۱۴۰۵ شهریور ۸, یکشنبه

سمر افسانه باشد و سر گذشت و حکایت، عنصری گوید: سمر درست بود نادرست نیز بود تو تا درست ندانی سخن مکن باور.

 سمر افسانه باشد و سر گذشت و حکایت، عنصری گوید: 

سمر درست بود نادرست نیز بود 

 تو تا درست ندانی سخن مکن باور.

مطلوب است معانی لعات پیشا اسلامی و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟

واژه «سمر» و ترکیب‌های این بیت از حیث ریشه‌شناسی و نگارش در خطوط ایرانی باستان و میانه:

بررسی ریشه‌شناختی واژه‌ها (ریشه‌های پیش‌اسلامی و ایرانی باستان)

  • سَمَر (Samar): به‌معنای افسانه، داستان شب‌هنگام، قصه و سرگذشت. این واژه بازمانده از دورهٔ ایرانی باستان است. در پارسی باستان صورت احتمالی آن *samara- (هم‌روند با ریشه‌های هندواروپایی به‌معنای گردهم آمدن، سخن گفتن یا به یاد آوردن) بوده است. در پهلوی ساسانی (pahlavīg) به صورت samar (به‌معنای داستان و افسانه) به‌کار رفته است.

  • دُرست (Drust): به‌معنای راست، صحیح، درستین و موثق. در پارسی باستان *druvasta- (ترکیبی از *druva- به‌معنای استوار، برقرار، سالم + بخش دوم مرتبط با ایستادن یا بودن). در پهلوی کتیبه‌ای و کتابی به صورت drust (به همین معنای سلامت، راستی و درستی) ثبت شده است.

  • نادرست (Nadrust): متضاد درست، غلط، دروغین. پیشوند منفی‌ساز nā- (در پارسی باستان و اوستایی na-\nā-) + drust.

  • سُخن (Soxan / Suxan): سخن، گفتار. در پارسی باستان ریشهٔ *uxan- یا *su-xan- (سخن نیک یا گفتار) دیده می‌شود. در پهلوی اشکانی و ساسانی به صورت suxt یا مشتقات آن و در فارسی میانه به صورت suxan (سُخن) آمده است.

  • باوَر (Bāvar): پذیرش، اعتقاد، اعتماد. ریشه در ایرانی باستان *bā- (درخشش، آشکار شدن یا پذیرفتن) یا مرتبط با واژگان اوستایی در حوزهٔ پذیرش و اطمینان است که در پهلوی به صورت bāvar یا bāvur (باور داشتن، اعتماد) تحول یافته است.

نگارش بیت به خط پهلوی کتابی (سیسانی متأخر / دین‌پهلوی)

نگارش این قطعه به خط پهلوی کتابی (مبتنی بر رسم‌الخط متون زرتشتی سده‌های میانه):

𐭬𐭫 𐭠𐭯𐭮𐭭𐭪 𐭡𐭥𐭣 𐭥 𐭮𐭥 𐭢𐭥𐭱𐭲 𐭥 𐭧𐭪𐭩𐭲، 𐭠𐭥𐭭𐭮𐭥𐭩 𐭢𐭥𐭩𐭣:
𐭬𐭫 𐭣𐭥𐭮𐭲 𐭡𐭥𐭣 𐭭𐭠𐭣𐭥𐭮𐭲 𐭭𐭩𐭦 𐭡𐭥𐭣
𐭲𐭥 𐭲𐭠 𐭣𐭥𐭮𐭲 𐭭𐭣𐭭𐭩 𐭮𐭧𐭭 𐭬𐭪𐭭 𐭡𐭠𐭥𐭥

(توجه: خط پهلوی خطی است ابجدی و هم‌خوان‌بر که برای خواندن دقیق نیازمند آوانگاری دقیق و شناخت هزوارش‌هاست).

نگارش بازسازی‌شده به خط پارسی باستان (خط میخی هخامنشی)

با استفاده از واژگان معادل در پارسی باستان (به شیوهٔ نویسه‌گردانی میخی کتیبه‌های بیستون یا تخت جمشید):

𐎿𐎶𐎼 𐎠𐎳𐎿𐎴𐎭 𐎠𐎿𐎫 𐎡𐎴 𐎿𐎼𐎥𐎹𐎩
(Samara afsana asta 𐎹...)

////////////////

سمر. [ س َ م َ ] (ع اِ) افسانه. (برهان). حدیث لیل. (آنندراج ) (منتهی الارب) :
ویژه تویی در گهر سخته تویی در هنر
نکته تویی در سمر از نکت سندباد.

منوچهری.


برنه بکفم که کار عالم سمر است
بشتاب که عمرت ای پسر درگذر است.

خیام.


نام وصیتت رونده همچو مثل
خصمت آواره درجهان چو سمر.

شرف الدین شفروه.


سایه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآید شمس انشق القمر.

مولوی.


در سمر میخواند و درزی نامه ای
گرد او جمع آمده هنگامه ای.

مولوی.


|| داستان :
راند خواهم ز گفته هات مثل
گفت خواهم ز کرده هات سمر.

مسعودسعد.


لیکن می نماید که مراد ایشان تقریر سمر و تحریر حکایت بوده است . (کلیله و دمنه ).
سرانگشت قلم زن چو قلم بشکافید
بن اجزای مقالات و سمر بگشائید.

خاقانی.


از عجایب روزگار سمرها شنیده بود. (سندبادنامه ص 148).
ز قند من سمرها در جهانست
در قصرم سمرقندی از آن است.

نظامی.


ز حدیث حسن لیلی بگذشت شوق مجنون
اگر این صفت بدانی و اگر آن سمر بخوانی.

سعدی.


|| مشهور. معروف :
هنر و فضل تو بر خلق چرا عرضه کنم
چون بنزدیک همه خلق بهر دو سمری.

فرخی.


گرچه بازوی هنر داری و دست و دل و کار
ورچه درجنگ بدین هر سه نشانی و سمر.

فرخی.


سمرم من شده و افتاده ام از خانه ٔ خویش
زین ستوران که بجهل و بسفاهت سمرند.

ناصرخسرو.


تو خداوند چو خورشید بعالم سمری
همچنین بنده ٔ زارت بخراسان سمر است.

ناصرخسرو.


ای عالم جود و گرد عالم
جود تو سمر سخای تو فاش.

سوزنی.


تو کین روی داری بحسن قمر
چرا در جهانی بزشتی سم.

سعدی.


|| بمجاز، به معنی سخن. (غیاث). || مجلس افسانه گویان. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ضوء قمر. || روزگار و زمانه. || تاریکی شب. || شب. (آنندراج) (منتهی الارب). || درخت مغیلان. (تحفه ٔ حکیم مؤمن). طلح. ام غیلان. مغیلان. خار مغیلان.