۱۴۰۵ شهریور ۷, شنبه

سور مهمانی باشد بانبوهی، لبیبی گوید: سور تو جهان را بدل ای ماتم سوری (؟) زیرا که جهان را بدل ماتم سوری فرخی گوید: نیکو مثلی زده است شاها دستور بُز را چه بانجمن کشند و چه بسور.

 سور مهمانی باشد بانبوهی، لبیبی گوید:

  سور تو جهان را بدل ای ماتم سوری (؟)

 زیرا که جهان را بدل ماتم سوری 

فرخی گوید:

  نیکو مثلی زده است شاها دستور

 بُز را چه بانجمن کشند و چه بسور

مطلوب است نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی؟

بررسی ابیات و نگارش خط پهلوی

بیت اول منتسب به «لبیبی» به شکل درست‌تر و روان‌تر در منابع ادبی (مانند تاریخ بیهقی یا لغت‌نامه دهخدا) بدین صورت روایت شده است:

سورِ تو جهان را بدل ای مأمنِ سوری / زیرا که جهان را بدل از ماتمِ سوری است

و بیت دوم از «فرخی سیستانی»:

نیکو مثلی زده است شاها دستور / بز را چه بانجمن کشند و چه بسور

برگردان واژه‌های کلیدی به پارسی باستان (گوناگون)

واژهشکل در متنپارسی باستان (آوانویسی لاتین)
جهانجهان$j-h-a-n$ (مشتق از پهلوی و اوستایی: $jahān$)
ماتمماتم$m-ā-t-m$
بزبز$b-z$ (اوستایی: $būza$)
دستوردستور (وزیر)$d-a-s-t-v-r$ (اوستایی: $dāϑra-$)
نگارش خط پهلوی (کتیبه‌ای / کتابی)

خط پهلوی (کتابی یا ساسانی) الفبایی است از راست به چپ و منفصل یا پیوسته که برای نگارش زبان‌های فارسی میانه استفاده می‌شده است. در ادامه، واژگان کلیدی این سروده‌ها به خط پهلوی کتابی (تحریر متداول) نگاشته شده‌اند:

  • جهان (Jahān):
    $\text{𐭩𐭧𐭠𐭭}$ (y-ḥ-ʾ-n)

  • ماتم (Mātam):
    $\text{𐭬𐭠𐭲𐭬}$ (m-ʾ-t-m)

  • بز (Buz):
    $\text{𐭡𐭥𐭰}$ (b-w-z)

  • دستور (Dastūr):
    $\text{𐭣𐭮𐭲𐭥𐭫}$ (d-s-t-w-l)

  • سور (Sūr / جشن):
    $\text{𐭮𐭥𐭫}$ (s-w-l)

نکته: از آنجا که اشعار یاد شده متعلق به دوره اسلامی و سبک خراسانی (قرن پنجم هجری) هستند، واژگان آن‌ها ریشه در فارسی میانه (پهلوی ساسانی) دارند و معادل مستقیم کتیبه‌ای (هخامنشی) پارسی باستان برای برخی از اصطلاحات دیوانی و فرهنگی قرن پنجم وجود ندارد؛ بنابراین نگارش فوق بر مبنای خط پهلوی میانه (کتابی) که استمرار خطی و زبانی این واژگان است، تنظیم شده است.
//////////////////
سور. (اِ) اوستا «سوئیریا» (صبحگاهی ، روزانه )، پهلوی «سور» (چاشت صبح ، طعام )، بلوچی عاریتی و دخیلی «سیر» (عروسی ، نامزدی )، شغنی «سور» (ضیافت جشن عروسی ). در لهجه ٔ زردشتیان ایران «سور» به معنی عروسی «مجله ٔ پشوتن سال اول شماره ٔ 5 ص 16 ح 11». (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).هنگامه . جشن . طوی . مهمانی . عروسی . (برهان ). مهمانی .(منتهی الارب ). مهمانی و جشن و عروسی و مانند آن . (فرهنگ رشیدی ). جشن. شادی. عروسی. (غیاث) :
سوری تو جهان را بدل ماتم سوری
زیرا که جهان را بدل ماتم سوری.

لبیبی.


اکنون سور است و مردم آید بسیار
کار شگرف است و صحن ساخته کاچار.

نجیبی .


زمان چون ترا از جهان کرد دور
پس از تو جهان را چه ماتم چه سور.

فردوسی.


ز تو چشم آهرمنان دور باد
دل و جان تو خانه ٔ سور باد.

فردوسی.


یکی سور فرمود کاندر جهان
کسی بیش از آن خود نکرد از مهان.

فردوسی.


نیکو مثلی زده ست شاها دستور
بز را چه به انجمن کشند و چه بسور.

فرخی.


اندر آن کشور کو تیغ برآرد ز نیام
کس نپردازد یک روز بسور از ماتم.

فرخی.


ز بهر سور ببزم تو خسروان جهان
همی زنند شب و روز ماه بر کوهان.

عنصری.


میان ما نه عقدی نه نکاحی
نه آئین عروسی و نه سوری.

منوچهری.


در آن سور عروسی پنج و شش ماه
نشسته شادمان در کشور شاه.

(ویس و رامین).


ز گلشن بباغ آمد از بهر سور
بشد خیره چون دید جم راز دور.

اسدی.


گر تو سوی سور میروی رو
روزت خوش باد و سعی مشکور.

ناصرخسرو.


گویی که بسور اندرم ولیکن
از دور نمایدت سور ماتم.

ناصرخسرو.


شگفت نیست از این سور و جشن خرم و خوش
ز چوبها گل روید ز سنگها شمشاد.

مسعودسعد.


فرزند من آنکه سور من شیون اوست
از صحت من سور بر او شیون شد.

سوزنی.


ز لب صفرای من بشکن میندیش
که سور هیچکس ماتم نگردد.

مجیرالدین بیلقانی.


از پی سور بهار یاسمن آذین ببست
بستان کآن دید کرد قبه ای از ارغوان.

خاقانی.


بر اثر هر سوری ماتمی دهد و از پس هر شادی غمی پیش آرد. (سندبادنامه ص 39).
در آن صحرا نهاده تخت معشوق
بگرد تخت دایم جشن و سور است.

عطار.


خوان کشید او را کرامتها نمود
آن شب اندر کوی ایشان سور بود.

مولوی.


از جنوب و از شمال و ازدبور
باغها دارد عروسیها و سور.

مولوی.


نصیب من همه رنج و جهان پر از شادی
تبارک ﷲ گویی همه دف سورم.

رضی الدین نیشابوری.


هر کجا نوریست در عالم قرین ظلمت است
هر کجا سوریست در گیتی قرین شیون است.

شهاب الدین سمرقندی.


چون شعله بخرمنی دهد نور
بیگانه نظاره بیندش سور.

امیرخسرو.


مهر فلک کین و نشاطش غم است
سور جهان نزد خرد ماتم است.

خواجوی کرمانی.


|| ختنه سوری . (برهان ). ختنه . (دهار). || بزم ایام عید. || رنگ خاکستری . بسیاهی مایل . (برهان ). || اسب و استر و خر و الاغی را گویند که خط سیاهی مانند سمند از کاکل تا دمش کشیده شده باشد. و بعضی اسب به آن رنگ را خوب نمیدانند، لهذا میگویند «سور از گله دور». (برهان ). اسب خاکستری رنگ بسیاهی مایل که خط سیاه از کاکل تا دم کشیده باشد وسول نیز گویند و آنرا مبارک ندانند. (فرهنگ رشیدی ). || نام مرغی . (برهان ). || رنگ سرخ . چه گل سرخ را گل سوری میگویند و شراب سرخ را خمرالسوری خوانند. (برهان ). رنگ سرخ لهذا لاله و گل و مانند آنرا گل سوری گویند. (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ). || (ع اِ) دیوار قلعه . (برهان ). باره ٔ شهر. (منتهی الارب ). مربض .(نصاب الصبیان ). دیوار حصار. (دهار). بارو، ج ، اسوار. اسیران . (مهذب الاسماء). باره . (تفلیسی ) (مجمل اللغة). دیوار قلعه و شهرپناه . (غیاث ) : با کالیجار بترسید و سوری استوار گرد بر گرد شهر «شیراز» درکشید. (فارسنامه ٔابن البلخی ص 133).
در سور سر رسیده و دیده بچشم سر
خلوت سرای قدمت بی چون و بی چرا.

خاقانی .


گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن
گه از راه صفت بر خوان اخوان الصفا رفتن.

خاقانی.


از آن جماعت در اندرون حصار گریختند و بسور و قصور آن اعتصام جستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی).
کنونم نگه کن بوقت سخن
بیفتاد یک یک چو سور کهن.

سعدی.


|| در قضیه ٔ موجبه ٔ کلیه هر، همه ، کل و مانند آن و در موجبه ٔ جزئیه ٔ برخ و بعض و مانند آن و سور سالبه ٔ کلیه هیچیک یا هیچ چیز و لا شی ، و لا واحد و مانند آن و در سالبه ٔ جزئیه نیست برخی و نیست هر، و برخی نیست و لیس بعض و بعض لیس و لیس کل و مانند آن و در متصله ٔ موجبه ، هر جا و هرگاه و کلما و مهما و متی و مانند آن و در منفصله همیشه و هرگز و هیچگاه و دائماً و ابداً و مانند آن است . (یادداشت بخط مؤلف ). (اصطلاح منطق ) لفظ کل و لفظ بعض است که وضع کرده اند برای چندی افراد موضع و این معنی مجاز است . (غیاث ).