۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه

زغار زمین نمناک و رنگ بر آورده بود، شاعر گوید: تو شان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده می ایشان را زغارا

:زغار  زمین نمناک و رنگ بر آورده بود، شاعر گوید
تو شان زیر زمین فرسوده کردی 
زمین داده می ایشان را زغارا
 مطلوب است معانی لعات پیشا اسلامی و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟ 
بررسی واژه‌شناختی و معنایی این بیت منسوب به رودکی (برگرفته از لغت‌فرس اسدی توسی) به همراه واژه‌نامه پیشاسپایی (اوستایی و پهلوی) و نگارش خطوط باستان به قرار زیر است:

معانی واژگان پیشاسپایی و کهن قطعه

  • زغار (zaγār): در لغت‌نامه اسدی و فرهنگ‌های کهن به معنای «زمین نمناک و تر»، «زمین رنگ‌آورده و زنگ‌زده» و همچنین به معنای «زمین شوره‌زار» آمده است. در این بیت، ناظر بر رطوبت، نمناکی و تباه‌کنندگی زمینِ گور یا زیر خاک است. ریشه آن احتمالاً با واژه‌های کهن ایرانی مرتبط با رطوبت و نم (یا به تعبیری با وام‌واژه‌های سغدیِ هم‌حوزه) پیوند دارد.

  • شان (šān): در ساختار «تو شان» به معنای «ایشان را، آن‌ها را» (ضمیر متصل مفعولی/مضاف‌الیهی در فارسی کهن) به کار رفته است.

  • فرسوده کردن (farsūda kardan): فرسودن، پوساندن، از میان بردن و تباه کردن کالبد و تن.

  • مر ایشان را (mar īšān rā): حرف نشانه مفعول و تأکید (مر... را) در صرف متوسط و کهن فارسی.

  • زغارا (zaγārā): «زغار» با الفِ اطلاق یا حرف اضافه شعری؛ یعنی «به زمین نمناک و تباه‌کننده».

برگردان و نگارش واژه‌های کلیدی به خط پهلوی (کتیبه‌ای و کتابی) و آوانویسی اوستایی

برای واژگان کلیدی این بیت، فرم‌های احتمالی در فارسی باستان (در صورت بازسازی ریشه‌ای) و خط پهلوی میانه (پارسی میانه ساسانی) به شرح زیر است:

۱. واژه «زمین» (Zamīn)

  • پهلوی کتابی (Pahlavī): 𐭟𐭬𐭩𐭭 (zmīn)

  • پهلوی کتیبه‌ای (Inscriptional Pahlavi): 𐭦𐭬𐭩𐭍

  • فارسی باستان (بازسازی احتمالی): *zaminā- / zam- (اوستایی: zəm- / zam-)

۲. واژه «فرسوده» / «فرسودن» (Farsūdan)

  • پهلوی کتابی: 𐭯𐭫𐭮𐭥𐭲𐭫 (plswtl / frsūdan)

  • اوستایی (ریشه باستانی فرسودن و ساییدن): فرآیند مشتق از ریشه‌های هندواروپایی ساییدن و پود کردن.

۳. واژه «خون» / تن و جان (در ابیات پیرامونی همین قطعه)

  • پهلوی کتابی: 𐭧𐭥𐭭 (xw-n / xōn)

نگارش خطی نمونه‌ی کلیدواژه‌ها (خط پهلوی کتابی / پازند):

در نگارش پهلوی ساسانی (کتابی)، واژه «زمین» به صورت زْمِين و واژه «فرسود» به صورت پْرْسُوتْ تحریر می‌شود. خط پهلوی به دلیل ماهیت هزوارش‌نویسی و نقص در ثبت برخی مصوت‌ها، واژگان را با ریشه‌های آرامی یا پهلوی خالص بازتاب می‌دهد که در متون مانوی و پازند با دقت بهتری واج‌نویسی شده‌اند.                       

/////////////

زغار. [ زَ ] (اِ) زمین نمناک و... بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 151). بمعنی زمین نمناک باشد. (برهان). زمین نمناک و تر. (ناظم الاطباء). زمین نمناک . قیاس شود بازغاره و زغاله. (از فرهنگ فارسی معین):
تو شان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده مر ایشان را زغارا.

؟ (از لغت فرس اسدی ص 151).


|| زمین شور. (ناظم الاطباء) || نوعی از خوردنی و طعام را نیز گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). || نان ارزن . نان برنج . || عنب الثعلب. تاجریزی. (از ناظم الاطباء). || بمعنی سختی و رنج و محنت هم هست. (برهان ) (از ناظم الاطباء). ژغار. ژخار. سختی. رنج. محنت. (از فرهنگ فارسی معین ). || هر چیز که زنگ بهم رسانیده باشد همچو آینه و شمشیر و غیره. (برهان ) (از فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء)... زنگ برآورده بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 151). || زغال افروخته. || اضطراب و بی آرامی .(ناظم الاطباء). || بمعنی فریاد و فغان هم آمده است. (برهان ). نعره و فریاد و قیل با زای فارسی (ژغار)... (شرفنامه ٔ منیری ). بانگ و نعره ٔ هولناک که ناگه برآید چه از بیم و چه از غضب ... آنرا به زای فارسی نیز گفته اند... (انجمن آرا) (آنندراج). فریاد.فغان . داد و فریاد جهت استمداد. (ناظم الاطباء). ژغار. ژغاره . ژغاله . فریاد. فغان. (فرهنگ فارسی معین ). بانگ سخت که از کسی برآید از بیم. (فرهنگ اسدی نخجوانی ، یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
بیکی زخم تپانچه که بدان روی کژت
بزدم جنگ چه سازی چه کنی بانگ و زغار.

ابوالمثل (یادداشت ایضاً).


سپهدار توران ز بانگ زغار
بترسید چون سخت شد کارزار.

فردوسی (از انجمن آرا).


چنان به عدل تو معمورو ایمن است جهان
که برنیاید هرگز ز هیچ سینه زغار.

شمس فخری (انجمن آرا).


رجوع به ژغار شود.

//////////////

ژغار. [ ژَ ] (اِ) سختی . (برهان ). مقابل سستی . استحکام . درشتی . صلابت . || سختی و محنت . (آنندراج ). || گیاهی که بدان جامه رنگ کنند. (برهان ). زغار. (آنندراج). رجوع به زغار شود. || غازه . (آنندراج ). || زنگ و چرک فلزات :
توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده مر ایشان را ژغارا.

رودکی.


این بیت در لغت نامه ٔ اسدی شاهد برای زغار با زاء موحده آمده است بمعنی نم و تری و زنگ و صداء و تبدیل ژ به ز در فارسی مطرد است و ظاهراً این بیت از قصیده ای است از رودکی که مطلعش این است :
درنگ آر ای سپهر چرخ وارا
کیاخن ترت باید کرد کارا.
|| نعره و فریاد و بانگ سهمناک و آواز بلند که آن را کوکا نیز گویند. (جهانگیری). بانگ تیز و سخت . غوغا. رجوع به زغار شود :
به یکی زخم تپانچه که بدان روی کریه
بزدم جنگ چه سازی چه کنی بانگ [ و ] ژغار.

بوالمثل.


در شاهد یکانه که در لغت نامه ٔ اسدی و صحاح الفرس آمده در هر دو جا «... چه کنی بانگ ژغار» آورده اند بطریق اضافه ٔ بانگ به ژغار نه بطور عطف. احتمال قوی می دهم که چون بیت فوق در مزاح و هجوی گفته شده ژغار صورتی از شکال و شغال باشد نه بمعنی بانگ سخت، مگر شواهد دیگری آن را تأیید کند. و در بیت ذیل نیز ژغار ظاهراً بمعنی نم و تری و آهار آمده است :
به ایر ماند چون پی نهاد و نعره گشاد
بود زکام درخش از ژغار تندر او.

امیر معزی (در صفت اسب).