رُس. گلوبنده بود یعنی رژد بخوردن ابوشکور گوید: بیلفنج و ز الفغده خوشخور گلو را ز رسی بسر بر مبر رسی بود گویند شاره(؟) رسان همهساله چشمش بچیز کسان
این مدخل رُس از نظر معنایی جالب است و با مدخل قبلی نُس نیز نباید بدون دلیل یکی گرفته شود.
متن مدخل
با حفظ صورت و ابهامهای نسخهای که فرستادهاید:
رُس. گلوبنده بود، یعنی رژد بخوردن. ابوشکور گوید:
بیلفنج و ز الفغده خوشخور
گلو را ز رسی به سر بر مبر
رسی بود، گویند شاره [؟] رسان
همهساله چشمش به چیز کسان.
معنی
اسدی برای رُس میگوید:
«گلوبنده بود، یعنی رژد بخوردن»
یعنی رُس صفت یا حالتی برای کسی است که در خوردن آزمند و حریص است؛ «گلو را گرفتن/بستن» در تعبیر «گلوبنده» ظاهراً در اینجا به معنای حرص و ولع در خوردن آمده است.
از همین رو رَسی / رُسی در بیت ابوشکور احتمالاً به کسی اشاره میکند که در خوردن حرص دارد یا چشم به خوراک و مال دیگران دارد.
مصراع پایانی:
همهساله چشمش به چیز کسان
این معنی را تقویت میکند: شخصی که پیوسته چشم به داشتهٔ دیگران دارد و در خوردن یا بهرهبردن از آن طمع میکند.
نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «رُس»
این رُس را نباید با بَخس، بیوس، لوس، چاپلوس که در مدخلهای قبلی داشتیم، صرفاً به دلیل نزدیک بودن معنا یکی گرفت. همچنین با نُس مدخل قبلی نیز از نظر ریشهشناختی نباید خویشاوند فرض شود.
اینجا اسدی خودش شاهد بسیار خوبی برای معنای واژه داده:
رُس → گلوبنده → رژد بخوردن
بنابراین هستهٔ معنایی آن ظاهراً حرص در خوردن / شکمبارگی است.
«رَسی» یا «رُسی»؟
این قسمت برای تصحیح نهایی مهم است:
رسی بود گویند شاره(؟) رسان
خوانش «شاره رسان» برای من در این صورت تایپی قطعی نیست. بهتر است فعلاً همان [؟] را نگه داریم و از اصلاح حدسی خودداری کنیم. همچنین باید مشخص شود که «رسی» در اینجا با رُس ارتباط صرفی دارد یا صورت دیگری از واژه است.
آیا واژه پیشااسلامی است؟
فعلاً نمیتوانم آن را بهطور قطعی به فارسی باستان یا پهلوی برسانم.
ولی این مدخل یک شاهد بسیار قدیمی دارد: ابوشکور بلخی. این امر برای تاریخ زبان فارسی مهم است، اما بهتنهایی اثبات نمیکند که خود واژه از دورهٔ پیش از اسلام به ارث رسیده است.
بنابراین طبقهبندی فعلی:
رُس — واژهٔ فارسی کهن؛ «گلوبنده، حریص در خوردن». شاهد: ابوشکور بلخی. ریشهٔ پیشااسلامی: هنوز اثباتنشده.
و برای کار اصلی ما، فعلاً هیچ صورت پهلویِ حدسی برای «رُس» نمینویسم. اگر تصویر همین صفحه از لغت فرس را داشته باشیم، میتوانیم «رژد»، «رسی» و مخصوصاً «شاره رسان» را هم دقیقتر حل کنیم.
/////////////////
رُس. [رُ] (ص) اکول و پرخور. (ناظمالاطباء) (برهان). اکال. (انجمنآرا) (آنندراج). حریص در خوردن. (فرهنگ خطی). پرخور. (فرهنگ نظام). اکول. گلوبنده بود، یعنی رس. (از لغت فرس اسدی):
خواجه یکی غلامک رس دارد
کز ناگوارد خانه چو تس دارد.
منجیک.
رادمردان همه با درگهش آموختهاند
چون بز رس که بیاموزد با سبز گیاه.
فرخی.
وآنکه بر کس به خیره گردد رس
عیش او گنده دان چو درگه کس.
سنایی.
هردری نیستم چو گربهٔ رس
شاید ار نیستم چو سگ ساجور.
انوری.
|| به معنی حریص نیز آمده. (انجمنآرا) (آنندراج) (فرهنگ جهانگیری). حریص. (فرهنگ نظام):
ای رس بجز از بهر تو نگردد
این خانهٔ رنگین پررسانه.
ناصرخسرو.
در داد شاعران را لطفت ز خاص خویش
رس کرد مجرمان را لطف تو بر گناه.
سیدحسن غزنوی.
|| مردم زرداندام. (از ناظمالاطباء). || اخاذ. (آنندراج) (انجمنآرا).
