ریشه باستانی کردر: کردر. [ ک َ دَ ] (اِ) دره ٔ کوه بود. (فرهنگ اسدی ). زمین کوه و دره را گویند. (برهان ). دره . (فهرست شاهنامه ٔ ولف ) :
خوارزم کرد لشکرش ار بنگری هنوز
بینی علم علم تو بهر دشت و کردری .
عنصری بلخی (از فرهنگ اسدی).
معنی و ریشهشناسی واژه کردر (یا کردری) در ادب پارسی و متون کهن، نشاندهندهٔ عمق دیرینگی این واژه در ساختار جغرافیایی و زبانی ایران باستان است.
واژهشناسی و معانی در فرهنگها
- درهٔ کوه و زمین پست: چنانکه از لغت فرس اسدی طوسی و برهان قاطع نقل شده، «کردر» بهمعنای دره، دامنه یا فرورفتگی میان کوههاست.
- کاربرد در شاهنامه: در فهرست شاهنامهٔ فریدون ولف نیز این واژه با همین مفهوم جغرافیایی و عارضههای طبیعی زمین ثبت شده است.
ریشه در زبانهای ایرانی باستان
این واژه ریشهای کهن در زبانهای ایرانی میانه (پهلوی) دارد و با پسوند یا ساختار مکانی مرتبط است:
- در پهلوی اشکانی و ساسانی، پسوند یا بنهای مرتبط با ساخت و ساز، زمینشناسی یا عوارض طبیعی زمین دیده میشود.
- برخی پژوهشگران زبانشناسی تاریخی، این واژه را با بنهای مربوط به «بریدن»، «شکافتن» یا «حفر کردن» مرتبط میدانند؛ به این معنا که «کردر» زمین شکافتهشده میان دو کوه یا همان دره است (مشابه کارکرد واژگان همخانواده در زبانهای ایرانی).
اگر درباره ریشهشناسی دقیقتر این واژه در متون پهلوی یا بررسی تطبیقی آن در دیگر فرهنگنامههای کهن (مانند مُهذّب الاسماء یا آثار لغتشناسان) پرسشی دارید، بفرمایید تا بیشتر بررسی کنیم.
آری با نگارش پهلوی لطفا
در بررسی این واژه با نگارش و ریشهشناسی در زبان پارسی میانه (پهلوی)، روند تحول و ساختار واژهشناختی «کردر» بهصورت زیر قابل تحلیل است:
۱. نگارش در خط پهلوی (کتابی / فراهنگ پهلوی)
در خط پهلوی کاتبی، واژگان مرتبط با بنهای دستوریِ «کردن» یا ساختهشده با پسوندهای مکانی معمولاً با حروف صامت و به شیوهٔ هزوارش یا نگارش سنتی ثبت میشدند. برای واژهٔ «کردر» (به معنای دره، شکاف زمین، یا زمینِ حفرشده و پستیبلندی) در پهلوی میانه صورت زیر متصور است:
- نگارش پهلوی (کتابی):
$\text{k-lt-l}$ یا $\text{k-rt-l}$ (به خط پهلوی بوکپلات / کتابی) - آوانویسی پهلوی (Middle Persian Transliteration):
krt-rیا به شکل صریحتر برگرفته از بن فعل
۲. ریشهشناسی و ساختار دستوری
این واژه از نظر ریشهشناختی با فعل «کردن» (در پهلوی: kardan / بن مضارع: kun-، بن گذشته: kard) و پسوند مکانی یا اسمسازِ -ر (
-r) در زبانهای ایرانی میانه پیوند دارد:- بنِ کَرد (kard):
در زبانهای ایرانی باستان (اوستایی kərəta- به معنی ساختهشده، بریدهشده یا حفرشده) و پهلوی، علاوه بر مفهوم کلی «انجام دادن»، در معنای کهنتر خود یعنی «بریدن»، «شکافتن زمین» و ایجاد حفره یا شیار نیز به کار میرفته است. - پسوند -ر (-r):
در ساختار واژگان عوارض زمین و ابزار در زبانهای ایرانی، پسوندی است که برای دلالت بر مکان، حاصلِ کار، یا پستیبلندی میآمده است. - بنابراین، کردر در ریشهٔ پهلوی خود بهمعنای «زمینِ شکافتهشده»، «زمینِ حفرشده توسط طبیعت» یا همان دره و بستر رود میان کوههاست که با ساختار دستوریِ «کَرد + ر» مطابقت دارد.
این تعبیر پویاییِ واژه را از متن پهلوی و زبانهای ایرانی میانه به شعر فارسی دورهٔ غزنوی و سلجوقی (مانند اشعار عنصری و ناصرخسرو) منتقل کرده است.
///////////////////////////
کردر. [ ک َ دَ ] (اِ) دره ٔ کوه بود. (فرهنگ اسدی ). زمین کوه و دره را گویند. (برهان ). دره . (فهرست شاهنامه ٔ ولف ) :
خوارزم کرد لشکرش ار بنگری هنوز
بینی علم علم تو بهر دشت و کردری.
شمال اندروگر بجنبد نداند
فراز از نشیبی و از کوه کردر.
قلم کردار دست و پایش و گوش
چو نامه درنوردد کوه و کردر.
مثل ز باختر و خاورار بجوئیشان
دوند پست کنان کوه و کردر آتش و آب .
زاهدآسا کباده ٔ زربفت
بر سر کوه و کردر اندازد.
ز راوذ به راوذ ز بیدا به بیدا
ز وادی به وادی ز کردر به کردر.
آن را که در این خلاف باشد
گو رو به مصاف شاه بنگر
تا مغز مخالفانش بینی
خرمن خرمن به کوه و کردر.
|| زمین پشته پشته .(برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (صحاح الفرس ). || زمین هموار. (ناظم الاطباء) :
خورشید پیش طلعت او تیره
گردون بجای حضرت او کردر.
چو رنگ و ماهی باشم به کوه و در دریا
چو شیر و تنّین خسبم به بیشه و کردر.
گه جهم همچو رنگ برکهسار
گه خزم همچو مار در کردر.
مدحهای تو حرز جان و تنم
در بیابان و بیشه و کردر.
|| ده . قصبه . (یادداشت مؤلف ) :
درازتر سفر او بدان رهی بوده ست
که ده زده نگسسته ست و کردر از کردر.
|| زمین سخت . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین).
خوارزم کرد لشکرش ار بنگری هنوز
بینی علم علم تو بهر دشت و کردری.
شمال اندروگر بجنبد نداند
فراز از نشیبی و از کوه کردر.
قلم کردار دست و پایش و گوش
چو نامه درنوردد کوه و کردر.
مثل ز باختر و خاورار بجوئیشان
دوند پست کنان کوه و کردر آتش و آب .
زاهدآسا کباده ٔ زربفت
بر سر کوه و کردر اندازد.
ز راوذ به راوذ ز بیدا به بیدا
ز وادی به وادی ز کردر به کردر.
آن را که در این خلاف باشد
گو رو به مصاف شاه بنگر
تا مغز مخالفانش بینی
خرمن خرمن به کوه و کردر.
|| زمین پشته پشته .(برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (صحاح الفرس ). || زمین هموار. (ناظم الاطباء) :
خورشید پیش طلعت او تیره
گردون بجای حضرت او کردر.
چو رنگ و ماهی باشم به کوه و در دریا
چو شیر و تنّین خسبم به بیشه و کردر.
گه جهم همچو رنگ برکهسار
گه خزم همچو مار در کردر.
مدحهای تو حرز جان و تنم
در بیابان و بیشه و کردر.
|| ده . قصبه . (یادداشت مؤلف ) :
درازتر سفر او بدان رهی بوده ست
که ده زده نگسسته ست و کردر از کردر.
|| زمین سخت . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین).
