ریشه پیشا اسلامی زنبر ؟
۱. ریشهشناسی و ساختار واژه
- ریشه پهلوی و ایرانی میانه: این واژه در زبانهای ایرانی میانه به صورتهای گوناگون اما همخانواده دیده میشود. در پهلوی و پارسی میانه، پسوند یا ساختار «-بر» (برآمده از ریشه اوستایی bar- به معنی حمل کردن، بردن و آوردن، همخانواده با bərəθra- و فعل «بردن» در فارسی) به کار میرفته است.
- بخش نخست آن یعنی «زنـ» یا «زمـ» با واژههایی چون «زنبيل»، «زنبه» و در برخی گویشها با ریشههای مرتبط با بافتن، انباشتن یا ظرفهای گلی و چوبی در پیوند است. در فرهنگهای تطبیقی، ساختارهایی نظیر zambar یا zamba برای ظروف حمل بار و خشت به ثبت رسیدهاند.
۲. پسزمینه پیشااسلامی (دوران باستان و اوستایی)
- ریشه فعل «بردن/حمل کردن»: جزء دوم واژه (-بر) دارای پیشینهای کاملاً هندواروپایی و اوستایی است (bar- در اوستایی و سانسکریت bhar- به معنای حمل کردن و بار بردن). ابزارهایی که دو سوی آنها دستگیره داشته و دو نفر آن را به دوش میکشیدند (مانند همین زنبرِ مذکور در بیت دقیقی که «دو سوی چوب در آن بسته بود و به دوش دو کس کشند») در فرهنگ ماد و هخامنشی و دورههای پیش از اسلام برای کارهای ساختمانی و راهسازی رایج بوده است.
- تحولات آوایی: واژگانی که برای ابزار کار، سنجش، یا ابزار حمل بار در فارسی دری باقی ماندهاند (مانند بسیاری از اصطلاحات دیوانی و معماری) اغلب ریشهای در دورههای اشکانی و ساسانی دارند. ساختار ترکیبِ اسم + بر (مانند خاکبر، باربر، زنبر به معنی بارکشِ زنبیلمانند) از الگوهای اصیل واژهسازی در فارسی میانه است.
۳. شاهد شعر دقیقی
کنون کَنده و سوخته خانههاشان / همه باز برده بتابوت و زَنبَر
////////////
زنبر. [ زَم ْ ب َ ] (اِ) آلتی چوبین به شکل مکعب مستطیل که سطح فوقانی آن باز است و در آن خاک ،خشت و مانند آن کنند و از جایی به جایی برند. زنبه .(فرهنگ فارسی معین ). چهارچوب باشد، مانند: نردبان دو پایه که میان آن را به ریسمان یا نوار چرم ببافند و از خاک و خشت و امثال آن پر کنند و دو کس برداشته از جایی بجایی برند و به عربی منقل خوانند. (برهان ).زنبل . زَنبَه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زنبل . گلیمی یا تخته ای که بر دو زبر آن چوب تعبیه نموده ، خاک کشند و آن را خاک کش نیز گویند. (آنندراج ). مربعی که با دو بازو بود و خاک و سرگین و امثال آن را دو کس ، یکی از پیش و یکی در پس گرفته کشند و نیز خشت زنان گل تربدان نقل کنند. (شرفنامه ٔ منیری ). افزاری چارچوب مانند که در آن خاک و خشت و جز آن ریخته و دو کس برداشته از جایی به جایی برند و به تاری منقل گویند. (از ناظم الاطباء). زنبل . (فرهنگ فارسی معین ) :
همی کشند سر وپای کشته بر زنبر.
همی ریزد میان باغ لؤلؤها به زنبرها
همی سوزد میان راغ عنبرها بمجمرها.
زده یاقوت رمانی به صحراها به خرمنها
فشانده مشک خرخیزی به بستانها به زنبرها.
حضرت خواجه ٔ ما قدس اﷲ روحه در قصر عارفان به اشارت ایشان زنبر می کشیدند. (انیس الطالبین ). من جمیع مبرزهای مدارس شهر بخارا را پاک کرده بودم و به زنبر کشیده ... سهل کاری کرده ای که به زنبر کشیده ای . (انیس الطالبین ص 27). و تشها و زنبرها پیش ایشان بود. (انیس الطالبین ص 27).
می کشد خاک خانه ٔ خصمش
فعله ٔ کین به توبره و زنبر.
|| انگشت دان که به تازیش منقل خوانند و بدین دو معنی زنبل مترادف آن است . (شرفنامه ٔ منیری ). || مشکی را نیز گفته اند که بر دو سر آن دو چوب تعبیه کرده باشند و بدان آب کشند. (برهان ) (از فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). || زرشک را نیز گویند و آن چیزی باشد ترش مزه که در آش وطعام کنند و خورند و به عربی انبرباریس خوانند. (برهان ). زرشک و انبرباریس . (ناظم الاطباء). در فرهنگ بمعنی زرشک و انبرباریس آورده . (آنندراج ). || نام یکی از آلات جنگ است . (برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ). و گویند یکی از آلات جنگ است . (آنندراج ). یکی از ادوات جنگ . (از ناظم الاطباء) :
توان بردن هنوز از جای جنگت
دریده زهره ٔ سگزی به زنبر.
|| محفه و پالکی . (ناظم الاطباء).
