مستوی و اجزای آن به وسیلهی شمع معلوم میشود
دستگاه نهم: ساعت میمون كه با آن گذشت ساعتهای مستوی و اجزای آن به وسیلهی شمع معلوم میشود
دستگاه دهم: ساعت درها با آن گذشت ساعتهای مستوی به وسیلهی شمع معلوم میشود
نوع دوم: ساختن ظرفها و مجسمههای مناسب مجالس شربتخوری
دستگاه اول: جامی كه در مجالس شربتخوری حكم میكند
دستگاه دوم: جامی كه در مجالس شربتخوری حكم می:ند و من شكل ظاهری و طرز كار آن را توصیف میكنم
دستگاه سوم: حكم مجالس شربتخوری
دستگاه چهارم: قایقی كه در مجالس شربتخوری درون یك آبگیر قرار میگیرد
دستگاه پنجم: ظرف شربتی كه گوشهی مجلس شربتخوری گذاشته شود و در آن رنگهایی از شربت و آب ریخته میشود، یك شیر دارد كه از آن میتوان تنها یك رنگ گرفت
دستگاه ششم: مجلس ندیم مردی كه باقیماندهی شربت شاه، یعنی شربتی را كه در ته جام میماند، مینوشد
دستگاه هفتم: غلام ایستادهای كه در دستش یك ماهی و یك جام قرار دارد و از آن شربت به شاه مینوشد
دستگاه هشتم: آدمكی كه در دستش یك جام و یك صراحی قرار دارد، از صراحی به درون جام شربت میریزد و آن را مینوشد
دستگاه نهم: تختی كه دو شیخ روی آن قرار دارند، در دستهای هر یك از آن دو جام و یك صراحی است كه از آن به درون جام رفیقش شربت میریزد و آن را مینوشد
دستگاه دهم: كنیزكی كه هر از گاهی در حالی كه در دستش یك جام حاوی شربت قرار دارد از گنجهای خارج میشود
نوع سوم: ساختن آفتابهها، تشتها و مانند آنها
دستگاه اول: آفتابهای كه از آن آب داغ، آب سرد و آب مخلوط میریزد
دستگاه دوم: آفتابهای كه خدمتكار در كنار یك تشت روی پایهای زیبا جلو حاكم میگذارد. خدمتكار از آن فاصله میگیرد، سپس پرندهی روی آن سوت میزند و آب بیش از اندازهای كه برای وضو گرفتن لازم است از لوله آن خارج میشود
دستگاه سوم: غلامی كه بر دستهای حاكم آب میریزد تا وضو بگیرد
دستگاه چهارم: طاووسی كه از منقارش آب میریزد و خواجه با آن وضو میگیرد
دستگاه پنجم: تشت راهب كه با آن مقدار خون ریخته شده در آ» معلوم میشود
دستگاه ششم: تشت منشیها برای رگزنی كه با آن مقدار خون جمعشده در آن مشخص میشود
دستگاه هفتم: تشت مساحب برای رگزنی است با آن مقدار خون جمعشده در آن مشخص میشود
دستگاه هشتم: تشت قصر كه با آن مقدار خون ریخته شده در آن معلوم میشود
دستگاه نهم: تشت طاوس برای شستن دستها
دستگاه دهم: تشت غام
نوع چهارم: فوارههایی كه در فاصلههای زمانی معین تغییر شكل میدهند و طرز كار نی دایمی
دستگاه اول: فوارهای كه دو كفه دارد و رد فاصلهی زمانی معین تغییر شكل مییابد
دستگاه دوم: دو فواره با دو كفه و یك لوله با چهار خروجی
دستگاه سوم: فوارهای با دوئ شناور كه تغییر شكل میدهد
دستگاه چهارم: دو فواره با دو شناور
دستگاه پنجم: فوارهی طرجهار كه در فاصلههای زمانی معین تغییر شكل میدهد
دستگاه ششم: فوارهای با دو كفه كه در فاصلههای زمانی معین تغییر شكل میدهد
دستگاه هفتم: ابزار نیزنی دایمی با استفاده از دو گوی
دستگاه هشتم: ابزار نیزنی دایمی با استفاده از دو كفه
دستگاه نهم: ابزاری با یك ترازو برای نیزنی دایمی
دستگاه دهم: ابزاری با دو شناور برای نیزنی دایمی
نوع پنجم: دستگاههایی كه آب را از آبگیر، چاه كمعمق و رود جاری بالا میآورند
دستگاه اول: دستگاهی كه با استفاده از چهارپایی كه بازویی را میچرخاند، آب را از یك آبگیر به مكانی مرتفع میرساند
دستگاه دوم: دستگاهی است كه با استفاده از چهارپایی كه آن را میچرخاند آب را از یك آبگیر یا چاه بالا میآورد.
دستگاه سوم: آبگیری كه ستونی توخالی در وسطش است و قرصی روی آن ستون قرار دارد و روی قرص مجسمهی گاوی است كه چرخی را میچرخاند و چرخ آب را از آبگیر حدود ده وجب بالا میآورد
دستگاه چهارم: دستگاهی كه آب را از چاه بالا میآورد
دستگاه پنجم: دستگاهی كه آب را با استفاده از یك چرخ حدود بیست ذرع از آب روان بالا میآورد
نوع ششم: در وضوعهای گوناگون است و دستگاههای آن شبیه هم نیستند
دستگاه اول: دری كه از برنج ریختهگری شده برای سرای ملك در شهر آمد ساختم و شاهكاری است كه برای تماشایش سفرها میشود. به درستی چون مرواریدی است بیهمتا و كالایی گرانبها
دستگاه دوم: ابزاری كه با آن بدون استثنا مركز هر سه نقطهی دلخواه واقع بر سطح یك كره یا بر صفحهای موازی افق بجز وقتی كه بر یك خط مستقیم واقع میشوند، به دست میآید. همچنین زوایای رایج تند یا باز كه به كار میروند با آن به دست میآید
دستگاه سوم: قفلی كه با دوازده حروف از حروف الفبا، در یك صندوق را قفل میكند
دستگاه چهارم: چهار كلون پشت یك در
دستگاه پنجم: قایقی زیبا كه با آن گذشت یك ساعت مستوی معلوم میشود
Book of the Knowledge of Ingenious Mechanical Devices by al-Jazari, A.H. 715/ 1315-16; Mamluk period (1250-1517) Abu'l Izz Isma'il al-Jazari, Author; Farkh ibn `Abd al-Latif, Copyist, The Metropolitan Museum
هر چند جزری دستگاههایی را كه در كتاب خود شرح میدهد، ساخته است، اما به نظر نمیرسد همهی آنها را خود اختراع كرده باشد. برای مثال، نخستین ساعتی كه او در كتاب خود شرح میدهد، كه مهمترین دستگاه او نیز هست، تا اندازهی زیادی به ساعت باب جیرون در مشق شباهت دارد كه محمدساعاتی، دانشمند ایرانی، ساخته بود. پسر محمد ساعاتی، رضوان ابن ساعاتی، مشهور به ابن ساعاتی، در همان دوران كه جزری میزیست كتابی دربارهی ساعتهای ساخت پدرش و شیوهی كار و نگهداری از آنها نوشت. این ساعت را جهانگردانی مانند قزوینی و ابنبطوطه نیز در كتابهای خود توصیف كردهاند.
بنابراین، جزری به دانش فیزیكدانان و مهندسان پیش از خود آگاه بوده و البته خود مهندس و مخترع بزرگی است . ابزارهای مكانیكی و هیدرولیكی پیچیدهای نیز اختراع كرده است كه تا زمان وی شناخته شده نبود. با وجود این كتاب او این ضعف را دارد كه سرچشمهی دانش و مهارت خود و ابزارهایی را كه دیگران ساخته یا او با الهام از كار آنان ساخته است، مشخص نكرده است.
كتاب جزری به طور گسترده از سوی پژوهشگران تاریخ فناوری در غرب نیز برسی شده است. با وجود این، با انتشار ترجمهی كتاب او، نخستینبار است كه جزری و تنها اثر برجای مانده از او به پژوهشگران ایرانی معرفی میشود. مطالعهی این كتاب میتواند برای علاقهمندان تاریخ فناوری، پژوهشگران و دانشجویان مهندسی، بهویژه دانشجویان مهندسی مكانیك، ساخت و تولید، فلزشناسی و صنعت، مفید باشد.
مترجمان علاوه بر ترجمهی روانی كه از این اثر تهیه كردهاند، برخی از دستگاههای جزری را نیز بازسازی كرده و مشاهده كردهاند كه هنوز هم كار میكنند. آنان دو نمونه از دستگاهها، یكی مجموعهی توربین و پمپ آبرسانی از نهر جاری و دیگر قفل رمزی، را طی طرح اعطای كمكهای فنی و تكنولوژی به صنایع و نمونهسازی ماشینآلات و تجهیزات صنعتی و با كمك وزارت صنایع و مدیریت صنایع و معادن سازمان برنامه و بودجه، ساختند كه آزمایش و تایید شد.
به نظر میرسد بازسازی این دستگاهها در موزههای علوم در كنار جذابیتی كه برای بازدیدكنندگان خواهد داشت، تاریخ علم را به صورت زنده نیز برای آنان روایت خواهد كرد. چنین كاری در چند موزهی علمی جهان در حال انجام است كه میتواند الگوی خوبی برای كار مشابه در ایران باشد. برای مثال نگاه كنید به :
Museum of Ancient Inventions
از وب سایت جزیره دانش
۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه
۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه
نی، نای، قصب، مزمار...نائی، قصاب و زمار
نی و چین
中国国际广播电台
نی ساز بادی است که در چین بطور گسترده متداول است و از بامبوی طبیعی تهیه میشود و لذا به چینی "جو دی " موسوم است .
نی ساز بادی از ساقه نی یا چوب باریک و توخالی باپنج سوراخ در یک سمت (جلو)و یک سوراخ بادی در سمت دیگر (عقب ) بدنه آن برای قرار دادن انگشتان و تنظیم صدا و شکاف باریکی در یک سر آن که در دهان معمولا میان دندان ها قرار می گیرد و سوراخی در انتهای دیگر .
نی این ساز ساده و کوتاه هفت هزار سال قدمت دارد . حدود 4500سال قبیل ماده ای برای ساخت "نی "بجای استخوان به بامبو بدل گردید . درپایان قرن یکم قبیل از میلاد در زمان امپراتور "هان او " نی در ارکستر با سازهای بادی جایگاه قابل ملاحظه ای در اشغال داشت .
از قرن هفتم "نی " مورد اصلاح قرار گرفت و با افزایش سوراخهای آن قابلیت هنری بمراتب فزونی گرفته و فنون هنری نوازندگی ان نیز به سطح بالا رسید و در قرن 10 "نی " ساز اصلی همراه قرائت اشعارشد ضمنا در ارکستر و اپراهای مردمی "نی " نیز ازسازهای حتمی و ضروری است با نی میتوان ملودی بسیار بلندنواخت و یک محیط پهناور و بیکران را ترسیم کرد .
موسیقی شادمان و یا تصنیف ملایم و زیبا با آن نواخته می شود . بعلاوه با نی همچنین می توان انواع صداهامثلا صدای مرغان و پرندگان را تقلید کرد . درحال حاضر "نی " در چین تنوع زیادی دارد مانند "نی چیو " ،"نی "برای نشانه معیار آهنگ ، "نی یو پین " ،نی با هفت سوراخ و نی با 11سوراخ . بعلاوه دو فرقه جنوبی و شمالی به سبک نوازندگی کاملا متفاوت "نی " در چین هم موجود است .
نوازند گان "نی " از فرقه جنوبی سبک لطیف و مهذب دارند و بطور عمده از"نیچیو" که بدنه آن نسبتا بلند و کلفت و کیفیت صوت آن کلفت و ملایم ، صاف و شیرین ،طنین دار است ، استفاده می کنند .
این فرقه بطور عمده در نواحی جنوب رود یانتسه فعالیت می کند. نی نوازان فرقه شما لی بطور عمده از" نی بان" استفاده میکنند .
اینگونه نی با بدنه نسبتا کوتاه و باریک میتواند صوت بلند و روشن و صاف یجاد کند که عمدتا در نواحی شمالی چین متداول است .
آهنگ :”سفر در گو سو "
中国国际广播电台
نی ساز بادی است که در چین بطور گسترده متداول است و از بامبوی طبیعی تهیه میشود و لذا به چینی "جو دی " موسوم است .
نی ساز بادی از ساقه نی یا چوب باریک و توخالی باپنج سوراخ در یک سمت (جلو)و یک سوراخ بادی در سمت دیگر (عقب ) بدنه آن برای قرار دادن انگشتان و تنظیم صدا و شکاف باریکی در یک سر آن که در دهان معمولا میان دندان ها قرار می گیرد و سوراخی در انتهای دیگر .
نی این ساز ساده و کوتاه هفت هزار سال قدمت دارد . حدود 4500سال قبیل ماده ای برای ساخت "نی "بجای استخوان به بامبو بدل گردید . درپایان قرن یکم قبیل از میلاد در زمان امپراتور "هان او " نی در ارکستر با سازهای بادی جایگاه قابل ملاحظه ای در اشغال داشت .
از قرن هفتم "نی " مورد اصلاح قرار گرفت و با افزایش سوراخهای آن قابلیت هنری بمراتب فزونی گرفته و فنون هنری نوازندگی ان نیز به سطح بالا رسید و در قرن 10 "نی " ساز اصلی همراه قرائت اشعارشد ضمنا در ارکستر و اپراهای مردمی "نی " نیز ازسازهای حتمی و ضروری است با نی میتوان ملودی بسیار بلندنواخت و یک محیط پهناور و بیکران را ترسیم کرد .
موسیقی شادمان و یا تصنیف ملایم و زیبا با آن نواخته می شود . بعلاوه با نی همچنین می توان انواع صداهامثلا صدای مرغان و پرندگان را تقلید کرد . درحال حاضر "نی " در چین تنوع زیادی دارد مانند "نی چیو " ،"نی "برای نشانه معیار آهنگ ، "نی یو پین " ،نی با هفت سوراخ و نی با 11سوراخ . بعلاوه دو فرقه جنوبی و شمالی به سبک نوازندگی کاملا متفاوت "نی " در چین هم موجود است .
نوازند گان "نی " از فرقه جنوبی سبک لطیف و مهذب دارند و بطور عمده از"نیچیو" که بدنه آن نسبتا بلند و کلفت و کیفیت صوت آن کلفت و ملایم ، صاف و شیرین ،طنین دار است ، استفاده می کنند .
این فرقه بطور عمده در نواحی جنوب رود یانتسه فعالیت می کند. نی نوازان فرقه شما لی بطور عمده از" نی بان" استفاده میکنند .
اینگونه نی با بدنه نسبتا کوتاه و باریک میتواند صوت بلند و روشن و صاف یجاد کند که عمدتا در نواحی شمالی چین متداول است .
آهنگ :”سفر در گو سو "
نی، نای، قصب مزمار...نائی، قصاب و زمار
نی و چین
中国国际广播电台
نی ساز بادی است که در چین بطور گسترده متداول است و از بامبوی طبیعی تهیه میشود و لذا به چینی "جو دی " موسوم است .
نی ساز بادی از ساقه نی یا چوب باریک و توخالی باپنج سوراخ در یک سمت (جلو)و یک سوراخ بادی در سمت دیگر (عقب ) بدنه آن برای قرار دادن انگشتان و تنظیم صدا و شکاف باریکی در یک سر آن که در دهان معمولا میان دندان ها قرار می گیرد و سوراخی در انتهای دیگر .
نی این ساز ساده و کوتاه هفت هزار سال قدمت دارد . حدود 4500سال قبیل ماده ای برای ساخت "نی "بجای استخوان به بامبو بدل گردید . درپایان قرن یکم قبیل از میلاد در زمان امپراتور "هان او " نی در ارکستر با سازهای بادی جایگاه قابل ملاحظه ای در اشغال داشت .
از قرن هفتم "نی " مورد اصلاح قرار گرفت و با افزایش سوراخهای آن قابلیت هنری بمراتب فزونی گرفته و فنون هنری نوازندگی ان نیز به سطح بالا رسید و در قرن 10 "نی " ساز اصلی همراه قرائت اشعارشد ضمنا در ارکستر و اپراهای مردمی "نی " نیز ازسازهای حتمی و ضروری است با نی میتوان ملودی بسیار بلندنواخت و یک محیط پهناور و بیکران را ترسیم کرد .
موسیقی شادمان و یا تصنیف ملایم و زیبا با آن نواخته می شود . بعلاوه با نی همچنین می توان انواع صداهامثلا صدای مرغان و پرندگان را تقلید کرد . درحال حاضر "نی " در چین تنوع زیادی دارد مانند "نی چیو " ،"نی "برای نشانه معیار آهنگ ، "نی یو پین " ،نی با هفت سوراخ و نی با 11سوراخ . بعلاوه دو فرقه جنوبی و شمالی به سبک نوازندگی کاملا متفاوت "نی " در چین هم موجود است .
نوازند گان "نی " از فرقه جنوبی سبک لطیف و مهذب دارند و بطور عمده از"نیچیو" که بدنه آن نسبتا بلند و کلفت و کیفیت صوت آن کلفت و ملایم ، صاف و شیرین ،طنین دار است ، استفاده می کنند .
این فرقه بطور عمده در نواحی جنوب رود یانتسه فعالیت می کند. نی نوازان فرقه شما لی بطور عمده از" نی بان" استفاده میکنند .
اینگونه نی با بدنه نسبتا کوتاه و باریک میتواند صوت بلند و روشن و صاف یجاد کند که عمدتا در نواحی شمالی چین متداول است .
آهنگ :”سفر در گو سو "
رادیو بین المللی چین
中国国际广播电台
نی ساز بادی است که در چین بطور گسترده متداول است و از بامبوی طبیعی تهیه میشود و لذا به چینی "جو دی " موسوم است .
نی ساز بادی از ساقه نی یا چوب باریک و توخالی باپنج سوراخ در یک سمت (جلو)و یک سوراخ بادی در سمت دیگر (عقب ) بدنه آن برای قرار دادن انگشتان و تنظیم صدا و شکاف باریکی در یک سر آن که در دهان معمولا میان دندان ها قرار می گیرد و سوراخی در انتهای دیگر .
نی این ساز ساده و کوتاه هفت هزار سال قدمت دارد . حدود 4500سال قبیل ماده ای برای ساخت "نی "بجای استخوان به بامبو بدل گردید . درپایان قرن یکم قبیل از میلاد در زمان امپراتور "هان او " نی در ارکستر با سازهای بادی جایگاه قابل ملاحظه ای در اشغال داشت .
از قرن هفتم "نی " مورد اصلاح قرار گرفت و با افزایش سوراخهای آن قابلیت هنری بمراتب فزونی گرفته و فنون هنری نوازندگی ان نیز به سطح بالا رسید و در قرن 10 "نی " ساز اصلی همراه قرائت اشعارشد ضمنا در ارکستر و اپراهای مردمی "نی " نیز ازسازهای حتمی و ضروری است با نی میتوان ملودی بسیار بلندنواخت و یک محیط پهناور و بیکران را ترسیم کرد .
موسیقی شادمان و یا تصنیف ملایم و زیبا با آن نواخته می شود . بعلاوه با نی همچنین می توان انواع صداهامثلا صدای مرغان و پرندگان را تقلید کرد . درحال حاضر "نی " در چین تنوع زیادی دارد مانند "نی چیو " ،"نی "برای نشانه معیار آهنگ ، "نی یو پین " ،نی با هفت سوراخ و نی با 11سوراخ . بعلاوه دو فرقه جنوبی و شمالی به سبک نوازندگی کاملا متفاوت "نی " در چین هم موجود است .
نوازند گان "نی " از فرقه جنوبی سبک لطیف و مهذب دارند و بطور عمده از"نیچیو" که بدنه آن نسبتا بلند و کلفت و کیفیت صوت آن کلفت و ملایم ، صاف و شیرین ،طنین دار است ، استفاده می کنند .
این فرقه بطور عمده در نواحی جنوب رود یانتسه فعالیت می کند. نی نوازان فرقه شما لی بطور عمده از" نی بان" استفاده میکنند .
اینگونه نی با بدنه نسبتا کوتاه و باریک میتواند صوت بلند و روشن و صاف یجاد کند که عمدتا در نواحی شمالی چین متداول است .
آهنگ :”سفر در گو سو "
رادیو بین المللی چین
۱۳۸۹ مهر ۱۳, سهشنبه
مولانا خورشید خاورخاسته: نه قونوی بل همه جهانی و همه زمانی
دکتر کزازی: مولانا تا واپسين دم زندگی، ايرانی ماند
مولانا يکي از برومندترين و بالابلندترين فرزندان ايران زمين است که برگزاري چنين بزم هايي براي آشنايي بيشتر ما با اين پير هژير بلخ است. من بدان گمانم که روان مولانا از اين که مي بيند پس از سده ها جوانان ايراني اين چنين پرشور و باورمند گرد مي آيند تا او را گرامي بدارند، شادان و نازان است. ما در اين روزها هم روز بزرگداشت مولانا را در گاهنامه فرهنگي ايران داريم و هم يکي از جشن هاي باستاني ايران زمين که جشن ستايش روشنايي است و اين هم زماني را به فال نيک مي گيريم. از اين روي مي خواهم که پيوند مولانا را که او را «خورشيد قونيه» ناميده اند با روشنايي و خورشيد نشان بدهم. اما پيش از اين به نکته اي مي پردازم و آن اين که اين روزگار بسيار هنگامه ساز و پرسمان خيز شده است. نه براي کساني که با شگرفي هاي تاريخ و فرهنگ و ادب ايران آشنايند، براي بيگانگان، تيره دلان روزگار ما از ديدي مي توان گفت، روزگار فريب هاي دامن گستر و دروغ هاي بزرگ است. ما در روزگاري به سر مي بريم که به ياري فناوري رسانه اي مي توان سخني بيهوده و بي پايه را آن چنان در گسترد و روايي داد که بسيار کسان بدان باور کنند. شايد بتوانم گفت برپايه آن دستان دلاويز پارسي روزگار ما روزگاري است که حتي خورشيد را به گل مي توان اندود. يکي از اين دروغ هاي بزرگ بازمي گردد به مولانا، روزگار ما روزگار ربايش شگفت انگيز است، فرهنگ ايرانيان چنان گران مايه، درخشان و شگفتي آور است که بسيار کسان چشم بدان مي دوزند. مي کوشند تا نام آوران ايراني را به انگيزه هاي گوناگون بر پايه فريب هاي به راستي خنده آور، از ايران بربايند و به خود بازبندند. امروز کساني برآنند که مولانا ايراني نيست. چون در قونيه سر بر بالين خاک نهاده است. کسي به من مي گفت که يکي از بزرگان کشوري که بخت آن را يافته که پيکر پاک مولانا در آن به خاک سپرده شود، در يک سخنراني نازان گفته است که ما مي خواهيم سروده هاي مولانا را به زبان هايي چند برگردانيم و شگفتا که در کنار زبان هاي انگليسي، عربي، فرانسه، آلماني، ژاپني و... از زبان پارسي هم نام برده است. مولانا بي هيچ گمان ايراني است. يکي از ايراني ترين ايرانياني است که من مي شناسم. اگر نخستين ايراني آرماني فردوسي باشد، مي توان مولانا را دومين دانست. مولانا پديده اي است که از ديد فرهنگ شناسي بسيار شايسته بررسي است. برپايه آن چه زيست نامه نويسان نوشته اند، او در خردي در ۱۲ سالگي همراه با پدر به آسياي کهين (آناتولي) رفته است. آن داستان دلکش را شنيده ايد که چون بهاء ولد همراه با کودک خود به نيشابور مي رسد، به ديدار پير فرخنده عطار مي رود. عطار هنگامي که مولاناي خرد را مي بيند، پدر را اندرز مي گويد که «اين پسر را نيک نگاه بدار زيرا او کسي است که آتش در سوختگان جهان خواهد زد.» در سوختگان آتش در زدن کار هر کسي نيست. چون سوخته آن چنان آتش به خود پذيرفته است که بيش گنجايي ندارد، آتش را. اما عطار با آن نگاه کاونده تيز نهاد آشناي خويش، ژرفاي نهان و نهاد مولانا را مي بيند. آن چنان که خود فرمود: حاصل عمرم سه سخن بيش نيست خام بدم، پخته شدم، سوختم سوختگي فرجام کار است اما مولانا کسي است که سوختگان را به آتش درمي کشد. آن شگفتي فرهنگ شناسانه که در زندگي مولانا نهفته است، همين است. او در ۱۲ سالگي به آناتولي مي رود. به سرزمين کوچ. سالياني در آن سرزمين مي گذراند. هرگز به ايران بازنمي گردد. پيشينه زندگاني مولانا در سرزمين کوچ، در ديار بيگانگي مي گذرد اما مولانا نه تنها رنگ فرهنگ بيگانه را به خود نمي پذيرد تا واپسين دم زندگي ايراني مي ماند و کانوني شکوفا از فرهنگ ايراني در آن سرزمين پديد مي آورد. حتي يک بيت در سروده هاي او به زباني جز فارسي نيست. زبان مولانا در سروده هاي او نه تنها پارسي است، آن گونه پارسي است که بلخ زمان او هم روايي داشته است. ما نشانه هاي گويش بومي مولانا را در سروده هاي او مي آوريم. نمونه اي مي آورم. دو بزرگ سخن يعني سعدي در شيراز و مولانا در آناتولي هم زمان اند. زبان مانند زبان آوران هم روزگار است. اما هنگامي که غزل هاي سعدي را با مولانا مي سنجيد، با دو نمود گوناگون از زبان فارسي روبه رو هستيد. چون زبان مولانا پس از ده ها سال زيستن در سرزمين کوچ، ويژگي هاي گويش بلخي را هم چنان پاس داشته بوده است. چنين کسي را چگونه مي توان از فرهنگ و ادب پارسي گسيخت. درست است که مولانا جهاني مي انديشد. انديشه هاي او آن چنان ژرف و پهناور است که در تنگناي نژاد، تاريخ و جغرافيا نمي ماند اما به هر روي مولانا ايراني است. من به آواز بلند مي گويم مردي چون مولانا تنها در ايران مي تواند پديد بيايد. اگر مي توانستند چنين کرد، تاکنون کرده بودند. ايران ماست که سرزمين مينو و معناست. بهترين سرزميني است که مزدا آفريده است. به هر روي مولانا شايد از نگاهي شاعرانه «خورشيد قونيه» باشد اما خورشيد بي دريغ، بي هيچ تنگ چشمي، يکسونگري همه جهان را مي افروزد. اين خورشيد قونيه را هم افروخته است. اما مولانا خورشيدي است که از ايران بردميده است. اگر برپايه جغرافيا بخواهم سخن بگويم، از خراسان. خراسان سرزمين خورشيد است. معناي خراسان برآمد جاي خورشيد است و مولانا خورشيدي است که از خراسان ايران مي توان بردميد. شگفتا! خراسان سرزمين خورشيد بازتابي بسيار گسترده در سروده هاي مولانا دارد. ايران در درازناي تاريک خود از کهن ترين روزگاران شناخته تاکنون همواره سرزمين سپند مهر، فر و فروغ و شکوه و روشنايي بوده است. ما هيچ آيين ايراني را نمي شناسيم که روشنايي روز، خورشيد پايگاهي برين و بنيادين در آن نداشته باشد. بسياري از جشن هاي ايراني در پيوند با روشنايي و خورشيدند. نامورترين شان جشن نوروز است. يکي از انگيزه هاي پديدايي جشن نوروز، ترازمندي بهاري است. نخستين روز از بهاران همراه است با رخدادي در کيهان که خجسته ترين رخداد است. شب و روز همساز و هم تراز مي شود. از آن پس روز، روشنايي و گرمي مي افزايد. شب تاريکي و سرما فرو مي کاهد. جشن سده و جشن مهرگان را ياد مي توان کرد که در ستايش روشنايي و خورشيد است. بيهوده نيست که نام مولانا با شمس پيوندي ساختاري، اندام وار و ناگسستني يافته است. به گونه اي که يکي ديگري را فراياد مي آورد. بيهوده نيست که گران سنگ ترين ديوان شعر دري که سروده مولاناست، ديوان شمس نام گرفته است. شمس کيست؟ چيست؟ پاسخ آشنا اين است که شمس پيري بود که به ناگاه بر مولانا پديدار شد. آن چنان بر انديشه و جان مولانا اثر نهاد تا جايي که گونه اي دگرديسي در مولانا پديد آمد. مولاناي پس از شمس به يک باره با مولاناي پيش از او جدا و ديگرسان شد. شمس با مولانا چه کرد؟ آيا پيري مي تواند در پيرو خود تا بدين پايه اثر بنهد که از مردي آهسته، گران مايه، شوريده اي بي خويشتن بسازد که راه مدرسه و خانه را رقص رقصان مي رود. يکي از رازآلودترين چهره ها در ادب ايران، شمس تبريزي است. آن چه ما درباره شمس مي دانيم. از چند جمله درنمي گذرد. افسانه فراوان برساخته اند، اما اين افسانه ها بي پايگي شان در آغاز بر ما روشن مي شود. ما حتي به درستي نام راستين شمس را نمي دانيم. من نمي گويم شمسي در کار نبوده است. مولانا پيري به نام شمس نداشته است اما آن شمسي که مولانا در سروده هاي خود آن چنان مستانه و شوريده و باورمند ياد مي کند، او نيست. آن پير هر که بوده است که راه را بر مولانا گشوده است تا به خورشيدي ديگر برسد. در کتاب افلاکي آمده است که يکي از شاگردان مولانا روزي با او در باغي نشسته بودند. مولانا پاي برهنه کرده بود در چشمه ساري نهاده. آن شاگرد از سر دريغ به مولانا گفت: افسوس و اندوه بزرگ من آن است که در آن هنگام که به بزم به قونيه آمده بود به نزد تو، من نتوانستم او را ببينم. اين يکي از بزرگ ترين زيان ها و تاوان هاي زندگاني من است. مولانا به او مي گويد: از هر تار موي من هزار شمس برمي خيزد. دريغ مبر، اندوه مدار، مي بينيم هيچ پيروي چنين از پير خود ياد نمي کند تا جايي که اين گونه سخنان حتي زيبنده يک پيرو نيست. از اين نمونه ها هم در سروده هاي او مي توانيم يافت و هم در زيست نامه هايي که فريدون سپهسالار يا افلاکي در زندگي مولانا نوشته اند مولانا روشنايي را، خورشيد را و فروغ را به بهانه شمس مي ستايد. مولانا خود خورشيدي است که از خراسان بردميده است، جهان را افروخته است، آن چنان که خود مي گويد پرده از خورشيد راستين برگيرد. بيت هايي را نوشته ام که پاره اي از آن ها را براي شما مي خوانم. در يکي از غزل هاي ديوان شمس گفته است: چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گويم نه شبم، نه شب پرستم که حديث خواب گويم چو رسول آفتابم به طريق ترجماني به نهان از او بپرسم به شما جواب گويم به قدم چو آفتابم، به خرابه ها بخوابم بگريزم از عمارت، سخن خراب گويم چو زآفتاب زارم، به خدا که کيقبادم نه به شب طلوع سازم، نه زماهتاب گويم ساختار و بافتار سخن به گونه اي است که ما را بازمي دارد از آن که بگوييم سخن از پيري است شمس نام. در مقالات شمس آمده است از زبان شمس تبريزي: «ما را (يعني شمس را) فرستاده اند که آن بنده نازنين ما (يعني مولانا) ميان قوم ناهموار گرفتار است، دريغ است که او را به زيان برند.» معناي اين سخن اين است که شمس تبريزي فرستاده اي است از سوي فروغان فروغ، خداي روشنايي به نزد مولانا تا قوم ناهموار او را به زيان نبرد. مايه ها و توان هاي نهفته در او را تباه نسازند. يکي از ويژگي هاي سبکي مولانا اين است که دو تا سه بار يک واژه را در پي هم به کار برد. با آفتاب نيز چنين کرده است: «آفتاب، آفتاب، آفتاب اين چه مي گويم مگر هستم به خواب» اين آفتاب به راستي چيست؟ نمونه هاي ديگر هم وجود دارد: اي آسمان که بر سر ما چرخ مي زني در عشق آفتاب تو هم خرقه مني زين بيش مي نگويم و امکان گفت نيست وا... که نکته هاست در اين سينه گفتني سخن را کوتاه مي کنم. اين بيت مولانا را تکرار مي کنم تا بگويم پاره اي از نکته ها هرچند گفتني است اما مي سزد که در سينه بماند. چون امکان گفت نيست. اما گفت: من گنگ خواب ديده و عالم تمام کر من عاجزم به گفتن و خلق از شنيدنش مولانا فغان هاي بسيار دارد از آن چه در سينه نهفته مي دارد و نمي تواند گفت. بيهوده نيست که بر نام هنري او «خموش» است. به هر روي گفت: «فتنه و آشوب و خون ريزي مجو/بيش از اين از شمس تبريزي مگو.» اگر شمس پيري بود مانند دگر پيران نبايد مولانا چنين سخن بگويد. آن چنان که خود مولانا مي گويد، شمس بهانه است.به هر روي فرجام سخن آن است که آن چه مولانا درباره شمس گفته است به سه دسته بخش مي توانم کرد: يکي بيت هايي است که به شمس چونان پير او بازمي گردد، دوم بيت هايي است که به خورشيد در آسمان و سه ديگر بيت هايي است که به آن «آفتاب، آفتاب، آفتاب» بازمي گردد. به آن خدايي که شمس را به سوي مولانا فرستاد تا او را به روشنايي درون برساند. پس از شمس، مولانا غلام و رسول اين آفتاب شد. راز جاودانگي مولانا مي تواند در همين نکته باريک نهفته باشد که من يک بار در سخني در بازنمودي که شمس با مولانا کرد، گفتم، مولانا دريايي بود کران ناپديد. شمس سنگي به سترگي و گراني البرز کوه در آن انداخت که اين دريا، توفيد، برآشفت و خيزابه هايي از آن برخاست کوه وار که سر بر کرانه مي کوفتند. اين خيزابه ها هنوز ناآرام اند. هنوز سر بر کرانه ها مي کوبند. مولانا درياي فرهنگ و انديشه ايراني بود و سنگ بزرگي که شمس انداخت، توانش هاي نهفته در آن را برجوشاند و برخيزاند به گونه اي که پيل مولانا دوباره فراياد هندوستان فرهنگ و تاريخ و انديشه ايران آمد. مولانا همان کاري را در فرهنگ و انديشه ايراني کرده است که فرزانه توس، فردوسي بزرگ. فردوسي مي توان گفت، رويه هاي اين فرهنگ را به نمود آورده است. مولانا ژرفاهاي آن را. به هر روي گفتم: سخن پايان ندارد اي همام.
مولانا يکي از برومندترين و بالابلندترين فرزندان ايران زمين است که برگزاري چنين بزم هايي براي آشنايي بيشتر ما با اين پير هژير بلخ است. من بدان گمانم که روان مولانا از اين که مي بيند پس از سده ها جوانان ايراني اين چنين پرشور و باورمند گرد مي آيند تا او را گرامي بدارند، شادان و نازان است. ما در اين روزها هم روز بزرگداشت مولانا را در گاهنامه فرهنگي ايران داريم و هم يکي از جشن هاي باستاني ايران زمين که جشن ستايش روشنايي است و اين هم زماني را به فال نيک مي گيريم. از اين روي مي خواهم که پيوند مولانا را که او را «خورشيد قونيه» ناميده اند با روشنايي و خورشيد نشان بدهم. اما پيش از اين به نکته اي مي پردازم و آن اين که اين روزگار بسيار هنگامه ساز و پرسمان خيز شده است. نه براي کساني که با شگرفي هاي تاريخ و فرهنگ و ادب ايران آشنايند، براي بيگانگان، تيره دلان روزگار ما از ديدي مي توان گفت، روزگار فريب هاي دامن گستر و دروغ هاي بزرگ است. ما در روزگاري به سر مي بريم که به ياري فناوري رسانه اي مي توان سخني بيهوده و بي پايه را آن چنان در گسترد و روايي داد که بسيار کسان بدان باور کنند. شايد بتوانم گفت برپايه آن دستان دلاويز پارسي روزگار ما روزگاري است که حتي خورشيد را به گل مي توان اندود. يکي از اين دروغ هاي بزرگ بازمي گردد به مولانا، روزگار ما روزگار ربايش شگفت انگيز است، فرهنگ ايرانيان چنان گران مايه، درخشان و شگفتي آور است که بسيار کسان چشم بدان مي دوزند. مي کوشند تا نام آوران ايراني را به انگيزه هاي گوناگون بر پايه فريب هاي به راستي خنده آور، از ايران بربايند و به خود بازبندند. امروز کساني برآنند که مولانا ايراني نيست. چون در قونيه سر بر بالين خاک نهاده است. کسي به من مي گفت که يکي از بزرگان کشوري که بخت آن را يافته که پيکر پاک مولانا در آن به خاک سپرده شود، در يک سخنراني نازان گفته است که ما مي خواهيم سروده هاي مولانا را به زبان هايي چند برگردانيم و شگفتا که در کنار زبان هاي انگليسي، عربي، فرانسه، آلماني، ژاپني و... از زبان پارسي هم نام برده است. مولانا بي هيچ گمان ايراني است. يکي از ايراني ترين ايرانياني است که من مي شناسم. اگر نخستين ايراني آرماني فردوسي باشد، مي توان مولانا را دومين دانست. مولانا پديده اي است که از ديد فرهنگ شناسي بسيار شايسته بررسي است. برپايه آن چه زيست نامه نويسان نوشته اند، او در خردي در ۱۲ سالگي همراه با پدر به آسياي کهين (آناتولي) رفته است. آن داستان دلکش را شنيده ايد که چون بهاء ولد همراه با کودک خود به نيشابور مي رسد، به ديدار پير فرخنده عطار مي رود. عطار هنگامي که مولاناي خرد را مي بيند، پدر را اندرز مي گويد که «اين پسر را نيک نگاه بدار زيرا او کسي است که آتش در سوختگان جهان خواهد زد.» در سوختگان آتش در زدن کار هر کسي نيست. چون سوخته آن چنان آتش به خود پذيرفته است که بيش گنجايي ندارد، آتش را. اما عطار با آن نگاه کاونده تيز نهاد آشناي خويش، ژرفاي نهان و نهاد مولانا را مي بيند. آن چنان که خود فرمود: حاصل عمرم سه سخن بيش نيست خام بدم، پخته شدم، سوختم سوختگي فرجام کار است اما مولانا کسي است که سوختگان را به آتش درمي کشد. آن شگفتي فرهنگ شناسانه که در زندگي مولانا نهفته است، همين است. او در ۱۲ سالگي به آناتولي مي رود. به سرزمين کوچ. سالياني در آن سرزمين مي گذراند. هرگز به ايران بازنمي گردد. پيشينه زندگاني مولانا در سرزمين کوچ، در ديار بيگانگي مي گذرد اما مولانا نه تنها رنگ فرهنگ بيگانه را به خود نمي پذيرد تا واپسين دم زندگي ايراني مي ماند و کانوني شکوفا از فرهنگ ايراني در آن سرزمين پديد مي آورد. حتي يک بيت در سروده هاي او به زباني جز فارسي نيست. زبان مولانا در سروده هاي او نه تنها پارسي است، آن گونه پارسي است که بلخ زمان او هم روايي داشته است. ما نشانه هاي گويش بومي مولانا را در سروده هاي او مي آوريم. نمونه اي مي آورم. دو بزرگ سخن يعني سعدي در شيراز و مولانا در آناتولي هم زمان اند. زبان مانند زبان آوران هم روزگار است. اما هنگامي که غزل هاي سعدي را با مولانا مي سنجيد، با دو نمود گوناگون از زبان فارسي روبه رو هستيد. چون زبان مولانا پس از ده ها سال زيستن در سرزمين کوچ، ويژگي هاي گويش بلخي را هم چنان پاس داشته بوده است. چنين کسي را چگونه مي توان از فرهنگ و ادب پارسي گسيخت. درست است که مولانا جهاني مي انديشد. انديشه هاي او آن چنان ژرف و پهناور است که در تنگناي نژاد، تاريخ و جغرافيا نمي ماند اما به هر روي مولانا ايراني است. من به آواز بلند مي گويم مردي چون مولانا تنها در ايران مي تواند پديد بيايد. اگر مي توانستند چنين کرد، تاکنون کرده بودند. ايران ماست که سرزمين مينو و معناست. بهترين سرزميني است که مزدا آفريده است. به هر روي مولانا شايد از نگاهي شاعرانه «خورشيد قونيه» باشد اما خورشيد بي دريغ، بي هيچ تنگ چشمي، يکسونگري همه جهان را مي افروزد. اين خورشيد قونيه را هم افروخته است. اما مولانا خورشيدي است که از ايران بردميده است. اگر برپايه جغرافيا بخواهم سخن بگويم، از خراسان. خراسان سرزمين خورشيد است. معناي خراسان برآمد جاي خورشيد است و مولانا خورشيدي است که از خراسان ايران مي توان بردميد. شگفتا! خراسان سرزمين خورشيد بازتابي بسيار گسترده در سروده هاي مولانا دارد. ايران در درازناي تاريک خود از کهن ترين روزگاران شناخته تاکنون همواره سرزمين سپند مهر، فر و فروغ و شکوه و روشنايي بوده است. ما هيچ آيين ايراني را نمي شناسيم که روشنايي روز، خورشيد پايگاهي برين و بنيادين در آن نداشته باشد. بسياري از جشن هاي ايراني در پيوند با روشنايي و خورشيدند. نامورترين شان جشن نوروز است. يکي از انگيزه هاي پديدايي جشن نوروز، ترازمندي بهاري است. نخستين روز از بهاران همراه است با رخدادي در کيهان که خجسته ترين رخداد است. شب و روز همساز و هم تراز مي شود. از آن پس روز، روشنايي و گرمي مي افزايد. شب تاريکي و سرما فرو مي کاهد. جشن سده و جشن مهرگان را ياد مي توان کرد که در ستايش روشنايي و خورشيد است. بيهوده نيست که نام مولانا با شمس پيوندي ساختاري، اندام وار و ناگسستني يافته است. به گونه اي که يکي ديگري را فراياد مي آورد. بيهوده نيست که گران سنگ ترين ديوان شعر دري که سروده مولاناست، ديوان شمس نام گرفته است. شمس کيست؟ چيست؟ پاسخ آشنا اين است که شمس پيري بود که به ناگاه بر مولانا پديدار شد. آن چنان بر انديشه و جان مولانا اثر نهاد تا جايي که گونه اي دگرديسي در مولانا پديد آمد. مولاناي پس از شمس به يک باره با مولاناي پيش از او جدا و ديگرسان شد. شمس با مولانا چه کرد؟ آيا پيري مي تواند در پيرو خود تا بدين پايه اثر بنهد که از مردي آهسته، گران مايه، شوريده اي بي خويشتن بسازد که راه مدرسه و خانه را رقص رقصان مي رود. يکي از رازآلودترين چهره ها در ادب ايران، شمس تبريزي است. آن چه ما درباره شمس مي دانيم. از چند جمله درنمي گذرد. افسانه فراوان برساخته اند، اما اين افسانه ها بي پايگي شان در آغاز بر ما روشن مي شود. ما حتي به درستي نام راستين شمس را نمي دانيم. من نمي گويم شمسي در کار نبوده است. مولانا پيري به نام شمس نداشته است اما آن شمسي که مولانا در سروده هاي خود آن چنان مستانه و شوريده و باورمند ياد مي کند، او نيست. آن پير هر که بوده است که راه را بر مولانا گشوده است تا به خورشيدي ديگر برسد. در کتاب افلاکي آمده است که يکي از شاگردان مولانا روزي با او در باغي نشسته بودند. مولانا پاي برهنه کرده بود در چشمه ساري نهاده. آن شاگرد از سر دريغ به مولانا گفت: افسوس و اندوه بزرگ من آن است که در آن هنگام که به بزم به قونيه آمده بود به نزد تو، من نتوانستم او را ببينم. اين يکي از بزرگ ترين زيان ها و تاوان هاي زندگاني من است. مولانا به او مي گويد: از هر تار موي من هزار شمس برمي خيزد. دريغ مبر، اندوه مدار، مي بينيم هيچ پيروي چنين از پير خود ياد نمي کند تا جايي که اين گونه سخنان حتي زيبنده يک پيرو نيست. از اين نمونه ها هم در سروده هاي او مي توانيم يافت و هم در زيست نامه هايي که فريدون سپهسالار يا افلاکي در زندگي مولانا نوشته اند مولانا روشنايي را، خورشيد را و فروغ را به بهانه شمس مي ستايد. مولانا خود خورشيدي است که از خراسان بردميده است، جهان را افروخته است، آن چنان که خود مي گويد پرده از خورشيد راستين برگيرد. بيت هايي را نوشته ام که پاره اي از آن ها را براي شما مي خوانم. در يکي از غزل هاي ديوان شمس گفته است: چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گويم نه شبم، نه شب پرستم که حديث خواب گويم چو رسول آفتابم به طريق ترجماني به نهان از او بپرسم به شما جواب گويم به قدم چو آفتابم، به خرابه ها بخوابم بگريزم از عمارت، سخن خراب گويم چو زآفتاب زارم، به خدا که کيقبادم نه به شب طلوع سازم، نه زماهتاب گويم ساختار و بافتار سخن به گونه اي است که ما را بازمي دارد از آن که بگوييم سخن از پيري است شمس نام. در مقالات شمس آمده است از زبان شمس تبريزي: «ما را (يعني شمس را) فرستاده اند که آن بنده نازنين ما (يعني مولانا) ميان قوم ناهموار گرفتار است، دريغ است که او را به زيان برند.» معناي اين سخن اين است که شمس تبريزي فرستاده اي است از سوي فروغان فروغ، خداي روشنايي به نزد مولانا تا قوم ناهموار او را به زيان نبرد. مايه ها و توان هاي نهفته در او را تباه نسازند. يکي از ويژگي هاي سبکي مولانا اين است که دو تا سه بار يک واژه را در پي هم به کار برد. با آفتاب نيز چنين کرده است: «آفتاب، آفتاب، آفتاب اين چه مي گويم مگر هستم به خواب» اين آفتاب به راستي چيست؟ نمونه هاي ديگر هم وجود دارد: اي آسمان که بر سر ما چرخ مي زني در عشق آفتاب تو هم خرقه مني زين بيش مي نگويم و امکان گفت نيست وا... که نکته هاست در اين سينه گفتني سخن را کوتاه مي کنم. اين بيت مولانا را تکرار مي کنم تا بگويم پاره اي از نکته ها هرچند گفتني است اما مي سزد که در سينه بماند. چون امکان گفت نيست. اما گفت: من گنگ خواب ديده و عالم تمام کر من عاجزم به گفتن و خلق از شنيدنش مولانا فغان هاي بسيار دارد از آن چه در سينه نهفته مي دارد و نمي تواند گفت. بيهوده نيست که بر نام هنري او «خموش» است. به هر روي گفت: «فتنه و آشوب و خون ريزي مجو/بيش از اين از شمس تبريزي مگو.» اگر شمس پيري بود مانند دگر پيران نبايد مولانا چنين سخن بگويد. آن چنان که خود مولانا مي گويد، شمس بهانه است.به هر روي فرجام سخن آن است که آن چه مولانا درباره شمس گفته است به سه دسته بخش مي توانم کرد: يکي بيت هايي است که به شمس چونان پير او بازمي گردد، دوم بيت هايي است که به خورشيد در آسمان و سه ديگر بيت هايي است که به آن «آفتاب، آفتاب، آفتاب» بازمي گردد. به آن خدايي که شمس را به سوي مولانا فرستاد تا او را به روشنايي درون برساند. پس از شمس، مولانا غلام و رسول اين آفتاب شد. راز جاودانگي مولانا مي تواند در همين نکته باريک نهفته باشد که من يک بار در سخني در بازنمودي که شمس با مولانا کرد، گفتم، مولانا دريايي بود کران ناپديد. شمس سنگي به سترگي و گراني البرز کوه در آن انداخت که اين دريا، توفيد، برآشفت و خيزابه هايي از آن برخاست کوه وار که سر بر کرانه مي کوفتند. اين خيزابه ها هنوز ناآرام اند. هنوز سر بر کرانه ها مي کوبند. مولانا درياي فرهنگ و انديشه ايراني بود و سنگ بزرگي که شمس انداخت، توانش هاي نهفته در آن را برجوشاند و برخيزاند به گونه اي که پيل مولانا دوباره فراياد هندوستان فرهنگ و تاريخ و انديشه ايران آمد. مولانا همان کاري را در فرهنگ و انديشه ايراني کرده است که فرزانه توس، فردوسي بزرگ. فردوسي مي توان گفت، رويه هاي اين فرهنگ را به نمود آورده است. مولانا ژرفاهاي آن را. به هر روي گفتم: سخن پايان ندارد اي همام.
نظریه فرگشت یا تکامل، نگرش مسیحی و اسلامی و افسانه آفرینش؛ طراحی هوشمند یا طرح و آفرینش هوشمندانه، ویکیپدیا
به هر روند رویش یا گسترش که با تحول و دگرگونی همراه است، تَکامُل یا فَرگَشت میگویند؛ ولی این واژه بیشتر در پیوند با علم تکامل زیستی بهکار میرود.
فَرگَشت نظری ای است علمی که در زیستشناسی پیش گدارده شده است. فرگشت توضیح می دهد که چگونه حیوانات و گیاهان طی زمانی طولانی تغییر یافتند و چگونه به صورتی که امروزه هستند، رسیدند
سنگوارهها نشان میدهند که زمین عمری بس دراز دارد.بر مبنای سنگوارهها مییابیم که جانداران امروزی متفاوت از گذشته هستند و به میزانی که به گذشتههای دورتر مینگریم ،فسیلها متفاوتتر میشوند.فرگشت چگونگی این رخداد را توضیح می دهد.
بر این پایه،فرگشت در پی تغییر بسامد یک عامل انتقال ارثی در یک حوضه ژنتیکی پدید میآید. اینگونه تغییرها در پی یک گزینش طبیعی و یا کشش ژنتیکی پدید میآیند. این دگرگونیها در بازههای دراز زمانی به تغییراتی در گونه یا ریخت (فنوتیپ) میانجامند. برای فرگشت روندهای دیگری مانند گونه زایی نیز بسیار مهم اند.
نظریه فرگشت پایه و اساس زیستشناسی نوین است و با شواهد بسیاری پشتیبانی می گردد.هیچ چیز در زیستشناسی بدون آن معنا نمی یابد.همزمان پرسشهای بسیاری نیازمند پاسخ هستند که زیست شناسان تکاملی به آنها می پردازند.
نظریه تکامل همچنین باعث شد در میان دانشمندان، فلاسفه و متکلمان مناقشات بسیاری در مورد خلقت جریان گیرد.
واژهشناسی
واژه عربی تکامل به معنای «ترقی» و «کامل شدن» می باشد.لغت نامه دهخدا معنی آن را «تمام شدن» ذکر میکند.این واژه نخستین بار توسط مترجمان دوره قاجار به عنوان برابر فارسی evolution به کار رفت.
این در حالیست که واژه Evolution به معنای «بر آمدن» بوده و اشاره به بوجود آمدن چیزی از چیز دیگر دارد، مثل بوجود آمدن بخار از آب. Evolution حاکی از «کمال یافتن» جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد بلکه تنها تغییر جانداران را برای انطباق بیشتر با محیط نشان میدهد ، زیرا در یک محیط ویژگیهای خاصی مبنای تطابق محسوب می شوند و در محیط دیگر ویژگیهای دیگر.
به این سبب فرگشت معادل مناسب تری برای Evolution است.
واژه فرگشت نخستین بار توسط داریوش آشوری در سال ۱۳۷۴ پیشنهاد شد.
تکامل و ادیان
تکامل و مسیحیت
بسیاری از ادیان این نظریه را خلاف تعلیمات دینی خود شمرده با پذیرش و آموزشش می ستیزند. این موضوع در کشورهایی مانند آمریکا از مسائل جنجالی سیاسی کنونی میباشد و غالباً تعداد زیادی از اعضای جناحهای محافظهکار بر ضد آموزش این نظریه در مدارس دولتی فعالیت میکنند. مخالفت با تکامل گروهی از مسیحیان را به تلاش برای جایگزین کردن آن با مفهوم طراحی هوشمند رهنمون کردهاست.
اما اخیرا واتیکان مدعی شده است که این نظریه با دیدگاه مسیحیت درباره خلقت تطابق دارد. به گزارش مهر به نقل از تلگراف، اسقف اعظم جیانفرانسکو راواسی رئیس شورای پاپی فرهنگ واتیکان اظهار داشت درحالی که کلیسا نسبت به نظریه داروین در گذشته رویکرد خوبی نداشته است، ایده تکامل را میتوان در سنت آگوستین و سنت توماس آکویناس دنبال کرد.
جوزپه تانزلا نیتی استاد الهیات دانشگاه پاپی سانتا کراس در رم یادآور شده است که سنت آگوستین یزدانشناش سده چهارمی هرگز با واژه تکامل آشنایی نداشت اما میدانست که انواع زندگی به آرامی در طول زمان متحول میشوند. آکویناس نیز در سده های میانی چنین دیدگاهی داشته است.
وی همچنین به پاپ پیوس دوازدهم اشاره کرد که بیش از ۵۰ سال پیش تکامل را به عنوان یک رویکرد موثق علمی به رشد انسان توصیف کرده بود.
به عبارت دیگر جمع کثیری از مسیحیان به ما میگویند که در صورت صحت این نظریه ، میتوان گفت خداوند خالق سازوکار خود تکامل بودهاست.
تکامل و اسلام
دیدگاه مخالف
به عقیده محمد حسین طباطبایی، در هر حال نظر قرآن خلقت ثبوتی و دفعی است و نظریه تکامل از دید قرآن مردود است.
محمدتقی مصباح یزدی، نظریه خلقت قرآن را معجزه میداند و تصریح میکند که حقیقت اعجاز قرآن از منظر نظریههای علمی قابل فهم نیست.
دیدگاه میانهرو
مرتضی مطهری، افسانه آفرینش بشر در قرآن را نمادین میداند.
جعفر سبحانی: تکامل الزاماً مبطل نظریهٔ ناظم الهی نیست، زیرا طرفداران نظریهٔ ناظم الهی میتوانند بگویند که ناظم الهی برای خلق جهان و موجودات پیچیده تر طرح بلند مدتی برگزیدهاست.
ناصر مکارم شیرازی:
"با این که بسیاری کوشش دارند میان این فرضیه [تکامل] و مسئله خداشناسی تضاد قائل شوند و شاید از یک نظر حق داشته باشند؛ چرا که ... جنگ شدیدی میان ارباب کلیسا از یک سو و طرفداران این فرضیه از سوی دیگر به وجود آورد ... ولی امروزه برای ما روشن است که این دو با هم تضادی ندارند؛ یعنی ما چه فرضیه تکامل را قبول کنیم و چه ... رد کنیم، در هر دو صورت می توانیم خداشناس باشیم ... آیات قرآن هر چند مستقیما درصدد بیان مسئله تکامل یا ثبوت انواع نیست، ولی ظواهر آیات (البته درخصوص انسان) با مسئله خلقت مستقل سازگارتر است، هرچند کاملا صریح نیست. ظاهر آیات خلقت آدم، بیشتر روی خلقت مستقل دور می زند؛ اما در مورد سایر جانداران قرآن سکوت دارد."
دیدگاه موافق
در دیدگاه علی مشکینی و یدالله سحابی، قرآن به تکامل تدریجی و پیوستگی نسلی تصریح کرده است.
طراحی هوشمند
طراحی هوشمند (به انگلیسی: Intelligent design) یا طرح هوشمندانه یا آفرینش هوشمند، ایدهای است که هواداران آن معتقدند، بهترین توضیح برای جهان و موجودات زنده با فرض وجود علتی هوشمند محقق میشود، و جهان آنچنان ساده نیست که توسط طبیعت ساخته شود.
طرفداران این مدل می گویند میبایست وجودی هوشمند بر این جهان احاطه داشته باشد. آفرینش هوشمند بیانگر آن است که جهان تنها با تکامل شکل نگرفته است.
این مدل -که قرائت جدیدی از برهان نظم است- توسط گروهی از متفکران دارای صبغهٔ دانشگاهی پیش کشیده شده است. این متفکران عقیده دارند که شواهد تجربی علم زیستشناسی و نیز برهانهای ریاضی موید ادعاهای آنهاست. آنها بر خلاف طرفداران سنتی آفرینش به وقوع تغییرات بسیار جزیی در موجودات در طول زمانهای طولانی معتقدند و نیز به عمر طولانی حیات در کرهٔ زمین (و نه ۶۰۰۰ سال که در کتاب مقدس آمده) اذعان دارند.
اما آنچه که سبب شهرت سریع و گستردهٔ این نظریه شد، جنجال رسانهای موافقان و مخالفان گنجاندن این نظریه در برنامهٔ درس علوم مدارس امریکا و سپس کشیده شدن این مسئله به دادگاه در سال ۲۰۰۵ بود.
نظریهپردازان
ویلیام دمبسکی و جان جونز از نظریه پردازان مشهور حوزهٔ آفرینش هوشمند هستند.از اصلیترین کتبی که اخیرا در این خصوص نگاشته شده ،می توان به امضا در سلول:DNA و شواهدی بر طراحی هوشمند ،تالیف استفان مایر اشاره نمود.
از ویکپدیا با اندک ویرایش
فَرگَشت نظری ای است علمی که در زیستشناسی پیش گدارده شده است. فرگشت توضیح می دهد که چگونه حیوانات و گیاهان طی زمانی طولانی تغییر یافتند و چگونه به صورتی که امروزه هستند، رسیدند
سنگوارهها نشان میدهند که زمین عمری بس دراز دارد.بر مبنای سنگوارهها مییابیم که جانداران امروزی متفاوت از گذشته هستند و به میزانی که به گذشتههای دورتر مینگریم ،فسیلها متفاوتتر میشوند.فرگشت چگونگی این رخداد را توضیح می دهد.
بر این پایه،فرگشت در پی تغییر بسامد یک عامل انتقال ارثی در یک حوضه ژنتیکی پدید میآید. اینگونه تغییرها در پی یک گزینش طبیعی و یا کشش ژنتیکی پدید میآیند. این دگرگونیها در بازههای دراز زمانی به تغییراتی در گونه یا ریخت (فنوتیپ) میانجامند. برای فرگشت روندهای دیگری مانند گونه زایی نیز بسیار مهم اند.
نظریه فرگشت پایه و اساس زیستشناسی نوین است و با شواهد بسیاری پشتیبانی می گردد.هیچ چیز در زیستشناسی بدون آن معنا نمی یابد.همزمان پرسشهای بسیاری نیازمند پاسخ هستند که زیست شناسان تکاملی به آنها می پردازند.
نظریه تکامل همچنین باعث شد در میان دانشمندان، فلاسفه و متکلمان مناقشات بسیاری در مورد خلقت جریان گیرد.
واژهشناسی
واژه عربی تکامل به معنای «ترقی» و «کامل شدن» می باشد.لغت نامه دهخدا معنی آن را «تمام شدن» ذکر میکند.این واژه نخستین بار توسط مترجمان دوره قاجار به عنوان برابر فارسی evolution به کار رفت.
این در حالیست که واژه Evolution به معنای «بر آمدن» بوده و اشاره به بوجود آمدن چیزی از چیز دیگر دارد، مثل بوجود آمدن بخار از آب. Evolution حاکی از «کمال یافتن» جانداران نیست. این واژه هیچ بار اخلاقی ندارد بلکه تنها تغییر جانداران را برای انطباق بیشتر با محیط نشان میدهد ، زیرا در یک محیط ویژگیهای خاصی مبنای تطابق محسوب می شوند و در محیط دیگر ویژگیهای دیگر.
به این سبب فرگشت معادل مناسب تری برای Evolution است.
واژه فرگشت نخستین بار توسط داریوش آشوری در سال ۱۳۷۴ پیشنهاد شد.
تکامل و ادیان
تکامل و مسیحیت
بسیاری از ادیان این نظریه را خلاف تعلیمات دینی خود شمرده با پذیرش و آموزشش می ستیزند. این موضوع در کشورهایی مانند آمریکا از مسائل جنجالی سیاسی کنونی میباشد و غالباً تعداد زیادی از اعضای جناحهای محافظهکار بر ضد آموزش این نظریه در مدارس دولتی فعالیت میکنند. مخالفت با تکامل گروهی از مسیحیان را به تلاش برای جایگزین کردن آن با مفهوم طراحی هوشمند رهنمون کردهاست.
اما اخیرا واتیکان مدعی شده است که این نظریه با دیدگاه مسیحیت درباره خلقت تطابق دارد. به گزارش مهر به نقل از تلگراف، اسقف اعظم جیانفرانسکو راواسی رئیس شورای پاپی فرهنگ واتیکان اظهار داشت درحالی که کلیسا نسبت به نظریه داروین در گذشته رویکرد خوبی نداشته است، ایده تکامل را میتوان در سنت آگوستین و سنت توماس آکویناس دنبال کرد.
جوزپه تانزلا نیتی استاد الهیات دانشگاه پاپی سانتا کراس در رم یادآور شده است که سنت آگوستین یزدانشناش سده چهارمی هرگز با واژه تکامل آشنایی نداشت اما میدانست که انواع زندگی به آرامی در طول زمان متحول میشوند. آکویناس نیز در سده های میانی چنین دیدگاهی داشته است.
وی همچنین به پاپ پیوس دوازدهم اشاره کرد که بیش از ۵۰ سال پیش تکامل را به عنوان یک رویکرد موثق علمی به رشد انسان توصیف کرده بود.
به عبارت دیگر جمع کثیری از مسیحیان به ما میگویند که در صورت صحت این نظریه ، میتوان گفت خداوند خالق سازوکار خود تکامل بودهاست.
تکامل و اسلام
دیدگاه مخالف
به عقیده محمد حسین طباطبایی، در هر حال نظر قرآن خلقت ثبوتی و دفعی است و نظریه تکامل از دید قرآن مردود است.
محمدتقی مصباح یزدی، نظریه خلقت قرآن را معجزه میداند و تصریح میکند که حقیقت اعجاز قرآن از منظر نظریههای علمی قابل فهم نیست.
دیدگاه میانهرو
مرتضی مطهری، افسانه آفرینش بشر در قرآن را نمادین میداند.
جعفر سبحانی: تکامل الزاماً مبطل نظریهٔ ناظم الهی نیست، زیرا طرفداران نظریهٔ ناظم الهی میتوانند بگویند که ناظم الهی برای خلق جهان و موجودات پیچیده تر طرح بلند مدتی برگزیدهاست.
ناصر مکارم شیرازی:
"با این که بسیاری کوشش دارند میان این فرضیه [تکامل] و مسئله خداشناسی تضاد قائل شوند و شاید از یک نظر حق داشته باشند؛ چرا که ... جنگ شدیدی میان ارباب کلیسا از یک سو و طرفداران این فرضیه از سوی دیگر به وجود آورد ... ولی امروزه برای ما روشن است که این دو با هم تضادی ندارند؛ یعنی ما چه فرضیه تکامل را قبول کنیم و چه ... رد کنیم، در هر دو صورت می توانیم خداشناس باشیم ... آیات قرآن هر چند مستقیما درصدد بیان مسئله تکامل یا ثبوت انواع نیست، ولی ظواهر آیات (البته درخصوص انسان) با مسئله خلقت مستقل سازگارتر است، هرچند کاملا صریح نیست. ظاهر آیات خلقت آدم، بیشتر روی خلقت مستقل دور می زند؛ اما در مورد سایر جانداران قرآن سکوت دارد."
دیدگاه موافق
در دیدگاه علی مشکینی و یدالله سحابی، قرآن به تکامل تدریجی و پیوستگی نسلی تصریح کرده است.
طراحی هوشمند
طراحی هوشمند (به انگلیسی: Intelligent design) یا طرح هوشمندانه یا آفرینش هوشمند، ایدهای است که هواداران آن معتقدند، بهترین توضیح برای جهان و موجودات زنده با فرض وجود علتی هوشمند محقق میشود، و جهان آنچنان ساده نیست که توسط طبیعت ساخته شود.
طرفداران این مدل می گویند میبایست وجودی هوشمند بر این جهان احاطه داشته باشد. آفرینش هوشمند بیانگر آن است که جهان تنها با تکامل شکل نگرفته است.
این مدل -که قرائت جدیدی از برهان نظم است- توسط گروهی از متفکران دارای صبغهٔ دانشگاهی پیش کشیده شده است. این متفکران عقیده دارند که شواهد تجربی علم زیستشناسی و نیز برهانهای ریاضی موید ادعاهای آنهاست. آنها بر خلاف طرفداران سنتی آفرینش به وقوع تغییرات بسیار جزیی در موجودات در طول زمانهای طولانی معتقدند و نیز به عمر طولانی حیات در کرهٔ زمین (و نه ۶۰۰۰ سال که در کتاب مقدس آمده) اذعان دارند.
اما آنچه که سبب شهرت سریع و گستردهٔ این نظریه شد، جنجال رسانهای موافقان و مخالفان گنجاندن این نظریه در برنامهٔ درس علوم مدارس امریکا و سپس کشیده شدن این مسئله به دادگاه در سال ۲۰۰۵ بود.
نظریهپردازان
ویلیام دمبسکی و جان جونز از نظریه پردازان مشهور حوزهٔ آفرینش هوشمند هستند.از اصلیترین کتبی که اخیرا در این خصوص نگاشته شده ،می توان به امضا در سلول:DNA و شواهدی بر طراحی هوشمند ،تالیف استفان مایر اشاره نمود.
از ویکپدیا با اندک ویرایش
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
اوچ؛ اکسیدراکائی تاریخنگاران یونانی
اوچ، اوچ شریف. به یونانی(Greek: Alexandria En Indo Potamo) در 75 کیلومتری بهاوالپور در جنوب پنجاب پاکستان. شهر تاریخی بس مهم پاکستان که اسکندر بزرگ پی افکند. پیشتر ها در برخوردگاه دو رود سند و چناب بود اما امروزه به میتانکوت در سد کیلومتری آنجا برده شده است. مرکز مهم هند سده های میانه بعنوان یکی از دژهای سلطنت دهلی در سده سیزدهم در جریان کشورگشائی های مسلمانان بود. اوچ شریف جایگاه آزامگاههائی چون بی بی چاویندی، بهاء الحلیم و جلال الدین بخاری است که در شمار شاهکارهای معماری اسلامی در فهرست موقت میراث جهانی یونسکو قرار دارد.
گمان میرود اسکندر بزرگ در 325 پیشاترسائی شهری برِ سند در جایگاه آخرین برخوردگاه آن و رودهای پنجاب پی افکند. با این همه برخی مورخان یونانی آن را اکسیدراکائی، Oxydracae می دانند.
هرچند وبگاه سفارت پاکستان می گوید:
" اوچ شریف...شهری است بس کهن. گمان می رود پیش از پانسد پیشاترسائی پی افکنده شده باشد. به باور برخی مورخان حتی پیش از پیدایش بکرامجیت و فرمانروائی پیروان آئینهای جین و بودا بر این منطقه برپا بوده است. بهنگام یورش اسکندر زیر نگین هندوان بود. برخی مورخان بر آنند میتانکُت یا چاچاران شریف ماندگاه اسکندریه ای بود که وی پی افکند."
در 710 ترسائی محمد ابن قاسم شهر را گشود و در دوره اسلامی اوچ یکی از مراکز پژوهشهای اسلامی جنوب آسیا بوده است. آرامگاه تنی چند از صوفیان بویژه سید جلال الدین بخاری و خاندانش آنجاست. شماری آرامگاه گنبد دار به این بناها افزوده شده است که گویند اولینش آنی است که جهانیان جهانگشت (1383-1307) از صوفیان سهروردیه برای مرشدش بهاء الحلیم ساخت و دومی در سال 1494 ترسائی برای بی بی چاوندی نتیجه ی جهانیان جهانگشت ساخته شد و سومی برای مهرازِ بی بی .
گمان میرود اسکندر بزرگ در 325 پیشاترسائی شهری برِ سند در جایگاه آخرین برخوردگاه آن و رودهای پنجاب پی افکند. با این همه برخی مورخان یونانی آن را اکسیدراکائی، Oxydracae می دانند.
هرچند وبگاه سفارت پاکستان می گوید:
" اوچ شریف...شهری است بس کهن. گمان می رود پیش از پانسد پیشاترسائی پی افکنده شده باشد. به باور برخی مورخان حتی پیش از پیدایش بکرامجیت و فرمانروائی پیروان آئینهای جین و بودا بر این منطقه برپا بوده است. بهنگام یورش اسکندر زیر نگین هندوان بود. برخی مورخان بر آنند میتانکُت یا چاچاران شریف ماندگاه اسکندریه ای بود که وی پی افکند."
در 710 ترسائی محمد ابن قاسم شهر را گشود و در دوره اسلامی اوچ یکی از مراکز پژوهشهای اسلامی جنوب آسیا بوده است. آرامگاه تنی چند از صوفیان بویژه سید جلال الدین بخاری و خاندانش آنجاست. شماری آرامگاه گنبد دار به این بناها افزوده شده است که گویند اولینش آنی است که جهانیان جهانگشت (1383-1307) از صوفیان سهروردیه برای مرشدش بهاء الحلیم ساخت و دومی در سال 1494 ترسائی برای بی بی چاوندی نتیجه ی جهانیان جهانگشت ساخته شد و سومی برای مهرازِ بی بی .
حفظ میراث تصوف؛ زيارتگاه حضرت جلالالدين بخاری؛ اوچ، اوچ شریف، اسکندریه بر سند در آخرین برخوردگاه دو رود سند و چناب، اکسیدراسه، سیدراسه
دانشنامه آریانا
حفظ ميراث تصوف: زيارتگاه حضرت جلالالدين بخاری؛ برنامه سفارت آمريكا برای كمك بهحفظ يك گنجينه منحصر به فرد مذهبی و معماری.
واشنگتن – در افسانهها آمده است هنگامی كه صوفی صاحبنام قرن سيزدهم، حضرت جلالالدين بخاری[٢]، به چنگيزخان[٣] پيشنهاد كرد که به اسلام بگراید، فرمانروای كشورگشای مغول او را تهديد به زنده در آتش سوزاندن كرد. اما زمانی كه آتش بهطور معجزهآسايی به گلستانی از گلهای رز تبديل شد، با آنكه خود خان به اسلام روی نياورد پس از اين اتفاق" احساس همدردی بيشتری در قبال اسلام و مسلمانان در چنگيزخان ايجاد شد".
عدم تمايل چنگيزخان بهروی آوردن به اسلام احتمالاً يك استثناء بوده است. حضرت جلالالدين بخاری (١٢٩١–١١٩٢ ميلادی)، از چهرههای مؤسس صوفیگری در آسيای جنوبی، در خلال عمر طولانی زاهدانه و پربارش كمكشايان توجهی به نشر اسلام در بخش وسيعی از ايالتهای پنجاب و سند[۴] كنونی در پاكستان كرد.
تصوير مزار حضرت سید جلالالدین بخاری در شهرک اُچ
ارسالی دکتر حشمت حسينی
امروزه، آرامگاه و مسجد اين عارف نامی كه در شهر اوچ شريف[۵] در ايالت پنجاب واقع است، ميعادگاههای هزاران صوفی است كه همه ساله بهمنظور شركت در مراسمی تحت عنوان "اورس"[٦] به اين مكان میآيند.
آن پترسن[٧]، سفير ايالات متحده در پاكستان در بازديدی كه در سال ٢٠٠٩ از اين حرم داشت، گفت: "غيرممكن است كه در اينجا بايستی و از هيبت و شكوه اطرافت و روح و جوهره طريقت كه فضای اينجا را در برگرفته، حيرتزده نشوی."
با شروع سال ٢٠٠٧، سفارت ايالات متحده آمريكا در پاكستان در قالب برنامه جهانی معروف به "صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی[٨]" مبلغی معادل ٠٠٠/۵٠ دلار آمريكا بهمنظور مرمت و بازسازی اين حرم اهدا كرد.
اين صندوق كه توسط هيئتهای سياسی آمريكا در سفارتخانههای اين كشور در سراسر جهان اداره میشود، نمونهای آشكار از تعهد ايالات متحده به حفظ سرمايههای فرهنگی در پاكستان، جنوب آسيا و ساير نقاط جهان است.
[↑] گنج خانه
علاوه بر اهميت مذهبی، حرم حضرت جلالالدين بخاری از گنجينههای معماری و تاريخی محسوب میشود كه در طول سال پذيرای هزاران بازدیدکننده از سراسر قاره آسيا و ساير مناطق جهان است.
شهر اوچ شريف مدفن تعدادی از معروفترين عارفان مسلك تصوف است و آرامگاههای آنان در زمره شاهكارهای معماری اسلامی قرار دارد كه اين شهر را به بزرگترين مركز تجمع ابرار و قديسين در ايالت پنجاب تبديل كرده است.
آرامگاه حضرت جلالالدين بخاری نه پس از وفات وی كه در قرن ١۵ و به سبك معماری دوران پيش از امپراتوری مغول ساخته شده است. ساختار گنبدی شكل اين بنا از چينش استادانه آجرهايی تشكيل شده كه در تركيب آن بتن بهكار نرفته است. نمای بيرونی اين بنا با طرحهای زيبای كاشیهای آبی رنگ لعابدار پوشيده شده است.
كاشیكاری پيچيده روی ديوارها و كف اتاقها و همچنين ستونهای چوبی نمای داخلی همگی با كمك دست ساخته و رنگآميزی شدهاند. در اين ساختمان عناصری از هنر ترك و ايرانی و معماری آن زمان بهچشم میخورد كه با عقايد و منش و مرام سخاوتمندانه پيروان اهل تصوف سنخيت دارد.
براساس مدارك مربوط به اين پروژه، حرم حضرت جلالالدين بخاری "از بهترين نمونههای ساخت گنبد، رنگكاری چوب و همچنين كاشیكاریهای دستی است كه مختص جنوب ايالت پنجاب است."
[↑] كار بازسازی
اگرچه غنای سنت تصوف در پاكستان هنوز ياد و خاطره حضرت جلالالدين بخاری را زنده نگهداشته است، با اين حال، ساختمان حرم سالها مورد بیتوجهی واقع شده و در معرض تخريب قرار گرفته است. چالش پيشروی كارشناسان بازسازی اين پروژه، نه صرفاً بازسازی خرابیها كه حفظ يكپارچگی و ماهيت تاريخی بنايی بود كه بهمعنای كامل كلمه غير قابل جايگزينی است.
كارگران خرابیها و كندههای چوبی پوسيده را با استفاده از يك چوب جنگلی مخصوص بهنام "شيشام"[۹] تعمير كردند. كورههای محلی آجرهای مخصوصو كاشیهايی با طرحهای متمايز برای اين پروژه توليد كردند. از آنجا كه در كار مرمت این بنا از مصالح خاصی استفاده میشد، صنعتگران و متخصصان بسيار چيره دست محلی برای انجام اين كار بینهايت دقيق و دشوار يك ساله به كار گرفته شدند.
سفير پترسن در اظهارات سال ٢٠٠٩ خود به مناسبت پايان موفقيتآميز اين پروژه صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی گفت: "معماری استثنایی اين زيارتگاه متعلق به قرن پانزدهم، نهتنها بهخاطر هزاران مريدی كه همه ساله در زمان مراسم "اورس" از اين مكان ديدار میكنند، بلكه برای نسلهای آينده بايد حفظ و نگهداری شود."
[↑] حفاظت از سرمايههای فرهنگی
حرم حضرت جلالالدين بخاری تنها پروژه بازسازی اماكن فرهنگی در پاكستان كه توسط صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی سفارت آمريكا تأمين بودجه شده، محسوب نمیشود. از سال ٢٠٠١ ايالات متحده آمريكا از طريق صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی، منابع مالی لازم را برای ١١ پروژه بازسازی در اختيار گذاشته است
كه در اين ميان میتـوان به پـروژههـای زيـر اشــاره كـرد: بازســازی دروازه علـمگـيری[۱٠] قلعه لاهور[۱۱] متعلق به قرن ١٧ و محافظت از خرابههای يك صومعه بودايی در تاكسيلا[۱٢] واقع در ايالت پنجاب كه به خاطر وجود نقوش ديواری متعلق به قرون سوم تا هفتم ميلادی در آن از اهميت برخوردار است.
در سال ٢٠٠٧، صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی مبلغی را برای حفظ و مرمت نسخ خطی باستانی پشتو، عربی و فارسی متعلق به قرون شانزدهم تا نوزدهم اختصاص داد. در اين پروژه همچنين بهمنظور تسهيل دسترسی دانشمندان و محققان پاكستانی و ساير كشورها به اين منابع، فرمت الكترونيكی اين نسخ نيز تهيه شد.
صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی، كه در سال ٢٠٠١ با رأی كنگره ايالت متحده تشكيل شد، تا بهحال منابع مالی مورد نياز برای بيش از ۵٠٠ پروژه بازسازی در ١٠٠ كشور جهان را به مبلغ بيش از ٢٠ ميليون دلار تأمين كرده است.
مبلغ كمك پرداختی در بيشتر موارد، مانند پروژه مرمت و بازسازی حرم حضرت جلالالدين بخاری، بين ١٠ هزار تا ١٠٠ هزار دلار متغير است. با اين حال، در جنوب آسيا و ساير مناطق جهان، اين صندوق از چندين پروژه بازسازی بزرگتر با بودجههايی بين ۵٠٠ هزار تا ٩٠٠ هزار دلار هم حمايت مالی میكند.[۱٣]
[↑] يادداشتها
يادداشت ۱: اين گزارش توسط هاوارد سينكوتا خبرنگار سايت رسمی حکومت آمريکا برشتۀ تحرير درآمده است.
[↑] پینوشتها
[۱]- Howard Cincotta
[۲]- Hazrat Jalaluddin Bukhari
[۳]- Genghis Khan
[۴]- Punjab and Sindh provinces
[۵]- Uch Sharif
[۶]- صورت درست اين کلمه "عرس" (Urs) است. عرس واژهای است عربی و مراسمی را گویند که بهخاطر تجلیل از شخصیت عارفان و متصوفین بزرگ اسلامی در روز رحلتش برپا نمایند و پیرامون مقام و منزلت و شخصیت متوفا سخنرانی نمایند. در افغانستان، هند و پاکستان، در پایان مراسم خوانندگان و نوازندگان و بهویژه قوالان به خواندنهای قوالی میپردازند و سرودهای مذهبی میخوانند و اگر متوفا شاعر باشد، اشعار او را میخوانند. دکتر حشمت حسينی
[٧]- Anne Patterson
[۸]- Ambassadors Fund for Cultural Preservation (AFCP)
[۹]- Sheesham
[۱٠]- Alamgiri Gate
[۱۱]- Lahore Fort
[۱۲]- Taxila
[۱۳]- هاوارد سينكوتا، حفظ میراث تصوف: زیارتگاه حضرت جلالالدین بخاری، سایت حکومت آمریکا
حفظ ميراث تصوف: زيارتگاه حضرت جلالالدين بخاری؛ برنامه سفارت آمريكا برای كمك بهحفظ يك گنجينه منحصر به فرد مذهبی و معماری.
واشنگتن – در افسانهها آمده است هنگامی كه صوفی صاحبنام قرن سيزدهم، حضرت جلالالدين بخاری[٢]، به چنگيزخان[٣] پيشنهاد كرد که به اسلام بگراید، فرمانروای كشورگشای مغول او را تهديد به زنده در آتش سوزاندن كرد. اما زمانی كه آتش بهطور معجزهآسايی به گلستانی از گلهای رز تبديل شد، با آنكه خود خان به اسلام روی نياورد پس از اين اتفاق" احساس همدردی بيشتری در قبال اسلام و مسلمانان در چنگيزخان ايجاد شد".
عدم تمايل چنگيزخان بهروی آوردن به اسلام احتمالاً يك استثناء بوده است. حضرت جلالالدين بخاری (١٢٩١–١١٩٢ ميلادی)، از چهرههای مؤسس صوفیگری در آسيای جنوبی، در خلال عمر طولانی زاهدانه و پربارش كمكشايان توجهی به نشر اسلام در بخش وسيعی از ايالتهای پنجاب و سند[۴] كنونی در پاكستان كرد.
تصوير مزار حضرت سید جلالالدین بخاری در شهرک اُچ
ارسالی دکتر حشمت حسينی
امروزه، آرامگاه و مسجد اين عارف نامی كه در شهر اوچ شريف[۵] در ايالت پنجاب واقع است، ميعادگاههای هزاران صوفی است كه همه ساله بهمنظور شركت در مراسمی تحت عنوان "اورس"[٦] به اين مكان میآيند.
آن پترسن[٧]، سفير ايالات متحده در پاكستان در بازديدی كه در سال ٢٠٠٩ از اين حرم داشت، گفت: "غيرممكن است كه در اينجا بايستی و از هيبت و شكوه اطرافت و روح و جوهره طريقت كه فضای اينجا را در برگرفته، حيرتزده نشوی."
با شروع سال ٢٠٠٧، سفارت ايالات متحده آمريكا در پاكستان در قالب برنامه جهانی معروف به "صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی[٨]" مبلغی معادل ٠٠٠/۵٠ دلار آمريكا بهمنظور مرمت و بازسازی اين حرم اهدا كرد.
اين صندوق كه توسط هيئتهای سياسی آمريكا در سفارتخانههای اين كشور در سراسر جهان اداره میشود، نمونهای آشكار از تعهد ايالات متحده به حفظ سرمايههای فرهنگی در پاكستان، جنوب آسيا و ساير نقاط جهان است.
[↑] گنج خانه
علاوه بر اهميت مذهبی، حرم حضرت جلالالدين بخاری از گنجينههای معماری و تاريخی محسوب میشود كه در طول سال پذيرای هزاران بازدیدکننده از سراسر قاره آسيا و ساير مناطق جهان است.
شهر اوچ شريف مدفن تعدادی از معروفترين عارفان مسلك تصوف است و آرامگاههای آنان در زمره شاهكارهای معماری اسلامی قرار دارد كه اين شهر را به بزرگترين مركز تجمع ابرار و قديسين در ايالت پنجاب تبديل كرده است.
آرامگاه حضرت جلالالدين بخاری نه پس از وفات وی كه در قرن ١۵ و به سبك معماری دوران پيش از امپراتوری مغول ساخته شده است. ساختار گنبدی شكل اين بنا از چينش استادانه آجرهايی تشكيل شده كه در تركيب آن بتن بهكار نرفته است. نمای بيرونی اين بنا با طرحهای زيبای كاشیهای آبی رنگ لعابدار پوشيده شده است.
كاشیكاری پيچيده روی ديوارها و كف اتاقها و همچنين ستونهای چوبی نمای داخلی همگی با كمك دست ساخته و رنگآميزی شدهاند. در اين ساختمان عناصری از هنر ترك و ايرانی و معماری آن زمان بهچشم میخورد كه با عقايد و منش و مرام سخاوتمندانه پيروان اهل تصوف سنخيت دارد.
براساس مدارك مربوط به اين پروژه، حرم حضرت جلالالدين بخاری "از بهترين نمونههای ساخت گنبد، رنگكاری چوب و همچنين كاشیكاریهای دستی است كه مختص جنوب ايالت پنجاب است."
[↑] كار بازسازی
اگرچه غنای سنت تصوف در پاكستان هنوز ياد و خاطره حضرت جلالالدين بخاری را زنده نگهداشته است، با اين حال، ساختمان حرم سالها مورد بیتوجهی واقع شده و در معرض تخريب قرار گرفته است. چالش پيشروی كارشناسان بازسازی اين پروژه، نه صرفاً بازسازی خرابیها كه حفظ يكپارچگی و ماهيت تاريخی بنايی بود كه بهمعنای كامل كلمه غير قابل جايگزينی است.
كارگران خرابیها و كندههای چوبی پوسيده را با استفاده از يك چوب جنگلی مخصوص بهنام "شيشام"[۹] تعمير كردند. كورههای محلی آجرهای مخصوصو كاشیهايی با طرحهای متمايز برای اين پروژه توليد كردند. از آنجا كه در كار مرمت این بنا از مصالح خاصی استفاده میشد، صنعتگران و متخصصان بسيار چيره دست محلی برای انجام اين كار بینهايت دقيق و دشوار يك ساله به كار گرفته شدند.
سفير پترسن در اظهارات سال ٢٠٠٩ خود به مناسبت پايان موفقيتآميز اين پروژه صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی گفت: "معماری استثنایی اين زيارتگاه متعلق به قرن پانزدهم، نهتنها بهخاطر هزاران مريدی كه همه ساله در زمان مراسم "اورس" از اين مكان ديدار میكنند، بلكه برای نسلهای آينده بايد حفظ و نگهداری شود."
[↑] حفاظت از سرمايههای فرهنگی
حرم حضرت جلالالدين بخاری تنها پروژه بازسازی اماكن فرهنگی در پاكستان كه توسط صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی سفارت آمريكا تأمين بودجه شده، محسوب نمیشود. از سال ٢٠٠١ ايالات متحده آمريكا از طريق صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی، منابع مالی لازم را برای ١١ پروژه بازسازی در اختيار گذاشته است
كه در اين ميان میتـوان به پـروژههـای زيـر اشــاره كـرد: بازســازی دروازه علـمگـيری[۱٠] قلعه لاهور[۱۱] متعلق به قرن ١٧ و محافظت از خرابههای يك صومعه بودايی در تاكسيلا[۱٢] واقع در ايالت پنجاب كه به خاطر وجود نقوش ديواری متعلق به قرون سوم تا هفتم ميلادی در آن از اهميت برخوردار است.
در سال ٢٠٠٧، صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی مبلغی را برای حفظ و مرمت نسخ خطی باستانی پشتو، عربی و فارسی متعلق به قرون شانزدهم تا نوزدهم اختصاص داد. در اين پروژه همچنين بهمنظور تسهيل دسترسی دانشمندان و محققان پاكستانی و ساير كشورها به اين منابع، فرمت الكترونيكی اين نسخ نيز تهيه شد.
صندوق سفرا برای حفاظت از سرمايههای فرهنگی، كه در سال ٢٠٠١ با رأی كنگره ايالت متحده تشكيل شد، تا بهحال منابع مالی مورد نياز برای بيش از ۵٠٠ پروژه بازسازی در ١٠٠ كشور جهان را به مبلغ بيش از ٢٠ ميليون دلار تأمين كرده است.
مبلغ كمك پرداختی در بيشتر موارد، مانند پروژه مرمت و بازسازی حرم حضرت جلالالدين بخاری، بين ١٠ هزار تا ١٠٠ هزار دلار متغير است. با اين حال، در جنوب آسيا و ساير مناطق جهان، اين صندوق از چندين پروژه بازسازی بزرگتر با بودجههايی بين ۵٠٠ هزار تا ٩٠٠ هزار دلار هم حمايت مالی میكند.[۱٣]
[↑] يادداشتها
يادداشت ۱: اين گزارش توسط هاوارد سينكوتا خبرنگار سايت رسمی حکومت آمريکا برشتۀ تحرير درآمده است.
[↑] پینوشتها
[۱]- Howard Cincotta
[۲]- Hazrat Jalaluddin Bukhari
[۳]- Genghis Khan
[۴]- Punjab and Sindh provinces
[۵]- Uch Sharif
[۶]- صورت درست اين کلمه "عرس" (Urs) است. عرس واژهای است عربی و مراسمی را گویند که بهخاطر تجلیل از شخصیت عارفان و متصوفین بزرگ اسلامی در روز رحلتش برپا نمایند و پیرامون مقام و منزلت و شخصیت متوفا سخنرانی نمایند. در افغانستان، هند و پاکستان، در پایان مراسم خوانندگان و نوازندگان و بهویژه قوالان به خواندنهای قوالی میپردازند و سرودهای مذهبی میخوانند و اگر متوفا شاعر باشد، اشعار او را میخوانند. دکتر حشمت حسينی
[٧]- Anne Patterson
[۸]- Ambassadors Fund for Cultural Preservation (AFCP)
[۹]- Sheesham
[۱٠]- Alamgiri Gate
[۱۱]- Lahore Fort
[۱۲]- Taxila
[۱۳]- هاوارد سينكوتا، حفظ میراث تصوف: زیارتگاه حضرت جلالالدین بخاری، سایت حکومت آمریکا
اشتراک در:
پستها (Atom)
