۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

ور ایدون که پیش تو گویم دروغ دروغ اندرآرد سرم را به یوغ. ابوشکور بلخی.

 واژه «یوغ» (چوبی که بر گردن گاو یا حیوانات بارکش می‌گذارند تا خیش یا گاری را بکشند) یکی از کهن‌ترین و اصیل‌ترین واژگان مشترک در میان زبان‌های هندواروپایی است. ریشه، تحول تاریخی و هم‌خانواده‌های این واژه به شرح زیر است:

۱. ریشه هندواروپایی (Proto-Indo-European)

ریشه اصلی این واژه در زبان نیا-هندو-اروپایی به صورت *yewg- یا *yugóm بازسازی شده است. معنای بنیادین این ریشه «به هم متصل کردن، پیوند دادن، جفت کردن و بستن» است. در روزگار باستان، یوغ ابزاری فیزیکی برای بستن و پیوند دادن دو حیوان به یکدیگر و به ابزار کار (مانند خیش) بود.

///////////////

یوغ . (اِ) یغ. آن چوبی بود که بر گردن گاو نهند یعنی بندوق . (لغت فرس اسدی ). چوبی که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا). چوبی که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندی جو نامند. (از آنندراج ). چوبی است که برزیگران بر گاو بندند به وقت زمین شکافتن . (فرهنگ اوبهی ). سَمیق . اُرْعُوّة. ربقه . جُغْ در تداول جنوب خراسان :
همی گفت با او گزاف و دروغ
مگر کاندر آرد سرش را به یوغ.

ابوشکور بلخی.


ور ایدون که پیش تو گویم دروغ
دروغ اندرآرد سرم را به یوغ.

ابوشکور بلخی.


چنانکه بینی تاول نکرده کار هگرز
به چوب رام شودیوغ را نهد گردن .

اورمزدی .


تو را گردن دربسته به یوغ
وگرنه نروی راست با سپار.

لبیبی .


ای آدمی به صورت جسم و به دل ستور
بر گردن تو یوغ من است و سپار هم.

ناصرخسرو.


ای همه قول تو نفاق و دروغ
پیش دنیا تو گردن اندر یوغ.

سنایی.


چو یکی گاو سروزن شده ای
جسته از یوغ و ز آماج و سپنج .

سوزنی.


به پیش کوهه ٔ زین برنهاده ایر چو یوغ
سوار گشته بدان مرکبان رهوارم.

سوزنی .


آفتاب و مه چو دو گاو سیاه
یوغ بر گردن ببیندشان الاه.

مولوی.


گاو گر یوغی نگیرد می زنند
هیچ گاوی کو نپرد شد نژند؟

مولوی.


صبح ؛ یوغ آماج . سَمیق ؛ چوب یوغ که بر گردن گاو نشیند. (منتهی الارب ).
- یوغ بندگی ؛ کنایه است از قبول اطاعت و عبودیت . (یادداشت مؤلف ).