۱۴۰۵ شهریور ۹, دوشنبه

زاستَر یعنی از آن سوتر، بوشکور گوید: ستاره ندیدم ندیدم رهی بدل زاستر ماندم از خویشتن.

 زاستَر یعنی از آن سوتر، بوشکور گوید:

  ستاره ندیدم ندیدم رهی

 بدل زاستر ماندم از خویشتن

مطلوب است معانی لعات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟    

    تحلیل واژه‌شناختی و ریشه‌شناختی قطعه ابوشکور بلخی


واژه «زاستر» (یا چنان‌که در برخی نسخ آمده: زآن‌سوتر) در بیت ابوشکور بلخی مخفف و دگرگون‌شده «از آن‌سوتر» است؛ به معنای آن طرف‌تر، دورتر، و در اینجا به کنایه از سرگشتگی، فراتر از حد تحمل رفتن کار، یا ماندن در دوردستِ بی‌راهه و حیرت.

واژه‌نامه پیشااسلامی و ریشه‌های باستانی واژگان قطعه

  • زاستر (Zāstar / Zānswatar):

    • ریشه هندواروپایی: مرکب از پیشوند پیشااسلامیِ پهلوی و اوستایی az- (از) + پسوند مقایسه‌ای -تر (در اوستایی - tara- و سانسکریت -tara-) به همراه ضمینه مکانی. در فارسی میانه (پهلوی ساسانی) معادل آن واژگان سنجشی با پسوند -تر فراوان است.

  • ستاره (Sitāra):

    • ریشه باستانی: از ایرانی باستان stārakā- (مادی یا پارسی باستان)، اوستایی stāra-، پهلوی ساسانی stār، هم‌ریشه با یونانی باستان astron و لاتین stella.

  • دیدن / دیدم (Dīdan):

    • ریشه باستانی: از ایرانی باستان di(d)- یا dai-، اوستایی daē- (دیدن، نگریستن)، پهلوی dīdan.

  • راه / رهی (Rāh):

    • ریشه باستانی: از ایرانی باستان rāda- یا پهلوی rāh (راه، روش)، در اوستایی با پسوند یا ریشه‌های مرتبط با رفتن (rāya-).

  • دل (Dil):

    • ریشه باستانی: از ایرانی باستان hradaya-، اوستایی zərəd-، پهلوی dil یا *** دلْ ( दिल )***، سانسکریت hṛdaya.

  • ماندن (Māndan):

    • ریشه باستانی: از ایرانی باستان mān- (ماندن، آرام گرفتن، خانه داشتن)، اوستایی mān-، پهلوی māndan.

  • خویشتن (Хwēshtan):

    • ریشه باستانی: از ایرانی باستان hwa-ista- یا ترکیبات خودی در فارسی میانه (xwēsh به علاوه پسوند خویشی/خودی).

نگارش بیت به خط پهلوی کتابی (پارسیک / پهلوی ساسانی)

خط پهلوی کتابی (متعلق به دوران ساسانی و سده‌های نخستین اسلامی) خطی است دست‌نویس، هم‌نشین با الفبای آرامی که برای نگارش متون فارسی میانه استفاده می‌شده است. نگارش دقیق واژه‌به‌واژه این بیت ابوشکور بلخی به خط پهلوی کتابی (از راست به چپ) به شرح زیر است:

$$\text{stʾlʾ (ستاره) \vert{} dytm (دیدم) \vert{} dytm (دیدم) \vert{} lhy (رهی) \vert{} dl' (دل) \vert{} zʾstl (زاستر) \vert{} mndm (ماندم) \vert{} Hwysh-tn (خویشتن)}$$

توضیح نویسه‌گردانی خط پهلوی: در پهلوی کتابی، حروف به صورت پیوسته نوشته می‌شوند و بسیاری از واژگان به شیوه هزوارش (آرامی‌نگاشت) یا با حروف صامت‌نگار ثبت می‌گردند. برای نمونه، واژه «دل» به صورت dl' و «ستاره» به صورت stʾlʾ نمایان می‌گردد.

/////////////

زاستر. [ س ْ / س ُ ت َ] (ق مرکب) بمعنی زانسوتر و از آن طرف تر، دورتر و پستتر باشد. (برهان قاطع). مخفف زانسوتر است. (آنندراج) :

درنگی که گفتم که پروین همی
نخواهد شد از تارکم زاستر.

دقیقی.


ستاره ندیدم ، ندیدم رهی
به دل زاستر ماندم ازخویشتن.

ابوشکور (از لغت فرس اسدی).


برو آیم و زاستر نگذرم
نخواهم که رنج آید از لشکرم.

فردوسی.


هیچ علم از عقل او موئی نگردد بازپس
هیچ فضل از خلق او گامی نگردد زاستر.

فرخی .


مجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین.

(ویس و رامین).


و آنچه صلاح من در آن است و تو بینی و مثال دهی ... از آن زاستر نشوم. (تاریخ بیهقی ص 32). کس را از این سالاران زهره نباشد که از مثال تو زاستر شود. (تاریخ بیهقی).
اندر رضای خویش تو یا رب به دو جهان
از خاندان حق تو مکن زاستر مرا.

ناصرخسرو.


دعای من ز دو لب زاستر همی نشود
بدان سبب که رسیدم بجایگاه دعا.

مسعودسعد.


چو روشن شد از نور خور باختر
شد از چشم سایه ٔ زمین زاستر.

مسعودسعد.


ساقی می ، توبه را برده پس کوه قاف
بلکه ز کوه عدم زاستر انداخته.

خاقانی.


دلم ز راه هوای تو برنمی گردد
هوای تو ز دلم زاستر نمی گردد.

خاقانی.


همه جور زمانه بر فضلا است
بوالفضول از جفاش، زاستر است.

خاقانی.


چندین هزار خلق ز جاه تو در پناه
شاید که در میانه مرا زاستر کنند.

کمال الدین اسماعیل.


بنشست آفتاب به پهلوی تو ز قدر
چرخش بدید و گفت که ای خیره زاستر.

شمس فخری.


|| بالاتر.(شرفنامه ٔ منیری):
چون بهمه حرف علم درکشید
زاستر از عرش علم برکشید.

نظامی.


به کنه مدحت او چون رسی که من باری
بسی ز خطه ٔ امکانش زاستر دیدم.

کمال الدین اسماعیل.


قبای ترا چرخ باد آستر
جنابت بود از فلک زاستر.

منیری.


|| جدا. یک سوی. (شرفنامه ٔ منیری).