۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

سُپار spṛ- بزبان ماوراء النهر/پهلوی چَرخُشت بود و بعربی مَعِصر، رودکی گفت: از آن جان تور لختی خود زرده سپرده زیر پای اندر سپارا. بسی پیل بسپرد مردم بپای نشد زآن سپه ده یکی باز جای. فردوسی .

 بررسی ریشه، نگارش و معنای واژه «سُپار» (یا به ضبطِ متنِ شما «سِپار») در بیت منسوب به رودکی، در بافت زبان‌های ایرانی میانه و باستان به شرح زیر است:

۱. نگارش و ریشه در پهلوی (فارسی میانه)

  • ریشه باستانی: این واژه از ریشه ایرانی باستان spṛ- (به معنای فشردن، پای‌مال کردن، کوفتن و ستوردن) سرچشمه گرفته است.

  • معادل پهلوی (پارسی میانه): در متون پهلوی و زبان‌های ایرانی میانه، این ریشه به‌صورت فعل سپردن (در معنای کهنِ فشردن، لگدکوب کردن و به زیر پا افکندن) یا اسم مصدرِ مشتق از آن دیده می‌شود. در خط پهلوی کتابی این‌گونه واژگان عموماً با حروف منفصل یا متصلِ پهلوی (متناظر با ریشه s-p-l / s-p-r) نوشته می‌شده‌اند.

۲. معنای واژه در بیت رودکی

در بیت مورد بحث از رودکی سمرقندی:

«از آن جان‌تور لختی خود زرده... سپرده زیر پای اندر سپارا»

  • سُپار / سِپار: چنان‌که در حاشیه‌ها و لغت‌نامه‌ها نیز آمده، به معنای چرخشت، دستگاه یا حوضچه‌ای که در آن انگور را زیر پا لگدکوب می‌کنند تا شیره‌اش گرفته شود (معصر عربی).

  • بنابراین، «سپارا» در اینجا یا به صورت فعلِ امر («بسپار / بفشار») یا اسم فاعل/مکان و به تبعِ قافیه آمده است تا عملِ فشردنِ انگور زیرِ پایِ در «سپار» (چرخشت) را توصیف کند.

یادداشت: این کاربرد واژه «سپار» در معنای فشردن و لگدکوب کردن انگور، بازمانده‌ای از معنای بسیار کهنِ ریشه «سپردن» است که در فارسی دریِ متقدم (به‌ویژه شعرهای حوزه ماوراءالنهر) رواج داشته و به مرور زمان معنای آن به «واگذاشتن و تسلیم کردن» تغییر یافته است.

///////////////

 سپردن. [ س ِ پ َ / پ ُ دَ ] (مص ) (از: سپر = سپار + دن ، پسوند مصدری ) اسپاردن. سپاردن. سپردن. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). چیزی پیش کسی امانت گذاشتن و تسلیم کردن. (برهان) (آنندراج) (غیاث). واگذاشتن. بازگذاشتن. تحویل دادن:

پادشا سیمرغ دریا را ببرد
خانه و بچه بدان طیطو سپرد.

رودکی.


به بیژن سپردی و بگریستی
بدین شوربختی همی زیستی .

فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 5 ص 1091).


بدرّند بر تَنْت بر پوست و رگ
سپارند گوشتت به یوز و به سگ .

فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 2690).


ما را با خود برد و آن نواحی ضبطکرد و بما سپرد و بازگشت . (تاریخ بیهقی).
چونانکه شاه شرق ولایت بدو سپرد
یا رب تو کامهای جهان را بدو سپار.

فرخی.


ملک العرش همه ملک بمسعود سپرد
کشور عالم هر هفت بدو بر بشمرد.

منوچهری.


گفت ناچار این ودیعت می باید سپرد که نزدیک من امانت است . (تاریخ سیستان ).
زنان گفتار مردان راست دارند
بگفت خوش تن ایشان را سپارند.

(ویس و رامین).


سخن سپارد بیهوش را به بند بلا
سخن رساند هشیار را بعهد نوی.

ناصرخسرو.


گذاشت ملک جهان را بماند بر اسحاق
سپرد ملک بدست برادر کهتر.

ناصرخسرو (دیوان چ تقی زاده ص 186).


گفته بود ملکا من این ... را به تو سپردم تا فرزند من بزرگ شود باز بوی سپاری. (قصص الانبیاء ص 119). و نام دختر صفورا بود بیاورد و بدو سپرد. (قصص الانبیاء ص 93).
[ استاد ] ارتفاع آن [ ارتفاع طاق مدائن ] با ابریشمی بگرفت و در حقه ای نهاد و بمهر کرد و بخزانه دار شاه سپرد و روی درکشید و پنهان شد. (نزهت نامه ٔ علایی). ولایت بصره هنوز به ابوموسی اشعری نسپرده ... پس ابن عفان عثمان ولایت بصره به ابوموسی سپرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 116). چون بیامد [ رستم ] کیکاوس پادشاهی بدو سپرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 43). و بیمار مشرف هلاک شود شانه را بباید شکافت و این اولی تر از آنکه بیمار را به مرگ سپارند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی).
ای درخور تو شاهی و تو درخور شاهی
ایزد به سزاوار سپرده ست سزاوار.

معزی.


احمد عطاش کس به سعدالملک فرستاد که ما را ذخیره برسد و مردان از کارزار بماندند قلعه بخواهیم سپردن. (راحة الصدور).
بنوبت گه شاه بردندشان
بسرهنگ نوبت سپردندشان.

نظامی.


خاک تو بویی بولایت سپرد
باد نفاق آمد آن بوی برد.

نظامی.


سرگشته دلی دارم در پای جهان مفکن
نارنج به سنگستان مسپار نگه دارش.

خاقانی.


بزلف او که یک موی از دو زلفش
بدزدی و بمن بسپاری ای باد.

خاقانی.


یکی بر در پادشاهی ستیز
بدشمن سپردش که خونش بریز.

سعدی.


|| پایمال کردن . (برهان ) (غیاث ) (شرفنامه ) (آنندراج ). لگدکوب کردن:
متازید واین کشتگان مسپرید
بگردید و آن کشتگان بشمرید.

فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 1539).


بسی پیل بسپرد مردم بپای
نشد زآن سپه ده یکی باز جای.

فردوسی.


بر بنفشه بنشینیم و ببوسیم خطت
تا بدو دست و لب و پای ، بنفشه سپریم.

منوچهری.


رز ستان مشک فشان جام ستان بوسه بگیر
باده خور لاله سپر صید شکر چوگان باز.

منوچهری.


هر کجا درنگری سبزه بود پیش دو چشم
هر کجا درگذری گل سپری زیر قدم.

منوچهری.


چنان دان سپه را کجا بگذرد
به بیداد کشت کسی نسپرد.

اسدی.


رمیدند پیلان و اسبان ز جای
سپردند مر خیمه ها را بپای.

اسدی.


زیر پای خویش بسپرد او مرا
من ره او نیز هرگز نسپرم .

ناصرخسرو.


جز آن نادان که پیل جهل زیر پی سپر کردش
مهار خود بدست اژدهای نفس نسپارد.

ناصرخسرو (دیوان چ تقی زاده ص 137).


بزیر پای فرمان بسپرم من
از این بر نور اشارت اوج کیوان.

ناصرخسرو.


و جمال چهره ٔ عدل و نصفت را بپای ظلم و جور می سپرد. (سندبادنامه ص 249). || پنهان کردن . نهادن . پوشانیدن :
بگور تنگ سپارد ترا دهان فراخ
اگرْت مملکت از حد روم تا حد زاست.

کسایی .


یکی را برآری بچرخ بلند
سپاریش ناگه بخاک نژند.

فردوسی.


سپردی بخاک آن که ارزید شهری
گزیدی ز شهر آن که خاکی نیرزد.

خاقانی.


هم آخر با غمش دمساز گشتند
سپردندش بخاک و بازگشتند.

نظامی.


مَهِل که روز وفاتم بخاک بسپارند
مرا بمیکده بر در خم شراب انداز.

حافظ.


|| توکل و تحمل و سلوک و فروتنی نمودن. (برهان ) (آنندراج). راه سلوک. (شرفنامه). توکل نمودن. || متواضع و فروتن شدن. || خشنود شدن. || باعث رسیدن شدن وآمدن و فرمودن . (ناظم الاطباء). || شه نشینی و قناعت . (برهان ) (غیاث ) (شرفنامه ) (آنندراج ) (دهار). تنها نشستن و گوشه نشین شدن. || بالا نهادن . || غدر کردن . (ناظم الاطباء). || پایمال شدن. (برهان).
- بازسپردن ؛ رد کردن . تسلیم کردن :
تن آدمی را که خواهد فشرد
ندانم که چون بازخواهد سپرد.

نظامی.


رجوع به باز سپردن شود.
- به خدا سپردن ؛ نگهبانی کسی یا چیزی را به پروردگار واگذاردن . دعای نیک درباره ٔ کسی کردن :
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت.

حافظ.


- جان سپردن ؛ مردن :
بپایان شد این رزم کاموس گرد
همی شد که جان آورد جان سپرد.

فردوسی.


جان شیرین و گرامی به ستاننده ٔجانها داد و سپرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 383). ناگاه چوبه ای تیر بر سینه ٔ او آمد و کسی ندانست کی انداخت بلیانوس درحال جان سپرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 71).
بنوک چشمش از دریا برآرم
بجان بسپارمش پس جان سپارم.

نظامی.


راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست.

حافظ.


حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم.

حافظ.


- درسپردن ، اندرسپردن ؛ تسلیم کردن . تحویل دادن .در اختیار کسی یا چیزی گذاردن : فرستاد و ایشان را بخواند و از آن کار بپرسید استادان بلیناس را پیش ملک اندر سپردند و گفتند ما نخواستیم وی کرد. (مجمل التواریخ و القصص).
بی بلا نازنین شمرد او را
چون بلادید درسپرد او را.

سنایی.


تو برداشتی و آمدی سوی من
همی درسپردی بپهلوی من.

سعدی.


- دل به غم سپردن ؛ غمگین بودن:
که بهرام از ایدر سپاهی نبرد
که ما را بغم دل نباید سپرد.

فردوسی.


چون دل خود را بغم سپارم از این روی
دشمن خاقانیم مگر که نه اویم.

خاقانی.


- دل سپردن؛ فریفته شدن . عاشق شدن:
از آن دانش و رای مهراب گُرد
دل و دانش وهوش او را سپرد.

فردوسی.


من دل به تو سپردم تا شغل من بسنجی
زآن دل بتو سپردم تا حق من گزاری.

منوچهری.


گر زآنکه جرم کردم کاین دل به تو سپردم
خواهم که دل بر تست ، تو باز من سپاری .

منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 84).


چنین گفت کای گرد بیداردل
به گفت ِ بهو خیره مسپار دل.

اسدی.


- || مصمم شدن. یکدل شدن. عزم کردن:
بسپاریم دل بجستن جنگ
در دم اژدها و یشک نهنگ.

عنصری.


- || متوجه کردن و شدن :
مسپار به دهر سفله دل زیرا
آزاده دلش بسفله نسپارد.

ناصرخسرو (دیوان چ تقی زاده و ص 111).


- زن سپردن ؛ زن دادن:
ز تخم بزرگان سپارم زنش
نمانم که رنجی رسد بر تنش.

فردوسی. 


- گوش سپردن ؛ دقت کردن . گوش دادن:
سپردن بدانای داننده گوش
بتن توشه باشد بدل رای و هوش؟
//////////////////

طیطو. (اِ) نوعی از مرغابی باشد، و طیتو نیز گفته اند. (برهان ) (آنندراج ). مرغ آبی . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) :
پادشا سیمرغ دریا را ببرد
خانه و بچه بدان طیطو سپرد.

رودکی.


و در حاشیه ٔ برهان چ معین آمده است : طیطو، طیطوی = تیتو، از سانسکریت «تیتیبها» (مرغی است ). این کلمه توسط برزویه مترجم کلیله و دمنه به پهلوی ، وارد زبان مزبور شد و در فارسی بصورت تیتو درآمد. || نوعی طیطوی . قطای بلندپا. سنگخوارک.

////////////////

بلیناس. [ ب َ ] (اِخ ) نام حکیمی است که انیس و جلیس سکندر بود. (برهان). او را بلیناس جادو نیز خوانند. (هفت قلزم ) (از آنندراج ). ازمردم طوانه بلدی به روم. گویند که او اول کسی است که در طلسمات سخن گفت و کتاب بلیناس راجع به اعمالی که در موطن خویش و در ممالک دیگر از طلسمات کرده مشهور است. (از الفهرست ابن الندیم). لکلرک [کذا! لِکلِر؟] میگوید بسال 1869 م. در مقاله ای که در ژورنال آزیاتیک نوشتم ثابت کرده ام که بلیناس ، آپولونیوس تیانی است. (یادداشت مرحوم دهخدا). و چون در علوم طبیعی بلیناس گویند مراد پلین اول است مؤلف کتاب تاریخ طبیعی در 37 کتاب که بسال 79 م . هنگام آتش فشانی وزوو به خبه بمرد. (یادداشت مرحوم دهخدا). این نام به اشکال بلیناس ، بلینوس ، ابلینوس ، ابلینس ، ابلونیوس و ابولونیوس آمده و صاحب نام را به لقبهای حکیم ، صاحب الطلسمات ، مطلسم ، جادو و گاه نجار یاد کرده اند. نزد مسلمانان دو تن بدین نام شناخته شده اند. نخست اپولونیوس از مردم طوانه کرسی کاپادوکیه، فیلسوف فیثاغوری که کرامات و خوارق عاداتی بدو نسبت داده اند. دوم ابلونیوس ریاضی دان یونانی قرن سوم ق . م . (از فرهنگ فارسی معین) : اسکندریه اندر مصرکه عجایب تر بنیاد و مناره ، بست و طلسم آن بلیناس کرد. (مجمل التواریخ ). چون بلیناس به بلاد جبل رسید به شهر قم طلسمی از بهر دزدی کردن تعبیه کرد پس دزدی کردن به قم تا به قیامت باقی باشد. (در صفحات 86 و 87 و 88 تاریخ طلسمات بلیناس مذکور آمده) (تاریخ قم).
مردانش را ذلیل چو گرشاسب و روستم
راعیش را رهی چو بلیناس و دانیال.

ناصرخسرو.


چون بلیناس روم صاحب رای
هم رصدبند و هم طلسم گشای .

نظامی .


ارسطو که بد مملکت را وزیر
بلیناس برنا و سقراط پیر.

نظامی .


بلیناس از این سان زر و زیوری
که بودند هریک به از کشوری .

نظامی .


گفتار بلیناس در آفرینش نخست . رجوع به اقبالنامه ٔ نظامی چ وحید ص 126 شود.
- بلیناس شرق ؛ لقبی است قزوینی صاحب عجائب المخلوقات را. (از یادداشت مرحوم دهخدا).