۱۴۰۵ مهر ۴, شنبه

 Feraidoon Alavi

5d 
خاطره ای از جنگ
درساعت هفت بامداد روز سی و یکم شهریور1359 ارتش عراق از راه آب و زمین و هوا به میهن ما حمله را آغاز کرد. همراه همسر و دو فرزند چهار و هشت ساله مان در اهواز زندگی میکردیم. من در شرکت نفت و همسرم در سازمان تامین اجتماعی مشغول کار بودیم. پیش از انقلاب زندگی راحت و خوبی داشتیم. حقوق و مزایای کافی، مسافرت های داخل و خارج کشور، معاشرت های سالم خانوادگی، بودن تفریحات و ورزش هائی از قبیل گلف، تنیس، بولینگ، اسب سواری و استفاده از امکانات بسیار زیادی که شرکت نفت برای ما کارمندان فراهم کرده بود جائی برای تقاضاهای دیگر نمیگذاشت. در محیط کار مبنای پیشرفت لیاقت بود، تقریباً کسی را نمیشناختم که بدون شایستگی به جائی رسیده باشد ، چرا که کارها تخصصی بود و اگر کار را بلد نبودی با نقش بازی کردن نمیتوانستی کسی را گول بزنی .
حدود دو سال پیش از آغاز جنگ و شش ماه پیش از انقلاب برای استفاده از مرخص سالانه همراه خانواده ام به تهران رفته بودیم. شرکت نفت در محمودآباد شمال و در کنار دریای مازندران تاسیساتی ایجاد کرده بود که کارمندان میتوانستند به مدت یک هفته در یکی از صدها ویلائی که در آنجا ساخته شده بود اقامت کنند. ویلاها دو اتاق خوابه و به وسایل مورد نیاز مجهز بود. ناشتا، ناهار و شام با بهای کم در رستوران کمپ با کیفیت بالا سرو میشد و اجاره ویلا ناچیز و تقریبا رایگان بود. روزها در پلاژ اختصاصی شنا میکردیم و شبها با نوای موسیقی به رقص و پایکوبی میپرداختیم. در آن یکهفته میتوانستی با اسب سواری، قایقرانی، تماشای فیلم های سینمائی و کارهائی از این دست سرگرم شوی یا در کنار بار کیلاسی ویسکی اسکاتلندی مزه مزه کنی. محیطی آرام و خانوادگی که بهشت را بیاد میآورد. مرد و زن وکودک و پیر و جوان خود را به موج دریا میسپردند و همراه آنها بالا و پائین میرفتند. دختر و پسرهای جوان با شادی و نشاط توپ بازی میکردند و بهم آب میپاشیدند و صدای خنده و شادی آنها سالخوردگان را هم به نشاط میآورد. در سالهائی که به آنجا میرفتیم هیچگاه ندیدیم و نشنیدیم کسی از مردها یا پسرها برای دخترها و زنهائی که در آنجا بودند مزاحمتی ایجاد کنند و یا تجاوز جنسی و یا بطورکلی رفتارهای ناشایست پیش بیاید و نمیتوانم درک کنم که چرا اسلام و رهبران آن اینهمه اصرار به حجاب و جدائی جنس مخالف دارند. بگذاریم و بگذریم.
بعد از هفته ای استراحت و تفریح در کمپ محمودآباد و گشتی در سایر شهرهای زیبا و باصفای شمال به تهران برگشتیم . در همان روز در تهران و دوازده شهر دیگر ایران حکومت نظامی اعلام شد که کسی در ابتدا آنرا چندان به جد نمیگرفت. شبی وقتی از یک جشن عروسی به محل اقامتمان برمیگشتیم، برای اولین بار گروهی صدنفری را دیدیم که همگی مردان ریشداری بودند که در حال دویدن شعار "مرگ بر شاه" میدادند. البته در آن زمان اینجا و آنجا تظاهراتی دیده و شنیده میشد، ولی تا آن شب شعارمرگ بر شاه نشنیده بودم. راستش من و آشنایان و دوستانم بعنوان جوانانی که چهار کلاس درس خوانده یا نخوانده بودیم چندان دل خوشی از بعضی از سیاست های شاه و کل سیستم نداشتیم و در گفتگوهای خصوصی میگفتیم " این بابا بره، هر کی بیاد بهتره" ، غافل از اینکه چه آرزوی باطلی داشتیم.
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
چند هفته بعد در پایان مرخصی به اهواز برگشتیم و مشغول کار شدیم. چندی گذشت تا اینکه روزی که برای انجام کاری به ساختمان مرکزی شرکت نفت در اهواز رفته بودم عده ای از کارکنان شرکت را دیدم که در محوطه بیرون ساختمان ایستاده بودند و دو به دو و چند نفری گپ میزدند، که بنظر کاملاً غیرعادی جلوه میکرد. جلو رفتم و از آشنائی که در بین جمعیت ایستاده بود پرسیدم اینجا چه خبر است؟ گفت ما در اعتصاب هستیم. گفتم خواسته اعتصاب کنندگان چیست؟ گفت افزایش حقوق، آزادی زندانیان سیاسی و چند درخواست دیگر. گفتم آزادی زندانیان سیاسی را میفهمم ولی حقوق ما که ازهمه سازمانها و شرکت های دولتی بیشتر است دیگر چه انتظاری داریم. نگاه تندی بمن انداخت و گفت نکند تو هم ساواکی هستی؟ دیدم جای ماندن نیست. لبخندی زدم و آنجا را ترک کردم . وقتی به محل کارم رسیدم خبر پخش شده بود و دو نفر از همکارانمان را که همیشه عقاید چپی داشتند دیدم و سلام کردم. یکی از آنها گفت فلانی ما در اعتصابیم تو چطور؟ نمیدانستم چه بگویم، حالتی بین شرم و یا رودربایستی داشتم و وقتی آنها را منتظر جواب دیدم شانه ای بالا انداخته گفتم چرا که نه! با شادی مرا در آغوش گرفته گفتند تا حالا سه نفریم بیائید بسراغ بقیه برویم . خلاصه در کوتاه مدتی بجز رئیس اداره مان که بعد ها دانستیم از همه مان عاقل تر است را به اعتصاب واداشتیم. راستش بدم نمیامد چند روزی بدون کار کردن ول بگردم و پیوستن به اعتصاب و انقلاب این ولگردی را محیا کرده بود.
روزها به جلو ساختمان مرکزی شرکت در اهواز میرفتیم و میایستادیم و گپ میزدیم و فلسفه بافی میکردم بدون اینکه بدانیم بدنبال چه هستیم و چه میخواهیم، یا لااقل من نمیدانستم. ولی بگمانم میدانستیم که چه چیزی را نمیخواهیم و آن چیز شاه بود. در آن روزها و شاید امروز هم، من که از سیاست چیزی نمیدانستم و احتمالا بسیارانی از ما مانند گوسفندانی بودیم که در جریان سیلابی قرار گرفته ایم که بدون اینکه بخواهیم به حرکت سریع و شتابان سیل تن داده بودیم و بی اختیار به جلو رانده میشدیم. سربازان ارتش هم با ساز و برگ کامل نظامی در برابر ما به خط ایستاده بودند و افسران فرمانده آنها هر از چندی آنها را به رژه و حرکت صفی و نظامی وامیداشتند ، شاید به این خیال و امید که ما را دچار هراس کنند، غافل از اینکه کسی از آنها نمیترسید و آن سربازان و یال و کوپالشان چندان جدی گرفته نمیشدند و ژست های آنها بیشتر مایه تفریح و شوخی قرار میگرفت. سالها و باید گفت هفته ها بعد از آن انقلاب و وقایع شومی که در پی آن آمد بارها از خود پرسیدم آخر این چه کاری بود که ملت ما کرد؟ تردیدی نیست که وضع کلی میهن ما میتوانست و باید بسیار بهتر از آنچه بود میبود ، ولی چرا ما خودمان را از چاله به چاه انداختیم؟ خیام بزرگ ما فرمود:
دوشم گذر افتاد به ویرانه طوس
دیدم جغدی نشسته بر جای خروس
گفتم چه خبر داری از این ویرانه؟
گفتا خبر اینست که افسوس افسوس
گرد هم آئی های جلو ساختمان مرکزی شرکت ادامه داشت بتدریج عده بیشتری به اعتصابیون افزوده میشد و ما که هر شب به رادیو بی بی سی گوش میکردیم، اخبارآنروز و برنامه راه پیمائی روز بعد را میشنیدم. تو گوئی آن رادیو سخن گو و اعلام کننده نظرات سازمان های انقلابی است. بی بی سی به روشنی محل راه پیمائی در کلان شهر های ایران را با جزئیات اعلام میکرد. مثلاً میگفت راه پیمائی در تهران در ساعت ده بامداد از میدان شهیاد و میدان فوزیه آغاز میشود و به میدان بیست و چهار اسفند و مقابل دانشگاه تهران منتهی میشود، در اهواز از خیابان نادری و سی متری آغاز و تا میدان فلکه ادامه خواهد داشت. خلاصه مسیر و زمان تظاهرات روز بعد در چند دقیقه به آگاهی همه میرسید. نوار های کاست پیام های آیت الله خمینی که ساعتی پیش تلفنی از پاریس رسیده بود توسط گروهی که هیچگاه هویت آنها بر ما روشن نمیشد ضبط و تکثیر و بوسیله کسانی که نمیشناختیم در بین جمعیت توزیع میشد. این اشخاص وقتی کاست را بدست کسی میدادند از او میخواستند که بعد از گوش کردن به آن نسخه یا نسخه هائی از ان تهیه کرده و به دیگران بدهند. برنامه ریزی ها دقیق و منظم و پیدا بود که برگزار کنندگان آن دارای سازمان و تشکیلات بسیار منظم و خوبی بودند . در تجمعات همیشه سیستم پخش صدا از پیش آماده بود و سخنران ها بیشتر آخوند بودند . در ضمن صحبت آنها عده ای به جمعیت آب و یخ میدادند و بار ها دیدم که اگر کسی در بین جمعیت با صدای بلند سوالی منطقی را مطرح میکرد که بوی حمایت از رژیم شاه میداد، بوسیله کسان خاصی بشدت و با خشونت امر به سکوت وخفه میشد و بیشتر پاسخ هائی که به آن گونه اظهارات منطقی داده میشد این بود که حالا وقت این حرفها نیست و فعلا باید وحدت را حفظ کنیم، یکی نبود بپرسد که اگر حالا وقت این حرفها نیست پس کی هست؟ بعدها وقتی شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی سر داده میشد ، کسی نمیپرسید که جمهوری اسلامی دیگر چه صیغه ای است یا نمیگفت ما که استقلال داریم. رادیوی بی بی سی در برنامه اخبار خود به شایعات دامن میزد مثلا میگفت به موجب اطلاع امروز در اثر تیراندازی ماموران حکومت نظامی چندین نفر در اهواز کشته شدند و این در حالی بود که ما که در آن شهر بودیم و در تظاهرات شرکت داشتیم چنین چیزی را نشنیده بودیم و خلاصه اینکه با گسترش شایعات بی پایه به آتش خشم جامعه دامن زده میشد و مردم را بنادرست تحریک میکرد. فاجعه سینما رکس آبادان را که خود آخوند ها با بیرحمی و بقصد بدنام کردن شاه و ساواک و تحریک مردم مرتکب شدند را که دیگر همه میدانند. روزی برای دیدار خاله ام به منزلشان رفته بودم، همسر ایشان که پزشکی فرهیخته و آگاه بودند ضمن گفتگو از من پرسید آیا شما هم در این تظاهرات ضد سلطنت شرکت میکنید؟ گفتم خیر اما با آنها همدلم. گفتند به باور من کار درستی نمیکنید. بادی در گلو انداخته گفتم الان سی و چند ملیون نفر در پی براندازی این رژیم هستند، آیا همه اشتباه میکنند؟ پاسخ دادند که " من در جوانی در دبیرستان درس میدادم و گاهی میشد که تنها یکی از شاگردان جواب درست مساله ای را که به آنها داده بودم پیدا میکرد و بقیه از حل آن عاجز میماندند. آیا میتوان گفت که چون آنها اکثریت بودند جواب آنها درست بوده؟ در برابر آن گفته درست و منطقی چیزی برای گفتن نداشتم و ساکت ماندم و کماکان در راه پیمائی ها شرکت نمیکردم.
روز بیست و شش دیماه سال 57 یعنی روزی که شاه و شهبانو از ایران رفتند مصادف با زادروز من بود که سی ساله شدم. تا آنجا که بخاطر دارم بدلائلی در روزهای تولدم دچار افسردگی میشوم و آنروز بخصوص در زمان اعلام خروج شاه من و همسر و پسر دو سه ساله ام در خیابان پهلوی اهواز در حال عبور بودیم، جمعیت دیوانه وار فریاد مرگ بر شاه سرداده و به شادی و سرور مشغولِ تفریح بودند. دچار غم مبهمی شدم، احساس میکردم در آن شادی مردم سهیم نیستم، نمیدانم که ایا آن اندوه از رفتن شاه بود
بله شاه رفت و مدت کوتاهی پس از آن در دیارغربت دق کرد و درگذشت. آن مرد بزرگ در دنیا سرگردان بدنبال جائی میگشت که بمیرد و در حالیکه همه دنیا به او که روزی افتخار میکردند به حضورش برسند پشت کرده بود، دوست جوانمرد و راستینش زنده نام انور سادات در برویش گشود و گفت: کرم نما و فرود آی که خانه خانه توست.
چند روز پس از خروج پادشاه، خمینی به ایران آمد و رژیم سلطنتی سرنگون شد و بلافاصله اعدام های بیشمار در پی بیدادگاه های چند دقیقه ای شروع و عکس های زشت و دلخراش اعدام شدگان صفحات اول روزنامه ها را اشغال کرد، سرود های انقلابی که گویا یک شبه ساخته ، پرداخته و اجرا شده بود برنامه اصلی تلویزیون و رادیو را تشکیل میداد .
صدام حسین و بسیار بزرگتر از او کجا گستاخی آن داشتند که به ایران قوی، یک پارچه و یکدست چشم ناپاک بیاندازند، چه رسد به حمله نظامی و جنگ با آن ، جنگ هشت ساله بیحاصلی که میتوانست پیش نیاید و تازه ادامه شش سال آخرش به اصرار و خواست شخص خمینی و یاران ایران ویران کن او بود. روسیه و آن کشورهای تازه بنیاد سواحل دریای مازندران و بلعیدن نفت و گاز و خاویار ناب آن که داستان دیگری دارد. راست گفته اند که دم شیر پیر را موش هم گاز میگیرد
شرح هجران و آن سوز جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
کارکنان شرکت نفت و ارتش دلیر ایران که سهم تعیین کننده ای در پیروزی انقلاب داشتند شاید بیشتر از دیگر طبقات اجتماع ضربه خوردند. البته هیچ گروه و دسته ای به اندازه نظامی ها صدمه نخورد. اعدام های بدون محاکمه یا چند دقیقه ای افسران لایق و شایسته ای که میتوانستند نیرو های زمینی، هوائی و دریائی ما را در جنگ فرماندهی کنند و صدام حسین را بر جای خود بنشانند و نتیجه جنگ را در همان ماه های اول تغییر دهند دیگر نبودند.
زندانی کردن، پاکسازی و اخراج مدیران و کارکنان لایق شرکت نفت و جایگزین کردن آنها با آدمک های کم سواد ولی مکتبی که صنعت بزرگ و ملی ما را آنچنان آسیب زد که تا کنون سر راست نکرده است.
بهر حال جنگ آغاز شد و ما دراهواز پشت جبهه با همه دشواری ها به زندگی ادامه میدادیم. بعضی ها زن و بچه را برداشته و از اهواز خارج شدند ودیگر هرگز برنگشتند. گروهی دیگر از جمله من، خانواده ها مان را به شهر های دیگر فرستادیم ولی خودمان در شهر ماندیم ، شهری که ساکنانش بیشتر مرد بودند. مردانی دلزده از انقلاب اسلامی و بیزار از جنگی بیهوده و دور از خانواده ، خسته و درمانده ولی مقاوم و سرسخت در شهر ماندیم و پشت به دشمن نکردیم و اگرچه مستقیما در جبهه ها و جنگ شرکت نداشتیم در شهر ماندیم و از این راه نه تنها صنعت نفت را سرپا و زنده نگاه داشتیم بلکه با ماندن خود این پیام را به سربازان و رزمندگان فداکار در جبهه ها میدادیم که آنان تنها نیستند . بیاد دارم در روزهای خاصی که نیروهای ما طرح های سری هجوم به دشمن را آغاز میکردند و روز حمله نامیده میشدند ، تماه شهر در خدمت جبهه قرار میکرفت. خیابانهائی که مسیر جبهه به بیمارستان ها بود قرق میشد و هیچ اتوموبیل و وسیله نقلیه ای بجز آمبولانس ها اجازه رفت و آمد در آنها را نداشت و تنها خودرو های ارتشی در آن خیابانها دیده میشد. چندین هتل از جمله هتل اهواز و هتل نادری به بیمارستان تبدیل شده بود و تعدادی از اطاق ها بصورت اطاق عمل و جراحی درآمده بود. صف های طولانی تا بیرون ساختمان سازمان انتقال خون تشکیل میشد تا داوطلبان بتوانند بنوبت خون خود را به مجروحان و زخمی ها اهدا کنند. و صحنه هائی از این دست فراوان بود و من افتخار میکنم که در بین ده ها هزار نفر اهوازی هایی بودم که سهم ناچیزی در آن مقاومت میهنی داشتیم. اما هرگز برای همدلی با انقلابیون پنجاه و هفتی خودرا نبخشیدم، ما را نبخشید که سزاوار بخشش نیستیم.
See less