واژه «یوغ» (چوبی که بر گردن گاو یا حیوانات بارکش میگذارند تا خیش یا گاری را بکشند) یکی از کهنترین و اصیلترین واژگان مشترک در میان زبانهای هندواروپایی است.
۱. ریشه هندواروپایی (Proto-Indo-European)
ریشه اصلی این واژه در زبان نیا-هندو-اروپایی به صورت *yewg- یا *yugóm بازسازی شده است.
///////////////
یوغ . (اِ) یغ. آن چوبی بود که بر گردن گاو نهند یعنی بندوق . (لغت فرس اسدی ). چوبی که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا). چوبی که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندی جو نامند. (از آنندراج ). چوبی است که برزیگران بر گاو بندند به وقت زمین شکافتن . (فرهنگ اوبهی ). سَمیق . اُرْعُوّة. ربقه . جُغْ در تداول جنوب خراسان :
همی گفت با او گزاف و دروغ
مگر کاندر آرد سرش را به یوغ.
ور ایدون که پیش تو گویم دروغ
دروغ اندرآرد سرم را به یوغ.
چنانکه بینی تاول نکرده کار هگرز
به چوب رام شودیوغ را نهد گردن .
تو را گردن دربسته به یوغ
وگرنه نروی راست با سپار.
ای آدمی به صورت جسم و به دل ستور
بر گردن تو یوغ من است و سپار هم.
ای همه قول تو نفاق و دروغ
پیش دنیا تو گردن اندر یوغ.
چو یکی گاو سروزن شده ای
جسته از یوغ و ز آماج و سپنج .
به پیش کوهه ٔ زین برنهاده ایر چو یوغ
سوار گشته بدان مرکبان رهوارم.
آفتاب و مه چو دو گاو سیاه
یوغ بر گردن ببیندشان الاه.
گاو گر یوغی نگیرد می زنند
هیچ گاوی کو نپرد شد نژند؟
صبح ؛ یوغ آماج . سَمیق ؛ چوب یوغ که بر گردن گاو نشیند. (منتهی الارب ).
- یوغ بندگی ؛ کنایه است از قبول اطاعت و عبودیت . (یادداشت مؤلف ).
