۱۴۰۵ شهریور ۷, شنبه

آستر بطانه باشد که بر سدره و قبا کنند، عنصری فرماید: عارضش را جامه پوشیده ست نیکویی و فر / جامه ای کآن ابره از مشک است و زآتش آستر.

آستر بطانه باشد که بر سدره و قبا کنند، عنصری فرماید: 

عارضش را جامه پوشیده است فر [کذا] 

جامه ای کان ابره اش مشکست و آتش آستر

مطلوب است نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی؟

 ///////////////

نگارش واژه‌های کلیدی پارسی (به ویژه ارکان مرتبط با پوشش و جامه) از این بیت استاد عنصری بلخی (عارضش را جامه پوشیده ست نیکویی و فر / جامه ای کآن ابره از مشک است و زآتش آستر) به خط پهلوی کتیبه‌ای (کتابی / فسرده) به شرح زیر است:

۱. جامه (Jāmag / Cāmak)
در پهلوی به صورت 𐭩𐭠𐭬𐭪 (Jāmag) نوشته می‌شود که ریشه در پارسی باستان دارد.

۲. ابره (Abras - رویه جامه)
واژه ابره در پهلوی و پارسی میانه با ریشه اوستایی و پهلوی معادل رویه یا پوشش بیرونی است؛ شکل پهلوی آن به صورت 𐭠𐭯𐭫 (Apr / Abr) قابل کتابت است.

۳. آتش (Ātaxš)
واژه آتش در پهلوی کتیبه‌ای و کتابی با واژه‌نگار یا حروف پهلوی به صورت 𐭠𐭲𐭩𐭱 (Ātaxš) نگاشته می‌شود.

۴. آستر (Āstar - بطانه)
این واژه در متون پهلوی و فارسی میانه به همین معنای بطانه و پوشش زیرین جامه به صورت 𐭠𐭮𐭲𐭫 (Āstr) کتابت می‌گردد.

۵. مشک (Mušk)
واژه مشک در زبان‌های ایرانی میانه (𐭬𐭱𐭪 - Mušk) برگرفته از واژه‌هایرانی باستان برای این ماده خوشبو است.

///////////////

بطانه. [ ب ِ ن َ] (ع اِ) بطانة. آستر جامه. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (جهانگیری). آستر جامه و جز آن . (منتهی الارب). آستر قبا و غیره . (غیاث ). آستر چیزی. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 27). آستر. (فرهنگ نظام ). آستر. زیره. مقابل ظِهارَه ابره. رویه. (یادداشت مؤلف). ج، بطانات. (جهانگیری): و اگر [ اماس ] اندر غشا باشد که زندرون سینه بدان پوشیده است و سینه را همچون بطانه است یعنی آستری ، آنرا برسام گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی).
زانسان که روز مجلس در خلعتی که بخشد
ز اطلس بطانه سازد پروانه ٔ نوالش.

خاقانی.


بطانه ٔ نیلگون از اجزاء غبار بر ظهاره ٔ کحلی فلک دوختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی).
گردد آنگه فکر نقش نامها
این بطانه روی کار جامها.

(مثنوی).


ارغوانی روی اوبطانه اش گلگون بود
گر بیابندش بجامه خانه ٔ قاری دوید.

نظام قاری (ص 117).


|| مرکز شهر. (ناظم الاطباء). میانه ٔ روستا. (منتهی الارب ) (آنندراج). || اندورن شکم و سینه. (غیاث ). || مجازاً یعنی اراده ٔ باطن . (غیاث). || راز نهانی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). || رفیق صادق. (ناظم الاطباء). رفاقت با صدق. (ناظم الاطباء). دوست درونی و خاصه. (منتهی الارب ) (آنندراج).دوست خالص. (جهانگیری) (مهذب الاسماء) (ترجمان علامه ٔجرجانی ص 27). دوست . (غیاث ). دوست پنهانی. (غیاث ) : لاتتخذوا بطانة من دونکم . (قرآن 118/3). ج، بطانات. (جهانگیری). بطانات و بِطائن . (مهذب الاسماء). رازدار. (زمخشری). از خواص کسی شدن. (تاج المصادر بیهقی ). خاصان . نزدیکان . محارم . خواص . خاصه ٔ کسی : مردی معتمد را از بطانه ٔ خویش نامزد کرده بود. (تاریخ بیهقی). و طایفه ای از مشاهیر ایشان که هریک فضلی وافر و ذکری سایر داشتند بمنزلت ساکنان خانه و بطانه ٔ مجلس بودند. (کلیله چ مینوی ص 16). من از جمله ٔ خواص خانه و بطانه ٔ آشیانه ٔ ایشان بودم . (سندبادنامه ص 193). و خدمتگاری را که بطانه ٔ خانه و خاصه ٔ آشیانه و معتمد اسرار تواند بود زجر و تعریکی فرمای . (ص 100 سندبادنامه ). چون نوبت وزارت بوی رسید که شیخ ابوالحسن عتبی است او را بطانه ٔ خویش ساخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی). چیپال را با اولاد و احفاد و اقارب و جمعی از بطانه ٔ او که اعتباری داشتند بگرفتند و در کمند قهر و اسر پیش سلطان کشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی 201). بوقت نهضت از بخارا مزنی را از وزارت معزول کرده بود و جای او بکدخدای خویش عبدالرحمن پارس داد چه مزنی را از بطانه ٔ فایق دانسته بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی). که بخلاف آمد او را با اهل و بطانه و خویش وبیگانه ناچیز کردند. (جهانگشای جوینی).او را از خواص و بطانه جاسوس مردانه در پی دشمن روان بودی. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 95).