۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

موسیقی در ایران باستان و ...






طبق شواهد ایرانیان اولین انسانهایی بوده اند که برای موسیقی خطی(الفبایی) ابداع کردند.بنابر گزارش ها این خط- که ویش دبیره نامیده می شده و دارای 160حرف بوده که هر حرف وصدا نشانه ی جداگانه ای داشته است – به حدی کامل و جامع بوده که به وسیله ی آن حتی می توانستند اصوات موجود در طبیعت مانند صدای نغمه ی پرندگان و یا صدای وزش باد را ثبت کنند(این خط در زمان ساسانیان ترقی کرده،تعداد حروف آن از 160 به360 ارتقا پیدا کرد). 
موسیقی در ایران باستان
هنر موسيقي درايران عمري به بلنداي تاريخ سرزمين آريايي دارد. درايران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشيد گروهي به نواختن طبل و كرنا مي‌پرداختند. درآن‌ زمان 3 نوع موسيقي‌آئيني،بزمي و رزمي مرسوم بوده است. همچنين درجشن‌هاوروزهاي تاريخي و ملي نواي موسيقي‌ايراني بگوش مي‌رسيد. مي‌توان به طور خلاصه تاريخ موسيقي ‌ايران باستان را به هفت دوره تقسيم نمود
 
۱- پیشدادیان(۲۴۴۱ سال- از ۳۵۶۹-تا ۱۱۲۸ قبل از میلاد)
۲-کیانیان(۴۲۰سال از ۱۱۲۸ تا ۷۰۸ق م)
۳-ماد ها (۱۵۸ سال از ۷۰۸ تا ۵۵۰ ق م)
۴-هخامنشیان (۲۲۰ سال از ۵۵۰ تا ۱۸۷ق م)
۵-سلوکیه (۱۴۳ سال از ۳۳۰ تا ۱۸۷ ق م)
۶-اشکانیان (پارتها) (۴۷۵سال از ۲۴۹تا۲۲۶بعد از میلاد)
۷-ساسانیان (۴۲۰ سالاز ۲۴۹ تا ۶۴۶ب م)
۱- پیشدادیان
برای شناخت موسیقی  دورهء  پیشدادیان به سنبل های اساطیری شاهنامه به عنوانسند یاد می کنیم .
فردوسی شاعر و مورخ بزرگ ایرانی توسط خاطرات نیاکان ما گنجینهء ملی ایرانیان رابوجود آورد و شاهنامه را به سه بخش:
اساطیری ( از پادشاهی کیومرث تا ظهور فریدون)
پهلوانی (از قیام کاوه آهنگر تا کشته شدن رستم)
تاریخی (از اواخر عهد کیانیان تا مرگ یزدگرد سوم)
تقسیم کرد.
         سخن هر چه گویم همه گفته اند
                                                           بر باغ دانش همه رفته اند 
فردوسی در شاهنامه از هوشنگ اولین پادشاه پیشدادیان و نبیره کیومرث یاد می کند
همینطور نام های تهمورث، جمشید ، ضحاک ، فریدون ، ایرج ، منوچهر را آورده است.
فرد.سی در پادشاهی تهمورث از کوس یاد می کند:
         چو این کرده شد  ماکیان و خروس
                                                           کجا بر خروشید که زخم کوس

کوس بزرگترین ساز آلات کوبه ای که در ساختمان آن پوست بکار رفته و در میدان های
نبرد تحت عنوان کوس رویین نیز بکار می رفته و در جای دیگر از کرنای سخن می گوید:
            ز بس های و هوی و جرنگ و درای
                                                            بکردار  تهمورثی  کرنای
 در زمان جمشید از رامشگر یاد می کند:
             بزرگان  به  شادی  بیاراستند
                                                 می و جام و رامشگران خواستند
 ۲) کیانیان
با آمدن کیقباد که نامش با کی همراه است ، در شاهنامه دورهء  کیانیان آغاز می شود.
در این دوره به تدریج جنبه های اساطیری شاهان کاسته می شود و شخضیتهای پهلوانی آنها ظاهر می شود.
فردوسی در شاهنامه می نویسد: رستم جهان پهلوان به دستور زال برای آوردن کیقباد رهسپار کوه البرز می شود. در دیدار رستم و کیقباد فردوسی از سرود و رامشگری یاد می کند.
          نشستند خوبان بربط نواز                        یکی عود سوز و یکی عود ساز
سرایندهء این سخن ساز کرد                            دف و چنگ ونی را هم آواز کرد

در این دوره مشاهده می کنیم فردوسی از سازهای بربط ، دف و چنگ و نی سخن می گوید
و می توان دریافت که در این دوره موسیقی بزمی بوده است.
۳) ماد ها
در مورد موسیقی دوره مادها مدارک بیشتری وجود دارد.
اولین موسیقیدان این دوره شخصی بنام  اوگارِِس بوده که در دربار آستیاک آخرین پادشاه ماد
زندگی می کرد.
او انقراض پادشاهی آستیاک را بدست کورش پیش گویی کرده بود.
موسیقیدانان در دربار پادشاهان ماد از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده اند.
 ۴) هخامنشیان
دولت هخامنشیان توسط کورش کبیر پایه گذاری شد.
مورخین می نویسند در این دوره سه نوع موسیقی وجود داشته : مذهبی ، بزمی و رزمی.
۵) سلوکیان
دولت هخامنشی به دست اسکندر منقرض شد و به دست سردار یونانی سولوکوس بنیان گذاری شد.
در این دوره موسیقی ایران تحت تاثیر موسیقی یونان قرار گرفت.
این دولت یونانی خدمات فرهنگی و هنری زیادی به ایرانیان کرد اما هرگز از همکاری و پشتیبانی مردم ایران برخوردار نشدند.
۶) اشکانیان
بعد از سلوکیان سلسله اشکانیان تشکیل شد.
پادشاهان این سلسله با اینکه ایرانی بودند ، همچنان تحت نفوذ تمدن یونان بودند.
۷)ساسانیان
 دوره حکومت ساسانیان بالغ بر چهارصد سال بطول انجامید و این عصر را در میان اعصار تاریخ ایران پیش از اسلام، درخشانترین دوره موسیقی نام نهاده اند. در این دوره قدرت متمرکز به جای قدرتهای پراکنده در ایران حاکمیت یافت و با تمرکز قدرت و جذب تدریجی ارباب هنر به دربار، زمینه رشد، پیشرفت و پرورش هنرمندان، بویژه موسیقیدانان فراهم آمد.
بطوری که در تاریخ ایران آمده است این تنها نام مشاهیر هنری دوره ساسانی است که باقیمانده و از مشاهیر دوره های قبل، حتی نامی هم در بین نیست. تا جایی که عده ای به وجود نوابغ علوم و هنر در ایران تا پیش از این اعتقاد ندارند و ایرانیان قدیم را تنها افرادی که دارای استعداد نظامی و اقتصادی بودند، می شناسند. 
با ظهور شخصیت هایی همچون مانی و مزدک، انواع ادبیات هنری (غیر شعری) و هنرهای ظریفه رشد پیدا کرده و طرفدارانی را به خود جلب کرد. در این میان می توان به نقاشی های مکتب مانی، کتابهایی نظیر کارنامه اردشیر بابکان، خداینامه (خواتای نامک) و دهها اثر دیگر که از آن دوره برجای مانده است اشاره کرد. 
اردشیر بابکان طبقات مختلف موسیقیدانها را نیک می شناخت و برای هریک قانون مخصوصی وضع کرده بود. انوشیروان در رعایت قانون و حقوق هنرمندان سعی آشکار داشت و بهرام گور خود چکام سرایی چیره دست بود. 
با تشویق و حمایت دربار ساسانی از موسیقیدانها، مردم نیز بتدریج علاقمند به موسیقی شدند، بطوریکه در این دوره موسیقیدانان از رفاه و احترام بسیاری برخوردار بودند. نام اولین موسیقیدان بزرگ ایرانی از قبیل باربد، نکیسا، بامشاد و رامتین نیز از همان زمان برای ما به یادگار مانده است. همچنین نام بسیاری از الحان سازنده موسیقی و سازهای آن زمان. 
 
 انواع موسیقی در ایران
 
به طور کلی موسیقی در تاریخ ایران به نوع های زیر تقسیم می شود که در بالا به رواج آن ها در برخی ادوار اشاره نامی کردیم و حال برای آن ها توضیحی آورده ایم.
موسیقی بزمی
در شاهنامه به شواهدی برمی‌خوریم که می‌تواند نکاتی از موسیقی دوره‌ی میانه‌ی ایران را مشخص کند. معمولاً در شاهنامه واژه‌ی رامشگر به‌کار رفته است. در داستان کیکاووس می‌بینیم که دیو رامشگر می‌گوید: « من ماهرترین رامشگران مازندرانم » و چون شروع به خواندن آوازی درباره‌ی مازندران می‌کند، کیکاووس چنان تحت تأثیر قرار می‌گیرد که برای گرفتن مازندران مصمم می‌شود:
بــرفــت از بـــر پـــرده ســالار بــار     خــرامـــان بـیــامـد بــر شـهــریار
بگفتش کـه رامشگـری بر درست     ابــا بـربـط و نــغــز رامـشگــرست
بـفــرمــود تـا پیــش او خــوانــدنـد     بـــر رود ســازانــش بنـشـانــدنـد
بـه بربط چو بایست برخاست رود     بــرآورد مــــازنــــدرانــــی ســـرود
و باز در شاهنامه می‌خوانیم که اسفنديار در چهارمین خوان، هنگامی‌که در جنگل کنار چشمه‌ای نشسته است، تنبور می‌نوازد و از جنگ‌ها و سرگردانی‌هایش به‌آواز شکایت می‌کند:
هــمانــگــاه تـنـبــور در بــر گـرفــت     سـرايـیـدن از کـام دل در گـرفــت
همـی گفت با خـود یـل اسفنـدیار     که هـرگـز نبینـم مـی و میـگسار
نبـیــنــم جــز از شـیــر و از اژدهـــا     ز چـــنــگ بـــلاهــا نیـــابــم رهــا
و در زادن رستم، سام دستور می‌دهد که جشنی بیارایند و رامشگران را بخوانند:
بــه شـادی بــرآمـد ز درگاه کـوس     بیاراست ایوان چو چشم خروس
بـفـــرمــود آئـیــن کــران تــا کــران     همـه شهـر سگسـار و مـازندران
مـی آورد و رامشـگــران را بـخواند     به خواهندگان بـر درم بـر فشانـد
موسیقی رزمی
سرودهای پهلوانی و ابزار موسیقی در جنگ‌ها نیز به‌کار می‌رفته است و بنابر رویدادها، سرودها و سازها با یکدیگر هماهنگ می‌شدند. می‌توان از مثال‌هایی که در فارسی میانه‌ی مانوی آورده شده است استنباط کرد که در دوره‌ی ساسانیان موسیقی چون نیرنگی در جنگ به‌کار می‌رفته است. در روایت مانوی نقل شده است که مردان به دژی حمله کردند و به درون را نیافتند. پس، نگهبانان دژ را با آهنگ و سرود خوش فریفتند و چون آنان به دیدن نوازندگان رفتند ؛ دشمنان به دژ داخل شدند.
در شاهنامه زال به رستم می‌گوید که هنوز برای جنگیدن جوان است و بهتر است خودش را با گوش‌دادن به سرودهای پهلوانی سرگرم کند:
تـــو را گــاه بــزم است و آوای رود     کـشیـدن مـی و پـهلوانی سـرود
نـه هنــگام رزمـست و ننگ و نبرد     بــرآوردن از خـــاک بــر مــاه گــرد
موسیقی سوگواری
در « یادگار زریران »، در میدان جنگ « بستور » بر بالای پیکر مرده‌ی پدرش می‌رود و مرثیه‌ی کوتاه و عمیقی را می‌خواند و در شاهنامه، هنگامی‌که سهراب از مرگ « ژنده‌رزم » آگاه می‌شود به همراه خدمتکاران و رامشگران برای دیدن او می‌رود:
چـو بشنیـد سهـراب برجست زود     بــيــامــد بــر ژنــده بــر سـان رود
ابـا چـاکـــر و شـمــع و خنیـاگــران     بــیــامــد ورا دیـــد مـــرده چنــان
و چون خسرو گرفتار می‌شود و قباد شیرویه او را به تیسفون تبعید می‌کند ؛ باربد به درگاه او می‌رود و نوحه‌سرایی می‌کند:
بـــســـازید نـــوحــــه بـــه آواز رود     به بربـط همی مویـه زد با سـرود
اَبــَـرپــهلــوانـی بـــرو مــویــه کــرد     دو رخـسـاره‌ی زرد و دل پـر ز درد
موسیقی در شكار
نقش طاق‌بستان، خسرو پرویز را به‌هنگام شکار گراز نشان می‌دهد. در این نقش دو قایق به‌همراه قایق خسرو وجود دارد که در یکی از آنها زنان چنگ‌نواز هستند و در دیگری زنان خواننده که گروهی از آنها دست می‌زنند.
بهرام گور عادت داشت که با شتر به شکار رود و همواره گروهی از دختران آوازه‌خوان او را همراهی می‌کردند. موسیقی در ضمن شکار، تنها برای خوشی شکارچی نبوده است ؛ بلکه راهی برای به‌دام انداختن شکار نیز بوده است ؛ چون شکارچیان همواره بر این باور بوده‌اند که موسیقی سبب جلب شکار می‌شود و این سنت در هند هم موجود است.
موسیقی آموزشی
استرابو می‌گوید که استفاده از آوازهای داستانی برای آموزش در زمان پارت‌ها به‌کار می‌رفته است و آموزگاران کارهای بزرگان را همراه با آواز یا بدون آواز برای شاگردان شرح می‌دادند.
موسیقی دینی
در بندهش آمده است که : « وین‌بانگ آن است که پرهیزگاران نوازند و اوستا خوانند ؛ بربط، تنبور، چنگ و هر ساز زهی را که نوازند، وین خوانند. »
آثار استفاده از آوازهای مذهبی در ایران هم در متون باقی مانده است و هم در اشاراتی که به وسیله‌ی تاریخ‌نویسان باستان شده، وجود دارد. اگر چه، در قرن‌های بعد، میان دین و آئین‌های پهلوانی تداخل می‌شود، به طوری که داستان‌های قهرمانی وارد متن‌های مذهبی می‌شود و خدایان قدیم به صورت قهرمانانی در حماسه‌های غیرمذهبی در می‌آیند.
در دوره‌ی میانه‌، معابد مانوی از موسیقی استفاده‌ی کامل می‌کردند و ثروت عظیمی از سرودها و متن‌های مذهبی به‌جا گذارده‌اند. آنها که برای بیان احساس خویش از همه‌ی هنرها سود می‌جستند، به نقش موسیقی در شکل دادن و جایگزینی مفاهیم به‌خوبی آگاه بودند. با مطالعه در آثار مانوی و نواهای به‌جا مانده در سروده‌های آنها می‌توان گفت که:
۱. مانویان نوع مخصوصی از موسیقی برای معابد خود داشتند و نواهای به‌جا مانده تنها برای این آئین ساخته شده بود.
۲. از ابزار موسیقی، طبل، چنگ، شیپور و نای را در مراسم خود استفاده می‌کردند.
۳. روش همسرایی در خواندن سرودها به‌کار رفته است. این روش به این صورت بوده است که یک آموزگار (رهبر سرایندگان) سرودی را می‌خواند و بعد گروه همسرایان (آموزنده) آن سرود را تکرار می‌کردند. این روش هنوز در خانقاه‌ها مرسوم است.


- منبع: موسیقی در ایران باستان | آسمونی | آسمونی


 http://www.asemoni.com/culture/ancient-iran/music-in-ancient-iran#ixzz2lcNtjmvM


همچنین


ایرانیان از همان دورانی که با سایر همنژادان خود یعنی طوائف آریائی در آغوش دشت و دمن بسر میبردند با نغمه‌های جانبخش موسیقی و خواندن سرود و عبارات منظوم،آن کشش و سروری را که دیدار مناظر دلپذیر طبیعت و آسمان صاف و نیلگون و رنگهای گوناگون افق،در هر پگاهی و شامگاهی بوجود میآورده، نمودار میساخته اند. انگیزه‌هائی را که زیبائی و فریبندگی‌های این زندگی بی بند و بار و آزاد، در آغوش طبیعت، برای این مردم بوجود میآورده و با آهنگهای دلنواز غمزدا از دهان آنها بیرون میآمده، تاریخ در اثر نداشتن خط نتوانسته است آنها را ضبط نماید. اگر هر آینه ضبط شده بود، امروز ما از نحوه اندیشه و احساسات و تألمات آنان گنجینه‌های گرانبهائی داشتیم و لازم نبود به حدس و مظنَّه متوسل شویم. همانطور که بقایای آثار هنریشان، گنجینه‌های فرهنگی ارزنده و جالب را برای ما بیادگار گذارده است.
وجود قطعات مسجَّع و منظومی در ریگ ودا و اوستا، دو اثر دینی و ادبی کهن آریای هند و ایران و موسیقی و رقص

رایج در میان هندیان که از تشریفات مذهبی آنان بوده است، بخوبی وجود و اهمیت این هنر را در قبائل آریائی نمودار میسازد. یک بخش مهم از اوستا «گاثاها» مشتمل بر نیایش و سرودهای مذهبی است که با آهنگهای مخصوص و تشریفات ویژه ای هنگام نیایش اهورمزدا خوانده میشد، و سرودهای اوستا برای پذیرش حافظ مردم که از خط و سواد بی بهره بوده‌اند، آسان و موزون بوده و بعلاوه مفاهیم گفته‌ها هنگامی که منظوم و با آواز ادا میشد، در دلها بیشتر اثر میکرده است.
\\\
از تاریخ موسیقی ایران در ادوار خیلی دور و حتی در دوره هخامنشی و اشکانی همانطور که گفته شد بواسطه در دست نبودن مدارک، مانند بعضی دیگر از تمدن این سرزمین، اطلاعات کافی و موثقی در دست نیست و همچنان تاریک و مبهم مانده است، ولی با در نظر گرفتن تمدن نژادی و ارتباط با تمدن سایر کشورهای همسایه و تابعه که فی الجمله اشاره ای بدانها شد، میتوان تصور کرد که نوازندگان و خوانندگان و موسیقی دانانی داشته اند و با در نظر گرفتن ذوق و استعداد سرشار ایرانیان که بوجود آورنده کاخهای عظیم که از زیبائی و شکوه و هنر و تزئینات سرآمد کاخهای زمان خود و پیش از آن بوده اند، به پیشرفت آنان در این فن نیز میتوان معتقد و مطمئن شد، منتها همانطور که هم اکنون گاهی نوازندگان قطعاتی میسازند و هنرنمائی مینمایند در حالی که از اصول و قواعد علمی این فن اطلاعات کافی ندارند، در گذشته هم تصور میرود که چندان مقیَّد باجراء قواعد و ارتباط اصوات و الحان نبوده اند.
قسمتی از اطلاعات ما را در این باره روایات تاریخ نویسان یونانی و گفته‌های شاهنامه فردوسی و کتابهای دینیو مختصری از اشیاء و آلات موسیقی که احیاناً در کاوشها بدست آمده، تشکیل میدهد. هرودوت تاریخ نویس یونانی مینویسد: «ایرانیان برای تقدیم نذر و قربانی بخدا و مقدسات خود مذبح ندارند و آتش مقدس روشن نمیکنند، بر قبور شراب نمی‌پاشند، ولی یکی از موبدان حاضر میشود و یکی از سرودهای مقدس دینی را میخواند.» شاید مقصود هرودوت همان قطعات گاتاهای اوستا بوده است.
گزنفن تاریخ نویس دیگر یونانی نوشته است: «کوروش بزرگ هنگام حمله به سپاهیان  آشور بنا بر عادت خود سرودی آغاز کرد که سپاهیان با صدائی بلند توأم با ادب و احترام دنبال آنرا خواندند، وچون سرود بپایان رسید، آزادمردان با گامهای برابر، با نظم و ترتیب تمام براه افتادند.» در جای دیگر مینویسد: «کوروش برای حرکت سپاه چنین دستور داد که صدای شیپور، علامت حرکت و عزیمت خواهد بود و همینکه صدای شیپور بلند شد باید همه سربازان حاضر باشند و حرکت کنند.» و همچنین مینویسد، «در نیمه شب که صدای شیپور عزیمت و کوچ کردن بلند شد کوروش سردار سپاه را فرمان داد تا با همراهان خود در جلو صفوف منظم سپاهیان قرار گیرد.
بعد کوروش گفت همینکه بمحل مقصود رسیدم و حملات دو سپاه نزدیک شد، سرود جنگی را میخوانم و شما بی درنگ پاسخ مرا بدهید.» هنگام حمله چنانکه گفته بود کوروش سرود جنگ را آغاز کرد و سپاهیان همگی با وی هم آواز شدند. سایر تاریخ نویسان یونانی نوشته اند که: «پادشاهان ایران هنگامی که بر خوردن طعام می‌نشستند، دسته ای از کنیزان به خنیاگری مشغول میشدند ورامشگری میکردند و می‌رقصیدند، نوازندگان و خنیاگران کشورهای تابعه چون بابل و هند و مصر در دربار بوده اند و بطوریکه نوشته اند در جنگ «ایسوس» پس از شکست داریوش سوم سیصدو بیست زن نوازنده ضمن اسیران بدست پارمنیون سردار اسکندر افتاد. آتنه مورخ قرن سوم میلادی از قول دوریس تاریخ نویس قرن چهارم پیش از میلاد، درباره تشریفات جشن مهرگان نوشته که: «در ان جشن در حضور شاهنشاه نوازندگان و خوانندگان به نوازندگی و خوانندگی میپرداخته اند.»
در سال ۱۳۳۶ خورشیدی، ضمن کاوشهای باستان شناسی پیرامون آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی در تخت جمشید یک شیپور بلند فلزی که اینک در موزه تخت جمشید نگاهداری میشود، بدست آمد. بلندی این شیپور ۲۰ر۱ متر و قطر دهنه آن پنجاه سانتیمتر میباشد. این نوع شیپور را در قدیم «کرنا» یا «کارنای» یعنی (نای جنگی) مینامیده اند که هنگام جنگ بکار میرفته است. کار یعنی جنگ (کارزار از همین واژه است) و نای همان نی میباشد.
در دوران قدیم و عهد هخامنشی دو دسته آلات موسیقی معمول بود: بعضی برای رزم و پاره ای جهت بزم. سازهای رزمی عبارت بوده است از کوس، کرنا، نی، شیپور، سنج و درای. فردوسی در شاهنامه بچند نوع آن اشاره کرده است:
جهان پر شد از ناله کرنای
تبیره بر آمد بهر دو سرای
تبر خون و شب گون و زرد و بنفش
همی آسمان بر زمین داد بوس
همی کوه را دل برآمد زجای
هوا تیره گشت از فروغ درفش
برآمد دو نای و آوای کوس
زآواز شیپور و زخم درای
\\\
تبیره زنان برگرفتند راه
خروشیدن سنج و هندی درای
خروشی برآمد ز ایران سپاه
بابر اندر آمد دم کَّرنای
\\\
تبیره برآمد بهر دو سرای
همی آسمان آندر آمد زجای
بدانگه که لشگر بجنبد ز جای
زبس ناله بوق و کوس و درای
پادشاهان و امیران و سران قوم و سپاه پس از هر جنگی و هنگام صلح و صفا مجالسی میآراستند که خالی از می و جام و خواننده و نوازنده و رامشگر نبوده است، همانطور که فردوسی گفته:
بر آسود از رنج تن، دل زکین
می و جام و رامشگران خواستند
ز راهش جهان پرز آوای نوش
سر سال نو هرمز فرودین
بزرگان بشادی بیاراستند
به فرمانش مردم نهاده دو گوش
درباره مجلس بزم فرویدون فرموده است:
که دو آلت بزم شاهی بجوی
به پیمان جام و برآوای خوان
بدانش همه دل زدای من است
چنان چون سزد در خور بخت من
بکرد آنچه گفتنش بدور رهنمای
هم اندر خورش با گهر مهتران
بفرمود شاه آفریدون بدوی
نبیدآر و رامشگران را بخوان
کسی کو برامش سزای من است
بیار انجمن کن بر تخت من
سخن را چو بشنید از کدخدا
می روشن آورد و رامشگران
گاهی برای فتح و فیروزیها و ترغیب شاهان بکشور گشائی و سرکوبی شورشیان،‌همین خوانندگان و سرودسازان و سرود خوانان، نقش مهمی را ایفا میکرده اند که در اشعار فردوسی منعکس میباشد. از آنجمله تشویق و ترغیب کاوس است برای فتح مازندران. خواننده و نوازنده در این سرود، پرده زیبائی از آب و هوا و چهار فصل معتدل و خواسته‌ها و مواهب این سرزمین شاداب در ذهن شاه مجسم میسازد:
برآورد مازندرانی سرود
همیشه برو بومش آباد باد
نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله باز شکاری بکار
همه نامداران زرین کمر
بکام از دل و جان خود شاد نیست
به بربط چوبایست برخاست رود
که مازندران شاه را یاد باد
هوا خوش گوار و زمین پرنگار
دی و بهمن و آذر و فرودین
همه ساله خندان لب جویبار
بتان پرستنده با باغ و رز
کسی کاندران بوم آباد نیست
در شاهنامه منعکس است که وقتی بیژن داخل چادر منیژه میشود، نوازندگان را می‌طلبد و میگساری میکند و نوازندگان ایستاده بربط و چنگ مینوازند و آوازه میخوانند. منیژه جوان را بکاخ خود میخواند و از نو جشنی بر پا میسازد که در آن ششصد غلام، رباب میزدند و آواز میخواندند و می در جامها میریخته اند.




خنیا ( موسیقی ) همواره در همه هازمان های بشری

( جوامع بشری ) شوند ( سبب ) سرمستی و شادمانی

بوده است. از یافته های کهن باستانی و نماهایی که روی

کوزه ها و خمره ها و دیگر سفالینه ها تا کنون به دست آمده

است زن ها و مردان بسیاری را می شود دید که دست در

دست هم در حال پایکوبی و خنیاگری هستند.

اثرگذاری خنیا بر روان چنان است که گاهی ما را بی نهایت

خرسند و شاد و از خود بی خود می سازد و گاهی ما را

آنچنان اندوهناک می سازد که در خود فرو می رویم.


- خنیاگری و رامش( موسیقی ) در ایران باستان

هخامنشیان:

خنیا ( موسیقی ) در شاهنشاهی هخامنشیان بر ۳ گونه بوده

است:

- آیینی ( دینی )

- رزمی ( جنگی )

 - بزمی

در برپایی جشن ها و گهنبارهای ( دعا خوانی های ) دینی

هخامنشیان همواره از بهترین خنیاگران و رامشگران در هنگام

برگزاری آیین ها به کار می بردند.

به گاه نبرد و جنگ نیز  شیپورها و طبل ها برای بالابردن

روحیه نبرد سربازان به کار گرفته می شد.

همیشه با فرا رسیدن نوروز و دیگر جشنهای ملی مردم و

درباریان در کنار یکدیگر به خنیاگری و شادمانی می پرداختند.

پس از پیروزی در جنگ ها نیز چنین بود.

در ایران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشید گروهی به نواختن

 طبــل و کــوس و کـرنا می‌پرداختند.

در اوستا بخش یسنا‌ها آمده که پزشکان بیماران خود را با موسیقی ایرانی

 درمان می‌کردند.

در آن دوران سه نوع موسیقی آئینی (دینی)، بزمی و رزمی مرسوم

 بوده‌است.

 همچنین در جشن‌های طبیعت و روزهای تاریخی و ملی نواها و

موسیقی ایرانی ویژه‌ای برگزار می‌شد.

 در دوران هخامنشیان سرودها و ترانه‌هایی به نام هوره در جنگ‌ها

و جشن‌ها اجرا می‌کردند که امروزه در ایلام و کردستان ایران با همین

 نام رایج است.


- اشكانيان ( پارت ها )

موسیقى در این دوره تبدیل به اصیل‌ترین موضوع نقاشى شده بود.

 تأثیرپذیرى از تمدن یونان و روم را نیز نباید در این دوره از نظر دور داشت.

 سازهاى این دوره ادامه سازهاى دوره سلوکى و دوره هخامنشى است

و بیشتر شامل سازهاى رزمى مى‌باشند.

در این دوران به کسانى که خواننده، نوازنده، شاعر و گاه بازیگر بودند

 ”گوسان“ گفته مى‌شد.

 بقایاى آنها در فرهنگ امروز ایران به صورت ”عاشیق“‌هاى آذربایجان و

 یا ”مطرب‌هاى“‌ لرستان و ”بخش‌“هاى خراسان موجود است.

طبق نوشته شرق شناس انگلیسی، مرى‌بویس، در عصر پارتیان

خنيا ( موسیقى ) یکى از عوامل مؤثر درآموزش و پرورش کودکان و نوجوانان

 بوده است. موسیقى این دوران بر موسیقى ارمنستان تأثیر فراوانى

 به جاى گذاشته است.


- ساسانیان ( شکوه موسیقی ایران باستان )


در این هنگام خنیاگری سنتی ایرانی به بالاترین شکوه

خود رسید و اثربخشی بسیاری در موسیقی کشورهای

همسایه خود مانند ترکیه،عراق،سوریه ،یونان و عربستان

داشت.

اردشیر ساسانی آنچنان به خنیاگری و رامش گری ارج می نهاد

که کسانی را که در این زمینه شهرت داشتند را در یک

اشکوب ( طبقه ) اجتماعی قرار می داد.

در دوران ساسانیان به ویژه بهرام گور و خسرو پرویز موسیقی‌دان‌هایی

 زیر نظر وزیر دربار خرم باش کار می‌کردند. در جشن‌های بزرگ، این نوازندگان

و خنیاگران نواها و آهنگ‌های گوناگون اجرا می‌کردند. در شاهنامه آمده

بهرام گور تعداد ده هزار لوری (خنیاگر) از هند برای شادی و پایکوبی مردم

به ایران آورد.

مانی پیام آور ایرانی آوازخانی و خنیاگری دینی را در آیین

خود بسیار رواج داد.

مزدک نیز خنیا را یکی از نیروهای مینوی ( معنوی ) شناخته

و رامشگران را در کنار موبدان و هیربدان و سپهبدان جای

می نهاد.

در هنگام ساسانیان رامشگران و خنیاگران در بارگاه شاهی

مقام بسیار بالایی داشتند.
از سرشناس ترین رامشگران و نوازندگان ساسانی می توان

: باربد ، نکیسا ، سرکش ،بامشاد و رامتین را نام برد.

آلات موسیقی ایرانیان در هنگام شاهنشاهی ساسانیان

بربط ( عود ) ،نای ،طنبور ،مزمار و چنگ بوده است.

مردم خراسان بزرگ هفت تار داشتند و آنرا ( زنگ )

می نامیدند. مردم تپورستان ( طبرستان ،مازندران ) و

دیلم ( گیلان ) نیز طنبور را بسیار می نواختند.

مشهور ترین رامشگران و ترانه سرایان ایران باستان

باربد و سرکش بودند که در دربار خسرو پرویز به سر می بردند.

باربد :
نخستین بار دستگاه های موسیقی ایرانی را ساخت.

همچون راست پنجگاه و ماهور و ...

باربد نامورترین موسیقی دان ، ترانه سرا، خواننده و

بربط نواز ( نوازنده عود ) ساسانی بوده است.

باربد را گروهی اهل مرو می دانند و گروهی دیگر بر این

باورند که اهل ری بود و با سخنانی آهنگین با بربط برای

خسرو پرویز آهنگهایی می ساخت که در آن رخدادهایی

را که مردم توان گفتن آنرا به شاه نداشتند با زبان ترانه

و آهنگ بیان می کرد.

باربد برای هر روزی از روزهای هفته نواهای هفتگانه ساخته

بود. برای سی روز ماه سی لحن  باربدی را ساخت و برای

۳۶۰ روز از سال ۳۶۰ دستان را ساخت.

باربد برای نخستین بار دستگاه سرود خسروانی را در جهان

ساخت و آنرا به خسرو پرویز پیشکش کرد.

ساخت بسیاری از نغمه ها و ترانه های خنیا ( موسیقی )

از آن اوست و هنوز هم میراث او در نام های گوشه های

دستگاه های موسیقی ایرانی امروزی به جای مانده است.

بامشاد:

به این شوند او را بامشاد نامیدند که بامداد ( صبح ) چنان

می نواخت و می خواند که همه مردم را شاد می کرد.
او نیز هنگام شاهنشاهی پرویز می زیست.

در این دوره موسیقی در دبیرستانها آموخته می شد و

بیشتر مردم با موسیقی مقدماتی آشنایی داشتند.

رامتین:

نام دیگر او را (  رام،رامین و رامنین ) نیز می گفتند .

رامتین به چم ( معنی ) آرامش بخش می باشد. برخی او را همان

رامین عاشق ویس می دانند.

رامتین استاد نواختن چنگ بود و در عهد باربد و نکیسا و سرکش می زیست.

سرکش:

نام دیگرش سرکس بود. او نخستین رامشگر و نوازنده و خواننده دربار

 خسرو پرویز بود.

برخی از پژوهشگران بر این باورند که او یونانی و نامش سرجیوس

بود که با گذشت زمان نامش سرکش و سرکس خوانده شد.

هنوز این روشن نیست که باور ایشان درست است یا نه.

نکیسا:

او نیز به هنگام باربد و دیگر رامشگران ساسانی می زیست.

او در نواختن چنگ و خوانندگی بسیار ماهر و چیره دست و موسیقی دان

بسیار بزرگی بود.


- موسیقی پس از ورود اسلام

پس از یورش تازیان بیابانگرد اعرابی به ایران زمین خنیاگری و رامشگری

و شادی و سرور ممنوع شد.

آنها اجازه نمی دادند که نامی ایرانی به زبان آید و پارسی سخن گفتن

نیز ممنوع گشته بود.

از نخستین کسانی که پس از یورش تازیان دوباره ترانه سرایی و خنیاگری

را آغاز کرد می توان  رودکی  را نام برد.

- رودكی :

جعفر پسر محمد كه او را رودكي ناميدند در روستايي به نام بنوج رودك

در ناحيه رودك در نزديكي نخشب و سمرقند تاجيكستان امروزي به

دنيا آمد.

برخي مي گويند كه او از كودكي نابينا بود و برخي مي گويند كه

او پس از گذشت چند سال نابينا شد. رودكي را نخستين ترانه سراي

بزرگ پارسي پس از يورش تازيان اعرابي مي نامند.

رودكي  يكصد هزار بيت شعر سرود و در موسيقي و ترجمه و آواز

بسيار چيره دست بود.

ساز رودكي چنگ بود و چيرگي او در خنياگري و ترانه سرايي به

اندازه اي بود كه نيروي افسونگري و نوازندگي وي شاه آن هنگام ايران

ابو نصر ساماني را پس از شنيدن چكامه ( شعر ) " بوي جوي موليان"

بدون كفش و گريان از هرات به بخارا كشاند.

بزرگترين اثر رودكي " كليله و دمنه " است. در كنار آن نوشته ها ي بسيار

ديگري نيز دارد.

رودكي به سال ۳۲۹ مهي ( هجري ) در زادگاهش و در حاليكه نابينا

بود درگذشت.



زریاب:

زریاب بزرگ که فرنامش ( لقبش ) را بصری نیز می خواندند موسیقی دان

خواننده و بربط نواز ( نوازنده عود ) ایرانی بسیار چیره دستی بود.

زریاب سازنده مکتب موسیقی ایرانی آندلس ( ایرانی اسپانیایی ) و

رواج دهنده موسیقی عربی ابداعی پارسیان در قرطبه ( کوردوبای اسپانیا )

اشبکیه ،مصر و شمال آفریقا بود.

او نخستین کسی است که گیتار را از روی بربط ایرانی الگو گرفت و ساخت.

زریاب نواختن بربط ( عود ) و سپس گیتار را به اسپانیایی ها و اروپایی ها

آموخت.

زریاب در آندلس ( اسپانیا ) دبیرستانی برای آموزش خنیاگری و بربط

 و گیتار ساخت.

ادامه دارد...

موسیقی در یونان باستان و تلاش برادران خراسانی ...

چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

موسیقی در یونان باستان

از: للودا استامو، ترجمۀ سید مهدی حسینی و اسفیدواجانی (دکترای روابط بین‌الملل)


فهرست مندرجات
[موسیقی]

هدف این مقاله آن است که نظرات اندیشمندان آتن را درباره موسیقی و آموزش موسیقی به‌نحوی که در آثار فلاسفه یونان باستان - در این مقاله، افلاطون و ارسطو - بازتاب یافته است مورد بحث قرار دهد و نشان دهد که مسایل مطروحه در این آثار هنوز هم برای آموزش موسیقی در روزگار کنونی قابل استفاده می‌باشند. دیدگاه‌های فلسفی و عملی افلاطون و ارسطو درباره آموزش موسیقی غیر از این‌که منبعی عالی و تازه محسوب می‌شوند می‌توانند مبتکر اندیشه‌هایی باشند و راه حل‌هایی را برای مشکلاتی که هنوز لاینحل باقی مانده‌اند ارائه دهند. خواننده هنگام مطالعه آثار آنان با شگفتی در می‌یابد که این فلاسفه ٢۵٠٠ سال پیش، مطالبی را درباره ارزش آموزش موسیقی، تحول موسیقی در مسایل مربوط به کودکان و راهبردهای آموزنده در زمینه موسیقی گفته بودند که دست اندر کاران آموزش موسیقی به‌تازگی به آن‌ها پی برده‌اند.


[↑] مقدمه
در یونان باستان موسیقی به‌عنوان شکل هنری جداگانه و مستقل که امروزه مدّنظر است وجود نداشت بلکه ترکیب کامل و یکپارچه‌ای از شعر، ملودی و رقص در یک واحد بود و نیز نیرویی تلقی می‌شد که همه چیز را در یک کل می‌دید و با چیز دیگری قابل قیاس نبود و معرف این بود که مردم همچون شخصیتهای دارای اندیشه، عمل و احساس می‌باشند[۱]. موسیقی هدیه (Mousai)[٢] یعنی الهه‌های هنر و ادبیات به انسان‌ها بود و با آداب و رسوم و امور آموزشی و تفریحی که جنبه‌های مختلف زندگی خصوصی و اجتماعی را فرا گرفته بود ارتباط نزدیکی داشت. پس از نیمه دوم قرن پنجم قبل از میلاد هنرهایی که موسیقی تالیفی از آنها بود به مناسبت‌های مختلف از یکدیگر جدا شدند اگرچه این امر آن‌گونه که تصور آن می‌رفت خیلی بسرعت رخ نداد و همیشه بطور کامل هم نبود. اگر فرض کنیم که رقص اصلاً به‌صورت جدا و مجزا وجود می‌داشت آن را خیلی با اهمیت نمی‌دانستند این در حالی است که موسیقی صرف مختص به هر ساز را غالباً به‌دلیل نسبتاً بی‌اهمیت بودن مورد انتقاد قرار می‌دادند.

نمایشنامه‌ها تا حد زیادی با آواز خوانده می‌شد و سرود‌ها به صورت تک خوانی یا دسته‌جمعی همراه با رقص در آن‌ها داخل می‌شدند. هر خواننده‌ای چه به‌صورت تکخوانی و یا در جمع سایر خوانندگان باید طبق الگوهای سختی که مستلزم هفته‌ها تمرین تمام وقت بود در حینی که همه بدن خود را حرکت می‌داد سرود و آواز می‌خواند. خوانندگان علاوه بر رقص غالباً سازهایی همراه با رقص و آواز خود می‌نواختند[٣].
در فرهنگ یونان باستان آوازخوانی و سخنگویی به‌هم نزدیک بودند. زبان یونانی خیلی با طبیعت پیوند داشت و دارای نوعی موسیقی درونی بود که فاصله‌های زمانی دقیقاً تعریف شده ویژگی آن را تشکیل می‌داد[۴]. در بسیاری از توصیفات ادبی، واژه‌های "آوازخواندن"[۵] و "سخن گفتن"[٦] با هم خیلی نزدیکی دارند و یا به‌جای یکدیگر به‌کار می‌روند و کسی نمی‌تواند بگوید موضوع مورد نظر سخن گفتن است یا خواندن. ماهیت نامشخص بسیاری از اشعار یونانی به‌جا مانده نیز ناشی از آن است که ملودی همچون رقص ثبت و ضبط نشده بود. در میان سخن‌گویی و آوازخوانی معمولاً سرود[٧] یا آواز گفتار گونه[٨] یا دکلمه معمولی[۹] اجرا می‌شد.
بنا به گفته‌ اندرسون فضای این موسیقی واکنش‌هایی را از سوی اجرا کنندگان و شنوندگان می‌طلبید که به مراتب عمیق تر از واکنش‌های شناخته شده از ناحیه غربی‌های امروزین بود. بر این اساس اگر بخواهیم این تجربه را به‌طور کامل با مطالعه ادبیات یونانی بازسازی کنیم تلاش‌مان محکوم به نابودی خواهد بود[۱٠]. بازسازی و تجربه مجدد انواع و اقسام موسیقی در یونان باستان کار مشکلی است زیرا شواهد بسیار اندکی وجود دارد که نشان دهد موسیقی یونان باستان در عمل چه صدایی از خود داشته است. نوشته‌های مربوط به موسیقی که امروزه موجود می‌باشند بسی اندک و ناقص است و به انحای مختلف مورد تفسیر و تعبیر قرار می‌گیرند. در عین حال منابع اطلاعاتی ارزشمندی به‌طور غیر مستقیم وجود دارند از قبیل مطالعات باستان شناسی و نوشته‌های ادبی یونان باستان. اینها معتبرترین رهنمودهای ما برای شناخت ساختار و نوع قطعه‌های موسیقی یونان باستان هستند که احساسات و اندیشه‌های یونانیان را در رویکردشان به موسیقی و برداشت آنان را از اهمیت موسیقی در زندگی نشان می‌دهند[۱۱].
نوشته‌هایی که به‌دست ما رسیده در سه مقوله اصلی می‌گنجد:
    ۱- اول از همه نوشته‌هایی هستند که ویژگیهای ساخت عملی آهنگ‌ها و تصانیف را توصیف می‌کنند از قبیل اشعار شعرا و قطعات نمایشنامه نویسان و اظهارات مورخان آن عصر در زمینه موسیقی به علاوه تلاش‌های سنجیده‌ای که محققان و مولفان متاخرتر دوران باستان برای تحلیل و بازسازی‌های تاریخی انجام دادند.

    ٢- دوم آثار تخصصی نظریه‌پردازان متخصص صدا و موسیقی است که به‌نحوی سنجیده به توصیف و تحلیل و تنظیم اطلاعات دریافتی از موسیقی عملی مبادرت ورزیدند.

    ٣- در نهایت نوشته‌های فلاسفه و منتقدانی است که در صدد انجام تحقیقات گسترده تر و متفکرانه‌تر در زمینه کارکردهای اجتماعی و روانی و اخلاقی موسیقی بودند[۱٢]. مقاله حاضر برای نیل به‌منظور خود توجه خاصی به این‌گونه منابع داشته است. یونان باستان متشکل از شهرهای مستقلی[۱٣] بود که هر یک از آن‌ها از لحاظ زندگی اجتماعی، قوانین، هنر و آموزش خصوصیات خاص خود را داشتند. شهر آتن در قرن پنجم و چهارم قبل از میلاد به‌مقام بالایی از پیشرفت در هنر، علم، سیاست و فلسفه رسید که پس از آن نیز همین امر به توسعه کل تمدن غرب کمک نمود. هدف این مقاله بحث و بررسی دیدگاه‌های آتنی‌ها درباره موسیقی و آموزش موسیقی است البته آن‌گونه که در آثار فلاسفه یونان باستان یعنی افلاطون و ارسطو بازتاب یافته است. افکار افلاطون و ارسطو قویاً بر اندیشه‌های فلسفی مربوط به موسیقی و آموزش در جهان غرب تاثیر گذاشت و غالباً به‌عنوان دلایل فلسفی در حمایت از آموزش موسیقی مورد استفاده قرار گرفته است.

[↑] دیدگاه‌های افلاطون درباره موسیقی

افلاطون از سال ۴٢٨ تا ٣۴٧ قبل از میلاد در قید حیات بود. کار حرفه‌ای او به‌عنوان یک نویسنده و معلم تماماً به قرن چهارم یعنی پس از مرگ استادش سقراط (متوفی به سال ٣۹۹ قبل از میلاد) تعلق دارد. تقریباً همه نوشته‌های افلاطون امروزه به‌دست ما رسیده است. این نوشته‌ها به استثنای چند نامه به‌شکل گفتگوهای فلسفی می‌باشد که سقراط در آن‌ها سخنگوی اصلی است. اگر چه ممکن است "سقراط" در گفتگوهای اولیه افلاطون نماینده‌اندیشه‌ها و تعالیم سقراط تاریخی باشد ولی احتمالاً آثار بعدی افلاطون بدون توجه به این‌که چه کسی در آن‌ها نقش عمده را ایفا می‌کند بیانگر اندیشه‌های خود وی هستند[۱۴].
کتاب "جمهوری" افلاطون[۱۵] که در اواسط زندگی حرفه‌ای او نوشته شده است و هم‌چنین آخرین نوشته او کتاب "قوانین"[۱٦] غالباً به اخلاق اجتماعی و مسایل آموزشی پرداخته‌اند. موضوع اصلی کتاب "جمهوری" ماهیت عدالت است که از نظر افلاطون برای وحدت جوامع بشری و هماهنگی نفوس فردی از اهمیت والایی برخوردار است. بخش اعظم این کتاب به‌نحوی خیالی به‌بسط شرایط و لوازم یک شهر آرمانی فرضی می‌پردازد که اولیأ فلسفی بر آن حکمروایی می‌کنند و عدالت در تمام تشکیلات آن تجسم یافته است. در حالی که "جمهوری" افلاطون با بررسی ماهیت عدالت به تعلیم سیاست می‌پردازد، کتاب "قوانین" دستاوردهای عملی اقدام سیاسی را مطالعه می‌نمـایـد. افلاطـون در "قوانیـن" نشـان می‌دهـد که چگـونه عقـلاً و فلاسـفه می‌تواننـد درون سـنت‌های پارسـایانه حاکـم بر زندگـی سـیاسـی فعالیـت کننـد[۱٧].
هم "جمهوری" و هم "قوانین" اطلاعات مهمی درباره نقش موسیقی در آموزش و پرورش و زندگی اجتماعی به‌دست می‌دهند. افلاطون در کتاب دوم "قوانین" آموزش و تربیت را فضیلتی تعریف می‌کند که نخست در کودکان شکوفا می‌شود. در نتیجه آموزش و تربیت ابزاری است که به‌وسیله آن "لذت و میل، درد و نفرت به‌نحوی صحیح در نفوس کسانی که هنوز قادر به استفاده از خرد نیستند قرار داده می‌شوند سپس وقتی این نفوس قادر به استفاده از خرد شوند، احساس‌های مزبور می‌توانند با هماهنگی با خرد تایید کنند که آن‌ها در جایگاه شایسته خود جای گرفته‌اند[۱٨]. افلاطون معتقد است که آموزش در موسیقی، به‌معنای وحدت ملودی، شعر و رقص دارای اهمیت است زیرا ریتم و هماهنگی عمیقاً در درون روح نفوذ می‌کند و تاثیر زیادی بر آن می‌گذارد. در یونان باستان اعتقاد عموم مردم بر آن بود که موسیقی قادر است به انحای مختلف بر افکار و اعمال مردم تاثیر بگذارد[۱۹]. یونانیان باستان به‌ویژگی‌های اخلاقی که موسیقی به‌عنوان "خصلت اخلاقی"[٢٠] به روح بشر الهام می‌بخشید اهمیت می‌دادند[٢۱]. طبق کتاب "قوانین"، هر انسانی از آن نوع موسیقی که به شنیدن آن عادت کرده است لذت می‌برد. به‌همین علت است که افلاطون تعلیم سرودهای شایسته را مهم می‌شمارد زیرا مانع از آن می‌شود که روح کودک در زمان احساس خوشی و درد به مخالفت با قوانین و کسانی که به قوانین اعتماد دارند عادت کنند بلکه روح کودک را وادار می‌سازد تا در خوشی یا درد همچون سالخوردگان احساس و عمل کند[٢٢]. به‌نظر افلاطون احساس خوشی و درد به شیوه درست را می‌توان با تعلیم نغمه‌ها و ریتم‌هایی که خردمندان شهر آن‌ها را برای تربیت کودکان درست تشخیص داده‌اند پرورش داد. بنابراین بچه‌ها می‌توانند مشابه درکی که خردمندان شهر نسبت به موسیقی دارند، نسبت به‌خوب و بد درکی پیدا کنند. افلاطون در کتاب "جمهوری" تاکید می‌کند که باید میان انواع موسیقی‌ها و سرودهایی که مناسب مردان است با آن‌هایی که برای زنان مناسب است فرق گذاشت. گام‌ها و ریتم‌ها نیز باید مناسب آنان باشد، آن‌هایی که بم و برانگیزنده شجاعت هستند لزوماً برای خصوصیات مردان مناسبت دارند ولی آن‌هایی که متمایز از آن دیگری و آرام هستند بیشتر مناسب خصوصیات زنان می‌باشند[٢٣]. از نظر افلاطون اشتباه است اگر بخواهیم کلمات مردانه را به لحن و نغمه زنانه درآوریم و یا الحان و حالات مردان آزاد را با ریتم‌های بردگان هماهنگ کنیم و یا به لحن یا گفتاری که مغایر با ریتم است بخواهیم حالات و ریتم‌های آزاد بدهیم.
سازهای مختلف نیز اثرات گوناگونی بر عواطف و شخصیت افراد دارند. از نظر افلاطون سازهای زهی مانند کیتارا[٢۴] و لیر[٢۵] به روح بشر تعالی و الهام می‌دهند و از آنجا که محبوب خدایان هستند مقبول همه ملت‌ها می‌باشند. در برابر، صدایی که از سازهای بادی مانند "نای"[٢٦] تولید می‌شود به دلیل استفاده آن در عیاشی‌ها که مغایر با ستایش شکوهمندانه افلاطون از شهر می‌باشد جایگاهی در شهر آرمانی او ندارد. سازهای بادی موجب می‌شوند که افراد تجربه خیلی نزدیکی با موسیقی داشته باشد به‌نحوی که ممکن است به‌خواست افراد تبدیل به تجربه‌ای مذهبی هم بشوند[٢٧]. سازهای بادی معمولاً از این جهت نیز مورد انتقاد افلاطون هستند که وقتی کسی از این ساز استفاده می‌کند دیگر نمی‌تواند بخواند لذا وحدت گفتار یا آواز، نواختن ساز و رقص را نقض می‌کند. افلاطون موسیقی تک نوازی را نیز بی‌فایده و زیان‌آور و فاقد روحیه قابل شناخت می‌داند. از نظر وی به تنهایی نواختن کیتارا و لیر را باید ذوق غیر موسیقیایی دانست[٢٨].
افلاطون قضاوت و داوری درباره موسیقی را وظیفه بسیار مهمی می‌داند. از نظر او داوران آثار موسیقی در مسابقه‌های موسیقی باید افرادی باشند که در فضیلت و آموزش فوق‌العاده باشند زیرا موسیقی با لذت مورد داوری قرار می‌گیرد آن هم نه لذت هر شنونده‌ای که اتفاقی به موسیقی گوش می‌دهد.[٢۹]. افلاطون معتقد است که موسیقی خوب موسیقی است که برای انسان‌های نیک و به‌قدر کافی آموزش دیده لذت‌بخش است و خصوصاً خوب‌ترین موسیقی هم موسیقی است که برای فرد ممتاز در فضیلت و تربیت لذت‌بخش است. داوران موسیقی باید از میان چنین انسان‌هایی باشند تا با سر و صدا و سلیقه افراد زیاد مذبذب نشوند و حکمی مطابق میل آنان صادر نکنند. افلاطون زمان‌های گذشته را که مردم برای تشویق و تنبیه و داوری درباره نمایش‌های موسیقی آتن، روش‌های دیگری غیر از سوت زدن و کف زدن و سر و صداهای بی‌ادبانه تماشاچیان تئاتر در زمان او به‌کار می‌گرفتند تحسین می‌نماید[٣٠]. برداشت افلاطون از رابطه میان قوانین موسـیقی و قانون‌گـذاری، خـاص خـود اوسـت. وی در کتـاب "قوانیـن" خاطـر نشـان می‌سـازد که سـرودهای ما قوانیـن ما هسـتند و این فرضـی شـگفت اسـت ولـی بایـد آن را پذیـرفـت[٣۱]. به‌همین دلیل او بر این باور است که باید در مورد معرفی نوع جدیدی از موسیقی خیلی مراقب بود. همانطور که افلاطون می‌گوید: "پس نظر قطعی در این باره چنین است: هیچ کس نباید بر خلاف سرودهای عمومی و مقدس یا تمرین‌های دسته‌های همصدایی جوانان سرودی بخواند یا حرکتی در رقص ابداع کند که مغایر با سایر قوانین باشد."[٣٢]. مصر و کرت و اسپارت و آتن جزو الگوهای افلاطون هستند. وی حفظ هنر و موسیقی مصری را تحسین می‌کند و مطلب دیگری که مایه تحسین اوست این است که می‌توان نغمه‌هایی را که دارای "درستی"[٣٣] طبیعی هستند به‌صورت قانون در آورد. به‌نظر افلاطون باید بی‌درنگ از میان سرودها و رقص‌های سنتی آن‌هایی را که برای شهر مناسب و دارای هماهنگی هستند جدا کرد. برای اینکه در این میان بتوانیم دست به انتخاب بزنیم باید آزمونگرانی را برگزینیم که در فضیلت فوق‌العاده باشند و کمتر از ۵٠ سال سن نداشته باشند. علاوه بر آن شعرا هم نباید شعری بسرایند که با شکل متعارف و عادلانه چیزهای نیک و زیبای شهر تفاوت داشته باشد. شعرا نباید قبل از این‌که اشعار خود را به داورانی که بدین منظور منصوب شده‌اند عرضه‌ کنند آن‌ها را به غیر کارشناسان نشان دهند[٣۴].


[↑] آموزش موسیقی در شهر آرمانی افلاطون
آثار افلاطون که پیش از این از آن‌ها یاد شد (یعنی جمهوری و قوانین) دو برداشت اصلی او را از آموزش نشان می‌دهند. از نظر افلاطون آموزش از یک سو اصطلاحی فنی است که حاکی از تعلیم موضوعات گوناگون به کودکان به شیوه‌ای نظام‌مند است و از سوی دیگر آموزش ایده‌ای است که به سرعت وارد تمام جوانب تجربه فکری و اخلاقی می‌شود. آموزش عبارت از ایصال و هدایت جوانان به‌سوی “خرد درست” است همان‌گونه که در قانون بیان شده و به محک تجربه اکثر افراد بزرگسال برجسته شهر سنجیده شده است[٣۵].
آموزش در شهر آرمانی افلاطون مراحل مختلفی دارد که بر اساس سن و سال سازمان‌دهی شده است. از نظر وی آموزش موسیقی باید از خردسالی آغاز شود و مادران باید برای آن‌ها آواز بخوانند و با آن‌ها برقصند. همان‌طور که افلاطون در کتاب “قوانین” نیز متذکر می‌شود پرستاری و حرکت تا آنجا که ممکن است باید مداوم باشد[٣٦]. پس این مفید نیست که مادران بچه‌ها را حرکتی ندهند بلکه بر عکس وقتی آن‌ها را حرکت می‌دهند مفید است. مادران کودکان را در آغوششان نه با سکوت بلکه با خواندن نغماتی برای آن‌ها پیوسته می‌جنبانند[٣٧].
افلاطـون سـه سـال اول زندگـی کـودکان را بـرای بالنـدگی آن‌ها با اهمیـت می‌دانـد. همان‌طـور که در کتـاب “قوانیـن” می‌گویـد ایـن سـن و سـالی اسـت که از راه خوگیـری[٣٨] تمام شخصیت کودک رشد می‌کند[٣۹]. افلاطون به اهمیت بازی و موسیقی در آموزش خردسالان نیز اذعان دارد. از نظر افلاطون از آنجا که ذهن کودک نمی‌تواند مطالب جدی را هضم کند لذا قوانین از طریقی که کودک بفهمد مثل بازی و آواز به وی منتقل می‌گردد[۴٠]. به‌همین علت است که افلاطون توصیه می‌کند که به‌محض این‌که کودک قادر به راه رفتن شد باید او را در یک زمین بازی جای دهند تا با بازی کردن با خود و سایر کودکان اقدام به یادگیری کند. از نظر افلاطون درس خواندن در مدرسه باید از سن ٦ سالگی آغاز شود و باید الزامی باشد حتی اگر پدر بچه نخواهد پسر یا دخترش به مدرسه برود. آموزش باید مختلط و یک شکل و حتی الامکان عام باشد طبق این اصل که دانش‌آموز اول به کشور تعلق دارد و بعداً به پدر و مادرش[۴۱]. افلاطون به آموزش زنان باور دارد ولی به نوعی متفاوت با آموزش مردان. آموخته‌های یک دختر جوان اگر چه در ظاهر بی‌شباهت به آموخته‌های برادرانش در مدارس پسرانه نیست مع ذلک همین آموخته‌ها در وضعیتی متفاوت به‌دست می‌آیند. همان‌طور که لادج گفته است صدا، حرکات و سکنات، آداب و رفتار و نگاه دختران کاملاً زنانه و مناسب با ظرفیت‌های جنسی که مبین طبیعت آنان است بود[۴٢]. این دوره از درس خواندن در مدرسه باید در سن ٢٠ سالگی خاتمه یابد و لازم است که روی رقص، موسیقی و ورزش متمرکز شود. ورزش باید تنها به تعالی جسمی بدن بپردازد در حالی که هدف موسیقی پرورش روح است.
در شهر آرمانی آموزش آواز دارای نقش محوری در تربیت کودکان است. از نظر افلاطون آموزش و سرودهای همصدایی که ترکیبی از ریتم‌های آوازی و گام‌هایی با ریتم در حرکات جسمی است یکسان و همزمان پیش می‌روند. اما هدف تعلیم موسیقی دستیابی به تخصص در زمینه موسیقی نیست بلکه هدف پرورش روح است. همان‌طور که او متذکر می‌شود اثری را که صدا بر روح آدمی می‌گذارد، آموزش فضیلت و کمال دانستیم و آن را “موسیقی” نامیدیم[۴٣].
از نظر افلاطون سه سال تحصیل اجباری لیر (یک ساز زهی) باید از وقتی بچه به ۱٣ سالگی می‌رسد آغاز شود. آموزگار و دانش آموز باید صدای ساز خود را با صدای آواز هم آوا کنند و از آرایش و پیرایش و ابزار چند صدایی استفاده نکنند. ساز و آواز همراهی‌کننده نباید شامل نغمه‌هایی شود که با مسیر صدای خلق شده از سوی سراینده متفاوت باشد و نباید فاصله‌های دور و نزدیک نتها با هم مغایرت داشته باشد و ضرب‌ها و ریتم‌ها ی تند و آرام و ترکیب‌های کوتاه و بلند هم نباید تعارض داشته باشند. افلاطون معتقد است که موارد مزبور برای افراد جوانی که می‌خواهیم به آن‌ها دانش عملی موسیقی را بدهیم نامناسب است زیرا اصول و تعالیم متضاد گیج‌کننده است و در یادگیری مشکل ایجاد می‌کند[۴۴].
از نظر افلاطون این مرحله از آموزش در حدود سن ٢٠ سالگی پایان می‌یابد و پسر (یا دختر) ٢٠ ساله در این زمان تبدیل به جوانی قوی، فعال و منظم خواهد شد که در زمینه ادبیات و موسیقی به بهترین نحو تبحر یافته و در زمینه علوم ریاضی نیز اگرچه نه در حد وسیع ولی به‌درستی تقویت شده است[۴۵]. پسرها بین ۱٧ تا ٢٠ سالگی به مدت ٣ سال در منطقه‌ای در اطراف آتن خدمت سربازی را به‌جا می‌آورند. سپس از سن ٢٠ تا ٣٠ سالگی مردان جوانی که قابلیت و شخصیت نیکی از خود نشان داده‌اند مطالعه جدی علوم را پی گیرند که با حساب آغاز می‌شود و با هندسه مسطح و کروی، نجوم نظری و علوم صدا و هماهنگی طبیعی پیش می‌رود. از سن ٣٠ تا ۴٠ سالگی مردان جوانی که در این مطالعات استعداد و برتری داشتند برای بالاترین و کامل‌ترین مطالعات یعنی مطالعه فلسفه پذیرفته می‌شوند.
چنانکه از مطالب گفته شده هویدا می‌شود افلاطون بر این نظر است که آموزش فرآیندی است که در طول عمر انسان ادامه می‌یابد. در عمل او معتقد است که اگر قرار است روزگار خوب و مناسبی برای شهر یا بشریت فرا رسد، در این حالت باید قدرت سیاسی و بهترین و بالاترین آگاهی با هم جمع شوند و تجربه‌گرایان صرف از زمامداری و نظریه‌پردازان صرف از فلسفه کنار گذاشته شوند.[۴٦]


[↑] دیدگاه‌های ارسطو درباره موسیقی و آموزش آن
ارسطو در سال ٣٨۴ قبل از میلاد در شهر استاگیرای[۴٧] مقدونیه به‌دنیا آمد و در سال ٣٦٧ قبل از میلاد به آتن رفت که در آنجا به مدت ٢٠ سال نزد افلاطون به تحصیل و مطالعه پرداخت. ارسطو پس از مرگ استادش آتن را ترک کرد و برای مدت کوتاهی نیز معلم سرخانه اسکندر مقدونی جوان شد. نوشته‌های او شامل مطالعه اکثر مسایل مربوط به جهان به شیوه‌ای استدلالی و از بسیاری جهات نظام مند است و بسیار تاثیرگذار نیز می‌باشد چنان‌که بارکر می‌گوید این نوشته‌ها قرن‌ها اساس فهم همه اروپایی‌های تحصیل‌کرده را نسبت به جهان و جایگاه انسان در آن تشکیل می‌داد[۴٨].
مطالب اندکی از نظرات ارسطو درباره زیبایی‌شناسی موسیقی به‌جا مانده است. اما برخی نظرات محتوایی ارسطو درباره جنبه‌های آموزشی و اجتماعی موسیقی در کتاب “سیاست” که یکی از آثار اصلی او است موجود می‌باشد[۴۹]. خدمات او به مطالعه پدیده‌های مربوط به موسیقی ریشه در شواهد حسی دارد و زمینه‌های متنوعی از قبیل صداشناسی طبیعی، فیزیولوژی، روان‌شناسی شنیدن و فیزیولوژی تولید صدا را در بر می‌گیرد.
ارسطو از افلاطون جامع‌تر است. چنان‌که بارکر خاطر نشان می‌سازد ارسطو نظرات مختلف را در نظر می‌گیرد و ارتباط آن‌ها را با یکدیگر تعیین می‌کند و تنها اگر اساس آن‌ها را مبتنی بر بد فهمی یا اشتباهات مربوط به واقعیت بداند آن‌ها را رد می‌کند[۵٠]. وی تمایل دارد به تناسب کار خود هر چیزی را که مردم خوب و ارزشمند می‌دانند بپذیرد. ارسطو به‌جای این‌که هر چیزی را که منجر به تربیت اخلاقی نمی‌شود رد کند سعی می‌کند جای مناسبی برای آن‌ها از جمله موسیقی‌های مربوط به عیاشی، سازهای هیجان‌انگیز و روش‌های حرفه‌ای تعلیم و اجرا در درون زندگی یک جامعه متعادل بیابد. حال که ارسطو موسیقی‌های مختلف را به‌طور مطلق رد نمی‌کند بنابر این آثار او منبع ارزشمندی از اطلاعات درباره رویه‌ها و نظرات یونانیان تحصیل‌کرده معمولی آن زمان را فراهم می‌سازد. بر خلاف او، افلاطون تنها از طریق حمله به رویه‌های موسیقی معاصر خود برخی اطلاعات را در اختیار ما می‌گذارد. به گفته بارکر پیشنهادها و نظرات مثبتی که افلاطون ارائـه می‌دهـد چنـان‌که خـود وی نیـز بـدان معـترف اسـت هیـچ شـباهتی بـا امـوری که در واقع تا به حـال وجـود داشـته‌انـد ندارد[۵۱].
ارسطو با این تعریف افلاطون موافق است که آموزش مناسب آن است که کودکان را برای این‌که لذت یا درد را به‌درستی تجربه کنند تعلیم دهیم و این دیدگاهی است که علاقه به چیزهای خوب و اصیل و بی‌رغبتی به چیزهای غیر اخلاقی را بسط می‌دهد. ارسطو نیز مانند افلاطون معتقد است که برنامه درسی درست باید شامل موضوعاتی باشد که معمولاً در آموزش‌های عمومی یونان هم‌عصر آنان وجود دارد از قبیل موسیقی، ورزش، ادبیات و نقاشی. منظور ارسطو از ورزش کل نظام تعلیمات جسمی است و منظور او از ادبیات نیز خواندن و نوشتن و مطالعه اشعار شعرا است. ارسطو معتقد است که از این چهار موضوع ورزش باید از سن ٧ تا ۱۴ سالگی تعلیم داده شود و در این سن نیز تعلیم ادبیات و موسیقی و نقاشی آغاز خواهد شد. آموزش موسیقی نباید قبل از سن ۱۴ سالگی آغاز شود زیرا به‌نظر ارسطو بچه‌ها نمی‌توانند به‌اندازه کافی موسیقی را بفهمند تا لذت و تهذیب را در اثر گوش دادن به آن وقتی بزرگتر می‌شوند درک کنند.
چنان‌که بارکر اشاره می‌کند ممکن است این‌طور برداشت کرد که در نظام آموزشی که ارسطو پیشنهاد می‌دهد دوره رشد جسمی خیلی طولانی و تعلیمات ذهنی هم خیلی کوتاه مدت به‌نظر می‌آیند[۵٢]. در واقع ارسطو معتقد است که آموزش فرآیندی تحولی است که هر مرحله‌ای در آن به حد اقتضا با رشد انسان‌ها مطابقت دارد. فرآیند آموزش باید با تعلیمات جسمی آغاز گردد سپس به سوی تعلیم میل و شهوت (چشیدن چیزهای خوب و اصیل) پیش برود و به تعلیم خرد منتهی شود. از نظر ارسطو آموزش جسم، میل یا خرد باید در سن جسم و میل و خرد روی دهد[۵٣]. اگر چه نباید فراموش کرد که مراحل قبل از خرد اگر چه غایت فی نفسه هستند مع ذلک ابزاری نیز برای مرحله بعدی خواهند بود. برای مثال در دوره رشد جسمی باید به آموزش جسمی پرداخت اما به طریقی که آموزش امیال یعنی مرحله پس از آن را آماده نماید و به آن کمک کند.
ارسطو در مورد هنرهای لیبرالی موسیقی و ادبیات و نقاشی بر این اعتقاد است که اگر چه هدف اولیه این هنرها ارتقأ فضیلت است در عین حال برخی مطالعات را می‌توان با توجه به فایده آن‌ها و یا بدین علت که برای تدبیر منزل و برای برخی شاخه‌های اداره سیاسی کشور ضروری است دنبال کرد. این نوع مطالعات عبارتند از خواندن، نوشتن و مقداری هم حساب و هندسه. بنا به عقیده ارسطو مطالعات مزبور را نباید تا حد افراط پیگیری کرد زیرا توجه افراطی به هر یک از آن‌ها تناسب و توازن کل ذهن را به‌هم می‌زند و نوعی “حرفه‌ای گرایی”[۵۴] را نتیجه می‌دهد که یک مرد آزاد باید از آن دوری کند[۵۵].
ارسطو در کتاب “سیاست” از میان مسایل متعددی که به آن‌ها می‌پردازد از نقش و کارکرد موسیقی به‌عنوان ابزاری برای آرامش پس از کار نیز بحث می‌کند. به نظر او موسیقی یکی از بزرگ‌ترین لذایذ و ابزاری برای آرامش پس از درد و سختی ناشی از هر گونه کاری است. اما از نظر ارسطو چنین نقشی برای موسیقی قایل شدن این خطر را دارد که برخی افراد این نوع سرگرمی را غایت فی نفسه تلقی کنند و فرصت نیل به یک فعالیت معنوی بالاتر را از دست بدهند. کارکرد دوم موسیقی برای استفاده از فراغت است. از نظر ارسطو برای انسان‌ها مهم است که بدانند چه استفاده‌ای می‌توانند از زمان فراغت خود ببرند. وی پیشنهاد می‌کند که زمان فراغت برای تفکر صرف شود زیرا این وضعیت بالاترین فعالیت معنوی است که می‌توان آن را نظر کردن در هر چیزی در پرتو هدف غایی که همه همواره به‌سوی آن در حرکتند تعریف نمود[۵٦].
سومین کارکرد موسیقی این است که عاملی است برای تربیت اخلاقی. انواع موسیقی که در زمان فراغت استفاده می‌شود باید به‌نحوی باشد که نه فقط لذت‌آور باشد بلکه فی نفسه یک پیام اخلاقی هم داشته باشد و لذت بردن و تنفر و عشق ورزیدن صحیح را به شنونده بیاموزد. هدف آموزش فضیلت، ایجاد تعادل در احساسات و عواطف است. این نوع آموزش باید تلاش کند حالتی را به‌وجود آورد که لذت را در زمان لزوم و به‌موقع ایجاد نماید. نهایتاً کارکرد و نقش آخر موسیقی این است که ابزاری است برای تطهیر احساسات و هیجانات افراطی و قوی از قبیل ترحم یا ترس. کارکرد موسیقی در اینجا این است که افراط در هیجانات را بزداید و احساس کاملاً عادی را به شخص برگرداند. موسیقی نغمه‌های مقدس قادر است حالت‌های هیجان، ترحم و ترس زیاد را در انسان تسکین دهد[۵٧].
کارکرد آخر موسیقی با مسأله خصلت اخلاقی گام‌های مختلف در ارتباط است. ارسطو نیز مانند افلاطون شیوه‌های مختلفی را که هماهنگی‌های گوناگون ضمن آن‌ها بر روح بشر تاثیر می‌گذارند قبول دارد ولی هیچ یک از این هماهنگی‌ها را رد نمی‌کند. وی خاطر نشان می‌سازد که مردم به برخی گام‌ها با غم و دلهره و به برخی دیگر با آرامش خاطر و به برخی دیگر با حد خاصی از ثبات و اعتدال پاسخ می‌دهند. از نظر ارسطو گام “دوری”[۵٨] تنها گامی است که اثر ثبات و اعتدال را دارد[۵۹]. ارسطو اثرات مشابه ریتم را نیز مشخص می‌نماید. برخی ریتم‌ها دارای خصوصیتی هستند که ایجاد ثبات می‌کنند و برخی دیگر ایجاد تحرک می‌کنند و برخی دیگر نیز دارای خصوصیات مناسب مردان آزاد هستند. ارسطو معتقد است که آموزش و پرورش باید از این گونه قوای موسیقی بهره ببرد تا جوانان را به‌درستی راهنمایی کند. از نظر وی از آنجا که موسیقی ذاتاً جزو چیزهایی است که شادمانی می‌آورد لذا آموزش آن به‌طور خاص مناسب طبیعت جوانان است زیرا آن‌ها به دلیل جوانی‌شان از روی میل و اراده هیچ امر ناخوشایندی را تحمل نمی‌کنند[٦٠].
ارسطو این سوال را طرح می‌کند که آیا برای این‌که جوانان موسیقی را یاد بگیرند باید خودشان آواز بخوانند و ساز بنوازند. سپس در این باره به بحث می‌پردازد و می‌گوید برای کسانی که در فعالیت‌های عملی موسیقی شرکت نداشته‌اند اگر غیر ممکن نباشد کار مشکلی است که داور مناسبی برای آن‌ها بتوانند باشند. یکی از اهداف آموزش موسیقی این است که جوانان بتوانند نسبت به کیفیت موسیقی که می‌شنوند به داوری بنشینند و لذت را در صدای موسیقی خوب و تنفر را در صدای موسیقی بد حس کنند. علاوه بر آن ارسطو معتقد است که بچه‌ها با یاد گیری نواختن موسیقی راهی برای مشغول کردن خود خواهند داشت. ارسطو نیز مانند افلاطون هدف آموزش موسیقی را تعالی فنی نمی‌داند. همان‌گونه که وی در کتاب “سیاسـت” می‌نویسـد دانـش‌آموزان نبایـد مطـالبی که برای شـرکت در رقابـت‌ها و مسـابقـات لازم اسـت یاد بگیـرند مثـل تخصـص در هنـر یا کارهـای مشـکل و فوق‌العـاده. بلـکه بایـد این چیـزها را تا آن حـد بیـاموزنـد که بتـواننـد از الحـان و ریتـم‌های اصـیل لـذت ببرنـد[٦۱]. ارسطو معتقد است سازهایی که یادگیری آن‌ها مشکل است برای آموزش موسیقی مناسب نیستند. وی با افلاطون در این زمینه هم‌عقیده است که سازهای بادی مانند نای (Aulos) به دلیل خصوصیت هیجان آوری که دارند و همچنین به دلیل این‌که در زمان نواختن مانع سخن گفتن و آواز خواندن می‌شوند نباید تدریس شوند. اما ارسطو مخالفتی با موسیقی‌های بدون آواز که با ساز نواخته می‌شوند ندارد بر خلاف افلاطون که ارزشی برای آن‌ها قایل نیست. نظریه ارسطو در زمینه آموزش بیشتر در پرتو رویه‌های عصر خود او شکل گرفته است و نه در پرتو شهر آرمانی افلاطون. نگاه ارسطو به موسیقی از لحاظ نقش و کارکردی که برای آن قایل است گسترده تر از افلاطون است. اگر چه مانند افلاطون از نظر ارسطو نیز هدف موسیقی رشد فضیلت است مع ذلک او سایر کارکردهای منفعت‌گرایانه را رد نمی‌کند. نظام آموزشی که ارسطو پیشنهاد می‌دهد نسبت به افلاطون ناقص‌تر و غیر نظام‌مندتر است ضمن این‌که وی در زمینه ساختار و کارکرد نظام آموزشی خود، جزئیات زیادی را ارائه نمی‌دهد. بارکر می‌نویسد که ارسطو به‌جای یک کل منظم اشاره‌های پراکنده‌ای می‌دهد و نظام فلسفی مناسب مطالب آموزشی خود را فقط به اختصار ذکر می‌کند[٦٢]


[↑] بحث و نظر
در طول قرن بیستم در زمینه حمایت از موسیقی و سایر هنرها در آموزش عمومی اهمیت موسیقی امری اساسی تلقی می‌شد. اگر آموزش موسیقی در مدارس را بخواهیم با یک نگاه تاریخی توجیه کنیم آن وقت می‌فهمیم که در طول زمان آموزگاران موسیقی، نویسندگان، فلاسفه، زیبایی‌شناسان و موسیقیدانان متعددی به افکار اندیشمندان کلاسیک یونان اشاره داشته‌اند. نوشته‌های فلاسفه یونان از قبیل فیثاغورث، افلاطون، ارسطو و سایرین تاثیر زیادی بر تفکر در تمدن غربی داشته است. همان‌طور که راجرز اشاره می‌نماید در همه بحث‌های مربوط به‌ اندیشه غربی به‌سختی می‌توان خدمات یونانیان باستان را نادیده گرفت[٦٣]. از نظر آلپرسون نسل‌های متعددی از فلاسفه، ستاره‌شناسان، موسیقی‌دانان و ریاضی‌دانان پیشنهادهای افلاطون را سخت دنبال کردند و غالباً از آن‌ها برای پشتیبانی از استدلال‌های خود در زمینه اهمیت آموزش زیبایی‌شناسی استفاده کرده‌اند[٦۴]. اسپارشات می‌گوید موسیقی ما و روش اندیشیدن درباره آن (که گاهی هم آگاهانه است) شامل انواع مختلف رویه‌ها و مواضعی است که در قرن ششم قبل از میلاد به وجود آمده است[٦۵]. برداشت‌های افلاطون و ارسطو از موسیقی و آموزش به نسل‌های بعدی متفکران منتقل شد و هنوز هم می‌توان شواهدی از نفوذ مستقیم یا غیر مستقیم آن‌ها را در نوشته‌های فلاسفه، زیبایی‌شناسان و آموزگاران موسیقی در دوران معاصر یافت.
نظریه “خصلت اخلاقی” که در اندیشه فلسفی افلاطون و ارسطو درباره موسیقی نقش محوری دارد و بر اساس آن گام‌های خاصی از موسیقی، روح را به جنبش و حرکت وا می‌دارد و بدین وسیله هم بر عواطف و احساسات و هم بر خصلت‌های فردی و رفاه جامعه اثر می‌گذارد، تاثیر عمده‌ای بر استدلال‌های فلسفی مربوط به ارتباط موسیقی با عواطف داشته است. آلپرسون خاطر نشان می‌سازد که نظریه خصلت اخلاقی بعداً به شکل‌های مختلف دیگری ظاهر شد برای مثال در مفهوم “موسیقی انسانی”[٦٦] بوئتیوس[٦٧]، آموزه انفعالات باروک[٦٨] و ارزیابی آدورنو[٦۹] از موسیقی معاصر که طبق نظر او تکنیک‌های موسیقی که شوئنبرگ[٧٠] و استراوینسکی[٧۱] بر می‌گزینند تفاوت اساسی میان نیروهای مترقی و ارتجاعی را در جامعه بازتاب می‌دهد[٧٢]. به گفته ریمر از نوشته‌های افلاطون گرفته تا آخرین شماره‌های مجله‌های مختلف تحقیقاتی مختص علوم انسانی، رابطه علوم انسانی و هنر با عواطف و احساسات هنوز محل بحث و مجادله است[٧٣]. نظریه نفوذ و شکل دادن به احساسات و خصلت‌های انسانی توسط موسیقی را می‌توان در استدلال‌های وودبریج[٧۴] که پایه و اساس متداول در آموزش موسیقی را در ایالات متحده در طول قرن نوزده تشکیل می‌داد مشاهده کرد هر چند وودبریج جرح و تعدیل‌هایی در آن به عمل آورده است. جورگنسن خاطر نشان می‌سازد که وودبریج موسیقی را نعمتی از سوی خالق هستی برای آدمیان می‌دانست و می‌گفت هر احساسی خود را با یک لحن بیان می‌کند و هر لحنی احساسی را که خود از آن برخاسته است دوباره بیدار می‌کند[٧۵]. بنابراین موسیقی که بدرستی برگزیده شده باشد می‌تواند الهام‌بخش ایمان مذهبی شود و از نظر اخلاقی و جسمی به فرد نشاط و نیرو بخشد[٧٦]. اندیشه‌های افلاطون را درباره اثر موسیقی بر رشد اخلاقی و معنوی می‌توان در نوشته‌های مارتین لوتر خصوصاً در مقدمه او بر کتاب “سمفونی اینکوندی”[٧٧] گئورگ راو[٧٨] نیز یافت[٧۹]. وقتی از نقش موسیقی در آموزش بحث می‌کنیم پرسشی مطرح می‌شود و آن اینکه حیطه آموزش موسیقی در نظام مدارس عمومی چقدر است؟ افلاطون معتقد بود که همه باید موسیقی یعنی وحدت نغمه‌ها، سخن گفتن و رقص را بیاموزند ولی هدف این تعلیمات دستیابی به تخصص موسیقی نیست بلکه منظور پرورش روح بر طبق ارزش‌ها و آرمان‌های جامعه است. از نظر ریمر این‌که ارزش‌های فرهنگ باید آموزش خود را تعیین کند نیز کاملاً درست است و هر چقدر آموزش در تثبیت و پالوده کردن ارزش‌های فرهنگ موفق باشد به‌همان اندازه می‌توان آن را موفق دانست[٨٠].
ارسطو نیز مانند افلاطون هدف آموزش موسیقی را از لحاظ فنی به کمال رسیدن نمی‌دانست و میان متخصصان و مبتدیان موسیقی تمایز قایل می‌شد. اسپارشات در توضیح تمایزی که ارسطو میان موسیقی متخصصان و مبتدیان قایل می‌شود چنین می‌گوید: “اولی موسیقی استادانه برای سرگرمی مستمعین است و هیچ جایگاهی در آموزش عمومی ندارد. اما موسیقی هست که همگان باید آن را فرا بگیرند، از آن نوعی که همه به‌عنوان بخشی از زندگی اخلاقی در حالت آرامش و تسلی خاطر برای خود می‌نوازند و می‌خوانند[٨۱].
سوالی که مطرح کردیم هنوز باقی است. همانطور که جورگنسن می‌نویسد آیا باید تا آنجا پیش برویم که بگوییم در دموکراسی‌ها تعلیم هنرمندان باید هدف آموزش عمومی باشد یا این‌که موضعی ملایم‌تر بگیریم و بگوییم همه دانش آموزان باید به‌عنوان بخشی از آموزش عمومی خود هنر را تعلیم بگیرند؟[٨٢]. ریمر معتقد است که آموزش موسیقی و به‌طور کلی علوم انسانی و هنر باید به صورت برنامه‌های عمومی و اختصاصی وجود داشته باشد. برنامه‌های عمومی موسیقی برنامه‌های جامع و فراگیر هستند که برای همه دانش‌آموزان الزامی می‌باشند ولی برنامه‌های اختصاصی انتخابی و اساساً گزینشی و فشرده هستند و برای افراد یا گروه‌های علاقه‌مند خاصی برنامه‌ریزی شده‌اند.
ارسطو معتقد بود که دانش‌آموزان نباید مطالبی که برای شرکت در رقابت‌ها و مسابقات لازم است یاد بگیرند مثل تخصص در هنر یا کارهای مشکل و فوق‌العاده، بلکه باید این چیزها را تا آن حد بیاموزند که بتوانند از الحان و ریتم‌های اصیل لذت ببرند[٨٣]. این نظر غالباً در استدلال‌هایی که برای ارتقأ آموزش موسیقی در مدارس عمومی مطرح می‌شود بازتاب یافته است. ریمر ادعا می‌کند که خطای عمده در برنامه‌های عمومی موسیقی و دلیل اصلی بی‌اثر بودن آن‌ها تاکید بیش از اندازه بر جنبه‌های فنی و مکانیکی اجرای موسیقی است[٨۴]. به‌نظر او جمّ غفیری از معلمان، اوقات زیادی را صرف ابعاد فنی اجرای موسیقی و ریزه‌کاری‌های نت نویسی کرده‌اند در حالی که کسب تجربه در موسیقی یعنی داخل شدن ذهن و احساس در صوت با این گونه اجرا نه تنها تقویت نشده بلکه در عوض کاهش یافته است[٨۵].
افلاطون بروشنی اهمیت آموزش موسیقی را در آغاز کودکی گوشزد کرده بود. وی خاطر نشان ساخته بود که هر چه برای کودکان انجام شود بر آن‌ها اثری دائمی خواهد گذاشت. کسانی که حامی آموزش موسیقی در آغاز کودکی هستند امروزه بر اهمیت انگیزش موسیقی در آغاز کودکی به شکل آواز خواندن برای نوزاد و حرکت دادن آن در حین آواز خواندن تاکید می‌ورزند[٨٦]. کسانی که درباره مغز تحقیقاتی انجام داده‌اند دریافته‌اند که مهمترین زمان برای یادگیری در زندگی کودکان از روزی است که به دنیا می‌آیند (اگر قبل از آن را به حساب نیاوریم) تا سه سالگی[٨٧]. به نظر گوردون خانه مهمترین مدرسه‌ای است که کودکان می‌شناسند و پدر و مادر مهمترین آموزگارانی هستند که کودکان دارند. به گفته او پدر و مادر که با لحن نسبتاً خوبی می‌خوانند و بدنشان را با حرکت‌های منعطف و آزاد تکان می‌دهند حتی اگر سازی هم ننوازند نیازهای اساسی را برای راهنمایی و تعلیم کودکانشان در جهت توسعه مهارت‌های موسیقی فراهم می‌کنند[٨٨].
هم افلاطون و هم ارسطو درباره اهمیت حرکت و صدا در آموزش موسیقی بحث کرده‌انـد. اهمیـت آمـوزش در خوانـدن و حرکـت کـردن امـروزه نیـز صـادق اسـت. بسـیاری از محققـان و آمـوزگاران موسـیقی می‌داننـد اگـر بچـه نتـواند آواز بخوانـد یا جنـبش و حرکـت همـراه با آواز نداشـته باشـد قـادر نخـواهد بـود که آن سـرود را با لحـن و ریتـم صـحیح بنـوازد[٨۹]. موسیقی را تجربه کردن از طریق خواندن و حرکت کردن، یکی از خصوصیات رویکردهایی است که در زمینه تعلیم موسیقی وجود دارد (از قبیل رویکرد اورف شولوِرک[۹٠]، رویکرد دالکروز[۹۱] و غیره) که بر فهم تجربی موسیقی به‌عنوان پیش نیاز توسعه مهارت‌های اجرا و شناخت موسیقی تاکید دارد.
افلاطون و ارسطو بر این باور بودند که یکی از اهداف آموزش موسیقی این است که جوانان را وادار کند تا بتوانند درباره کیفیت موسیقی که می‌شنوند داوری کنند و از صدای موسیقی خوب احساس لذت و از صدای موسیقی بد احساس نفرت کنند. البته به اعتقاد آن‌ها این کار بسیار مشکلی است که کسی که در فعالیت‌های نواختن موسیقی شرکت دارد خود شنونده‌ای فهیم و داوری درست درباره موسیقی باشد. تعدادی از فلاسفه و زیباشناسان و البته آموزگاران موسیقی با این نظر موافقند. تحقیقات نشان داده‌اند که تعلیم موسیقی عاملی است که بر ذوق موسیقی افراد اثر می‌گذارد[۹٢]. ریمر در عین حال که اذعان دارد هدف اولیه موسیقی عمومی باید این باشد که ظرفیت دانش‌آموزان را برای شنیدن موسیقی بالا ببرد[۹٣] مع ذلک معتقد است که توانایی هر کس برای تفکر در باب هنر مستقیماً به توانایی او برای کنترل مطالب و اطلاعاتی بستگی دارد که در جوف آن در حال اندیشیدن است[۹۴]. این دیدگاه که آموزش موسیقی مستلزم داشتن یک ضابطه فلسفی است و ریشه در شیوه عملی کارکرد موسیقی دارد در نظرات “عمل‌گرایانی”[۹۵] مانند اسپارشات (۱۹۹۴)، آلپرسون (۱۹۹۴) و الیوت (۱۹۹۵) بازتاب یافته است. اینها معتقدند که برای کسب بینش و بصیرت نسبت به محتوای موسیقی و خودآگاهی در این زمینه ساختن موسیقی که الیوت (۱۹۹۵) آن را “musicing” می‌نامد ضروری است. الیوت به پیروی از گاردنر (۱۹۹۱) و کایوی (۱۹۹۱) خاطر نشان می‌سازد که برای درک و فهم نوعی از اجرای کارشناسانه موسیقی، تماشاچی (یا مستمع) نیازمند همان دانش و آگاهی اجرا کننده است که شامل سطح معقولی از شایستگی در اجراهایی از این نوع می‌باشد[۹٦]. بر این اساس الیوت معتقد است که آموزش مستمعین شایسته و حرفه‌ای و کارشناس موسیقی برای آینده وابسته به آموزش نوازندگان شایسته و حرفه‌ای و هنرمند موسیقی در زمان حال است[۹٧].
جورگنسن نیز همچون افلاطون به قدرت و مسئولیت آموزش برای جستجو در تحقق آرمان‌هایی از قبیل آزادی، عدالت، مدنیت و یک جامعه با فضیلت و انسانی باور دارد. اینها آرمان‌هایی هستند که ارزش بسیار والایی به شرافت و ارزش زندگی بشری می‌دهند [۹٨]. از نظر او به‌دنبال این آرمان‌ها رفتن ارزشمند است حتی اگر به‌طور ناقص و ناتمام تحقق پیدا کنند. وی می‌نویسد که شیلر جامعه‌ای را در ذهن می‌پرورید که اعضای آن بازی و کار می‌کردند، خیال‌پروری و تعقل داشتند، هم به‌طور مشترک و هم به‌طور انفرادی زندگی را تجربه می‌کردند، و از طریق مشارکت در کارهای هنری به جامعه‌ای بهتر امید بسته بودند و برای آن تلاش می‌کردند[۹۹].
جورگنسن با دنبال کردن مسیر تاریخی توجیه آموزش موسیقی در مدارس می‌گوید ظاهراً ما در تاریخ آموزش موسیقی دوباره به نقطه‌ای رسیده‌ایم که آموزش موسیقی جایگاه ضعیفی را در مدارس عمومی اشغال می‌کند اما “شاید” هم تا اندازه‌ای این مسأله همیشه چنین بوده است[۱٠٠]. به نظر وی توجیه لزوم موسیقی مبتنی بر آموزش زیبایی‌شناسی تا حدی در انتقال اهمیت آموزش موسیقی در بخش آموزش‌های عمومی به سیاستگذاران، شکست خورده است. بنابراین اگر قرار است موسیقی در مدارس عمومی از ابتدایی تا سطوح بالای آموزش و پرورش جایگاه محوری داشته باشد باید نوعی فلسفه سیاسی آموزش موسیقی را به راه‌انداخت تا بتواند از ایده‌هایی مانند آزادی، دموکراسی، جامعه و اهمیت ارزش‌های اجتماعی موسیقی سخن بگوید[۱٠۱]. البته این بدین معنا نیست که متخصصان استدلال‌های خود را درباره کیفیت زیباشناسی و هنرمندانه مطالعات موسیقی بیان نکنند بلکه استدلال‌های خود را باید به طریقی بیان کنند که برای مردم و سیاستگذاران آموزشی بیشتر قابل فهم و جذاب باشد زیرا به قول جورگنسن اینها گاهی نسبت به هنر غافل و بی‌تفاوت هستند[۱٠٢]. با توجه به این نیاز است که به‌نظر می‌رسد مطالعه ‌اندیشه‌های افلاطون و ارسطو درباره نقش موسیقی می‌تواند انگیزه‌ای برای ایجاد استدلال‌ها و افکار جدید به موسیقیدانان و آموزگاران و فلاسفه بدهد تا با دلایل سیاسی و اجتماعی و سایر دلایل، از ضرورت وجود موسیقی در نظام آموزشی عمومی پشتیبانی کنند.


[↑] يادداشت‌ها

يادداشت ۱: اين مقاله برای دانش‌نامه‌ی آريانا توسط مهدیزاده کابلیارسال شده است.


[↑] پی‌نوشت‌ها

[۱]- هندرسون، ۱۹۵٧
[٢]- این واژه برگرفته از واژه یونانی "موسا" (Mousika) است که به‌معنای موسیقی و سرود و آواز می‌باشد. علت این نام‌گذاری نیز وجود الهه‌هایی در نظام اساطیری یونان باستان است که به‌همین نام خوانده می‌شدند و متولی سرود و آواز و آهنگ و شعر و رقص و نمایش بودند. برخی از اسامی این الهه‌ها که هومر نیز از آن‌ها یاد می‌کند عبارتند از کلیو، یوترپه، تالیا، إراتو، اورانیا و غیره. داستان‌های متعددی درباره روابط این الهه‌ها با سایر خدایان یونان هست. معروف است که لینوس فرزند کلیو، خالق ریتم و ملودی است و بزرگ‌ترین موسیقیدانی بود که تا آن زمان بشر به‌خود دیده بود. اما چون سرودهایی به افتخار دیونیسوس و سایر قهرمانان یونان سروده بود مورد غضب و حسادت آپولو قرار گرفت و بدست او به قتل رسید. بنابراین در یونان باستان امکان داشت که موسیقی به یک وسیله خطرناک سیاسی نیز تبدیل گردد. (مترجم)
[٣]- لیپمن، ۱۹٦٣
[۴]- اندرسون، ۱۹٦٦
[۵]- Singing.
[٦]- Speaking.
[٧]- chant.
[٨]- recitative.
[۹]- intonation.
[۱٠]- اندرسون، ۱۹٦٦، ص ۱
[۱۱]- بارکر، ۱۹٨۴
[۱٢]- وینینگتن - اینگرام، ۱۹۵۴
[۱٣]- Polis.
[۱۴]- بارکر، ۱۹٨۴
[۱۵]- افلاطون، ۱۹٠٠
[۱٦]- افلاطون، ۱۹٨٠
[۱٧]- اندرسون، ۱۹٦٦
[۱٨]- قوانین، ٦۵٣ b ص. ٣٢
[۱۹]- اندرسون، ۱۹٦٦
[٢٠]- ethos
[٢۱]- وینینگتن - اینگرام، ۱۹۵۴
[٢٢]- قوانین، ٦۵۹ d ٦-۱٠
[٢٣]- مونرو، ۱٨۹۴
[٢۴]- Kithara یکی از قدیمی‌ترین سازهای زهی یونان باستان بود که هومر نیز در اشعارش از آن یاد کرده است. البته ممکن است منشأ آسیایی نیز داشته باشد. واژه گیتار نیز از آن گرفته شده است. مسلمانان عرب زبان در گذشته به آن قیثار، قیتورا، قیثاره و قیثارا می‌گفتند هر چند فارابی در کتابش اشاره‌ای به آن نکرده است. (مترجم).
[٢۵]- lyre یا lyra از قدیمی‌ترین سازهای زهی یونان باستان است که در حجاری‌های آشور و بابل نیز مشاهده شده است. ظاهراّ نوع ابتدایی ان نیز مثلث شکل و چهار سیمه به موازات قاعده بوده است. ظاهراّ نوعی از آن که به آن lira dicta می‌گفتند در قرن یازدهم میلادی همان رباب تلقی می‌شد. (مترجم)
[٢٦]- منظور از سازهای بادی در اینجا بیشتر سازهای ساخته از چوب و نی است و Aulos جزو همین نوع سازها محسوب می‌شود که در زبان لاتینی در قرون وسطی به آن Calamus به معنای نی می‌گفتند. بنابراین می‌توان آن را نوعی نای و نی دانست. (مترجم)
[٢٧]- اندرسون، ۱۹٦٦
[٢٨]- قوانین، ٦٧٠ a ٢-٣
[٢۹]- قوانین، ٦۵٨ e ٨-۹
[٣٠]- اندرسون، ۱۹٦٦
[٣۱]- قوانین، ٧۹۹ e ۱٠-۱۱
[٣٢]- قوانین، ٨٠٠ a ۵-۹
[٣٣]- rightness
[٣۴]- اندرسون، ۱۹٦٦
[٣۵]- اندرسون، ۱۹٦٦
[٣٦]- قوانین، ٧۹٠ c ٨-۹
[٣٧]- قوانین، ٧۹٠ d ۹ تا ٧۹٠ e ٢
[٣٨]- Habituation.
[٣۹]- قوانین، ٧۹٢ e ٢-۴
[۴٠]- قوانین، ٦۵۹ e ٢-۵
[۴۱]- قوانین، ٨٠۴ c ٢ تا e ۱
[۴٢]- لادج، ۱۹۴٧، ص ٢۹٣
[۴٣]- قوانین، ٦٧٣ a ۴-۵
[۴۴]- اندرسون، ۱۹٦٦
[۴۵]- جمهوری، ۱۹٠٠، ص ۱۵
[۴٦]- بارکر، ۱۹۵۹
[۴٧]- Stagira.
[۴٨]- بارکر، ۱۹۵۹، ص ۱٧٠
[۴۹]- ارسطو، ۱۹٨۴
[۵٠]- بارکر، ۱۹٨۴، ص ۱٧۱
[۵۱]- بارکر، ۱۹٨۴، ص ۱٧۱
[۵٢]- بارکر، ۱۹۵۹، ص ۴٣٢
[۵٣]- بارکر، ۱۹۵۹، ص ۴٣٣
[۵۴]- Professionalism
[۵۵]- بارکر، ۱۹۵۹
[۵٦]- سیاست ۱٣۴۱
[۵٧]- سیاست، ۱٣۴٢ a
[۵٨]- Dorian Mode منظور گامی است که قوم وابسته به منطقه “دوریس” در موسیقی محلی خود از آن استفاده می‌کردند. اینها قومی از نژاد هلنی باستان بودند که بر تمدن میسنه‌ای فائق آمدند و سپس در منطقه پلوپونز و کرت ساکن شدند. (مترجم)
[۵۹]- سیاست، ۱٣۴٠ b
[٦٠]- بارکر ۱۹٨۴
[٦۱]- سیاست، ۱٣۴۱ a ۱٠-۱۴
[٦٢]- بارکر ۱۹۵۹ ص ۴۴٣
[٦٣]- راجرز، ۱۹۹٢، ص ٢۵
[٦۴]- رابینسون، ۱۹۹۴، ریمر، ۱۹۹٢ و ولتر اشتورف، ۱۹۹۴
[٦۵]- اسپارشات، ۱۹۹۴ ص ٣٧
[٦٦]- musica humana بوئتیوس کتابی دارد به نام “درباره اصول موسیقی” که در آنجا با توجه به کیهان شناسی و نظام قدیمی نجوم، رابطه میان موسیقی افلاک را که برای گوش‌های انسان قابل شنیدن نیست، موسیقی انسانی که هماهنگی زندگی منظم انسانی است و موسیقی ناشی از سازها را مورد بحث قرار می‌دهد. (مترجم)
[٦٧]- Boethius.
[٦٨]- Baroque Doctrine of the Affections یکی از نظریه‌های موسیقی است که در عصر باروک (۱٦٠٠-۱٧۵٠ م.) رواج پیدا کرد و بر بسیاری از موسیقی‌دانان از جمله یوهان سباستیان باخ تاثیر عمیقی داشت. این نظریه از نظریه‌های قدیمی خطابه اقتباس شده است زیرا اعتقاد بر این بود که هنر استفاده از زبان می‌تواند عواطف شنوندگان را تحت تاثیر قرار دهد. بر اساس این آموزه سه جفت عواطف و احساسات وجود دارد که روه هم سه گونه انفعال را به وجود می‌آورد: ۱- عشق و نفرت ٢- خوشحالی و غم ٣- حیرت و میل. اثراتی که موسیقی بر افراد می‌گذارد می‌تواند خشم و هیجان و حیرت و قهرمان‌گرای و تفکر و حتی حالات عرفانی را احیا نماید. پیروان این نظریه معتقدند که اینها عواطف صرف نیستند بلکه حالات روحی هستند و فقط احساسات فردی را تحریک نمی‌کنند بلکه عموم افراد از آن متاثر می‌شوند. لذا این آموزه میان انفعالات (Affections) و عواطف (Emotions) نیز تمایز قایل می‌گردد. (مترجم)
[٦۹]- Adorno.
[٧٠]- Schoenberg.
[٧۱]- Stravinsky.
[٧٢]- آلپرسون، ۱۹۹۴، ص ٢٠۱
[٧٣]- ریمر، ۱۹۹٢، ص ٣٦
[٧۴]- Woodbridge.
[٧۵]- جورگنسن، ۱۹۹۴، ص ۱٧
[٧٦]- جورگنسن، ۱۹۹۴، ص ۱٧
[٧٧]- Symphoniae Incundae.
[٧٨]- Georg Rhau (۱۴٨٨-۱۵۴٨ م.) ناشر و موسیقی‌دان آلمانی است که در نیمه اول قرن شانزدهم و در اوایل نهضت اصلاح‌گرایی پروتستان‌ها اقدام به چاپ آثار عمده موسیقی نمود. حمایت‌های راو یکی از عوامل موفقیت لوتر نیز محسوب می‌شد. لوتر مقدمه‌ای بر سمفونی راو نوشت و در آنجا نوشت که پس از کلام خدا موسیقی شایسته بیشترین تحسین و ستایش است. (مترجم)
[٧۹]- جورگنسن، ۱۹۹۴
[٨٠]- ریمر، ۱۹٨۹، ص ۱۴٨
[٨۱]- اسپارشات ۱۹۹۴ ص ٧٨
[٨٢]- جورگنسن، ۱۹۹٦، ص ۴٦
[٨٣]- سیاست، ۱٣۴۱، a ۱٠-۱۴
[٨۴]- ریمر، ۱۹٨۹، ص ۱٦۹
[٨۵]- ریمر، ۱۹٨۹، ص ۱٦۹
[٨٦]- براند ۱۹٨۵، فاکس، ۱۹۹۱، هیج و سیلیک، ۱۹۹٨، استامو ۱۹۹۹، استامو ٢٠٠۱، والریو و دیگران ۱۹۹٨
[٨٧]- بگلی، ۱۹۹٦
[٨٨]- گوردون، ۱۹۹٠، ص ٢
[٨۹]- برتو ۱۹٨۹، گوردون ۱۹۹٠، جوردن ۱۹٨۹، استامو ۱۹۹٨/۱۹۹۹، استامو ۱۹۹۹
[۹٠]- Orff-Schulwerk رهیافت یا رویکرد “ارف شولورک” یا به اختصار رویکرد “ارف” یکی از رهیافتهای آموزشی موسیقی است وترکیبی از موسیقی، حرکت، نمایش و سخن گفتن است که با بازی بچه‌ها شباهت دارد. این رهیافت از سوی Carl Orff (۱٨۹۵-۱۹٨٢ م.) موسیقیدان آلمانی و همکارش Gunild Keetman در طول دهه ۱۹٢٠ مطرح شد. واژه آلمانی Schulwerk متشکل از دو کلمه است و روی هم به معنای “کار مدرسه” می‌باشد. این رهیافت حاکی از آن است که بچه در یادگیری زبان نیازی به آموزش رسمی ندارد و می‌توان با نگاهی دوستانه و غیر سخت گیرانه به بچه‌ها موسیقی آموخت لذا برای آموزش موسیقی باید فضایی شبیه جهان بازی کودکان برای آن‌ها فراهم کرد. (مترجم)
[۹۱]- Dalcroze این رهیافت بر گرفته از دیدگاه امیل ژاک دالکروز (۱٨٦۵-۱٨٧٣ م.) است. وی از خانواده‌ای سوئیسی در وین به دنیا آمد و در ژنو از دنیا رفت. بر اساس این رهیافت دانش آموز باید موسیقی را از طریق جسم و ذهن تجربه کند. هدف اصلی این رهیافت این است که گوش درون را پرورش دهد و رابطه‌ای آگاهانه میان ذهن و بدن ایجاد نماید تا بتواند در حین نواختن موسیقی بر خود کنترل داشته باشد. بر این اساس دالکروز تعلیم موسیقی را به سه قسمت تقسیم می‌کند: سولفژ، بدیهه سازی و یوریتمیک. یوریتمیک که از لحاظ لغوی به معنای “ریتم خوب” است نوعی روش یادگیری است و حاکی از آن است که موسیقی را باید از طریق حرکت تجربه کرد. این روش بر رهیافت ارف نیز تاثیر بسزایی داشته است. مشخصه اصلی رویکرد دالکروز همین رهیافت می‌باشد. (مترجم)
[۹٢]- لوبلان ۱۹٨٠ و ۱۹٨٢، لوبلان و جین و استامو و مک کراری ۱۹۹۹
[۹٣]- ریمر، ۱۹٨۹، ص ۱٦٨
[۹۴]- ریمر، ۱۹۹٢ ص ۴۱
[۹۵]- Praxialists در مقابل شیوه آموزش موسقی مبتنی بر زیبایی شناسی و حس آمیزی ریمر، شیوه آموزش عملی موسیقی الیوت قرار دارد که بر اساس آن موسیقی صرفاً مجموعه‌ای از اشیاء و محصولات نیست بلکه موسیقی چیزی است که افراد آن را انجام می‌دهند و بدان عمل می‌کنند. در واقع موسیقی شکلی از فعالیت ارادی بشر است که دارای چهار بعد می‌باشد: عامل، عمل، آنچه بدان عمل شده و زمینه عمل. اگر چه “عمل گرایی” جدیداً وارد بحثهای فلسفی آموزش موسیقی شده است ولی واژه Praxis از زمان ارسطو در این گونه مباحث وجود داشته است. از نظر ارسطو حرکت و تغییر همیشه دارای هدفی است. الیوت معتقد است که نظریه او عمل گرایی است زیرا مستلزم فهم کامل ماهیت و اهمیت موسیقی است و این چیزی بیش از فهم صرفاً قطعات و آثار موسیقی است. (مترجم)
[۹٦]- الیوت، ۱۹۹٣ ص ٦۹
[۹٧]- الیوت، ۱۹۹٣ ص ٨۱
[۹٨]- جورگنسن، ۱۹۹٦، ص ٣٧
[۹۹]- جورگنسن، ص ٣۹
[۱٠٠]- جورگنسن، ص ٢٦
[۱٠۱]- جورگنسن، ص ٢٨
[۱٠٢]- جورگنسن، ص ٢٦


[↑] جُستارهای وابسته

□ 
□ 
□ 


[↑] سرچشمه‌ها

□ للودا استامو، موسیقی در یونان باستان، ترجمۀ سید مهدی حسینی و اسفیدواجانی، سال پنجم، مجلۀ شمارۀ ٨، اطلاعات حکمت و معرفت؛ این مقاله ترجمه‌ای است از:
□ Lelouda Stamou. “Plato and Aristotle on Music and Music Education: Lessons from Ancient Greece”. International journal of Music Education. (Nedlands, Australia: International Society for Music Education, ISME, May 2002), Vol. 39, No. 1, pp. 3-16.
و برگرفته از منابع زیر:
□ Alperson, P. (1994). Music as Philosophy. In P. Anderson (Ed.), What is Music: An Introduction to the Philosophy of Music (pp. 193-210). University Park, PA: The Pennsylvania State University Press.
□ Anderson, W. D. (1966). Ethos and Education in Greek music, Cambridge, MA: Harvard University Press.
□ Aristotle. The Politics. Translated and with an introduction, notes and glossary by Carnes Lord. (1984). Chicago: The University of Chicago Press.
□ Barker, E. (1959). The Political Thought of Plato and Aristotle. New York: Dover Publications.
□ Barker, A. (1984). Greek Musical Writings, Volume 1: The Musician and His Art. Cambridge, Great Britain: Cambridge University Press.
□ Begley, S. (1996, February 19). Your Child’s Brain: How Kids are Wired for Music, Math and Emotions. Newsweek, 327(8), pp. 54-62.
□ Betraux,B. (1989), Teaching Children of All Ages to Use the Singing Voice, and how to Work with Out-of-tune Singers. In D.L. Walters, &C. C. Taggart (Eds.), Readings in Music Learning Theory (pp. 92-105). Chicago, IL: G.I.A. Publications.
□ Brand, M. (1985, March). Lullabies that Awaken Musicality in Infants. Music Educators Journal, 77(7), pp.28-31.
□ Elliott, D.J. (1993). Musicing, Listening, and Musical Understanding. Contributions to Music Education, 20, pp. 64-83.
□ Elliott, D. J. (1995). Music Matters: A New Philosophy of Music Education, NY: Oxford University Press.
□ Fox, D. B. (1991). Music, Development, and the Young Child. Music Educators Journal, 77 (5), pp.42-46.
□ Gardner, H. (1991). The Unschooled Mind. New York: Basic Books.
□ Gordon, E. (1990). A Music Learning Theory for Newborn and Young Children. Chicago, IL: G.I.A. Publications.
□ Henderson, M.I. (1957). Ancient Greek Music, In the New Oxford History of Music, 1. London.
□ Heyge, L. & Sillick, A. (1998). Music: A Natural Way to Play with Babies. Early Childhood Connections, 4(4), 8-13.
□ Jordon, J. 91989). Laban Movement Theory and how it can be Used with Music Learning Theory. In D. L. Walters & C. C. Taggart, (Eds.), Readings in Music Learning Theory (pp. 316-333). Chicago, IL: G. I. A. Publications.
□ Jorgensen, E. R. (1994). Justifying Music Instruction in American Public Schools: An Historical Perspective. Council For Research in Music Education, 120, 17-31.
□ Jorgensen, E. R. (1996). The artist and the Pedagogy of Hope. International Journal of Music Education, 27, 36-50.
□ Kivy, P. (1991). Music and the Liberal Education. Journal of Aesthetic Education, 25(3), 79-93.
□ Le Blanc, A. (1980). Outline of a Proposed Model of Sources of Variation in Musical Taste. Bulletin of the Council for Research in Music Education, 61, 29-34.
□ Le Blanc, A. (1982). An Interactive Theory of Music Preference. Journal of Music Therapy, 19, pp. 28-45.
□ Le Blanc, A., Jin Y. C., Stamou, L., & Mc Crary, J. (1999). Effect of Age, Country and Gender on Music Listening Preferences. Bulletin of the Council for Reaserch. 141, pp. 72-76.
□ Lippman, E. A. (1963). The Sources and Development of the Ethical View of Music in Ancient Greece. The Musical Quarterly, XLIX(2), pp.188-209.
□ Lodge, R.G. (1947). Plato’s Theory of Education. London: Routledge & Kegan Paul.
□ Monro, D. B. (1894). The Modes in Ancient Greek Music. NY: Oxford University Press.
□ Plato. Republic. Translated into English with notes and introduction by Bernard Bousanquet. (1900). Cambridge: University Press.
□ Plato. Laws. Translated, with notes and an interpretive essay by Thomas L. Pangle. (1980). New York: Basic Books.
□ Reimer, B. (1989). A Philosophy of Music Education (2nd ed.). Englewood Cliffs, NJ: Prentice-Hall.
□ Reimer, B. (1992). What knowledge is of Most Worth in the Arts? In B. Reimer & R.A. Smith (Eds.), The Arts, Education and Aesthetic Knowing (pp.20-50). Chicago, IL: University of Chicago Press.
□ Robinson, J. (1994). Music as a Representational Art. In P. Anderson (Ed.), What is Music: An Introduction to the Philosophy of Music (pp. 165-192). University Park, PA: The Pennsylvania State University Press.
□ Rogers G. L. (1992). Why Teach Music? A Historical Overview of Aesthetics. Update, 10(2), pp. 25-29.
□ Sparshott, F. (1994). Aesthetics of Music: Limits and Grounds. In P. Anderson (Ed.), What is Music: An Introduction to the Philosophy of Music (pp. 33-98). University Park, PA: The Pennsylvania State University Press.
□ Stamou, L. (1999). The Effect of Suzuki Instruction and Early Childhood Music Experiences on Developmental Music Aptitude and Performance Achievement of Beginning Suzuki String Students (Doctoral Dissertation, Michigan State University, 1998). Dissertation Abstracts International, 59/10, 3769A.
□ Stamou, L. (1999, April). Early Childhood Musical Development: How Research Helps Us Create the Optimal Music Environment for Infants and Young Children. Paper presented at the Research in Music Education International Conference, University of Exeter, Devon, England.
□ Stamou, L. (2001, Fall), Brain and Musical Development Before and After Death. Cadenza, 46 (1), p. 47-48.
□ Valerio, W. Reynolds, A. Bolton, B. Taggart, C. and Gordon, E. (1998). Music Play: The Early Childhood Music Curriculum. Chicago, IL: G. I.A. Publications.
□ Winnington-Ingram, R.P. 91954). Greek Music, Ancient. In Grove’s Dictionary of Music and Musicians,3. London: McMillan.
□ Wolterstorff, N. (1994). The Work of Making a Work of Music. In P. Anderson (Ed.), What is Music: An Introduction to the Philosophy of Music (pp. 101-129). University Park, PA: The Pennsylvania State University Press.