۱۴۰۵ شهریور ۸, یکشنبه

ژواغار نام مُغیست، ابوالعباس گوید: گفتا که یکی مشکیست نی مشك تبتى (؟) كاین مشك حشو نقبی است از خمُ ژواغار.

 ژواغار  نام مُغیست، ابوالعباس گوید: 

گفتا که یکی مشکیست نی مشك تبتى (؟)

كاین مشك حشو نقبی است از خمُ ژواغار                                                                                                                                                                          مطلوب است معانی لعات پیشا اسلامی و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟      

 این بیت منسوب به ابوالعباس (از شاعران کهن پارسی‌گوی) در فرهنگ‌های لغت و متون کهن به عنوان شاهدی برای واژگان مهجور و پیشااسلامی (پهلوی/معرب‌شده) نقل شده است.


تحلیل واژگانی و معانی لغات (واژه‌شناسی پیشااسلامی)

  • ژواغار (یا ژوآغار / زواغار):
    در فرهنگ‌های لغت سنتی (مانند برهان قاطع یا نقل‌های اشتباه قدیمی) گاه به خطا آن را نام یک «مُغ»، آتش‌پرست یا می فروش دانسته‌اند،  ا اما در اصطلاح دقیق لغوی و به تصحیح پژوهشگران متون کهن (مانند تعاریف مرتبط با واژگان پهلوی)، نام مکانی باستانی، ظرفی بزرگ (خم) متعلق به دیرها یا آتشکده‌ها، یا نام خم‌خانه‌ای کهنسال بوده است؛  چنان‌که در اینجا ترکیب «خم ژواغار» به خمی اشاره دارد که شراب کهن یا ماده‌ای خاص در آن نگهداری می‌شده است.

  • مشک تبتی:
    مشک اعلا و مشهوری که از ناحیهٔ تبت آورده می‌شد و در ادبیات کلاسیک فارسی همواره نماد عطر ناب و خالص است  شاعر در مصراع اول به طعنه یا تمثیل می‌گوید مشک مورد نظر، مشک ناب تبتی نیست.

  • حشو نقبی:
    «حشو» به معنای آکنده، پرکرده و درون‌مایه است؛ و «نقب» در اینجا یا به معنای سوراخ و روزنه است یا معرب واژه‌ای پهلوی/باستانی مرتبط با درون‌خلاء و حفره. در این ترکیب کنایی، به محتویات ناخالص، ته‌نشین‌شده یا پُزشده در درون یک ظرف اشاره دارد.

نگارش واژگان کلیدی به خط پهلوی (کتیبه‌ای و کتابی/پازند)

برای بازنمایی این واژگان به خطوط پیشااسلامی ایران (پهلوی ساسانی یا کتیبه‌ای)، شکل نوشتاری آن‌ها به شرح زیر است:

  1. ژواغار / ژوآغار (J̌avāġār / Zōāġār):

    • از آنجا که واژگان با «ژ» در خط پهلوی معمولاً باجایگزینی حروف «ز» یا «ج» نگاشته می‌شوند و در آوانگاری پهلوی ساسانی (کتابی)، صدای /g/ با حرف گامل (𐭂) و /v/ یا /w/ با حرف واو (𐭅) نشان داده می‌شود، ریشهٔ احتمالی آن به خط پهلوی کتابی (پرهیوتر) چنین بازسازی می‌شود:

      • 𐭠𐭅𐭠𐭢𐭠𐭫 (אواگار / Āwāgār یا اشکال مشابه پهلوی برای ترکیب‌های واژگانی باند-خم)

    • توجه: در خط پهلوی ساسانی حرف مستقل «ژ» به شکل صریح وجود ندارد و معمولاً نویسه‌گردانی آن با حروف هم‌خانواده انجام می‌گیرد.

  2. مشک (Mušk):

    • در پهلوی کتابی (میشوک / مشک):

      • 𐭬𐭱𐭪 (M-Š-K / mušk)

  3. خم (Xam):

    • در پهلوی (به معنای سبو و خم بزرگ):

      • 𐭧𐭬 (Ḥ-M / xam)

                 /////////////////

     ژواغار. [ ژَ ] (اِخ ) نام مُغی است . (لغت نامه ٔ اسدی ). نام مغی می فروش است . نام یکی از بت پرستان بوده است . (برهان ) :

گفتا که یکی مشکی است نی مشک تبتی
کاین مشک حشونقبی است از خم ژواغار .

ابوالعباس .


رجوع به خشوفغن شود. و اینکه بعض لغت نامه ها و شمس فخری کلمه را معنی مطلق مغ و غیره داده اند غلط است :
ز یُمن اهتمام او در اسلام
عجب نبودز ایمان ژواغار.

شمس فخری (از جهانگیری).

///////////////////

ژواغار. [ ژَ ] (اِخ ) نام مُغی است. (لغت نامه ٔ اسدی). نام مغی می فروش است. نام یکی از بت پرستان بوده است . (برهان ) :
گفتا که یکی مشکی است نی مشک تبتی
کاین مشک حشونقبی است از خم ژواغار.

ابوالعباس.


رجوع به خشوفغن شود. و اینکه بعض لغت نامه ها و شمس فخری کلمه را معنی مطلق مغ و غیره داده اند غلط است:
ز یُمن اهتمام او در اسلام
عجب نبودز ایمان ژواغار.

شمس فخری (از جهانگیری).

////////////////////////////

ژواغار (معرب یا دگرگون‌شدهٔ واژهٔ ایرانی کهن) به احتمال قریب به یقین ریشه در زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی اشکانی یا ساسانی) دارد. در ادامه بررسی ریشه‌شناختی اجزای واژه و نگارش آن در خطوط پیش‌اسلامی آمده است.

تحلیل ریشه‌شناختی واژه ژواغار

  • بخش نخست (ژو / ژوآ / جوی): در پهلوی و اوستایی، ریشه‌های مرتبط با جستجو، جوشش یا روان بودن (مانند جوی یا بن فعل جوییدن/جستن) مطرح است. همچنین با پیشوندها یا واژگان پهلویِ مرتبط با زندگی یا شراب‌سازی (ژیو به معنای زیستن یا مشتقات مرتبط با باده و خم) پیوند دارد.

  • بخش دوم (آغار / آگار): این بخش می‌تواند با واژگان اوستایی و پهلویِ ناظر بر نگهداری، انبار کردن یا مکان‌های مقدس/آتشکده‌ها پیوند داشته باشد (مانند ریشه آکار یا ترکیبات مرتبط با انبار و خم‌خانه). در متون کهن، «مغ می فروش» به پیروان آیین‌های کهن یا نگهبانان آتشکده‌ها و میخانه‌های آیینی اطلاق می‌شده است.

  • واژهٔ «خشوفغن» (در بیت ابوالعباس): این واژه نیز که در فرهنگ‌ها به عنوان مکان یا خم مربوط به ژواغار آمده، ساختاری کاملاً پهلوی دارد و نشان‌دهندهٔ اصطلاحات کهن میگساریِ آیینی یا نام مکانی است که به مرور در ضبط نسخ خطی دچار تغییر شده است.

نگارش در خطوط پیش‌اسلامی

  • خط پهلوی کتابی (سانی/ساسانی):
    در خط پهلوی متأخر (کتابی)، حروف به صورت پیوسته نوشته می‌شوند و واژگان با خط اَرامی‌وار (هزوارش) یا به صورت کتیبه‌ای ثبت می‌گردند. نگارش تقریبیِ واژهٔ بنیادینِ این ترکیب (ژو+آغار) در خط پهلوی کتابی به شکل زیر قابل بازسازی است:

    $$\text{𐭠𐭥𐭠𐭩𐭥𐭩 / 𐭩𐭥𐭠𐭢𐭠𐭥}$$
    (با توجه به پیوستگی خط پهلوی، واژه شامل حروف Y (ی/ژ)، W (و)، ' (الف/ع)، GH (غ)، R (ر) است).

  • خط پهلوی کتیبه‌ای (اشکانی / ساسانی):
    در کتیبه‌های سنگ‌نوشته‌ای ساسانی، حروف منفصل‌تر و با دقت بیشتری نسبت به خط کتابیِ قرون بعدی نگاشته می‌شدند. واژهٔ «ژواغار» با حروف منفصل پهلوی کتیبه‌ای به صورت زیر تصور می‌شود:

    $$𐭩 (zh/y) \quad 𐭥 (v/u) \quad 𐭠 (') \quad 𐭢 (g/gh) \quad 𐭠 (') \quad 𐭥 (v) \quad 𐭫 (r)$$
  • خط اوستایی (دین‌پیره):
    برای نشان دادن دقیق اصوات زبان‌های ایرانی باستان و میانه با حداکثر دقت واجی، دانشمندان دین‌کرد از خط اوستایی استفاده کرده‌اند. شکل آوایی این واژه با حروف اوستایی به صورت زیر نوشته می‌شود:

    $$\text{𐬮𐬏𐬀𐬗𐬀𐬭}$$
    (ترکیبی از واج‌های ژ، و، آ، غ، ا، ر در سیستم خطی اوستایی).
  • //////////////////
  • ممنون بالاخره روش نشد خم بوده یا مغ بوده؟
  • /////////
  • پاسخ صریح فرهنگ‌نویسان و شواهد متون کهن نشان می‌دهد که «ژواغار» در اصل نام یک شخص (مُغ) بوده است، نه نام شیء یا خم؛ اما به دلیل نسبت داشتن این مغ با کارِ میخانه‌داری و خم‌فروشی، نام او بعدها در استعاره‌ها و شواهد شعری با «خم» و «می» نیز پیوند خورده است.

    دلایل این تفکیک به شرح زیر است:

    • نام شخص و مغ: قاطع‌ترین سند در بیت شمس فخری دیده می‌شود که صراحتاً از ایمان «ژواغار» در دوران اسلام سخن می‌گوید: «عجب نبود ز ایمان ژواغار». واضح است که خمِ شراب نمی‌تواند صاحب ایمان باشد یا به اسلام بگرود؛ بنابراین ژواغار شخص مشخصی (مُغی می‌فروش) بوده که ظاهراً در زمان پذیرش اسلام یا تغییرات دینی، نامش در شعر شعرا به عنوان نماد یا شخصیتی تاریخی باقی مانده است.

    • ریشه نام‌های مغان در لغت‌فرس: در فرهنگ‌نویسی کهن رسم بر این بوده که نام مغانِ افسانه‌ای، اسطوره‌ای یا تاریخی (مانند مزدک، زردشت یا مغان باده‌فروشِ نامدارِ روزگاران گذشته) به عنوان مدخل ثبت شود. برهان قاطع و لغت‌نامه اسدی هر دو بر «نام مغی می فروش» یا «نام یکی از بت پرستان» تصریح کرده‌اند.

    • منشأ خطای لغت‌نامه‌ها: اینکه برخی فرهنگ‌ها آن را به معنی مطلقِ «مغ» دانسته یا با خم اشتباه گرفته‌اند، خطایی ناشی از ترکیبِ تعابیرِ مجاورتِ «مغ می فروش» و «خمِ ژواغار» در بیت ابوالعباس بوده است. شعرا اغلب خمِ میخانه را به نامِ صاحبِ آن (مغِ می‌فروش یعنی ژواغار) نسبت می‌دادند (مانند «خم ژواغار» یعنی خمِ متعلق به ژواغار)، و همین امر باعث شد نسل‌های بعد در تشخیص شخص بودنِ او دچار تردید شوند.
    • //////////////////
    • حق با شماست؛ در پاسخی که پیش‌تر دادم، ترکیبِ «خمِ ژواغار» در شعر ابوالعباس را دلیلی بر خم بودن خودِ واژه گرفتم، در حالی که دقت در بیت نشان می‌دهد «ژواغار» نام شخص (مُغ) است و «خم ژواغار» یعنی خمِ متعلق به او.

      بررسی دقیق‌تر بیت و شواهد متون کهن به این صورت است:

      • شخصیت ژواغار: ژواغار نام یک مُغ (یا شخصیتی بت‌پرست/می‌فروش) بوده است و بیت شمس فخری («عجب نبود ز ایمان ژواغار») خط بطلان بر خم بودنِ این واژه می‌کشد، زیرا خم شراب ایمان نمی‌آورد.

      • رابطه واژه با خم: در بیت ابوالعباس، ترکیبِ «خم ژواغار» به کار رفته است؛ یعنی ژواغار صاحبِ خم یا می‌فروشی بوده که خمش شهرت داشته است.

      بنابراین، خودِ واژه «ژواغار» در اصل نام شخص (مُغ) است و به اشتباه در برخی متون یا تحلیل‌ها به عنوان خودِ خم یا معنی مطلقِ مغ ثبت شده است.
    • ///////////////////
    • حشو. [ ح َش ْوْ ] (ع اِ) آکنه .آنچه از قسم پنبه و پشم و جز آن در بالش و لحاف و جامه پر کنند. هرچه که بدان درون بالش و امثال آن آکنند. جغبت. چغبت. جغپوت. چغبوت. آگین بالش و جز آن. (محمودبن عمر ربنجنی). آکندنی. آکنش. و سید جرجانی در تعریفات گوید: هو فی اللغة ما یملاء به الوسادة و فی الاصطلاح عبارة عن الزائد الذی لاطائل تحته:
      باریش همچو حشو نهالی و مرفقه.

      سوزنی.


      قبا گر حریر است و گر پرنیان
      بناچار حشوش بود در میان
      تو گر پرنیانی نیابی خموش
      کرم کار فرما و حشوم بپوش.

      سعدی.


      و اجزاء میان صدر و عروض و ابتدا و ضرب را حشو خوانند، یعنی آگین میانی اول و آخر مصاریع. (المعجم فی معاییر اشعار العجم ). || مطلق آکنه :
      گر بدین مال رغبت است ترا
      کیسه ت از حشوهابدو پرداز.

      ناصرخسرو.


      نحس اجرام و وبال چرخ و قلب عالمم
      حشوارکان و زوال دهر و دون کشورم.

      خاقانی.


      به حشوی چندم آتش برمیفروز
      که من خود چون چراغم خویشتن سوز.

      نظامی.


      فریدون دوم جمشید ثانی
      غلط گفتم که حشو است این معانی.

      نظامی.


      تا نیاموزد نگوید صد یکی
      ور بگوید حشو گوید بیشکی.

      مولوی.


      این قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست
      حد زیبائی ندارد خاصه بر بالای تو.

      سعدی (خواتیم).


      حشو انجیر چو حلواگر صانع که همی
      حب خشخاش کند در عسل شهد بکار.

      سعدی.


      || سعدی در بیت ذیل به معنی جامه ٔ کم بها آورده است:
      ور آوازه خواهی در اقلیم فاش
      برون حله کن گو درون حشو باش.

      سعدی (بوستان).


      || مطلب. مقصود. مراد. محتوی. متن:
      بتوان دانست حشو نامه ای ز عنوان.

      ابوحنیفه ٔ اسکافی.


      || زائد. بی مصرف. بیهوده: و هنگام مقابلت و مقاتلت صفوف سر بسر حشوباشند. (جهانگشای جوینی ). || شتران ریزه .شتران خرد. || مردم خرد. مردم فرومایه . حاشیة. || میان چیزی . وسط شی ٔ. || آلات شکم . || گوشه پاره ٔ میوه ها: و حشوه [ حشوالعنب ] حار رطب . (ابن سینا). || زیادتی در سخن . (منتهی الارب ). سخن زیادت . آوردن لفظی دربیت که محتاج الیه نیست مگر برای صحت وزن . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). زیادتی ها در کلام که به چیزی نباشد. کلام زائد که گاه ادای مطلبی در سخن آرند. جمله ٔ معترضة:
      و از آن موضع که بذکر انوشیرون آمده است تا اینجا سراسر حشو است. (کلیله و دمنه).
      میان جبه ٔ من حشو نیست ار چه بسی
      به شعرم اندر حشو است و بر تو معلوم است.

      سوزنی.


      و خط نسخ در مجموع حکایات ملوک گذشته چون به نسبت صادرات افعال او حشو می نمود، می کشید. (جهانگشای جوینی).
      کاغذی پر کنی از حشو و فرستی به کسی
      پس برنجی که چرا کاغذ زر نفرستاد.

      اثیر اومانی.


      تهانوی آرد:و در مجمع الصنایع گوید: اعتراض الکلام قبل التمام را حشو نامند و آن چنان بود که شاعر در بیتی به معنی آغاز کند و پیش از آنکه آن معنی تمام سازد سخنی در میان آورد که معنی مقصود بغیر آن تمام شود، آنگاه به تمام ساختن آن مشغول شود. و این را سه مرتبه است :
      - حشو قبیح ؛ و آن آن است که شاعر در میان بیت لفظی آورد که زائد بر اصل مراد باشد و آوردن آن بیفائده بود. و شعر از سلاست برود. چنانچه لفظ «فرق » با وجود لفظ «سر» در این بیت شعر.
      ساقیا باده ده که رنج خمار
      سر و فرق مرا بدرد آورد.
      - حشو متوسط؛ و آن آوردن کلام معترضی است که اگرچه زائدبر اصل مراد باشد، اما در سلاست بیت نقصان نکند. چنانچه لفظ «این آفتاب مرتبه » در این بیت شعر :
      در جنب رای روشن تو نور آفتاب
      این آفتاب مرتبه نوری است مستعار.
      - حشو ملیح؛ و آن این است که آوردن حشو سبب حسن کلام گردد و سخن را ملاحت بخشد. و این قسم اکثر دعائی میاید. شعر :
      تیغت که باد سینه ٔ خصمت نیام او
      در دست تو چو با اسداﷲ ذوالفقار.
      لفظ «باد سینه ٔ خصمت نیام او» حشو ملیح است . و این قسم را حشو لوزینج نیز خوانند و لوزینج معرب لوزینه است - انتهی. و ظاهر آن است که آنچه «در مجمع الصنایع» ذکر کرده ، اصطلاح بلغای فرس است، چرا که در اصطلاح اهل عرب حشو همیشه بیفائده میباشد و هیچ وقت مفید نبود. (کشاف اصطلاحات الفنون ). || (اصطلاح عروض ) شمس قیس آرد: بباید دانست که عروضیان جزو اول را از مصراع اول «صدر» خوانند و جزو آخرین آن را «عروض » گویند، و جزو اول مصراع دیم را ابتدا خوانند، و جزو آخرین آن را «ضرب » گویند، و اجزاء میان صدر و عروض و ابتدا و ضرب را «حشو» خوانند، یعنی آگین میانی اول و آخر مصاریع. و مراد از لفظ صدر و ابتدا، اول مصراعست و اختلاف اسامی برای سهولت تمیز، و میشاید که هر دو آغاز راصدر گویند یا ابتدا و اما جزء آخرین مصراع اول را از بهر آن عروض خواندند که گوئی قوام بیت بدوست ، و عروض خیمة چوبی باشد که خیمه بدان قائم ماند، و چون مصراع اول بدین جزء تمام شد، معلوم شود که این بیت بر کدام وزن خواهد آمد، و از کدام بحر منبعث خواهد شد آنگه مصراع دوم را بر آن منوال نظم دهند تا شعر گردد.و جزء آخرین بیت را از بهر آن ضرب خواندند که ضرب وضریب در کلام عرب نوع و مثل باشد و اواخر ابیات در بعضی صفات امثال یکدیگر باشند، و نیز علی الاکثر این جزو، قافیت باشد و قوافی بر انواع است ، چنانکه در قوافی شرح داده آید، پس جزو آخرین بیت ، ضربیست از ضروب اواخر اشعار، یعنی نوعیست از انواع قوافی ، و یکی از عروضیان عجم گفته است که جزو آخرین بیت را از بهر آن ضرب خوانند که قیام بیت بدوست ، یعنی چون عادت چنان است که گویند: ضرب الخیمة، ضرب الخباء و در پارسی گویند: خیمه بزد، و خرگاه بزد، و جز بضرب از خیمه و خباو خرگاه و مانند آن منفعت سکنی و بیتوتت حاصل نمیشود، و همچنین بی جزو آخرین ، کلام منظوم را شعر نمی خوانند، پس آن را ضرب بیت خواندند و این معنی هم بد نیست .(المعجم چ تهران صص 23-24). و رجوع به مرآت الخیال ص 97 و تعریفات جرجانی ص 60 شود. تهانوی عبارت جرجانی را چنین به فارسی گردانیده است : و آن عبارت از اجزاء مندرجه بین صدر و عروض و بین ابتدا و ضرب بیت باشد، مثلاً هنگامیکه بیت مرکب از هشت «مفاعیلن » بود مفاعیلن اول صدر و مفاعیلن دوم و سوم حشو و مفاعیلن چهارم عروض و مفاعیلن پنجم ابتدا و مفاعیلن ششم و هفتم حشوو مفاعیلن هشتم ضرب خواهد بود. و وقتی که بیت مرکب از چهار «مفاعیلن » باشد. مفاعیلن اول صدر و دوم عروض و سوم ابتدا و چهارم ضرب میباشد و در آن حشو نخواهدبود. چنانچه در رساله ٔ سید جرجانی ذکر شده . (کشاف اصطلاحات الفنون ). || (در اصطلاح مستوفیان ) آملی گوید: حشو در لغت آکندنست ، ... و به اصطلاح اهل این صناعت ، حشو عبارتست از کمیتی یا حکایتی که ذکر آن بحقیقت محاسب را مطلوب نباشد اما باید که فی الجمله آن را به مطلوب تعلقی باشد، و در جانب یمین ورق نویسند... و مقام تقریر حشو در ورق ، چهار دانگ ورق باشد از یمین تقریباً و اگر تقریر حشو اندک باشد چنانکه به چار دانگ ورق نرسد، باید که چنان آغاز کنند که البته تحریر از میان ورق اندکی بگذرد. و مقام بارز دو دانگ ورق باشد از یسار و اگر بارز بعضی از حشو نباشد،آن را «حشو مطلق » خوانند، و اگر باشد «حشو بارز» و در حشو بارز ناچار چیزی از مبلغ به سببی از اسباب کم کنند تا آنچه بماند بارز آید. و مقداری که با کم آید، آن را موضع خوانند. و باید که رقم لفظ منها با رقم لفظ بعد با آن مقدار مکتوب شود. و حینئذ اگر رقم لفظ منها مکتوب شود، بعد از تقریر نقصان هم در موضع حشو، «بقی بعده » نویسند... و هر وقت که خواهند که مبلغ حشو را تفصیلی دهند اگر اندک باشد همچنان در زیر مبلغ حشو یا در جنب آن تفصیل دهند. و اگر بسیار باشد یا نه خالی از آن نباشد که بارز را تفصیل بسیار باشد، اگر نباشد تفصیل مبلغ حشو در میان ورق نویسند زیر بارز... و اگر چنانچه بارز را تفصیل بسیار باشد. همچنان تفصیل حشو را در مقام حشو که یمین ورق است تا قریب به چهار دانگ ورق بنهند، و تفصیل بارز را در زیر بارز در میانه ٔ ورق ... و گاه باشد که تفصیل هم تفصیل حشو باشد و هم تفصیل بارز... (نفایس الفنون قسم اول ص 85 و 86 چ 1309) :
      کرده ترجیع حشو اشعارت
      بارز صیت دیگران ترقین.

      انوری.