باب السين
لمس
باشد یعنی بسودن، بوشکور گوید:
تا کجا گوهر است[2]
نشناسم دست سوی دگر نپرواسم
لختی باشد که جنگیان دارند، آلت حربست [عنصری
گوید:
تو چگونه رهی که دست اجل بر سر
تو زند همی سرپاس]
ترس بود [فردوسی گوید:
بیزدان هر آنکس که شد ناسپاس
بدلش اندر آید زهر سو هراس]
غافل بود و نادان طبع و درخواب شده [بوشکور
گوید:
این جهان سر بهسر همه فرناس
نَز جهان من یگانه فرناسم[6].
عنصری
گفت:
گفت نقاش چونکه نشناسم
که نه دیوانه و نه فرناسم[7]]
و تکژ دانهٔ انگور بود [بهرامی گوید[9]:
آن خوشه بین چنانکه یک خیک پر نبیذ
سر بسته و
نبرده بدو دست هیچکس
بر
گونه سیاهی چشم غُژم او
هم بر مثال مردمک[10]
چشم، ازو تکس]
پایبسته و درمانده بود، بشغلی که نه بتواند
شدن و نه بتواند بودن [دقیقی گوید:
خدایگانا
پامس
بشهر بیگانه
فزون از این نتوام نشست دستوری]
ریز خاشاک بود، و مردم فرومایه را بدین معنی خس
خوانند،
بچشم تو اندر خم
افکند باد
بچشمت بر از یاد رنج اوفتاد[13]
[عسجدی گفت:
بدان رسید که بر ما بزنده بودن ما
خدای
وار همی منتی نهد هر خس]
در فارسی فرو
پژمردن بود از غم و بعربی چیز بی قیمت باشد [آغاجی گوید:
ای نگارین ز تو رهیت
گست دلش
را گو بِبخس
و گو بگداز ]
فروتنی
بود و کسی را بچربزبانی فریفتن و لابه کردن [عنصری گوید:
چون بیامد بوعده بر[16]
سامند
آن کنیزک
سبک ز بام، بلند
بِرَسَن سوی او
فرود آمد
گفتی[17]
از جنبشش درود آمد
جان سامد را بلوس
گرفت
دست و
پای و سرش ببوس گرفت]
چاپلوس[18]
فریبنده بود [لبیبی
گوید:
بوشکور گفت:
مکن خویشتن سهمگن چاپلوس
که
بسته بود چاپلوس از فسوس[19]
]
خوهل بود یعنی کژ [دقیقی
گوید:
بجز بر آن صنمم
عاشقی فسوس آید
که جز بر آن رخ او عاشقی کیوس
آید]
مردم خربط[21]
باشد [ابو المؤید بلخی گوید:
ملول مردم کالوس
بی محل باشند
مکن
نگارا این خوی و طبع را بگذار]
خشم و تندی باشد [رودکی
گفت:
گر نه بدبختمی مرا
که فکند
بیکی جاف جاف زود غَرَس
او مرا پیش شیر بِپسندد[23]
من نتاوم[24]
برو نشسته مگس[25]]
اتباع است یعنی
سفله چون تار و مار و بیاب و تفسیر آن قاش
و قماش
[كذا؟] بود [منجیك گوید:
دوش دانستم کاین رنج همه وسواس است[27]
مردم داس و
دلوس از درِ روی آماس است]
فش باشد یعنی مانند [فرخی
گوید:
یکی خانه کرده است فرخار
دیس
که بِفروزَد
از دیدن او روان]
میدان بود، فردوسی[29]
گفت:
نشانه نهادند بر اسپریس
سیاوش
نکرد ایچ با کس مکیس
ستاره مشتری بود. [خسروی[30]
گوید:
چشمه آفتاب و زهره و ماه
تیر و برجیس
و فرقد[31]
و بهرام
طمع بود [عنصری
گفت]:
نکند میل بیهنر بهنر که بیوسد
ز زهر طعم شکر
پوز
بود، یعنی [گرد بر گرد] بیرون و درون دهن [رودکی[34]
گوید:
کیر
آلوده بیاری و نهی در کس من
بوسهای
چند بتزویر دهی[35]
بر نُس
من [
گلوبنده بود یعنی رژد بخوردن [ابوشکور گوید:
بیلفنج وز الفغده خوشخور گلو را ز رسی
بسر بر مبر
رسی
بود گویند شاره(؟) رسان
همهساله چشمش بچیز کسان[37]]
گرد بر گرد در بود، آن آلت که از چوب کنند و پس
در را بدان محکم کنند [رودکی گفت]:
دیوار و درویواس
فرو گشت و بر آمد
بیم
است که یکباره فرود آید دیوار
کوس[39]
طبل
بزرگ بود [فردوسی گوید:
بدان
گه که خیزد خروش خروس
ببستند
بر کوههٔ پیل کوس[40]
زینبی [کذا] گفت:
بدین شهر دروازهها شد مُنَقَّش
از
آسیب کوس و زِ چِتر و عماری[41]]
کوس دیگر[42]
آنست که دو کس فراهم زنند و دوش بدوش بقوت بهم
زنند، فردوسی گفت:
ز ناگه بروی اندر افتاد طوس
تو
گفتی ز پیل ژیان یافت کوس
آس[43]
آسیا کردن است [کسایی گوید:
آسمان آسیای گردان است
آسمان آس مان کند هزمان
لبیبی گفت:
دوستا جای بین و مرد شناس
شد نخواهم بآسیای تو آس [44]
معزی گوید:
تا دل من آس
شد در آسیای عشق او
هست پنداری غبار آسیایش سر[45]مرا]
بمعنى معاذالله بود [رودکی گوید:
گرچه نامردمی است مهر و وفاش نشنود هیچ از این دلم پرگس]
بمعنی خانه ای
باشد که در او آس کنند [طَیّان گوید:
خرآس
و آخُر و خُنبه بِبُردند نبود از
چنگشان بس چیز پنهان]
نشانه تیر باشد
اندر هوا [ابو العباس عباسی[49]
گفت:
منجمان آمدند خلخیان ابا
سطر لابها چو برجاسا]
قوس قزح باشد [بوالموید
گفت:
میغ ماننده پنبه
است و ورا باد[51] نداف
هست سدکیس
درونه[52]
که بدو[53]
پنبه زنند]
بخسیس[54](؟)
ترشترش
باشد، خاشاک خورد (؟).
کیوس(؟)
لختها
(؟) باشد،
کاس[55]
خوک[56]
بود، [فرخی گفت:
چو کاس موی گیاهان او برهنه ز
برگ
چو شاخ
کار [کذا! بید] درختان او تهی از بار]
ملحقات
حرف سین
لغات ذیل را نسخه اساس ندارد ولی نسخ دیگر هر
کدام بر بعضی از آنها مشتملاند:
نِگَرِستَن بود، بگوشه چشم، دقیقی گفت:
کیوس[58]
وار بگیرد[59]
همی بچشم
آلوس
بسال فرخ شبها امیر روز
غدیر[60]
سپاس
و سپاسه[61]
لطف باشد، بوشکور[62]
گفت:
وز آن پس که بد کرد بگذاشتم
بدو بر سپاسه نپنداشتم
مَرس[63]
نام مغیست [؟!]، ابو العباس گوید:
و یا فَدیتک امروز تو بدولت میر
توانگری و بزرگی و مرس را جینی
(؟)
کوزه ها بود پهن از سفال که زیر بغل در آویزند
[بغلی!]،
چنانکه ابوالعباس گوید:
گیرم
که ترا آکنون، سه خانه کَماس
است
بنویس یکی نامه که چندت همه کاس است
پس[66]
باشد همانا بود [کذا]، منجیک گوید:
خواجه یک غلامک رُس[67]
دارد
کز
ناگوارد خانه چو تُس
دارد
ایدون
بطبع کیر خورد گویی
چون ماکیان به کون در کس دارد
***
لغات
ذیل منحصر در حاشیهٔ ن آمده و سایر نسخ از آنها خالیاند:
بیم و ترس بود. شاعر گوید:
من با تو بدل هیچ ندارم ز بدیها
چیزی نتوان گر تو همی هاسی می هاس
جانوری بود چهارچشم، سرخروی، درازبالا، سبز موی، در حدّ هندوستان بود؛ چون
گوسفند بود، او را صید کنند و خورند اهل هندوستان،[!؟!؟]
کوس دیگر
تس بود. عسجدی گوید:
کوس تو اندر خوردنی هر روزگار اندر منه
باد بر گست و قفا، سفت و سیل و عصا(؟)
نام نواییست مطربان زنند. عنصری گوید:
بلبل همی سراید چون باربد [کذا]
نام مردیست که مادر عذرا را بدو داده بودند. عنصری
گوید:
پدر داده بودش گه کُودکی
بآذرطوس آن حکیم نکی [کذا]
بمرگ
خداوندش آذرطوس
تبه
کرد مر خویشتن بر فسوس
پادشاهِ عظیم بود
که بدرویشی افتاد و دگرباره پادشاه شد، عنصری گوید:
که فرخ منوس
آن شه دادگر که بد
پادشاه جهان سر بِسر
جدا ماند بیچاره از
تاج و تخت بدرویشی افتاد و شد شور
بخت
سر تخت بختش بر آمد
بماه دگر باره شد شاه و بگرفت گاه
نام استاد عذرا
بود، عنصری گوید:
فلاطوس برگشت و
آمد براه بر
حجره وامق نیکخواه
نام مردیست رامشگر
که خدمت فلقراط کردی، عنصری گوید:
جهاندیده بُد نام
او ذیفنوس که کردی بر آوای
بلبل فسوس
مردی بود فرزانه و
حکیم، عنصری گوید:
حکیمی بُد و نام
او مخسنوس
که
دانش همی دست او داد بوس
مردی بود که زنی
داشت بهارو نام و جزیره بهارو در میان آب بود و هر شب این بهارو آتش بر کردی تا اندروس
بفروغ آتش اندر آب شناه کردی و نزدیك او رفتی، یك شب باد آمد و اندروس در میان آب
بماند و بمرد، عنصری گوید:
نه من کمتر از اندروسم
بمهر
نه
باشد بهارو چو عذرا بچهر
شهریست که منقلوس
آنجا بود، عنصری گوید:
ز فزیدیوس
و ز دیفیریا
چو مایه شبه شد بلوقاریا (؟)
نام مردیست که کنیزکان
بخریدی و بر ایشان قوادگی کردی و عذرا را بخرید، عنصری گوید:
چو رفتند سوی جزیره
کیوس یکی مرد به نام او منقلوس
بازرگانی بود که
عذرا را بدزدید از منقلوس و بیاورد تا بدان رسته گشت، عنصری گوید:
دل دمخسینوس
شد ناشکیب که در کار عذرا چه سازد فریب
نام پادشاهی بود
که عذرا را بقهر برد، عنصری گوید:
یکی شاه بد نام او
بخسلوس
که
با حیله و رنگ بود و فسوس
جزیره ای بود که
وامق آنجا بود، عنصری گوید:
جزیره یکی بد بیونان
زمین کروتیس
بُد نام شهری گزین
نام پدر وامق است،
عنصری گوید:
که ملذیطس
آن جایگه داشتی
بشاهی
بر، او دستگه داشتی
نام مردیست که
بربط او ساخت، عنصری گوید:
بدو گفت هرمس چرایی
دژم
نه
همچون منی دلت مانده بغم
زَرَفس
[کذا؟!؟!]
زریب (؟) و جنبانیدن
بود، عنصری گوید:
زرافشانید بر پیلان جرسهای مدارا را
بر آرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را
جزیره ای بود بیونان
زمین، عنصری گوید:
بآیین یکی شهر شامس
بنام
یکی شهریار اندرو شاد کام
فلقراط نام از در
مهتری
هم از تخم آقوس بن مشتری
سَرکَس
[کذا!]
نام مرغی است خوش
آواز، کسائی گوید:
سرکس بر
پشت رود باربدی زد سرود
وز می سوری درود سوی بنفشه رسید
چوبی بود که در بینی
استر کنند، لبیبی گوید:
ایا کرده در بینی
ات حرص ورس
از ایزد نیایدت یك ذرّه ترس
[1] - ن: پرواس پرداختن بود و هر که هرچه بسازد [ظ: بساود] گوید که بِپرواسیدم. س: پرواس بساویدن بود هرچه بساوی گویی پیرواسیدم و نیز پرداختن بود. چ: پرواس هرچه بسایی [کذا] گویی پیرواسیدم و بتازی لمس خوانند.
[2]- س و چ:
گوهریست.
[3] - ن: سرپاس لخت باشد، س و چ این لغت را ندارند.
[4]- ن: هراس ترس و بیم
بود، سایر نسخ مثل متن.
[5] ن: فرناس غافل باشد و نادان
بالطبع؛ س: فرناس غافل باشد و نادان طبع و گویند مردم نیم خفته باشد. چ: کم مایه باشد و غنوده یعنی مژه گرم کرده.
[6] - این بیت فقط در س و ن هست.
[7]- - این بیت فقط در چ آمده.
[8] - ن: تکس استخوان انگور بود؛ چ: تکس و تگژ استخوان
انگور؛ س: تکس استخوان انگور بود که در میان غُژم
بود.
[9]- ن: بهرامی تشبیه کند انگور را.
[10] - چ: مردمه.
[11]- س: پامس پای بسته
باشد ببند از خالهای [کذا]
که در آنجا باشد و ناخوش باشد و نتواند رفتن و نتواند بودن آنجا، ن: پامس
پای بسته بود بجایی مانده نه جایی تواند رفتن و نه آنجا که بود نفع بیند؛ چ:
پامس پای بسته و بیچاره بود که نه اندر مقام نفع بیند و نه اندر شدن و نه ره شناسد.
[12] - س: خس خاشاک خرد باشد چون ریزههای چوب و کاه؛ ن: خس
خاشاک و چوب ریزه خرد بود؛ چ: خار ریزه و کاهریزه باشد.
[13] - چ این بیت را ندارد و بجای آن بیت بعد را دارد که مثال برای
معنی مجازی خس است.
[14]- س: بخس فرو پژمرده بوداز نیستی یا غمی، ن: پخس
[کذا] پژمردن بود از غم و تبش.
[15] - س: لوس لوسانه بودیعنی فروتنی کردن و بزبان ترساندن، چ:
لوس گفتار خوش و فریبنده باشد و فروتنی بود بیش از اندازه، ن این لغت را
ندارد.
[16] - س: در.
[17] - چ: گوئی.
[18] - س:
[19] - این بیت فقط در چ هست.
[20] - س: کیوس کژ بود یعنی ناراست، چ: کیوس کژ باشد، ن:
کیوس وُریب باشد.
[21] س: اضافه دارد: و ابله.
[22] - ن: غَرَس تندی باشد و خشم، چ: غرس و غژم [صحیح: غرم]
خشم باشد، س این لغت را ندارد.
[23] - در چ که فقط بر این مشتمل است: نپسندد.
[24]- از مصدر تاویدن یعنی طاقت آوردن.
[25] - این بیت را چ اضافه دارد.
[26] - ن: داس و دلوس اتباع است چون که و کوی [کذا؟] و تباه و تبست و
تار و مار و قاش و قماش [کذا] از هرچه بود مَردُمرا، چ: داس و دلوس چون
تباه و تبست است معنیش قاش و قماش است.
[27] - مطابق س، ن: دوش دانستم کاین رنج بجی بس داس است (؟) چ: دوش دانستم کین
رنج بچه داس است (؟)
[28] - س: دیس فَش، باشد یعنی «همانا» و مانند نیز گویند.ن: دیس چیزی بود که چیزی مانند کند. ج: دیس فش، باشد
یعنی تن (؟)
[29] - در س فقط: فرخی.
[30]- س فقط: برچیسی
(؟).
[31] - مطابق ن، س: کوکب و چ: کوکب.
[32] - ن: بیوس طمع داشتن بود بنیکوییها، س: بیوس طمع و
انتظار کردن (بدون مثال)، چ: بیوس طمع و انتظار کردن بچیزی بود.
[33] - س: نس پوز باشد، یعنی بیرون و اندرون دهان، ن: نس گرد
دهان باشد از درون و بیرون ، چ: نس و زک و زفر و فرنج پیرامن دهان باشد.
[34]- چ: فقط: مهستی.
[35] - س: بنیرو دهی.
[36]- نسخهٔ اساس: زیس ولی سایر نسخ: رس، س: رس گلوبنده بود و رژد
بخوردن، ن: رس بسیار خواره و گلو بنده بود، چ: رس گلوبنده بسیار خوار بود.
[37]- این بیت را فقط س
بر سایر نسخ اضافه دارد.
[38] - ۶ ـ س: دریواس آن چوبهایی بود که
گرد بر گرد در بود و در را محکم دارد، ن (در حاشیه): دریواس گرد بر گرد در
بود از چوب آلت ساخته از بهر اِحکام در و آن چوب که در گرداگرد در و دیوار زده
باشند تا در را نگاه دارد، چ این لغت را ندارد.
[39] - س: کوس یکی آسَت که بلشکرها و مصافها زنند، ن (در
حاشیه): کوس طبل بود عظیم بزرگ که در لشکرها زنند، چ: کوس آلت باشد که چیزی
در چیزی کوبند.
[40] - این بیت فقط در س هست.
[41] - این بیت فقط در چ هست.
[42] - س: کوس دیگر آنست که دو تن بقوت دوش و پهلو برهم زنند، عمداً یا
ناگاه، ن (در حاشیه): کوس دیگر دو تن چون بهم رسند و تن در تن دیگر کوبند
آن را کُوس گویند، چ: این معنی کوس را ندارد.
[43] - س: آس آسیای گردان [کذا] باشد، چ: آس آرد نرم باشد زیر سنگ، چ
این لغت را ندارد.
[44]- این دو بیت را چ
اضافه دارد و نام قائل بیت دوم افتاده، ولی این بیت از معزی است.
[45] - در دیوان معزی،
آسیا بر سر.
[46]- چ: برگس و پرگست معاذالله بوند، ن: برگس
معاذالله گفتن بود، س این لغت را ندارد.
[47] - ن: خرآس
خانه ای بود که در او بچهار پایان چیزی بسنگ آس کنند و آن سنگ را گروهی سنگ خرآس
گویند، چ: خرآس آسیا بود که بچهار پایان گردانند، س این لغت را
ندارد.
[48] - چ: بر جاس نشانه گاه تیر باشد، س: بر
جاس نشانه تیر باشد، ن این لغت را ندارد.
[49] -س: ابو العباس.
[50] - س این لغت را ندارد.
[51] - چ: همی باز [کذا]
[52] - درونه یعنی کمان حلاجی.
[53]- چ: در او.
[54] - این دو لغت که ضبط و معنی هیچکدام معلوم نشد فقط در ع. هست.
[55] ــ چ: کاس موی، موی خوک باشد. سایر نسخ این لغت را ندارند.
[56] - در ع چوب (؟).
[57] - این لغت فقط در چ و حاشیهٔ ن هست. ــ ن (در
حاشیه): چشمالوس، نگریستن بیک گوشه چشم بود و چشماغل
نیز گویند.
[59] - ظاهرا نِگَرَد.
[61] - این لغت فقط در س و چ هست، چ سپاسه را دارد و س
سپاس را و این دومی از مثال خالی است.
[62] - در چ معزی ولی در فرهنگها بنام بوشکور است.
[63] - این لغت فقط در س هست.
[64] - این لغت هم فقط در س هست.
[65] - این لغت فقط در ن هست.
[67]- رُس یعنی پر خور و شکم پرست.
